هری پاتر نخستین مرجع فارسی زبان داستان های شگفت انگیز هری پاتر

هری پاتر نسخه موبایل


در حال دیدن این عنوان:   1 کاربر مهمان





پاسخ به: برد شطرنج جادویی
پیام زده شده در: ۲۰:۳۷:۱۵ جمعه ۱۴ آذر ۱۳۹۹

محفل ققنوس

آلبوس دامبلدور


مخفی کردن اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۱:۰۳ یکشنبه ۱۹ خرداد ۱۳۹۸
آخرین ورود:
امروز ۱:۴۰:۱۹
از دست شما
گروه:
ناظر انجمن
کاربران عضو
ایفای نقش
محفل ققنوس
مترجم
پیام: 441
آفلاین
بسمه تعالی


دخترک روی صندلی چوبی بزرگی نشسته و در حالی که زانوهایش را به هم می‌فشرد معصومانه کفش‌هایش را وارسی می‌کرد؛ کفش‌های سابقا سفید کانورسی که حالا منقش به تصویر یک گله گرگینه بود. از طرفی هم به صدای کشیده شدن قلم روی کاغذ پوستی گوش می داد.

- خب!

سرش را بالا آورد و یک جفت چشم آبی را دید که از پشت عینک‌های هلالی به او نگاه می کردند. پیرمردی پشت یک میز چوبی بزرگ که حالا بیشترش را پرونده های رنگارنگ قطور اشغال کرده بود.

- تموم شد قربان؟

با نگاهی مملوء از خوف و رجاء به پیرمرد نگاه کرد.

- آره باباجان.

پیرمرد صاف نشسته بود و از فراز انگشتانی که در هم قلاب شده بودند به دانش آموز نگاه می کرد.
منتظر بود تا مخاطبش مکالمه را به پیش ببرد.

- اخراجم؟

لبخندی تلخ به چهره پیرمرد نشست و دستش را دراز کرد تا یک پرونده نه چندان قطور را از یک طرف میز بردارد و در مقابل چشمان دخترک بگیرد.
- همین یکی برای اخراج شدن کافیه باباجان...

پرونده را باز و چشمانش را تنگ کرد تا نگاهی به محتوای آن بیاندازد.

- ... شیش فقره حمله و گاز در زمان ماه کامل.

پالی آب دهانش را قورت داد و با خودش فکر کرد که واقعا شرم‌آور است که تنها دو نفر تهدیدش را جدی گرفته و گزارشی ارسال نکرده بودند.
- بعد این یعنی چی می‌شه؟

با تصور تمام چیزهایی که ممکن بود انتظارش را بکشند گوشه لبش را گزید و منتظر جواب مدیرمدرسه ماند.
پیرمرد از سر جایش بلند شد و در حالی که سرانگشتانش را روی میز به دنبال خودش می‌کشید، میز را دور زد و مقابل دخترک قرار گرفت.
- می دونی باباجان... رفتاری که شما از خودت نشون دادی به من می گه که نمی تونم برات کاری بکنم تا توی هاگوارتز بمونی و به تحصیلت ادامه بدی که خب این خیلی غم انگیزه...

سپس دامبلدور به گوشه سقف خیره شد؛ گویا در تلاش برای به یاد آوردن چیزی است.
- مگر اینکه...

پیرمرد به چشمان پالی خیره شد و صبر کرد تا مخاطبش زمان کافی برای رسیدن به این نتیجه که چاره‌ای جز پذیرفتن هر آنچه به او گفته خواهد شد ندارد.

- مگه اینکه چی؟

دامبلدور در حالی که به نظر می رسید دارد با خودش حساب و کتاب می کند به طرف پنجره دفترش برگشت و گفت:
- خب من دامبلدورم، و دامبلدور هم نمی تونه هر کاری رو انجام بده دیگه، حالا به نظرم خیلی خوب می شد که می اومد و این کارها رو به جای من و برای من انجام بده! نظر تو چیه باباجان؟

لعنتی! هیچ راه فراری به ذهنش نمی رسید.

- جهنم! فکر کنم من بتونم...

آن جفت چشم آبی روشن معصوم به ناگاه با برقی از شیطنت تیره شدند و لبخند پدرانه به خباثت آلوده شد.
- بسیار هم عالی!

چند لحظه بعد پالی خودش را در حالی یافت که مچ دستش در دستان دامبلدوری قرار گرفته بود که با سرعتی باورنکردنی پله‌های هاگوارتز را دوتا یکی طی می کرد و به در و دیوار کوبیده می‌شد.

چند ساعت بعد، لندن، محله بکر، شماره 21:

آلبوس دامبلدور روی زانو خم شده و نفس نفس می زد و در کنارش هم پالی چپمن با موها و سر و وضع پریشان در حالی که لرزش خفیفی داشت؛ خودش تصور می کرد در اثر برخورد ضربات زیاد به جمجمه اش دچار پارکینسون شده است.

- برو...هه... بابا... جان.
دامبلدور در همان حالی که نفس نفس می زد به در خانه شماره 4 اشاره کرد.
تصور اینکه این خانه چه چیزی بود و نیاز به چه نوع رسیدگی داشت که دامبلدور نمی توانست شخصا به آن رسیدگی کند نگرانش می کرد. با احتیاط جلو رفت و مقابل در ایستاد و یک نفس عمیق کشید.

- حالا چی کار کنم؟
- انگشتتو بذار روی زنگ باباجان و تا زمانی که نگفتم برش ندار.

و پالی همان کاری که به او گفته شده بود را انجام داد.
منتهی مراتب با همراه شدن صدای زنگ با فحش کمی دچار تردید شد و سرش را برگرداند تا ببیند دستور بعدی چیست.
- دامبلدور کجا رفتی؟!

هیچ اثری از پیرمرد دیده نمی شد و پالی نیز فراموش کرد تا انگشتش را از روی زنگ بردارد؛ اشتباهی استراتژیک که سبب رکیک‌تر و غیض‌آلودتر شدن فحش ها شود.
در همین حین سر دامبلدور از صندوق پست بیرون آمده و لبخندی به پالی زد.
- فرار کن باباجان.

