هری پاتر نخستین مرجع فارسی زبان داستان های شگفت انگیز هری پاتر

هری پاتر نسخه موبایل


در حال دیدن این عنوان:   1 کاربر مهمان





پاسخ به: اسکله تفریحی
پیام زده شده در: ۱۱:۳۶:۴۳ پنجشنبه ۸ آبان ۱۳۹۹

گریفیندور، مرگخواران

فنریر گری‌بک


مخفی کردن اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱:۴۱ جمعه ۱ تیر ۱۳۹۷
آخرین ورود:
دیروز ۱۱:۰۵:۵۷
از زیر سایه ارباب
گروه:
ایفای نقش
گریفیندور
کاربران عضو
مرگخوار
ناظر انجمن
گردانندگان سایت
پیام: 527
آفلاین
- بیا و دیگه کلمه ممنوعه رو نگو.
- آخه اگه "من" نگم، پس کی بگه؟ ها؟ دیواری کوتاه تر از من پیدا نکردید یعنی؟ چرا همه ش "من"؟
- بیا این کیکو بخور و دیگه چیزی نگو.

هاگرید کیک رو که به شکل داس و چکش بود از دست زاخاریاس گرفت و درسته بلعیدش.
- اوممم... آرههه... چه داس و چکش لذیذی... مزه انقلاب لنین و سیبیلای استالین رو دارم زیر زبونم حس میکنم...

اعضای هر دو گروه با حالتی پر از تاسف روشون رو از هاگرید برگردوندن. اصولا هیچکس دلش نمیخواست بدونه سیبیلای استالین چه طعمی داشتن. البته به جز زاخاریاس که داشت به هاگرید توضیح میداد که به چه روش های محیر العقولی اسانس طعم سیبیل و انقلاب رو تهیه کرده و به کیکش اضافه کرده.

ماروولو بالاخره خسته شد. نعره زد:
- همه تون یه مشت بی اصل و نسب بی تربیتید. زمان ما جوونا از این غلطا نمیکردن که! چقدر بد شدن جوونای این دوره زمونه...

همین کافی بود... توی یک چشم بهم زدن، پیازی که در واقع لرد ولدمورت بود، تبدیل شد به یک عدد شیر آفریقایی که وزنش چندتا مرگخوار رو هم له کرد.

مرگخوارا و محفلیا در عرض چند ثانیه شروع کردن به له کردن همدیگه زیر دست و پا...

- چتونه؟ میتونیم صحبت کنیم. اربابی هستیم به سان شیری سخنگو.

آرامش به مرگخوارا و محفلیا برگشت... و اینبار وینکی گفت:
- ارباب شیر سخنگوی خووب!

اینبار هم لرد شروع کرد به تغییر کردن... از شیر سخنگو، مستقیم به لامپ کم مصرف، که البته قبل از اینکه به زمین برخورد کنه و چند تیکه بشه توسط فنریر روی هوا گرفته شد.
مرگخوارا و محفلیا برگشتن به سمت دامبلدور، و دیدن که بید کتک زن همچنان سر جاشه. بدون کوچیکترین تغییری! و بعد فک همه شون با دیدن کلاغی که روی بالاترین شاخه بید بود، پایین افتاد.

- شما هم به همون چیزی که من فکر میکنم فکر میکنید دیگه؟
- به اینکه حواس دامبلدور رو پرت کنیم و بریم بالا کلاغو بگیریم بدون اینکه کتک بخوریم؟
- بله.
- هنر زیبا واقعا! Fenrir approves حتی!
- خب پس... من این وظیفه خطیر رو با رای اکثریت و دموکراسی به عهده میگیرم.

دیالوگ آخر رو سیریوس گفت، که مشخص نبود از کجا تونسته به این سرعت برگرده، و بعد جلو رفت و گفت:
- سلام پروفسور. شما خیلی بید کتک زن باهوشی هستیدها!
- مرسی فرزندم... صحبت هات بسیار دلگرم کننده هستن.
- پروفسور، حالا که انقدر بید کتک زن باهوش و خفنی هستید، قطعا ما رو چک و لگدی نمیکنید که بتونیم کلاغی که همه مون دنبالشیم رو بگیریم. مگه نه؟
- جانم بابا جان؟ کدوم کلاغ؟ چی؟ من که نمیتونم ببینم روی شاخه هامو. چیزی شده اصلا؟ بگید خودم بگیرمش. فرمون بده فرزندم، من خودم هدایت میکنم شاخه هامو!

