هری پاتر نخستین مرجع فارسی زبان داستان های شگفت انگیز هری پاتر

هری پاتر نسخه موبایل


در حال دیدن این عنوان:   1 کاربر مهمان





پاسخ به: دفترچه خاطرات هاگوارتز
پیام زده شده در: ۱۹:۱۵:۰۳ پنجشنبه ۲۹ آبان ۱۳۹۹

گریفیندور

رز وکس


مخفی کردن اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۴:۴۳:۵۱ سه شنبه ۲۰ آبان ۱۳۹۹
آخرین ورود:
امروز ۲۰:۴۷:۵۱
از وقتایی که حوصله ندارم یه سر میام اینجا حالم جا میاد :)))
گروه:
کاربران عضو
گریفیندور
ایفای نقش
پیام: 29
آفلاین
« بسم الله الرحمن الرحیم »

ناهار را که در سالن غذا خوری خوردیم،دراز کشیدم روی فرش سرمه ای رنگ خوابگاه گریف ..
نور آفتاب از پنجره به صورتم رسیده بود و ناز میکرد ..
خسته از دیدن منظرهٔ تکراری دیوار و پنجره و از همه مهمتر منظرهٔ تکراری هاگوارتز
و خسته از شنیدن صدای ورد گفتن بچه ها ..
چشم هایم را بستم و دست هایم را زیر سر گذاشتم،صدای جغدی از شیشه های قلعه عبور کرد و جهید توی افکارم !
و به این فکر کردم که الان دلم میخواهد کجا باشم ؟!
با لرد ولدمورت !!
آه بلندی کشیدم ..
مای دارک لرد داشت آرام آرام همهٔ زندگی ام را درگیر خودش میکرد ..
او داشت همه چیز را کنار میزد و دامنش را بیشتر روی فرش خیالم پهن میکرد !!
چشمم را که دور می دید گوشه های دامنش را می کشید جلوتر !!
او تنها کسی بود که وقت غم و بی حوصلگی،شادی و سرخوشی به سراغم می آمد ..
آه .. لرد من داشت آرام آرام همه زندگی ام را درگیر خودش میکرد ..
دیگر به هر گوشه که نگاه میکنم گل های روی دامنش را میبینم،و هرکجا نفس میکشم رایحه ای از او مشامم را پر میکند و جانم مست و بی دل !
با خودم گفتم کاش الان همراه لرد وسط جنگل بودم،جنگلی که به بهار دچار باشد ..
کاش میتوانستم مثل الان دراز بکشم روی شاخ و برگ علف های جنگل دست در دست لرد و با چشمان بسته به آواز پرندگان و رودخانه گوش کنم ..
عطر مخصوص او را عمیق نفس بکشم و دل
بسپارم به او و بگویم آوادا کِداورا(avada kedavra) هایت را دوست دارم ..

نرم نرمک لبخندی داشت به لب هایم می آمد که:
_ خانم وکس،خانم رز وکس با شما هستم .. شما دقیقا اینجا چیکار می کنید ؟! خبر دارید که همهٔ
همگروهی هاتون در اتاق من حاضر
هستن بجز شما !!

این صدای پروفسور مک گوناگل بود که من را از افکار شیرینم بیرون کشید !!
چشم هایم را باز کردم ..
باز هم منظرهٔ تکراری دیوار و پنجره و منظرهٔ نحس هاگوارتز در آن سوی پنجره !!
کیلومتر ها دور بودم از آنچه دلم میخواست ..
احساس خشم می کردم .. نور آفتاب رفته بود؛ لبخند من هم !!
همه اینها تقصیر مک گوناگل بود ..


خمیازه ای کشیدمو با دستم چشمانم را مالیدم و گفتم:
+ چشم پروفسور الان خیلی زود به اتاقتون میام.
_ منتظرتون هستم خانم وکس.


بعد اینکه مک گوناگل رفت پووفی کردمو باز هم غرق افکار شیرینم امّا دست
نیافتنیم شدم ..
شاید باورتان نشود امّا من نصف روز در حال کنترل خودم هستم تا دیوانه بازی درنیاورم !
گاهی به چهره بعضی ها (از آلبوس دامبلدور و پروفسور اسنیپ گرفته تا دراکو و هری پاتر و حتی ناظر گریف ملان) نگاه میکنم بیتی از ذهنم می گذرد و
دوست دارم بروم و بهشان بگویم
"ببین لبخندت شعر شده تو نگاه من .. "

امّا خب این دست حرف های زیادی شاعرانه کمی غیر طبیعی است !!
تصور کنید یک دختر با قدی متوسط، موهای کوتاه و چتری هایش و چشم های گربه ای با آن ردای مشکی و عطر فرانسوی که همه فضا را پر میکند

ناگهان جلویتان بایستد و بگوید:
"ببخشید آقا/خانم میتونم یه چیزی بگم؟! لبخندتون انقدر قشنگه که من رو یاد بیت فلان از کتاب حافظ (چیزی نیست یکی از شاعر مشهور ماگل هاست! ) انداخت یا باعث تولد این شعر و متن شد
در همین لحظه !! "

بله! عجیب است امّا شدنیست ..
شاید مضحک باشد حتی !!
احتمالا دارم دیوانه میشوم و خبر ندارم اگر دیوانه شدم لطفا زندگی ام را منصفانه قلم بزنید ..


دستی بر سر و رویم کشیدم و راهی اتاق مک گوناگل شدم ..
در را زدم و وارد شدم ..
همه سرها رو به من چرخید و من هم با پرویی محض گفتم:
_ سلام پروفسور ، توی خوابگاهمون،خواب بودم که بیدارم کردید !!


