هری پاتر نخستین مرجع فارسی زبان هواداران هری پاتر

هری پاتر نسخه موبایل


در حال دیدن این عنوان:   1 کاربر مهمان





پاسخ به: اسکله تفریحی
پیام زده شده در: ۱۹:۳۲ پنجشنبه ۸ آبان ۱۳۹۹

جوزفین مونتگومری


مخفی کردن اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۶:۱۵ چهارشنبه ۲۵ اردیبهشت ۱۳۹۸
آخرین ورود:
۱۷:۵۵ چهارشنبه ۱۳ مهر ۱۴۰۱
از بالای درخت!
گروه:
کاربران عضو
پیام: 261
آفلاین
ایده‌ی بدیع و درخشان دیگری به ذهن سیریوس رسیده بود. صحنه‌سازی ویدئو پروژکتور مانندی که قبلاً اجرا کرده بود را بار دیگر اعمال کرد.

در حالی که پشت جمعیت قایم شده بود، چوب‌دستی‌اش را یواشکی تکان داد و جملات نقش گرفته در ذهنش، درست بالای سر نقشه، بر سطح آبیِ تیره‌ی آسمان شب شکل گرفتند:

محفلی‌ها و مرگخوارها باید برن حموم عمومی و دو به دو پشت همدیگه رو با اون صابونی که اونجاست لیف و کیسه بکشن.


و بعد ضمیمه کرد:

البته اینو یادم رفته بود بگم! هرکسی تو انتخاب پارتنر حموم خودش مختاره! ولی پشت همو کیسه کشیدن ماروولو و سیریوس اجباریه!


هیچکدام از دو گروه محفل و مرگخوار حرفی برای گفتن نداشتند. همانطور که کنار یکدیگر ایستاده بودند، محو شدن نوشته‌ها در آسمان بی‌انتهای شب را به تماشا نشستند.

نقشه دیگر نمی‌توانست این مزخرفاتِ بلاهت‌آمیز و آن بلاهت‌های مزخرف‌آمیز را تحمل کند.
جوش آورده بود.

نقشه‌ی لوس و قدیمی‌ای بود، اما باهوش بود. چرا که باهوش‌ها از بلاهت متنفرند.
- ببینید... کلاغ، الان تو دسشوییه. مرلینگاه هاگزمید.

ستاره‌های آسمان شب در چشمان تک‌تک محفلی‌ها و مرگخوارها منعکس شده بودند.

- فقط... فقط... فقط... حرف چرند تو دهن من نذارید لطفاً.


ویرایش شده توسط جوزفین مونتگومری در تاریخ ۱۳۹۹/۸/۸ ۲۰:۲۳:۳۱

بسوز! شعله‌ور شو، با اشتیاق. چنان بسوز که گرمای وجودت رو بشه حس کرد..


پاسخ به: اسکله تفریحی
پیام زده شده در: ۱۹:۳۰ پنجشنبه ۸ آبان ۱۳۹۹

مرگخواران

رودولف لسترنج


مخفی کردن اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۹:۴۷ شنبه ۱۲ مهر ۱۳۹۳
آخرین ورود:
۰:۲۴ یکشنبه ۲۰ تیر ۱۴۰۰
از مودم مرگ من در زندگیست... چون رهم زین زندگی پایندگیست!
گروه:
ایفای نقش
کاربران عضو
مرگخوار
پیام: 1272
آفلاین
مرگخوران و محفلی ها رقصیدنت و سیریوس بلک به صورت ذهنی ارضا شد.

_خب...ویب خوشکلم؟ راضی شدی؟
_آره...واقعا سوژه بدیع و خنده داری بود..روده‌بُر شدم اصلا...راضی‌ام...یک خورده صبر کنید من محل جدید کلاغ رو پیدا میکنم الان!
_ایول...چه خو...
_نهههههههه!

