هری پاتر نخستین مرجع فارسی زبان داستان های شگفت انگیز هری پاتر

هری پاتر نسخه موبایل


در حال دیدن این عنوان:   1 کاربر مهمان





پاسخ به: برد شطرنج جادویی
پیام زده شده در: ۲۱:۴۷ پنجشنبه ۶ آذر ۱۳۹۹

گریفیندور

پالی چپمن


مخفی کردن اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۳:۰۴ شنبه ۲۲ آبان ۱۳۹۵
آخرین ورود:
۲۰:۵۹:۴۹ جمعه ۵ دی ۱۳۹۹
از من دور شو!
گروه:
کاربران عضو
گریفیندور
ایفای نقش
پیام: 200
آفلاین
فیل خاص پالی چپمن پومانا اسپراوت علی بشیر روبیوس هاگرید

Vs

فیل ناسازگاران



- یافتم! یافتم!
پالی جست و خیز کنان این جمله را تکرار می کرد
- الان یه جهان مدیون یافته های منه! خداحافظ بیکاری و علافی و سلام نجات جهان! .

ناگهان لنگه دمپایی بر فرق سر پالی اصابت کرد.
- خفه شو توله گرگ زشت! بعضی از ما خوابیدیم. نصف شبی جنّی شده!

پالی در حالی که سر دردناکش را می مالید گفت:
- وقتی که با این کشفم مولتی میلیاردر شدم، حتی نمی ذارم کف پامو ببوسین حسودای پلاستیکی!
- کشف کردن؟ کی تو؟
- مگه من چمه؟
- چت نیس، هایه!
- بیشعور بی مزه!
پالی سرش را برگرداند و بدون توجه به هم خانه های خنگش, غرق در افکارش شد؛ باورش نمی شد که چنین چیز مهمی را کشف کرده باشد. آن هم در خواب؛ تا آن زمان فکر می کرد خواب هایش بی معنی و پوچ هستند اما گویا اشتباه می کرد. برای یکبار در زندگی پوچ و به درد نخورش، نبوغ خود را نشان داده و خود را ثابت کرده بود. بالاخره شانس یکبار در خانه ش را زده بود و برحسب اتفاق، او در خانه بود!
تصمیم گرفت تا صبح کمی بخوابد؛ نابغه ای مثل او به خواب کافی نیاز داشت، اما از شدت هیجان نتوانست تا صبح چشم روی هم بگذارد.


صبح روز بعد...


پالی با چشمانی پف کرده و موهایی که انگار یک قرن رنگ شانه به خود ندیده اند، از خواب برخاست.
- اوقور بخیر! می خواستی بخوابی شب بیدار شی!

پالی حوصله جواب دادن سوالالت بی سرو ته رئیسش را نداشت بدون توجه به او موهایش را شانه کرد و لباسش را پوشید.
- سانتال مانتال می کنی کدوم گوری بری؟
- سر قبر بابات!

رئیس که هم شکه شده بود و هم عصبانی، نگاهی به پالی انداخت.
- چه لوبیای برتی باتی خوردی؟
- از اون خوشمزه ها!

قند در دل پالی، با فکر به کشفش آب شد. دیگر لازم نبود که در آن خانه لعنتی کار کند و هر شب با ده نفر در اتاق زیر شیروانی بخوابد.
- عصر وسایلمو میام بر می دارم. دیگه نیاز به این کار ندارم.
- گنجی چیزی پیدا کردی؟
- یه چیزی تو همین مایه ها. یه کشفی کردم که کل بشریت رو نجات می ده!
پالی با غرور از جلوی رئیسش گذشت.

- این باز مخش عیب کرد، مرلین بخیر بگذرونه بقیه ش رو.

پالی فکر های زیادی در سرش داشت. همیشه ایده هایی که به عقل جن هم نمی رسید؛ اما صد حیف که کسی قدر نبوغ و درخشانی او را نمی دانست! به قول خودش خاص ترین الماسی بود که جهان به خود دیده بود و از نظرش همه عالم و آدم به او حسودی می کردند. مهم ترین دلیلی که هیچ گاه ایده هایش را جدی نمی گرفتند همین بود؛ حسادت!
- چشتون دربیاد با این مغزی که م دارم باید می رفتم جاسا! مطمئنا با این کشفم چشم همه به سوی منه. باهوش ترین، جذاب ترین، خاص ترین، ملوس ترین و درخشان ترین ساحره قرن می شم. فکر کنم بازم دل همه جادوگرا مخصوص آقای لسترنج رو به دست میارم.
در افکار خود غوطه ور بود، که ناگهان به جسم سختی برخورد کرد.
- آخه کی تو خیابون دیوار می کاره؟
وقتی سرش را بلند کرد تابلو بزرگی را دید.

نقل قول:
سازمان ثبت اختراعات و اکتشافات جادوگری


وارد ساختمان شد و رو به پذیرش گفت:
- ببخشید اینجا سازمان ثبت اختراعاته؟
- بله خانم!
- خب من اومدم یه کشف بزرگی رو اعلام کنم کجا رو باید امضا کنم؟
- باید برین ته راهرو سمت چپ.

پالی با خود گفت:
- این دیالوگ بیمارستان نبود؟

شانه هایش را بالا انداخت؛ در ته راهرو یک میز وجود داشت و پشت آن کارمند بی حوصله ای که خمیازه می کشید، نشسته بود. مشخص بود که ترجیح میداد در تخت گرم و نرمش مشغول استراحت باشد.
- فرمایش؟
- اینجا کشفا رو ثبت می کنن؟
- بله با اجازه تون!
- خب من می خوام یه کشف که کل جهان رو تغییر می ده رو ثبت کنم!
- نام و نام خانوادگی و کشفتون رو تو این کاغذ یاداشت کنین و برین ته صف.

پالی نگاهی به صف خالی از مردم انداخت. هیچ صفی وجود نداشت.
- اینجا که کسی نیست.

مسئول بی حوصله تر از قبل جواب داد.
- خانم می خوای کارت راه بیوفته یا نه؟
- بله.
- پس بیا برو تو صف وقت ما رو نگیر.
- آخه کسی که اینجا نیستش!

صدایی پالی را مورد خطاب قرار داد.
- پس ما بوقیم؟
- چون کسی نمی تونه ما رو ببینه باید ما رو نادیده بگیرین؟ تا کی تبعیض علیه نامرئیان؟
- همینه می گم باید جمع کنیم از این مملکت بریم دیگه! کسی اینجا ما رو نمی بینه!

پالی اوضاع را قاراشمیش دید، برای اینکه مورد غضب نامرئیان قرار نگیرد، با سختی های فراوان ته صف را یافت. بعد از کلی دعوا ، کل کل و کلی ماجرا بالاخره نوبتش شد.

- خب خانم کشف شما چی بود؟

پالی بادی بر غبغب انداخت و با غرور گفت:
- خب خیلی ساده ست. چطوری الماس رو درخشان تر کنیم!

مسئول ثبت اختراع و اکتشافات که مدام به ساعتش نگاه می کرد گفت:
- خب چطور؟
- یکم روش اکلیل می پاشیم، بعدشم میذاریمش جلو خورشید اینطوری بهتر برق می زنه!
- همین؟
- اوهوم! نمی خواد ازم تعریف کنی می دونم چقدر مهم و مایند بلوئره!

مسئول:
پالی: biganeh:
مسئول:
پالی:
مسئول:

- چته؟
- خیلی باحالی! داری پرنک می گیری نه؟ ایدیت تو تیک تاک چیه؟
- پرنک چیه؟ تیک تاک چیه؟ جدیم! خجالت بکش مرد حسابی!
- ناموسا؟

حوصله پالی کم کم داشت سر می رفت.
- کشف مهم و خاص منو همین الان ثبت کن وگرنه هر چی دیدی از چشم خودت دیدی؟
- چه خشن من که چیزی نگفتم؛ فقط...
- زهر خیار، مردک دلقک!

مسئول سعی در کنترل خنده خود داشت، اما چندان موفق نبود.
- من به خاطر خودت میگم، آخه این چجور کشف مهمیه چه تاثیری در زندگی اعضای نامرئی جامعه... وایسا ببینم! تو که نامرئی نیستی!

پالی نگاهی به خودش انداخت.
- خب نه نیستم!

مسئول با عصبانیت رو به پالی گفت:
- خب تابلو رو ندیدی؟

پالی نگاهی به تابلو انداخت.

نقل قول:
ثبت اختراعات و اکتشافات


- خب اینجا که نوشته ثبت اتفاقات و اکتشافات.
- پایینشو ببین.

پالی نگاه دقیق تر به تابلو انداخت.

نقل قول:
ثبت اختراعات و اکتشافات
(مخصوص نامرئیان)


- نمی دونستم همچین چیزیم وجود داره.
- حالا که می دونی. برو وقت منو هم تلف نکن.
- شما که این همه پول به جیب می زنین حداقل اون نامرئیشو درشت تر می نوشتید.

پالی سه ساعت کل اداره ثبت اختراع و اکتشاف را متر کرد اما هیچ ارگانی حاضر به ثبت اختراع او نبود. بعضی می گفتند که کشف پالی مربوط به آن ها نیست، بعضی از آنها به او می خندیدند و تلاشش را برای ثبت کشف بزرگش بیهوده می پنداشتند. اما پالی بیدی نبود که با این فوت ها بلرزد! او هنوزهم خودش را در قله موفقیت می دید و به آینده اش امیدوار بود.
پس از کلی گشتن و با اردنگی بیرون شدن، در یک راهرو تاریک، اتاق کوچکی با این تابلو یافت.

نقل قول:
ثبت اکتشافات مربوط به الماس


از شدت خستگی لحظه ای فکر کرد که شاید اشتباه می بیند. اما چشمانش را چنیدن بار مالید تا متوجه شد که اشتباهی در کار نیست؛ بالاخره ارگانی را که می خواست پیدا کرده بود.
در زد و وارد اتاق شد. درون اتاق پیکسی هم پر نمی زد؛ اما پر از پرونده های روی میز، کاملا معلوم بود که سر مسئول ثبت اکتشاف شلوغ است.
- بفرمایید تو. کاری داشتید؟
- بله یه کشفی کرده بودم خواستم باهاتون درمیون بذارم.
- کشف شما مربوط به الماس هائه دیگه؟
- بله، کاملا!
پالی شروع به توضیح دادن کشفش کرد و هر لحظه که می گذشت چشمان مسئول گرد تر و گرد تر می شد.
توضیح پالی به اتمام رسید.
- خب نظرتون چیه؟

مسئول:

- دارید نگرانم می کنید؛ خب یه چیزی یه حرفی بزنید!
دهان مسئول از تعجب باز مانده بود.
- باورم نمی شه... این... این ایده محشره!
پالی که از ترس چشمانش را با دستانش گرفته بود، متعجب شد.
- واقعا؟
- معلومه! شما نمی دونین ما چند ساله که درگیر این موضوع هستیم. شما یه نابغه این؛ این موضوع تا به حال به ذهن کسی نرسیده بود.
پالی از ذوق روی پایش بند نبود، بالاخره به آرزوی دیرینه اش رسیده بود.

