هری پاتر نخستین مرجع فارسی زبان داستان های شگفت انگیز هری پاتر

هری پاتر نسخه موبایل


در حال دیدن این عنوان:   1 کاربر مهمان





پاسخ به: خاطرات یاران ققنوس
پیام زده شده در: ۲۳:۴۲:۰۸ سه شنبه ۲۷ آبان ۱۳۹۹

محفل ققنوس

سیریوس بلک


مخفی کردن اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱:۳۹ پنجشنبه ۲۱ شهریور ۱۳۹۸
آخرین ورود:
امروز ۵:۵۴:۰۶
از خونِ جوانان محفل لاله دمیده...
گروه:
کاربران عضو
ایفای نقش
محفل ققنوس
پیام: 92
آفلاین
قرار نبود تراژدی و تلخ باشد. قرار بود طنز باشد. چند دیالوگ با شکلک‌های همیشگی. و یا چند پاراگراف که هرطور شده با پیوند غیرمرتبط ترین مسائل، خالق لبخند برای ما باشد. این روزها همه چیز و همه کس رنگ و لعاب طنز به خودشان می‌زنند. الحق والانصاف شاید چاره ‎ای هم نباشد. در خیل مصیبت‌ها، باید ادامه داد. حتی اگر از پشت این لبخندها روح‌های زخم خورده‌مان نمایان شود، بازهم باید خندید. باید ادامه داد...
به هرحال نباید فراموش کرد که بارقه‌های امید هرچقدر هم کوچک و باریک باشند، اما نشانه‌هایی هستند برای تسلیم نشدن. همیشه نه اما بسیار دیده‌ایم که در آخرین و تاریک‌ترین لحظات، پیروزی و روشنایی فرا می‌رسد.

این داستان برگی است از تاریخ. یا شاید هم کمتر از یک برگ. چند خط. خطوطی نامنظم و باران خورده که بوی پاییز می‌دهند. در صفحه نمیدانم چندم تاریخ جادوئی‌ و پرافتخار مان. البته قرار نیست تمام داستان هایمان مملو از افتخار باشند و چهره یک قهرمان انقلابی و سفید از ما را به نمایش بگذارند. هیچ چیز و هیچکس آنقدر سفید و یا سیاه نیست. و شاید خیلی‌هایمان خاکستری باشیم...

بلاشک حتی در جهان جادویی ما، هرعملی تبعاتی خواهد داشت. داستان‌مان گذشته و نوجوانی مردی است که متفاوت می‌اندیشید و سرکشی کرد! داستان نوجوانی که آرزوی‌های بلندی در سر داشت و البته کمی هم کله شق بود!
این مرد جوان، سیریوس نام داشت و با خانواده خودش به مشکلات جدی برخورده بود...

- پسرم تا کی باید بهت بگیم که این دوستای مشنگت در حد و اندازه خانواده ما نیستند؟ پس کی میخوای سرعقل بیای؟
- اصالت، اصالت، اصالت! بسه دیگه خستم کردید. دیگه نمیتونم این وضع رو تحمل کنم.


صورت سیریوس از شدت عصبانیت به طور کلی قرمز شده بود. بعد از آخرین فریاد‌هایش، موهای پریشان و بلندی که داشت، به جلوی صورتش آمده بودند و قرمزی صورتش را پوشانده بودند. با همان حالت عصبانیت از پله‌های خانه‌شان بالا رفت و بلافاصله بعد از اینکه وارد اتاقش شد، در اتاق را محکم بست.

- والبورگا... بهتره انقدر به سیریوس سخت نگیری. خودش یه روزی میفهمه که باید چطوری رفتار کنه!
- چطور جرات میکنی به من بگی که چطور پسرم رو تربیت کنم؟ اونهم از وقتی که مردی و حالا فقط یک تابلوی لعنتی هستی. من نقشم رو به عنوان یک مادر خیلی خوب بلدم.
- واقعا نمیدونم میخوای تا به کجا پیش بری، اما امیدوارم یک روزی از این رفتارهات پشیمون نشی.


حقیقت این بود که سیریوس اینبار قصد ترک کردن منزل آبا و اجدادی خودش را داشت و مادرش هنوز متوجه این موضوع نشده بود. مشکلات سیریوس با خانواده‌اش به این موضوع ختم نمیشد. او به جهان آزاد اعتقاد داشت. از مخفی نگه داشتن رازهای جادویی نفرت داشت و هرگز تفاوتی میان خودش و بقیه قائل نمیشد.

به سرعت مشغول جمع آوری لوازم ضروری‌اش برای آغاز یک سفر برگشت ناپذیر شد. سفری که قرار بود سرنوشت او را برای همیشه تغییر بدهد. اما یک نوجوان دهه شصت میلادی چه چیزهایی میتواند در کوله پشتی خود داشته باشد؟ یک والکمن قدیمی که نوار کاست Beatles را از پشت و رو پخش می‌کرد، چندتا کتاب جادوگری که معلوم بود فقط چند صفحه اولشان ورق خورده است، مقدار ناچیزی پول و البته یک پاکت سیگار!