پروفسور از عصبانیت سرخ شد !! حسابی دود از کله اش بلند شده بود !!
پروفسور مک گوناگل:
_ بفرمایید بشینید خانم وکس.
کنار دراکو نشستم:
+ هی دراک قراره مک گوناگل پیرِ فرتوت چی بگه که انقدر مهمه ؟!
_اولا سلام دوما من دراک نیستم دراکو ام فهمیدی یا باز بگم؟!
سوما ما هم یک ساعته منتظریم که دهن وا کنه چیزی بگه !!
پروفسور بی مقدمه شروع کرد به حرف زدن:
_ هاگوارتز تو اوضاع خوبی قرار نداره همه ما در خطر هستیم باید فکری به حال خودمون بکنیم ..
همونطور که میدونید پروفسور دامبلدور خیلی پیر شده و همه شما باید عصای پروفسور دامبلدور باشید !!
امروز همه شما رو بخاطر این به اینجا دعوتتون کردم تا نظرتون رو راجع به مدیریت هاگوارتز و مشکلاتتون بدونم و از همه مهمتر به نظر شما برای اوضاع فعلی هاگوارتز چیکار باید بکنیم ؟
همونطور که میدونید بیماری کرونا همه جا رو فراگیر کرده و از جایی که همه ما پروفسور ها هر از گاهی به دنیای خارج از قلعه هاگوارتز یعنی دنیای ماگل ها میریم همین باعث بیشتر شدن مبتلایان کرونا در اینجا شده و ما نمیتونیم خیلی این شرایط رو رعایت کنیم یا ژل ضد عفونی کننده،اسپری ضد عفونی کننده و ماسک و..
که در دنیای ماگل ها وجود دارن رو هم در دسترس نداریم !!
پس من الان از شما میخوام که تو این برگه کاغذی که بهتون میدم نظرتون و پیشنهادتون رو با ما در میون بذارید ..
خب حالا من و شما چطور میتونیم در بهبود شرایط هاگوارتز موثر باشیم ؟!


کاغذ ها پخش شد ..
امّا من حوصله هیچ چیز رو نداشتم چه برسد انتقاد و پیشنهاد !!

امّا من انگار زمانی که میخوابم روحم میرود کارگری !!
از خواب که بلند میشوم خسته تر از وقتی هستم که میخواستم بخوابم ..
صبح ها حوصله سلام کردن ندارم،حوصله حرف زدن با آدمها و رفع کدورات،
این روز ها حتی حوصله کتاب خواندن و تحقیق و پژوهش را هم ندارم،
حوصله تغییر سرنوشت مضحکم ..
حوصلهٔ نشستن سر کلاس و گوش کردن به حرف پروفسور،حوصله بلند شدن از روی تخت خوابم و..
همینطور افتاده ام یک گوشه تا مجبور نباشم از خود واکنشی نشان دهم !!
نکند به افسردگی دچار شده ام ؟!


پروفسور مک گوناگل:
_ عجله کنید وقت زیادی ندارید !

اطرافم رو نگاه کردم همه در حال نوشتن بودن حتی دراک هم تند تند مینوشت!!
مدام با خودم کلنجار میرفتم و زیر لب حرف میزدم:
_ پووف اجازه بدید اجازه بدید خواهش میکنم هولم نکنید.

در واقع نمیدونستم از کجا شروع کنم نه بخاطر اینکه جزئیات متنوع و متعددی در ذهنم تلنبار شده نه ..
بلکه بخاطر اینکه هیچی برای نوشتن ندارم پس اجازه بدید ببینم باید چیکار کنم چون به هرحال باید بنویسم ..


پنچ دقیقه ای گذشت ..


من هنوز چیزی ننوشته بودم !!
پروفسور مک گوناگل:
_ وقت تموم شد بچه ها به ترتیب شروع کنید به خوندن چیزایی که نوشتین خب دوشیزه اما ؟ بفرمایید.

اما:
+ مجهز کردن قلعه به مواد ضد عفونی کننده و ..

آنجلینا:
+آموزش برای آمادگی بیشتر برای مقابله با ویروس .

بچه ها همینطور انتقادات و پیشنهادات خودشان را مطرح میکردند که بالاخره نوبت دراک شد و بعد او من بودم !
استرس کل وجودم را فرا گرفته بود و از نگرانی داشتم غش میکردم الان بود که پخش زمین شوم ..

دراک:
کمتر مزخرف گفتن و بیشتر کار کردن !!

بلههههه .. بالاخره نوبت من بود !!
اینبار واقعا بدبخت شده بودم فاتحه ام را خواندم و فوتش کردم !!
خیلی زود بود تا بمیرم ..


پروفسور مک گوناگل:
_بفرمایید خانم وکس.

نمیدونستم باید اعتراف کنم که چیزی ننوشتم یا ..

که بالاخره جرقه ای در ذهنم زده شد .. از جایم بلند شدن سرم را پایین انداختم و نگاهم را به
زمین دوختم ..
+ تو این شرایط لبخند بزنیم و سعی کنیم کارهایی کنیم که دیگران هم لبخند بزنن!
منظورم از لبخند شادی های زود گذر نیست،

در واقع منظورم خوبی و صحبت هست ..

(لبخند = )

سعی کنیم کتاب بخونیم و فقط باید مطالعه کنیم تا هرگامی که بر میداریم درست و اصولی باشه
و دیگرون رو هم به این کار دعوت کنیم تا شاید به کمک همدیگه تونستیم معجون از بین بردن این ویروس رو درست کنیم ..
اصلا از همه مهمتر اگه هرکسی در هر جایگاهی که هست سعی کنه کاری رو که داره درست انجام بده و به قول شاعر که میگه:
ز عمل کار بر آید، به سخنرانی نیست.

خب ما باید همگی تو این برهه زمانی حداقل دست همدیگه رو بگیریم بریم تا وقتی زنده ان بهشون سری بزنیم،بریم حرفاشون رو گوش بدیم!

بخدا اینجوری احساس نمیکنن که تنهان ..
احساس نمیکنن که فراموش شدن ..

ما به هرحال دنیارو با رویا های دست نیافته و یک عالمه غم ترک خواهیم کرد امّا مهم اینه که توان صرف نکرده باقی نمونه ..
پس تنها کسی از مرگ میترسه که تمام توانش رو زندگی نکرده باشه ..
من امیدوارم این وضعیت هر چی زودتر روبه بهبودی پیش بره و ماگل ها و حتی خودمون از دست این ویروس نجات پیدا کنیم و همگی زنده و
سربلند باشیم ..