چند روز بعد جادو تی وی

خبرنگار بسیار بد عنق بود. ده ماهی بود که حقوقش را نداده بودند اما نباید اعتراض می کرد؛ بنابراین لبخند مصنوعی اش را حفظ کرد و مشغول صحبت کردن شد.
- توجه شما رو به خلاصه اخبار جلب می کنیم. مشکل بزرگ جامعه جادویی به دست یکی از افراد زحمتکش جامعه حل شد. مشکل درخشان نبودن الماس ها که چندی پیش مسئولین جواهر فروشی ها را حیران کرده بود به دست پالی چپمن چپمن زاده حل شد. از همکارم می خوام که شرح بیشتری در این رابطه به ما بدن.
- بینندگان عزیز سلام ما الان در قلب لندن هستیم و می خوایم گزارش کوتاهی از روند درخشان تر شدن الماس ها برای شما ارائه بدیم؛ ولی ابتدا با خانم چپمن خالق این ایده نو و بکر صحبت کنیم.

دوربین پالی را نشان می داد که با نیش باز و لباس بیش از حد درخشان و یک عینک آفتابی رو به دوربین لبخند می زد.
- سلام جامعه جادویی خیلی خوشحالم که در خدمت شمام و تونستم این کار کوچیک رو در حقتون بکنم، من در جریان بودم که سال های سال بود که این موضوع ذهن شما رو مشغول کرده بود.

خبرنگار لبخند گشادی رو به دوربین زد.
- خب براساس چه اتفاقی این ایده نو به ذهنتون رسید؟ از چه چیزی الهام گرفتین؟
- یه شب که غذای سنگینی خورده بودم، یه خواب عجیب دیدم که اون خواب الهام بخش من بود.
- شایعه هایی مبنی بر این هست که شما قبل از این اتفاق آواره بودید، نظرتون در این باره چیه؟

پالی کمی عینکش را پایین داد و حالت معصومی به خود گرفت.
- تکذیب می کنم. به این چشما می خوره که دروغ بگن؟

خبرنگار با نگاهی که از آن "تسترال خودتی و هفت جدت" می بارید به پالی نگاهی کرد و گفت:
- خب حالا بعد از این کشف بزرگی که شما انجام دادین، مسیر پیشرفتتون هموار شده؛ چه کار های دیگری در مسیر پیشترفت این مرزو بوم در نظر دارین؟
- ابتدا همه اون خس و خاشاکایی که منو مسخره کردنو تو کوره های آدم سوزی می سوزونم در فکر قدم های محکمتر و ایده های درخشان تر هستم تا کشورمون رو آباد کنم.
- حرف و سخن دیگه ای با ملت فهیممون ندارین؟

پالی ژست جادوگر کشی گرفت و گفت:
- به قول ریانا "shine bright like diamond".



shine bright like a diamond!

تصویر کوچک شده


پاسخ به: برد شطرنج جادویی
پیام زده شده در: ۲۳:۴۵ دوشنبه ۳ آذر ۱۳۹۹

محفل ققنوس

هری پاتر


مخفی کردن اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۶:۳۵ سه شنبه ۱۱ شهریور ۱۳۹۹
آخرین ورود:
امروز ۱:۳۹:۴۹
از سایه ها نترس، تو فانوسی! :shout:
گروه:
محفل ققنوس
ناظر انجمن
ایفای نقش
گریفیندور
مترجم
کاربران عضو
پیام: 69
آفلاین
فنریر گری بک و کریچر از تیم Queen Anne's revenge، تام جاگسن از تیم تفاهم‌داران
سوژه: کمپین حمایتی!
کمپینی تشکیل شده که میخواد از شما یا نژادتون یا هر چیزی که به شما مربوطه حمایت کنه، ولی شما میخواید صد سال نکنه!


پالی چپمن از تیم پالی چپمن پومونا اسپراوت علی بشیر روبیوس هاگرید و ایرما پینس از تیم ناسازگاران
سوژه: کشف!
شما یه کشف بزرگ دارید که فکر میکنید میتونه دنیا رو متحول کنه... اما کسی حرفتونو نمیپذیره و مورد تمسخر واقع میشین. اون کشف چیه و به کجا میرسه؟ آیا میتونید دیگران رو درموردش قانع کنید؟


اما ونیتی از تیم مارا و جرمی استرتون از تیم بدون نام
سوژه: وصیت!
آخرین وصیت های قبل مرگتون رو انجام بدید. پستتون میتونه به شکل وصیت نامه باشه، یا رولی که توش درحال وصیت به شخص یا اشخاصی هستین.


برای فرستادن پست هاتون توی همین تاپیک، تا آخر روز پنجشنبه 6 آذر فرصت دارید.
موفق باشید!





پاسخ به: برد شطرنج جادویی
پیام زده شده در: ۲۲:۴۱ دوشنبه ۳ آذر ۱۳۹۹

گریفیندور، مرگخواران

ملانی استانفورد


مخفی کردن اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۹:۱۸ چهارشنبه ۲۱ شهریور ۱۳۹۷
آخرین ورود:
دیروز ۱۲:۳۴:۳۰
از اینور
گروه:
مرگخوار
کاربران عضو
ایفای نقش
گریفیندور
ناظر انجمن
پیام: 223
آفلاین
فیل خوش قد و قامت تیم مارا به هم نوعش فیل بی نام سیاه حمله میکنه!
غوداااا.


?see

تصویر کوچک شده


پاسخ به: برد شطرنج جادویی
پیام زده شده در: ۱۶:۴۸ دوشنبه ۳ آذر ۱۳۹۹

ریونکلاو، مرگخواران

تام جاگسن


مخفی کردن اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۹:۴۱ سه شنبه ۶ فروردین ۱۳۹۸
آخرین ورود:
امروز ۴:۵۶:۳۶
از تسترال جماعت فقط تفش به ما رسید.
گروه:
ریونکلاو
کاربران عضو
ایفای نقش
مرگخوار
ناظر انجمن
گردانندگان سایت
مترجم
پیام: 534
آفلاین
وزیر تفاهم داران به قصد تصرفِ منابع و مقاصدی شوم به سمتِ سرباز و اسبـی از ارتش queen Anne's revenge؛ حمله‌ور میشه.


آروم آقا! دست و پام ریخت!




پاسخ به: برد شطرنج جادویی
پیام زده شده در: ۱۵:۴۴ دوشنبه ۳ آذر ۱۳۹۹

هافلپاف، محفل ققنوس

زاخاریاس اسمیت


مخفی کردن اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۲:۵۶ دوشنبه ۱۱ فروردین ۱۳۹۹
آخرین ورود:
دیروز ۱۵:۵۷:۰۹
از وقتی که ناظر بشم پدر همتونو درمیارم.
گروه:
کاربران عضو
هافلپاف
ایفای نقش
محفل ققنوس
مترجم
پیام: 345
آفلاین
فیل انقلابی ما،ایرما پینس،به پالی چپمن فیل اونوریا دستور میده جمع کنه بره.



هرکسی از ظن خود شد یار من

از درون من نجست اسرار من
تصویر کوچک شدهتصویر کوچک شده
تصویر کوچک شده


پاسخ به: برد شطرنج جادویی
پیام زده شده در: ۱۵:۲۲ دوشنبه ۳ آذر ۱۳۹۹

هافلپاف، محفل ققنوس

رز زلر


مخفی کردن اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۲:۳۹ پنجشنبه ۱۵ خرداد ۱۳۹۳
آخرین ورود:
امروز ۲:۳۵:۳۱
از رنجی خسته ام که از آن من نیست!
گروه:
محفل ققنوس
ایفای نقش
هافلپاف
کاربران عضو
ناظر انجمن
مترجم
گردانندگان سایت
پیام: 1070
آفلاین
اسب ما به عنوان انتقامِ فیل، اسب تفاهم داران، الکساندرا ایوانوا رو به بیرون بازی هدایت می‌کنه.




پاسخ به: برد شطرنج جادویی
پیام زده شده در: ۲۳:۳۰ یکشنبه ۲ آذر ۱۳۹۹

ریونکلاو، مرگخواران

افلیا راشدن


مخفی کردن اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۰:۴۳ دوشنبه ۳ شهریور ۱۳۹۹
آخرین ورود:
امروز ۰:۴۲:۰۵
از بدشانس بودن متنفرم!
گروه:
ریونکلاو
ایفای نقش
کاربران عضو
مرگخوار
پیام: 44
آفلاین
رخ مارا

vs

فیل بدون نام

-کسی بصل النخاع منو ندیده؟

تام تقریبا فریاد زد. همانطور که روی کاناپه کنار شومینه نشسته بود و با اخم به برگه هایی که در دستش بود نگاه میکرد، پایش را روی پایش انداخت و مقداری از آب پرتقالش نوشید.
دیزی با شنیدن فریاد تام دست از زیر و رو کردن کشوها برداشت و درحالی که آثار خستگی در چهره‌اش نمایان بود عرق پیشانی‌اش را پاک کرد.
-نمیتونستی صبر کنی لوزالمعده‌ات پیدا بشه بعد یه چیز دیگه گم کنی؟


قبل از این که تام بخواهد به دیزی جوابی بدهد صدای قدم های یوشی که از دور با بیشترین سرعت ممکن به سمت انها میدوید و تکه کاغذ گازگرفته شده‌ای را که در دستش بود تکان میداد توجه همه را جلب کرد.
-تام! تام! تام! تام! اینو برام نقد میکنی تام؟

تام با بی حوصلگی به اوکه داشت از هیجان بالا و پایین میپرید چشم دوخت و با لحنی مدیروارانه‌ شروع به صحبت کرد.

-یوشی...نقد کنم؟ من الان یه مدیر مشغولم که از بس سرش با کارهای مدیریتی و بسیار مهم و حیاتی گرمه وقت نمیکنه حتی به کارهای روزمره‌اش برسه! من حتی وقت نمیکنم مثل یه آدم عادی گاهی اوقات بشینم و با آرامش نوشیدنی بخورم! میبینی که!
و بیشتر روی مبل لم داد و دوباره از آب پرتقالش نوشید!

درست در همان لحظه که یوشی خواست دهانش را برای اعتراض باز کند، افلیا کتابی را محکم پرتاب کرد و تقریبا فریاد زد:
-ظلم مدیران به بدشانس‌ها تا کی؟ گشتن دنبال لوزالمعده ناظر تا کجا؟ اصلا میدونی چند ساعت گشتن دنبال لوزالمعده ملت و زیر رو کردن کتابای قدیمی چه حسی داره؟ چرا خودت دنبال بصل النخاع‌ات نمیگردی؟!

تام با شنیدن صدای افلیا نگاهش را از یوشی گرفت و همانطور که لیوان آب پرتقالش را زمین می‌گذاشت با اخم به او چشم دوخت.
-من یه مدیر باکفایت‌ام افلیا! یه مدیر! تا حالا دیدی یه مدیرخودش دنبال اعضای بدنش بگرده؟

قطعا افلیا تا به آن روز همچین صحنه‌ای را ندیده بود!
-نه ولی...

