هری پاتر نخستین مرجع فارسی زبان داستان های شگفت انگیز هری پاتر

هری پاتر نسخه موبایل


در حال دیدن این عنوان:   1 کاربر مهمان





پاسخ به: دفتر دوئل(محل درخواست دوئل)
پیام زده شده در: ۲۲:۵۱:۱۸ پنجشنبه ۲۹ آبان ۱۳۹۹

اسلیترین، مرگخواران

لرد ولدمورت


مخفی کردن اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۴:۳۹ سه شنبه ۸ آبان ۱۳۸۶
آخرین ورود:
امروز ۱:۱۹:۵۶
از ما گفتن...
گروه:
کاربران عضو
اسلیترین
ناظر انجمن
مرگخوار
ایفای نقش
پیام: 6189
آفلاین
نتیجه دوئل رز زلر و رکسان ویزلی:


امتیازهای داور اول:
رز زلر: 27 امتیاز - رکسان ویزلی: صفر امتیاز

امتیازهای داور دوم:
رز زلر: 23 امتیاز - رکسان ویزلی: صفر امتیاز

امتیازهای داور سوم:
رز زلر: 25 امتیاز - رکسان ویزلی: صفر امتیاز

امتیازهای نهایی:
رز زلر: 25 امتیاز - رکسان ویزلی: صفر امتیاز


برنده دوئل: رز زلر!

..................................


صبح بسیار زود، حتی قبل از طلوع خورشید از خواب بیدار شد.
نگاهی به قلموی کوچکش که گوشه اتاق خوابیده بود انداخت و سعی کرد طبق هر روز، به او صبح بخیر بگوید.

سعی کرد... ولی نتوانست.

فقط صداهای نامفهومی از دهانش خارج شد.
ترسید. جلوی آینه رفت.
-سلام پلاکس!

به تصویر خودش توی آینه سلام کرده بود. ولی جمله را فقط داخل ذهنش شنیده بود. چیزی که از دهانش خارج شد بیشتر شبیه آوازی بی سرو ته بود.

وحشتزده به ساعت روی دیوار نگاه کرد.

زمان جلسه... کمی قبل از ظهر.

سریع ردایش را پوشید و راهی سنت مانگو شد.

یک ساعت بعد خوشحال و خندان جلوی دکتر ایستاده بود.
-خیلی ممنون. واقعا نگان شده بودم. الان دیگه مشکل حل شده؟

دکتر مقداری علف و چشم پیکسی خشمگین داخل کیسه ای ریخت.
-بله... تقریبا. فقط یکی دو تا حرف رو نمی تونین درست تلفظ کنین. مثلا اگه دقت کرده باشین به جای "نگران" گفتین "نگان"! یعنی "ر" و مشابهینش رو نمی تونین تلفظ کنین. ولی بازم نگران نباشین. چون تا فردا مشکلتون کلا حل می شه. بهتون توصیه می کنم این حمام های رنگ رو کنار بذارین. بوی رنگ، روی تارهای صوتیتون تاثیر بدی می ذاره.

پلاکس چیزی نگفت. دارویش را برداشت و خارج شد. دکتر هرگز نمی فهمید که استراحت در وانی پر از رنگ سبز، چقدر آرامش بخش است.

به خانه برگشت. باید برای جلسه آماده می شد. رکسان ویزلی برنده وقت شناس ترین جادوگر سال شده بود و پلاکس به عنوان مجری، باید او را به جمعیت حاضر در سالن معرفی می کرد!

جلوی آینه رفت و ردایش را مرتب کرد.
درست در همین لحظه بود که ذهنش جرقه ای زد.
-اُکسان ویغلی!

حدسش درست بود. نمی توانست تلفظ کند. "ر" و مشابهینش را!
-بدبخت شدم! چی بگم بهشون؟ بگم نمی تونم؟ کاش این جلسه عقب میفتاد!

راه حل همین بود! عقب انداختن جلسه!

دقایق بعدی پلاکس صرف دویدن، خرید مواد اولیه، دویدن، دم کردن معجون و دویدن شد!
دویدن آخری به مقصد خانه رکسان بود!

-جان من بنوش! یه ملاقه...یه قاشق!

رکسان وحشت زده دور خانه می دوید و پلاکس به دنبالش!

-یه کمی بنوش خب... صدات تقویت می شه. خوب می تونی سخنغانی کنی!

-نمی خوااااااااام.... دست از سرم بردار... من از ملاقه می ترسم. از قاشق هم همینطور. اگه می گفتی مستقیم، پاتیل رو سر بکشم باز یه حرفی!

پلاکس متوقف شد.
-مشکلت همین بود؟!

و رکسان که متوقف نشده بود، بعد از تمام کردن یک دور کامل، به پلاکس برخورد کرد.
پلاکس پاتیل را به رکسان داد.
و رکسان بدون هیچ ترسی سر کشید.

پلاکس با خوشحالی و آرامش به سمت سالن کنفرانس به راه افتاد. چند دقیقه بیشتر طول نمی کشید که رکسان به خواب عمیقی فرو می رفت و هرگز به مراسم نمی رسید!