نمیدونم این چیزایی که سرهم کردم و گفتم کجای ذهنم دقیقا شکل گرفتن و کلی
گیج شده بودم ..
مات حرفامو اعتماد به سقفی بودم که همراهش حرفامو زدم ..
که یه لحظه صدای دست جیغ و هورا شنیدم ..

سرم رو بالا گرفتم و دیدم همه به افتخارم بلند شدن و دست میزنن و یه لبخند گنده رو لباشونه !!

واقعا تعجب کرده بودم از حرفایی که زدم و همه هم تعجب کرده بودن که این همه انتقاد و پیشنهاد رو چطور تونستم در عرض پنج دقیقه بنویسم !!

سرمو که چرخوندم پروفسور رو با لبخند گنده و چهره خیلی مهربون که سرشار از تحسین بود دیدم ..

خداروشکر کردم که آبروم نرفت و سربلند از این ماجرا بیرون اومدم وگرنه مک گوناگل پیر و فرتوت انتقام حرف اول کلاسم و دیرکردنم رو ازم میگرفت !!



دراکو:
_ عجب چیزایی گفتیاا ،واقعا همه اینا برا ذهن فندقیه توعه؟!
من:
+
.
.
.
پ.ن:فکر کنم اگه قهوه کاپوچینو و نسکافه نبود دنیا برام غیر تحمل میشد !
دست گل این ماگلا درد نکنه که این دفعه به دردمون خوردن ..


ویرایش شده توسط رز وکس در تاریخ ۱۳۹۹/۸/۲۹ ۱۹:۲۴:۱۸
ویرایش شده توسط رز وکس در تاریخ ۱۳۹۹/۸/۲۹ ۱۹:۳۵:۱۰
ویرایش شده توسط رز وکس در تاریخ ۱۳۹۹/۸/۲۹ ۲۰:۵۰:۳۹

~ Rose is alone


پاسخ به: دفترچه خاطرات هاگوارتز
پیام زده شده در: ۹:۱۶:۴۸ سه شنبه ۲۷ آبان ۱۳۹۹

ریونکلاو

مارکوس فنویک


مخفی کردن اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۸:۳۷:۵۰ سه شنبه ۲۸ مرداد ۱۳۹۹
آخرین ورود:
دیروز ۲۲:۲۴:۱۶
از صومعه ی سند رینگ رومانی
گروه:
کاربران عضو
ریونکلاو
ایفای نقش
پیام: 59
آفلاین
ترسناکترین روز عمرم تو هاگوارتز


اون روز همه ی مدرسه رو یه شکل دیگه می دیدم و این شکلی که می دیدم اصلا جالب نبود چون همه با بد ترین ترسشون جلوی همه روبه رو می شدند به هر حال این معلم دفاع در برابر جادوی سیاه نبود که باعث نگرانی همه بود بلکه بوگارتی بود که قراره بد ترین ترسشون رو به همه نشون بده.

-اه این معلم دفاع در برابر جادوی سیاهم خیلی ...
-خیلی چی مارکوس؟ یادت رفته جلسه ی پیش 150 امتیاز از گروهمون به خاطر اینکه تو از یه وردی که اصلا هیچکس تا حالا اسمش رو هم نشنیده بود استفاده کردی و باعث شدی کلاسمون کامل بره هوا یادت که نرفته ؟
-خب نه خیلی هم یادمه اما...
-مارکوس تو فقط دهنتو تا موقعی که نوبتت نرسیده ببند فهمیدی؟
-باشه.

خب من به خاطر این حرفا ساکت شدم تا نوبتم رسید. من داشتم میدیدم که خب خودتون میدونین همه وقتی از کسی بدشون بیاد می خوان که بفهمن از چی می ترسه خب بهتره بگم نصف مدرسه از من متنفر بودند.
-خب مارکوس تو از چه چیزی میترسی ؟
-آقا من از خیلی چیزا میترسم ولی بهتون پیشنهاد میکنم اون بوگارت رو روی من امتحان نکنین چون بدترین ترس من باعث ترس خودتون از من میشه!
-خب ببینیم چی میشه اما الان باید به بدترین ترست فکر کنی!
بعد وقتی بوگارت رو باز کرد بوگارت دو قسمت شد یک قسمتش یه دلقک زشت و یه قسمت دیگش یه راهبه ی بد ترکیب شد . همه به خاطر این ترسم بهم خندیدن.

-خب لطفا وردتو بگو.
-چشم. بامزه شو.

هیچ اتفاقی نیفتاد.

-یه بار دیگه بگو.
-بامزه شو.

بازم هیچی نشد.

-اینا چین تو ازشون میترسی؟
-خب آقا اون دلقکه آدم خواره و خودش جادوگره وخیلی خوب بلده آدمو بترسونه.
-و اون راهبه؟
-اون راهبه خود شیطانه که من توی کتابخونه ی ممنوعه دیدم.
-خب پس بهتره فرار کنیم؟
-نمیدونم خب شما گفتین به بدترین ترسم فکر کنم.
-خب اینا چطوری میمیرن؟
-راهبه از صلیب بدش میاد و دلغک هم باید بهش فوش بدی بعد قلبشو در بیاری.
-خب اینا راه حل های ماگلین درسته؟
-بله.

راهبه و دلغک با هم یه قدم کوتاه برداشتند.

-خب پس باید دو تا گروه بشیم درسته؟
-بله آقا باید دو تا گروه بشیم .
-خب پس تو یه صلیب درست کن . بعد منو بچه ها بریم به اون دلقکه فوش بدیم.
-حداقل چوب دستی تون رو بدین بهم تا یه چوب اضافه داشته باشم.
-باشه بگیر.

بعد هر کدوم به یه طرف رفتیم.
خب قاعدتا همه تو این دنیا به غیر از جادوگرا بلدن چطوری با دو تا چوب یه صلیب درست کنند .
خب من دقیقا دو تا چوب دست رو به شکل به علاوه چسسبوندم نتیجه اش شد یه صلیب و اون صلیب رو به طرف اون راهبه گرفتم جلو رفتم اون عقب روفت اینقدر جلو رفتم تا اون قسمت از بوگارت برو تو صندقش معلمو بچه ها هم هرچی تونستن به اون دلقکه فش دادن که صورتشون سیاه شد .