همه شانس آوردند که قبل از اینکه هاگرید کلمه خوب را به کار ببرد، ویلبرت خودش را فدا کرده و لنگ پای چپش را در حلق هاگرید فرو بُرد!
_هوف..شانس اوردیم...این هاگرید احمق نزدیک بود بگه خوب!
_

متاسفانه ویلبرت انقدر هم دراز نبود که لنگ سمت چپ خود را قبل از حرف زدن سدریک، درون حلق او کند!
مرگخواران به سمت مروپ برگشتند و دیدند که ارباب لامپ شده‌شان هنوز در دستان مروپ بود...پس نفس راحتی کشیدند...و این نفس راحت مرگخواران باعث شد که محفلی‌ها با نگرانی به سمت جایی که قبلا ساعت بود و حالا نبود، برگردند...
_پروفسور؟
_بله فرزندم؟
_عه؟ صداشون میاد..پروفسور...کجا هستین؟
_همین پایین فرزندم!

محفلی ها و مرگخواران، همه به پایین نگاه کردند..شی‌ سبز رنگ و مستطیل شکلی روی زمین بود!
_پروفسور..خودتونید؟ چی هستین پروفسور؟
_هنوز خودم نمیدونم فرزندم..ولی بوی خوب دارم!
_فکر کنم پروفسور صابون شدن!




پاسخ به: اسکله تفریحی
پیام زده شده در: ۱۸:۴۴ پنجشنبه ۸ آبان ۱۳۹۹

مرگخواران

پروفسور بینز


مخفی کردن اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۹:۲۳ چهارشنبه ۶ تیر ۱۳۹۷
آخرین ورود:
۲۳:۱۱ دوشنبه ۷ آذر ۱۴۰۱
از توی دیوار
گروه:
کاربران عضو
ایفای نقش
مرگخوار
پیام: 65
آفلاین
- ما قبول نمی کنیم.
- ما هم قبول نمی کنیم. فکر کردین که چی؟
- حالا که اینطور شد، ما بیشتر قبول نمی کنیم!

مرگخواران و محفلی ها هر کدام سعی داشتند تا بیشتر از آن یکی این اتفاق را قبول نکنند. اما هر چه که بود، نقشه به نظر مصمم می رسید و تصمیم نداشت تا قبل از اینکه خواسته اش برآورده نشود، مکان کلاغ و شیشه عمر را به آن ها نشان دهد. به همین دلیل با حالتی منتظر به آن ها نگاه کرد تا مراسم رقص را شروع کنند.

لرد سیاه با دیدن گره های ایجاد شده در سوژه، سری تکان داد و بلاتریکس را صدا زد:
- بلاتریکس. یار وفادار ما! مرگخوارانمون رو جمع کن تا زودتر یه لباسی چیزی بپوشن تا ما از این حالت در بیاییم. ما حتی دلمون برای دماغ نداشته مون هم تنگ شده.

لرد سیاه این را گفت و خاموش شد. از ناراحتی ای که داشت، دیگر ایده ای برای او باقی مانده بود و ترجیح داد در کناری ایستاده و وضعیت را نظاره گر باشد. بلاتریکس نیز با دیدن این وضعیت نگاهی به مرگخواران و محفلی ها که هنوز در حال قبول نکردن بودند، انداخت و گفت:
- یارانِ ارباب! ارباب فرمودن که قبول کنین.
- عه؟ حله!
- باشه، قبوله.
- ما هم قبوله.
- منم قبوله!
- مام با اِیزه ساحره های جمع، قبول می کنیم.

محفلی ها نیز با دیدن این وضعیت، نگاهی به هری انداختند اما با صحنه ای مواجه شدند که انتظارش را نداشتند. هری دراز کشیده بود و به لرد سیاه خیره شده بود و به او می گفت:
- حالا نمیشه بازم بزنی یه جای دیگه م رو زخمی کنی؟ دیگه یدونه زخم کیف نمیده. محفلی ها دیگه مثل قبل بهم محل نمی ذارن. این بار شبیه ابر بکن زخمم رو. بالای همین یکی. خوشگل در میادا!
- برو اونور بچه! یکی اینو از ما جدا کنه تا واقعا نزدیم زخمیش کنیم!