روابط دوستانه سیریوس با مشنگ ها باعث شده بود تا بیشتر خلق و خوی رفتاری آنها را بگیرد. سیریوس در دروغ گفتن خیلی زبردست نبود و نتوانسته بود به خوبی سیگار کشیدن خود را از خانواده‌اش پنهان کند.
کاپشن چرمی مشکی رنگش را پوشید، یک بند کوله‌اش را به پشتش انداخت و به سرعت از پله‌ها پایین رفت. شاید یکی از آخرین میراث های خانوادگی‌اش همان موتوری بود که هاگرید به کمک آن هری را از دره گودریک نجات داد. کلید موتورش را از میز کنار خروجی خانه‌شان برداشت و از خانه خارج شد...

- توی این هوای بارونی داری کجا میری؟

سوالی که برای همیشه بی پاسخ ماند. شاید آخرین باری بود که صدای مادرش را می‌شنید. البته آنها واقعا هیچوقت رابطه خوبی نداشتند و انگار از دو دنیای متفاوت آمده بودند.
سیریوس در خانه را پشت سرش بست. با اینکار ناگهان سکوت، سردی و تاریکی خیابان‌ وجود او را فرا گرفت. البته خیلی هم ساکت نبود، چراکه باران می‌بارید و این باران، بی شباهت با حال و روز دل سیریوس جوان نبود. افکار بی‌شمار در سرش همچون روح‌های سرگردان و بی‌مقصد، پرسه می‌زدند. نه آنچنان کسی را می‌شناخت و نه جایی را داشت که به آنجا برود.

سوار موتورش شد و به سمت کوچه دیاگون حرکت کرد...


تصویر کوچک شده

We've all got both light and dark inside us. What matters is the part we choose to act on...that's who we really are


پاسخ به: خاطرات یاران ققنوس
پیام زده شده در: ۱۸:۱۴:۴۱ شنبه ۱۰ آبان ۱۳۹۹

هافلپاف، محفل ققنوس

گابریل تیت


مخفی کردن اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۰:۳۵:۴۶ چهارشنبه ۱۵ مرداد ۱۳۹۹
آخرین ورود:
۱۸:۳۹ پنجشنبه ۱۳ آذر ۱۳۹۹
از کتابخونه ی هافلپاف!):
گروه:
کاربران عضو
ایفای نقش
هافلپاف
محفل ققنوس
پیام: 452
آفلاین
چند روزی بود، خودش رو در کتابخونه حبس کرده بود. در کتابخونه دربه در دنبال راه چاره میگشت و میگشت؛اما فعلا پیدا نکرده بود. اینقدر مدت طولانی ای رو توی کتابخونه مونده بود که کم کم داشت از ذهن تمام هافلپافی ها پاک میشد! نه ایزابلا،نه هدر و احتمال میداد پومانا هم کسی به نام گابریل تیت نشناسه.

-وای! ای خدا! پس این کتاب کجاست؟

بین کوهی از کتابهای پر قطر مدفون شده بود، بالای سرش کتاب، روی زمین کتاب، چپ و راست کتاب،شمال شرقی کتاب، شمال غربی کتاب و...

-ایناهاش! پس شش روز پیش خونده بودمش.

اما این پاکسازی برای تمام هافلی ها اتفاق نیوفتاده بود!

بوم!

در خاک خورده ی کتابخونه با شدت باز شد. سایه ای مرموز از پیچ قسمت عمومی پیچید و به سمت تاریکترین قسمت کتابخونه آمد. اما کتابخون ما ذره ای متوجه ی این سایه و ابهتش نشد.

-سلامممم!
لااام
امممممم

صدای سایه در کتابخونه اکو گشت و به سرعت آمدنش، غیب شد!

-کسی اینجا هست؟

سایه قدم زنان و بپر بپر کنان در قسمتهای مختلف گشت میزد و میخوند.

-من دنبال گابریل میگردم، گفتم شاید اینجا باشه.
-خب درست اومدی!

سایه لحظه ای ایستاد! به هدفش رسیده بود. بعد از لحظه ای درنگ با سرعتی باورنکردی قفسه هارو زیرورو کرد و بالاخره گابریل رو پیدا کرد.

-سلامم!
-عه وائه! سلام رز
-اینجا چیکار میکنی؟
-کتاب میخونم.

اما سایه تا اون لحظه توجه خاصی به چهره ی گابریل نداشت.

-یا پیژامه ی مرلین! صورتت چیشده؟
-چیشده مگه؟...آهان! موهام رو میگی؟چیزه خاصی نیست.
-ژولیده پولیده شدی!
-خب...دسترسی نداشتم به بیرون از کتابخونه.
-پس بیا برگردیم به تالار!
-

رز بدون توجه به چهره ی گابریل دستش رو گرفت و از بین خروار کتابها بیرون کشید.

-لباس هات پاره پوره شده!
-گفتم که...دسترسی نداشتم.
-پس باید بریم حموم عمومی!

