هری پاتر نخستین مرجع فارسی زبان داستان های شگفت انگیز هری پاتر

هری پاتر نسخه موبایل


در حال دیدن این عنوان:   2 کاربر مهمان





پاسخ به: کارگاه داستان نویسی
پیام زده شده در: ۲۰:۲۳:۱۷ یکشنبه ۲۳ آذر ۱۳۹۹

ریونکلاو

میوکی سوجی


مخفی کردن اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۸:۵۴:۲۸ یکشنبه ۲۳ آذر ۱۳۹۹
آخرین ورود:
۱۰:۴۰:۳۱ پنجشنبه ۲۵ دی ۱۳۹۹
از نمد
گروه:
کاربران عضو
ریونکلاو
ایفای نقش
پیام: 37
آفلاین
تصویر شماره پنج کارآگاه داستان نویسی

هوا به شدت سرد و ابری بود و هر لحظه ممکن بود باران بگیرد پا تند کردم و به سرعت وارد قلعه شدم! نفس عمیقی کشیدم، به اطراف نگاهی انداختم به سمت پله ها رفتم...
جادوآموزان زیادی در راه پله ها جمع شده بودند بعضی ها با خوشحالی و بعضی دیگر با استرس به دور و اطراف نگاه میکردند همه منتظر بودند تا در بزرگ و قهوه‌ای رنگ رو به رو باز شود!
من هم مانند تمامی جادو آموزان گوشه‌ای ایستادم و به کتابی که در دست داشتم خیره شدم! نمی‌شود گفت که استرس نداشتم اما از طرفی نیز خوشحال بودم همیشه آرزوی آمدن به هاگوارتز را داشتم... اما هنوز نمی‌دانستم چه چیزی در انتظار من است آیا قرار است چه اتفاقاتی بیوفتد؟ آیا می‌توانم دوستی خوب برای خودم پیدا کنم؟
یعنی قرار است در کدام یک از گروه های هاگوارتز بیوفتم؟
در افکار خود غرق بودم که در بزرگ و قهوه‌ای رنگ باز شد و خانومی میانسال با ردایی سبز و چهره‌ای خندان بیرون آمد و رو به بچه‌ها گفت:«به مدرسه علوم و فنون جادوگری هاگوارتز خوش آمدید. من پروفسور مک گوناگل هستم لطفا همگی به دنبال من بیایید»
همه بچه‌ها به دنبال پروفسور مک گوناگل وارد سالنی بزرگ شدند. داخل سالن جادو آموزان سال دومی و سومی و... نشسته بودند. روی میزها پر از غذا بود سرم را پایین انداختم و رفتم به سمت میزی که برای جادوآموزان تازه وارد بود، روی یکی از صندلی ها نشستم و به مرد کهنسال که بر روی سکو ایستاده بود نگاه کردم! مردی با ریش بلند و سفید که ردایی شبیه لباس خواب پوشیده بود پس از سرفه‌ی کوتاهی شروع به حرف زدن کرد:«سلام...به مدرسه هاگوارتز خوش آمدید من پروفسور دامبلدور هستم مدیر مدرسه...»
سپس شروع به سخنرانی کرد و در مورد پروفسور ها، نوع تدریس و اینجور چیز ها صحبت میکرد اما من غرق در افکار خود بودم و به سخنرانی های پروفسور دامبلدور گوش نمیدادم...

---
پاسخ:


سلام، خوش اومدی.
توصیفای قشنگی داشتی که میشد باهاشون ارتباط برقرار کرد و این مهمه. تنها ایرادِ قابل ذکری که توی این مرحله نیاز می‌دونم بدونیش، اینه که بعد از هر دیالوگی که می‌نویسی اگر قراره توصیف باشه دوبار اینتر بزن تا دو خط فاصله بیفته و پستت تمیزتر بشه.

تایید شد.

مرحله بعد: گروهبندی


ویرایش شده توسط تام جاگسن در تاریخ ۱۳۹۹/۹/۲۴ ۱۱:۳۷:۴۴
ویرایش شده توسط تام جاگسن در تاریخ ۱۳۹۹/۹/۲۶ ۱۴:۳۸:۳۴

⁣زندگی
سازِ دل است
و تو نوازنده‌ٔ این سازی و بس...


پاسخ به: کارگاه داستان نویسی
پیام زده شده در: ۱۷:۱۶:۱۷ یکشنبه ۱۶ آذر ۱۳۹۹

lily.potter


مخفی کردن اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۶:۳۶:۴۶ یکشنبه ۱۶ آذر ۱۳۹۹
آخرین ورود:
۹:۱۱:۰۵ دوشنبه ۱۷ آذر ۱۳۹۹
گروه:
شناسه های بسته شده
پیام: 2
آفلاین
تصویر شماره ی 13

-ایندفعه گیرت میارم!!
+داره نزدیک میشه
-بدعنق...اگه بذارم از دستم در بری، دیگه ادم نیستم!
+خدابخیر کنه.

هری در بین دو راهی عظیمی گیر کرده بود، هر لحظه فلیچ بهش نزدیک و نزدیکتر میشد؛ هر دفعه هم این اتفاق میوفتاد تو دلش قسم میخورد که دیگه شبا تو مدرسه پرسه نزنه اما...

-کجایی؟
+آروم باش هری...تو یه گیریفیندوری هستی...تو شجاعی...تو...
-وقتی پیدات کنم می دونی چی میشه؟
+تو یه شنل نامرئی کننده داری هری...بابات هم مثل خودت بود...
-خانم نوریس، بو بکش.
+من نقشه ی غارتگر دارم!
-افرین ادمه بده خانم نوریس.
+وایی نمیتونم بهش فکرنکنم!

همینطور که با خودش درگیر بود فلیچ نزدیک و نزدیکتر میشد. اما عین خیالش نبود! انگار نقشه ی غارتگر برای فلیچ بود.صدای قدمهای فلیچ لحظه به لحظه نزدیکتر میشد اما هری ذره متوجه نبود.

-گیرش میاریم خانم نوریس.
+وایی...حالا بقیه چه فکر دربارم میکنن؟پرفسور چی؟هرماینی و رون!
-داریم میرسیم.
+پرفسور مک گونگال 100 تا ام...اون نور چیه؟

نور فانوسی که در دستان فلیچ بود راهرو رو روشن کرده بود.

+کی...چق...چقدر نزدیک شده؟
-افرین خانم نوریس!
+شنلم؟...شنلم کجاست؟
-بدعنق...گیر افتادی!
+ایناهاش!

هری به موقع شنلش رو از پشت مجسمه ی زره پوشی که در سمت چپش بود برداشت و بر روی خودش انداخت. حالا میتونست صورت فلیچ پر چین و چروک فلیچ رو ببینه که با قیافه ای خصمنانه بدنبال بدعنق میکشت.

-یعنی چی؟...کجا رفت؟
+هه هه!
-صدای چی بود؟

فلیچ نور رو بر جایی که هری ایستاده بود انداخت اما چیزی ندید.

-رفته!

بعد از اینکه صدای قدمهای فلیچ دورشد هری به سرعت به سمت تابلوی بانو ی چاق رفت ولی با این تفاوت که هیچ قسمی نخورد، چون میدونست عمل کردن بهش اونم وقتی که شنل نامرئئ کننده داره، غیر ممکنه.



امیدوارم قبول بشه


---
پاسخ:


سلام، به کارگاه داستان‌نویسی خوش اومدی.
داستانت یه خورده سریع پیش رفت... بیشتر میشد روی احساسات و اون جَوِ حاکم مانور داد. اما خلاقیت و بلد بودنِ ابتدائیات نوشتنت برای گذر از این مرحله کافیه. پس...

تایید شد.