محفلی ها هری را جدا کردند و با توضیح ما وقع، آن ها نیز تصمیم گرفتند که موافقت کنند.
- ما بیشتر قبول می کنیم تا دلتون آب شه.
- تازه! با روشنایی قبول می کنیم.
- و سفیدی.
- و اعتماد!

دامبلدور بار دیگر برای اعلام ساعت بیرون آمده بود.


ویرایش شده توسط پروفسور بینز در تاریخ ۱۳۹۹/۸/۸ ۱۹:۰۰:۰۰



پاسخ به: اسکله تفریحی
پیام زده شده در: ۱۸:۴۴ پنجشنبه ۸ آبان ۱۳۹۹

محفل ققنوس

سیریوس بلک


مخفی کردن اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۰:۳۹ پنجشنبه ۲۱ شهریور ۱۳۹۸
آخرین ورود:
امروز ۰:۴۵:۵۴
از خونِ جوانان محفل لاله دمیده...
گروه:
کاربران عضو
ایفای نقش
محفل ققنوس
پیام: 111
آفلاین
حل این معنا برای مرگخوارها و محفلیون تبدیل به یک چالش واقعی شده بود. تقریبا حاضر بودند هرکاری انجام دهند تا دوباره ارباب و رهبر خود را بدست بیاورند. بدون آنها، تمام فعالیت‌هایشان بی معنی شده بود و حتی بعضی از مرگخواران و محفلی ها مشترکا میزگرد تخصصی تشکیل داده بودند و درمورد مباحث فلسفی همچون «هدف و چیستی زندگی» بحث می‌کردند.
- بنظرم ما هم باید مثل نیچه تا آخرین لحظات عمرمون مجنون بشیم و به فقط به یک گوشه خیره بمونیم!
- داری اشتباه می‌کنی. به قول سقراط زندگی نیازموده ارزش زیستن ندارد.
- گوشنمون شده.

نقشه با وجود اینکه لوس و قدیمی بود اما نقشه باهوشی بود. می‌دانست چطور در سوژه گره ایجاد کند تا رسیدن به کلاغ سخت تر بشود. او دست پرورده هیولایی بود که برخلاف تمام داستان‌ها که هیولاها بزرگ و خرفت هستند، از قضا هیولا هم هیولا باهوشی بود. نقشه که دید آبی از این جماعت گرم نمی‌شود، قهرش را شکست و در آن سکوت فراگیر که همگی دلسرد شده بودند، به مانند ویدئوپروژکتور در آسمان تاریک و سرد آن شب، جملاتی را به نمایش در آورد.
- بچه ها همگی این بالا رو نگاه کنید!

مرگخوارها و محفلیون همگی به سرعت توجهشان به آسمان جلب شد. نقشه آرام آرام کلماتی را به نمایش گذاشت که نشان از شروط او برای ادامه همکاری‌اش با آنها بود...

امشب هالووینه و من مدت‌هاست که رقص هالووین ندیدم. اگر می‌خواهید زبان باز کنم و به شما GPS لحظه‌ای آن کلاغ را نشان بدهم، مرگخوارها و محفلیون باید لباس مناسب انتخاب کنند و دو به دو باهم برقصند. رقص یک مرگخوار با مرگخوار دیگر و یا محفلی با محفلی دیگر قبول نیست.


همینطور که همگی هاج و واج یکدیگر را نگاه می‌کردند، نقشه چیزی که فراموش کرده بود بنویسد را نوشت!

آهان! این رو یادم رفته بود بگم. هرکس در انتخاب زوج خودش مختار هستش. اما رقصیدن سیریوس و ماروولو باهمدیگر اجباریه. انتخاب موسیقی با خودتون! فرت...