-خب مارکوس فکرکنم که دیگه از این به بعد بدترین ترسم این دو تا ترس تو باشه.
-آقا امتیازی چیزی تو دفتر نمیزارین؟

معلم بلند شد رفت دفترشو برداشت و گفت:
-ریون کلاو _15
-آقا؟
-ریون کلاو +85
-ممنون.
-خب این امتیازو به خاطر این دادم چون جون خودمو بچه ها رو مدیون تو شدم.

از اون به بعد دیگه همه فقط بهم احترام میزاشتن.


Mr. Markooce Fnoeek
من خودم مرگم شما منو از مرگ میترسونید و به مرگ تحدید میکنید پس خودتون بدونید حتی اگه مرده باشین پیداتون میکنم و اونوقت خودتون میدونین چی میشه!
تصویر کوچک شده


پاسخ به: دفترچه خاطرات هاگوارتز
پیام زده شده در: ۲۲:۰۵:۰۰ دوشنبه ۲۶ آبان ۱۳۹۹

هافلپاف، محفل ققنوس

گابریل تیت


مخفی کردن اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۰:۳۵:۴۶ چهارشنبه ۱۵ مرداد ۱۳۹۹
آخرین ورود:
امروز ۲۱:۴۴:۰۲
از کتابخونه ی هافلپاف!):
گروه:
کاربران عضو
ایفای نقش
هافلپاف
محفل ققنوس
پیام: 451
آفلاین
صبح بود، مثل همیشه زودتر از بقیه تو خوابگاه بلند شد،پتوش رو کنار زد و لنگان لنگان به سمت رختکن رفت. دقایقی بعد با ردای سیاه، پیراهن سفید و کرواتی به رنگ زرد و سیاه برگشت.
به کیف دستیِ رنگ و رو رفته اش چنگی زد و به از پله های خوابگاه پایین رفت.


سرسرای بزرگ:

مثل هر روز هنوز نه معلمی و نه دانش آموزی در سرسرا بود، سحرخیز بودن بهش فرصت میداد به کتابخونه بره و از کتابهای اونجا استفاده کنه.

کتابخونه:

در چوبی کتابخونه رو گشود، وارد شد. صدای قدمهاش در فضای کتابخونه اکو میشد. با قدم هایی بلند خودش رو به بخش ممنوعه ی کتابخونه رسوند. درحالی که ورود به اونجا ممنوع بود و همه باید با رضایت نامه معلمان یا مدیر مدرسه به اونجا میرفتند، اما برای گابریل عادی بود.

جیرینگ جیرینگگ! جیرینگ جیرینگگ!

-عههه! چرا در باز نمیشه؟

دوباره تلاش کرد. اما باز هم به نتیجه نرسید! شاید این اتفاق حتی از برگشت لرد سیاه هم ترسناک تر می شد.

-ای بابااا! باز میشی یا بازت کنم؟

درسته اینجا هاگوارتزه و بعضی از اشیاء مثل تابلوها باهاتون حرف میزنن اما در جزو این اشیاء خاص نبود! فقط یه در کاملا عادی بود.

-هومممم...عجیبه!

دستی در کیف دستیش کرد و چوبدستی قهوه ای رنگش رو بیرون اورد.

-آلوهومورا!

اما در باز هم باز نشد. نا سلامتی اینجا قسمت ممنوعه ی کتابخونه بود.

-باز شو!

چندها حرکت رزمی ماگلی انجام داد اما به علت لباسش از ادامه ی اینکار خودداری کرد.

-چرا باز نمیشی؟ منم! گابریل تیت...یادته منو؟
-رضایت نامه
-جان؟

بله! در کتابخونه ی هاگوارتز واقعا داشت باهاش صحبت میکرد!

-گفتم، رضایت نامه
-رضایت نامه واسه ی چی؟
-برای ورود به قسمت ممنوعه ی کتابخونه!
-اما...
-اما بی اما! یا میدی؟ یا هم از جلوی در برو کنار، علاف نیستم.
-

با تردید از جلوی در کنار رفت. مشغول هضم اتفاقی بود که همین الان، براش افتاده بود...صحبت کردن در قسمت ممنوعه ی کتابخونه!


سرسرای بزرگ:

سرسرا مثل همیشه شلوغ بود، خب معلومه ساعت 8 صبح بود! همه در آرامش مشغول خوردن صبحونه، پیام امروز یا بحث و گفت و گو با دوستاشون بودند. جای گب هم در گوشه ی میز هافلی ها، مثل هر صبح خالی بود. اما امروز متافاوت بود.

-کمککک!کمککک!

چنان علم شنگه ای به پا کرده بود که مرلین پس از آزادی از غار نکرده بود.

-کمککک! کمککک!

بیش از صدها چشم بهش خیره شدند، هیچ صبحی چنان غافلگیر کننده شروع نشده بود.

-کمککک! در کتابخونه حرف میزنه! کمککک!

در چوبی سرسرا رو با قویترین ضربه ی ممکن هل داد و مستقیم به سمت صندلی پرفسور رفت.

-پر..پرف...پرفسور...در چوبی...در چوبی قسمت ممنوعه...داشت باهام حرف میزد!

سکوت همه جارو فرا گرفت! تمام جادو آموزهای تو سرسرا متعجب شده بودن. همونطور که گفتم...درها جزو اشیاء استثناء نبودن.همه مات و مهبوت به گابریل که با کیف دستی رنگ و رو رفته اش جلوی میز پرفسور ایستاده بود نگاه میکردند، همه به جز یک نفر!

-آروم باش باباجان!...بیا، بیا از این آب کدو حلوایی بخور.

پرفسور با آرامش و متانت کامل داشت به گابریل آب کدو حلوایی تعارف میکرد در صورتی که در اون سر قلعه در کتابخونه حرف میزد!

