هری پاتر نخستین مرجع فارسی زبان داستان های شگفت انگیز هری پاتر

هری پاتر نسخه موبایل


در حال دیدن این عنوان:   1 کاربر مهمان





پاسخ به: **همانند يك سفيد اصيل بنويسيد**
پیام زده شده در: ۵:۲۶:۵۴ جمعه ۳۰ آبان ۱۳۹۹

محفل ققنوس

سیریوس بلک


مخفی کردن اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱:۳۹ پنجشنبه ۲۱ شهریور ۱۳۹۸
آخرین ورود:
دیروز ۲۳:۱۷:۰۵
از خونِ جوانان محفل لاله دمیده...
گروه:
کاربران عضو
ایفای نقش
محفل ققنوس
پیام: 92
آفلاین
پایان!(3#)

بعد از یک تصمیم شجاعانه(1) و آنهمه دویدن(2) به دنبال خرگوش برای یافتن سرزمین عجایب یا شاید بهتر است بگویم «نقطه آسایش»، اینک به پایان داستان رسیده‌ایم. اما به راستی پایان‌ها چگونه‌اند؟ شیرین؟ تلخ؟ و یا شاید هم پایانی باز و مملو از علامت سوال!
احتمالا فکر می‌کنید که سرنوشت این جوان در دستان نویسنده است. و یا فکر می‌کنید هرآنچه نویسنده تصمیم بگیرد، سیریوس هم محکوم به اجرای آن است. اما اگر نویسنده و سیریوس، هردویشان یکی باشند چه؟ و حتی فراتر از این. یعنی اگر سرنوشت جفت‌شان در دستان کس دیگری باشد چه؟! مثلا نویسنده دیگری! بگذارید بیش از این گیج‌تان نکنم.

بعد از کمک دایی آلفارد، اوضاع سیریوس دیگر آنقدرها هم خراب نبود. می‌توانست زندگی تازه‌ای را آغاز کند. شاید نه یک زندگی خارق العاده و پر زرق و برق اما به هرحال تاحدودی به «سرپناه» مورد نظر خودش رسیده بود. اما باور کنید همه چیز به این سادگی‌ها هم نیست.
فرض کنید روزگاری در جهان امروزی ما یک ویروس خانه خراب کن همه‌گیر شود و حتی از دست جادوگران هم ساختن درمان آن امکان پذیر نباشد. آن وقت همگی باید در همان «سرپناه» خود برای روزها و حتی شاید یک مدت طولانی محبوس بمانند.

اگر در سرپناه‌مان همه امکانات هم فراهم باشد، بازهم یک چیز کم است. مسئله‌ای که هیچ‌چیز نمی‌تواند جایگزین آن باشد. سیریوس هم در اعماق وجودش این مسئله را احساس می‌کرد و با وجود کمک سخاوتمندانه دایی‌اش، همچنان آنگونه که باید و شاید خوشحال نشده بود. البته این خلاء را در خانه مادری هم احساس می‌کرد. گاهی کمتر و گاهی بیشتر. فهمید که رفتن از خانه هم مشکلش را حل نکرده است. و یا به قول شما «سیریوس، سیریوس باهوشی بود!»

به خیابانی که پاتیل درزدار در آن قرار داشت برگشت و سوار موتورش شد. مشغول کنار زدن جَک موتور شد تا ماجراجویی خود را در این شهر خواب‌گرفته ادامه دهد. اما در آن سردی و تاریکی شب، گرمای دستان فردی را در پشت خودش احساس کرد. سرش را برگرداند و چند لحظه‌ای خیره ماند...

چند ساعت بعد - در خیابان‌های لندن

- این آخرین اخطاره! بزنید کنار...

در نیمه‌های شب که پرنده هم در خیابان‌ها پر نمی‌زد، تعقیب و گریز نفس گیری جریان داشت. آژیر ماشین پلیس، سکوت شب را درهم شکسته بود. خیابان ها همچنان لغزنده بودند و همین موضوع سختی این تعقیب و گریز را دوچندان کرده بود. فرد کنار راننده مدام سرش را از پنجره ماشین بیرون می‌آورد و با یک بلندگو که ظاهر مسخره‌ای داشت، به افرادی که تعقیب‌شان می‌کردند اخطار می‌داد. اما بنظر می‌رسید هیچ‌کدام از اخطارها کارساز نبودند.

- با موتور بپیچ اینور!
- دیوونه شدی؟ اینجا که بن بسته!
- دقیقا!


دو جوان که سوار یک موتورسیکلت مشکی رنگ بودند، با تمام سرعت می‌تاختند. سرعت موتور آنقدر بالا بود که لحظه پیچیدن‌شان به آن بن بست، افسران پلیس خیال کردند آنها با سرعت نور به سمت ستاره‌های آسمان پرواز کرده اند و حالا از ساکنین آنجا به شمار می‌آیند! البته تسلیم نشدند. وقتی به داخل آن بن بست پیچیدند، هردو جوان را دیدند که از آن موتور ظاهرا جادویی پیاده شده‌اند و به دیوار تکیه داده‌اند.

بعد از چندین دقیقه تعقیب و گریز، خیالشان راحت شده بود که آنها را گیر انداخته اند. نور داخل بن بست به شدت کم بود و چهره هیچکدام از جوان‌ها مشخص نبود. البته یکی از آنها در عین خونسردی، سیگاری از جیبش درآورد و آن را روشن کرد. از روشنایی آتش روشن کننده سیگار، چهره آن جوان نمایان شد. او سیریوس بود.
ماموران که ظاهر چابکی نداشتند، از ماشین‌شان پیاده شدند و آرام به سمت آنها حرکت کردند. کمی که نزدیک تر شدند و چشمانشان به تاریکی عادت کرد، توانستند صورت و لباس‌های آنان را مشاهده کنند. زیر کاپشن‌های چرمی‌هایشان یک تی-شرت شبیه بهم پوشیده بودند. تی-شرتی که روی آن با رنگ قرمز جمله:
«Born to be Revolutionary» نوشته شده بود.

ماموران بعد از دیدن این جمله، احساس خطر بیشتری کردند. در ذهنشان اینطور می‌گذشت که شاید این دو نفر شورشی های خطرناکی باشند و آمدنشان به این کوچه اهداف شوم دیگری را به دنبال داشته باشد. اما حقیقتا اینطور نبود. آنها نه آنارشیست بودند و نه هر ایسم دیگری! مامور پلیسی که راننده ماشین بود در نهایت عزمش را جزم کرد و با آنکه فاصله‌شان نزدیک با آن دو جوان بود، فریاد کشید: «خلاف اولتون سرعت غیرمجاز بود، بعدش نزدیک بود یک گربه رو زیر چرخ‌های موتورتون سلاخی بکنید!»