سیریوس:
ماروولو:


تصویر کوچک شده

We've all got both light and dark inside us. What matters is the part we choose to act on...that's who we really are


پاسخ به: اسکله تفریحی
پیام زده شده در: ۱۷:۵۲ پنجشنبه ۸ آبان ۱۳۹۹

هری پاتر


مخفی کردن اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۵:۳۵ سه شنبه ۱۱ شهریور ۱۳۹۹
آخرین ورود:
۲۳:۴۰ دوشنبه ۱۸ مهر ۱۴۰۱
از سایه ها نترس، تو فانوسی! :shout:
گروه:
شناسه های بسته شده
پیام: 69
آفلاین
خلاصه: یه هیولا لرد و دامبلدور رو تغییر شکل داده و از مرگخوارا و محفلیا خواسته برای شکستن این طلسم، برن شیشه ی عمرش رو از دست یه کلاغ نجات بدن. کلاغ دائما در حرکته و برای پیدا کردنش، دو گروه فقط از یک نیروی کمکی برخوردارن، اونم یه نقشه ی سخنگو و بسیار لوسه بنام ویب. هر بار که یک نفر یکی از دو کلمه ی "خوب" یا "بد" رو به زبون بیاره، یا لرد و یا دامبلدور، بطور رندوم تبدیل به یه چیز جدید میشن. در حال حاضر دامبلدور ساعت کوکوی آلمانیه و لرد لامپ کم مصرفه، و نقشه هم قهر کرده و حاضر نیست مسیر رو نشون بده.

صحنه ی بلعیده شدن پروفسورِ خوبی ها مدام در ذهن محفلی ها تکرار می شد و هر سازوکاری هم که تشکیل میدادند نمیتوانستند خود را از این کابوس برهانند. زاخاریاس با زاخارداس و زاخارچکش زد مغز هری را پاشاند تا بلکه او را از این رنج رها کند، اما با این کار هری را دچار یک رنج جدید کرد چرا که حالا بجز زخمش یک جای دیگرش هم پکیده بود.

همگی دور تا دور ساعت ایستاده بودند و برای شامِ آن شب در پاتیلِ قرضیِ هکتور پیاز خرد میکردند و اشک میریختند، اما حرفی نمیزدند چون شاید وقت مناسبی برای بیانش نبود. نوای غم انگیز ساز ویلبرت دم خانه ی خانم شاکری طنین انداز شد و محفلیون شنیدند از گیتار چون حکایت میکرد.

در سمتی دیگر، مرگخواران که میخواستند به لردشان اثبات کنند با وجود اینکه لامپ شده هنوز هم در قلب مرگخواران همیشه قهرمان است، با شتاب هرچه تمام تر متفرق شدند، اما چند قدمی که برداشتند متوجه شدند هیچ کدام هدف نگرفته اند که کجا میخواستند بروند. برای همین هم ایستادند و به تمام روشهایی فکر کردند که در قرون وسطی می شد از یک نقشه اعتراف گرفت. نقشه ناخن نداشت، نفس هم نمیکشید. زخم هم نمیشد، برای همین هیچ یک از شکنجه هایی که بلد بودند رویش جواب نمیداد. مرگخواران دور هم جمع شدند، و تصمیم گرفتند بدون دخالت محفلی ها این ماجرا را حل کنند.
_بنظرتون اگه این نقشه رو فرو کنم تو حلق رودولف و بعد به رودولف کروشیو بزنم، نقشه به حرف میاد؟
_بنظرتون اگر معجون عذاب ابدی به خوردش بدیم به حرف میاد؟
_اگه بحث معجونه چرا معجون راستی به خوردش نمیدیم هکتور؟
_چون دهن نداره احمق!