ایندفعه رز دست گابریل رو محکمتر از قبل کشید و با پرتابی قوی، اونو تو حموم پرت کرد!


only Hufflepuff


پاسخ به: خاطرات یاران ققنوس
پیام زده شده در: ۱۱:۵۱:۲۱ چهارشنبه ۷ آبان ۱۳۹۹

گریفیندور

کتی بل


مخفی کردن اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۸:۴۴:۴۶ دوشنبه ۲۸ مهر ۱۳۹۹
آخرین ورود:
دیروز ۱۴:۲۵:۱۱
از سال 2021 کریسمس مبارک!
گروه:
کاربران عضو
گریفیندور
ایفای نقش
پیام: 115
آفلاین
پاترونس شیر سفید:

کتی یک هفته بود داشت تمرین میکرد! با تمام وجود میخواست که عضو محفل بشود ولی تا پاترونسش را یاد نمیگرفت نمیتوانست عضو بشود! هر روز در اتاقی نمور در هاگوارتز میرفتند و تمرین میکردند! اتاق پر از گرد و خاک بود برای همین هر روز کتی یک بسته دستمال کاغذی همراهش میبرد. او دختر شادی بود و واقعا اینطور بود! ولی در این مسئله به مشکل خورده بودند!
- آه... ببین کتی توباید تمام خاطرات یا احساسات شادت رو یکجا جمع کنی و روشون فکر کنی... تو همیشه شاد و خندونی انتظار نداشتم، یک هفته طول بکشه! تازه هنوزم نتونستی یک ضعیفشو درست کنی!
- پروفسور لوپین... خودتون من رو میشناسید... اخه من که تمام خوشحالی های اون لحظه رو توی ذهنم نگه میدارم... ولی هیچ اتفاقی نمی افته! حالا اگر یاد نگیرم طوری...
- اره کتی طوریه اگر میخوای عضو محفل بشی باید یادش بگیری!
- پروفسور مثلا ممکن نیست با یک احساس دیگه...
- نه کتی! نمیشه!
ولی کتی راستش را به لوپین نگفته بود! او تابه حال تونسته بود قوی ترین پاترونس رو بسازه... ولی... با حس خشم.
هر وقت با تمام وجود خشم گین میشد میتوانست قوی ترین پاترونسی که دیده بودید را بسازد!
حتی ماگل ها هم میدانستند... خشم مال خوب ها نیست! مال جبهه خوب ها نیست!
ولی کتی بیچاره چه کار میتوانست بکند؟
- ببین کتی تو نمی دونم چرا...
کتی فریادی کشید:
-من میتونم بسازم، میفهمی؟

دود از سرش بلند شده بود!

- اکسپکتو پاترونم...

ناگهان شیری سفید و ماده از نوک چوبش بیرون جهید!
رو به لوپین غرشی کرد و ناپدید شد!
صورت لوپین سفید شده بود!
- کت... کتی... تو... تو... با خشمت؟

او چه کار کرده بود؟


There are
My
Best
Friends

Only Griffindor


پاسخ به: خاطرات یاران ققنوس
پیام زده شده در: ۱۸:۲۷:۳۲ پنجشنبه ۱ آبان ۱۳۹۹

هافلپاف

علی بشیر


مخفی کردن اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۲۱:۳۰:۳۴ شنبه ۱۹ مهر ۱۳۹۹
آخرین ورود:
۲۳:۲۴:۳۸ چهارشنبه ۵ آذر ۱۳۹۹
از پایین شهر .
گروه:
ایفای نقش
هافلپاف
کاربران عضو
پیام: 32
آفلاین
تغییر


پارت یک

میدونی! تغییر همیشه هست، ممکنه یک آدم برگرده و تغییر کنه. حالا ممکنه بد بشه یا خوب. هیچکس رو از بدی های گذشتش قضاوت نکن، شاید امروز صبح تغییر کرده باشه و پاک شده باشه. ولی خب، هیچ وقت کسیو از روی خوبی های گذشتش هم قضاوت نکن، ممکنه همین امروز صبح، کثیف ترین آدم شده باشه. پس ببین بحث دید آدم هاست، که گاهی تغییر میکنه.

هوا عالی تر از همیشه و پروانه های رنگی در کنار گلدون ها پرواز می‌کردند.
در تالار هافلپاف راه می‌رفت. شاد بود و سر زنده. تنها کسی بود در مدرسه حتی اسلیترینی ها هم از او خوششان میامد. اما نه برای خودش، بلکه دست میگرفتن و بعضی اوقات مسخرش میکردن. در تالار رو باز کرد، و باز هم مبل زردی رو دید که با رز اونجا می‌نشست و خاطرات خنده داری رو رقم می‌زد. ولی با اولین کسی که رو به رو شد، زاخاریاس بود.

-بععععععععععععععع برارگفته زاخار...چکار مُکنی؟
-بعععععععععع علی آقا! مرسی خوبم چیکار کردی با محفل؟ قرار بود عضو شی.
-ها دگه. داریم میایم پیش شما.
-به سلامتی.
و گرم صحبت شدند. و اما...