مرحله بعد: گروهبندی


ویرایش شده توسط تام جاگسن در تاریخ ۱۳۹۹/۹/۱۶ ۲۱:۰۴:۱۸


پاسخ به: کارگاه داستان نویسی
پیام زده شده در: ۲۰:۲۸:۲۷ شنبه ۱۵ آذر ۱۳۹۹

لوئیس ویزلی


مخفی کردن اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۲۰:۱۳:۴۴ شنبه ۱۵ آذر ۱۳۹۹
آخرین ورود:
۱۱:۴۲:۴۵ یکشنبه ۱۶ آذر ۱۳۹۹
گروه:
شناسه های بسته شده
پیام: 4
آفلاین
تصویر شماره ی 4

-ایشششش! باز اومد.

دراکو با قدمهای محکم به سمت جینی میومد.

-سلام ویزلی!
-سلام...باز چی میخوای؟
-هیچی!...منظور؟
-تو سرسرا می بینمت.

جینی با بی حوصلگی به سمت در ورودی روانه شد، که ناگهان دراکو نفس زنان به سمتش اومد.

-میدونی؟...ام راستش...میگم اخر هفته وقتت خالیه؟
-اخر هفته!...خودت چی فکر میکنی؟
-خب حتما خالیه.
-چی میخوای؟
-میگم که...گردش هاگزمید داریم، با من میای؟

جینی به اطراف نگاه کرد، زیاد جذاب نبود رون یا پرسی اونو تو این موقعیت پیدا کنن. حتی تصورش هم وحشتناک بود! یقه ردای دراکو رو گرفت و به پشت قفسه ای بردش.

-چیشده که دراکویی که ویزلی هارو اذیت میکنه هوس کرده با تنها دختر خانواده قرار بذاره؟
-امم...خب ببین، ما اسلیترینی ها اونقدر هم بد ذات نیستیم!
-جواب منو بده!
-خب...ببین ممکنه در اون لحظه از دست...از دست اون دوتا کله پوک عصبانی بوده باشم.

صدای قدم میومد.انگار کسی داشت به سمت قفسه میومد. نکنه پرسی باشه؟اگه رون باشه چی؟وای که اگه جرج و فرد باشن! باید زودتر راهی پیدا میکرد. نگاهی به دراکو کرد، چاره ای نداشت...

-باشه ولی یه شرطی...
-چه شر...

اما دراکو حتی فرصت کامل کردن جملش رو پیدا نکرد! پرسی با قیافه ای گرفته به سمت قفسه پیچید و با اون دو روبه رو شد!

-مالفوی؟

حالا وقت عملی کردن نقشه بود!

-کمک!پرسی مرلین رو شکر اومدی...میخواست جادوم کنه.

پرسی با عصبانیت نگاهی به دراکو انداخت و بعد داد کشید:
-گم شو!...اگه یه بار دیگه دور و بر جینی یا هر ویزلی دیگه ای بچرخی خودم کاری میکنم که اخراج شی!

دراکو با قیافه ای متعجب سرش رو پایین انداخت و به سمت در خروجی رفت؛ در راه به این فکر میکرد که حداقل تونسته به نتیجه ی دلخواهش برسه.

---
پاسخ:


سلام، به کارگاه داستان‌نویسی خوش اومدی.
داستان جالبی بود... نشانه‌های نگارشی‌ت تقریبا کامله. بلدی چطور دیالوگ رو از توصیف جدا کنی. داستان هم خلاق بود و چارچوب شخصیتا قشنگ بود...

تایید شد.

مرحله بعد: گروهبندی


ویرایش شده توسط تام جاگسن در تاریخ ۱۳۹۹/۹/۱۵ ۲۳:۲۱:۴۵


پاسخ به: کارگاه داستان نویسی
پیام زده شده در: ۱۹:۰۹:۰۱ پنجشنبه ۱۳ آذر ۱۳۹۹

گریفیندور

لیلی لونا پاتر


مخفی کردن اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۶:۴۰:۲۵ پنجشنبه ۱۳ آذر ۱۳۹۹
آخرین ورود:
امروز ۲:۳۸:۱۳
از بغل بابا
گروه:
کاربران عضو
گریفیندور
ایفای نقش
پیام: 11
آفلاین
شکل شماره ۵، کلاه گروهبندی

-لیلی پاتر!

مک گوناگال این رو گفت و کاغذ رو بست.

لیلی وقتی داشت به بالای سکو میرفت، به پشت سرش نگاه کرد و دید که برادر بزرگش، جیمز براش دست تکون میده.
جیمز توی گریفندور بود، همون گروهی که لیلی آرزو داشت بره.
همون جایی که بود،‌ وایساد و به فکر فرورفت.
-اگه نرم گریفندور چی؟... وای! همه فامیلم همونجان!

با این فکر استرسی که نداشت به سراغش اومد.
امّا با فکر این که ددی جونش بازم هرجوری که باشه دوسش داره، دوباره استرسش از بین رفت.

-عجله کن دیگه! یه عالمه آدم هم تو صف هستن!
-اها اها دارم میام.

بدون معطلی به سمت سندلی رفت و روش نشست.مک گوناگال کلا رو گذاشت روی سرش.تو همین لحظه یه صدایی اومد و لیلی خیلی ترسید!

-این طوری میخوای بری گریفندور!
-خیلی ببخشید اصلا حواسم نبود!
-میخوای بفرستمت پیش اون داداش اسلایترینیت؟
-نه اسلایترینی ها بدن!
-نه این طوری نگو! ما اسلایترینی های بزرگی داشتیم!

لیلی خودش میدونست، هرچی نباشه هری پاتر خودش اسم پسرش رو از رو اسم یه اسلایترینی گذاشته بود.

از حرفی که زده بود، پشیمون شد.کلاه گفت:
-پدر و مادرت هردو شون پتانسیل اسلایترینی شدن رو داشتن.مطمئنی که نمیخوای اسلایترینی بشی؟

لیلی فکر کرد و به نتیجه رسید که همچنان دلش می خواست به گریفندور بره.
و کلاه گفت:
-که اینطور پس....گریفندور!

لیلی با خوش حالی به سمت میز گریفندور دوید!



تورو خداا قبول کنید ۳ روز پست هارو خوندم تا بفهمم چطوری قبول شم!

---
پاسخ:


سلام، به کارگاه داستان‌نویسی خوش اومدی.
داستانت از لحاظ ساختار خوبه، محتوا هم... کمی خلاقیتش پایین بود. اما برای کارگاه کافیه.

تایید شد.

مرحله بعد: گروهبندی


ویرایش شده توسط تام جاگسن در تاریخ ۱۳۹۹/۹/۱۴ ۰:۲۹:۰۸

بابا!!!!!!!

من از این ها می خوام


تصویر کوچک شده


پاسخ به: کارگاه داستان نویسی
پیام زده شده در: ۲۲:۰۴:۲۲ چهارشنبه ۱۲ آذر ۱۳۹۹

ریونکلاو

لوسی ویزلی


مخفی کردن اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۸:۴۳:۲۳ چهارشنبه ۱۲ آذر ۱۳۹۹
آخرین ورود:
۱۴:۵۶:۱۴ دوشنبه ۲۴ آذر ۱۳۹۹
گروه:
کاربران عضو
ریونکلاو
ایفای نقش
پیام: 10
آفلاین
یک روز بارانی هنگامی که پستچی نامه های آن روزمان را آورد بلیت و نامه‌ی عجیبی میانشان بود.کاغذ آن نامه‌ به رنگ زرد بود،با جوهری سبز رنگ آدرس خانه‌مان و اسم من(رِی اچ‌ام) و خواهر دو قلویم(فاط اچ‌ام) پشتش نوشته شده بود. چیزی که بیشتر باعث تعجبمان شد عنوان(مدرسه علوم و فنون جادوگری هاگوارتز) و باقی نامه بود. بلیت هم مانند بلیت یک قطار بود.روی آن عدد سکو،زمان و تاریخ حرکت قطار مورد نظر نوشته شده بود.
فاط بار دیگر به آن نامه نگاهی انداخت و گفت:
-ری..ری ادامه نامه فهرست خرید وسایل مورد نیازمون رو نوشته.
نامه را از او گرفتم و نگاهی به فهرست وسایل مورد نیاز کردم،چیزی که توجه مرا به خود جلب کرد چوبدستی بود. یعنی قرار بود با آن چوبدستی مانند فیلم های تخیلی که میگفتند واقعیت ندارند،جادو کنیم؟!