از آن طرف، ساعت که کمی ناکوک بود، دوباره شروع به زنگ زدن کرد، و دامبلدوری که به زور در ساعت فرو شده بود به زور از دریچه ی تنگ و تونگِ آن بیرون شد. نعره ی هیجانزده ی محفلی ها برای لحظه ی کوتاهی توجه مرگخواران را جلب کرد.
_فرزندانم... باباجانیان! من خخچچچ-

دامبلدور پیش از آنکه بخواهد جمله اش را ادامه بدهد زورچپان شد، و محفلیون مجبور شدند سکوت کنند تا او دوباره در بیاید.
_باباجانیان! من میدونم چطور باید این نقشه رو راضی گگگگاه-

حالا دیگر توجه مرگخواران کاملا جلب شده بود. اگر یک ساعت صبر میکردند، شاید دامبلدور میتوانست نقشه را به حرف بیاورد. اگر هم نه، کبابش میکردند میدادند نقشه بخورد و آنوقت شاید موقع چرت بعد از ظهر به حرف می آمد.

_عزیزانم! تنها راه برای راضی کردن نقشه ییییاککک-

دامبلدور برای بار آخر توسط ساعت هورت کشیده شد و دیگر بالا آورده نشد. سیریوس تلاش کرد محفلیون را که به پوچی فلسفی رسیده بودند کمی تسکین بدهد.
_سخت نگیرید، شاید وقت مناسبی برای بیانش نبوده. فقط کاش قبل از اینکه بره آیدیش رو میذاشت.




پاسخ به: اسکله تفریحی
پیام زده شده در: ۱۷:۲۱ پنجشنبه ۸ آبان ۱۳۹۹

هافلپاف، مرگخواران

سدریک دیگوری


مخفی کردن اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۰:۳۳ دوشنبه ۲۸ خرداد ۱۳۹۷
آخرین ورود:
۱۸:۴۸:۰۴ شنبه ۱۵ بهمن ۱۴۰۱
از خواب بیدارم نکن!
گروه:
کاربران عضو
هافلپاف
ایفای نقش
مرگخوار
ناظر انجمن
گردانندگان سایت
پیام: 585
آفلاین
مرگخواران و محفلی‌ها دقایقی طولانی با تعجب به ساعت بی حرکت روی زمین خیره شدند. تا این که سرانجام با صدای لرد به خود آمدند.
- به چه نگاه می‌کنید؟ دامبلدور در زمان انسانیتش که هیچ، هنگامی که کلاغ بود و بسیار هم به هدف نزدیک، به درد نخورد! انتظار دارید الان که ساعته کمک کنه؟

همگی سرهایشان را به نشانه موافقت تکان دادند.

- خب بیخود می‌کنید! از این پیری هیچ سودی نمی‌رسه. برید دنبال اون نقشه بگردید که جای اون کلاغ ملعون رو بهمون بگه.

مرگخواران اطاعت کرده و پراکنده شدند. اما محفلی‌ها که خود را ملزم به اجرای دستورات لرد نمی‌دانستند، همچنان در اطراف ساعت ایستاده و با نگاهی غمزده، منتظر پروفسورشان بودند تا بیرون بیاید.

در همان هنگام، صدای فریاد رکسان به گوش رسید.
- یه تیکه کاغذ وحشتناک که خودشو به چندش‌ترین حالت ممکن لوله کرده اینجا افتاده!

ثانیه‌ای نگذشت که مرگخواران همگی به رکسان و نقشه رسیدند.
- چه عالی! بالاخره پیدات کردیم ویب. می‌دونی چقدر دلتنگت بودیم؟

اما نقشه ظاهرا از اظهارات رکسان چندان خوشش نیامده بود.
- نمیدم!
- چیو؟
- اطلاعات درونمو. فعلا تصمیم گرفتم هیچی از چیزایی که می‌دونم بهتون نگم!

مرگخواران به نقشه‌ که خود را سراسر سفید و خالی کرده و دست به سینه جلویشان ایستاده بود، نگاه کردند.


فقط ارباب!
هستم...ولی خستم!