تکاپو و همهمه شدیدی در سالن کنفرانس حاکم بود. برگزار کنندگان مراسم سعی می کردند سالن به بهترین شکل ممکن، آماده شود.
مهمان ویژه مراسم، جادوگر شاخ دار زیبای خفته بود که به زودی می رسید.

پلاکس با بی خیالی مشتی جیرجیرک سوخاری برداشت.
- غکسان نیومده... نه؟

مسئول مراسم با نگرانی به در خیره شد.
-نه... ولی می رسه. اون خیلی وقت شناسه. برای همین داره جایزه می گیره.

دقایق پشت سر هم سپری شدند و همانطور که پلاکس پیشبینی می کرد، خبری از رکسان نشد.
مسول مراسم به پلاکس که خودش را در ظرف پودینگ غوطه ور کرده بود نزدیک شد.
-داری چیکار می کنی؟ زود بیا بیرون سرو وضعتو مرتب کن. نوبت توئه.

پلاکس برای یک ثانیه وحشت کرد.
-چی شده مگه؟ اومد؟

مسئول با بی حوصلگی پلاکس را از پاتیل پودینگ بیرون کشید.
-نه بابا... نیومد. هر چی جغد فرستادیم هم جواب نداد. مهمون ویژه رو که نمی شه پس فرستاد! برای همین یه ساعت، از سه ماه قبل وقت گرفتیم. داورا تصمیم گرفتن جایزه رو به نفر دوم بدن. اون سخنرانی می کنه. برو روی صحنه و دعوتش کن.

پلاکس با خودش فکر کرد که اسم نفر دوم نمی تواند به بدی رکسان ویزلی باشد.مثلا تام جاگسن، کتی بل، اگلانتاین پافت!
سریعا سرو وضعش را مرتب کرد و روی صحنه رفت. پاکت را برداشت و در حال باز کردنش شروع به صحبت کرد.
-خانم ها و آقایون... ضمن خوش آمد گویی به شما بسی مایه مباهات من است که...
که...
که....

و چشمش به اسم برنده افتاد!

رز زلر!




پاسخ به: دفتر دوئل(محل درخواست دوئل)
پیام زده شده در: ۱۶:۴۶:۵۵ چهارشنبه ۱۴ آبان ۱۳۹۹

اسلیترین، مرگخواران

لرد ولدمورت


مخفی کردن اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۴:۳۹ سه شنبه ۸ آبان ۱۳۸۶
آخرین ورود:
امروز ۱:۱۹:۵۶
از ما گفتن...
گروه:
کاربران عضو
اسلیترین
ناظر انجمن
مرگخوار
ایفای نقش
پیام: 6189
آفلاین
لطفا برای پست های با امتیاز 26 و بالاتر درخواست نقد نکنید.

نتیجه دوئل مارولو گانت و الکساندرا ایوانوا:
(داور اول و دوم و سوم اشخاص ثابتی نیستن. این سه نفر(لرد ولدمورت و هکتور و لینی) هر دفعه جابجا می شن.)


امتیازهای داور اول:
الکساندرا ایوانوا: 27 امتیاز – مارولوگانت: 28 امتیاز

امتیازهای داور دوم:
الکساندرا ایوانوا: 27 امتیاز – مارولو گانت: 25.5 امتیاز

امتیاز های داور سوم:
الکساندرا ایوانوا: 27 امتیاز – مارولو گانت: 26 امتیاز

امتیازهای نهایی:
الکساندرا ایوانوا: 27 امتیاز – مارولوگانت: 26.5 امتیاز


برنده دوئل: الکساندرا ایوانوا!

..............................................

نتیجه دوئل گابریل تیت و کتی بل:


امتیازهای داور اول:
گابریل تیت: 24 امتیاز – کتی بل:23 امتیاز

امتیاز های داور دوم:
گابریل تیت: 21 امتیاز – کتی بل: 22 امتیاز

امتیازهای داور سوم:
گابریل تیت: 25 امتیاز – کتی بل: 24.5 امتیاز

امتیازهای نهایی:
گابریل تیت: 23.33 امتیاز – کتی بل:23.16 امتیاز


برنده دوئل: گابریل تیت!

..........................................

-هـــــــــــــی!
-آخی....هی هی هی...
-هووووففففففف...

الکساندرا ایوانوا که غذایش را تمام کرده و سرگرم جویدن بشقاب و چنگال بود، سرش را بلند کرد.
-چی شده خب پدربزرگ ارباب؟ چرا هی آه می کشین؟

مارولو به دور دست ها خیره شد.
-داشتم فکر می کردم، بعد از یه عمر زندگی با اصالت، هیچی برای دختر و نوه ام باقی نذاشتم! این رسمش نیست...

الکساندرا ملاقه را هم امتحان کرد و از مزه اش خوشش آمد.
-خب هر چیزی راهی داره پدر بزرگ ارباب. می تونین برین سراغ گنج هکتالین.