و سر دوباره در صندوق پست فرو رفت.
توضیح بیشتری لازم نبود، پالی به سرعت پا به فرارگذاشت... یعنی قصدش را داشت.
حالا در گشوده شده و مردی قد کوتاه و بور با سبیلی پرپشت و چهره‌ای که از خشم سرخ شده در مقابلش ایستاده و یکی از دستانش به واسطه صدمه‌ای که در جنگ دیده بود به شدّت می لرزید و از درون خانه صدای آزاردهنده زیینگ به گوش می‌رسید.
انگشت پالی همچنان روی زنگ بود.

- خوب هستین؟

پر واضح بود که مرد خوب نیست.
خوب ها روی زن‌ها و دختران دست بلند نمی‌کردند.


ساعتی بعد، دبیرستانی در حومه لندن:

- بشین سر جات توله گاو حمال!

معلم این را فریاد زده و با تمام قدرت گچ را به سمت دانش آموزی که جلوی پالی و دامبلدور نشسته بود پرتاب کرد که با جا خالی دادن او به پیشانی دخترک خورد. دخترکی که سرش را با باند بسته و زیر یک چشمش کبود شده و اگر هم راه می رفت می توانستید ببینید که به وضوح می لنگد.

- شل مغز شنقل به گچ من جاخالی می‌دی؟

معلم منتظر توضیحات نشد و دست دراز کرد و دانش آموز جلویی را از نیمکت بیرون کشید، چند مشت به گونه‌هایش زد و سپس با یک لگد به سقفش کوبید و پیش از آنکه بیافتد روی زمین یک پایش را گرفته و در هوا او را دور سرش چرخاند و دقت کرد در طول چرخش سرش با دیوارها برخورد کند و در نهایت دو دست را به دور کمر دانش‌آموز حلقه کرده و به زمینش کوفت. پس از آن بلند شد و گرد و خاک لباسش را تکاند.
- حالا برو گمشه سرجات، الدنگ!

پسر هم که بسیار تقص بود از سر جایش بلند شده، یک مشت دندان را درون سطل آشغال تف کرد.
- عصن عم دعد نعاشت!

به سمت نیمکتش راه افتاد ولی پیش از رسیدن به آن به دلیل خونریزی های داخلی جان سپرد.
در انتهای کلاس، پالی ناخودآگاه خودش را به دامبلدور چسبانده بود و به جسدی که سایرین بی تفاوت به آن به کارشان می پرداختند نگاه می‌کرد.

- این قد بهش نگاه نکن، اینا همه عقده توجه دارن، درستو بخون!

پالی بلافاصله سرش را به دفتر چسباند و تا زمانی که مطمئن نشد معلم نگاهش را از او برگرفته سر برنداشت. پس از آن با احتیاط سرش را روی کاغذ به سمتی که دامبلدور نشسته بود چرخاند و آنجا با دیدن دهانی که به لبخند نیمه باز بود و چشمان براق پیرمرد احساس نوعی گرفتگی در قلبش کرد؛ چیزی شبیه به سکته.

- بیا باباجان.

دامبلدور یک پوکه خودکار و چندتکه ریز کاغذ را به سمت دختر دراز کرد.
- نه.
- آره.
- نه.
- آره.

پالی کاغذها و بدنه خودکار را از دامبلدور گرفت و سپس صلیبی روی سینه‌اش کشید.
در طرف دیگر معلم چاقه طاس با شور و حرارت مشغول درس دادن بود.

- دو به علاوه دو می‌شه چهار! چهاااار! فهمیدین؟ شما اصن ذاتا نفهمین چیو می‌خواین بفهمین...

تق!


با چسبیدن تکه کوچک و خیس کاغذ به نقطه‌ای که ریزش موی مدرس از آن شروع شده بود، سکوتی فراگیر شد.
سطح پوستی که کاغذ روی آن فرود آمده اندک اندک به سرخی گرایید و در حالی که از آن دود بلند می‌شد، هوا از شدت حرارتش موج برداشت.
معلم بدون آنکه به طرف دانش‌آموزان برگردد از روی شانه زمزمه کرد؛ زمزمه‌ای که همه به وضوح شنیدند.
- کی بود؟ ... کاریش ندارم.
- آقا این بود.
-دِه! :why:

دامبلدور بدون لحظه‌ای تردید انگشت اشاره‌اش را به سمت پالی گرفته بود.
او بیشتر از آنچه تمایل داشته باشد بچه مثبت بود.

- چرا لوم دادی نامرد.
- باباجان گفت کاریت... نداره.

پیش از پایان جمله دامبلدور، کمربندی به دور گردن پالی حلقه شده و لحظه‌ای بعد او دیگر آنجا نبود.
برخی از مردم محلی باور دارند هنوز هم صدای جیغ و فریادهای دخترکی را از درون مدرسه می‌شنوند...

دو روز بعد، سرسرای عمومی هاگوارتز:

روزی بود مثل همه روزهای دیگر، دانش آموزان پچ پچ می کردند، بعضی ها بلند می‌خندیدند و بعضی‌ها آرام فحش می‌دادند. برخی یواشکی چیزی را بین هم رد و بدل می‌کردند و عده دیگری از نمرات و سوالات احتمالی امتحان می گفتند. در این بین عده‌ای هم به دور موجودی که تماما باند پیچی شده نشسته و با او صحبت می‌کردند. موضوع صحبتشان راجع به این بود که او یقینا بسیار خوش شانس است که با تمام آنچه در هفته‌های پیش انجام داد، بخشیده شده و حالا در هاگوارتز بود.
پالی چپمن درحالی که سوپ داغ پیاز را به همراه پالپ‌هایش با نی بالا می‌کشید با خودش فکر کرد آیا او واقعا خوش شانس بود؟




...Io sempre per te


پاسخ به: برد شطرنج جادویی
پیام زده شده در: ۲۳:۴۲:۳۶ سه شنبه ۱۱ آذر ۱۳۹۹

محفل ققنوس

هری پاتر


مخفی کردن اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۶:۳۵ سه شنبه ۱۱ شهریور ۱۳۹۹
آخرین ورود:
امروز ۱:۳۹:۴۹
از سایه ها نترس، تو فانوسی! :shout:
گروه:
محفل ققنوس
ناظر انجمن
ایفای نقش
گریفیندور
مترجم
کاربران عضو
پیام: 69
آفلاین
پالی چپمن از تیم پالی چپمن پومانا اسپراوت علی بشیر روبیوس هاگرید و آلبوس دامبلدور از تیم ناسازگاران
سوژه: مجازات!
پالی بخاطر قانون شکنی هایی که داشته، قراره از هاگوارتز اخراج بشه. دامبلدور لحظه آخر متوجه این مسئله میشه و میگه دست نگهدارن، و بجای اخراج پالی رو به دفترش بفرستن. اینکه دامبلدور چه نقشه ای برای پالی کشیده بعهده شماست! اصلاح با پند و اندرز یا شرط برای موندن در مدرسه یا یه جریمه که جایگزین اخراج بشه یا...