تصویر کوچک شده


پاسخ به: اسکله تفریحی
پیام زده شده در: ۱۷:۰۱ پنجشنبه ۸ آبان ۱۳۹۹

زندانی آزکابان، مرگخواران

الکساندرا ایوانوا


مخفی کردن اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۲۲:۳۸ پنجشنبه ۱۹ تیر ۱۳۹۹
آخرین ورود:
۲۰:۱۳:۳۹ یکشنبه ۹ بهمن ۱۴۰۱
گروه:
زندانی آزکابان
ایفای نقش
کاربران عضو
مرگخوار
پیام: 312
آفلاین
صحنه زیبایی بود. محفلی ها و مرگخواران، به سقوط زیبای دامبلدور خیره شدند.

-باباجانیا... کوکو! بابا جانیا! کوکو... کمک! کوکو!

"ساعت کوکوی آلمانی" دنگی روی زمین افتاد.
دریچه ی ساعت که قرار بود از آن پرنده ای بیرون بزند و با "کوکو" کردن وقت را اعلام کند، باز شد. ولی به جای پرنده ی ساعت، دامبلدوری، منتها خیلی کوچکتر از دامبلدور واقعی، که به فنر داخل دریچه نصب شده بود بیرون آمد.
-کوکو! کوکو! بابا جانیا! کوکو! چرا منو نجات ندادید؟! کوکو؟! کوکو! ساعت پنجه! کوکو!

لرد سیاه که همچنان در هیبت لامپ کم مصرف در دستان بلاتریکس قرار داشت، غرولند کنان اعتراض کرد.
-این را ساکتش کنید! حالا دیگر کلاغ هم نیست که بشود ازش درباره ی دزد شیشه عمر هم بپرسیم!
-بابا جانیا! این ساعته هر یه ساعت یه بار زنگ میزنه! کوکو... اِهمم! بله و الان من به داخل کشیده میشویم و تا یه ساعت دیگه نمیتونم بیرون بیام بابا جانیا! یه کاری بکنید.

اما همان لحظه، ساعت پنج و یک دقیقه را نشان داد و فنر داخل ساعت، جمع شد و دامبلدور را به سمت دریچه‌ی ساعت کشاند.
دامبلدور دستانش را از لبه های دریچه گرفت و فریاد زد.
-بابا جانیا! کوکو! باب‍... کوکو!

و به داخل کشیده شد.




پاسخ به: اسکله تفریحی
پیام زده شده در: ۱۶:۳۷ پنجشنبه ۸ آبان ۱۳۹۹

ویلبرت اسلینکرد


مخفی کردن اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۲۰:۱۲ جمعه ۲۴ خرداد ۱۳۹۲
آخرین ورود:
۱۴:۲۹:۳۸ دوشنبه ۵ دی ۱۴۰۱
از م ناامید نشین.. بر میگردم!
گروه:
ایفای نقش
کاربران عضو
پیام: 416
آفلاین
ـ باباجان پای من رو ول کن. درسته من کلاغم، ولی کلاغ خالی هم که نیستم. آلبوس پرسیوال ولفریـ..

ـ کلاغ سخن‌گو؟ چه معجونی بشه!

و هری که محو در پیدا کردن راه های مختلف برای تقدیر و تشکر از لرد بود تا نشون بده محفلی ها چقدر به این موضوعات اهمیت میدن، یهو یادش می افته که خب این همه لرد دور لندن چرخید و براش هیپ هیپ هورا خوندن. اما دامبلدور کجا بود؟

ـ پرفسور رو بگیرین!

و در کسری از ثانیه، جماعت محفلی به سمت پاتیل هکتور سرازیر شدند. با رفتن خانوم شاکری که مدافع حقوق حیوونا بود و همیشه مراقب بود که شیری که حیوونا می خورن " لانتستون " نداشته باشه، دیگه کسی نمی تونست کلاغ بیچاره رو از چنگال هکتور بیرون بکشه. برای همین، سیریوس که خودش حیوان نمایی دوست داشتنی بود از ناکجاآباد پیداش شد و جلو رفت.