-پرفسور الان این قضیه مهمه یا حرف زدن در کتابخونه؟
-اینکه شما آرامش خودتو حفظ کنی مهمتره باباجان.
-



ویرایش شده توسط گابریل تیت در تاریخ ۱۳۹۹/۸/۲۷ ۱۰:۲۵:۰۶

only Hufflepuff


پاسخ به: دفترچه خاطرات هاگوارتز
پیام زده شده در: ۰:۳۲:۵۸ دوشنبه ۲۶ آبان ۱۳۹۹

محفل ققنوس

آلبوس دامبلدور


مخفی کردن اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۱:۰۳ یکشنبه ۱۹ خرداد ۱۳۹۸
آخرین ورود:
امروز ۲۲:۳۱:۱۱
از دست شما
گروه:
ناظر انجمن
کاربران عضو
ایفای نقش
محفل ققنوس
مترجم
پیام: 396
آفلاین
بسمه تعالی


- خیلی خب...

نفس عمیقی کشید و انگشتانش را روی چوبدستی و باسنش را روی نیمکت جا به جا کرد تا راحت تر باشد و بعد با حالتی نمایشی دستش را بالا آورده و توده طلایی برگ‌های خشک را نشانه گرفت.

- اندِسکو.

بخش قابل توجهی از برگ‌ها به یک چشم بر هم زدن محو شدند و چندتای باقیمنده زیر نور ماه دنبال هم گذاشتند و رفتند و حالا تنها یک جعبه بزرگ و سیاه باقی مانده بود؛ مکعب مستطیلی دراز بدون هیچ قفل یا جای کلید و دستگیره، صافِ صاف.
چوبدستی مرد هنوز هم به سوی آن نشانه رفته بود.

- آلوهومورا.

صدای دلنگ دلنگ؛ سنگین و کند از درون جعبه بلند شد. فارغ از صدا اگر تغییری هم روی سطح آن در حال وقوع بود، سایه عظیم درختان آن را پنهان کرده بودند.
مرد دست بدون چوبدستیش را به سمت صورتش برد و چشم هایش را زیر عینک مالید.
- چرا دارم این کار رو می‌کنم؟

دو انگشتش را با قدرت روی چشم‌هایش می کشید، بدش نمی‌آمد اگر اتفاقی آن‌ها را از کاسه در می‌آورد. با خودش فکر کرد «اونجوری هم اونا از دستم راحت می‌شن و هم من از دستشون.» اما پیش از آن که این کار را بکند، ضمیر ناخودآگاه دستش را عقب کشید. حالا مجبور بود دوباره به آن منظره تیره و تار چشم بدوزد.
در تمام این مدّت قفل جعبه به سختی مشغول باز شدن بود.

دلنگ

بالاخره باز شده بود.

- به خدا قسم من یه ابله‌م.

قبل از آن که جمله‌اش تمام شود، هجوم هوای سرد را احساس کرد. در طول شب بارها نسیم پاییزی را روی پوستش احساس کرده بود، اما چنین چیزی را... نه. سرمایی بود که وحشیانه از کفش‌ها و جوراب‌های پشمیش گذشته، سیخ از ستون فقراتش بالا رفته و قلبش را منجمد کرد.
به سینه‌اش چنگ زد و چند سرفه خشک کرد.
- می‌دونستم آ...

ابروهایش را بالا داد و چهره در هم رفته‌اش را از هم باز کرد. گوش‌هایش به واسطه شوک زنگ می‌زدند، با این حال می‌توانست صدای «ها» ممتدی را در پس زمینه بشنود. شبیه به گروه کُری که آخرین نواهای یک مرثیه را ادا می‌کردند.

- باباجان چیزی گفتی؟ بیا... بیا.

مخاطبش کهنه پارچه‌ای بود خاکستری که حالا از لبه کناری جعبه بیرون زده بود.
در جوابش چند انگشت چروکیده، لزج و کوچک بیرون خزید و به دنبالش پیکری شنل پوش که بین زمین و هوا معلق بود.
مرد انگشتانش را در هم قلاب کرد و چانه‌اش را روی آن‌ها قرار داد.
- سلام.

سعی کرد بهترین لبخندش را تحویل مهمانش بدهد.
- نظرت با یک وعده شام چیه؟

ادامه دارد...




...Io sempre per te


پاسخ به: دفترچه خاطرات هاگوارتز
پیام زده شده در: ۲۳:۰۴:۲۱ یکشنبه ۲۵ آبان ۱۳۹۹

ریونکلاو

مارکوس فنویک


مخفی کردن اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۸:۳۷:۵۰ سه شنبه ۲۸ مرداد ۱۳۹۹
آخرین ورود:
دیروز ۲۲:۲۴:۱۶
از صومعه ی سند رینگ رومانی
گروه:
کاربران عضو
ریونکلاو
ایفای نقش
پیام: 59
آفلاین
دفتر خاطرات مارکوس فنویک سال 1921
---------------------------------------------------------------

من اون موقع دنبال جادوی سیاه بودم . آره دنبال جادوی سیاه بودم که فهمیدم یه شخصی که لباس سیاه می پوشه فقط شب و روز کلا منو دید میزد یعنی کلا روی اعصابم بود آخه من چیکار با کسی داشتم که شکل عزرائیل لباس میپوشه و دنبال آدم میکنه .

بالاخره تصمیم گرفتم که برم پیشش ازش بپرسم که چرا مثل یه سایه چسبیده بهم ؟

-سلام(یعنی خیلی دلم میخواست بگیرمش زیر بار کتک)
-سلام.
-ببخشید من یه سوال داشتم چرا همش شب و روز دنبالم میاین؟
-خب من نمیدونم چی میگی اما الان که تو اومدی با من حرف میزنی.

یعنی نمیدونین چقدر اعصابم خرد شد دلم می خواستم که واقعا خفش بکنم . خیلی شبیه من حرف میزد. یعنی نمیدونستم چقدر اعصاب خرد کنم . وای گلوشو گرفتم از زمین بلندش کردم صورتش قرمز شد بعد سیاه شد . چقدر کیف داد بهم بعد جسدشو بلند کردم بردم آتیش زدم.

این اولین قتل من بود.