بلاخره به هر زحمتی بود توانستیم وسایل مورد نیاز را تهیه کنیم.حالا ما در ایستگاه قطار به دنبال سکوی نه و سه چهارم میگشتیم. فاط گفت:
-ری همونطور که خاله مومو گفته بود سکوی نه و سه چهارم باید بین سکوی نه و ده باشه،اون گفت که ما باید از نرده های بین سکوی نه و ده رد بشیم و نباید ترس این رو داشته باشیم که مبادا به نرده برخورد کنیم چون این اتفاق نمیوفته!
خاله مومو همسایه ما بود. بعد از فوت شدن پدر مادرمان از من و فاط مراقبت میکرد. وقتی نامه و بلیت را به او نشان دادیم،خیلی خوشحال شد چون پسر های خودش هم یک زمانی جادو آموز بودند. او به طور کامل راهنماییمان کرد و تاکید کرد که هنگام عبور از نرده های بین دو سکو اصلا نگران برخورد با نرده ها نباشیم.
من و فاط از بین نرده ها گذشتیم و به سمت قطار مورد نظر رفتیم، وارد کوپه هایمان شدیم. شب قبل خیلی هیجان زده بودیم به همین خاطر تا صبح خوابمان نبرد،حالا آنقدر خسته بودیم که سریع خوابمان برد.

با صدای کسی از خواب بیدار شدیم.
-هی شما دوتا نمیخواین بیدار شین؟! تا ۱۵ دقیقه دیگه به هاگوارتز میرسیم!
دختری با موهای قهوه ای تیره که چتری هایش تا روی ابرو هایش بود سعی در بیدار کردن ما داشت.
از اون تشکر کردم و گفتم:
-خیلی ممنون که به موقع بیدارمون کردی خانمِ....ببخشید میشه اسمت رو بهمون بگی؟
-البته.من هرمیون گرنجر هستم،منم مثل شما جادوآموزم.اسم شما چیه؟
-من ری اچ‌ام هستم اینم خواهرم فاط هست از آشنایی باهات خوشحال شدیم هرمیون.
هرمیون با لبخند گرمی دوباره کم بودن وقت را یادآوری کرد و به کوپه خودش رفت. بعد از اینکه ردا هایمان را پوشیدیم هرمیون دوباره به کوپه مان آمد و گف که به مقصد رسیدیم.
از قطار پیاده شدیم و با راهنمایی های فردی به نام هاگرید به سمت مدرسه رفتیم.وارد سالن بزرگی شدیم.سالن خیلی ساده ولی شیک تزیین شده بود. هرمیون گفت:
-من شنیدم جشن امسال خیلی باشکوه تر از سال های قبل برگذار شده.
همان موقع خانمی شروع به صحبت کردن کرد.
-من،پروفسور مک گونگال ورود شما جادو آموزان سال اولی رو به مدرسه هاگوارتز خوش آمد میگم.خب قبل از هر چیز شما باید با گذاشتن این کلاه روی سرتون گروهبندی بشید،اسم هرکس رو که خوندم بیاد اینجا و کلاه رو روی سرش بذاره.
همه با شگفتی به کلاهی که به نظر قدیمی می آمد نگاه میکردیم.
همان موقع پروفسور مک گونگال اسم یک نفر را گفت:
-رون ویزلی
پسری با موهای قرمز کلاه را روی سرش گذاشت. کلاه آنقدر بزرگ بود که تا گردن رون پایین آمده بود ناگهان کلاه با صدای بلندی گفت
-گریفندور
پسر به سمت گروهش رفت.

یکی یکی همه‌ی بچه هارا صدا میزدند که نوبت به هرمیون رسید،هرمیون با ذوق و شوق کلاه را برسر گذاشت کلاه بعد از کمی درنگ گفت:
-گریفندور
هرمیون خوشحال از اینکه در گروه مورد علاقه اش افتاده برای ما دستی تکان داد و به سمت گروهش رفت.
-فاط اچ ام
فاط با نگرانی نگاهی به من انداخت، برای اینکه به او دلگرمی بدهم دستش را به گرمی فشردم، فاط لبخندی زد و به سمت کلاه رفت و آن را بر سر گذاشت،کلاه بعد از مکثی کوتاه گفت:
-هافلپاف
فاط هم خوشحال از اینکه در گروهی که به ان علاقه داشت افتاده است به من نگاه کرد و به سمت گروهش رفت. در افکارم غرق بودم که خانم مک گونگال گفت:
-ری اچ ام
من برعکس فاط هیچ نگرانی نداشتم زیرا مطمئن بودم که کلاه گروه ریونکلا را برایم انتخاب میکند. با قدم های بلند به سمت کلاه رفتم و آن را برسر گذاشتم. ناگهان یاد حرف های هرمیون درمورد گروه های هاگوارتز افتادم او میگفت که همه‌ی جادوگرانی که به راه بد کشیده شدند از گروه اسلایترین بودند. در دل خدا خدا میکردم که کلاه مرا برای گروه اسلایترین انتخاب نکند که ناگهان صدایی گفت:
-که اینطور،تو اسلایترین رو دوست نداری و میخوای به ریونکلا بری درسته همه اونایی که یه روزی منحرف شدن از این گروه بودن ولی اسلایترین جادوگران قوی و خوبی هم داشته. خب از اونجایی که از هوش سرشاری برخوردار هستی تو رو میبرم به گروهِِ..
و بعد با صدایی بلند گفت:
-ریونکلا
من هم مانند هرمیون و فاط با خوشحالی به سمت گروه ام رفتم و در کنار دختری که سفیدی پوستش مانند برف بود و موهای طلایی رنگی داشت ایستادم. بعد از اینکه همه گروهبندی شدند از ما پذیرایی گرمی شد و هر کداممان را به سمت خوابگاه مخصوص گروه مان راهنمایی کردند.
بعد از عوض کردن لباس هایم روی تخت دراز کشیدم و همانطور که به فردا، چیز ها و اتفاق های جدیدی که قرار بود در این مدرسه تجربه کنیم فکر میکردم به خواب عمیقی فرو رفتم.

----

پاسخ:

سلام، به کارگاه داستان نویسی خوش اومدی.

پست خوبی بود، ولی هنوز یکم جای کار داره.

نقل قول:
فاط گفت:
-ری همونطور که خاله مومو گفته بود سکوی نه و سه چهارم باید بین سکوی نه و ده باشه،اون گفت که ما باید از نرده های بین سکوی نه و ده رد بشیم و نباید ترس این رو داشته باشیم که مبادا به نرده برخورد کنیم چون این اتفاق نمیوفته!
خاله مومو همسایه ما بود.

شکل کلی دیالوگ نویسیت درسته، ولی دیالوگ رو باید از توصیفات بعدش با دوتا اینتر جدا کنی. به این شکل:

فاط گفت:
-ری همونطور که خاله مومو گفته بود سکوی نه و سه چهارم باید بین سکوی نه و ده باشه،اون گفت که ما باید از نرده های بین سکوی نه و ده رد بشیم و نباید ترس این رو داشته باشیم که مبادا به نرده برخورد کنیم چون این اتفاق نمیوفته!

خاله مومو همسایه ما بود.