تام با اخم آهی کشید و چشمانش را چرخاند. دستش را سمت کاغذهای روی میز برد و از لا به لای آنها عکسی از جزایر بلاک را بیرون کشید و روبه روی افلیا گرفت.
-ولی چی؟
-هیچی
-

-پیداش کردم! پیداش کردم!

پاتریشیا چیز دایره‌ای و نارنجی رنگی را هیجان زده تکان میداد.
دیزی پوفی کشید و چشمانش را چرخاند.
-اون یه پرتقاله پترا! یه پرتقال!

اخم های پاتریشیا درهم رفت و اشک در چشمانش حلقه زد.
-خب پرتقال باشه! چشه مگه؟ مگه پرتقال ها چیشون از لوزالمعده ها کمتره؟

تام دستش را به پیشانی‌اش کوبید.
- به جای داد و بیداد یه کار مفید کن پترا! برو و تلاش کن یکم میوه بدی!


***



افلیا در اتاقش را بست و از خستگی روی تختش ولو شد. هضم این موضوع که واقعا یک روز کامل را صرف جستجوی اجزای بدن تام کرده باشد برایش سخت بود.

قطعا لیاقت تالار ریون بیشتر از این بود که یک مدیر بدون بصل النخاع نظارت آن را به دست داشته باشد! حتی دیگر به ویلبرت هم امیدی نبود! هر از چندگاهی بعد از تمام شدن غیبت صغری می‌آمد و کنار شومینه با تام دعوا راه می‌انداخت... بعدش هم دوباره ناپدید میشد وبه غیبت کبری میرفت! مثل همین حالا که معلوم نبود قرار است چند وقت دیگر پیدایش شود!
افلیا خسته بود...دیگر همه خسته بودند!

دستش را دراز کرد و کتابی را که از لا به لای کتاب های قدیمی پیدا کرده بود برداشت.
اینطور که بنظر میرسید گشتن دنبال لوزالمعده‌ی تام خیلی هم بی‌فایده نبود! حدس میزد که قرار است کتاب مورد علاقه‌اش شود.
خاک روی جلد را پاک کرد تا نام کتاب بهتر معلوم شود.

" انسان های بدشانش، تاریخچه و افراد"
همانطور که دراز کشیده بود کتاب را رو به روی صورتش گرفت و باز کرد. ناگهان روزنامه ای تا شده و خاکی از لای کتاب بیرون افتاد.
افلیا شوکه شد. دستانش لرزید و کتاب قطور از لای دستانش لغزید و مستقیم روی دماغش سقوط کرد!
_آخ

افلیا سریع روی تختش نشست و برای لحظه‌ای از این فکر که نکند آن کتاب او را هم مثل اربابش از نعمت بینی بی‌بهره کرده باشد بر خود لرزید.
نکند اربابش فکر کند او تلاش کرده خودش را شبیه او کند! عصبانی شود و به قصد اقدام به شورش اخراجش کند؟!
دماغش را لمس کرد و بعد از مطمئن شدن از وجود آن لبخندی زد.
-هوف!

نفس عمیقی از سر آرامش خیال کشید و دوباره روی تختش ولو شد.
کتاب را کنار زد. تکه روزنامه تا شده و پاره‌ای را که حالا تخت را هم خاکی کرده بود برداشت.

نقل قول:
" آیا دیگر جانتان به لبتان رسیده؟
آیا مثل یک هیپوگریف سردرگم شده‌اید؟
آیا معتقدید زندگی جن های خاکی هم آسان‌تر از شماست؟
مشکلات خود را به ما بسپرید!
راه حل را برایتان شرح میدهیم! صددرصد تضمینی!
دو تا راه حل بخر، سه تا ببر!
پ.ن: تازه اشانتیون قورباغه شکلاتی هم میدیم!"


مشکل...راه حل...
چشمان افلیا با خواندن این جملات برق زد. هیجان سراسر وجودش را فرا گرفت و نگاهش روی آدرس کلبه ثابت ماند.


***



افلیا تکه روزنامه را مثل نقشه جلویش گرفته بود و در جنگل ممنوعه پیش میرفت. همانطور که با احتیاط شاخه‌های سد راهش را کنار میزد صدای له شدن خزه ها و شکستن تکه چوب های خشک شده را از زیر پایش میشنید.

دیروز چندین ساعت روی تختش دراز کشیده بود و به انواع روش هایی که باعث میشد تام از نظارت برکنار شود فکر کرده بود، و حالا او یک ایده درخشان داشت! محلول ضد تف! کافی بود تام را خشک کند. دیگر هیچکس به یک ناظر خشک شده احتیاج نداشت! ویلبرت هم که چند روزی بود در غیبت صغری به سر میبرد. وقتی به تالار برمیگشت حتما حساب او را هم میرسید! البته اگر شانس همراهش بود!

مهم این بود که فعلا میتواند با خشک کردن تام ریون را نجات دهد. دیگر هر روز لازم نبود دنبال بصل النخاع یا پانکراسش بگردند! همه خوشحال میشدند! حتی ممکن بود دردسر‌ها و خرابکاری هایی را که به بار آورده بود فراموش کنند! مثل آن روز که باعث شده بود جن های خاکی به آشپزخانه حمله‌ور شوند... یا آن روزی که اشتباها مجسمه روونا را جزغاله کرده بود!

او سوپر‌من ریون میشد!
خودش را با یک شنل قرمز تصور کرد، در حالی که حرف S روی پیراهنش به زیبایی نقش بسته بود و داشت با اعتماد بنفس و پر ابهت در آسمان پرواز میکرد...بالاتر رفت...بالاتر...بالاتر و...با سر توی چاله‌ی آب گِل کله پا شد!
-آخ!

انقدر غرق در خیالات مسخره‌اش شده بود که حتی فراموش کرده بود جلوی پایش را نگاه کند! مگر از یک بدشانس بیچاره انتظار دیگری هم میرفت؟ حالا بیشتر به حال بهم زن ترین مجسمه گِلی دنیا شباهت داشت تا به سوپر‌من!


***



مه غلیظی همه جا را پوشانده بود. جنگل در سکوت غرق شده بود و تنها صدای خش خش برگ های زرد که در هوا به پرواز درآمده بودند به گوش میرسید.
افلیا رو به روی کلبه ایستاد. ظاهر کلبه از لرد تا دامبلدور با چیزی که فکر میکرد تفاوت داشت. به آجر های شکسته شده‌ای که از دیواره کلبه جدا شده بود نگاه کرد و سقفی که کاملا پوسیده و آماده‌ی ریزش بنظر میرسید. تارعنکبوت سراسر کلبه را پوشانده بود و انگار چهارصد سالی میشد کسی پایش را آن اطراف نگذاشته بود. در نیمه باز بود. البته حالا دیگر به زور میشد اسمش را در گذاشت. نصف آن کاملا زنگ زده بود و تقریبا از جا کنده شده بود.

لرزشی سرد از کمر افلیا گدشت. شاید بهتر بود به همان ناظر بدون بصل النخاع قناعت می‌ورزید و دو پای دیگر قرض میکرد و پا به فرار میگذاشت!
اما او این همه راه آمده بود! پس رویای قهرمان شدن چه میشد؟ تالار ریون چه میشد و از همه مهم تر! چه کسی میخواست آن قورباغه های شکلاتی را بخورد؟

افلیا دوباره به کلبه نگاه کرد. شاید بهتر بود برای این که نترسد چشمانش را ببندد و تا داخل کلبه بدود!
جمله‌ای که میخواست بگوید را با خود مرور کرد تا دوباره گند نزند.
-من افلیا هستم، یه محلول ضد تف میخوام... من افلیا‌ هستم، یه محلول ضد تف میخوام...

سپس با اضطراب در را باز کرد و با یک پرش بلند درحالی که نفس نفس میزد، خودش را به وسط کلبه رساند.
-من محلول ضد تف هستم، یه افلیا میخوام!

افلیا تقریبا فریاد زد. به اطراف کلبه نگاه کرد و زنی را دید که پشت میزی گوشه کلبه نشسته بود و داشت با چند تا عنکبوت منچ بازی میکرد.
-ولی من جفت شیش اوردم!
صدای عنکبوت بود!

زن قبل از این که به اعتراض عنکبوت پاسخی بدهد سرش را بلند کرد و به افلیا نگاه کرد.
-اوه! یه مشتری!

از روی میز بلند شد و به سمت افلیا قدم برداشت. موهایی فرفری و وز داشت که مثل بوته خارداری روی سرش جمع شده بود. لباس هایش به قدری گشاد و پاره پوره بود که بنظر میرسید همین دو دقیقه پیش از جنگ با گلادیاتور ها برگشته است و انواعی از گردنبندهای بزرگ و کوچک و گوشواره های رنگارنگ را به سر و صورتش آویخته بود.
-بتی! برای مشتری عزیزمون یه صندلی بیار!

عنکبوتی که ظاهرا بتی نام داشت نگاه غضبناکی به افلیا کرد و سوتی زد. ناگهان چندین عنکبوت به آنجا سرازیر شدند و همانطور که از سر و کول یکدیگر بالا میرفتند، پایه های صندلی را بلند کردند و آن را کنار افلیا قرار دادند.
زن لبخند گشاد و دندان نمایی زد.
-بیا محلول ضد تف...بشین! راحت باش!

- م...من محلول ضد تف نیستم...افلیام!

چشمان زن با شنیدن این جمله برقی زد و با ذوق زدگی دستانش را بر هم کوبید.
-اوه! یه فیل! من عنکبوت های زیادی دیدم...ولی تاحالا یه فیل ندیده بودم! ظاهرا فیل ها خیلی ظریف‌تر از اون چیزی هستن که تصور میکردم... چه خرطوم قشنگی!

افلیا که میدید ظاهرا در توضیح دادن هویتش برای زن چندان موفق نبوده تصمیم گرفت بیشتر از ین بحث را کش ندهد.
-ن...نظر لطف‌تونه!

-بتی! چرا برای فیل عزیزمون نوشیدنی کره‌ای نمیاری؟

بتی همانطور که اخم کرده بود سرش را چرخاند و با نگاهش به افلیا آتش پرتاب کرد.
-چشم!

و با پاهای کوچکش به سمت اتاقی که ظاهرا آشپزخانه بود حرکت کرد.
زن دوباره رو به افلیا چرخید و لبخندش را گشاد‌تر کرد.
-خب عزیزم...مشکلت چیه؟

-مشکلم تامه...یه محلول ضد تف میخوام...باید خشکش کنم!
زن سرش را تکان داد و هیجان زده شد.

-محلول ضد تف! معلومه که داریم! خوبشم داریم!