اگلانتاین پافت از تیم تفاهم داران و رز زلر از تیم Queen Anne's revenge
سوژه: حسادت!
شما به یک فرد خیلی نزدیک که رابطه خوبی باهم دارید حسادت میکنید. چرا؟ چجوری سعی میکنید حرصتونو خالی کنید؟


برای فرستادن پست هاتون در همین تاپیک تا آخر روز جمعه 14 آذر فرصت دارید.
موفق باشید!




پاسخ به: برد شطرنج جادویی
پیام زده شده در: ۲۳:۴۰:۳۸ سه شنبه ۱۱ آذر ۱۳۹۹

ریونکلاو، مرگخواران

تام جاگسن


مخفی کردن اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۹:۴۱ سه شنبه ۶ فروردین ۱۳۹۸
آخرین ورود:
امروز ۴:۵۶:۳۶
از تسترال جماعت فقط تفش به ما رسید.
گروه:
ریونکلاو
کاربران عضو
ایفای نقش
مرگخوار
ناظر انجمن
گردانندگان سایت
مترجم
پیام: 534
آفلاین
رخِ تفاهم‌داران میره ببینه فیل این Queen Anne's revengeـی‌ها چند مرده حلاجه.


آروم آقا! دست و پام ریخت!




پاسخ به: برد شطرنج جادویی
پیام زده شده در: ۱۸:۱۸:۴۵ سه شنبه ۱۱ آذر ۱۳۹۹

هافلپاف، محفل ققنوس

زاخاریاس اسمیت


مخفی کردن اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۲:۵۶ دوشنبه ۱۱ فروردین ۱۳۹۹
آخرین ورود:
دیروز ۱۵:۵۷:۰۹
از وقتی که ناظر بشم پدر همتونو درمیارم.
گروه:
کاربران عضو
هافلپاف
ایفای نقش
محفل ققنوس
مترجم
پیام: 345
آفلاین
پروفمونن نمیزاره خون ایرما پینس پایمال بشه.

به فیل اونوریا بگید اینبار واقعا جمع کنه بره.



هرکسی از ظن خود شد یار من

از درون من نجست اسرار من
تصویر کوچک شدهتصویر کوچک شده
تصویر کوچک شده


پاسخ به: برد شطرنج جادویی
پیام زده شده در: ۱۸:۱۱:۳۳ سه شنبه ۱۱ آذر ۱۳۹۹

گریفیندور، مرگخواران

فنریر گری‌بک


مخفی کردن اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱:۴۱ جمعه ۱ تیر ۱۳۹۷
آخرین ورود:
۱۴:۰۱:۵۹ شنبه ۲۲ آذر ۱۳۹۹
از زیر سایه ارباب
گروه:
ایفای نقش
گریفیندور
کاربران عضو
مرگخوار
ناظر انجمن
گردانندگان سایت
پیام: 529
آفلاین
سرباز Queen Anne`s Revenge از بازی خارج میشه و رخمون به بازی برمیگرده!




پاسخ به: برد شطرنج جادویی
پیام زده شده در: ۲۳:۵۸:۲۲ دوشنبه ۱۰ آذر ۱۳۹۹

گریفیندور

پالی چپمن


مخفی کردن اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۳:۰۴ شنبه ۲۲ آبان ۱۳۹۵
آخرین ورود:
۲۰:۵۹:۴۹ جمعه ۵ دی ۱۳۹۹
از من دور شو!
گروه:
کاربران عضو
گریفیندور
ایفای نقش
پیام: 200
آفلاین
فیل خاص و زیبای پالی چپمن از تیم پالی چپمن پومونا اسپراوت علی بشیر روبیوس هاگرید VS فیل ناسازگاران




روزی روزگاری در شهری که لندن نام داشت، یک گرگینه بسیار بی تربیت و پررو وجود داشت. اسم این گرگینه پالی بود. از صاحب کار بگیر تا صاحب خانه ای که در آن زندگی می کرد، هیچ یک نه او را دوست داشتند و نه از او راضی بودند. پالی خودشیفته بود و کلا تنظیمات مغزش مشکل داشت. او خود را ملکه زیبایی سال 2017 می پنداشت و هرروز جلوی آینه غبار گرفته مرلینگاه محل کارش، به آرا ویرا کردن مشغول بود؛ از نظر اون خواهران کارداشیان و جنر حقش را خورده بودند.
اما مهم ترین ویژگی بد او جدا از آزار دهنده بودن رفتارش، بدجنسی و بد ذاتی اش بود. در کارنامه سیاه اعمالش یک لکه سفید هم مشاهده نمی شد. مرلین از او بسی ناراضی بود؛ بنابراین تصمیم گرفت که او را دربرابر آزمون مرلینی قرار دهد.


بارگاه ملکوتی مرلین


بارگاه ملکوتی مرلین، پر از تکاپو بود. فرشتگان هر یک مشغول به کاری بودند. بهشتیان نیز گوشه ای از بارگاه مشغول برنزه کردن و فوتبال ساحلی بازی کردن، همراه حوریان بهشتی بودند.

در گوشه ای از بارگاه فرشته ای پشت در مدیریت که جایگاه مرلین بود، ایستاده و مشغول، صاف و صوف کردن کت و شلوار و کراواتش بود. آن روز روز مهمی بود، فرشته بعد بیست و اندی سال ترفیع می گرفت و به مقام بالاتری دست میافت؛ سالها منتظر این روز بود و بالاخره آن روز رسیده بود.
فرشته که نیکی نام داشت و برخلاف اسمش مذکر بود؛ در دفتر مدیریت را زد و پس از شنیدن صدای بله مرلین در را گشود. مرلین مشغول نگاه کردن اعمال جادوگران از طریق کامپیوترش بود و اصلا حواسش به نیکی نبود.
نیکی صدایش را صاف کرد، تا بلکه توجه مرلین را به خود جلب کند.
اما حواس مرلین جای دیگری بود. سخت مشغول زل زدن به مانیتور رو به رویش بود و انگار اصلا حضور نیکی را حس نمی کرد.