نقل قول:
-رون ویزلی

وقتی دیالوگ/جمله تموم میشه و میخوای بری پاراگراف بعد، نقطه رو یادت نره آخرش بذاری.

یه چند جایی هم دیدم غلط تایپی یا املایی داشتی، قبل از ارسال پستت اگر یک دور دیگه از روش بخونی همه شون راحت و سریع رفع میشن.
ولی در کل خوب بود و...

تایید شد!

مرحله بعد: گروهبندی

پیوست:



jpg  32692_5200f8553adcf.jpg (27.61 KB)
44601_5fc7dde749931.jpg 300X353 px


ویرایش شده توسط فنریر گری‌بک در تاریخ ۱۳۹۹/۹/۱۳ ۱۳:۰۰:۰۶


پاسخ به: کارگاه داستان نویسی
پیام زده شده در: ۱۹:۵۶:۴۲ چهارشنبه ۱۲ آذر ۱۳۹۹

karman


مخفی کردن اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۴:۰۴:۲۸ چهارشنبه ۱۲ آذر ۱۳۹۹
آخرین ورود:
۱۹:۰۳:۰۱ جمعه ۱۹ دی ۱۳۹۹
گروه:
کاربران عضو
پیام: 3
آفلاین
تصویر شماره 6:
سرش را در دستانش فشرد.مدت ها بود که این رنج بزرگ را در دل خود محبوس کرده بود ولی دیگر هر فردی تا حدی می تواند تحمل کند دستانش را از روی سرش برداشت و روی روشویی گذاشت با فکر کردن به اتفاقاتی که افتاده بود اشک هایش ناگزیر سرازیر شدند.مقاومت نکرد و اجازه فرو ریختنش را داد
فلش بک:
دراکو:
-امروز همون روزیه که همیشه منتظرش بودم باید بهش بگم باید احساسم نسبت بهش رو بگم .
سرخوشانه به دنبال آستوریا میگشت مدت ها بود که به این فکر افتاده بود آستوریا برای او چه حکمی دارد؟یک دوست؟نه مطمئنا این نبود اگر او دوستش بود چرا همانجور که با او رفتار میکرد با پنسی رفتار نمیکرد؟چرا وقتی استوریا را میدید تپش قلبش بالا میرفت؟چرا وقتی استوریا به پسر دیگه ای توجه میکرد ته قلبش عصبانی بود؟این احساسات گیج کننده مدت ها فکرش را درگیر کرده بود.مطمئنا استوریا برایش حکم چیز دیگری را داشت اما چه؟.بعد مدت ها جواب این سوال را یافت احساساتش نسبت به استوریا تغییر کرده بود دیگر اورا دوست خود نمیبیند،اورا عشق خود میبیند روزها میگذشت و سعی میکرد این احساس را سرکوب کند چرا که دلیلی مبنا بر عشق دو طرفه نبود و این تبدیل به ترسی وهمناک برایش بود اگر استوریا اورا دوست نداشته باشد چه؟شاید اگر احساساتش را بیان میکرد استوریا اورا ترک میکرد و به این ترتیب ممکن بود استوریا را حتی در مقام دوست هم از دست بدهد.نمیخواست این گونه شود و از طرفی هم مشتاق بود تا حسش را بیان کند روزهای متمادی در دو راهی مانده بود تا اینکه بالاخره تصمیمش را گرفت دلش نمیخواست پرنسس قلبش متعلق به کس دیگر باشد قطعا اکر احساساتش را بیان نمیکرد در اینده برایش تبدیل به حسرتی سوزاننده می شد شاید اون موقع به قدری دیر شده باشد که دیگر این حرف های فایده ای نداشته باشد.
از پیچ بعدی گذشت ولی هنوز اثری از استوریا ندیده بود.شاید در حیاط مشغول قدم زنی بود از زمانی که یادش می امد استوریا عاشق قدم زدن کنار دریاچه بود.راهش را کج کرد و به طرف در اصلی به راه افتاد در ذهنش حرف هایی را که میخواست به استوریا بگوید مرور کرد تا فراموش نکند بی انکه حواسش باشد متوجه شد که از در اصلی گذشته است حواسش را متمرکز کرد و با چشمانش دنبال پرنسس قلبش گشت و با صحنه ای که دید خشکش زد.چرا استوریا کنار بلیز زابینیه؟چرا دست در دست هم دارن قدم میزنن؟یعنی استوریا حسی بهش داره؟چشمانش تار شد و پرده ای از اشک جلوی دیدش را گرفت،باورش نمیشد.حتی در تصورش هم گنجانده نمی شد که استوریا به او خیانت کند و با فردی دیگر باشد.اشک هایش شروع به ریختن کردن در دلش بارها به خودش لعنت فرستاد که چرا انقدر خوش بین بود و مطمئن بود که استوریا نیز اورا دوست دارد.چرا داشت به استوریا لقب خیانت کار را میداد؟اونکه گناهی نداشت حق انتخاب داشت که با هرکسی که دوست دارد باشد اون حتی نمیدانست که کسی که همیشه در کنارش ایستاده عاشق و مجنونش شده.بیشترر از این اجازه خورد شدن غرورش را نداد و به سرعت به طرف خوابگاهش به راه افتاد نه نباید به اونجا میرفت اون موقع هم خوابگاهی هایش اورا سوال پیچ میکردند راهش را کج کرد و به سمت دستشویی دخترانه متروک رفت سرش را پایین گرفته بود تا کسی اشک هایش را نبیند نبیند تک پسر مغرور خاندان مالفوی الان برای یک دختر این گونه اشک میریزدبعد از چند دقیقه که برایش به اندازه چند سال گدشت به درگاه دستشویی رسید با سرعت وارد شد و به سمت روشویی رفت چند بار ابی به صورتش زد و نفس عمیق کشید نمی توانست تصور کند که استوریا اون فرد را دوست دارد یعنی واقعا او عاشق بلیز زابینی شده باشد مگر او چه کم از اون داشت؟اجازه دوباره فرو ریختن اشک هایش را نداد حالا که دیگر حقیقت را میدانست باید استوریا رو فراموش میکرد اما چطورش را نمیدانست
پایان فلش بک(بازگشت به زمان حال)
با صدای میرتل به خودش امد امد.چطور فراموش کرده بود؟پاتوق همیشگی میرتل انجا بود.
میرتل گفت:
-چرا داری گریه میکنی؟کمکی از دستم بر میاد؟میتونی بهم اعتماد کنی من راز دار خوبی هستم.
دراکو در جواب گفت:
-هیچ کمکی از دستت بر نمیاد.از دست هیچکس بر نمیاد به جز اون.تنها کمکی که از دستت بر میاد اینه که تنهام بزاری.برو
میرتل غمگین ولی با سماجت گفت:
-من مطمئنم که میتونم کمکت کنم فقط جریان رو تعریف کن
دراکو در جوابش گفت:
-واقعا میخوای بهم کمک کنی؟پس برو تنها کاریه که میتونی بکنی من واقعا به تنهایی نیاز دارم کاری از دستت بر نمیاد
میرتل با سماجت بیشتر گفت:
-من میتونم کافیه بهم بگی مطمئن باش میتونم کمکت کنم
دراکو که از سماجت میرتل عصبانی شده بود گفت:
-داشن اموزا درست میگن تو فقط یک دختر زشت کک و مکی هستی که عقده حرف زدن با ادمای معروف رو داری و جز فوضولی کاری بلد نیستی
میرتلی خیلی برخورد این نوع برخورد با اون واقعا بد بود ولی انتظار بیشتر هم از یک مالفوی نداشت برای همین با قهر اونجارو ترک کرد
دراکو سرش را بلند کرد و دستشویی را از نظر گذراند،میرتل رفته بود.دوباره در تنهایی خود غرق شد و خاطرات رنج اور خود را مرور کرد با یاداوری هر خاطر ه قلبش از درد فشرده میشد و قطره اشکی از چشمانش میچکید بعد از اون روز نحس تمام سعیش را کرد تا استوریا را فراموش کند ولی نمیشد وقتی تمام مدت جلو چشمانش بود فراموش کردنش سخت بود اگر خودش را از دید استوریا پنهان میکرد مشکوک بود تمام سعیش را کرده بود تا رفتارش عادی باشد و استوریا به چیزی شک نکند دلش نمیخواست پرنسس همیشگی قلبش در دوراهی قرار بگیرد و بین خوشحال خودش و خوشحالی او یکی را انتخاب کند و تا اخر عمرش در عذاب وجدان بماند.توی یک دوراهی سخت دیگر مانده بود دیگر اشکی نمادنده بود که نریخته باشد کارش شده بود روز و شب اشک ریختن به خاطر تقدیر نحسش و از دست دادن عشقش
با احساس گرمی دستی روی شانه اش به خودش امد روی برگرداند و با چهره غمگین استوریا مواجه شد.
استوریا گفت:
-دراکو از دستم ناراحتی؟
دراکو تعجب کرد یعنی اون میدونست؟از همه چی خبر داشت؟
استوریا ادامه داد:
فکر میکنم من و بلیز زابینی رو کنار دریاچه دیدی درسته؟
اگر حرف میزد بغضش دوباره میشکست نمیخواست جلوی استوریا اشک بریزد و اورا ناراحت تر از الان کند پس به تگان داد سر اکتفا کرد
استوریا با چهره ای غمگین تر ادامه حرفش را گرفت:
-تو اشتباه برداشت کردی نمیدونم چرا ناراحتی ولی فکر میکنم به خاطر دیدن من و بیلیزه من اصلا از اون خوشم نمیاد اون اومده بود تا باهام حبت کنه اولش فکر کردم یک صحبت معمولیه ولی بعدش فهمیدم میخواد بهم ابراز علاقه کنه ولی من کس دیگه ای رو دوست دارم و همینم بهش گفتم و قاطعانه جواب نه دادم
دراکو با انکه خوشحال بود که استوریا بلیز رو رد کرده ولی دوباره غمگین شد.استوریا اشاره کرده بود که کس دیگه ای رو دوست داره.پس به حال اون چه فرقی داره؟لبخن کم جونی به استوریا زد و خواست برود که استوریا دستش را کشید،رویش را برگرداند استوریا سرش پایین بود دوباره لب به سخن گشود و گفت:
-من..من راستش...من تورو دوست دارم...میدونم ممکنه منو دوست نداشته باشی ولی نمیتونستم بهت نگم...
دراکو در بهت ماند فکر کرد خیالات برش داشته استوریا گفت اورا دوست دارد؟نه حتما اشتباه شنیده بود روبه استوریا گفت:
-چی گفتی؟گفتی...منو دوست داری؟
ناخواسته قلب استوریا به درد امد.چطور ممکن بود که نواده خانواده مالفوی مغرور عاشق دختری مثل او بشه؟وقتی این همه دختر که از او بهترن دور و برشه چطور ممکنه که دراکو عاشق اون بشه؟نا خواسته اشک های مروارید مانندش فرو ریخت با صدایی لرزان و سر پایین گفت:
-میدونم....شاید به نظر خیلی مسخره بیاد...ولی...خوب...من دوست دارم...ممکنه تو اصلا منو دوست...بغضش شکست و با هق هق ادامه داد:اصلا منو دوست نداشته باشی...
دراکو اجازه حرف بیشتر از جانب استوریا را نداد سرش را با انگشتانش اروم بالا اورد و به چشمای اشکی استوریا نگاه کرد و گفت:
-کی گفته من دوست ندارم؟من دیوانه وار عاشقتم نبینم گریه کنی که قلبم به درد میاد برای خوشحال کردنت حاضرم دنیارو به اب و اتیش بکشم
-منم خیلی دوست دارم وقتی بهم لبخن میزدی ته دلم قنج میرفت وقتی میدیدم به پسرای دیگه هم توجه میکنی دلم میخواست تیکه تیکه اش کنم وقتی پسرای دیگه رو میدیدم که بهت چشم داشتن دلم میخواست تو یک اتاق نگهت دارم تا فقط من لبخندت رو ببینم ولی... و مکث کرد سپس ادامه داد:
وقتی تورو کنار زابینی دیدم قلبم دو تیکه شد فکر کردم تو اونو دوست داری و با فکر اینکه تو دیگه مال من نیس بغضم شکست دیگه هیچی بعد از اون روز برام مهم نبود و کارم شده بود گریه کردن و اشک ریختن به خاطر سیاهی بخت خودم ولی امروز که اینارو بهم گفتی تازه فهمیدم چقدر اشتباه کردم باید از خودت ماجرارو میپرسیدم و سکوت کرد
استوریا نگاهش رو به چشمان دراکو دوخت نیازی به حرف زدن نبود از تو چشمان هم همه چیز خوانده می شد.با احساس نوازش دستم نگاهم به پایین متمایل شد نوک انگشتای دراکو با دستم تماس پیدا کرده بودم کم کم دستش را در دستم قفل کرد و اروم سرش را بالا اورد و با لبخند نگاهم کرد،در اون لحظه دلم میخواست فقط من و دراکو باشیم و زمانی که حرکت نمیکنه.میدونستم که به همون چیزی فکر میکنه که من فکر میکنم:
-اینکه خوشبختی در انتظارمونه....
پایان