عنکبوتی که تا چند دقیقه پیش داشت جلوی آیینه‌ی روی میز، موهایش را درست میکرد با شنیدن صدای زن بلند شد و سمت قفسه هایی خاکی و نامرتب رفت که انواع مختلفی از محلول ها و معجون ها روی آن دیده میشد.
بعد از چند دقیقه عنکبوت درحالی که بطری شیشه‌ای کوچکی حاوی محلولی آبی رنگ و درخشان را حمل میکرد، برگشت. صدایش را صاف کرد.
-صد درصد تضمینی! با قابلیت خشک کنندگی بالا! پاستوریزه و هموژنیزه! ماده‌ی مؤثره‌اش تف خالص عنکبوته! سه گالیو...

-اهم اهم. سی گالیون!

زن وسط حرف عنکبوت پرید.

افلیا شیشه را از دست عنکبوت گرفت و به آن نگاه کرد.
-میدونستی آبی خیلی بهت میاد؟ خیلی قشنگه! قشنگ تو تنت نشسته! حتما باید بخریش! اصلا انگار برای تو ساخته ش...چیز...ببخشید... اینا برای شعبه لباس فروشیمون بود...اینطوری ملت رو گول میز...چیز...راهنمایی‌شون میکنیم!

افلیا صبر نکرد. ذوق زده‌تر از چیزی بود که بتواند سر قیمت محلول با زن بحث کند. پولش را روی میز گذاشت و به سرعت از کلبه خارج شد. البته درراه چند بار با کله به استقبال زمین رفت و چند تا از گوی های زن را هم شکاند.
-سلام منو به بقیه فیل ها برسون!


***


-خوش اومدی!
افلیا در را با شدت باز کرد و با قیافه‌‌ وحشت‌زده‌‌‌‌ تام رو به رو شد. البته تام حق داشت. اگر بقیه به محض ورود شما هم اخم میکردند و غرغرهایشان را از سر میگرفتند و حالا با چنین خوش آمد گویی مواجه میشدید وحشت میکردید!

-اینجا چه خبره؟

افلیا دست تام را کشید و او را به ست میز هدایت کرد.
-هیچ خبری! مگه باید خبری باشه که بخوایم از یه مدیر وظیفه شناس و بهترین ناظر دنیا قدردانی کنیم؟

روی میز ظرف بزرگی بود که درپوشی روی آن قرار داشت. افلیا تام را تقریبا هل داد تا روی صندلی بنشیند. سپس درپوش را برداشت و از کیک دایره‌ای شکل و آبی رنگی رونمایی کرد.
-دارارارام! این یه هدیه‌اس! از بس که ناظر زحمت کشی هستی و از صبح تا شب داری برای پیشرفت ریون تلاش میکنی ! البته من که چیزی بلد نیستم درست کنم...پترا درستش کرده! من فقط یواشکی محلو...چیز...شکلات ریختم توش!

همان لحظه بادی وزید و خروار برگه هایی که از چند ماه پیش برای نقد در صف بودند به پرواز درآمد.

-افلیا...کم کم داشتم ازتون نا‌امید میشدم! ولی ثابت کردین که هنوز هوش ریونی‌تون سرجاشه! بالاخره درک کردین که من چقدر ناظر زحمت‌کشی هستم! خوشحالم که از تاریکی‌های نادانی رهانیده شدین!

افلیا لبخندی زد و دوباره به کیک نگاه کرد... ناگهان چشمانش از تعجب گرد شد! یک تکه از کیک ناپدید شده بود! دستان افلیا لرزید. مطمئن بود که تا همین چند لحظه پیش کیک سالم سالم بود!

ناگهان صدای سرفه های خشک جرمی از پشت سرش به گوش رسید. جرمی پی در پی سرفه میکرد و سعی داشت چیزی بگوید.
-ت..تف..د..دهنم..خش..خشک..ش..شد!

برای هزار و یکمین بار همه چیز خراب شده بود. رویای قهرمان شدن به باد رفته بود. حالا افلیا مانده بود و یک نقشه لو رفته و البته جرمی‌ای که اگر تا چند دقیقه دیگر به سنت مانگو منتقل نمیشد، کار دستشان میداد!


ویرایش شده توسط افلیا راشدن در تاریخ ۱۳۹۹/۹/۲ ۲۳:۵۹:۳۳
ویرایش شده توسط افلیا راشدن در تاریخ ۱۳۹۹/۹/۳ ۰:۱۸:۴۸
ویرایش شده توسط افلیا راشدن در تاریخ ۱۳۹۹/۹/۳ ۰:۵۲:۲۸

کار من نبود... خودش یهو اینطور شد!


پاسخ به: برد شطرنج جادویی
پیام زده شده در: ۲۳:۱۳ یکشنبه ۲ آذر ۱۳۹۹

هافلپاف

علی بشیر


مخفی کردن اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۲۱:۳۰ شنبه ۱۹ مهر ۱۳۹۹
آخرین ورود:
امروز ۲:۲۲:۱۳
از پایین شهر .
گروه:
ایفای نقش
هافلپاف
کاربران عضو
پیام: 34
آفلاین
سرباز تیت
VS
مو، اسبشان.


با لباس های مرتب وارد در خانه شماره ۱۳/۵ گریمولد رو باز کرد، نگاهی به ساعتش انداخت و صداشو تو گلو انداخت.
- دیویییییییییید.
- جان دداش، مو همینجایوم داد نزن.
_ ها داوود جان تیپوم خوبه؟
- ها بابا وخه خودته جمع کن.
- بیا یکبارم احترام مذری، با اسم با کلاس صداش مکنی نمفهمه. همون داوود کارتَک صدات کنن بهتره.

و به اتاق ریاست خودش رفت، جلوی پنجره ی گردی که شیش هاش از برف به وجود آمده بخار گرفته بود ایستاد و سیگار برگش رو روشن کرد.

- نمدنوم چرا اینا انقدر خبر محفلی شدنم رو دیر مرسونن.

ناگهان صدای بلند و اکو داری توی اتاق بلند شد.

- آیا می‌خواهید وارد محفل شید نمی‌دونید چیکار کنید؟

دستور پاش از شدت ترس بالا پایین شد و پشت میزش قایم شد.

- آیا نمی‌دونید چیکار کنید؟ آیا می‌خواهید وارد محفل شید؟ با کتاب های کمک درسیه "پروفسور بینز و راه مخفی ورود به محفله بینز غیر از ممدشون" میتونید وارد محفل بشید.


ناگهان کفشی به سمت بینز پرت کرد و بیرون آمد.

- خو لامصب مثل آدم وارد شو، اعضای بدنوم ریخت. اصلا تو اینجه چیکار مکنی؟ مگه تو مرگه نمخوری؟
_ ولی من آدم نیستم.
- ها معلومه از ورودت. چی مخی؟ اصلا تو چرا باید کتاب ورود به محفل بدی ب مو؟ برو مرگه بخور.
- پول درآوردن سخت شده باید جاده خاکی هم زد دیگه.
- خا باش بیار ببینوم.

کتاب هارو روی میز گذاشت و قبل باز کردنشون توسط علی جلوش رو گرفت.

- اول مانی؟
- چی؟
- مانی؟
- مانی رهنما ایرانه اینجا نیسته.
- بابا منظور پول، پولشو بده اینا ارزشمند تر ازین حرفان.
- ها خو درست مثل یک روح انسان هم نمیتونی رفتار کنی. بگو!
- سه هزار گالیون.
- یره مگه رو گنجوم، وخه جان عزیزت.
- نمیخای خانم پومانا اسپراوت هم تو صفه اینا جنس اوله باره خوبه.

علی که فکر محفلی بودن از سرش نمیتونست بیرون کنه گاو صندوقش رو باز کرد.

- خا صبر کن.
- باشد.
- خو اعععععع یره لنگ جوراب دگم اینجه بود. اعععععععع.....

یک نگاه به بینز کرد دید حواسش اونوره‌.

- تو نازنین مشکین رنگ اینجه چکار می‌کنی؟ بیا برو تو جیب. هااااااا اینم سه هزارتا.

کیسه سه هزار گالیونی رو گذاشت جلوش و بینز با سرعت برداشت و از اتاق به سرعت نور خارج شد.

- یره اینا از بس مرگه مخورن عقل تو سرشان نیس.

کتاب رو باز کرد چهرش به یک کتاب بزرگ میخورد ولی همش با چوب درست شده بود و تنها یک برگه توش بود که نوشته بود( ریا پُز، پُز ریا)

- هم به دهن همی مرگخوار ملعون باید کاه جا کرد بی فانوسِ متوازی الاضلاع.

کمی به فکر رفت و به معنای این دو کلمه پی برد.

- هاااااااا یعنی گرفتوم چیکار کنوم...داوووووووود.

ناگهان داوود که انگار گوش وایساده بود داخل اومد.

- اون لیموزین جاروی مارو آماده کن.
- ولی علی جان دداش لیموزین ندریم ها!
- صبر کن.

علی چشماشو بست و درخواست یک لیموزین تو ذهنش کرد و چشماشو باز کرد.

- خو حالا دریم.

باهم از خانه خارج شدن و با لیموزین جارو که خیلی دراز بود و یک صندلی سر جارو بود ک راننده و از کناره های جارو صندلی های دیگه ایی آویزون شده بود به سمت محفل رفتن.
محفلی ها بیرون ریخته بودند و داشتند و لیموزین جارو علی نگاه میکردند.

- سلام دداشیا.
- سلام باباجان، این جارو رو از کدوم پارک ورداشتی؟
- همه باهم سوار بشین امروز شام مهمون مو!
- ولی الان ظهره.
- هه. ظهرتونم با مو.
- باباجان چه شده؟

بشیر نمیدونست چی بگه و پریدن بچه تا روی صندلی های جارو شد بهونه ایی برای سکوت.

- باشه باباجان.

تا میخاست سوار بشه علی مانع شد و یکد صندلی عقب تر رو پیشنهاد کرد.

- باباجان فرقش چیه؟
- هیچی، اینجا جای خانم جانه، برا همون.
- ولی باباجان...

هنوز چیزی نگفته رز اومد و رو صندلی جلو نشست.

- ولی بابا جان من به فکر شما و سلامتیه شما بودم. مرلین نکرده تصادف کردین جان من اهمیتی نداره، من پیرم سنی ندارم.
- نمیخای بری؟
- چشم.

با گفتن چشم، به سرعت نور از محل دور شد.

شهر بازی لندن

- رسیدیم!

تقریبا همه حالت ویبره گرفته بودند ولی خبری از دامبلدور نبود.

- پروف گم شد.
- داعاش، نوبت خودته.

ناگهان صدایی از زیر جارو اومد. مردی برون ریش و کلاه بود.

- نه بابا جان این زیر.

همه به زیر جارو نگاه کردند.

- این لرده که.
- نه بابا جان تغییر شکل دادیم. گفتیم شناخته شده هستیم، دردسر نشود.
- ثابت کن.
- هری تو چیز نیستی، فقط پسری هستی که توی موقعیت بدی گیر افتاده.
- خودشه داعاش.

ناگهان گروه مرگخواران، از آنجا با جاروی ماروولو که همه روی هم سوار شده بودن سر رسیدند. و لرد با نگاه های بد به بشیر تا ایستادن جارو ماروولو اونو همراهی کرد. اما چرا؟ این چرا فقط بشیر میدونست و مرگخوار ها.