- قربان غرض از مزاحمت، واسه امر خی... چیز... واسه امر ترفیع مزاحم شدم!

مرلین با بی حواسی، دستش را تکان داد.
- آهان واسه اون بابت، بشین و از خودت پذیرایی کن فرزند!

نیکی وقت نداشت؛ او می خواست سریعا قال قضیه ترفیع را بکند. در دفتر حساب رسی به اعمال یک فرشته مونث وجود داشت، که نیکی سخت دلباخته اش بود. تصمیم داشت بعد از گرفتن ترفیع سریعا به خواستگاری او برود.
- نه قربان اگه می شه سریع مهر رو بزنین پای کاغذ که من برم.

معلوم بود حرف نیکی زیاد به مذاق مرلین خوش نیامده بود؛ زیرا رو ترش کرد و با لحن نچندان خوشی، گفت:
- گفتم بشین!

نیکی با بی میلی نشست.

- خب پسر جان! بده اون پرونده تو ببینم.
نیکی با استرس پرونده اش را به دست مرلین داد. مرلین نگاه سرسریی به پرونده انداخت.
- خب پسرم، بیست و چندساله که به عنوان فرشته هدایت گر به نیکی تو بارگاه ما کار می کنی، کارتم انصافا عالیه. استحقاق ترفیع رو داری.

گل از گل نیکی شکفت.
- این حرفا چیه، اختیار دارین کوچیک شمام!
- اما... تو یه نفر رو نتونستی به راه راست هدایت کنی و...
نیکی هول شد.
- عه چیزه... منظورتون ترامپه قربان؟ شما که گفتین دیگه آب از سرش گذشته و قرار بلای ابدی سرش بیارین و انتخابات رو به طرز جادویی...
- اولا تو حرف بزرگترت نپر بچه، دوما کی از ترامپ حرف زد؟ من منظور این بنده خطا کارمه...
مرلین مانیتور به طرف نیکی چرخاند؛ نیکی پالی را دید که مشغول تحقیر یکی از هم خانه ای هایش بود.

- قربان اینکه پالیه! فکر کنم یکدفعه هم به عرض تون رسوندم که کاریش نمی شه کرد. فکر کنم باید یه بلای ابدی هم سر این یکی بیارین؛ من پالی رو می شناسم اصلاح نمی شه.
- من تیکه هایی از روشنایی رو در قلب این فرزند می بینم؛ به نظرم هنوزم جای اصلاح داره.

نیکی کمی این پا وآن پا کرد. پالی یکی از سخت ترین پروژه هایی بود که داشت. هزاران بار سعی در به راه راست هدایت کردن این تحفه را داشت، اما امکان پذیر نبود. پالی اصلاح ناپذیر بود.
- قربان چطوره بیخیال پالی شیم و اونو دچار عذاب مرلینی کنیم؟ ولی اولش به ترفیع برسیم؛ نظرتون چیه؟
مرلین سرش را به نشانه تاسف تکان داد.
- چطور فرشته هدایت گری هستی تو؟ یکی از بنده هامون داره راه اشتبه رو می ره به جای اینکه اصلاحش کنی، می گی به عذاب مرلینی دچارش کن؟ تو اون دانشکده هدایتی به شما چی یاد دادن؟

نیکی کمی شرمسار شد.
- خب قربان شما بگین چه کار از دست من ساخته ست؟
- آهان این شد! خب من تصمیم گرفتم تو این روز مبارک یه لطفی در حق تو و پالی بکنم؛ تو پالی رو به راه راست هدایت کن منم برگه ترفیعت رو امضا می کنم! خوبه؟

نیکی:

- می دونستم که موافقت می کنی فرزندم!
- ولی قربان من ششصد و شصت و شیش بار تلاش کردم که این موجود رو به راه راست هدایت کنم، ولی امکان پذیر نیست. از هدایت شدن سر باز می زنه.

مرلین با حالت ریلکسی پایش را روی پای دیگرش گذاشت.
- خب چون از روش جهنم، بهشت و حوری ها و نوشیدنی کره ای بهشتی استفاده کردی! نسل امروز به روش های نوین تری نیاز دارن. باید طمع خوشبختی رو بچشه!

نیکی گیج شده بود.
- خب چجوری؟
- بیا تا در گوشت بگم.


لندن- محل کار پالی


پالی روز سختی داشت. نتوانسته بود به نصف بیشتر همکارهایش متلک بار کند، اکلیل هایش تمام شده بود مثل همیشه نمی درخشید، آن روز هم درخواست مجل ویچوگ مبنی بر دعوت برای ویچ گالا، نرسیده بود و غذای آن روز محل کارش کباب بود. او بسیار خسته بود. مثل همیشه از زمین و زمان ناراضی بود.

- ای تف تو تو ذات بوقی تون کنن! هیچکدوم قدر الماسی مثل منو نمی دونین، همتون حسود و بوقی...

ناگهان نیکی که از ناشکری های پالی خسته شده بود، به صورت ناگهانی جلو او ظاهر شد.
- خسته نشدی انقدر ناشکری کردی؟
- یا جد گودریک! زهره م ترکید!
پالی نگاهی با چهره اتو کشیده نیکی انداخت. خیلی شبیه شخصیت فیلم مشنگیی که به تازگی دیده بود، بود.
- عه من تو رو میشناسم! تو اون فیلمه یه مداد پرت می کردی همه می مردن!
- نخیر من فرشته به راه راست هدایت کن هستم!
- چه اسم ضایعی داری!
- درواقع اسمم نیکیه!

پالی چشمانش را در حدقه چرخاند.
- آها همونی که کلی بار تو گوشم ورورو می کرد کار خوب کن بری بهشت! مرسی من بهشت نمی خوام بای بای!
- مطمئنی نمی خوای زندگی رویایی یه سو÷ر مدل رو تجربه کنی؟

شاخک های پالی فعال شد، او روی این مورد بسیار حساس بود.
- چی گفتی؟
- یه پیشنهاد دارم که اگه قبول کنی هم به نفع منه هم به نفع خودت.

پالی با بدبینی نگاهی به نیکی انداخت.
- چه پیشنهادی؟
- من یه فرصت بهت میدم، یه فرصت طلایی یه شانس که بتونی زندگی رویاییت رو داشته باشی.