----

پاسخ:

سلام، به کارگاه داستان نویسی خوش اومدی.

پستت خوب بود. ولی یک مقدار جای کار داره.

نقل قول:
فلش بک:

کلمه فلش بک حالت تیتر داره. بنابراین باید از بقیه متن های قبل و بعدش جدا باشه. و صد البته باید درشت نمایی بشه، یعنی به این شکل:
مقاومت نکرد و اجازه فرو ریختنش را داد

فلش بک:

دراکو:


نقل قول:
دراکو:
-امروز همون روزیه که همیشه منتظرش بودم باید بهش بگم باید احساسم نسبت بهش رو بگم .
سرخوشانه به دنبال آستوریا میگشت مدت ها بود که به این فکر افتاده بود آستوریا برای او چه حکمی دارد؟

شکل درست دیالوگ رو خوب نوشتی... منتها یه چیزی رو رعایت نکردی، دیالوگ وقتی تموم شد و خواستی بعدش توصیفات بنویسی باید دوتا اینتر بزنی. یعنی به این شکل:
دراکو:
-امروز همون روزیه که همیشه منتظرش بودم باید بهش بگم باید احساسم نسبت بهش رو بگم .

سرخوشانه به دنبال آستوریا میگشت مدت ها بود که به این فکر افتاده بود آستوریا برای او چه حکمی دارد؟



نقل قول:
پایان فلش بک(بازگشت به زمان حال)

پایان فلش بک هم دقیقا همون حکمی رو داره که برای خود فلش بک گفتم.

یه چیزی هم رعایت نکردی، آخر خیلی از جملاتت نقطه رو نذاشتی. حتما بذار از این به بعد...
در کل همینا دیگه.

تایید شد.