هردویشان زدند زیرخنده. بعد از اینکه حسابی خندیدند، آن یکی جوان که چهره‌اش معلوم نبود، جلو آمد و کمی نزدیک تر شد. حالا دیگر چهره او هم نمایان شده بود. چه کسی جز جیمز پاتر می‌توانست باشد؟ همان کسی که سیریوس خلاء نبودنش را احساسش می‌کرد. یک دوست! و البته دوستی‌شان واقعا معنادار بود. دوستی که قرار بود از بعد آن شب، پیچیده‌تر و معنادارتر هم بشود...

- ببین آقا پلیسه! شب واقعا خوبی بود. اما حالاست که باید زحمت رو کم کنیم.

برای پلیس فرار این دو جوان غیرممکن بنظر می‌رسید. به همین دلیل آنها هم یک دل سیر خندیدند. اما هنوز خنده‌شان بند نیآمده بود که آن دو جوان که واقعا سریع هم بنظر می‌رسیدند، سوار موتورشان شدند و موتور با اولین گاز سیریوس به پرواز درآمد. در چند لحظه، موتور سیکلت از جلوی چشمانشان برای همیشه ناپیدا شد. چشمانشان را مدام می‌مالیدند که نکند خواب باشد و یا دود توهم زایی استشمام کرده باشند. اما آن موتور سیکلت اینبار واقعا در آسمان شب و در نور مهتاب، ناپدید شده بود.

چند ساعت قبل - مقابل پاتیل درزدار

سیریوس باورش نمیشد که بعد از مدتها بالاخره دوست صمیمی‌اش را دیده است. جیمز پاتر سعی کرد با چند بشکن سیریوس را از حالت خیره ماندن درآورد. سیریوس از موتور پیاده شد و صمیمانه دوست خود را به آغوش کشید. چندساعتی حرف زدند و سیریوس تمام ماجراهای پیش‌آمده را برای جیمز تعریف کرد.
بعد از آن صحبت‌ها تصمیم گرفتند از آن شب، یک شب فراموش نشدنی بسازند. کمی در خیابان شیطنت کنند، در مورد آینده‌شان صحبت کنند و برای تغییر دنیا به جایی بهتر نقشه بکشند. و صد البته جیمز با اصرار خود توانسته بود سیریوس را متقاعد کند تا او مدتی در کنار خانواده پاتر زندگی کند. خانواده‌ای که آرزویش را داشت.

شاید این یک پایان شیرین و دوست داشتنی بنظر برسد. واقعا هم پایان خوبی بود. اما همه‌مان می‌دانیم که این یک پایان واقعی نیست! زندگی برای هردوی آنها ادامه داشت و قرار بود اتفاقات درهم شکننده و سخت‌تر از اینها در جریان زندگی‌شان رقم بخورد. اما خب، به هرحال همانطور که گفتم این داستان هم درست مثل زندگی‌ست. گاهی تلخ و گاهی شیرین...

این خاطرات سه قسمتی تاحدودی! براساس وقایع کتاب نوشته شده‌اند.


ویرایش شده توسط سیریوس بلک در تاریخ ۱۳۹۹/۸/۳۰ ۷:۳۷:۱۹

تصویر کوچک شده

We've all got both light and dark inside us. What matters is the part we choose to act on...that's who we really are


پاسخ به: ** همانند يک سفيد اصيل بنويسيد **
پیام زده شده در: ۱۸:۵۹:۴۲ سه شنبه ۶ آبان ۱۳۹۹

ریونکلاو، محفل ققنوس

ویلبرت اسلینکرد


مخفی کردن اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۲۱:۱۲ جمعه ۲۴ خرداد ۱۳۹۲
آخرین ورود:
امروز ۰:۱۹:۵۸
از م ناامید نشین.. بر میگردم!
گروه:
ایفای نقش
کاربران عضو
محفل ققنوس
مترجم
ریونکلاو
ناظر انجمن
پیام: 411
آفلاین


ـ اگه.. اگه جام این‌جا نباشه چی؟ اگه مثل دفعه ی قبل..

گاهی وقت ها، نمی شود گفت. نه که واقعیت نداشته باشد یا توهمِ بیمارگونه ای باشد. نه! فقط نمی توانی به زبان بیاوری. انگار وقتی که به زبان می آوری‌شان، کلمات، جان می گیرند. کلماتی که قوی ترین سلاح تاریخ بشریت‌اند، گاهی وقت ها، مانند خودکشی دست جمعی نهنگ ها، به سمت خودت سرازیر می شوند. کلماتی که روزگاری درمان دردهامان بودند، این بار، دردی بی درمان می شوند بر سر زخمی کهنه که سال هاست می سوزد و تا مغز استخوان می جهد.
او نیز از این قاعده مستثنی نبود. مانند تکه برگی معلق میان زمین و هوا. شاید از دور این گونه به نظر نمی رسید اما نمی توانست خودش را جدا کند از دردی که گریبانش را گرفته بود. حس می کرد قطره‌ ایست در میان کرانِ بی کران اقیانوس که هم جایی برایش هست و هم انگار که جایی نیست.

ـ اگه نتونم چی؟ اگه نرسم..

گاهی وقت ها.. رسیدن، گذشتن است. از خاطرات. از آدم هایی که بودند و نیستند. از غم انگیز ترین لحظه های زندگی که حسرت‌شان از پوست و گوشت و خون می گذرد و به روحت دست می‌اندازد. گاهی وقت ها باید رها کرد. باید بگذاری خرابه ها، ویران شوند. ققنوس آتش بگیرد و از خاکسترش، ققنوسی دیگر بال و پر باز کند، پر بکشد و دم مسیحایی‌اش روح و جانت را گرم کند. که از مرگ برگردی، زنده شوی و برسی.

ـ خب، جات این‌جا نباشه. نتونی. نرسی. چی میشه مگه؟

هری، با چشمان درشت و سبز رنگش به ویلبرت خیره شد. انگار آب سردی رویش ریخته باشند. اما واقعاً چه می شد؟ اگر نمی رسید یا اگر نمی توانست، چه اتفاقی می افتاد؟ اگر جایش این جا نبود چه؟ اگر..

ـ یه وقتایی از خودم می پرسم که تا کجا میشه پیش رفت؟ تا کجا می تونی فرار کنی و به آدمایی که دوست‌شون داری، پشت کنی؟ یعنی می تونی انقدر بری جلو که به خودتم پشت کنی؟

ـ اما اگه پشت کنم..

ـ خب؟

از روی زمین بلند شد. خسته بود. دستانش را به سمت شومینه گرفت تا کمی گرم شود. باران به پنجره های گریمولد می کوبید و خانه به طرز عجیبی آرام گرفته بود. آنقدر که صدایی جز زبانه های آتش، باران پشت پنجره و نفس های تکه تکه ی هری شنیده نمی شد.