ـ ببین هکتور. تو معجون ساز باهوشی هستی. می دونی قواعد استوکیومتری چیه. موازنه سرت میشه. می دونی تو این سیستم، نه تو جای پیشرفت داری نه من. ما مثل برادریم. تو پیشرفت نکنی من نمی کنم. من چشمی به پاتیلت ندارم.

ـ

ـ البته شاید الآن وقت مناسبی برای بیان کردنش نبود. من میرم ولی اگه خواستی آیدیت رو برام بفرست با هم در ارتباط باشیم.

و سیریوس رفت. مثل رفتن جان از بدن سوژه. اما خب، همین کافی بود تا حواس هکتور پرت شود و هری با یک حرکت جهشی پرشی موجی، دامبلدور را نجات دهد. دامبلدور پرهای سیاهِ پر از سفیدی خودش را گشود، به سمت آسمان حرکت کرد و آزادی را حس کرد. علی بشیر که از این صحنه ی احساسی به وجد آمده بود، شروع کرد به فریاد زدن:

ـ یره. سلامتی همه زندونیای بی ملاقاتی. سلامتی اون کلاغی که پر باز کرد، پرواز کرد. سلامتی دزد دریایی که همه رو با یه چشم می بینه. سلامتی سه تن. رفیق، سیریوس و وطن. سلامتی سه کس. زندونی، جادوکار و بی کس. سلامتی آزادی. سلامتی " خوبای " تو میدون...

و همین کافی بود تا ناگهان دامبلدور در آسمان محو شود و جایش را به جسم سنگینی بدهد که خب، بال نداشت و مرلین پدر نیوتون را بیامرزد که جاذبه را کشف کرد و ما با مفهوم سقوط آشنا هستیم!




پاسخ به: اسکله تفریحی
پیام زده شده در: ۱۶:۰۴ پنجشنبه ۸ آبان ۱۳۹۹

ریونکلاو، مرگخواران

لینی وارنر


مخفی کردن اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۱:۵۳ شنبه ۳۰ خرداد ۱۳۸۸
آخرین ورود:
۱:۵۹:۱۱ چهارشنبه ۵ بهمن ۱۴۰۱
از رو شونه‌های ارباب!
گروه:
گردانندگان سایت
ناظر انجمن
مرگخوار
ریونکلاو
ایفای نقش
کاربران عضو
پیام: 5220
آفلاین
بلاتریکس که همراه جمعیتِ کلاغ پر پر کن در حرکت بود و برای لحظاتی از لرد غافل شده بود، با شنیدن صدای فریاد مروپ مثل برق از جا می‌پره و ناخود آگاه به سمت خانم شاکری و مروپ روونه می‌شه.

- پسرمو پس بده!
- پسر چیه! لامپ کم مصرفه!

هیچ‌کدوم بی‌راه نمی‌گفتن. لرد، هم لرد بود و هم لامپ کم‌مصرف.
مرگخوارا که حرکت سریع بلاتریکس رو دیده بودن، سعی می‌کنن با بیشترین سرعتی که در توان داشتن واکنش نشون بدن و برن جلوی بلاتریکس رو بگیرن، اما دیگه دیر شده بود و بلاتریکس به خانم شاکری رسیده بود.
- حتی اگه لامپ کم مصرف هم باشه مال مائه خب؟

بلاتریکس از اون نگاهایی انداخته بود که به هرکی می‌نداخت از ترس تسلیم می‌شد، اما خانم شاکری درکی از این نوع نگاه نداشت. پس توجهش رو از شکلک برمی‌داره و به جمله جلب می‌کنه.

- از اول می‌گفتین خب. یه گوشه افتاده بود فک کردم صاحب نداره!

خانم شاکری لامپو کف دست بلاتریکس می‌ذاره و پشت در خونه‌ش محو می‌شه. در کمال تعجب و حیرت همگان، نه نیازی شد بلاتریکس چوبدستی بکشه و نه خانم شاکری مقابله کرده بود!