سیریوس تلاش کرد فرمون بده. دامبلدور هم تلاش کرد شاخه هاشو هدایت کنه. و این موضوع حوصله ملت رو که داشتن سعی میکردن خیلی آروم از پشت به دامبلدور نزدیک بشن، سر برد. رودولف خیلی آروم گفت:
- این "بد"ترین نوع حواس پرت کردن توی تاری...

دست بلاتریکس بلافاصله جلوی دهن رودولف رو گرفت. ولی خب دیگه دیر شده بود، و دامبلدور از بید کتک زن، تبدیل شد به یک عدد قناری زیبا و البته کلاغ هم با سرعت تمام جهید و در رفت!


ویرایش شده توسط فنریر گری‌بک در تاریخ ۱۳۹۹/۸/۸ ۱۱:۴۲:۵۰



پاسخ به: اسکله تفریحی
پیام زده شده در: ۱۱:۰۹:۴۸ پنجشنبه ۸ آبان ۱۳۹۹

اسلیترین، مرگخواران

ماروولو گانت


مخفی کردن اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۳:۳۵:۰۱ چهارشنبه ۲۲ مرداد ۱۳۹۹
آخرین ورود:
امروز ۵:۰۵:۱۹
از من بپرس اصیلم اون لخت و پتی مشنگ پرسته نه عیب نداره چیه!
گروه:
کاربران عضو
اسلیترین
ایفای نقش
ناظر انجمن
مرگخوار
گردانندگان سایت
مترجم
پیام: 111
آفلاین
خلاصه: یه هیولایی لرد و دامبلدور رو طلسم کرده تا تبدیل به اشیاء بشن و از پیروان این دو خواسته برای باطل شدن طلسم، برن دنبال شیشه‌ی عمرش که یه کلاغ اونو دزدیده بگردن. طلسم این‌طور کار می‌کنه که هر بار کسی از کلمات«بد» یا «خوب» استفاده کنه، ماهیت یکی یا هردوی رهبران رو تغییر می‌ده. پیروان، در این مسیر از یک نقشه‌ی لوس و ننر بهره می‌برن که می‌تونه محل شیشه‌ی عمر رو نشون می‌ده. در حال حاضر دامبلدور تبدیل به بید کتک زن شده و لرد پیازه.

تصویر کوچک شده


سیریوس تا بید کتک زن را دید، خاطراتش با گرگینه‌ی بی ملاحظه زنده شد. کنترل خود را از دست داد و اسکین سگی‌اش را فعال کرد و به سمت آن دوید.

- حملـــــه! خاطرات شیون، محاله یادم بره! اون همه آواره، محاله یادم ... عه! پروف؟ سوراختون کو؟
- هر گردی گرو نیست بابا جان ... شرمنده!

با ضربه‌ی زیردمی دامبلدور، سیریوس ندای «آخ ننه جان!» سر داد و رفت تا سازوکاری تشکیل بدهد بلکه با برف سال آینده برگردد.

- آهای! کسانی که با کلاغ مخالفید! شما نمی‌خواین حیاط خونهِ‌ی خانوم شاکری رو ترک کنین؟
- چرا بابا جان ... اما پای رفتن نداریم!
- خوب یکی کلمه‌ی ممنوعه رو بگه تا پروف قابل حمل بشن دیگه!
- یعنی بگم «من»؟ اگه بگم «من»، جریمم نمی‌کنین؟ نه اصلا نمی‌گم «من». می‌خواین «منو» گول بزنین. رودولف همیشه تو کولبه همین حوقه رو روی «من» پیاده می‌کنه تا ببازم. اما «من» دیگه اون هاگرید سابق نیستم که گولشو بخورم. اثلا اگه گفتن «من» انقدر موهمه چرا خودتون نمی‌گین؟ «من» این همه کارت دارم ... یکی بگه که کم‌تر ... شت! فکر کنم از دهنم پرید گفتم «من»! اثلا «من» دیگه حرف نمی‌زنم!

علی ده عدد کارت به هاگرید داد.

- لعنتی! همیشه گفتم هفت بازی «من» نیست! «من» باید پوکر بازی کنم.

- یره تو بری چی انقده خنگی؟ ما که داریم هفت بازی نمی‌کنِم! حالا فعلا بیا ای دو تا کارتم داشته باش تا دیگه نگی «من»! عه! نیگا هم تا مسخرش کردوم خودمم گفتوم «من»!