ـ می دونی، اونایی که دوست‌مون دارن هیچ وقت از پیش‌مون نمی رن. هستن. همیشه. همین جا، کنارمون.

گاهی وقت ها، آدم‌ها فراموش‌کار می شوند. یادشان می رود که شخصیت اول داستانِ خودشان‌اند. قهرمانی که گاهی وقت ها باید خسته شود. گاهی وقت ها باید کنار بکشد و نرسد. قهرمانی که خود، گره ی اصلی داستان است. این‌جاست که دیگران می آیند، کنار او می ایستند و اگر لازم باشد، فدا می شوند. چرا که هیچ وقت از پیش‌مان نمی روند. هرگز!

ـ توی دل تک تک آدمای این خونه، به همون اندازه ای روشنایی بود که تاریکی هم بود. چیزی که مهمه اینه که ما چه نقشی رو بازی می‌کنیم.

گاهی وقت ها باید رو به رو شد. باید ایستاد و به واقعیت هایی که بیان کردن‌شان تو را می ترساند، نگاه کرد. چون حقیقت این است که ما، تنها نیستیم. در میان جنگ، صلح، نابودی، قحطی و فقر ما تنها نیستیم. شاید کم باشیم، اما اگر قرار باشد برسیم، با هم می رسیم و اگر قرار باشد به زمین بخوریم، این کار را هم با یک دیگر انجام می دهیم. چرا که کیفیت اعتقاد آدم هاست که ارزش واقعی‌شان را نشان می‌دهد، نه تعداد آن‌ها.

ـ مهم اینه که من هستم، تو هستی و کل دنیا هم نمی تونن جلومون رو بگیرن.




همانند يك سَفيد، گَنگی بنويسيد
پیام زده شده در: ۶:۳۷:۵۸ دوشنبه ۷ مهر ۱۳۹۹

محفل ققنوس

سیریوس بلک


مخفی کردن اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱:۳۹ پنجشنبه ۲۱ شهریور ۱۳۹۸
آخرین ورود:
دیروز ۲۳:۱۷:۰۵
از خونِ جوانان محفل لاله دمیده...
گروه:
کاربران عضو
ایفای نقش
محفل ققنوس
پیام: 92
آفلاین
تصویر کوچک شده

این داستان: محفل گَنگ (قسمت اول)


در هر تراژدی، حماسه و داستانی دو نوع گَنگ وجود داره. یکی گَنگ بچه‌های پایین و در جبهه مخالف، گَنگ بچه‌های بالا. در داستان ما بچه‌های محفل، گَنگ پایین نشین بودن و مرگخواران از گَنگ‌های بالانشین. بچه‌های پایین لوتی، خاکی و بامرام بودن اما جیب‌شون خالی بود. تَه خلاف‌شون هم مهمونی با نوشیدنی کَره‌ایه درجه سه بود. اما گَنگ بچه‌های بالا، کنترل شهر و مناطق مهم رو به دست داشتن. از کافه مادام پادیفوت گرفته تا پاتیل درزدار.

گَنگ مرگخوارها چند شعبه می‌شدن. بخشی به رهبری مورفین گانت، مشغول خرید و فروش چیز در سطح شهر بودن و پول گنده‌ای هم به جیب می‌زدن. بخش دیگری تحت نظر رودولف لسترنج بودن و قمه به دست از مغازه‌های شهر اخاذی می‌کردن. دسته آخر هم در مقر گَنگ مرگخوارها، یعنی خانه ریدل‌ها، به لرد سیاه در مدیریت شهر و بالا نگه‌داشتن گَنگ‌شون کمک می‌کردن.

اما در سمت دیگه ماجرا، یعنی درگَنگ بچه‌های محفل، اوضاع کاملا متفاوت بود. فعالیت‌های گَنگ محفل هم چند دسته می‌شد. یک دسته به رهبری سیریوس بلک، گروه موتور سواران محفل رو تشکیل می‌دادن. این دسته با موتورهاشون در سطح شهر پرواز می‌کردن تا با ظلم‌های گَنگِ بالا مبارزه و از ناموس ملت مواظبت کنن. دسته دیگه تازه واردهای گنگ بودن که حاج هری بهشون راه و رسم گَنگ محفل رو یاد می‌داد.

دامبلدور هم فازش مدیریت گنگ از خونه گریمولد نبود. کف شهر می‌تابید و به نیازمندان یاری رسانی می‌کرد. البته به پسر بچه‌های سَفید هم علاقه عجیبی نشون می‌داد. اینقدر این مرد خوش قلب بود.

مدت‌ها اوضاع به همین منوال بود تا اینکه بچه‌های بالا تصمیم گرفتن به مناسبت موفقیت‌های پی در پی‌شون یک مهمونیِ خفن شبانه بگیرن. بهزاد لیتو -مقلب به بیزی لِی- به همراه سهراب MJ رو هم دعوت کرده بودن...
- برمیدارن فاز کَل کَل بام، آرزوشون این بوده باشن از اول جام

همینطور که عمو سهراب می‌خوند، لرد سیاه به همراه گنگش وارد کادر شدن.
تصویر کوچک شده


جمعیت از دیدن لرد سیاه و یارانش به وجد اومدن و جیـــغ و هــــورا کشیدن. مورفین هم لابلای جمعیت می‎تابید و چیز توزیع می‌کرد. عمو سهراب هم به افتخار حضور لرد، شعرشو اینطوری ادامه داد:
- حاج ولدی گنگش بالاست، هورکراکسش نابیه گنگش بالاست...

لرد مسیرشو به سمت میز VIP ادامه داد، یک دستشو دور گردن بلا و دست دیگه‌شو دور گردن یکی دیگه از مرگخوارها انداخت و مشغول نظاره مهمونی شد.
- دایی ژون حال می‌کنی چقدر مهمونی رو داغش کردم!
- آفرین دایی جان! همان چیزی‌ست که می‌خواستیم.
- تاژه اینو خبر نداری... آقای اتابکی بژرگ هم داخل مهمونیه!

در همین حین و در اونطرف شهر، گَنگ محفل -که از برگزاری این مهمونی خبر داشت-، مشغول برنامه‌ریزی برای آغاز یک عملیات چندمرحله‌ای بودن تا برای همیشه به این اختلاف طبقاتی پایان بدن و کنترل شهر رو بدست بگیرن...
- حاج سیریوس! تو بیشتر از همه سرت بوی قرمه سبزی میده! به همراه ریموس و جیمز مستقیما به سمت مهمونی میری و نشون میدی اینجا رئیس کیه.
- شما جون بخواه حاج آلبوس. این تِسبیح من کو...آها! پیش به سوی لایی کشیدن‌های شبانه با موتور ... تصویر کوچک شده

- هری، وقتشه بچه‌هایی که تا امروز آموزش دادی رو وارد یک نقش‌آفرینی بزرگی بکنی... اونهم به سبک استاد تارانتینو!