چند ساعت بعد از اومدن علی به تالار


رز ویبره زنان به طرف تالار می‌رفت. خوشحال به نظر میومد. در تالار باز کرد و با مبل زرد رو به رو شد. نیشخندی زد و تا سرشو بالا گرفت با زاخاریاس رو به رو شد.زاخاریاس در حال خوندنِ کتاب آموزش نظارت بود، و هواسش پرت کتاب بود.

-سلام زاخار! چطوری؟
-اع سلام. تو خوبی؟
-مرسی. میگم! از علی خبر نداری؟
-برعکس اینجا بود، ولی رفت.
-ای بابا! کارش داشتم. نفهمیدی کجا رفت؟
-نه والا.


جنگل سیاه


قدم هاشو محکم برمی‌داشت و از چیزی ترس نداشت.

-من مانده ام تنهای تنهاااااا، من مانده ام تنها، میانه سیل شله! قیمه اش کوووو، نمکش کوووو. کوکاکولاااا....

خواندنِش قطع شد. ناگهان حس کرد چیزی در اطراف اون پرواز می‌کنه. سمت راست! سمت چپ. نه چیزی نبود. صورتشو برگردوند، ولی حتی فرصتِ دیدن هم نکرد.

هاگوارتز. حیاطِ ساعتِه بزرگ.


رز روی سکو نشسته بود چشماشو بسته بود و داشت از هوا لذت میبرد. ناگهان علی ازجلوش رد شد، و به سمت در ورودی مدرسه رفت. در همان حین رز چشماشو باز کرد. به سمتش رفت و علی رو صدا زد ولی جوابی نشنید.

-علی! هوی!

قدم های محکمی بر میداشت، انگار نه انگار کسی صدایش زده. عجیب بود. رز بدنبال علی رفت ولی علی جوابی نمی‌داد.

-با توام صبر کن.

دوید و دستشو گذاشت روی شانه علی ناگهان علی برگشت. صداش دو رگه شده بود. مشت ها گره کرده، گره اخم ها از مشت ها بیشتر بود. انکار داشت مقاومت میکرد.

- دستت رو بردار.
- اوهو، از کی تا حالا زبونت عوض شده؟

نفسی عمیق کشید، اما لرزشی در نفس هایش حس میشد.
رز فکر میکرد بازم علی میخواد سرکارش بذاره. توجهی به اخمش نکرد. دست علی خود به خود به سینه رز زده شد و روی زمین افتاد.
حس معذرت خواهی توی چشمای علی موج میزد، قدم اولو برداشت تا کمکش کنه، ولی نمیشد. رز روی زمین افتاده بود و باور نمی‌کرد این علی باشه. اشک تو چشماش جمع شد. بلند شد و به اشک ها اجازه پایین آمدند نداد. قدم هایش رو به سمت علی محکم برداشت و تو گوشی به علی زد. به دستاش نگاه کرد. آیا این رز بود؟ آیا این علی همون علی بود؟ این دفعه اشک ها به چشمان رز غلبه کردند.‌ به دست هایش خیره شده بود و صورت علی رو به پایین بود. هنوز مشت هاش رو گره کرده بود. به سمت عقب رفت و صورتشو برگردوند و فرار کرد. هنوز به حوض وسط حیاط نرسیده بودند که علی رز رو صدا کرد. رز ایستاد و دست هایش رو جلوی صورتش گرفته بود.

- رز؟

جلو تر رفت، انقدر جلو که چهرش توی آب حوض افتاد. رز بعد از مکث طولانی رو به علی برگشت. ولی ناگهان سرجاش ایستاد. خیره به آب حوض بود. یک‌ نگاه به علی و یک نگاه به حوض کرد. داخل حوض علی به درختی بسته شده بود که مرگخوار ها دورش کرده بودند. صدایش غرقِ بغض بود.

- ع ع علی؟

علی جوابی نداد. انگار نمیدونست چه اتفاقی براش افتاده.

-ع علی، ای این!

علی ساکت بود، انگار زبونش دست خودش نبود و فقط داشت مقاومت میکرد. صورتشو برگردوند و غیب شد.

-نه نه علی!

اما دیر شده بود، علی نبود و رفته بود.




If you are not willing to risk the usual you will have to settle for the ordinary. ~Jim Rohn


از یه جا به بعد، میترسی یکی بیاد دوست داشته باشه،
بره تنهات بذاره عاشقت نباشه، اینو یادم دادی اینو یادت باشه.⁦