مارولو به فکر فرو رفت. این اسم برایش بسیار آشنا بود. بعد از کمی اندیشیدن کشف کرد!
-یافتم! از اول اسم داورای دوئل تشکیل شده! یعنی با این کمر خمیده برم دوئل کنم؟

ایوا سر تکان داد.
- نه... نه... دوشیزه هکتالین، بانوی ثروتمند و خبیثی بود. دویست و سی و سه سال عمر کرد و در تمام این مدت کل پولاشو جمع کرد. در لحظه مرگ صاحب گنجینه ای عظیم شد. می گن اون گنجینه هنوز یه جایی توی خونشه!

مارولو بسیار راضی به نظر می رسید.
-خب. این عالیه. گنجینه عظیم! میراثی مناسب برای نام من. بریم برش داریم. گونی یادت نره.

ایوا ردای مارولو را که در حال خارج شدن از در بود گرفت.
-ای بابا... صبر کن خب پدربزرگ ارباب. اگه برداشتنش به این سادگیا بود که تا حالا نمی ذاشتن بمونه. می گن روح هکتالین هنوز توی اون خونه اس و هر کی وارد خونش بشه، اول چشماشو از حدقه در میاره و بعد زبونشو از حلقومش بیرون می کشه و مغزش رو هم از دماغش خارج می کنه.

ظاهرا مارولو فقط همین آخری را درک کرده بود.
-مثل تست کرونا؟


دو شب بعد... خانه متروکه دوشیزه هکتالین!


-گابریل...
-چیه؟ می ترسی؟
-نه... من باید برم دستشویی!
-خب یعنی می ترسی دیگه... دستشویی اونجاست. اگه جرات داری برو. ولی اصلا به آینه نگاه نکن. شنیدم اگه این جا به تصویر خودت توی آینه نگاه کنی، تصویرت آینه رو می شکنه و با همون آینه تیکه تیکت می کنه. بعد هم خودش میاد به جای تو زندگی می کنه و کسی حتی متوجه ناپدید شدنت نمی شه.

کتی آهی کشید.
-احتیاجی به این همه جزئیات نبود. دیگه نمی خوام برم دستشویی! بیا زودتر گنج رو پیدا کنیم و بریم. این خونه لعنتی چرا روشن نمی شه؟

گابریل نور چوب دستی اش را روی صورت کتی انداخت.
-چوووون... اینجاااا... خووووونه... هکتاااالین... مخوووووفه!

کتی ترجیح می داد سریعا از آن خان خارج بشود.
-خب. الان کجا باید بریم؟ نوشته طبقه دوم، راه پله ای وجود داره که به دیوار ختم می شه. مثل سکوی نه و سه چهارم. با این فرق که برای رد شدن ازش باید به ترسناک ترین چیزی که می تونیم فکر کنیم. اونقدر که کل وجودمون پر از ترس بشه. نباید سخت باشه. بریم طبقه دوم.

و با هم از پله ها بالا رفتند.

در طبقه دوم، پله های منتهی به دیوار، درست در مقابلشان قرار داشت. هر دو جلوی دیوار ایستادند و تمرکز کردند.
روی ترسناک ترین چیزی که ذهنشان قادر به تصورش بود.

چند دقیقه بعد، کتی زیر لب زمزمه کرد:
-آماده ای؟

"آره" ضعیفی که از گابریل شنید، برایش کافی بود. هر دو به سرعت وارد دیوار شدند.

همه جا برای یک لحظه تاریک شد و دستی چروکیده، با خشونت یقه کتی را گرفت.
کتی فریادی کشید.
-گابریل... اون اینجاست... هکتالین...برگرد. جونتو نجات بده.

گابریل کتی را گرفت و به طرف خودش کشید... ولی غیر ممکن بود. هکتالین شرور، آنقدر کتی را داخل دیوار نگه داشت که تاثیر خاطره از بین رفت.
دیوار سفت شد و کتی اسیر دست های دیوار شد...

گابریل می دانست که دیگر دیر شده... نمی توانست کاری برای کتی انجام دهد. برای همین برگشت و با قدم های سریع از خانه خارج شد.


آن سوی دیوار!


-پدربزرگ ارباب... بدو... مطمئنم دنبالمونه. دیدیش که چقدر زشت و وحشتناک بود. می خواست حمله کنه. خوب جلوشو گرفتین.

مارولو نفس نفس زنان به دنبال ایوا از پله ها پایین می رفت.
-من... پیرم... یعنی... چی که بدو؟... بیا منو کول کن خب... نمی تونم... آخ... سکته قلبی کردم... دختره با دو تا دستاش یقه مو گرفته بود و ول نمی کرد. روح شرور. گنج به چه درد تو می خوره خب؟ بده ما ازش استفاده... کنیم...