مرحله بعد: گروهبندی


ویرایش شده توسط فنریر گری‌بک در تاریخ ۱۳۹۹/۹/۱۳ ۱۲:۴۹:۱۷

𝓴𝓪𝓻𝓶𝓪𝓷


پاسخ به: کارگاه داستان نویسی
پیام زده شده در: ۱۹:۳۳:۵۵ دوشنبه ۱۰ آذر ۱۳۹۹

گریفیندور

اریکا جی


مخفی کردن اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۳:۱۲ جمعه ۲۵ مهر ۱۳۹۹
آخرین ورود:
امروز ۸:۴۸:۱۴
گروه:
کاربران عضو
گریفیندور
ایفای نقش
پیام: 12
آفلاین
بعد از اشنا شدن با ماریا و مارتا(خواهران دو قلو)وسارگل و عایشه در کوپه قطار و کلی حرف زدن درباره فضا مدرسه و کلاس ها و دبیر ها به مدرسه رسیدیم داخل اون مدرسه دانش اموزان از نقاط مختلف جهان اومده بودن و من هم از یک کشور مسلمان اومده بودم البته کس های دیگری هم اومده بودن به مدرسه نزدیکتر شدیم در اون لحظه حس کردم تمام تنم یخ زده اما سعی کردم خونسردی خودم رو حفظ کنم و همراه با دوستام به کمک راهنمایی های هاگرید وارد مدرسه شدیم مدیر مدرسه جادوگر سرشناس و بزرگ البوس دامبلدور بود.
-ماریا:چقدر بزرگه
-مارتا:من شنیدم برای امسال نسبت به سال های دیگه جشن باشکوه تری گرفتن
بعداز اون همه ماجرا که تمام دنیا رو متحول کرده بود یک سال میگذشت اونا به مناسب همین جشن امسال رو باشکوه تر برگزار کردن و بورسیه تحصیلی هم گذاشتن ، من هم شامل این بورسیه میشدم و از اینکه بخوام اینو به دوستام بگم خیلی خجالت میکشیدم بعد از گذشتن از چند تا راهرو به تالار بزرگ طلایی رنگ و باشکوهی رسیدیم که به مناسبت یاد بود تمام در گذشتگان و به خصوص پروفسور اسنیپ با رنگ مشکی تزیین شده که در بین اون رنگ های هر تیم خودنمایی میکرد هاگیرد و خانمی به نام هلما تمام تلاش خودشون رو کردن تا بچه ها رو در یک صف قرار بدن بعد از اینکه صف ها مرتب شد کلاه گروه بندی زد زیر اواز و شعر خوند اما کمی بعد مدیر مدرسه پروفسور دامبلدور یک سخنرانی انجام داد من که اونقدر محو تماشا شکوه تالار و دانش اموزان سال بالاتر شده بود که اصلا متوجه پایان سخنرانی نشدم و بعد با گفتن اسم ماریا که ۳تاجلوتر از من بود و خیس عرق شده بود به خودم اومدم اما چیزی که از همه عجیب تر بود و موجب ترس،تعجب و شادی من شده بود وجود هری پاتر جادوگر بزرگ در بین میز اساتید بود اما فعلا این مهم نبود باید حدس میزدم من و هر کدوم از دوستانم تو کدوم گروه می افتیم؟
-شکیلا جایمز ...شکیلا جایمز
رشته افکارم پاره شد و از ترس سر جایم میخکوب شده بودم این اسم من بود که داشت توسط مدیر مدرسه خونده میشد،متوجه نگاه های مدیر و اساتید و دانش اموزان شدم و سریع از پله ها بالا رفتم و خانم مک گونگال کلاه رو روی سر من گذاشت همه جا تاریک شد از ترس داشتم به خودم میلرزیدم زمانی که کوچکتر بودم فقط میگفتم گریفندور اما بزرگتر که شدم فهمیدم این که تو کدوم گروه باشی مهم نیست این که خودت چی باشی مهمه؟!
تو این فکر بودم که صدایی شنیدم
- حاضری برای رسیدن به رویاهات هر کاری بکنی؟
_ ترسیدم ولی گفتم:هر کاری که درست باشه رو انجام میدیم حتی اگه به رویام نرسم
-جون خودت رو برای عزیزترینت به خطر میندازی؟
_با اینکه دیگه اون صدا ترسی نداش اما من ترسیدم چون از وقتی که کوچیک بودم و جنگ ها رو دیده بودم چیز های کوچکی هم منو میترسوند اما به مادرم فکر کردم و برای مدتی حس شادی بخشی وجود منو فراگرفت و باقطعیت گفتم :بله
-گرفیندور
و بعد کلاه رو خانم مک گونگال از سرم برداشت داخل قلبم یه هیجان عجیبی حس میکردم و خیالم راحت شده بود که این بار سنگین از روی دوشم برداشته شده بود گریفندوری ها ابراز شادی زیادی کردن و من خیلی خوشحال شدم به سمت دوستانم رفتم اونا هم با من شادی کردن،اما مدتی طول نکشید که از بین رفت
مارتا یک فشفشه بود و فقط برای دیدن مراسم همراه خواهرش رفته بود ماریا از این موضوع خیلی ناراحت بود اما من دلداریش دادم و گفتم که من همه جا مثل خواهرت همراهت هستم این مقداری از غم ماریا رو کم کرد اما بازم کافی نبود و بحث رو عوض کردم و گفتم
_سارگل تو کدوم گروه رفتی؟
-تو گروه رینکلا حقیقتش خودم خیلی دوست داشتم
_به رنگ چشمت میاد سارگل جون امیدوارم موفق بشی
-ممنونم
_تو چی عایشه؟
-من...من تو گروه اسلایترین افتادم
_از تعجب تمام ذهنم به خودش پیچید اما خودم رو جمع و جور کردم و گفتم!امیدوارم موفق بشی
بعد چرخیدم و یه نگاه به ماریا کردم که یه گوشه ساکت وایستاده بود و بعد به مارتا نگاه کردم که نگران حال ماریا بود و اونم به من نگاه کردم برای اینکه ماریا رو از اون حال در بیارم گفتم اتاق ما به نظرت کجا باشه؟ ماریا بدون هیچ حرفی سرش رو به نشانه نمیدونم تکون داد
_گفتم: مهم نیست بیا بریم پیش بقیه اعضا گروه
-نه نمیام میخوام همین چند دقه اخر رو پیش خواهرم باشم تو میتونی بری!
مارتا با حالت عصبانی گفت:
-شکیلا جان تو میتونی بری ماریا هم تا چند دقه میاد
_باشه
بعد از خداحافظی سارگل و عایشه به گروه های خودشون ملحق شدن و منم بابقیه دخترا گروه گریفندور اشنا شدم
و ادامه دارد...تصویر شماره ۵

------
پاسخ:

سلام، به کارگاه داستان نویسی خوش اومدی.

خوب بود هر چند خیلی جای کار داره.

نقل قول:
-شکیلا جان تو میتونی بری ماریا هم تا چند دقه میاد

اولین نکته اینه که هیچ جمله ای نباید بدون علامت تموم بشه. در پایان همه جملات باید نقطه، علامت تعجب یا علامت سوال با توجه به لحنشون وجود داشته باشه.

نقل قول:
_گفتم: مهم نیست بیا بریم پیش بقیه اعضا گروه

شیوه صحیح نوشتن یک دیالوگ به این شکل هست:

گفتم:
-مهم نیست بیا بریم پیش بقیه اعضا گروه.


همونطور که میبینی علامت (-) بعد از علامت نقل قول (:) میاد نه قبلش.

نقل قول:
اما فعلا این مهم نبود باید حدس میزدم من و هر کدوم از دوستانم تو کدوم گروه می افتیم؟
-شکیلا جایمز ...شکیلا جایمز
رشته افکارم پاره شد و از ترس سر جایم میخکوب شده بودم

برای اینکه نوشته هامون از حالت فشردگی در بیاد و منظم بشه و همچین گوینده برخی از دیالوگ هارو بتونیم مشخص کنیم به ایجاد یه سری فواصل از طریق اینتر نیاز داریم. مثلا مثال بالا بهتر بود به این شکل نوشته بشه:

اما فعلا این مهم نبود، باید حدس میزدم من و هر کدوم از دوستانم تو کدوم گروه می افتیم؟

-شکیلا جایمز ...شکیلا جایمز.

رشته افکارم پاره شد و از ترس سر جایم میخکوب شده بودم.