ادامه دارد...


ویرایش شده توسط سیریوس بلک در تاریخ ۱۳۹۹/۷/۷ ۷:۳۹:۳۲

تصویر کوچک شده

We've all got both light and dark inside us. What matters is the part we choose to act on...that's who we really are


پاسخ به: **همانند يك سفيد اصيل بنويسيد**
پیام زده شده در: ۱۴:۲۱:۱۲ دوشنبه ۲۷ مرداد ۱۳۹۹

هوریس اسلاگهورنold


مخفی کردن اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۴:۵۴:۵۴ دوشنبه ۱۶ تیر ۱۳۹۹
آخرین ورود:
۲۲:۱۱:۰۹ پنجشنبه ۱۰ مهر ۱۳۹۹
گروه:
شناسه های بسته شده
پیام: 30
آفلاین
گم شدن سخت و عجیب نیست؛ اینکه تو غرق در روزمرگی هایت بشوی و آرزوهایت را فراموش کنی یعنی گم شدن، و پنه لوپه گم شده بود. احساساتش به او ارزش می دادند، قدرتمندش می ساختند، زنده بودن را در او تزریق می کردند و او آنها را از دست داده بود.

وقتی گم بشوی، بی قراری از جنس درد استخوان هایت را برای پیشروی می شکند و آن وقت آرامش ساحل سرخترین دریا با بحبوحه سکوی ۹/۴ لندن برایت فرقی نمی کند و این از وحشتناکترین حالت هاست.

پیش از... شاید پیش از گم شدن، پنه لوپه احساس می کرد دنیا برای سیراب کردن او کافی نیست. علیرغم آنچه که همه می گویند بعضی سوال ها هیچوقت جوابی نخواهند داشت و پنه لوپه نمی دانست چگونه به عطش درونش این را بقبولاند. سوال هایی مثل این که چرا هر چقدر هم مواظب باشد باز هم احتمال دارد چیزهایی را گم کند یا... خودش گم شود.

- لعنت به همتون!
فحش شنیدن از پنه لوپه تقریبا غیرممکن بود اما اینجا، نه.

- چته پنی؟ داری دیوونم می کنی!
- دارم دیوونت می کنم؟ تو خودت ...

صدایش در فریادهای جمعیت وهم آور سالن دوئل مرگخواران گم شد.
- برایسی! برایسی!

- نمی تونم تحملش کنم مانل! من می رم!

پنه لوپه خون قرمز رنگی که از شدت فشار دندان به روی لبانش در حال لخته شدن بود با حرص به داخل دهان مکید و به طرف بیرون حرکت کرد. هرچند بیرون رفتن از میان آن جمعیت که مثل طلسم مکنده او را به درون خود می کشیدند فحش های دیگر، و بدتری لازم داشت.

- صبر کن ببینم! کجا داری می ری؟
مانل که با آن تن صدای زیر کاملا کفری به نظر می رسید به دنبال پنه لوپه به دل جمعیت فرو رفت.

در گذر آن روزهای بی احساس، بر خلاف آنچه که لمونی اسنیکت می گوید، شادی های کوچکی مثل خارج شدن از آن حجم فشرده دی اکسید کربن و حس خوب تنفس بدون بوی عرق و سیگار و نوشیدنی کره ای های جمعیت می توانستند با ارزش باشند. امید، می تواند با همین شادی های کوچک زنده بماند. می تواند ته مانده توانش را با لبخند حاکی از همین شادی های کوچک دوباره به جان تزریق کند.

پنه لوپه نیز در همان روزگار دل به این شادی های کوچک بسته بود. لبخند کوچکی لبهایش را زینت داد و به سرعت از راه باریکه ای که آمده بود قصد خروج کرد‌.

- کدوم قبرستونی داری می ری؟
- متاسفم مانل ولی من آدمش نیستم!
- چرا بزرگش می کنی؟ این فقط یه دوئله! می دونی با چه بدبختی بلیط ورود جور کردم تا تو ِ افسرده رو از اون حال دربیارم؟
- یه مسابقه مرگبار که اون مرد داره یه محفلی رو زجرکش میکنه! این اون چیزیه که درسته!
- اون با اختیار خودش رفته پنی!
- ولی حریفش حق نداره مدام کروشیو به سمتش بفرسته!
- این مگه همون چیزی نیست که تو میخوای؟ نه سیاه، نه سفید؟! مگه نمی گفتی دیگه نمی خوای جبهه دار باشی و قصد داری محفل رو به امید یه زندگی آروم ترک کنی؟

پنه لوپه لحظه ای سر جایش خشک شد. آنچه که مانل می گفت درست بود. خودش این حرف ها را زده بود، خود ِ خودش.
- ولی... ولی اون به این معنا نبود که... بخوام درد کشیدن اون محفلی رو ببینم و ساکت بشینم!

پوزخند مانل به دودلیش دهن کجی کرد.
- این همون چیزیه که نمی خواستی، لعنتی! چرا با این دید بهش نگاه نمیکنی که یه انسانه، نه یه محفلی؟!

اخم پنه لوپه خودنمایی کرد؛ بااینکه مدتها بود که مانل را می شناخت، باز هم حرف های او را درک نمی کرد. آنچه که واضح بود، رنجش عمیق مانل از دو جبهه سیاه و سفید دنیایش بود. اینکه کسی به دیگری کمک نمی کنند، بخاطر اینکه مرگخوار است یا محفلی یا هر جبهه دیگری. مانل پس از مرگ پدر و مادر مرگخواری که در اثر یک اشتباه درحال شکنجه بودند و محفل دربرابر شکنجه و مرگ آن ها سکوت کرد از هر دو‌گروه متنفر شد؛ آنها مردند چون مرگخوار بودند، نه انسان.

انسان بودن، ورای آنچه که توسط خود فرد انتخاب می شود، مقوله ای جداست. آنچه که به هر حال وجود دارد انسانیت است؛ اگر آسمان ها هنوز ایستاده اند و رودخانه ها باهم طغیان نمی کنند، یعنی فراتر از تمام سیاه و سفیدهای دنیا کسی هست که به تو، به خود ِ خودت، بدون سیاه و سفید بودنت نگاه می کند.

زیر شلاق نگاه مانل، دخترک باران زده ای در حال درد کشیدن بود. بدون اینکه جرم خود را بداند یا از آنچه که نمی داند چیزی بپرسد. با اینکه ریونکلاو به خوبی او را درون خود پرورانده بود اما...