پاسخ به: اسکله تفریحی
پیام زده شده در: ۱۰:۲۳:۵۵ پنجشنبه ۸ آبان ۱۳۹۹

هافلپاف، محفل ققنوس

زاخاریاس اسمیت


مخفی کردن اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۲:۵۶:۱۴ دوشنبه ۱۱ فروردین ۱۳۹۹
آخرین ورود:
امروز ۹:۵۴:۱۸
از وقتی که ناظر بشم پدر همتونو درمیارم.
گروه:
کاربران عضو
هافلپاف
ایفای نقش
محفل ققنوس
مترجم
پیام: 331
آفلاین
زاخاریاس در این لحظه از پشت صحنه سوژه وارد خانه خانم شاکری شد.دستش را در جیبش کرد و داس و چکشش را بالا گرفت :
-کسی حق نداره تا وقتی که پروفسور جوونه زده از جاش تکون بخوره.

واکنش مرگخواران همانگونه که پیش بینی میشد بود.مرگخواران با جملات «به تو چه ربطی داره؟»، «نخود هر آش.» و«کسی هم هست به این پیری اهمیت بده؟»با زاخاریاس جر و بحث میکردند و بلاتریکس هم چوبدستیش را در دستش نگه داشته بود تا هر وقت لازم شد کروشیویی تقدیم زاخاریاس کند.زاخاریاس رو به علی کرد و گفت:
-هی...هی...با توام.همین الان ده بیستا گردان از ارتش سرخ آرزو کن تا بیان.
یه باندم برای پخش کردن سرود ملی روش بذار.

علی که فارغ از ماجرا روی قالیچه مشغول بیرون آوردن پیک نیک و دم و دستگاه بود گفت:
-یره به ما چیکار داری؟ ولمون کن.الان خمار میرما.

زاخاریاس علی را تهدید کرد اما علی دیگر در فضا سیر میکرد.همزمان بلاتریکس و مرگخواران به زاخاریاس نزدیک تر نزدیک تر میشدند.زاخاریاس که میدانست جلوی چوبدستی بلاتریکس و منجنیق میوه ای مروپ شانسی ندارد رو به مرگخواران کرد و گفت:
- آخه پدر مادرتون سازنده کدو تنبل بوده که هالووینو جشن میگیرید؟همین دو روز پیش انقلاب کبیر شوروی بود.چرا اونو جشن نگرفتید؟

زاخاریاس لگدی به علی زد تا از فضا بیرون بیاید. علی از نئشه گی در آمد و گفت:
-یرههههه چیکار میکنی؟خبه منم سر صبحی لگد بزنم به تو؟

اما کاری که نباید میشد شد.ناگهان شاخه ای بالا آمد و با شوتی یکی از مرگخواران را به داخل دروازه پرتاب کرد و علامت محفل 1_ مرگخواران 0 در بالای سوزه به نمایش در آمد.در جایی که قبلا دانه ای منتظر جوانه زدن بود هم اکنون بید کتک زنی بلند شده بود.:
-معذرت میخوام بابا جان.دست خودم نیست.



هرکسی از ظن خود شد یار من

از درون من نجست اسرار من
تصویر کوچک شدهتصویر کوچک شده
تصویر کوچک شده


پاسخ به: اسکله تفریحی
پیام زده شده در: ۹:۳۵:۵۰ پنجشنبه ۸ آبان ۱۳۹۹

اسلیترین، مرگخواران

بلاتریکس لسترنج


مخفی کردن اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۲۲:۰۵ سه شنبه ۱۸ مهر ۱۳۹۶
آخرین ورود:
امروز ۳:۳۴:۱۴
از زير سايه لرد سياه
گروه:
مرگخوار
ناظر انجمن
ایفای نقش
اسلیترین
کاربران عضو
پیام: 653
آفلاین
همه به جای خالی نگاه می‌کردند ‌ و هیچ نمی‌دیدند.
-پروفسور گفتین چند امتیاز؟ شصت؟
-ششصد بابا جان، ششصد!

صدا دقیقا از جای خالی می‌آمد و مشکل همین بود.
محفلی‌ها بسیج شدند و نقطه به نقطه جای خالی را با ذره بین گشتند.
-یعنی که چه؟... یعنی که چه... یعنی که چه؟
-یعنی همین دیگه بابا جان... در ضمن پات رو جا‌به‌جا کن... داری مزاحم رشدم میشی!