پاسخ به: خاطرات یاران ققنوس
پیام زده شده در: ۱۴:۱۶:۴۷ پنجشنبه ۱ آبان ۱۳۹۹

گریفیندور

کتی بل


مخفی کردن اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۸:۴۴:۴۶ دوشنبه ۲۸ مهر ۱۳۹۹
آخرین ورود:
دیروز ۱۴:۲۵:۱۱
از سال 2021 کریسمس مبارک!
گروه:
کاربران عضو
گریفیندور
ایفای نقش
پیام: 115
آفلاین
-پروفسور امبریج من...
- ساکت شو دختره ی گستاخ چرا نحوه اموزش من رو زیر سوال میبری؟
- ولی من قصد ...
- کتی بل ساکت شو ای دورگه ضعی...
- خفه شو امبریج حتی اگر بخوای من رو اخراجم بکنی اینقدر فهم و عقل نداری ،من یک اصیلم ! اصیل !
و تو حتی جرعتم نداری چون اصلا هیچی از مقابله با جادوی سیاه بلد نیستی...
- کتی بل ! اخراج...
کتی با چشمانی اشک الود و عصبانی به راهرو دیوید . دلش خیلی شکسته بود ... بس بود دیگر باید انتقامش رو میگرفت حتما همین کارو میکرد ! زیر لب زمزمه کرد:
- دورگه ضعیف من انتقاممو ازت میگیرم حالا میبینی...


There are
My
Best
Friends

Only Griffindor


پاسخ به: خاطرات یاران ققنوس
پیام زده شده در: ۱۳:۳۷:۳۶ پنجشنبه ۱ آبان ۱۳۹۹

گریفیندور

کتی بل


مخفی کردن اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۸:۴۴:۴۶ دوشنبه ۲۸ مهر ۱۳۹۹
آخرین ورود:
دیروز ۱۴:۲۵:۱۱
از سال 2021 کریسمس مبارک!
گروه:
کاربران عضو
گریفیندور
ایفای نقش
پیام: 115
آفلاین
{قطار شکنجه آور سکوی نه و سه چهارم }
هرمیون ،رون ،کتی و هری در سکو منتظر امدن قطار بودند که البته این حرف خیلی راست نیست !چون قطار امده بود و نزدیک 2 دقیقه بعد میخواست برود، ولی خانم ویزلی همچنان انها را در اغوش کشیده بود و توصیه شان میکرد .
- مامان میشه بزاری بریم؟
کتی سقلمه ای به رون زد و او را ساکت کرد !
زیر لب زمزمه کرد:
-رون مادرت همین جوریش ناراحته تو میخوای بیشتر ناراحتش کنی ؟
رون با اعصابی خرد زیر لب زمزمه ای عصبی کرد :
-خب قطار داره میره !
هرمیون هم که دست کمی از رون نداشت !اما تمام سعیش را میکرد ارام بنظر برسد ...
هری تنها کسی بود که شکایتی نکرده بود ...
- هی هری ، چته چرا عین نوزاد شدی خب ولی کن بیا بریم دیگه...دیر شد ساعتت رو یک نگاهی بنداز ...
- هان ... اره باشه خب خانم ویزلی ما بریم دیگه قطار داره میره ...
خانم ویزلی با چهره ای اکنده از اندوه به انها نگاهی انداخت ولی بالاخره اجازه داد بروند ...
- هی رون یکم مامانتو درک کن اون مارو دوست داره الان که مرگخوار ها ازاد شدن معلومه که باید ناراحت باشه اصلا درکت نمیکنم خیلی بی احساسی ...
- ولی کتی ...
- رون ،کتی راست میگه !
- بچه ها فعلا بیایید بریم الان قطار راه میفته .
- اره بریم تا من توی هاگوارتز یکم احساس توی کله ی رون فرو کنم ...البته اگر فرو بشه !


There are
My
Best
Friends

Only Griffindor


پاسخ به: خاطرات یاران ققنوس
پیام زده شده در: ۲۳:۳۳:۲۱ چهارشنبه ۳۰ مهر ۱۳۹۹

گریفیندور

کتی بل


مخفی کردن اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۸:۴۴:۴۶ دوشنبه ۲۸ مهر ۱۳۹۹
آخرین ورود:
دیروز ۱۴:۲۵:۱۱
از سال 2021 کریسمس مبارک!
گروه:
کاربران عضو
گریفیندور
ایفای نقش
پیام: 115
آفلاین
هری خسته تر از ان بود که بتواند با رون بحث کند برای صندلی کنار شومینه با تکالیف 5 طوماری پروفسور اسنیپ تازه تمام شده بود و او دیگر هیچ انرزی برای هیچ کار نداشت واقعا نمی توانست کتی را درک کند چگونه 5 طومار تکلیف اسنیپ را نوشته به علاوه تکالیف اضافه که میشد 7 طومار! درکش نمیکرد چون حالا داشتند با هرمیون درباره فردا که میواستند به هاگزمید بروند برنامه میچیدند انها که بودند ؟ همین حالا هم مطمئن بود کتی در امتحان هایش بیست میشود
- هی . هری چت شده چرا لب و لوچت اویزونه ؟
- هان چی ؟ اهان نه یکمی خستم من برم بخوابم ...
- اره همین کارو کن چون واقعا خسته بنظر میای
- هرمیون ؟
- هان
بنظرت هری یکم ناراحت نبود؟
- هان چی نه بابا کی گفته مثلا از چی ناراحت باشه؟
- خب نمیدونم ولی فیاقش اینو میگفت
- نه بابا تکالیف اسنیپ مثل شکنجس برای هری بد بخت
- وا .....
- بابا کتی همه که به خوبی تو نیستند هستن؟
- اصلا ولش کن راستی دلم میخواد زود تر برم زونکو دلم میخواد اون شیرینی های شیرین بیانو زود تر بخورم
رون همچنان در صندلی خود فرو رفته بود و داشت در خواب و بیداری هذیان میگفت
- اره 2 کیلو شیرین بیان.... 5 کیلو پاستیل شکری ........
- خب باشه هرمیون من رفتم بخوابم تو هم خیلی زود به من بپیوند شبت خوش
- اره شب خوش کتی عزیزم