به هر زحمتی که بود، ایوا و مارولو خودشان را به در خروجی فرستادند. هنوز صدای فریاد وحشتناکی از طبقه بالا به گوش می رسید. ایوا دوید و جاروی دو نفره اش را برداشت.
مارولو اصولا باید پشت سرش می بود.
در حالی که پشت سرش را نگاه می کرد به سمت جلو حرکت کرد.
-پدربزرگ ارباب، زود باش. بپر بالا بریم!

به سمت جلو برگشت و در حالی که اصلا انتظار نداشت، با ساحره مخوف مواجه شد که فریاد می کشید و دست هایش را روی هوا تکان می داد! بدون شک هکتالین بود!

سریع سر جارو را برگرداند و مسیرش را عوض کرد؛ ولی هوا تاریک بود و چیزی نمی دید.
برای همین، اصلا متوجه نشد چیزی که چند ثانیه بعد از تغییر مسیر با آن برخورد کرد، چیزی جز چشم مارولو گانت نبود.

دسته جاروی سریع السیر ایوا، درست در حدقه چشم مارولو فرو رفت و از سمت دیگر سرش بیرون زد.
مارولو یکی دو ثانیه به جارو آویزان ماند و وقتی ایوای دستپاچه مجددا حرکت کرد، روی زمین افتاد.

ایوا اطرافش را نگاه کرد.
-پدربزرگ ارباب؟ نیستین؟ رفتین؟ بدون من؟

وقتی از پیدا شدن مارولو ناامید شد، به سمت خانه حرکت کرد.

گابریل تیت، با سرو وضع آشفته به سمت هاگزمید دوید. نمی فهمید چرا ایوا بعد از دیدن او در آن وضعیت، توقف نکرده بود. بعد از مدتی، توانش را از دست داد و بیهوش، روی زمین افتاد.

چهار جادوگر و ساحره، وارد خانه هکتالین نفرین شده شده بودند... و فقط دو نفر قادر به خروج از آن شده بود.

صبح روز بعد، جسد بدون چشم مارولو گانت، روی زمین پیدا شد. مارولو هیچ میراث قابل توجهی برای دختر و نوه اش به جا نگذاشته بود.
گابریل در سنت مانگو چشم باز کرد و متوجه شد که هیچ چیز درمورد روز قبل به خاطر ندارد. بجز این که همراه کتی وارد آن خانه شده بودند.
نیروهای وزارتخانه با وجود جستجوهای فراوان، هرگز به جسد کتی دست پیدا نکردند.

پس از آن روز، افراد زیادی به امید گنج، وارد خانه شدند. به گفته بیشتر آن ها نه روحی درکار بود و نه گنجی...
ولی تعدادی از بازدید کننده های بعدی خانه، به صدای فریادهای بلندی که از دیوار طبقه دوم خانه به گوش می رسید اشاره می کردند...فریاد هایی که هرگز خاموش نمی شد.




پاسخ به: دفتر دوئل(محل درخواست دوئل)
پیام زده شده در: ۲۱:۵۰:۳۴ دوشنبه ۵ آبان ۱۳۹۹

اسلیترین، مرگخواران

لرد ولدمورت


مخفی کردن اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۴:۳۹ سه شنبه ۸ آبان ۱۳۸۶
آخرین ورود:
امروز ۱:۱۹:۵۶
از ما گفتن...
گروه:
کاربران عضو
اسلیترین
ناظر انجمن
مرگخوار
ایفای نقش
پیام: 6189
آفلاین
سوژه دوئل رکسان خالی و رز زلر: عضویت اجباری!

توضیح:

شما قصد عضویت توی یکی از دو گروه محفل و مرگخواران دارین.
ولی اشتباهی به گروه مقابل مراجعه می کنین و قبول می شین. وقتی می فهمین اشتباه کردین، سعی می کنین به یه بهانه ای از عضویت اون گروه خارج بشین یا فرار کنین یا اخراج بشین... ولی مشکل اینجاست که اونا شما رو خیلی پسندیدن و از عضویتتون خیلی خوشحالن و اصلا خیال ندارن اخراجتون کنن یا اجازه بدن که برین.

داستان رو به همراه پایانش تعریف کنین!

سوژه رو می تونین درباره شخصیت های دیگه بنویسین ولی گروه ها رو تغییر ندین. یعنی به جای محفل/مرگخوارا، درباره گریفیندور/اسلیترین ننویسین.


برای ارسال پست در باشگاه دوئل، سه هفته( تا 23:59 سه شنبه 27 آبان) فرصت دارید.


جان سالم به در ببرید!




پاسخ به: دفتر دوئل(محل درخواست دوئل)
پیام زده شده در: ۱۸:۲۲:۲۳ یکشنبه ۴ آبان ۱۳۹۹

رکسان ویزلی


مخفی کردن اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۳:۱۳ پنجشنبه ۱۷ مرداد ۱۳۹۸
آخرین ورود:
دیروز ۱۳:۱۷:۲۱
از ش چندشم میشه!
گروه:
شناسه های بسته شده
پیام: 222
آفلاین
دوباره سلام.

درخواست دوئل دارم با رز زلر. مهلتشم سه هفته لطفا. مرسي.