Mr. Markooce Fnoeek
من خودم مرگم شما منو از مرگ میترسونید و به مرگ تحدید میکنید پس خودتون بدونید حتی اگه مرده باشین پیداتون میکنم و اونوقت خودتون میدونین چی میشه!
تصویر کوچک شده


پاسخ به: دفترچه خاطرات هاگوارتز
پیام زده شده در: ۱۰:۱۵:۳۷ یکشنبه ۲۵ آبان ۱۳۹۹

گریفیندور

کتی بل


مخفی کردن اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۸:۴۴:۴۶ دوشنبه ۲۸ مهر ۱۳۹۹
آخرین ورود:
امروز ۲۱:۱۵:۳۱
از سال 2021 کریسمس مبارک!
گروه:
کاربران عضو
گریفیندور
ایفای نقش
پیام: 112
آفلاین
ورقی قایمکی کنده شده از دفترچه خاطرات کتی بل:

- هی، روزگار، میبینی؟ من امروز با اون منگل دعوام شد. خب، تقصیر من بدبخت چی بود؟ خیلی حقش بود یک سیلی کشیده تو گوشش بزنم، آخرش هم زدم. باید دوتا سیلی بهش میزدم. اون رونالد خل و چل بدون غذا، اون گشنه، کتاب دارو سازی رو که تازه خریده بودم و یک دونه بیشتر ازش نبود میخواست کش بره. به قول خودش میخواست قرض بگیره اما میدونستم که دیگه بهم پسش نمیده. پروپرو اومد سر میز من و گفت:
- کتی اجازه میدی کتابت رو برای یک روز قرض بگیرم؟

منم بلند شدم و یک کشیده توی گوشش خوابودنم.
- چطور جرعت میکنی این کار رو بکنی؟

و پس از اون بود که پروفسور مگ گونگال من رو به دفترش دعوت کرد.

- کتی تو متهم شدی به اینکه یک سیلی به گوش رونالد ویزلی زدی. راسته؟

و با امیدواری به من چشم دوخت. خب؟ میخواست بازی کنه و من هم دوست داشتم بازی کنم. پس به چشم هاش خیره شدم. راستش بنظرم عجیبه هر وقت یک نفر به چشمام زل میزنه دیگه نمیتونه برشون داره و باید برای این کار با درونش بجنگه. پدرم میگه چشمات حس عجیبی داره. بگذریم من از این بازی های خاله زنکی خوشم نمیاد. بنظرم چشمام یک سلاحه. ولی هر چی بود آخرش به پروفسور گفتم:
- بله من تمام سعیم رو کردم یک کشیده محکم در گوش رونالد بزنم.


کریسمس همه مبارک 2021


پاسخ به: دفترچه خاطرات هاگوارتز
پیام زده شده در: ۲:۴۶:۵۸ یکشنبه ۲۵ آبان ۱۳۹۹

گریفیندور

رز وکس


مخفی کردن اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۴:۴۳:۵۱ سه شنبه ۲۰ آبان ۱۳۹۹
آخرین ورود:
امروز ۲۰:۴۷:۵۱
از وقتایی که حوصله ندارم یه سر میام اینجا حالم جا میاد :)))
گروه:
کاربران عضو
گریفیندور
ایفای نقش
پیام: 29
آفلاین
« بسم الله الرحمن الرحیم »
« برگی از نوشته های رز وکس »
۲۱ دسامبر
_بازم یه شب تیره که تمومی نداره ..
حرص و نفرت رز رو تو اتاق بی پنجره ای که ازش نور نمیاد گیر انداخته بود ..
با خودش مدام تکرار میکرد:
_ وقتی که ناراحت بودم تونستم جوری تظاهر کنم که انگار شادم ..
افکارش خشمگینانه و در عین حال گیج شونده بود، احساسات متناقض تمام وجودش رو پر کرده بود .. سکوت سنگین شب رو دوست نداشت بخاطر همین شب ها هیچوقت آرامش نداشت .. ولی حداقلش از این شبای تیره ممنون بود که الان می تونست برای دل خودش زندگی کنه !!
تیک تاک .. تیک تاک ..
صدای عقربه های ساعت داشت عذابش میداد !!
ساعت حدود3نصفه شب بود ..
چطور همه چی میتونست دل آدمو بزنه ؟!
شبیه دیوونه هایی شده بود که کاری از کسی براش بر نمیاد !!
نمیدونست باید به کی حرفاشو بزنه تا خالی بشه .. از دست همه شاکی بود پس ناچاراً دفتر خاطراتش رو از زیر بالشش بیرون آورد و سیل احساساتش رو بر روی کاغذ روان کرد.


به زرق و برق تاج من نگاه کن حالا یه نگاهی به خودت بنداز ..
روزهایی که پشت سر گذاشتیم رو به یاد بیار و منو با خودت مقایسه
کن ..
پیشرفت من و پیشرفت خودت ..
من تو آسمونا با جت شخصیم مدام در حال پروازم، تو چطور ؟!
دوباره یه نگاه به خودم و خودت بنداز ، کی قراره بیشتر عذاب بکشه؟ من؟!
کی عاقله؟ تو عاقلی؟
کی پشیمونه؟ تو پشیمونی؟
کی رییسه؟ تو رییسی؟
نه ..
درسته وقتی به دنیا اومدم یه برده بودم ولی الان پادشاهم و دارم
مثل لرد سیاه قوی و شجاع پیش میرم ..
باز اینم درسته که تو یه گودال بدنیا اومدم و بیچاره ای بیش نبودم و بخاطر سرگذشت بدی که داشتم باید الان یه عوضیه غمگین می شدم ولی نه !! کور خوندی .. الان مثل یه اژدها رشد کردم !! کی فکرشو میکرد که اون اتفاقا میتونه منو به یه وحشی تبدیل کنه؟!
پس آهای تویی که منو بچه سوسول و نازک نارنجی بیچاره خطاب میکنی لطفا شات آپ !! من به دنیا اومدم که یه ببر باشم نه که بشم یه آدم مفنگی ضعیف مثل تو که همش در حال مصرفه .. آدمای درب و داغونی مثل تو مثلا دارن استعدادشون رو به نمایش میزارن ولی دروغ چرا ، اجراهاتون خیلی چرته .. درسته خجالتیم ولی حتی اگه خجالتی هم باشم، تو ایفام بهترینم ..
میدونی اینو آویزه گوشت کن .. من دنبال ادعا و تظاهر نیستم،دخلتو میارم و رحمی برات قائل نمیشم و سقوط تو رو تماشا میکنم !! همه ی اون آدمای چرندی مثل تو که حرفی برای گفتن نداشتنو سرشون رو از تنشون جدا کردم ..
من انعطاف پذیری تو کارم ندارم چون لزومی بهش نمیبینم ..
تصمیم اینه که خیلی زود آدمای کم رنگ زندگیمو خط بزنم برن پی کارشون .. چیزای زیادی هم برای از دست دادن دارم برا همین ناراحتم ولی اصلا جای نگرانی نیست چون من گذشته رو چپوندم تو یه صندوق بزرگ ..
اصلا میدونی چیه؟! چیزی نمونده تا به جایی که میدونم حقمه برسم چون من هرچی که میخوام دارم .. برای خودم تمام چیزهای دوست داشتمو خریدم آره .. دیگه چی میتونه خوشحالم کنه ؟!
من تا الان همش نگاهم به بالا و اوج گرفتن بوده حالا میخوام یکم به پایین نگاه کنم و به آرامش برسم ..
آره سبک زندگیه من اینجوریه ..
اگه عصبی شدی همینجوری عصبی بمون چون ما بهم نمیخوریم !!
دیگه حرفی نمونده که بهت بگم !!
فقط اینکه ..
سقف این کشور برای آرزوهای من خیلی کوتاهه ..