There are
My
Best
Friends

Only Griffindor


پاسخ به: خاطرات یاران ققنوس
پیام زده شده در: ۱۷:۱۰:۵۵ سه شنبه ۱۸ شهریور ۱۳۹۹

هافلپاف، محفل ققنوس

گابریل تیت


مخفی کردن اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۰:۳۵:۴۶ چهارشنبه ۱۵ مرداد ۱۳۹۹
آخرین ورود:
۱۸:۳۹ پنجشنبه ۱۳ آذر ۱۳۹۹
از کتابخونه ی هافلپاف!):
گروه:
کاربران عضو
ایفای نقش
هافلپاف
محفل ققنوس
پیام: 452
آفلاین

خانه ی شماره ی دوازده گریمولد:

-برین بخوابین بچه ها فردا باید زود تر بلند شین!
-هی...هی هری،نگران نباش هر حرفی که مامانم میزنه باید برعکسش اتفاق بییوفته! 😉
-یعنی الان باید بیدار بمونیم؟🤔
-نه...یعنی اگه بخوای اره خب ولی منظورم اینه که فردا دیرتر بلند میشیم!
-اهان گرفتم رون ممنون!
-هی تو رون، و...اوه هری عزیزم،رون چرا نمی ذاری هری بخوابه؟
-من؟...امم من نه ما...
-رون برو بخواب!🤨
-😑🙄

فردا صبح:

-بلند شین! بلند شین همگی!
-اروم تر مامان.
-بلند شو رونالد ویزلی!
-باشه مامان!
-هری و هرمیون عزیزم بلند شین صبحانه حاضره!😄
-ممنون خانم ویزلی،هری بلند شو بریم!
-امدم هرمیون!
-جینی و گابریل شما ها هم لطفا بلند شین امروز روزه مهمیه!😊
-ممنون خانم ویزلی!
-بدو بیا گابریل!
-رونالد ویزلیی!هنوز که خوابیدی!🤨
-مامان اونارو اونطوری بیدار کردی بعد به من که رس...
-برو صیحونت رو بخور رونالد ویزلی!😒
-😑

ایستگاه کینزکراس:

-جینی،هرمیون،گابریل برین!
پوفف
-هری،رون میتونین برین!
پوففف
-فرد و جرج...
-باشه مامان!
پوففف
-اوه ارتور بجنب بریم!
پوففف
-جینی،گب؟ کجایین بیاین بریم دیگه!
-امدم!
-خدافظ مامان!
-خدافظ دخترا!😸

هاگوارتز:

-خب سال جدید رو به همه تبریک میگم! یه سال دیگه رو میخوایم شروع کنیم امیدوارم لذت ببرید!

بعد از جشن:

-چه سالی بشه،اونم با امتحانای سمج!
-اره درسته!
-چرا تو خودتی گب؟
-داشتم فکر میکردم کی دفاع در برابر جادوی سیاه بهمون یاد میده؟
-خب منم همین سوال رو دار...
-دقیقا،نکته ی خیلی ظریفی بود گب!
-هری داشتم حرف میزدم!
-به هر حال گب ما از اینجا از هم جدا میشیم، فردا سر کلاس ماگل شناسی میبینمت!
-خدافظ.

گابریل تنها و پکر از بچه ها جدا شد و به سمت خوابگاهشون رفت،اونسال پومانا همراهش نبود،برای همین تنهایی و بدون دوسش کنار رز تو جشن نشسته بود!

-هی گب سرت پایینه چرا؟
-شیلا؟
-دیدم داری میای سمت خوابگاه اسلیترین خواستم بدونم حواست کجاست؟😏
-عهه...خب ببخشید داشتم...اشتباهی شده!
-اوهومم...خب فعلا!

حالا شیلا هم رفت و دوباره گب تنها شد،تا حالا اینقدر ناراحت نبود تو جشن اول سال،امسال شروع خوبی براش نداشت؛اون از اول سال که پدر و مادرش از هم جدا شدن اینم از الان که تنهای تنهاست!