- اع اینا.
- آخ.
- داعاش این خودشه.
- این پیر مرد چرا خودش رو شبیه ما درست کردن.
- فاصله منو تو تام! فقط رنگ پوست است.
- با ورژن قبل بسیار کیف تر میکردیم.
- ارباب؟
- بله پلاکس.
- کیف تر نمیکنن!
- ما دلمان خواست مرز های زبان را ارتقا دهیم.
- ولی ارباب مرز هارو جا به جا میکنن!
- پلاکس کم بود، دومینیک هم اضافه شد.

علی با دست های پر بلیط برگشت و نفری یک بلیط داد، بخاطر ترس از لرد بلیط هارو به سوروس داد و سوروس با دستای ضد عفونی شده، بلیط هارو پخش کرد.

- ما نمی‌خواهیم.
- ولی ارباب راه نمیدن.
- پس قدرتمند ترین مرد شهر نشدیم که مارا راه ندهند.
- ارباب شما تو در جهان قدرتمند هستین.
- آه معلوم است حواست جمعه بلا.
- بابا جان اینا دعوت بودن مگه؟
- نه ولی گفتم این همه پول مخوام چیکار باید غیر از محفل به فقیر فقرا هم کمک کنم...

البته این حرف هارو آروم در گوش دامبلدور گفت، چون در صورت شنیدن لرد تنها یک کروشیو لازم بود تا دنیای جادوگری دوباره بهم بریزه.
همه رفتند به سمت ورودی که وارد بشن، اول محفلی ها وارد شدن و مرگخوار ها پشت مانده بودند.

- مردک ما را نمیشناسی؟
- نه آقا بلیط بده؟
- ما اعصار ترین جادوگر ماه هستیم!
- ارباب خیلی دارین پیشرفت مید‌ین!

علی از پشت در ها به جلو آمد، و پولی به مرد داد و همرو داخل آورد.

- بابا جان! این همه پول برای چی؟
- دیگه ما اینیم دیگه هوف.

سیگار برگشو روشن کرد و جلو تر از همه رفت.

- یارانمان در موقعیت مناسب بشیر را گرفته و داخل خانه ریدل میکنید، تا اعتراف کند مرگخوار است.
- ارباب.
- بله بینز.
- انتقام چی؟
- بذار برای بعد.

آنطرف تر در میان محفلی ها.

- پروفسور.
- بله تیت؟
- چرا اینجور می‌کنه.
- من هم بی‌خبر.
- داعاش من به علی افتخار میکنم.
-

ناگهان جمعیت ایستاد و علی با صدایی که تو گلوش انداخته بود شروع کرد سخنرانی.

- خب رسیدیم. متأسفانه فقط حق انحصاریه بلیط رو ندادن. امروز شهر بازی در اختیار شماست دوستان راحت باشید.
- داعاش چرا لهجه اش تغییر کرد.

همه با دهانی باز به علی نگاه میکردند و فقط مرگخواران به فکر دزدیدن علی بودن.
اون روز همه با تمام توانشان در شهر بازی، بازی میکردند و شاد بودند. علی خیلی خرج کرده بود.
شب شد، همه بیرون از شهربازی داشتند تلو تلو میخوردن. جوری که هری و لرد سوار یک چیز میشدند.

- خب بچه ها شام خیلی مفصله.

چشماشو بست و ناگهان برج ایفل در لندن ظاهر شد، همه داشتند فقط نگاه میکردند. مرگخوارها انتظار چنین چیزی رو داشتند ولی محفلی ها نه.

- اما بابا جان.‌..
- پروف پروف پروف...سعی نکن تشکر کنی. این مال و اموال برای همه اس.

حرفی برای گفتن نذاشت، همه به داخل رفتند و در بالای برج روی میز شام بودند.
در حال خوردن غذا بودن بچه ها که ناگهان دختری علی دختری رو دید که به اون ها نگاه می‌کنه و دلش رو میماله، ولی مردی قد بلند بود و هیکل و خوشتیب با موهای خرمایی دست دخترک رو گرفت و با لبی خندان اونو سر یک میز برد و غذا داد.
دامبلدور ب کنار علی اومد، علی اشک تو چشماش حلقه زده بود.

- باباجان علی! برای محفلی شدن هیچ وقت این کار ها نیاز نیست.
- ولی مو...مو..
- می‌دونم، اما دیدی که خیلی ها نیازمند هستند ولی افرادی مثل این آقا که دیدی اون بچه رو سیر کرد هستند که اینطور رفتار میکنند. ما هیچ وقت ریا کاری نمی‌کنیم و پول و ثروت و ویژگی های همدیگه رو به رخ هم نمیکشیم.
- فهمیدم پروفسور.

دامبلدور دستی به سر کچلش کشید و بعد از غذا خوردن همه با همه افراد محفل به محفل برگشت.



If you are not willing to risk the usual you will have to settle for the ordinary. ~Jim Rohn


از یه جا به بعد، میترسی یکی بیاد دوست داشته باشه،
بره تنهات بذاره عاشقت نباشه، اینو یادم دادی اینو یادت باشه.⁦






پاسخ به: برد شطرنج جادویی
پیام زده شده در: ۲۲:۴۲ یکشنبه ۲ آذر ۱۳۹۹

اگلانتاین پافت


مخفی کردن اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۹:۳۶ پنجشنبه ۱۰ مرداد ۱۳۹۸
آخرین ورود:
۱۱:۱۰:۱۷ یکشنبه ۱۴ دی ۱۳۹۹
گروه:
شناسه های بسته شده
پیام: 156
آفلاین
اگلانتاین VS کریچر

- من پسر برگزیده ام. من دولت تعیین میکنم. اسمش و نبر نتونست منو بکشه. روی پیشونیم زخم دارم...نکنه یادتون رفته؟

هری پاتر وسط خانه شماره‌ی دوازده میدان گریمولد ایستاده و مثل یک شاگردِ خوب برای خانم بلک، به بنفشی او فریاد میکشید.
- من عشق و محبتو رواج میدم..‌.دنیا داره نابود میشه. دیگه نباید از مواد شوینده استفاده کرد؛ نباید مواد مخدر کشید؛ دیگه نباید از پلاستیک ها استفاده کنیم...نباید آب بخوریم چون منابع طبیعی از بین میرن. نباید نفس بکشیم چون ممکنه اکسیژن کره ی زمین تموم بشه...نباید زنده باشیم چون...

صدای قهقهه از اقصی نقاط خانه بلند شد. کسی به پاتری که به نادیده گرفته شدن عادت نداشت، توجه نمی‌کرد.
هری نفس عمیقی کشید.
- اصلا پروفسور دامبلدور کجاست؟ چرا نمیاد پونصد امتیاز به گریفندور بابت این ایده ی خوبِ من اضافه کنه؟
- می‌دونی که...دامبلدور مرخصیه. فعلا قرار نیست کسی از ایده های تو استقبال کنه‌.

هری به سمت رز رفت و سعی کرد او را متقاعد کند.
- ببین رز! این ویبره زدنای تو دیگه نباید ادامه پیدا کنه...میدونی چقدر تو به وجود اومدن زلزله تاثیر داشتی؟
- اممم...هری! لونا رو ببین.‌ داره اون طرفی می‌ره.

پاتر به سمت لونا و ویلبرتی که گرم صحبت بودند برگشت‌.
- ویلبرت...داعاش؟
- داعاش...چیز. من یه کاری دارم، باید برم. ببخشید...

ویلبرت با عجله از کنار هری گذشت؛ لونا هم لبخندی به او زد و درحالی که زیر لب چیزی درمورد "اسنورکک شاخ چروکیده" می‌گفت، دنبال ویلبرت رفت و هری را تنها گذاشت‌.

پاترِ بغ کرده به سمت آشپزخانه به راه افتاد؛ خواست به کریچر اعلام کند که سهم او برای ناهار را درست نکند زیرا قرار نیست آنجا بماند...اما کریچر در آشپزخانه نبود‌.

تنها سه بطری وایتکس درست وسط میز ناهار خوری جا خوش کرده و برق میزدند...وایتکس هایی که مخرب محیط زیست بودند. وایتکس هایی مخالف کمپین هری عمل می‌کردند.

پاتر نگاهی به در انداخت و وقتی مطمئن شد که کریچر حالا قصد آمدن ندارد، به سمت وایتکس ها رفت و با خوشنودی و رضایت کامل هر سه بطری را درون سینک ظرفشویی ریخت.
- آها...این اولین قدم برای محافظت از زمین! این قدم بزرگی برای...
- کریچر عصبانی‌ست. کریچر از این کار خوشش نیامد...کریچر عصبانی‌ست. کریچر از این کار خوشش نیامد...

هری قدمی عقب رفت و سعی کرد برای جن خانگی توضیح بدهد.
- هی...ببین...فقط خواستم بگم که من ناهار نمیخورم. من...من...

پاتر جمله اش را تمام نکرد؛ به سمت اتاقش دوید، رفت چمدانش را جمع کند و برود دنیا را نجات دهد.

****


- اَه! بروید گم بشوید. مزاحم نشوید احمق ها...

اگلانتاین پافت وسط خیابان ایستاده و بر سر کسی که مزاحمش شده بود فریاد می‌کشید...یا شاید چیزی که مزاحمش شده بود.

آگهیِ تبلیغاتی ای که به کف چکمه اش چسبیده بود را کند و درحالی که فحش میداد، خواست آن را گوشه ای بیندازد که سر هری پاتر در وسط کاغذ ظاهر شد. پاتر لبخند پت و پهنی تحویل تماشاگرش داد و شروع به حرف زدن کرد.
- پسر برگزیده با شما صحبت می‌کند...ما بار دیگر برای رواج عشق و محبت قیام کرده ایم. جدیدترین کمپین #نه_به_مواد_مخدر...میتوانید هشتگ مورد نظر را جغد کرده و در پویشی که برای حفظ محیط زیست، اجتماع بشر، ذرات معلق هوا، سوراخ شدن لایه ازن، مه صبحگاهی، گرم شدن کره‌ی زمین، کودکان کار و... راه اندازی شده است شرکت کنید. فقط و فقط کافیست که جغد خود را به شماره ای که در پایین آگهی زیر نویس می‌شود، ارسال نمایید...این یک پیام ضبط شده است. با تشکر از توجه شما!

پافت با عصبانیت آگهی را به گوشه ای پرت کرد و به خیابان که در آگهی های تبلیغاتی پاتر در حال غرق شدن بود نگاه کرد، پیپش را گوشه‌ی لبش گذاشت و سعی کرد دوباره به همان اگلانتاینِ خونسرد تبدیل بشود...که با اولین کلمه ی پیپ که از دهانش خارج می‌شد، فهمید که قرار نیست آرامشی نسیبش شود.
- آه، خدای من! روزها پیپ میکشد. شب‌ها پیپ می‌کشد. دیگر این چه زندگی خفت باری است که من دچارش شده ام؟
- شروع نکن پیپ...شروع نکن. اصلا حوصله ی غر زدن هاتو ندارم. زندگی تو خفت باره؟ اگه شانس منه که الان یه کله زخمی فرود میاد تو بغلم و مجبورم می‌کنه که توی اون کمپین مسخره اش شرکت کنــــ.‌..