چشمانی پالی درخشید.

- البته یه شرط هایی داره. یک: این زندگی رویایی فقط واسه یه روزه، دو: تو این یه روز باید تغییر کنی و آدم خوبی باشی وگرنه همون یه فرصتتم می سوزه.
- خب این کجاش به نفع منه؟
- اگه قبول نکنی من دچار عذاب الهی می کنمت ولی اگه قبول کنی و به نحو احسن انجامش بدی، هم من به ترفیعم می رسم و هم تو می تونی به زندگیت ادامه بدی. نظرت چیه؟

انتخاب سختی بود. از یک طرف مسئله یک روز زندگی رویایی، همانطور که او می خواست بود، از یک طرف هم یکباره بودن آن، کمی آزار دهنده بود.
نیکی نگاه تهدید آمیزی به پالی انداخت.
پالی آهی کشید.

- چاره دیگه ای هم دارم؟ قبول می کنم.
- معلوم ساحره باهوشی هستی.

نیکی یک کاغذ از جیب کتش بیرون آورد.
- باید اینو امضا کنی و تعهد بدی که غیر از کار نیک، کار دیگه ای انجام ندی، نباید کسی رو مسخره کنی، نباید فخر فروشی کنی، نباید دروغ بگی و... وگرنه در همون لحظه که کار بد رو انجام دادی عذاب مرلینی رو سرت خراب میشه. گرفتی؟
پالی سرش را به نشانه موافقت، تکان داد.

- آفرین! روز رویاییت از الان شروع می شه، روز خوبی داشته باشی!
نیکی در یک چشم بهم زدن غیب شد.
در همان لحظه زمین زیر پا پالی لرزید و شکاف عمیقی برداشت، پالی با صدای بلند جیغ کشید و در حالی که سعی می کرد داخل شکاف فرو نرود، شاخه درختی در همان نزدیکی را گرفت.
- این دیگه چه کوفتیه؟ کجاش رویاییه؟

ناگهان باد سهمگینی وزید و پالی را با خود داخل شکاف برد. شکاف در یک چشم بهم زدنی ترمیم شد، گویا هیچ اتفاقی نیوفتاده بود.
در همان لحظه پالی درون زمین در حال سر خوردن و جیغ کشیدن بود و با خود فکر می کرد این دیگر چجور روز رویایی است. چشمانش را بسته بود و از ته دل جیغ می کشید و دعا می کرد.

- آدم می شم قول می دم... البته گرگینه م نمی تونم آدم شم ولی گرگینه خوبی می شم. مرلین تو رو خودت نجاتم بده! قول می دم از این به بعد تسترال درگاهت بشم قسم می خورم!
ناگهان روی جای نرم و گرمی افتاد. جرئت نداشت چشمانش را باز کند. فکر کرد که مرده و متوجه آن نشده است. اما وقتی لای چشمانش را باز کرد خود را درون اتاق باشکوهی دید.
باورش نمی شد یعنی واقعا، یک روز زندگی رویایی اش شروع شده بود؟
- خب یعنی من کجام؟
ناگهان صدای پایی را از بیرون در شنید و به دنبال آن صدای در زدن.
دختر جوانی در اتاق را گشود.
- عه پالی جون عزیزم لباساتو نپوشیدی که. مگه قرار نبود بریم با طرفدارات عکس بگیریم؟
- طرفدارام؟
- آره عزیزم بدو که دیر شد.

پالی تبدیل شده بود به یکی از سوپر مدل های جهان. عکسش روی همه مجله های مد چاپ شده بود, خانه چند میلیاردی داشت. درسته همه آنچه که همیشه می خواست.
- لباساتو پوشیدی عزیزم؟

پالی خواست که سر آن دختر جوان که به نظر می آمد مدیر برنامه هایش باشد، داد بزند؛ اما ناگهان یاد شرط نیکی افتاد.
- الان میام!

پنج دقیقه بعد او کنار طرفدارانش و خبر نگاران بود، همه از او امضا می خواستند و این او را هیجان زده می کرد.
همه از پالی عکس می گرفتند و او همه در جواب دوربین ها چشمک می زد یا دست تکان می داد.. پالی حتی موقتی بودن این زندگی شیرین را فراموش کرده بود.

-خاله چه لباس خوشگلی داری!
تا قبل از اینکه پالی به خودش بیاید، بچه کوچکی که این حرف را زده بود، دست شکلاتی اش را روی لباس او پاک کرد. از کله پالی دود بلند می شد. نزدیک بود سر بچه فریاد بلندی بکشد، که ناگهان یاد شرط نیکی افتاد. لبخند زورکی زد.
- عه خاله جون چه بچه با تربیتی! مرلین حفظت کنه، ولی آیا تو با چیزی به نام دستمال آشنایی داری؟
دست بچه تا آرنج درون دماغش بود.
- نه!

پالی با لحن چندشی نگاهش را از بچه گرفت. باز هم به دلیل شرط نیکی نمی توانست خود واقعیش را نشان دهد. واقعا این کار برای پالی که عمری از همه ایراد گرفته بود و همه را حسود می پنداشت سخت بود.
بقیه روز هم به همان منوال گذشت پالی زندگی رویایی خود را به بهترین شکل گذراند. عکس هایش در مجله های مد پخش شد، در خیابان همه از او امضا می خواستند. دیگر واقعا ملکه زیبایی شده بود؛ اما همه این ها یک چیزی کم داشت پالی خودشیفته، مغرور، لجباز، فضول! با کمال تعجب پالی کل روز گرگینه خوبی بود، نه به کسی توهین می کرد نه کسی را مسخره، کل روز به عنوان یک مدل معروف زندگی کرد و به او خوش گذشت اما در ساعت آخر زندگی رویایی اش اتفاقی که نباید افتاد.

÷الی در اتاق زیبا و باشکوهش روی تخت نشسته بود و مشغول خوردن خاویار بود.
- وای از کت و کول افتادم چقد زندگی کردن به عنوان مدل سخته!
تنها یک ساعت از روز رویایی باقی مانده بود و پالی آماده میشد تا بخوابد.
در همین حین صدای در زدن آمد.