رکسان خالی... خالی خالی! بدون ویزلی!

تصویر کوچک شده




پاسخ به: دفتر دوئل(محل درخواست دوئل)
پیام زده شده در: ۰:۲۹:۰۷ یکشنبه ۴ آبان ۱۳۹۹

اسلیترین، مرگخواران

لرد ولدمورت


مخفی کردن اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۴:۳۹ سه شنبه ۸ آبان ۱۳۸۶
آخرین ورود:
امروز ۱:۱۹:۵۶
از ما گفتن...
گروه:
کاربران عضو
اسلیترین
ناظر انجمن
مرگخوار
ایفای نقش
پیام: 6189
آفلاین
نتیجه دوئل هدر و گابریل تیت:


امتیازهای داور اول:
هدر: صفر امتیاز – گابریل تیت: 25 امتیاز

امتیازهای داور دوم:
هدر: صفر امتیاز – گابریل تیت: 24 امتیاز

امتیازهای داور سوم:
هدر: صفر امتیاز – گابریل تیت: 24 امتیاز

امتیازای نهایی:
هدر: صفر امتیاز – گابریل تیت: 24.33 امتیاز


برنده دوئل: گابریل تیت!

.................

-خسته نباشید استاد!

با فریاد گابریل، پروفسور مک گونگال نگاهی به ساعت دیواری انداخت.
-بله، بله... وقت کلاس تموم شده. یادتون نره تکلیف جلسه بعد رو حتما...

صدایش در میان هیاهوی دانش آموزان گم شده بود. سری تکان داد و سرگرم جمع کردن کاغذهایش شد.


روز بعد


آلبرت اینشتین، آدولف هیتلر، نیوت اسکمندر، ناپلئون بناپارت، گودریک گریفیندور، لئوناردو داوینچی و چند شخصیت دیگر روی نیمکت های کلاس تغییر شکل نشسته بودند.
با ورود پروفسور مک گونگال همگی از جا بلند شدند.

-بشینین بچه ها... بشینین. خب... می بینم که تکالیفتون رو به خوبی انجام دادین.

با صدای ضربه هایی که به در کلاس زده شد، حرفش را قطع کرد.
-بفرمایید.

دختر ناشناسی نفس نفس زنان وارد کلاس شد. پروفسور مک گونگال عینکش را کمی جابجا کرد.
-شما؟

- ماتیلدا هستم پروفسور. اثر یک مشنگ داستان نویس مشهور به نام رولد دال.

مک گونگال سری تکان داد و گفت:
-بله گابریل. متوجهم. برو سر جات بشین.

گابریل که سینی کوچکی در دست داشت، به سمت نیمکتش رفت. سینی را روی میز گذاشت و با نگاهی غم انگیز به آن خیره شد.

پروفسور مک گونگال شروع به توضیح دادن کرد.
-همونطور که دیروز بهتون گفتم، این نوع تغییر شکل بسیار ناپایدار و غیر مطمئنه. در تغییر شکل به وسیله معجون، شما با جذب بخشی از دی ان ای شخص، دستور العمل های ژنتیکیشو وارد بدن خودتون می کنین. در واقع فقط جسمشو کپی می کنین. ولی در این نوع تغییر شکل که با احضار روح و یا اجازه گرفتن از طرف مقابل انجام می گیره، شما روح شخص رو هم ازش می گیرین. برای همینه که این روش، مدت زمان مشخصی نداره. بستگی به این داره که جسم طرف مقابل چقدر بتونه بدون روحش به کارکرد عادی خودش ادامه بده یا روحش چقدر بتونه توی این بُعد از جهان بمونه. حالا یکی یکی بیایین این جا و کمی درباره خودتون حرف بزنین ببینم چقدر تحقیق کردین.

یک ساعت بعد نوبت به گابریل رسید.
جلوی کلاس رفت و با چهره ای غم زده در مورد ماتیلدا و نقش مهمش در زندگی خودش گفت.
با لبخند رضایتمندانه مک گونگال سر جایش نشست.

-هدر؟

نوبت هدر شده بود.

-هدر؟ غایبه؟

گابریل سینی را از روی میزش برداشت و به سمت مک گونگال رفت و سینی را روی میز او گذاشت.
-پروفسور...هدر...

مک گونگال نگاهی به محتویات سینی که شبیه پیتزایی به هم ریخته بود انداخت... و ناگهان در میان پیتزا، یک جفت چشم را تشخیص داد.
-پناه بر مرلین! چه بلایی سرش اومده؟

-پروفسور...داشت تکلیفشو انجام می داد. می خواست بزرگ بودن رو تجربه کنه. برای همین از هاگرید خواهش کرد که برای تغییر شکل کمکش کنه. اونم قبول کرد. ولی روح هاگرید، برای هدر زیادی بزرگ بود... و خب... ترکید! پروفسور دامبلدور گفتن امشب همراه کمی سرکه بریزیمش توی یه بطری و درشو ببندیم و بذاریم نزدیک شومینه.