ویرایش شده توسط رز وکس در تاریخ ۱۳۹۹/۸/۲۵ ۱۸:۳۹:۴۶

~ Rose is alone


پاسخ به: دفترچه خاطرات هاگوارتز
پیام زده شده در: ۱۸:۳۶:۱۴ چهارشنبه ۱۴ آبان ۱۳۹۹

گریفیندور

کتی بل


مخفی کردن اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۸:۴۴:۴۶ دوشنبه ۲۸ مهر ۱۳۹۹
آخرین ورود:
امروز ۲۱:۱۵:۳۱
از سال 2021 کریسمس مبارک!
گروه:
کاربران عضو
گریفیندور
ایفای نقش
پیام: 112
آفلاین
تا حالا شده با یک نابغه کله خراب سر و کار داشته باشید؟
کتی یکی از همون نابغه های کله خراب بود و البته بد بخت خیلی هم شاد میشد که کمک کنه. کلش برخلاف ایوا پر از عدد و رقم و فرمول بود،فقط یک جا لازم داشت که خالیشون کنه و البته، کی رو دیدید که بخواد کمک کنه و در عین حال دوست داشته باشه در مرگخواران باشه؟ مطمئنن کتی این شکلی نبود ولی چون قلبش رو شکستن، ( آهنگ گریه دار پخش کنید) اونم رفت تا جواب بعضی هارو بده و صد البته به خاطر 100 ها خراب کاری که کرده بود هنوز تایید نشده بود در مرگخواران! ایده هایش خوب بود ولی به نظر خودش بقیه نمیفهمیدند. در واقعیت ایده هایش خوب بود.(50 درصد) ولی هیچ وقت عمل نمیکرد البته وقتی آتشی میشد کلا قاطی میکرد و اگر نابود نمیشدی کم بود برای همین همه مراعات میکردن. البته کتی مثل آن کله خراب ها نبود که عینک ته استکانی و لباس های عجیب و غریب بپوشد. اگر او را میدیدید اصلا متوجه کله خراب بودن او نمیشدید! تنها کسی که او را حمایت میکرد پلاکس بود چون پلاکس میفهمید کتی چی میگوید و میدانست باید جه کار کند تا ایده های کتی عمل کند. یکی از موارد را مشاهده کنید:

- به مشکل برخوردیم ارباب به کسی نیاز داریم بهمون ایده بده.

و پلاکس بدون فکر حرف زد:
- بنظرم به کتی...

بلاتریکس با وحشت دم دهن پلاکس رو گرفت.

- پلاکس من رو گفتی؟ خب من یک ایده دارم...

و باید ایده اش را میگفت و گرنه یکی آن وسط نابود میشد.
لرد سر تکان داد تا بفهمد همیشه پلاکس چه میکند که ایده های کتی درست از آب در می آید و البته معلوم بود که پلاکس میفهمید. شما کدام نقاش را دیدید که احساس نفهمد؟

- خب برای اینکه از سیلاب خراب نشه خانه ریدل ها باید...

و در آخر به جای اینکه خانه ریدل ها را سیلاب نابود نکند، آتش نابود کرد! خب چی کار میکرد؟ نمیگذاشتند پلاکس حرف بزند تا نقشه درست از آب دربیاید!


ویرایش شده توسط کتی بل در تاریخ ۱۳۹۹/۸/۱۴ ۱۸:۳۹:۵۵
ویرایش شده توسط کتی بل در تاریخ ۱۳۹۹/۸/۱۴ ۱۸:۴۳:۳۰

کریسمس همه مبارک 2021


پاسخ به: دفترچه خاطرات هاگوارتز
پیام زده شده در: ۱۰:۱۸:۴۷ یکشنبه ۱۱ آبان ۱۳۹۹

گریفیندور

کتی بل


مخفی کردن اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۸:۴۴:۴۶ دوشنبه ۲۸ مهر ۱۳۹۹
آخرین ورود:
امروز ۲۱:۱۵:۳۱
از سال 2021 کریسمس مبارک!
گروه:
کاربران عضو
گریفیندور
ایفای نقش
پیام: 112
آفلاین
خیلی سخت است بین دو دوست باشی که باهم اختلاف دارند. تازه، از جبهه مخالف!

- خیلی مغروری!
- تو بیشتر!

دعوای علی و پلاکس از دوشنبه شروع شده بود و تا جمعه ادامه داشت و خواب را از چشم کتی برده بود!

- ساکت شو احمق!
- توساکت شو!