ویلبرت با تعجب یک قدم عقب رفت.
-پروفسور زیر خاکین؟
-معلومه که زیر خاکم! پس کجام؟... یه بذر زیر خاک رشد می‌کنه دیگه...

-بذر؟
-بذر؟
-بذر چی؟ خوشمزه‌ است؟

-باشه، فهمیدیم کجاست دیگه... بکنید خاک رو و درش بیارید... عجله کنین!

اما دابز در کسری از ثانیه کتابی به دستش گرفت و قدمی به جلو آمد.
-ببخشید بلاتریکس اما این امکان پذیر نیست. ما باید منتظر بمونیم پروفسور جوونه بزنن.

چند ده مرگخوار از اقصی نقاط سوژه روی بلاتریکس پریدند تا مانع از حمله‌اش به سمت اما دابز شوند. سخت بود، ولی بالاخره مهارش کردند.

-جوونه بزنه؟... تو ششصد سالگی تازه می‌خواد جوونه بزنه؟ یه راه دیگه پیدا کنین... اومدیم و تا یه هفته دیگه نخواست جوونه بزنه! ما باید شیشه عمر رو پیدا کنیم!


I was and am the Dark Lord's most loyal servant
I learned the Dark Arts from him


پاسخ به: اسکله تفریحی
پیام زده شده در: ۹:۱۱:۳۴ پنجشنبه ۸ آبان ۱۳۹۹

رکسان ویزلی


مخفی کردن اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۳:۱۳ پنجشنبه ۱۷ مرداد ۱۳۹۸
آخرین ورود:
۱۳:۱۷:۲۱ سه شنبه ۴ آذر ۱۳۹۹
از ش چندشم میشه!
گروه:
شناسه های بسته شده
پیام: 222
آفلاین
هنوز بلاتریکس به قدر کافی به حساب مرگخواری که کلمه ممنوعه رو گفته بود، نرسیده بود که سر و صدای شخص دیگه ای به گوشش رسید.
- بیا بیرون نق... ویب! ما که حرف "بد"ی نزدیم...
- کی باز کلمه ممنوعه رو استفاده کرد؟
- تام.

و قبل از اینکه تام بتونه بی گناهی خودشو ثابت کنه، به یه قورباغه تبدیل شده بود.

- بهتر شد. حالا ببینین اربابمون کجاست، وگرنه...

ولی اربابشون سر جاش بود؛ صحیح و سالم و پیاز. ولی طرف دیگه شون، سر و صدای محفلیا بلند شده بود.
- پروفمون نیست.
- این که دوشواری نداره. اسلیترین برنده جام گروه ها میشه...
- شونصد امتیاز برای گریفندور.
- پیداش کردیم.

همه به جایی که صدا ازش اومده بود، نگاه کردن.


رکسان خالی... خالی خالی! بدون ویزلی!

تصویر کوچک شده




پاسخ به: اسکله تفریحی
پیام زده شده در: ۴:۳۱:۱۳ پنجشنبه ۸ آبان ۱۳۹۹

هافلپاف، مرگخواران

رودولف لسترنج


مخفی کردن اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۲۰:۴۷ شنبه ۱۲ مهر ۱۳۹۳
آخرین ورود:
۱۷:۲۴:۳۳ پنجشنبه ۲۹ آبان ۱۳۹۹
از مودم مرگ من در زندگیست... چون رهم زین زندگی پایندگیست!
گروه:
ناظر انجمن
ایفای نقش
هافلپاف
کاربران عضو
گردانندگان سایت
مرگخوار
پیام: 1226
آفلاین
در همین حین بود که تربچه، که همان دامبلدور بود به سخن درآمد...
_خب...فرزندان...کلاغ رو پیدا کردیم...دیگه نیازی به اون نقشه نداریم!
_یعنی تو تمام این همه مدت میدونستی؟ تو میخواستی نقشه رو مثل یک خوک بزرگ کنی و موقعی که وقتش رسید بُکشیش؟
_سیوروس..فرزندم..تو به دلیل مرموز بودنت الان نه عضو محفلی و نه مرگخوارها...چرا خودت با زبون خوش سوژه حیاط خونه خانوم شاکری رو ترک نمیکنی؟

سوروس اسنیپ، دست از پا درازتر، از همانجایی که وارد سوژه حیاط خانه‌ی خانوم شاکری شده بود، خارج شد...