مک گونگال با ابروهای در هم کشیده پرسید:
-اینجوری درست می شه؟

-نه...فقط ترشی خوشمزه ای می شه.

مک گونگال آهی کشید.
-همه اینا رو دیروز توضیح دادم... ولی گوش نمی کرد که! هاگریدم که سال سوم اخراج شده و این مباحث رو بلد نیست. باشه... دوستتو ببر. اسمشو خط می زنم.

گابریل، هدر پخش شده در سینی را برداشت و به طرف نیمکتش رفت.

-گابریل؟
-بله پروفسور؟
-از سرکه سیب استفاده کن. طعمش بهتره...





پاسخ به: دفتر دوئل(محل درخواست دوئل)
پیام زده شده در: ۱:۲۷:۲۰ جمعه ۲ آبان ۱۳۹۹

اسلیترین، مرگخواران

لرد ولدمورت


مخفی کردن اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۴:۳۹ سه شنبه ۸ آبان ۱۳۸۶
آخرین ورود:
امروز ۱:۱۹:۵۶
از ما گفتن...
گروه:
کاربران عضو
اسلیترین
ناظر انجمن
مرگخوار
ایفای نقش
پیام: 6189
آفلاین
سوژه دوئل گابریل تیت و کتی بل: دروغ!

توضیح نداره. آزادین.


برای ارسال پست در باشگاه دوئل، ده روز( تا 23:59 دوشنبه 12 آبان) فرصت دارید.


جان سالم به در ببرید.




پاسخ به: دفتر دوئل(محل درخواست دوئل)
پیام زده شده در: ۰:۳۴:۰۲ جمعه ۲ آبان ۱۳۹۹

اسلیترین، ویزنگاموت، مرگخواران

هکتور دگورث گرنجر


مخفی کردن اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۲۱:۴۲ سه شنبه ۲۴ تیر ۱۳۹۳
آخرین ورود:
امروز ۱:۰۱:۰۸
از روی شونه های آریانا!
گروه:
مرگخوار
ایفای نقش
اسلیترین
کاربران عضو
ناظر انجمن
پیام: 835
آفلاین
نتیجه دوئل اگلانتاین پافت و آستریکس:


امتیازهای داور اول:
اگلانتاین پافت: 27.5 امتیاز - آستریکس: صفر امتیاز

امتیازهای داور دوم:
اگلانتاین پافت: 26 امتیاز - آستریکس: صفر امتیاز

امتیازهای داور سوم:
اگلانتاین پافت: 27.5 امتیاز - آستریکس: صفر امتیاز

امتیازهای نهایی:
اگلانتاین پافت: 27 امتیاز - آستریکس: صفر امتیاز


برنده دوئل: اگلانتاین پافت!

...........................

اگلانتاین سنگ جلو پاش رو چند متری جلوتر شوت کرد و با بی حوصلگی پاش رو روی زمین می کشید. دیگه سر به سر تام گذاشتن هم خیلی براش جذابیت نداشت. احساس میکرد افسردگی پس از نقشه قتل گرفته!

- کدوم افسردگی؟

اگلانتاین بعد از اینکه چند متری به هوا پرید و پخش زمین شد، وحشتزده دنبال منبع صدا گشت.

- حالا دیگه صدای منم نمیشناسی؟
-تو... مگه تو کی هستی؟
- دیگه کارت به جایی رسیده که نمیدونی من کیم؟ این همه سال کنارش باش، تمام مدت خاموش و بی صدا اینجا بمون، نه دودی، نه آتیشی! صداتم در نیاد. آخرش بگه تو کی هستی! ای بشکنه این دسته که تنباکو نداره!
- تو... پیپ؟
- خوبه حداقل یادت نرفته وجود دارم!
- ولی تو... حرف... میزنی؟
- من همیشه حرف میزدم! اکا خب تو زبون پیپ ها رو بلد نبودی!

اگلا کم مونده بود غش کنه. خب طلبعتا تا به حال پیپ سخنگو ندیده بود.

- کاسه ام روشن! مگه قبل منم پیپ داشتی؟ هر روز با یه پیپ میگردی؟
- من... ذهنم... چطور...
- من پیپ خاصی ام. به هر حال... همونطور که گفتم تو افسردگی بعد از نقشه قتل گرفتی!
- خب... من الان باید چی کار...
- از اونجایی که دویست و بیست و سه بار قبلی توی کشتن تام شکست خوردی باید یه نقشه قتل موفقیت آمیز داشته باشی تا حالت بیاد سر جاش!
- آخه کیو بکشم؟

پیپ شونه نداشت که بالا بندازه ولی خودش رو از سمت چپ دهن اگلا به سمت چپش کشید.
- من چه میدونم. من یه پیپم! لرزونک، حشره، اون که همه رو میخوره، نقاش باشی، وایتکس به دست یا حتی اون کچله!

رنگ از رخ اگلا پرید!
- ارباب؟ ارباب نه! ولی خب با هکتور موافقم! اون تمام مدت میگه برم و معجون هاشو امتحان کنم. حالا چجوری باید بکشمش؟
- نیازی نیست کاری بکنی. منو بذار تو آزمایشگاهش خودم خدمتش میرسم.