دوماه بعد:

-من دارم کلافه میشم، باید یه کاری کنیم!😣
-نمیشه هری!
-باید بشه.
-سلام بچه ها!
-سلام گب.
-من نمی فهمم باید یه کاری بکنیم هرمیون اخه اینطوری نمیشه!
-چطوره جمع شیم تو یه کلاس و یکی از استادا رو بیاریم بهمون درس بده؟🤨
-من شوخی نمی کنم!
-میدونم هری ولی چاره چیه؟
-سلام هری! سلام دوشیزه گرنجر و تیت!
-پرفسور!
-شنیدم از دست یکی ناراحتی؟
-نه پرفسور هری به خاطر این ناراحت بود که درس جادوی سیاه درست تدریس نمیشه!😐
-عه واقعا باباجان؟
-بله پرفسور.
-خب چه عالی براتون یه خبر خوب دارم!😉
-چیشده پرفسور؟
-جلسات الف.دال شروع شد!
-واقعا پرفسور؟
-بلهههه باباجان!
-عالی شد،حالا از کی هست؟
-امشب هری!😁


only Hufflepuff


پاسخ به: خاطرات یاران ققنوس
پیام زده شده در: ۲۱:۵۷:۲۷ پنجشنبه ۱۳ شهریور ۱۳۹۹

هافلپاف، محفل ققنوس

رز زلر


مخفی کردن اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۲:۳۹ پنجشنبه ۱۵ خرداد ۱۳۹۳
آخرین ورود:
امروز ۰:۳۰:۰۰
از رنجی خسته ام که از آن من نیست!
گروه:
محفل ققنوس
ایفای نقش
هافلپاف
کاربران عضو
ناظر انجمن
مترجم
گردانندگان سایت
پیام: 1042
آفلاین
گم شدن هم مهارت خاص خودش رو می‌خواد. بدونی کجا بری که دیگه پیدا نشی، چه جوری آب بشی و تو زمین فرو بری و چه جوری راه بازگشت رو فراموش کنی!
مهارتی که رز به خوبی بلد بود.

- کجا بود پس؟

میدان گریمولد در تاریکی فرو رفته بود. چراغ‌ها کم سو بودند. رز به خونه‌ی آجری رنگی تکیه داده بود و نگاهش از خونه‌ها به کاغذ در دستش حرکت می‌کرد.
به دنبال خونه‌ی یازده و سیزده می‌گشت تا بتونه خونه‌ی دوزاده رو پیدا کنه. از چند نفری هم سراغ خونه رو گرفت، حتی اینکه خونه برای غریبه‌ها قابل دیدن نیس روهم فراموش کرده بود.

پلاک کثیف و محوی رو پیدا کرد که شماره‌ی روش ناخوانا بود. به نظر می‌رسید که یکی از اعدادش سه باشد. رز فرض رو بر سیزده بودن خونه گذاشت و تمرکز کرد.

خونه‌ی دوازده. خونه‌ی گرم و نرم دوازده. با اون ترک‌های خوشگل روی سقفش. با اون دیوارهای رنگ ریخته‌ش. بوی سوپ پیاز رو حتی با این فاصله‌ هم می‌اومد. صدای هوارهای مادر سیریوس می‌شنید.

ترک بین دوخانه‌ی سیزده و یازده بزرگ و بزرگتر شد. خونه‌ی رنگ و رو رفته و قدیمی آشنا پدیدار شد.
رز نفس عمیقی کشید. بلاخره رسیده بود.
در طبق معمول باز بود ولی سر و صدای سابق به گوش نمی‌رسید. حتی بوی سوپ پیاز چند دقیقه‌ی پیش هم حالا محو بود.

پرده‌ی خانم بلک رو کنار زد. پیرزن فحش های آبدار و جدیدی نثارش کرد. برای اولین بار سعی نکرد خفه‌ش کند. در میان داد و هوارش دنبال بقیه گشت. دریغ از یک نشانه از وجود موجود زنده!

- باز رفتین بدون من سفر بوقیا؟!




پاسخ به: خاطرات یاران ققنوس
پیام زده شده در: ۲۳:۱۰:۲۹ پنجشنبه ۶ شهریور ۱۳۹۹

هافلپاف، محفل ققنوس

گابریل تیت


مخفی کردن اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۰:۳۵:۴۶ چهارشنبه ۱۵ مرداد ۱۳۹۹
آخرین ورود:
۱۸:۳۹ پنجشنبه ۱۳ آذر ۱۳۹۹
از کتابخونه ی هافلپاف!):
گروه:
کاربران عضو
ایفای نقش
هافلپاف
محفل ققنوس
پیام: 452
آفلاین

نصفه شب بود ولی تمام هافلپافی ها در سالن عمومی بودند؛صدای کسی در نمیومد چون همه غرق در تکلیف سخت پرفسور اسنیپ بودند.
امروز بعد از زنگ ناهار دوجلسه کلاس با اسنیپ باعث شده بود که همه برای کلاس پرفسور تریلانی دمخ و پکر باشند،زاخاریاس که پر انرژی ترین فرد در کل سالن بود،اکنون روی مبل کنار شومینه لم داده بودش و به دفترش خیره شده بود.
همه سخت درگیر جوابی بودند برای این سوال تا به بقیه بگن و برن بخوابن؛اما تا این تکلیف حل نمی شد شب هم تموم نمیشد!

-هو هو...هو هو!