حالا به نظر نوبت پیاز، یعنی لرد ولدمورت بود...
_خب...اون نقشه رو پس ول کنید و برید سراغ کلاغه که ما زودتر به هیبت اصلیمون برگردیم!
_چطور بگیریمش کلاغ رو ولی؟
_با گونی...میتونیم با گونی بگیریمش، من خودم دیدم گونی گونی گربه شکار میکنن ملت با همین گونی!

مرگخواران و محفلی ها به سرعت یک گونی تهیه کرده و پاورچین پاورچین به سمت لانه کلاغ حرکت کردند...
در همین هنگام بود که نگهبان خانه‌ی خانوم شاکری از راه رسید و فریاد زد:
_گناه نداره که کلاغ!

فریاد این نگهبان کافی بود که کلاغ مورد نظر هوشیار شده و همراه با شیشه عمر از روی شاخه‌ی درخت پرواز کند و از دست محفلی ها و مرگخواران بگریزد!
هاگرید که از ان کار نگهبان سخت عصبی شده بود، یک کف‌گرگی به صورت نگهبان بیچاره زد...
_آخ...شما جول زدین، بنگ..حالت طبیعی ندارین!
_این نگهبان مشنگ رو ول کنید، ببینید کلاغ کجا رفت!
_گمش کردیم فکر کنم!
_اشکال نداره...ویب باهامونه و الان آپدیت میشه و میگه که کلاغه کجاس..مگه نه ویب؟...ویب؟ ویب عزیز؟ کجایی؟
_فکر کنم بد برخورد کردیم باهاش قهر کرد..ای بابا..ببینید این نقشه کجاست، دوباره باید یک ساعت منتش رو بکشیم!




پاسخ به: اسکله تفریحی
پیام زده شده در: ۴:۱۰:۵۲ پنجشنبه ۸ آبان ۱۳۹۹

گریفیندور، محفل ققنوس

روبيوس هاگريد


مخفی کردن اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۲۲:۵۵ جمعه ۲۸ شهریور ۱۳۹۳
آخرین ورود:
امروز ۱۱:۰۰:۴۰
از شهری که کودک نداشت.
گروه:
ایفای نقش
کاربران عضو
گریفیندور
محفل ققنوس
پیام: 451
آفلاین
جماعت، پروفسور و لرد رو برداشتن و رفتن سمت خونه‌ی خانم شاکری.

خانه‌ی خانم شاکری

دم در دعوا بود که کی زنگ خانم شاکری‌اینا رو بزنه. بالطبع رودولف تونست اکثریت رو قانع کنه که به نفع همه‌ست تا او در رو بزنه و بی توجه به چشم‌غره‌ی اقلیت تک‌نفره‌ی قانع‌نشده، رفت و زنگ رو زد. بعد با دستش به بقیه اشاره کرد که یعنی «شما نیاین تو. خودم حلش می‌کنم.» همه‌ی اینا رو با یه حرکت دست گفت! و رفت داخل. سی ثانیه نکشیده بود که اومد بیرون و رفت ایستاد کنار دست اقلیت قانع‌نشده.

-حل شد.
-جدی؟ پیدا کردی کلاغه رو؟
-نه. ولی حل شد.
-یعنی چی؟
-یعنی نمی‌خوامش.
-
-سگ داره.
-کلاغ چی؟

کلاغ هم آره. ولی خانم شاکری سگ هم داشت. و همین‌طور گربه. و کرکس. و بله. همونطور که گفتم، یک لونه‌ی عظیم کلاغ، روی درخت بلند گوشه‌ی حیاط خونه‌ش هم جا خوش کرده‌بود.


تصویر کوچک شده



«میشه قسمت کرد، جای اینکه جنگید، میشه عشقو فهمید، باهاش خندید
میشه سیاه نبود، سفید نکرد. میشه دنیا رو باهمدیگه ببینیم
رنگی
منو حس میکنی؟ نه؟ نه! تو سینه‌ت دیگه شده سنگی.
و سنگین. و سنگین‌تر بیا روی سطح برای روز بهتر...»