اگلا تردید داشت ولی به پیپش اعتماد داشت. بنابراین دلش رو به دریا زد و پیپش رو به آزمایشگاه هکتور برد!

پنج ساعت و نیم بعد- جلو در آزمایشگاه

- این چرا نیومد؟ یعنی باید برم تو؟ نکنه بلایی سرش اومده؟ باید برم ببینم کجا...

در درست توی صورت اگلا باز شد و هکتور ویبره زنون بیرون اومد.

- اگلا تو اینجایی؟ اومدی معجون جدیدمو امتحان کنی؟
- من... تو... چطوری؟
- بذار برم این معجون آخری رو مخصوص خودت درست کردم اتفاقا! یه پیپ رو میزم بود انداختم تو پاتیل یه معجون عالی... عه چی شدی؟

اگلا با شنیدن خبر نابودی پیپ نازنینش و شکست دوباره نقشه ی قتل بی هوش شده بود. از قرار معلوم افسردگی بعد از شکست نقشه قتل به این زودی ها دست بردارش نبود!


ارباب یه دونه باشن... واسه ی نمونه باشن!


تصویر کوچک شده


پاسخ به: دفتر دوئل(محل درخواست دوئل)
پیام زده شده در: ۲۳:۰۳:۳۱ چهارشنبه ۳۰ مهر ۱۳۹۹

گریفیندور

کتی بل


مخفی کردن اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۸:۴۴:۴۶ دوشنبه ۲۸ مهر ۱۳۹۹
آخرین ورود:
دیروز ۱۸:۰۶:۴۸
از همه دختران خوب به جهنم میرن
گروه:
کاربران عضو
گریفیندور
ایفای نقش
پیام: 110
آفلاین
سلام دوئل رو با گابریل تیت میطلبم با شهامت گیریفیندوری ها قوی و نترسند بیا جلو گابریل



My Lucifer is lonely
Standing there, killing time
Can't commit to anything but a crime
Peter's on vacation, an open invitation
Animals, evidence
Pearly gates look more like a picket fence
Once you get inside 'em
Got friends but can't invite them
Hills burn in California
My turn to ignore ya
Don't say I didn't warn ya
All the good girls go to hell



پاسخ به: دفتر دوئل(محل درخواست دوئل)
پیام زده شده در: ۲۳:۵۸:۴۲ سه شنبه ۲۹ مهر ۱۳۹۹

ریونکلاو، مرگخواران

لینی وارنر


مخفی کردن اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۲:۵۳ شنبه ۳۰ خرداد ۱۳۸۸
آخرین ورود:
دیروز ۱۱:۴۶:۰۴
از رو شونه‌های ارباب!
گروه:
ناظر انجمن
مرگخوار
ایفای نقش
ریونکلاو
کاربران عضو
گردانندگان سایت
پیام: 4854
آفلاین
× رول نتیجه توسط لرد ولدمورت نوشته شده ×


نتیجه دوئل پلاکس بلک و لاوندر براون:


امتیازهای داور اول:
پلاکس بلک: 26 امتیاز - لاوندر براون: صفر امتیاز

امتیازهای داور دوم:
پلاکس بلک: 23 امتیاز - لاوندر براون: صفر امتیاز

امتیازهای داور سوم:
پلاکس بلک: 25 امتیاز - لاوندر براون: صفر امتیاز

امتیازهای نهایی:
پلاکس بلک: 24.66 امتیاز - لاوندر براون: صفر امتیاز


برنده دوئل: پلاکس بلک!

......................................................

نتیجه دوئل پلاکس بلک و شیلا بروکس:


امتیازهای داور اول:
پلاکس بلک: 26 امتیاز - شیلا بروکس: صفر امتیاز

امتیازهای داور دوم:
پلاکس بلک: 23 امتیاز - شیلا بروکس: صفر امتیاز

امتیازهای داور سوم:
پلاکس بلک: 25 امتیاز - شیلا بروکس: صفر امتیاز

امتیازهای نهایی:
پلاکس بلک: 24.66 امتیاز - شیلا بروکس: صفر امتیاز


برنده دوئل: پلاکس بلک!


.........................................

پلاکس مثل همیشه زود رسیده بود.

نگاهی به ساعتش انداخت.
هنوز دو ساعت تا شروع مسابقه نقاشی اش فرصت داشت.
- خوبه... به اندازه کافی وقت دارم که نگاهی به اطراف بندازم و چند تا سوژه خوب پیدا کنم.

اسمش را در دفتر مسابقه ثبت کرد و به دنبال سوژه های جذاب، به راه افتاد.

طولی نکشید که به درخت سرسبزی رسید.
- هی... چه درخت عجیبی. می تونم اینو ثبت کنم. به میمونم روش نشسته.

- اممم... من می تونم با این که درخت باشم کنار بیام، ولی در مورد پیشی نمی تونم قولی بدم. اون یه شامپانزه آزاده.