صدای جغد خسته و پرکنده ای بود که به سمت تنها پنجره ی باز سالن میومد،کسی انتظار شنیدن صدای این جغد رو نداشت. همه بلند شدن و خودشون رو جمع و جور کردند و شروع به قسم دادن مرلین کردند تا بلکه اون جغد به سمتشون بیاد.
گابریل و پومانا که سخت درگیر تکلیف پرفسور اسنیپ بودند متوجه ی صدای جغد نشدند و اه و ناله های بچه ها! حتی وقتی که جغد شروع به زیگ زاگ حرکت کردند کرد متوجه نشدند تا اینکه ترومن که کنار گابریل نشسته بود پرید که جغد رو بگیره و به تیت تنه زد گابریل به خودش امد و جغد رو جلوی چشمهاش دید!

-یااااا ریش مرلیننننن!

این صدای فریاد گابریل بود که داشت در کل سالن اکو میشد و همه رو متوجه وجود جغد در دستان گابریل میکرد؛ همه دور گابریل جمع شدند و منتظر شدند ببینند جغد برای گابریل چی اورده...

-بازش کن دیگه گب !
-الان الان! برین عقب خفه شدم ها؛بچه هاااااااااااا برین عقب تنگیه نفس گرفتم!

گابریل با ارامش شروع به باز کردن نامه کرد.نامه بسیار سبک بود اما همه ی سالن فضولیشونن گل کرده بود ببیندن از طرف کیه نامه؟

-از طرف کیه گب؟
-از طرف پرفسور دامبلدور!

با شنیدن این نام همه بر سر گابریل بیچاره ریختند چون فکر میکردند پرفسورجواب سوال رو براشون فرستاده یا کلاس های فردا رو کنسل کرده!

-بخونش این نامه خیلی مهمه گب!
-میدونم پومانا ولی ممکنه برای محفل باشه پس اول خودم میخونم بعد اگه دیدم مناسب شما هست براتون می خونم!
-باشه باشه بخون!

سلام خانم گابریل تیت!

با عرض احترام به شما اطلاع میدهم که شما باید اخرهفته به قرارگاه مخفیه محفل بیاید در انجا ماموریتی منتظر شما هست.
قرار هست شما به همراه خانم پومانا اسپراوت،الستور مودی،ریموس لوپین و نیمفارادا تانکس به مامورتی مهم بروید!
ممنون میشوم به خانم اسپراوت اطلاع بدهید.
لطفا کسی از این موضوع با خبر نشود!

دوستدار تو
البوس پرسیوال فالفریک بریان دامبلدور.

گابریل دست از خوندن کشید،ماموریت! چه ماموریتی؟

-خب چیشد گب؟
-اممم...هیچ چیزی نبود مربوط به من و پومانا بود.

صدای ناله بلند شد و سرتاسر راهرو هارو پر کرد...

-اما یه چیزی،در هین خوندن این نامه جواب تکلیف رو فهمیدم!
-واقعا؟
-واقعا؟
-واقعا؟
-واق...
-بعله؛وقعا!
-خب بگو دیگه.
-ببینید سووال این بود"خصوصیت اصلیه سنگ جادو رو نام ببرید؟"
حالا جوابش چیه به نظرتون؟...خب معلومه اگه یادتون باشه هری پاتر فقط و فقط برای یه چیز به دنبالش رفت تا اونو از دست لرد دور کنه تا لرد بدن پیدا نکنه و جاودانه نشه؛درسته؟
خب پس خصوصیت اصلیش"جاودانگیه!"
-اره داره راست میگه گب!
-ممنون زاخاریاس.راستی پومانا باید یه چیزی بهت بگم فردا زنگ ناهار بیا پیشم!

پایان.


only Hufflepuff







شما می ‌توانید مطالب را بخوانید
شما نمی توانید عنوان جدید باز کنید
شما نمی توانید به عنوان‌ها پاسخ دهید
شما نمی توانید پیام‌های خودتان را ویرایش کنید
شما نمی توانید پیام‌های خودتان را حذف کنید
شما نمی توانید نظر سنجی اضافه کنید
شما نمی توانید در نظر سنجی ها شرکت کنید
شما نمی توانید فایل‌ها را به پیام خود پیوست کنید
شما نمی توانید پیام بدون نیاز به تایید بزنید
شما نمی توانید از نوع تاپیک استفاده کنید.
شما نمی توانید از HTML در نوشته های خود استفاده کنید
شما نمی توانید امضای خود را فعال/غیر فعال کنید
شما نمی توانید صفحه pdf بسازید.
شما نمی توانید پرینت بگیرید.

[جستجوی پیشرفته]


هرگونه نسخه برداری از محتوای این سایت تنها با ذکر نام «جادوگران» مجاز است. ۱۳۹۹-۱۳۸۲
جادوگران اولین وبسایت فارسی زبان هواداران داستان های شگفت انگیز هری پاتر است. به عنوان نخستین خاستگاه ایرانی ایفای نقش مبتنی بر نمایشنامه نویسی با محوریت یک اثر داستانی در فضای مجازی، پرورش و به ارمغان آوردن آمیزه ای از هنر و ادبیات برجسته ترین دستاورد ما می باشد.