- من...
- یادت میاد؟ شب مرگ پدر و مادرم؟ با تمام وجودم به آلستور مودی التماس کردم ولی اون سکوت کرد... همه سکوت کردن!

افکار سریعتر از آنچه که فکر می کنید شکل می گیرند. بدون محدودیت، بدون خودآگاهی. در آن لحظه خاص، پنه لوپه سر بالا گرفت و به مانل خیره شد؛ دلیل احساس پوچی ِ او، دو جبهه ای بودن دنیا نبود. دلیل سرگشته بودن و حس گم شدنش، وجود سیاه و سفیدها نبود. این بود که او فراتر از آنچه که هست می تواند باشد و نیست.
هیاهوی درون سالن به او می فهماند که سیاه و سفید های آنجا قرار نیست به خود بیایند. چه آنهایی که با لذت به آن می نگرند، و چه آنهایی که از درد چشم هایشان را رو به رینگ بسته اند. پنه لوپه تکانی از سر آگاهی خورد و رنگ شجاعت بر عدسی چشم حرف هایش نشست.
- باید نجاتش بدم!

قدم پر قدرتی به طرف سالن برداشت و دوباره گفت:
- نجاتش می دم!

افکار پنه لوپه همچنان در حال قدرت گرفتن بودند. هر جای زندگی که باشی، ممکن است گم بشوی. ممکن است حس سرگشتگی مثل یک موج پر قدرت قلعه شنی دنیایی که برای خودت ساخته ای را با خود بشوید و به قعر دریا ببرد؛ مهم پس از آن است که تو دست به زمین بزنی و از جایت بلند شوی. دنبال مقصر نگردی و بهانه نسازی. پنه لوپه حالا می دانست می تواند به دنیای قبلیش برگردد ولی با یک تغییر: او می دانست برای چه زندگی می کند.



پاسخ به: **همانند يك سفيد اصيل بنويسيد**
پیام زده شده در: ۱۴:۴۹:۲۶ شنبه ۲۳ فروردین ۱۳۹۹

گریفیندور، مرگخواران

پیتر جونز


مخفی کردن اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۳:۵۳:۳۴ دوشنبه ۲۶ اسفند ۱۳۹۸
آخرین ورود:
دیروز ۱۰:۱۹:۴۷
از محله ی جادوگران جوان تحت آموزش هاگوارتز
گروه:
کاربران عضو
گریفیندور
ایفای نقش
مرگخوار
پیام: 143
آفلاین
پروفسور به پیتر اشاره کرد که به مکان مخصوص برود
پیتر همون طور که چوبدستیش که هسته دمنتور داشت رو تو دستش گرفته بود
زیر لب دعا میکرد : "خدا جون درسته من تو دوئل مهارت دارم ولی اینا محفلیان من صددرصد به فنا میرم میگم خدا جون اگه نابود شم بدون درد بمیرم. پودر نشم فقط خانوادم کنار بیان با مرگم و ..."
حریف پیتر اومد بالا و اون کسی نبود جز:
ریموس لوپین
پیتر اینجوری بود:
_استاد تروخدا من بیام پایین ایشون از عمه بزرگه من هم بیشتر جادو بلده استاد دفاع در برابر جادوی سیاهه
_میگم پیتر جان تو مشنگ زاده ای پس عمه بزرگت هم جادو بلد نیستا
پیتر به اما دابز نگاه کرد که داشت بهش لبخند انرژی بخش میزد
پیتر اعلام آمادگی کرد ودوئل شروع شد.
لوپین داد زد:
_اکسپلیارموس
نور درخشانی از چوبدستی لوپین بیرون اومد.
پیتر در حالی که داد میزد:"یا اسطوخودوس از نور درخشان جاخالی داد .
لوپین همین جور افسون های مختلف به پیتر شلیک می کرد.
پیتر درحالی که با افسونی که خودش ساخته بود پناه گرفته بود با خودش کلمات آرامش بخش میگفت:
_پیتر تو بهترین دوئلیست تو باشگاه دوئل هستی برو اینو نشون بده به دیگران
بعد بلند شد و داد زد :
_ریکتو سمپرا
لوپین با آرامش طلسم رو دفع کرد.
پیتر دوباره گفت:
_تاندریوس بارا
این افسونو خودش ساخته بود.
یه صاعقه آبی از چوبدستیش بیرون اومد و مستقیم به سمت لوپین رفت. لوپین جاخالی داد.
لوپین افسون میفرستاد و پیتر با ضعف دفعش میکرد.
یهو چوبدستی پیتر انگار که خودش حرکت میکرد به سمت لوپین افسون های عجیب میفرستاد.
لوپین با تعجب یا افسون رو دفع میکرد یا جاخالی میداد
پیتر داد زد :
_پتریفیکوس توتالوس
افسون از 2 میلی متری لوپین رد شد.
پیتر فکر کرد:"تا یکم دیگه من کاملا ضعیف میشم و میبازم "
تصمیم خودش رو گرفت.
اگه اشتباه میکرد میباخت و یه 0 کله گنده میگرفت
قدمشو سفت کرد و به بد ترین ترسش فکر کرد: مرگ خانوادش
و بعد داد زد:"اکسپکتو پاترونوم
همون موقع یه گرگ به سیاهی شب از چوبدستیش بیرون اومد.
همین بود این قدرت پیتر بود میتونست با چوبدستی دمنتوریش یه پاترونوس درست کنه که به آدم نا امیدی و ترس بده .
لوپین متوجه شد و اون یه پاترونوس سفید فرستاد ولی دیگه دیر شده بود دوتا پاترونوس بهم خوردند و یه موج قوی انرژی رو رها کردند. چون محل برخورد حادثه نزدیک لوپین بود.
اون و تموم افرادی که نزدیکش بودن بیهوش شدن
ولی از پیتر دورتر بود و اون فقط یه موج قویو حس کرد.
پروفسور به پیتر گفت که بیاد پایین.
درسته که پیتر برنده شد ولی اون حس بدی داشت


Darkness can be found in the happiest moments, only if one remembers turning off the lights.

تاریکی رو میشه تو شاد ترین لحظات پیدا کرد، فقط اگه یه نفر یادش باشه که چراغو خاموش کنه.