پیشی با سر تایید کرد و پلاکس متوجه شد که این درخت نیست و فقط یک انسان سبز رنگ بسیار عادیست.
- اینو ثبت نمی کنم!

و به راهش ادامه داد‌. با دقت به اطرافش نگاه می کرد که هیچ سوژه ای از چشمان تیزبینش دور نماند.
_ هی! یه کرم فلوبر! خیلی جذابه. می تونی بی حرکت بمونی؟

فلوبر اهمیتی به پلاکس نداده و با حرکات موجی شکل به راهش ادامه داد.

پلاکس خیلی زود راه حل را پیدا کرد.
- اگه منم مثل این حرکت کنم، مثل این می مونه که یه جا ثابت وایساده.

روی زمین دراز کشید و شروع به حرکت به حالت کرمی و کشیدن تصویر کرم در حال حرکت کرد.

کرم فلوبر بسیار ظریف بود. پلاکس وقت زیادی را صرف کشیدن کرک های ریزش کرد‌.
وقت بسیار زیادی!
و وقتی به خودش آمد، لباس هایش در اثر ساییده شدن به زمین پاره شده بود و ساعتی از شروع مسابقه نقاشی گذشته بود.

به گرمی با کرم خداحافظی کرد و دوان دوان به محل مسابقه برگشت.
مسئول مسابقه هنوز جلوی در بود.

- من... ببخشید... حواسم به ساعت... کرم فلوبر... مسابقه تموم شد؟

مسئول با تعجب به لباس های خاک آلود و پاره پلاکس نگاه کرد.
- مسابقه کلا سه تا شرکت کننده داشت. دو تای دیگه نیومدن. تو که اسمتو به عنوان حاضر ثبت کردی خودبخود برنده اعلام شدی.

پلاکس نقاشی اش را بالا گرفت‌.
- نمی خوایین فلوبر در حال حرکتمو ببینین؟

مسئول به کاغذ نگاه کرد. شانه هایش را بالا انداخت و رفت.

پلاکس کاغذ را برگرداند.
- اِ... رفته که... حق داشت. در حال حرکت بود. برم پیداش کنم.




پاسخ به: دفتر دوئل(محل درخواست دوئل)
پیام زده شده در: ۰:۲۱:۰۶ یکشنبه ۲۷ مهر ۱۳۹۹

اسلیترین، ویزنگاموت، مرگخواران

هکتور دگورث گرنجر


مخفی کردن اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۲۱:۴۲ سه شنبه ۲۴ تیر ۱۳۹۳
آخرین ورود:
امروز ۱:۰۱:۰۸
از روی شونه های آریانا!
گروه:
مرگخوار
ایفای نقش
اسلیترین
کاربران عضو
ناظر انجمن
پیام: 835
آفلاین
سوژه دوئل تئودور نات و زاخاریاس اسمیت: بیداری!


توضیح: یک روز صبح بیدار می شین... ولی توی زمان یا مکانی که انتظارشو ندارین. می تونه زمان و مکان آشنایی باشه یا تخیلی. توضیح بدین که کجاست و بعد چه اتفاقی براتون میفته.


برای ارسال پست در باشگاه دوئل دو هفته( تا 23:59 یکشنبه 11 آبان) فرصت دارید.


قوانین دوئل رو می تونین از این جا مطالعه کنین.

موهایتان به بلندی دماغ پینوکیو باد!


ارباب یه دونه باشن... واسه ی نمونه باشن!


تصویر کوچک شده







شما می ‌توانید مطالب را بخوانید
شما نمی توانید عنوان جدید باز کنید
شما نمی توانید به عنوان‌ها پاسخ دهید
شما نمی توانید پیام‌های خودتان را ویرایش کنید
شما نمی توانید پیام‌های خودتان را حذف کنید
شما نمی توانید نظر سنجی اضافه کنید
شما نمی توانید در نظر سنجی ها شرکت کنید
شما نمی توانید فایل‌ها را به پیام خود پیوست کنید
شما نمی توانید پیام بدون نیاز به تایید بزنید
شما نمی توانید از نوع تاپیک استفاده کنید.
شما نمی توانید از HTML در نوشته های خود استفاده کنید
شما نمی توانید امضای خود را فعال/غیر فعال کنید
شما نمی توانید صفحه pdf بسازید.
شما نمی توانید پرینت بگیرید.

[جستجوی پیشرفته]


هرگونه نسخه برداری از محتوای این سایت تنها با ذکر نام «جادوگران» مجاز است. ۱۳۹۹-۱۳۸۲
جادوگران اولین وبسایت فارسی زبان هواداران داستان های شگفت انگیز هری پاتر است. به عنوان نخستین خاستگاه ایرانی ایفای نقش مبتنی بر نمایشنامه نویسی با محوریت یک اثر داستانی در فضای مجازی، پرورش و به ارمغان آوردن آمیزه ای از هنر و ادبیات برجسته ترین دستاورد ما می باشد.