داشت منفجر میشد، شب بود نمیتوانستند بس کنند و بگیرند بخوابند؟
- بسه دیگه! خسته شدم از دست هر دوتاتون بسه دیگه مگه چه اتفاقی افتاده؟
- دیدی؟ دیدی کتی رو ناراحت کردی؟ بیچاره کتی از دست تو.
- نه بیچاره کتی از دست تو!

دعوا شان سر یک سال اولی بود. دوست بودند ولی از 3 گروه مختلف یک سال اولی بود که کلاه میگفت خاص است آن موقع بود که کلاه گفت خودت انتخاب کن!
و پس از آن جنگ و جدال پلاکس و علی شروع شد.

- اون باید توی اسلیترین بیفته!
- نه! باید توی هافلپاف بیفته!

آنجا بود که کتی را دیگر راحت نگذاشتند. و معلوم نبود که تا کی ادامه میدهند شاید تا دیوانه شدن کتی!


کریسمس همه مبارک 2021


پاسخ به: دفترچه خاطرات هاگوارتز
پیام زده شده در: ۲:۳۳:۰۰ یکشنبه ۱۱ آبان ۱۳۹۹

اسلیترین

سوروس اسنیپ


مخفی کردن اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۲۱:۱۵ دوشنبه ۹ مهر ۱۳۹۷
آخرین ورود:
دیروز ۲۳:۱۳:۱۸
از هاگوارتز-تالار اسلیترین
گروه:
ایفای نقش
اسلیترین
کاربران عضو
مترجم
پیام: 196
آفلاین
"هالووین در کافه"

قهوه سرد و تلخ لب هایش را گزید.
استکان کوچک قهوه خوری را به آرامی روی میز چوبی و تیره کافه گذاشت. نگاهی به پنجره های کافه انداخت. قهوه حق داشت سرد باشد! هر چیزی که بماند و بی اعتنایی ببیند سرد میشود البته بجز عشق! از تاریکی هوا میتوانست مطمئن شود ساعت هاست به بهانه سفارش این قهوه، در کافه نشسته بود. به خوبی به یاد می آورد پایش را که در دره گذاشت هنوز خورشید نیش های سوزانش را مانند شلاقی بر چشم هایش میزد اما حالا از خورشید که هیچ حتی دیگر صدای سور وسات و سر و صدای دلقک های خیابان گرد شب هالووین هم به گوش نمیرسید. نگاهی به ساعت مثلثی شکل جادوییه روی دیوار کافه انداخت، ساعت از دو بعد از نیمه شب هم گذشته بود اما این شب بی پروا، قصد رفتن نداشت.
دستی به صورت رنگ پریده اش کشید تا افکارش که مانند کرم های جونده روحش را متلاشی میکردند، لحظه ای او را به حال خودش بگذارند.
با حرکاتی آرام و محتاتانه خطوطی نامفهوم با انگشت اشاره بر روی میز رسم میکرد. با هر چرخش دستش بیشتر در گرداب افکار غوطه ور و یا حتی مغروق میشد!
این دلقک ها در شب هالووین آواز میخوانند و میزنند و میرقصند و نوشیدنی کره ای یا حتی مشروب داغ زنجبیلی میخوردند، لباس مردگان به تن میکردند تا رعب آور باشند، اما او... او مرگ را در هر لحظه از این شب کذایی ، از اعماق جان طلب میکرد اما هر لحظه اش با نیش های گزنده خاطرات و درد نداشتن ها به هزار سال مبدل میشد و مرگ او را ترد کرده بود. انگار مجرمی بود که مجازاتش هر لحظه بوسیده شدن توسط دمنتور ها بود. مرگی ناتمام و بی انتها.
هرکه او را میدید از سکوتش بیشتر میترسید تا ظاهر آشفته ولی بی حرکتش! ناگهان عربده ای زد.
:نــــــــــــه لیلـــــــــــــے!

هوای کافه دیگر برایش خفه کننده و آزار دهنده بود.
در سکوت شب قدم زنان خود را به قبرستان رساند.
همیشه همه چیز برایش از اعماق قلب و احساسش بود پس شاخه گلی که با هزار وسواس از گلفروشی گرفته بود را روی سنگ سرد گذاشت، رزی مشکی!
هیچ جادوگر و یا ساحره ای تا وقتی چوب دستی داشته باشد سری به گلفروشی نمیزند اما سیوروس....
همیشه همه چیز برایش از اعماق قلب و احساساتش بود، دوست داشتن، از دست دادن، حسرت، نداشتن و یا حتی انتخاب گلی برای جوشش و غلیان حسرت و دلتنگی از سرچشمه افسوس!


نه چون مومم نه چون سنگم،نه از رومم نه از زنگم،همان بی رنگ بی رنگم.....
به طلا همچو سنگ بنگر...
se.sn_sli

تصویر کوچک شده







شما می ‌توانید مطالب را بخوانید
شما نمی توانید عنوان جدید باز کنید
شما نمی توانید به عنوان‌ها پاسخ دهید
شما نمی توانید پیام‌های خودتان را ویرایش کنید
شما نمی توانید پیام‌های خودتان را حذف کنید
شما نمی توانید نظر سنجی اضافه کنید
شما نمی توانید در نظر سنجی ها شرکت کنید
شما نمی توانید فایل‌ها را به پیام خود پیوست کنید
شما نمی توانید پیام بدون نیاز به تایید بزنید
شما نمی توانید از نوع تاپیک استفاده کنید.
شما نمی توانید از HTML در نوشته های خود استفاده کنید
شما نمی توانید امضای خود را فعال/غیر فعال کنید
شما نمی توانید صفحه pdf بسازید.
شما نمی توانید پرینت بگیرید.

[جستجوی پیشرفته]


هرگونه نسخه برداری از محتوای این سایت تنها با ذکر نام «جادوگران» مجاز است. ۱۳۹۹-۱۳۸۲
جادوگران اولین وبسایت فارسی زبان هواداران داستان های شگفت انگیز هری پاتر است. به عنوان نخستین خاستگاه ایرانی ایفای نقش مبتنی بر نمایشنامه نویسی با محوریت یک اثر داستانی در فضای مجازی، پرورش و به ارمغان آوردن آمیزه ای از هنر و ادبیات برجسته ترین دستاورد ما می باشد.