پاسخ به: **همانند يك سفيد اصيل بنويسيد**
پیام زده شده در: ۱۳:۲۷:۳۹ یکشنبه ۱۷ فروردین ۱۳۹۹

الیور ریورس


مخفی کردن اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۷:۰۷ شنبه ۳۱ فروردین ۱۳۹۸
آخرین ورود:
۰:۲۸:۳۲ پنجشنبه ۱۱ اردیبهشت ۱۳۹۹
از شیون آوارگان
گروه:
کاربران عضو
ایفای نقش
پیام: 44
آفلاین
الیور به درخواست پروفسور پرنگ روی سکو رفت و منتظر حریفش شد. چوبدستی چوب مو را به دست چپش داد و عرق دست راستش را با لبۀ ردایش پاک کرد.
کمی صبر کرد، اما کسی پیدایش نشد که الیور بتواند مهارت‌های رزمی‌اش را روی او امتحان کند. رویش را به پروفسور کرد و پرسید:
«اممم...پروفسور؟ پس چی...»
پروفسور که انگار سردماغ نبود با بی‌حوصلگی غرید:
«یه دقیقه صبر داشته باش. داره میاد.»
ناگهان از انتهای سکوی دوئل یک نفر چهار دست و پا آمد بالا. الیور عینکش را درست کرد و به حریفش خیره خیره شد. بعد از اینکه «آن فرد» خودش را روی سکو ولو کرد، ریورس او را شناخت. کرو بود. خود خود کرو.
الیور به پروفسور زل زد و متعجب پرسید:
«پروفسور ولی این...»
کرو همانطور که دراز کشیده بود نعره زد:
«آوداکداورااااااااا!»
الیور شیرجه زد و جلوی پروفسور روی زمین افتاد.
«...مرگخواره. می‌خواد من رو بکشه.»
پروفسور پرنگ طوری که انگار دارد نحوۀ درآورد هستۀ نارگلاف از غلافش را توضیح می‌داد، گفت:
«بازسازی شرایط واقعی!»
کرو که انگار از اجرای طلسم خیلی خسته شده بود، روی سکو خرناس می‌کشید.
الیور خیلی یاواش از سکو بالا رفت و با خودش تکرار کرد:
«بازسازی...بازسازی...پس این نباید واقعی...»
چوب دستی‌اش را بالا آورد و نعره زد:
«ایمپدیمنتا!»
بدن کرو طناب پیچ شد، اما ناگهان پیچ و تاب خورد و آب رفت و کوچک شد. ناگهان الیور نفسش را در سینه حبس کرد و گفت:
«دابی؟»
دابی سر تکان داد:
«دابی دوئل کردن دوست داشت، اما جادوگرا به دابی چوبدستی نداد. اما پروفسور پرنگ مهربان بود و به دابی فرصت داد.»
فک الیور باز مانده بود و به دابی نگاه می‌کرد. دابی ناگهان نگاهش به طناب‌ها افتاد که حالا شل شده بودند و روی زمین افتاده بودند. دابی طناب را برداشت و فریاد زد:
«ارباب ریورس دابی رو با طناب پوشش داد. دابی حالا آزاده!»


با سخت‌کوشی و امید قدم به قدم قله‌ها را فتح می‌کنیم تا پرچم افتخار خود را در آسمان‌ها فرو نهیم.


پاسخ به: **همانند يك سفيد اصيل بنويسيد**
پیام زده شده در: ۲۱:۳۱:۲۳ شنبه ۱۶ فروردین ۱۳۹۹

سوزانا هسلدن


مخفی کردن اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۲۰:۳۸:۳۳ دوشنبه ۴ فروردین ۱۳۹۹
آخرین ورود:
دیروز ۲۳:۱۰:۰۷
گروه:
کاربران عضو
ایفای نقش
پیام: 49
آفلاین
پروفسور پرنگ، سوزانا را برای دوئل فراخواند.‌ سوزانا با استرس و دستانی لرزان، چوبدستی‌اش را در دست فشرد.
- خدایا رحم کن طرف زیاد قوی نباشه وگرنه پودر میشم.
سوزانا، رفت و در مکانی که باید دوئل می‌کرد، ایستاد. با دیدن رقیبش، احساس کرد قلبش ایستاد. سیریوس بلک!
با زندگی‌اش وداع کرد. کارش تمام بود. بلک، یکی از قوی‌ترین جادوگران محفل ققنوس بود و محال بود سوزانا بعد از دوئل با او زنده بماند.

سوزانا تعظیمی به او کرد و با صدای لرزانی گفت:
- آقای بلک من زیاد توی دوئل ماهر نیستم، رحم کنید خواهشاً!
لحنش عاجزانه و بغض‌دار بود. اما سیریوس بلک، بلافاصله چوبدستی‌اش را به سمت سوزانا گرفت و داد زد:
- استیوپفای!

سوزانا جا خالی داد. عرق از سر و رویش جاری بود. نباید ضعفش را نشان می‌داد. اگر در دوئل می‌باخت، پروفسور پرنگ با احترام یک «صفر» تقدیمش می‌کرد. تازه اگر زنده می‌ماند! اگر بلک از چنین وردی شروع کرده بود، پس فاتحه‌ی سوزانا کاملا خوانده بود.
چوبدستی‌اش را به سمت سیریوس بلک گرفت.
- اکسپلیارموس!

بلک، با ورد «فیلدیوس چارم» جادو را منحرف کرد و سوزانا آه کشید. فرصتی نداشت. باید در دوئل برنده می‌شد. حتی زنده بیرون رفتن از آن مکان هم یک معجزه به حساب می‌آمد.

چوبدستی‌اش را بالا برد و گفت:
- استیوپفای!
در همان لحظه، بلک ورد «براکیابیندو» را اجرا کرد.

لحظه‌ای سوزانا به این فکر کرد که اگر بمیرد، از او چگونه یاد می‌کنند؟
«سوزانا هسلدن، دختری که مظلومانه زیر طلسم‌های سیریوس بلک جان به جان آفرین تسلیم نمود و به صورت عمودی روی زمین فرود آمد.»

سریع به سمت راست چرخید و با ورد فیلدیوس چارم ورد را منحرف کرد. بعد، آخرین جادو را به سمت سیریوس بلک فرستاد. طلسمی که آخرین امیدش بود.
- پِتریفیکوس توتالوس!

در کمال تعجب، سوزانا بلک را دید که تحت ورد، روی زمین افتاده و بدنش خشک و بی‌حرکت شده است. پروفسور پرنگ، سوت زد و پایان دوئل را اعلام کرد. سوزانا نفهمید چه کسی برنده شده است. مطمئن بود یک جای کار می‌لنگد و پروفسور پرنگ، از این لنگیدن نخواهد گذشت. او سریع خاک لباسش را تکاند و تا جایی که می‌توانست از آنجا دور شد... .