پیپ و اگلانتاین وحشت زده به گلوله ی آتشی که به سمتشان می‌آمد نگاه کردند و...

شــــتـــــرق!

توپ آتشین که از هری و کریچر تشکیل شده بود، درست روی پافت فرود آمد.
ده متر...
بیست متر...
کرم های خاکی‌ای که میان خاک وول میخوردند با تعجب به آنها نگاه کردند.
سی متر...
چهل متر...
ایستگاه متروی تئاتر لندن آنقدر شلوغ بود که وجود توپ آتشینی که زمین را حفر میکرد و پیش می‌رفت، به چشم نمی‌آمد.
پنجاه متر...
شصت متر...
پافت با خود فکر کرد، پس اینگونه میمیرد. درحالی که بین جن خانگی‌ و هری پاتر له میشد، یک پیپ سخنگو درون مشتش بود و با سرعت سیصد بیست کیلومتر در ثانیه زمین را حفر میکرد...حتی سرنوشت ها نمی توانند تمام عجایبی را که دنیا برای ما در نظر گرفته پیش بینی کنند.
هفتاد متر...
هشتاد متر...
از کنار اسکلت های مدفون گذشتند...دنیای مردگان را رد کردند.‌‌..هوا کم کم در حال گرم شدن بود و وقتی که به اوج گرمای خود رسید، هسته ی زمین را شکافتند، دنیا منفجر و نسل بشر منقرض شد.

- آه، خدای من! دردمان آمد‌.

اگلانتاین چشمانش را باز کرد. کف خیابان افتاده و هری و کریچر در کنارش نقشِ زمین شده بودند.
چند بار پلک زد تا اثرات ضربه ای که به سرش خورده بود از بین برود.

- آهاا...گرفتمش! اینم دومین قدم...حالا قراره زمین نجات پیدا کنه. دیگه دود تولید نمیشه...

هری پیپ را درون مشتش گرفته، با خوشحالی فریاد می‌زد و اصلا به قیافه‌ی پافت که از عصبانیت درحال قرمز شدن بود توجهی نمی‌کرد.
- اون اصلا روشن نمیشه که دود کنه.
- آه، خدای من! این موجود ناچیز چه میگوید؟ رهایمان کن...دردمان آمد.

هری مشتش را بیشتر دور پیپ پیچید، خودش را جمع و جور کرد و از روی زمین بلند شد.
- متاسفم...من باید اینو مصادره کنم.

و قبل از آنکه منتظر پاسخ اگلانتاین بماند، پیپ به دست به راه افتاد تا برود و به محفلی ها ثابت کند که توانسته است قدمی برای نجات زمین بردارد.

اگلانتاین به دنبالش از روی زمین بلند شد...درست بود که دل خوشی از پرحرفی های پیپ نداشت، اما به هر حال از سه ماهگی در کنار هم بزرگ شده بودند.

- آخ...

پافت به پایین نگاه کرد. پایش را درست روی جن خانگی‌ای گذاشته که همراه هری از آسمان افتاده بود.
- هی...من تورو میشناسم. حریف من توی شطرنجی.
- خخپپتو‌...تالخندیرن! تخجرقپ...
- باشه حالا فحش نده...بی‌تربیت.

اگلانتاین پایش را از روی گردن جن خانگی برداشت و از روی زمین بلندش کرد.
- چرا این کله زخمی لعنتی پیپ منو گرفته؟

کریچر شروع به حرف زدن کرد. از وقتی گفت که هری کمپینی راه انداخته و هیچکس توجهی به او نکرد. از وایتکس های نازنینش گفت که به دست هری نابود شده بودند.
- زندگی کریچر افتضاح شد. کریچر دیگه وایتکس نداشت.

اگلانتاین به هری که جلوی آنها پیش میرفت، با خوشحالی مشتش را تکان میداد و با خود حرف میزد نگاه کرد.
- همم...ببین کریچر؛ من یه نقشه ای دارم.

پافت بعد از توضیح نقشه اش به جن خانگی سعی کرد لحنی دوستانه بگیرد؛ به سمت هری رفت و با خوشحالی گفت.
- عه...پس تو مدافع حقوق بشری؟
- نخیر.

پاتر نگاه مشکوکی به اگلانتاین انداخت و ادامه داد.
- من مدافع حقوق زمینم. مدافع حقوق بچه های کار، حقوق مرغابی ها...حقوق گوربه ها...حقوق اسب های تک شاخ. حقوق نیمه خداها...حقوق یک سومِ خداها...حقوق کله زخمی ها...
- باشه باشه...بسه...خیلی خب! من و کریچر یه فکری برای تو داشتیم. میدونی؟ چی شده که پسر به این خوبی تا الان رو زمین مونده؟
- منظورتون چیه؟

این دفعه کریچر به سمت هری رفت و سعی کرد به صورت کاملا مختصر و مفید منظورشان را برساند.
- به نام خدا...وضعیت تاهل؟

هری نگاه گیجش را از کریچر گرفت و سمت اگلانتاین برگشت.

- آه، خدای من! پسر برگزیده شان هم کند ذهن است. ابله، دارند برایت همسری اختیار میکنند.

هر سه نفر به پیپِ عصبانیِ درون مشت هری نگاه کردند.
پاتر لبخند ملیحی زد و تته پته کنان گفت.
- همم...آخه میدونین؟ من قصد ادامه تحصیل داشتم. ولی حالا می‌بینم که خیلی اصرار میکنید...کجا باید این خانم محترم رو پیدا کنیم؟

****

- حالا این خانم شاکری که میگید کی هست؟
- مدافع...فرقی نداره حقوق کی...کلا فقط مدافعه. یکی درست مثل خودت. به گربه ها خوراک رسانی میکنه...شیر می‌خره میده به گربه ها؛ میگه شیرش نباید لامپستون داشته باشه. چیه اسمش؟
- لاکتوز...
- آفرین! میگه نباید لاکتوز داشته باشه.

اگلانتاین نگاهش را از پاتر که چشمانش به شکل قلب درآمده بود گرفت و با صدایی که سعی میکرد ذوق زده به نظر برسد اعلام کرد.
- رسیدیم!
- امم...حالا این خانم شاکری چرا اومده همچین جایی؟ آخه کوه هم جای قرار گذاشتنه؟ باید یه پارکی، کافه شاپی...

پافت هری  را کمی جلوتر، و به سمت لبه ی کوه هل داد.
- حالا تو یکم پایینیو نگاه کن...شاید خانم شاکری اونجا منتظرت باشه ها...خانم شاکریه با کمالات...خانم شاکری که مدافعه حقوق گربه هاست...
- اممم...باشه. ولی آخه دره خیلی عمیــــ...

اگلانتاین در آخرین لحظه پیپش را از مشت هری بیرون کشید، لبخند عمیقی زد و سقوط کردنش به ته دره را تماشا کرد.
- رفت پیش خانم شاکری...

کریچر مِنومِن کنان جلو رفت و به ته دره چشم دوخت.
- کریچر ترسید. جناب پافت واقعا هری پاتر را پایین انداخت؟ داور مسابقات شطرنج...

جن خانگی هیچ وقت نتوانست جمله اش را تمام کند.
حالا کریچر می‌توانست ته دره به هری پاتر بپیوندد و شاید آنجا خانم شاکری ای بود که هر سه باهم با خوبی و خوشی زندگی کنند.
به هر حال...این مسائل ناچیز و دنیوی که برای پافت اهمیتی نداشت. تنها نکته ی مهم، پیپِ درون جیبش و مسابقه‌ی شطرنجی بود که پیش رو داشت.
مسابقه ی شطرنجی که نه داوری داشت و نه حریفی.


ارباب...ناراحت شدید؟



پاسخ به: برد شطرنج جادویی
پیام زده شده در: ۲۱:۵۴ یکشنبه ۲ آذر ۱۳۹۹

ریونکلاو، محفل ققنوس

جرمی استرتون


مخفی کردن اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۹:۰۱ شنبه ۴ مرداد ۱۳۹۹
آخرین ورود:
امروز ۹:۵۲:۴۰
از کلکسیون "لوازم غیر ضروری یه پیرمرد محفلی" دور شو!
گروه:
کاربران عضو
ریونکلاو
ایفای نقش
مترجم
محفل ققنوس
پیام: 100
آفلاین
فیل خاص بی نام
vs
رخ مارا


جرمی و افلیا، با هم در سرسرای بزرگ مانند دیگر افراد حاضر، چه ساحره و چه جادوگر، در حال شام خوردن بودند. صدای همهمه، فضا را پر کرده بود. هر یک در حال سخن گفتن با دیگری بودند و همین امر هم باعث شده بود تا این شلوغی پدید آید. شیلا داشت به مار هایش غذا می داد، یوشی داشت بشقابش را گاز گاز می کرد و صدای غژ غژ بشقابش اطرافیانش را عاصی کرده بود، پاتریشا برگ هایش را مرتب می کرد، فلیسیتی داشت کتابی که به نظر نو می آمد را ورق می زد و خلاصه، هر یک مشغول کاری بودند. جرمی و افلیا هم هر دو در حال فکر کردن بودند و چیز زیادی نمی خوردند. ناگهان چشمان جرمی مانند زمانی که نصفه شب ها ربکا جیغ می زد، گشاد شد و با هیجان گفت:
- همینه! فهمیدم!

افلیا با شوق فراوان رو به جرمی کرد و پرسید:
- خب! چی؟

جرمی، در حالی که از نقطه ای که به آن زل زده بود چشم بر نمی داشت، با صدایی نه چندان بلند گفت:
- باید براشون پاپوش درست کنیم!
- پاپوش؟ اما چه پاپوشی؟ طوری هست که گیر نیفتیم؟

جرمی، رو به افلیا کرد و بعد از کمی مکث گفت:
- آره! فقط باید همه رو علیه اونها بکنیم! اینطوری همه هم هوای ما رو دارن! خودت که می دونی! همه از اون دو تا ناراضین! به خاطر اختلافاتی که دارن، وظیفه خودشون رو به درستی انجام نمی دن! حِست چی میگه؟
- میگه جرمی کارت درسته!
- از همین می ترسیدم!

فلش بک به پنج روز قبل، عصر

دو دوست در حال قدم زدن در راهرو بودند و به سوی خوابگاهشان می رفتند. هر دو در فکری عمیق فرو رفته بودند. مدتی بود که موضوعی ذهنشان را مشغول کرده بود. جرمی، اخمی کرد و گفت:
- من موندم این تام و ویلبرت رو چرا ناظر کردن!
- نمی دونم حتما یک چیزی توشون دیدن دیگه!
- دیگه خسته شدم!
- داره حسودیت میشه؟

جرمی که از خجالت و عصبانیت سرخ شده بود، نتوانست خشم خود را فرو ببرد و با صدایی نه چندان آرام گفت:
- آره! داره حسودیم میشه! دیگه نمی تونم اون دو تا رو اونطور ببینم! همش به جای اینکه کارشون رو بکنن دارن با هم کل کل می کنن!
- خب می گی چی کار کنیم؟

جرمی، حالت مبتکرانه ای به خود گرفت، نگاهی به افلیا انداخت و با صدایی آرام گفت:
- نمی دونم.