پاسخ به: اسکله تفریحی
پیام زده شده در: ۳:۵۲:۱۵ پنجشنبه ۸ آبان ۱۳۹۹

هافلپاف، مرگخواران

اگلانتاین پافت


مخفی کردن اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۹:۳۶ پنجشنبه ۱۰ مرداد ۱۳۹۸
آخرین ورود:
امروز ۹:۴۹:۴۲
گروه:
مرگخوار
ایفای نقش
هافلپاف
کاربران عضو
پیام: 152
آفلاین
مروپ لبخندزنان و بی خبر از دامبلور بودن گنجینه اش، تربچه را کف دستش گرفته و در حال قربان صدقه رفتنش بود.
- الهی مامان قربونت بره که قراره آش بلغور ناهار رو خوشمزه تر کنی...مامان مخالف تربچه نیست. خانم شاکری هم مخالف تربچه نیست...

"دامبلدور تربچه" که کمی معذب شده بود، به سمت لرد پیازی شکل برگشت.
- اهم‌...تام! می‌شه به مادرت از شخصیت حقیقیه ما بگی؟
- مادر جان...اینو نمیشه بخورید. تلخه...مریضی میاره...

مروپ بی توجه به صدای آن دو، تربچه را روی تخته سنگی گذاشت و دیگی از ناکجا آباد جلویش پهن کرد.
- حالا برای آش بلغور باید...اممم...روغن!
- رشته بیافزایید تا رشته امور از دستانمان خارج نشود.

پیپ که سعی می‌کرد مهارت هایش در تمام زمینه ها را به نمایش بگذارد، کلاه آشپزی ای درست مانند کلاه مروپ بر سر گذاشته و پشت کتاب آشپزی نشسته بود.

- رشته توی آش بلغور؟ پیپ مامان...به نظر ترکیب فوق العاده ای میرسه.
- خصوصا در زمانی که با گلابی های قطعه قطعه شده مخلوط شده باشد...

در سوی دیگر، دامبلدور سعی داشت توجه هری و محفلی ها را به سمت خود جلب کند؛ واقعا علاقه ای نداشت که به آشی با مخلفات همچون گلابی اش، اضافه شود.
- اهم...فرزندان روشنایی. فرزندان ...فرزنـــدان!

در میان بحث پیپ و مروپ بر سر اضافه کردن نارنگی به آش بلغور، محفلی ها دامبلدورِ تربچه شده را بر پای تخته سنگ پیدا میکنند.



ارباب...ناراحت شدید؟



پاسخ به: اسکله تفریحی
پیام زده شده در: ۳:۲۷:۰۸ پنجشنبه ۸ آبان ۱۳۹۹

گریفیندور، مرگخواران

الکساندرا ایوانوا


مخفی کردن اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۲۳:۳۸:۳۶ پنجشنبه ۱۹ تیر ۱۳۹۹
آخرین ورود:
امروز ۱۰:۵۴:۳۸
از نقاشی مرلین دور شو!
گروه:
کاربران عضو
گریفیندور
ایفای نقش
مرگخوار
ناظر انجمن
پیام: 161
آفلاین
-پیازِ مامانو نگاه کن... آخی...

بانو مروپ، با چهره ای پر ذوق، لردِ پیازی را از دست بلاتریکس گرفت و به پسرش خیره شد.
-پسرِ مامان حتی تو لباس پیازیش هم خیلی با ابهته! الهی مامان قربونت بره...

لرد سیاه، با غضب خود را در دستان مادرش جا به جا کرد و سعی کرد از آغوش او پایین بیاید.
-مادر در این شرایط هم ول کنمان نیستی؟! آن ریشو را هرچه سریعتر بیابید تا به همراه آن نقش‍... ویب، دنبال شیشه عمر بگردیم! اَه!

ویب که حالا رز او را رها کرده بود و به دنبال پروفسورش میگشت، چشم غره ای به آنها رفت و با قهر رویش را برگرداند.

لرد سیاه آهی کشید و به مادرش، که گویا حواسش پرت چیز دیگری شده بود، نگاه کرد.
نگاه مروپ، جایی، بین چند تکه سنگ خیره مانده بود.

-اِوا! نگاه کن پیاز مامان! یه تربچه ی خوشگل مامان اونجا به چشم میخوره! برات داداش پیدا کردم!

"دامبلدور تربچه"، که صحبت های مروپ را شنیده بود، با نگرانی سعی کرد روی سنگ ها غلت بزند و از دیدرس او خارج شود.
ولی مروپ با خوشحالی به سمت او آمد.
گویا او تنها کس در آن جمع بود که به تربچه ها علاقه داشت.