- بیا تو!
خدمتکار نگران نگاهی به پالی انداخت.
- خانم ببخشید مزاحمتون شدم، ولی اتفاق مهمی افتاده.
- چه اتفاقی؟

خدمتکار به سختی آب دهانش را قورت داد.
- الماساتون رو دزدیدن.
پالی که کل روز تبدیل به یک گرگینه خوب شده بود چهره مهربانش را از یاد برد.
- چـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــی؟ مگه این خراب شده نگهبان نداره؟ چطور جرئت می کنین با هنرمندی مثل من اینطوری رفتار کنین، هان؟ اصلا می دونین من کیم؟
اما وقتی که فهمید چه اتفاقی افتاده است، دیگر دیر شده بود. هر آن ممکنه بود نکی بیاید و او را دچار عذاب مرلینی کند. چند دقیقه گذشت اما خبری از عذاب مرلینی نبود.
در همان حین نیکی از ناکجا آباد پیدایش شد و با یک بشکن خود و پالی را وسط محل اولین دیدارشان ظاهر کرد.
- یه ساعت مونده بود خراب کردی پالی خراب!
- تو هم به من دروغ گفتی! عذاب مرلینی در کار نبود.

نیکی هول شد.
- چیزه... اونو واسه این گفتم که کارو خوب انجام بدی که اونم آخر کاری گند زدی. منم ترفیعم رو نگرفتم تو هم به راه راست هدایت نشدی.
- واقعا فکر کردی من به راه راست هدایت می شم؟ اگه می خواستم به راه راست هدایت شم عضو محفل می شدم؛ من نوکر دربست راه چپم! راستی روز رویاییت هم ارزونی خودت؛ روزی که نتونم خودم باشم مفتم نمی ارزه!
پالی این را گفت و به سمت خانه خودش روانه شد.



shine bright like a diamond!

تصویر کوچک شده


پاسخ به: برد شطرنج جادویی
پیام زده شده در: ۲۳:۵۳:۵۱ دوشنبه ۱۰ آذر ۱۳۹۹

اسلیترین

سوروس اسنیپ


مخفی کردن اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۲۱:۱۵ دوشنبه ۹ مهر ۱۳۹۷
آخرین ورود:
دیروز ۱۲:۴۸:۵۱
از هاگوارتز-تالار اسلیترین
گروه:
ایفای نقش
اسلیترین
کاربران عضو
مترجم
پیام: 209
آفلاین
سرباز تفاهم داران


vs


سرباز Queen Anne's revenge


گرگ خفه کن


-انتهای راهرو دست چپ بودن میشه.

بانو مروپ با شنیدن جواب بچه که به قصد تمسخر بود، با چهره ای که از عصبانیت به "آلبالوهای مامان" میزد از آشپزخانه اسلیترین خارج شد.

-دخترم چیکار کردن شدی؟ مگه گفتن نشدم ما تازه برگشتن شدیم نباید سر به سر کسی گذاشتن بشی وگرنه از فردا شبارو باید تو جنگل ممنوعه خوابیدن بشیم؟

بچه در حالی که چهره‌ای حق به جانب گرفته بود، جواب داد:
-بابا من چیزی گفتن نشدم که. من فقط برای اینکه پلاکس رو لو ندن بشم نگفتن شدم که با میوه های بانو مروپ رنگ درست کردن شد.

درک حرفِ بچه، برای رابستن چند لحظه‌ای طول کشید.
البته خب، چند لحظه‌ی فضایی‌ها با چند لحظه ما کمی تفاوت دارد. به همین دلیل کمی بیشتر از چند لحظه طول کشید. حتی در میانه‌هایش پیام بازرگانی پخش شد و یوآن با ذکرِ "یه برنامه، یه برنامه" وارد شده، خود را معرفی کرده و برنده ی چندین دوره دوئل خواند و بینز هم از خوبی‌های آزمون‌های آزمایشی‌اش برای آمادگیِ جنکور گفت.

و اما پس از تمام این‌ها، رابستن بالاخره مفهوم حرف بچه را درک کرد.
- چـــــــــی گفتن شدی!؟ با میوه هایی که به هزار زحمت از بارگاه ملکوتی آوردن شده بودیم، اون‌هم بعد از اینکه بانو مروپ تهدیدمون شدن کردن اگر میوه نیاریم هممون رو پیتزا میکنن، پلاکس رنگ درست کرده؟

کمی بعد، غر غر سایر مرگخوارانِ اسلیترینی هم بلند شد.
- چه بساطی درست بشه. بانو مروپ اونارو برای تولد ارباب می‌خواستن.
-حالا میوه های این ضعیفه به چه درد اون بچه میخورد؟ عجب دورانی شده ها! دوران سالازار... شما یادتون نمیاد...

مرلین عصایش به زانویِ ماروولو زد و اِهِمی سر داد.

-حالا بجز این مرلین. تف! شما یادتون نمیاد ولی این بچه ها جرئت نداشتن مثل ماگل زاده ها بشینن نقاشی بکشن که.
-حالا اینا مهم بودن نمیشن. مهم این بودن میشه که بریم ببینیم پلاکس چیزی از اون میوه ها باقی گذاشتن شده یا نه.

اسلیترینی های جمع که امیدی برای به دست آوردن میوه ها نداشتن، با اندوه هر کدوم به سمتی رفتن تا زود تر پلاکس رو پیدا کنن.
-هزار بار گفتم به وایتکس های من دست نزن. گفتم یا نگفتم؟
-فکر نمیکنی تو بعد کریچر اومدی تو این تالار؟ پس هر چی اینجا تو این انبار هست مال کریچره!
-فکر نمیکنی من وزیر بودم و کل انبار های وایتکس رو با بودجه دولت پر کردم و همشون مال خودمه؟

دعوای گابریل و کریچر کم کم داشت اوج میگرفت، تا حدی که تی ها شمشیر شده بودن و سر سطل ها سپر و تشت ها کلاه خود!

-موهاتو میکَنم میریزم تو اسید.
-کریچر هم موی یه جن خونگی خرف رو میریزه تو معجون پیچیده و به خوردت میده!
-الان منظورت این بود که منم یه جن خونگیم؟
-مگه نیستی؟
-با همین تی می‌گیرم...
-کریچر! گب! کافیه دیگه!


سیوروس با اقتدار ایستاده بود و از اعماق قلبش نیشخند میزد و خوشحال بود که به این بحث که میتوانست به تنهایی کیلومتر ها دیالوگ بسازد، خاتمه داده بود. اما خب این ها فقط توهمات سیوروس بود!