پایان فلش بک

- اما جرمی! چه پاپوشی؟
جرمی، لبخند شیطانی ای زد و گفت:
- فکر اونجاش رو هم کردم. می دونی چرا همه از اونها ناراضین؟

افلیا دست از خوردن آب کدو برداشت و لبخندی زد و گفت:
- معلومه! از بس با هم دعوا می کنن، نه تنها نمی تونن کارشون رو درست انجام بدن، بلکه همه رو هم کلافه کردن. خب؟
- خب دیگه! پاپوش باید در قالب دعوای این دو باشه. یک چیزی مثل ضرب و شتم یا...
- یا دوئل!

جرمی لبخند رضایتمندانه ای زد و حرف افلیا را تایید کرد:
- آفرین افلیا! دوئل!

جام آب کدو را در دست گرفت و ادامه داد:
-باید یک دوئل ساختگی جلوه بدیم تا اون دو تا...
- بیفتن تو هچل!
- دقیقا اُفلیا و برای اینکار باید اول از همه...

صدای جغدی که داشت بالای سرشان پرواز می کرد و به سمت آنها می آمد، حرفش را قطع کرد. توجه اطرافی ها هم به جغد جلب شده بود زیرا خیلی جیغ جیغ می کرد! جغد پایین تر آمد و نامه را جلوی دیزی انداخت. دیزی آبنباتش را از گوشه لپش درآورد و نامه را برداشت و پشت نامه را خواند:
- «از طرف جرالد استرتون، برسد به دست جرمی استرتون» هی جرمی! فکر کنم این نامه مال توئه.

جرمی دستش را دراز کرد تا نامه را از دیزی بگیرد اما دیزی نامه را سفت چسبیده بود. حالت مرموزی به خود گرفت و گفت:
- قراره اتفاق های خوبی بیفته!

جرمی نامه از دست دیزی چنگ زد. با هیجان نامه را باز کرد و شیشه ای که درون آن بود را در جیبش گذاشت. شیشه ای که شبیه به شیشه هایی بود، که پدرش همیشه معجون های آماده را در آن می ریخت. شیشه های مکعبی، با در های پیچی. مایه طلایی رنگی هم درون آن شیشه بود. انگار پدرش برایش معجونی فرستاده بود! با کنجکاوی نگاهی به نامه انداخت و شروع کرد به خواندن آن:
«جرمی عزیز! وقتی نامه تو را دریافت کردم، سریعا دنبال چاره کار گشتم. برای هر کاری، چه کوچک و چه بزرگ، راه چاره ای است. بعد از مدت کوتاهی فکر کردن تصمیم خود را گرفتم. من همراه این نامه، برای تو، معجونی فرستادم؛ معجونی که حتی بدشانس ترین انسان ها را، خوش شانس می کند. البته برای مدت کوتاهی. زیرا این معجون را من مدت ها پیش ساخته ام و به خاطر عجله تو، دنبال ساخت معجونی نو نرفتم. به امید استفاده مفید از آن؛ دوستدار تو، جرالد استرتون»

فلش بک به سه روز قبل، بعد از ظهر

جرمی و افلیا، در تالار ریونکلاو، مشغول گفت و گو بودند. برخی با بالش با یکدیگر می جنگیدند، برخی دیگر لوبیا های برتی باتز را امتحان می کردند، عده ای از نامه هایی که دریافت کرده بودند برای یکدیگر می گفتند و دیگران هم هر کدام مشغول کاری هستند. سر و صدا ها باعث شده بود که کمتر بشود صدای یکدیگر را شنید. هر دو، سعی می کردند بلند حرف بزنند، تا دیگری صدایش را بشنود:
- حالا واسه ی بدشانسی تو باید چیکار کنیم؟
-چی؟
- می گم حالا واسه ی بدشانسی تو باید چیکار کنیم؟
- خرشانسی؟
- نه بابا بدشانسی
- آهان. نگران نباش! من فقط بعضی وقت ها بدشانسم! قول میدم دردسر درست نکنم!
- یا مرلین کبیر! ببین!
- بله؟
- من یک نامه برای بابام می فرستم!
- خب!؟
- بابام معمولا برای هر کاری چاره ای داره!
- چی داره؟
- چاره!
- پاره؟
- چاره!

جرمی از جا برخاست و به سوی خوابگاه پسران رفت؛ اما افلیا که هنوز متوجه جمله آخر جرمی نشده بود، مات و مبهوت رفتن او را تماشا کرد. جرمی به سوی تختش رفت. روی تختش نشست و تکه کاغذی برداشت و با قلم پر عقابش شروع به نوشتن نامه کرد:
«پدر عزیزم! مشکلی برای من و دوستانم پیش آمده که اکنون نمی توانم آن را به طور کامل برایتان شرح دهم. متاسفانه یکی از دوستانم بسیار بدشانس است و همیشه مشکل ایجاد می کند. من برای آن راه چاره می خواهم و به همین منظور دارم به شما مراجعه می کنم. آیا راهی می توان اندیشید؟ دوستدار شما، جرمی استرتون»
جرمی بلند شد و به سوی مقصدش به راه افتاد. در راه افلیا دستش را گرفت و گفت:
-کجا داری می ری؟

جرمی دستش را کشید و گفت:
- جغددونی. فعلا هیچی نپرس بعدا خودت می فهمی.

جرمی از تالار خارج شد. افلیا هم به دنبالش راه افتاد و طوری که خودش نفهمد او را تعقیب کرد. جرمی سریع گام بر می داشت؛ می خواست تا عصر نشده به تالار برگشته باشد. بعد از طی مسیری، به جغددانی رسید. داشت نامه را به پای یکی از جغد ها می بست که سر و صدای جغد های پشت سرش بلند شد و باعث شد از جا بپرد. با احتیاط چرخید و پشت سرش را نگاه کرد. افلیا، به یکی از لانه جغد ها برخورد کرده بود و آن لانه روی لانه دیگری افتاده بود و هر جغد روی دیگری. جرمی با صدایی آرام فریاد کشید:
- معلومه داری چیکار می کنی! تو که من رو سکته دادی!

افلیا حالت مظلومی به خود گرفت و جواب داد:
- تقصیر من نبود... خودش یهو اینطوری شد!

جرمی در جواب، به نشانه تاسف سری تکان داد و خم شد تا نامه را بردارد. نامه را ورانداز کرد و متوجه موضوعی شد و دوباره خطاب به افلیا گفت:
- نگاه کن! نامه ام خراب شد! فضله این جغده ریخت روش!

افلیا به سمت جرمی رفت، خواست نامه را از او بگیرد و گفت:
- بده من درستش کنم.

جرمی نامه را عقب کشید و گفت:
- لازم نکرده! خراب تر میشه! برو همونجا وایستا تا دیگه اتفاقی نیفته! واسه این که انقدر دردسسر درست نکنی باید از این بعد دست و پات رو ببندم!
-خودش یهو...
-هیس!

جرمی نامه را با تکه نخی به پای جغد بست و جغد را به هوا فرستاد؛ جغد پرواز کرد و آرام آرام از آنها دور شد. جرمی دست افلیا را گرفت و به سرعت از آنجا خارج شد و به سمت تالار بازگشت. همانطور که داشت راه می رفت رو به افلیا کرد و گفت:
- باید سریع بریم! نمی خوام کسی به نبودمون مشکوک بشه!
- باشه! باشه! قول می دم درد...
-وای! فقط بیا!

پایان فلش بک

جرمی دست در جیبش کرد و شیشه معجون را بیرون آورد. کمی که شیشه معجون را ورانداز کرد متوجه نوشته ای روی شیشه شد. نوشته ریزی که فقط خودش می توانست بخواند و پدرش. وقتی چشمانش را تیزتر کرد، متوجه نوشته شد. روی شیشه، کلمه «فلیکس فلیسیس» حک شده بود. او با خود گفت:
- چقدر این اسم واسم آشناست!

از جا بلند شد و پیش فلیسیتی رفت و گفت:
- فلی!

فلیسیتی با بی میلی سرش را از کتاب دراورد و به او نگاه کرد و گفت:
- بله؟
- میشه بگی «فلیکس فلیسیس» چیه؟
- یک معجون برای رفع بدشانسی. معروفه به «مایه شانس». چرا می پرسی؟ چیشده؟ نکنه تو...

جرمی دست در جیبش کرد و معجون را طوری که دیگران متوجه آن نشوند دراورد و به فلیسیتی نشان داد و گفت:
- آره یکیش رو دارم. به کسی که نمی گی؟
- قول نمی دم.
- پس منم قول نمی دم.
- که چی؟
- کتابت رو پاره نکنم.

فلیسیتی از معجون چشم برداشت و وقتی سرش را بالا کرد متوجه شد که کتابش در دست جرمی است. با نگرانی فراوان گفت:
- نه جرمی! تو این کارو رو نمی کنی!
-چرا! می کنم! خوب هم می کنم!
- نه! نه! باشه اصلا هر چی تو بگی!
-آفرین حالا شد.

فلیسیتی سعی کرد کتاب را از جرمی بگیرد و گفت:
-خب دیگه حالا کتابم رو بده!

جرمی کتاب را عقب کشید و گفت:
- نه فلی! کتابت باید فعلا پیشم بمونه تا مطمئن شم کاری نمی کنی!

فلیسیتی سرش را کج کرد و به پشت سر جرمی نگاه کرد و گفت:
- افلیا! داری چیکار می کنی؟ :

جرمی چرخید تا پشت سرش را نگاه کند که فلیسیتی کتابش را از دست او چنگ زد. جرمی اخمی کرد و به افلیا گفت:
- اُفل! تو اینجا چیکار می کنی؟
- خب من هم همین رو پرسیدم!

افلیا قیافه مظلومانه ای به خود گرفت و گفت:
- هیچی! تو نامه رو خوندی و بعد بدون اینکه حرفی بزنی پاشدی اومدی اینجا دیگه! من هم خواستم بفهمم چیشده دنبالت اومدم.
- بیا بریم بعدا برات توضیح می دم.

جرمی و افلیا به جایی که قبل از آن حضور داشتند، رفتند و نشستند. جرمی تمام ماجرا را از جمله نامه اش به پدرش تا ماجرای معجون را برای افلیا تعریف کرد:
- ببین! اون روز که رفته بودم تالار غربی...
- جغددونی
- آره، جغددونی. می خواستم به پدرم همون نامه ای که بهت گفتم رو بفرستم! و الان این جغدی که اومد، جواب نامه ی پدرم رو آورد. پدرم یک معجون برامون فرستاده. معجون «فلیکس فلیسیس» که باعث میشه آدم خوش شانس تر بشه...
-مایه شانس!
- آفرین خودشه! مایه شانس!
- خب قراره اینو تو بخوری؟ چرا؟ می تونیم از دیزی برای همین کار استفاده کنیم!
- آره! ولی این کار سو استفاده محسوب میشه، بعدش هم این مال من نیست که! مال توئه!