همونطور که میبینی بین دیالوگ با توضیح بالاش دوتا اینتر زدم. چون گوینده این دیالوگ دامبلدور هست و توضیحات متعلق به افکار شکیلا جایمز. بنابراین این فاصله باید ایجاد میشد تا مشخص بشه گوینده این دیالوگ شکیلا نیست.

همیشه بعد از دیالوگ و قبل از شروع توضیحات جدیدمون هم دوتا اینتر می زنیم تا با جداسازی دیالوگ ها و توضیحات نوشته مون منظم تر بشه.

یکمی هم زمان بندی افعالت اشکال داره ولی میدونم که میتونی توی بخش ایفای نقش بهتر این نکات رو یاد بگیری و تمرین کنی. پس...


تایید شد!

مرحله بعد: گروهبندی


ویرایش شده توسط مروپ گانت در تاریخ ۱۳۹۹/۹/۱۰ ۲۰:۱۳:۵۴
ویرایش شده توسط مروپ گانت در تاریخ ۱۳۹۹/۹/۱۰ ۲۰:۱۶:۰۵
ویرایش شده توسط مروپ گانت در تاریخ ۱۳۹۹/۹/۱۰ ۲۰:۱۸:۰۴


پاسخ به: کارگاه داستان نویسی
پیام زده شده در: ۱۴:۴۰ یکشنبه ۹ آذر ۱۳۹۹

هافلپاف

هپزیبا اسمیت


مخفی کردن اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۲۲:۳۰ شنبه ۸ آذر ۱۳۹۹
آخرین ورود:
۱۰:۱۲:۰۳ یکشنبه ۲۳ آذر ۱۳۹۹
گروه:
کاربران عضو
هافلپاف
ایفای نقش
پیام: 5
آفلاین
تصویر شماره 11
چشماش روی نوشته های کتاب گیاه شناسی بود اما فقط نوشته هارو میدید و فکرش یجای دیگه بود.حرفی که امروز پروفسور اسنیپ بهش گفته بود خیلی ذهنشو درگیر کرده بود.
تا وقتی که صدای خش خش نشنید متوجه حضور دابی توی اتاقش نشد.با تعجب برگشت و به دابی نگاه کرد.
<اوه دابی از کی تاحالا اینجایی؟!>
دابی سرشو انداخت پایین و با ناراحتی گفت+دابی خیلی وقته که اینجا نشسته اما هری پاتر توجهی نکرد.+
<ببخشید خیلی فکرم مشغول بود.خب نگفتی چی باعث شده که دابی بیاد اینجا؟!>
+اوه!دابی فراموش کرد که بگه.دابی ی چیزی برای هری پاتر داره ولی باید از خونه بریم بیرون+
<واقعا؟!اون چیز چیه؟!>
+باید بریم.دابی مطمینه هری پاتر با دیدنش خوشحال میشه!+
<خیلی خب باید از پنجره بریم.بیا!>
هری با لباساش ی طناب درست کرد و اونو از پنجره بیرون انداخت و به دابی گفت بیا!ازش برو پایین.
+دابی میتونی خیلی راحت بره پایین.اما دابی نگران هری پاتره!+
هری کمی فکر کردو سر طناب لباسیو به میله تخت بست.
<پس پایین میبینمت.>
و بعد از این جمله لبه پنجره نشست؛طناب رو گرفت و به کمک دیوار پایین رفت.
وقتی رسید پایین دابی کنارش ایستاده و منتظرش بود.
+باید بریم توی جنگل.اون طرف+ و با دستش جنوب غرب رو نشون داد که ی جنگل ماکاین بود.بعد از اون هری و دابی به طرف جنگل حرکت کردند.
مدتی بود که به جایی که دابی گفته بود رسیده بودند.اما انگار دابی نمیخواست چیزی بگه!
<دابی برای چی منو آوردی اینجا؟!>
بعد از حدودا پنج دقیقه دابی بالاخره رضایت داد و زبون باز کرد.
+هری بیا اینجا!+
هری به سمت دابی حرکت کرد و کنارش ایستاد.
توجه هری به حلقه نقره ای رنگ نسبتا کوچیکی که توی دست دابی بود جلب شد.
<این چیه؟>
دابی حلقرو آورد بالا و بینه خودشون گرفت.
+هری باید توی حلقرو نگاه کنه!+
هری با چشمایی چهارتا شده نگاهی بین دابی و حلقه رد و بدل کرد و بعد چشمشو روی حلقه و گذاشت و توی حلقرو نگاه کرد.
باورش نمیشد!این چیزی نبود که انتظارشو داشته باشه و اصلا فکرشو نمیکرد این صحنرو ببینه!لبخند محوی روی لباش جا خوش کرد.
پدر و مادرش در حالی که داشتند کنار ی رود خونه قدم میزدند,عاشقانه بهم نگاه میکردند,می خندیدند و خوشحال بودن.یجای خیلی قشنگی بود.نه!خیلی بیشتر از قشنگ.یجای وصف نشدنی!یجایی مثل..............بهشت!
و حالا قطره های اشک بود که لبخند هریو شسته و برده بودن.دیدن این صحنه هم براش لذت بخش بود و هم نبود!
لذت بخش بود چون میدید پدرو مادرش جاشون خوبه و راحتن.
و لذت بخش نبود چون؛هری پیش اونا نبود.هری پیش اونا نبود تا بتونن سه تایی باهم خوش باشن و بخندن.و حالا هری فکر میکرد همه اعضای خانواده خوشحالن,جز اون!
+مرگ بر تو دابی؛مرگ.دابی نمیخواست هریو ناراحت کنه.دابی نمیخواست هری گریه کنه.دابی باید بمیره که اشک هریو در آورده!+
<دابی بسه!اصلا هم اینطور نیست من فقط ناراحتم که چرا من پیش اونا نیستم!همین.>
+هری از دست دابی ناراحت نیست؟+
<نه!چرا باید ناراحت باشم اتفاقا خیلی هم ازت ممنونم.صحنه خیلی قشنگیرو بهم نشون دادی.حداقل خوشحالم که اونا جاشون خوبه!>
دابی خندید و و از پای هری آویزون شد و بعد دوتایی به طرف خونه حرکت کردن.


----
پاسخ:

سلام. به کارگاه داستان نویسی خوش اومدین.

بهتر شد اما هنوزم جای کار داره.

از نظر ظاهری نوشته تون کمی فشرده هست. این فشرده بودن نوشته باعث میشه خواننده نتونه در نگاه اول جذب خوندش بشه. برای کمتر کردن این فشردگی بهتره بعد دیالوگ و قبل شروع توضیح های جدیدتون دوتا اینتر بزنین.
نقل قول:
هری با لباساش ی طناب درست کرد و اونو از پنجره بیرون انداخت و به دابی گفت بیا!ازش برو پایین.
+دابی میتونی خیلی راحت بره پایین.اما دابی نگران هری پاتره!+

هری کمی فکر کردو سر طناب لباسیو به میله تخت بست.
<پس پایین میبینمت.>


ضمن اینکه بهتره دیالوگ هاتون رو بجای استفاده از علائم مختلفی که باعث گیج شدن مخاطب میشه با این علامت (-) به شکل زیر بنویسین:
نقل قول:
هری با لباساش یه طناب درست کرد و اونو از پنجره بیرون انداخت و به دابی گفت:
-بیا!ازش برو پایین.
-دابی میتونه خیلی راحت بره پایین. اما دابی نگران هری پاتره!

هری کمی فکر کرد و سر طناب لباسیو به میله تخت بست.
-پس پایین میبینمت.


فکر می کنم توی ایفای نقش میتونید بهتر این نکات رو تمرین کنید. پس...

تایید شد!