چند ثانیه بیشتر طول نکشید... نگاه های معنی دار دو نظافت‌چــــ....

-هــــی! نظافت چی اون بــــ***** (نا مناسب برای کاربر سیزده ساله)

راوی پس از اینکه توسط گابریل و کریچر با انواع روش های سامورایی از جهات مختلف دچار گسستگی شد و انواع مواد شوینده و ترکیبات سمی آنها را خورد و با اسید بار ها غسل داده شد به شکل روحی بینز نما، قلم‌پر را مجدد در دست گرفت.

تبدیل شدن نگاه‌های خشن آن‌ها به نگاه‌هایی که منتظر مذاکره اتحاد بودند، چند لحظه‌ای بیشتر طول نکشید.
حمله ناگهانی آن دو، سیوروس را از هر کاری باز داشت و چنین شد که سیوروس تا مراحل سامورایی در حال پیشروی بود که...

-راوی! یه لطفی کن برای عقده‌گشایی شخصیت منو به شُه تسترال نده.
- اوه خیله خب ببخشید سیو.

راوی باری دیگر دعوا شده بود، دیگر سرجایش نشست.

-هی یکی گفت سیو؟ مگه یه مایع شونده نیست؟
-یاد اون یارو افتادم... ایوان پرنگ بود؟!
-نه دایی ماستا رو چرا میریزی تو قیمه ها.
- واقعا؟ تو این وضعیت که پلاکس با میوه های بانو مروپ غیبش زده شما دارید این چرتو پرتا رو میگید؟ بلند شید تا تک تکتون رو با کروشیو مستفیض نکردم.

سیوروس عادت به تهدید شدن نداشت. شاهزاده دورگه‌ای بود برای خودش به هرحال.
-منظورت چیه بلاتریکس؟
- اه لعنتی، یکم منو راحت بذارید ببینم پلاکس چی شده.

سیوروس که جلوی بلاتریکس شکست خورده بود، شانس خود را با کریچر امتحان کرد.
- اون تی رو از تو گوش من بیار بیرون کریچر! لعنتی چه بلایی سر موهام آوردید؟ امروز با روغنی که ماروولو بهم داده بود چربش کرده بودم.
-پلاکس بخاطر تو قهر کردن شده رفته خودشو گم و گور کردن شده. حالا هم وظیفه خودت بودن میشه بری پیدا کردن شدنش بشی. بعد نشستی سرِ موی چربت بحث می‌کنی؟
-تا وقتی هم اون ضعیفه رو پیدا نکردی پاتو تو این تالار نمیذاری مردک کله روغنی. دخترم مکدر شده میوه هاشو میخواد، پس برو تا خودم چوب تو.... آستینت نکردم.

سیوروس که با نگاه های لرد مانند تک تک اسلیترینی ها مواجه شده بود، هیچ راهی بجز قبول مسئولیت این ماجرا رو پیدا نکرد.
بدرقه نچندان با لطافت ماروولو که سوروس رو چندین متر دورتر از درتالار شوت کرد، نشانگر این بود که قطعا بدون پلاکس و میوه ها توی تالار جایی براش وجود نداره.

بعد از اینکه مثل توپی به زمین برخورد کرد و چندین متر روی زمین کشیده شد سعی کرد تعادلشو حفظ کند تا متوجه شود باید چه غلـــ...
- منظور راوی اینه که راه حلی پیدا کنه.

اوه آره درسته همین! سعی کرد راه حلی پیدا کند.

-خب من الان کدوم گوریو دنبال این گور به گور...
-عع دایی گفتی گوربه؟ گوربه منو ندیدی؟ شیر لاکتوزی دادن بهش از دلدرد وحشی شد فرار کرد.

سیوروس با دیدن هاگرید لحظه ای مکث کرد، ممکن بود کمکی برای زودتر پیدا کردن پلاکس باشد! اما چطور باید او را راضی میکرد؟

-هی دایی حواست به من هست؟گوربه مارو ندیدی؟ البته...
-آره دیدمش!
-کجا دیدیش دوث جونــــــی؟! بگو کجا بود گوربم.
-با پلاکس بود. نمیدونم الان پلاکس کجاست.

سیورس چهره متفکری به خودش گرفت و سعی کرد خود را بی‌اطلاع جلوه دهد تا کمی هاگرید رو به همکاری وسوسه کنهد.

-عع خوب دایی بیا بریم با هم پیداشون میکنیم.
-اما من وقت ندارم. :soy3:

سیوروس رو برگرداند و راهی ر درپیش گرفت.

-ینی تهنایی بروم دایی؟

سیوروس کمی مکث کرد و بعد رویش را به سمت هاگرید برگرداند.

- نه نه الان که فکر میکنم نمیتونم تحمل کنم یه گوربه درد بکشه، بیا بریم پیداشون کنیم.

سیوروس هم قدم با هاگرید راه رو های هاگوارتز رو پشت سر می‌گذاشت و توی دلش به هاگرید ساده دل میخندید.

-دایی داری برا خودت جوک تعریف میکونی؟ بوگو با هم بخندیم. تنهایی نیشخند نزن.
-نه نه لبخند عصبیه!
-عه؟ باشه دایی. فقط بیا بنظرم از این سمت بریم بهتره.

سیوروس بدون توجه به مسیر سری به نشانه تایید تکون داد و دنبال هاگرید رفت اما هنوز چند دقیقه ای نگذشته بود که خودش را در تله دید.
تله ای که از پیش تعیین شده بود!

-دایی آوردمش، کیک منو بده برم.

سیوروس با دیدن بیخیالی هاگرید و رو دستی که خورده بود با عصبانیت روبه هاگرید کرد.

-کیک؟ بخاطر کیک منو آوردی دادی دست فنریر؟ اصلا مگه تو دنبال گوربه نبودی؟
-گوربه چیه بابا. کیکو عشقه دوث جونی.

فضای نمور و تاریک دخمله و خور خور های نفس کشیدن فنریر برای رساندن مفهوم تهدید کافی بود!
-ببین ...من یه‌چیزی میخوام! برام انجامش میدی بعدم میری... وگرنه...
-وگرنه چی؟
-ساعت چنده؟
-منظورت چیه؟
-پرسیدم ساعت چنده کله روغنی؟
-ساعت هفته عصره.
-خب ببین من گشنمه! امشب هم ماه کامله.