افلیا هاج و واج او را نگاه کرد و با انگشت خودش را نشان داد و گفت:
- مال من؟
- آره اُفل! مال تو!
- برای چی؟
- برای اینکه وقتی می خوای کمکم کنی کار رو خراب نکنی!
- من که خرابکاری نمی کنم! من فقط گاهی...
- همین که گفتم!

چندی بعد در تالار ریونکلاو

جرمی گوشه ای ایستاده بود و همه ی هم تالاری ها دور او را گرفته بودند. افلیا هم قاطی دیگران، طبق نقشه قبلی، تصمیم داشتند بچه ها را با خود هم نظر کنند. جرمی در حال سخنرانی بود و اول افلیا، و بعد دیگران هم حرف هایش را تایید می کردند:
- شما هم مثل من از این ناظر ها خسته شدید؟
-بله!
- آیا می خواید نظم دوباره برگرده؟
-بله!
- آیا می خواید ناظرتون عوض شه؟
- بله!
- پس همه با هم! یکصدا و همدل! با ما همکاری کنین تا بتونیم این ناظر ها رو برکنار کنیم!

ناگهان افلیا که جوگیر شده بود فریاد کشید:
- ناظر بی کفایت، نمی خوایم! نمی خوایم! ناظر بی ک‍...

وقتی افلیا چشم غره جرمی را دید دست از شعار دادن کشید.
- چرا اونجوری به من نگاه می کنین؟ خودش یه‍...

و باز هم چشم غره... ناگهان یکی از میان جمعیت پرسید:
- اما چطوری می خواین این کار رو انجام بدین؟

جرمی دنبال صدا گشت و متوجه لونا شد.
- آهان. سوال خوبی بود لونا. من و افلیا...

وقتی که همه اسم افلیا را شنیدند، شروع به همهمه کردند.
- ساکت! همگی ساکت! ما یک نقشه بی نقص کشیدیم! هممون می دونیم که تام و ویلبرت طبق گفته خودشون با هم «از ریشه» مشکل دارن. ما می تونیم با صحنه سازی یک دوئل اونها رو برکنار کنیم!
دیزی از میان جمعیت جلو آمد و گفت:
- فکر نکنم مشکلی پیش بیاد.

همگی از تایید دیزی خوشحال شدند. تام و ویلبرت که تا کنون داشتند به خاطر تنبیهی که سر دعوایی که کرده بودند، شیشه های معجون کلاس معجون ها را تمیز می کردند، دعوا کنان وارد تالار شدند. هر یک از بچه ها به سویی پراکنده شد. جرمی به افلیا گفت:
- وقتشه!

سپس دست افلیا را گرفت و از تالار خارج شد. تام و ویلبرت هم که مشغول کل کل و بحث و جدال بودند، متوجه آن دو نشدند. هر دو قدم زنان به سمت دفتر پروفسور فلیتویک به راه افتادند. کمی که از تالار دور شدند، جرمی افلیا را نگه داشت. از جیبش فلیکس فلیسیس را دراورد و به افلیا داد و گفت:
- خب دیگه! الان وقتشه! درش رو باز کن و معجون رو سر بکش!

افلیا، شیشه را از جرمی گرفت. خواست در آن را باز کند که شیشه از دستش لیز خورد و روی زمین افتاد و شکست. جرمی با ناامیدی نگاهی به شیشه شکسته کرد و سپس رو به افلیا کرد و گفت:
- افلیا! اون آخرین امیدمون بود!
- کار من نبود... خودش یهو اینطوری شد!
- فعلا که نمیشه کاریش کرد! باید بریم که داره دیر میشه!

هر دو مثل تیری از فشنگ در رفته به سوی دفتر پروفسور فلیت ویک رفتند. وقتی رسیدند، در زدند و وارد شدند و شروع کردند به نقش بازی کردن:
- عهه... عهه... پروف‍... پروفسور... تام... ویلب‍...
- عهه... عهه... ویلبرت... دوئل... بچه ها
- چرا نفس نفس میزنین مردان جوان؟ بشینین و درست حرفتون رو بزنین

جرمی و افلیا جلوی پروفسور نشستند و نفس های عمیقی کشیدند. افلیا گفت:
- پروفسور فلیت ویک! تام و ویلبرت دارن با هم دوئل می کنن!
- دوئل؟

جرمی ادامه داد:
- آره! وقتی از کلاس معجون ها برگشتند، داشتند دعوا می کردند. بعدش هم دعواشون اونقدر طولانی شد که به دوئل کشید!

پروفسور از جایش بلند شد و به سمت تالار ریونکلاو راه افتاد. جرمی و افلیا هم پشت سرش راه افتادند. جرمی نگاهی به افلیا کرد، یعنی که باز هم بگو! افلیا شروع کرد:
- یکی از مار های شیلا له شده!
- دندونای یوشی ریخته!
- ربکا دیگه نمی تونه جیغ بکشه!
- یکی از شاخه های پاتریشیا شکسته!

جرمی و افلیا به یکدیگر نگاه کردند. هر دو جوگیر شده بودند، اما پروفسور فلیت ویک هنوز واکنشی از خود نشان نداده بود. متوجه شدند که به تالار رسیدند. هر سه وارد تالار شدند. هر کدام از بچه ها وقتی متوجه آنها شدند، خود را به یک سو پرت کردند. پاتریشیا برگ نداشت و داشت گریه می کرد، دندان های یوشی، سیاه شده بود، شیلا داشت یکی از کبرا هایش را نوازش می کرد که نیش نداشت، ربکا تظاهر می کرد دارد جیغ می کشد و هر یک به نحوی خود را درمانده نشان دادند. ردا های تام و ویلبرت پاره شده بود. پروفسور فلیتویک گفت:
- اینجا چه خبره! جاگسن و اسلینکرد! همین الان بیاین اینجا!

تام و ویلبرت به سوی پروفسور رفتند و گفتند:
- بله پروفسور؟
- از شما شکایت شده به خاطر دوئل در تالار عمومی! ۳۰ امتیاز منفی برای ریونکلاو!
- پروفسور باور کنین...
- همین الان توضیح می دین.
- باور کنین برامون پاپوش دوختن! همین یوشی که می بینین زده لباس های ما رو پاره کرده!
- میزوهو!

یوشی گفت:
- عولوق عیگه
- نه پروفسور! دروغ نمی گم! می تونین از بقیه بپرسین!
- نیازی به پرسش نیست! تمام شواهد موجوده! ۲۰ امتیاز منفی دیگه برای ریونکلاو! گروه ریونکلاو هم تا اطلاع ثانوی ناظری نداره!

تام و ویلبرت نگاه چپی به افلیا و جرمی کردند. پروفسور از تالار خارج شد و به سمت دفترش راه افتاد؛ تام و ویلبرت هم برای دریافت ادامه‌ی تنبیهشان به دنبالش حرکت کردند. کمی که گذشت همگی فریاد شادی سر دادند:
- آره! همینه!

جرمی به سمت دیزی رفت. دیزی گفت:
- دیدی گفتم موفق می شیم؟

او هاج و واج مانده بود. پرسید:
- چطور انجامش دادین؟
- برگ های پاتریشیا رو یوشی کند!
- پترا واقعا متاسفم!

پاتریشیا نگاهی غمگین به جرمی انداخت و گفت:
-اشکالی نداره. دوباره زودی درمیان

دیزی ادامه داد:
- شیلا هم...

شیلا حرف دیزی را ادامه داد:
- وقتی بلد باشی راحت می تونی نیش مار ها رو بکشی.

یوشی گفت:
- لِعاس های ویلبِعت و تام هم تال منه.
- لباس های ویلی و تام مال توئه؟ اول اون آبنبات رو از دهنت بیار بیرون بعد بگو!
- میگم لباس های ویلبرت و تام هم کار منه! من با دندونام پارشون کردم! از دیزی هم یک آبنبات سیاه گرفتم تا دندونام سیاه شه!

جرمی که از این همه همکاری به وجد آمده بود و انتظار چنین هماهنگی ای را نداشت، فقط می توانست در یک جمله قدردانی اش را به آنها نشان دهد:
- آفرین به همه! جدا بهتون افتخار می‌کنم. همگی سالمید؟
همه یک صدا فریاد زدند:
- بله!
ناگهان از پشت جمعیت صدای گریانی آمد:
- جرمی!
- بله ربکا؟
- من واقعا نمی تونم جیغ بزنم!


ویرایش شده توسط جرمی استرتون در تاریخ ۱۳۹۹/۹/۲ ۲۲:۰۹:۲۸
ویرایش شده توسط جرمی استرتون در تاریخ ۱۳۹۹/۹/۲ ۲۲:۱۸:۰۱
ویرایش شده توسط جرمی استرتون در تاریخ ۱۳۹۹/۹/۲ ۲۲:۲۲:۰۲
ویرایش شده توسط جرمی استرتون در تاریخ ۱۳۹۹/۹/۲ ۲۲:۲۴:۱۱
ویرایش شده توسط جرمی استرتون در تاریخ ۱۳۹۹/۹/۲ ۲۳:۰۱:۵۴

They are
My
Best
Friends
~Only Raven~


تصویر کوچک شده







شما می ‌توانید مطالب را بخوانید
شما نمی توانید عنوان جدید باز کنید
شما نمی توانید به عنوان‌ها پاسخ دهید
شما نمی توانید پیام‌های خودتان را ویرایش کنید
شما نمی توانید پیام‌های خودتان را حذف کنید
شما نمی توانید نظر سنجی اضافه کنید
شما نمی توانید در نظر سنجی ها شرکت کنید
شما نمی توانید فایل‌ها را به پیام خود پیوست کنید
شما نمی توانید پیام بدون نیاز به تایید بزنید
شما نمی توانید از نوع تاپیک استفاده کنید.
شما نمی توانید از HTML در نوشته های خود استفاده کنید
شما نمی توانید امضای خود را فعال/غیر فعال کنید
شما نمی توانید صفحه pdf بسازید.
شما نمی توانید پرینت بگیرید.

[جستجوی پیشرفته]


هرگونه نسخه برداری از محتوای این سایت تنها با ذکر نام «جادوگران» مجاز است. ۱۳۹۹-۱۳۸۲
جادوگران اولین وبسایت فارسی زبان هواداران داستان های شگفت انگیز هری پاتر است. به عنوان نخستین خاستگاه ایرانی ایفای نقش مبتنی بر نمایشنامه نویسی با محوریت یک اثر داستانی در فضای مجازی، پرورش و به ارمغان آوردن آمیزه ای از هنر و ادبیات برجسته ترین دستاورد ما می باشد.