Purple and black dreams, a velvet doll and the
∞ ...stars waving meتصویر کوچک شده


پاسخ به: **همانند يك سفيد اصيل بنويسيد**
پیام زده شده در: ۲۲:۰۸:۰۵ پنجشنبه ۲۹ اسفند ۱۳۹۸

گریفیندور، محفل ققنوس

اما دابز


مخفی کردن اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۶:۰۱ چهارشنبه ۶ شهریور ۱۳۹۸
آخرین ورود:
۱۰:۰۱:۴۰ چهارشنبه ۲ مهر ۱۳۹۹
از کتابخانه مرکزی
گروه:
کاربران عضو
محفل ققنوس
گریفیندور
ایفای نقش
پیام: 171
آفلاین

 - اما نفر بعد شمایی!
- پرفسور میشه من بعدا برم؟
 - چرا اون وقت؟
- چون من اینجا زیاد پست زدم و... حالا نمیشه بعدا برم؟
- نه چون اون وقت اگه من به شما این اجازه رو بدم و به دیگران ندم در حق دیگران اجحاف میشه! اون موقع میگن استاد ارنی بین بچه ها فرق می ذار و تبعیض قائل میشه!
- اینجوری که خوب میشه! بچه ها می تونن برن کلاس فلسفه و حکمت و بگن...
- دوشیزه دابز!
- چشم الان میرم.

اما به سرعت وارد زمین دوئل شد تا با حریفش رو به رو شود.
- چی؟ پرفسور مودی؟ من باید با ایشون دوئل کنم؟
- بله.
- اما...
- اما و اگر نداریم دوشیزه دابز! با صدای سوت من... شروع!

همین که ارنی در سوتش دمید چندین طلسم مختلف از کنار گوش اما گذشت.
 - پرفسور مودی باور کنید من مرگخوار نیستم. من فقط یه دانش آموز سال اولی هستم که اومدم با شما یه دوئل کاملا مهربانانه کنم. پس یکم رحم کنید لطفا!
- شما باید کاملا هوشیار باشی! دشمن هرگز رحم نمی کنه.
- شما رحم می کنید مگه نه؟

گویا اما اشتباه می کرد. پرفسور مودی اصلا قصد رحم کردن نداشت. او پشت سر هم طلسم شلیک می کرد و اما هم با گفتن فیلدیوس چارم، طلسم ها را منحرف می کرد.
 - می گم پرفسور شما خیلی بیش از اندازه جدی هستین. بیاین یه دوئل دوستانه بکنیم.
- دشمن با عشق دوئل نمی کنه! اگه جدی نباشی می بازی... انگورجیو!

اما از سر راه طلسمی که باعث تورم در بدن می شد کنار رفت. الستور مودی بیش از حد جدی بود.
- شما تا حالا موقع دوئل خندیدین؟... ریکت سِمپیا!.. پس چرا هیچ اتفاقی نیفتاد؟ من دیدم طلسم برخورد کرد.
- دختر جوان شما باید این نکته رو به خاطر داشته باشی؛ تمام افراد قلقلکی نیستن که این طلسم بخواد روشون تاثیر بذاره.
- ولی این یکی تاثیر داره... رکتو سمپرا!

ناگهان صدای خنده مودی همه جا را فرا گرفت و اما خوشحال از اینکه طلسم کار کرده بود او را خلع سلاح کرد.
- پرفسور مودی منو به خاطر کاری که قرار بکنم ببخشید. می دونم قراره تو کلاس دوئل نمره نوزده بگیرم و خب نوزده یکم... فقط یکم... می خوام نمره رو رند کنم تا آبروم بیشتر از این نره. ببخشید. ... استوپفای!

اما طلسم را شلیک کرد و به پرفسور مودی که خنده هایش خاموش شده بود خیره نگاه کرد.
- من چی کار کردم! به خاطر یه امتیاز پرفسور مودی رو بیهوش کردم. تقصیر پرفسور ارنی بود! نه تقصیر خودم بود... به خاطر یه امتیاز!

در مقابل چشم همه اما با اشک از سالن خارج شد و رفت تا خود را سرزنش کند.
- خیلی خب نفر بعد کیه؟


من این رویا را خیلی دورتر از موعود تحمل می کنم! فرقی نمی کند. من آرزو دارم آزادانه پرواز کنم. از طرق آسمان آبی در قلبم . آسمان آبی دور از ذهن که در فردا ها جاری می شود.

Blue Sky in My heart

فقط در سکوت- کلمات
فقط در تاریکی - نور
فقط در مرگ- زندگی
به مبارزه شاهین ها نگاه کن؛ در آسمان خالی.

مزاحم شدم؟ میشه سوال بپرسم؟
1،2

هرگز ناامید و دلسرد نمی شم!
معتقدم حتی کوچکترین جرقه ها هم می تونن آتشی بزرگ به پا کنن.


بسیار سفر باید تا پخته شود خامی!


پاسخ به: **همانند يك سفيد اصيل بنويسيد**
پیام زده شده در: ۲۳:۳۵:۵۳ چهارشنبه ۲۸ اسفند ۱۳۹۸

سپتیموس مالفوی


مخفی کردن اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۲۰:۱۲:۱۴ چهارشنبه ۱۴ اسفند ۱۳۹۸
آخرین ورود:
۱۴:۰۳:۴۵ چهارشنبه ۳۱ اردیبهشت ۱۳۹۹
از عمارت مالفوی ها
گروه:
کاربران عضو
پیام: 23
آفلاین
-خب بچه های خوب هرکی یک حریف برای خودش انتخاب کنه.

همه یه حریف به سرعت جت برای خودشون انتخاب کردن. سپتیموس هم که بلاخره استخارش رو کرده بود تکیه از دیوار گرفت که دید همه یه حریف برای خودشون انتخاب کردن.

-اممم...پروفسور انگار کسی نمونده که با من دوئل کنه پس من می تونم رفع زحمت کنم؟

پروفسور دهنش را برای گفتن چیزی باز کرد که صدایی که از بین جمعیت شنیده شد دهن او را بست.

-کجا؟....نکنه ترسیدی؟

حدس سپتیموس درست بود او کسی نبود جز جیمز سیریوس پاتر که با اقتدار از پشت صف جلو می اومد.

-تو انگار اون دفعه ادب نشدی نه؟
-فرزندانم دعوا را در کناری بگذارید و دوئل را آغاز کنید.

هر دو نفر گارد گرفتن.

-اکسپلیار...
-اکسپلیارموس.

چوب دستی جیمز به عقب پرت شد .

-خیلی کندی جیمز.
-ممم....یه لحظه استپ یه لحظه.
-مگه پلی استیشن مشنگیه که استپ استپ میکنی.
-انقد سخت نگیر به من آخه دلت میاد؟
-

جیمز همینطور که حرف میزد آرام آرام به چوب دستی نزدیک شد و در یک حرکت چوب رو از زمین قاپید.

-براکیابیندو.

پاهای سپتیموس بسته شد و در اثر نداشتن تعادل محکم با زمین برخورد کرد و آخش بر هوا رفت.

-چی شد کم آوردی...