پاسخ به: اسکله تفریحی
پیام زده شده در: ۳:۰۶:۴۴ پنجشنبه ۸ آبان ۱۳۹۹

هافلپاف، مرگخواران

سدریک دیگوری


مخفی کردن اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱:۳۳ دوشنبه ۲۸ خرداد ۱۳۹۷
آخرین ورود:
امروز ۱۱:۰۶:۳۳
از خواب بیدارم نکن!
گروه:
کاربران عضو
هافلپاف
ایفای نقش
مرگخوار
ناظر انجمن
پیام: 360
آفلاین
در اثر سخنان گهربار هاگرید، دو تغییر صورت گرفته بود. که البته در کمال تاسف مشخص نبود این تغییرات هر دو مربوط به دامبلدور می‌شدند یا لرد هم تغییر شکل داده بود.

دقایقی بعد، فریاد بلاتریکس که حاکی از گم شدن اربابش بود، این موضوع را مشخص کرد.
- ارباب نیستن! ارباب نیستن! اون قالیچه کو؟

مرگخواران به جایی که آخرین بار قالیچه در آنجا قرار داشت، نگاهی انداختند و با فضای خالی مواجه شدند. البته با کمی دقت بیشتر، میشد پیاز کوچکی را در همان حوالی یافت. ولی هیچ یک از مرگخواران در اثر نفرت ذاتیشان از پیاز، توجهی به آن نکردند.

اعضای شورای محفلیون نیز همچنان در حال گشتن به دنبال دامبلدور بودند که ناگهان چشم یکی از آنها به پیاز روی زمین افتاد. در کسری از ثانیه، طبق غریزه‌ی پیازدوستش به سمت آن هجوم برد، پیاز را برداشت و سپس با ولع به سمت دهانش برد.

- چه کار می‌کنی ملعون؟ ما را سر جایمان بگذار!

گابریل با تعجب به پیاز سخنگوی در دستش نگاه کرد. شور و شوق حاصل از یافتن چنین نعمتی در آن اوضاع، ضریب هوشی بالایش را به زیر صفر رسانده بود.
اما گوش‌های بلاتریکس که به شنیدن هرگونه صدایی از لرد سیاه حساس بود، بلافاصله آن را شنید و ردیابی کرد و به پیاز رسید. سپس با حرکتی سریع آن را از دست تیت قاپید و محترمانه در دستان خودش نگه داشت.

اندکی آن طرف‌تر، محفلی‌ها همچنان به سرپرستی هری به دنبال دامبلدورِ تغییرشکل یافته می‌گشتند.


ویرایش شده توسط سدریک دیگوری در تاریخ ۱۳۹۹/۸/۸ ۳:۱۱:۴۱

فقط ارباب!
هستم...ولی خستم!

تصویر کوچک شده








شما می ‌توانید مطالب را بخوانید
شما نمی توانید عنوان جدید باز کنید
شما نمی توانید به عنوان‌ها پاسخ دهید
شما نمی توانید پیام‌های خودتان را ویرایش کنید
شما نمی توانید پیام‌های خودتان را حذف کنید
شما نمی توانید نظر سنجی اضافه کنید
شما نمی توانید در نظر سنجی ها شرکت کنید
شما نمی توانید فایل‌ها را به پیام خود پیوست کنید
شما نمی توانید پیام بدون نیاز به تایید بزنید
شما نمی توانید از نوع تاپیک استفاده کنید.
شما نمی توانید از HTML در نوشته های خود استفاده کنید
شما نمی توانید امضای خود را فعال/غیر فعال کنید
شما نمی توانید صفحه pdf بسازید.
شما نمی توانید پرینت بگیرید.

[جستجوی پیشرفته]


هرگونه نسخه برداری از محتوای این سایت تنها با ذکر نام «جادوگران» مجاز است. ۱۳۹۹-۱۳۸۲
جادوگران اولین وبسایت فارسی زبان هواداران داستان های شگفت انگیز هری پاتر است. به عنوان نخستین خاستگاه ایرانی ایفای نقش مبتنی بر نمایشنامه نویسی با محوریت یک اثر داستانی در فضای مجازی، پرورش و به ارمغان آوردن آمیزه ای از هنر و ادبیات برجسته ترین دستاورد ما می باشد.