همه هم‌چنان هاج و واج در حال پردازش اتفاق رخ داده بودن که ناگهان هکتور پای کلاغ که در حال پیوستن به آسمون بودو می‌گیره.
- خب کجا بودیم؟


🙋‍♀️ فقط اربـاااااااب! 🙋‍♀️

ماموریت او به پایان رسیده بود.
خودش را رها کرد.


پاسخ به: اسکله تفریحی
پیام زده شده در: ۱۵:۲۶ پنجشنبه ۸ آبان ۱۳۹۹

روبيوس هاگريد


مخفی کردن اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۲۱:۵۵ جمعه ۲۸ شهریور ۱۳۹۳
آخرین ورود:
۱۳:۰۶ چهارشنبه ۶ مرداد ۱۴۰۰
از شهری که کودک نداشت.
گروه:
ایفای نقش
کاربران عضو
پیام: 459
آفلاین
همه دیوونه شده‌بودند. به شکل عجیبی یا موافقت می‌کردند یا چیزی نمی‌گفتند که خب این سکوتشون باعث می‌شد فقط موافق‌ها توی چشم باشند. خلاصه... کلاغ رو گرفته‌بودند و داشتند به شکلی شکنجه‌گرانه می‌بردندش سمت پاتیل که دیدند نگهبان خونه خانم شاکری واستاده جلوی پاتیل.

-از جلو پاتیلم برو کنار.
-نمی‌رم.
-برو کنار ما کار داریم.
-برو کنار یعنی چی. شما حالت طبیعی ندارید. خانم شاکری بم گفته دنبالتون بیام که یک وقت حیوان‌آزاری نکنید.

هکتور داشت می‌رفت که با نگهبان گلاویز بشه اما طبق سنت همه‌ی رول‌های این حساب کاربری، صدایی از چندمتر اون‌ورتر توجه‌ها رو به خودش جلب کرد. چه صدایی؟

-پسر مامان رو ول کن! مال تو نیست.

خانم شاکری زده‌بود بیرون و لرد رو گرفته‌بود و پسش نمی‌داد.


تصویر کوچک شده



«میشه قسمت کرد، جای اینکه جنگید، میشه عشقو فهمید، باهاش خندید
میشه سیاه نبود، سفید نکرد. میشه دنیا رو باهمدیگه ببینیم
رنگی
منو حس میکنی؟ نه؟ نه! تو سینه‌ت دیگه شده سنگی.
و سنگین. و سنگین‌تر بیا روی سطح برای روز بهتر...»








شما می ‌توانید مطالب را بخوانید
شما نمی توانید عنوان جدید باز کنید
شما نمی توانید به عنوان‌ها پاسخ دهید
شما نمی توانید پیام‌های خودتان را ویرایش کنید
شما نمی توانید پیام‌های خودتان را حذف کنید
شما نمی توانید نظر سنجی اضافه کنید
شما نمی توانید در نظر سنجی ها شرکت کنید
شما نمی توانید فایل‌ها را به پیام خود پیوست کنید
شما نمی توانید پیام بدون نیاز به تایید بزنید
شما نمی توانید از نوع تاپیک استفاده کنید.
شما نمی توانید از HTML در نوشته های خود استفاده کنید
شما نمی توانید امضای خود را فعال/غیر فعال کنید
شما نمی توانید صفحه pdf بسازید.
شما نمی توانید پرینت بگیرید.

[جستجوی پیشرفته]


هرگونه نسخه برداری از محتوای این سایت تنها با ذکر نام «جادوگران» مجاز است. ۱۴۰۰-۱۳۸۲
جادوگران اولین وبسایت فارسی زبان هواداران داستان های شگفت انگیز هری پاتر است. به عنوان نخستین خاستگاه ایرانی ایفای نقش مبتنی بر نمایشنامه نویسی با محوریت یک اثر داستانی در فضای مجازی، پرورش و به ارمغان آوردن آمیزه ای از هنر و ادبیات برجسته ترین دستاورد ما می باشد.