زمانی که جیمز داشت حرف های چرت میزد اون پاهاش رو با ورد امانسپیر باز کرد و آماده حمله شد.

-موبیلاربوس.

و بعد میز کنار دیوار رو به سمت جیمز روانه کرد. میز با دست جیمز برخورد کرد و آخ جیمز به هوا رفت و این پوزخندی روی لب های سپتیموس نشاند. جیمز که خشمگین تر از همیشه بود به سمت او یک قدم برداشت.

-فیلی....
-پتریفیکوس توتالوس.

جیمز خشک زده بر روی زمین افتاد و همه چشم ها خیره او بود.

-چه بش کردی فرزندم؟؟
-هیچی کاری کردم تا یه مدت حرکت کردن یادش بره.

دامبلدور خودش رو جمع جور کرد.

-جیمز رو ببرید به درمانگاه تا منم فکر کنم جواب هری و جینی رو چی باید بدم.

چند تا از محفلی ها هم با برانکارد جیمز رو به درمانگاه منتقل کردند و دامبلدور دست به ریش کشان و در فکر فرو رفته به سمت اتاق خویش شتافت.

-خب دیگه...برگردید سر کار خودتون دوئلتون رو انجام بدین.
-پروفسور من دوئلم رو انجام دادم با اجازه بقیه کلاس رو میپیچونم.

بعد غیب شد و منتظر واکنش پروفسور هم نموند.(پرو تر از این آدم اصلا نیست که نیست )


?AFTER ALL THIS TIME

ALWAYS




پاسخ به: **همانند يك سفيد اصيل بنويسيد**
پیام زده شده در: ۲۰:۰۱:۲۴ دوشنبه ۲۶ اسفند ۱۳۹۸

مایکل رابینسون


مخفی کردن اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۲۳:۱۷:۲۴ جمعه ۱۶ اسفند ۱۳۹۸
آخرین ورود:
۷:۳۴:۳۷ شنبه ۱ شهریور ۱۳۹۹
از رنجی که می بریم
گروه:
کاربران عضو
پیام: 11
آفلاین
- نفر بعد! نفر بعد؟ خوابه؟

ریموند از پشت سر تشری به مایکل زد. پسرک از دنیا بی خبر سرش را بالا گرفت و با دهان باز اطراف را بر انداز کرد. ماتیلدا استیونز در انتهای دیگر سالن، درست رو به روی ایستاده بود و لبخندی ژکوند بر لب داشت.

مایکل آب دهانش را قورت داد. تبسم کجی نیمی از صورتش را بالا کشید و سه قدم بزرگ به جلو برداشت. به عمر موجودی به این باوقاری و براقی ندیده بود. صدایی پس ذهنش یادآوری کرد "تو هاگوارتز همچین چیزی پیدا نمی شه! ببین اونم داره لبخند می زنه، تا داغه بچسپون." اما مغزش بیش از این یاری نمی کرد. چوبدستی را بالا گرفت و در جهت دیگری فریاد کشید: آکسیو قهوه!

حاضران با تعجب به یکدیگر و سپس به دوربین نگاه کردند. تلاش مذبوحانه ی مایکل برای فعال کردن سیستم عصبی اش این بار هم به در بسته خورد. مستاصل و ناامید، با دست های آویزان و گردن کج، تداعی گر زامبیی غیر فعال بود.

لبخند ماتیلدا در انتظار حمله ی پسرک خشکید. به دامبلدور نگاه ملتمسی سرشار از "بزنم با جرز دیوار یکی بشه؟" انداخت.

در این اثنا صدای دانش آموزان انتهای صف بالا گرفت.
- بابای خودت مرگخواره!
- همه می دونن پدر من تو وزارت خونه کار می کنه!
- برو بابا مشنگ تازه به هاگوارتز رسیده!
- با جوزفین درست حرف بزن!
-

دامبلدور با شنیدن این مکالمات رنگ پشم هایش پرید.
- بچه ها! بچه ها! خواهش می کنم. اینجا یک مکان فرهنگیه. با عشق می شه به تمام حریفان غلبه کرد. با عشق...

اما گابریل که از جدال رخداده بسیار خرسند بود، با یک "استیوپیفای" بی کلام دامبلدور را از رول خارج کرد. اعضای محفل در این صحنه عنان از کف دادند. با چوبدستی های آماده به طرف ازدحام جمعیت شتافته و تلاش کردند بچه های رم کرده را از سرو کول یکدیگر جدا کنند.

اما در ذهن مایکل "با عشق می شه به تمام حریفان غلبه کرد." تکرار می شد. می دانست که این تنها فرصت برای آشنایی با ماتیلداست پس تصمیمش را گرفت. "با عشق... با عشق... فقط یک راه وجود داره برای اینکار!" چوبدستی را کنار گذاشت. به حالت برداشتن تیر، دستش را به پشت سر برد و سپس ژست کشیدن تیروکمان گرفت.

در طرف دیگر سالن ماتیلدا از خود می پرسید که "این دیگه چه مشنگیه؟". همزمان مایکل تیر نمادین را رها و ماتیلدا با تجربه ی دردی جان فرسای قفسه ی سینه، به زمین افتاده بود.

در آن هیاهو هیچکس متوجه نشد که مایکل ماتیلدا را درون گونه انداخته و محفل را ترک کرد.









شما می ‌توانید مطالب را بخوانید
شما نمی توانید عنوان جدید باز کنید
شما نمی توانید به عنوان‌ها پاسخ دهید
شما نمی توانید پیام‌های خودتان را ویرایش کنید
شما نمی توانید پیام‌های خودتان را حذف کنید
شما نمی توانید نظر سنجی اضافه کنید
شما نمی توانید در نظر سنجی ها شرکت کنید
شما نمی توانید فایل‌ها را به پیام خود پیوست کنید
شما نمی توانید پیام بدون نیاز به تایید بزنید
شما نمی توانید از نوع تاپیک استفاده کنید.
شما نمی توانید از HTML در نوشته های خود استفاده کنید
شما نمی توانید امضای خود را فعال/غیر فعال کنید
شما نمی توانید صفحه pdf بسازید.
شما نمی توانید پرینت بگیرید.

[جستجوی پیشرفته]


هرگونه نسخه برداری از محتوای این سایت تنها با ذکر نام «جادوگران» مجاز است. ۱۳۹۹-۱۳۸۲
جادوگران اولین وبسایت فارسی زبان هواداران داستان های شگفت انگیز هری پاتر است. به عنوان نخستین خاستگاه ایرانی ایفای نقش مبتنی بر نمایشنامه نویسی با محوریت یک اثر داستانی در فضای مجازی، پرورش و به ارمغان آوردن آمیزه ای از هنر و ادبیات برجسته ترین دستاورد ما می باشد.