مرحله بعد: گروهبندی


ویرایش شده توسط مروپ گانت در تاریخ ۱۳۹۹/۹/۹ ۱۵:۳۰:۰۵
ویرایش شده توسط مروپ گانت در تاریخ ۱۳۹۹/۹/۹ ۱۵:۳۲:۰۱


پاسخ به: کارگاه داستان نویسی
پیام زده شده در: ۲۲:۴۹ شنبه ۸ آذر ۱۳۹۹

هافلپاف

هپزیبا اسمیت


مخفی کردن اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۲۲:۳۰ شنبه ۸ آذر ۱۳۹۹
آخرین ورود:
۱۰:۱۲:۰۳ یکشنبه ۲۳ آذر ۱۳۹۹
گروه:
کاربران عضو
هافلپاف
ایفای نقش
پیام: 5
آفلاین
تصویر شماره ۱۱:
صدای تق تق چوب عصبیش کرده بود.با عصبانیت چشماشو باز کرد و توی جاش نشست که یهو چشمش به دابی افتاد
«دابی!اینجا چیکار میکنی؟!برای چی اومدی اینجا؟!!!»
+اوه دابی اومده به هری. ی خبر بده
«اول دست از کوبیدن روی اون میز لعنتی بردار.....حالا خبرتو بگو.چیشده؟!»
+دابی از دست لوسیوس فرار کرده.دابی از دست اربابش فرار کرده.دابی اشتباه کرده.دابی میترسه برگرده!دابی نمیدونه چیکار کنه
«چی؟!!از دست لوسیوس فرار کردی؟!نمیدونم بهت چی بگم دابی.میتونی پیش من بمونی یا برت میگردونم پیش لوسیوس و ازش میخوام کاری باهات نداشته باشه»
+دابی بمونه پیش هری پاتر؟!دابی برگرده پیش لوسیوس؟!دابی نمیدونه چی بگه!
«یک دیقه وقت داری فکر کنی....خب یدیقت تموم شد»
+
«دابییی؟!!!کجایی !!!؟نشنیدی گفتم یدیقت تموم شده؟!
+دابی میخواد پیش هری پاتر بزرگ بمونه!دابی هری پاترو دوست داره.دابی میخواد پیش هری پاتر بمونه،دابی میخواد پیش هری پاتر بمونه،دابی میخواد پیش هری پاتر بمونه،دابی میخ...
«خببب بسههه .خوبه تصمیم خوبی گرفتی ولی احتمالا باید منتظر اثرات خشم لوسیوس باشیم⁦;-)⁩»
+دابی میترسه!
«تا من پیشتم نترس!⁦⁩»
ببخشید نمیدونستم چجور باید لینک بزارم


---
پاسخ:


سلام، به کارگاه داستان نویسی خوش اومدی.
همونطور که با خوندن ویرایش‌های پست‌های قبل می‌تونی متوجه بشی، هدف از کارگاه داستان نویسی سنجش خلاقیت و آشنایی شما با ابتداییاتِ نوشتنه.
داستانی که نوشتی داستان قشنگیه، شخصیت‌ها تقریبا چارچوبشون رعایت شده، اما اونقدر خلاق و جدید نیست که بتونه جذبم کنه و تاییدش کنم.
در نتیجه ازت می‌خوام یک‌بار دیگه تلاش کنی، این‌بار با عجله کمتر و با حوصله‌تر بنویسی و سعی کنی بیشتر خلاقیت به‌خرج بدی. و نکته‌ی مهم دیگه هم این‌که هیچ‌وقت بدون علامت نگارشی نذار جمله رو. آخر هر جمله باید علامت تعجب، سوال یا نقطه بسته به نوعِ جمله‌ت باشه.
موفق باشی. فعلا...


تایید نشد.


ویرایش شده توسط Fateme_sh_194 در تاریخ ۱۳۹۹/۹/۸ ۲۲:۵۳:۳۸
ویرایش شده توسط تام جاگسن در تاریخ ۱۳۹۹/۹/۹ ۱:۳۹:۲۵
ویرایش شده توسط تام جاگسن در تاریخ ۱۳۹۹/۹/۹ ۱:۴۰:۰۲


پاسخ به: کارگاه داستان نویسی
پیام زده شده در: ۲۳:۱۲ دوشنبه ۳ آذر ۱۳۹۹

mohammadali.sa


مخفی کردن اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۲:۱۰ پنجشنبه ۲۷ شهریور ۱۳۹۹
آخرین ورود:
۲۳:۵۰ دوشنبه ۳ آذر ۱۳۹۹
گروه:
کاربران عضو
پیام: 2
آفلاین
تصویر شماره ۷ هری و اسنیپ:

--------------------

- هری! چند بار باید بهت بگم؟ پدر و پسر هر دو گستاخید!
- من باید چندبار بهت بگم؟ پدرم مرد شریفی بود!
- اون هم مثل تو گستاخ بود!
- نه نبود!
- اگر تو هم مثل اون گستاخ نبودی اون روز تو کلبه بهم حمله نمی کردی!
- عه؟ چرا خودت رو نمی گی؟ تو فقط به خاطر مادرمه که اینطور می گی!
- سکتوم سمپرا!
- ریلاشیو!
-هری! ای پسره احمق! تو چیکار گردی؟
- حقت بود! هیچ کس حق نداره از پدرم اینطور حرف بزنه!
هری راه خود را کشید و رفت. اسنیپ از درد به خود پیچید؛ او که خون زیادی ازش رفته بود، از حال رفت.

---
پاسخ:

سلام! به کارگاه داستان نویسی جادوگران خوش اومدی.
اولین نکته‌ای که توی داستانت به چشم می‌خوره، سریع بودن وقایع هستش. احساس می‌کنم با وقت بیشتری گذاشتن می‌تونی خیلی داستان بهتری رو ارائه بدی. و نکته‌ی حائز اهمیت توی این مرحله سنجش خلاقیت شماست. این‌که چقدر می‌تونید بدون شکست چارچوب شخصیت‌های دنیای جادوگری، اتفاقات جالب و جدید پدید بیارید.

در نتیجه ازت می‌خوام یک‌بار دیگه تلاش کنی. این بار از روی اتفاقات سریع نگذری و به جزئیات توجه بیشتری بدی و با یه داستان خلاقانه‌تر پیشمون برگردی. فعلا...


تایید نشد.


ویرایش شده توسط تام جاگسن در تاریخ ۱۳۹۹/۹/۳ ۲۳:۲۰:۳۴







شما می ‌توانید مطالب را بخوانید
شما نمی توانید عنوان جدید باز کنید
شما نمی توانید به عنوان‌ها پاسخ دهید
شما نمی توانید پیام‌های خودتان را ویرایش کنید
شما نمی توانید پیام‌های خودتان را حذف کنید
شما نمی توانید نظر سنجی اضافه کنید
شما نمی توانید در نظر سنجی ها شرکت کنید
شما نمی توانید فایل‌ها را به پیام خود پیوست کنید
شما نمی توانید پیام بدون نیاز به تایید بزنید
شما نمی توانید از نوع تاپیک استفاده کنید.
شما نمی توانید از HTML در نوشته های خود استفاده کنید
شما نمی توانید امضای خود را فعال/غیر فعال کنید
شما نمی توانید صفحه pdf بسازید.
شما نمی توانید پرینت بگیرید.

[جستجوی پیشرفته]


هرگونه نسخه برداری از محتوای این سایت تنها با ذکر نام «جادوگران» مجاز است. ۱۳۹۹-۱۳۸۲
جادوگران اولین وبسایت فارسی زبان هواداران داستان های شگفت انگیز هری پاتر است. به عنوان نخستین خاستگاه ایرانی ایفای نقش مبتنی بر نمایشنامه نویسی با محوریت یک اثر داستانی در فضای مجازی، پرورش و به ارمغان آوردن آمیزه ای از هنر و ادبیات برجسته ترین دستاورد ما می باشد.