سیوروس در فهمیدن این موضوع کمی کم داشت.
-خب به من چه؟
-مطمئنی بهت ربطی نداره؟ من یه بلک کوچولو دارم که شنیدم دزدیده شده.
-خب که چی؟
-من وقتی تبدیل بشم دیگه برام مهم نیست کی جلومه! ینی اصلا نمیتونه برام مهم باشه... و فکر کنم خوشحال نمیشی اگه بگم اونو یجایی نگه داری میکنم که قراره امشب تبدیل بشم.

***

سیوروس با قدم های بی مقصد راه رو ها را پشت سر می‌گذاشت...
اول از همه باید پلاکس و میوه هارو میبرد تالار اما بعد... الان مجبور بود بی دلیل برای فنریر معجون گرگ خفه کن درست کند تا جان پلاکس رو نجات دهد، تا در نهایت بتواند میوه ها را به دست بیاورد.

اما این اصلاً چیزی نبود که به او مربوط باشد.
این مشکل مرلین و مروپ و فنریر بود نه او.
-من اینجا چیکار میکنم؟ چرا دمِ در خوابگاه گریفیندورم؟!
-پروفسور؟
-کله زخمی!
-اینجا با کسی کار دارید؟ :oracle
-اوه خب... حالا که فکرمیکنم با خودت کار دارم.
-با من؟
-آره آره... تو...خب یچیزایی شده که فکر میکنم بازم پسر برگزیده باید...

سیریوس لحظه‌ای با خود فکر کرد.
- اوه من دارم چیکار میکنم؟ نباید خواهش کنم! باید جوری برخورد کنم که انگار وظیفشه!

هری که به سکوتِ اسنیپ زل زده بود، حرفش را ادامه داد.
-باید؟
-اوه داشتم میگفتم پاتر! بیا توی آشپ خونم... باید صحبت کنیم

هری مات و مبهوت به چهره سیوروس خیره شده بود و با تعجب سعی میکرد حرف های او را برای خودش معنا کند.

با فاصله پشت سر اسنیپ راه افتاد و بالاخره به آشپزخونه شخصی سیوروس رسیدند.
مثل همیشه قفسه های تو در تو، پر شده بود با شیشه های زیادی که مرتب کنار هم چیده شده بودند.
سیوروس دستی به موهایش کشیده و با یادآوری بلایی که کریچر و گابریل به سر موهاش آورده بودند، خودش را سریعاً جلوی آیینه رساند.

-پروفسور...من دیدمتون...دیگه فایده نداره. با آرامش مرتبشون کنید.
-این به تو مربوط نمیشه پاتر! این جدید ترین استایلمه، میتونی باهاش کنار بیا! اگرم نمیتونی گورتو گم کن و بمیر. فهمیدی؟
-بله.
-بله، قربان!
-لازم نيست به من بگين قربان، پروفسور!

اسنیپ پلک هایش را روی هم فشرد و سعی کرد قبل از اینکه فک هری رو خورد کند، به خود مسلط شود..
با لبخند ساختگی و عصبی با اخم با هری خیره شد.
-ببین هری....لازمه یه کاری انجام بدی.
-کار؟ چه کاری؟
-طبق معمول شنیدم میخوای به عنوان کله زخمیِ منجی بری و پلاکس اسیر در دست فنریر رو نجات بدی.

هری بار دیگه متعجب شد. پلاکس؟ فنریر؟ چرا باید حرف هایی را میشنید که برایش هیچ مفهومی نداشت؟
اسنیپ که سکوتِ متعجب هری را دیده بود، حرفش را با کمی تغییر تکرار کرد.
- به عنوان کله زخمیِ منجی باید بری و پلاکس اسیر در دست فنریر رو نجات بدی.

مقاومت های هری در آخر با این استدلال به پایان رسید.

-خوشحال میشم فنریر رو بکشم اگر چندان علاقه ای به نجات جونش نداری، خب منم فک نمیکنم یه گرگینه لیاقت زندگی کردن رو داشته باشه. باید چیکار کنیم؟

***

سوسیس های پخته شده، مرتب توی سینی چیده شده بودن و روی میز تنها چیزی که به چشم میخورد رنگ سوسیس های بریان بود.

طولی نکشید فنریری که به بهانه گرفتن معجون به اتاق سیوروس دعوت شده بود، با خوردن سوسیس های آغشته به داروی بیهوشی، برای چند ساعتی به خواب عمق رفت.

-این چیه که دارید به خوردش میدید پروفسور؟

سیو نگاهی به فنریری که با زنجیر به صندلی بسته شده بود انداخت.
-معجون گرگ خفه کن! نمیخوای یک ساعت دیگه تبدیل به طعمه بشی که؟ و در ضمن وقتی به هوش بیاد لازمه که بتونه حرف بزنه. من اون پلاکسو باید هرچه زود تر پیدا کنم.
-شما هم میشنوید؟

هری که صدای عجیبی رو شنیده بود با کنجکاوی به سمت ته آشپز خونه قدم برداشت.
-شبیه خرناس نیست؟ این.... ایـــــــــن...

سیوروس به هری که با تعجب و عصبانیت به چیزی پشت قفسه ها خیره شده بود، نگاهی کرد و به سمتش قدم برداشت.
-چی دیدی پاتر؟
-این پلاکس نیست که اینجا خوابیـــــــــــده!؟


ویرایش شده توسط سوروس اسنیپ در تاریخ ۱۳۹۹/۹/۱۰ ۲۳:۵۸:۵۵

نه چون مومم نه چون سنگم،نه از رومم نه از زنگم،همان بی رنگ بی رنگم.....
به طلا همچو سنگ بنگر...
se.sn_sli

تصویر کوچک شده


پاسخ به: برد شطرنج جادویی
پیام زده شده در: ۲۳:۵۰:۱۶ دوشنبه ۱۰ آذر ۱۳۹۹

گریفیندور

اما ونیتی


مخفی کردن اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۳:۵۲ پنجشنبه ۱ آبان ۱۳۹۹
آخرین ورود:
۲۳:۴۸:۳۴ سه شنبه ۲۳ دی ۱۳۹۹
از م نپرس!سیکرته!
گروه:
کاربران عضو
گریفیندور
ایفای نقش
پیام: 37
آفلاین
فیل مارا VS اسب بدون نام

اما ونیتی چه در زمانی که در هاگوارتز بود و چه بعد از آن، از جارو و درس های پرواز خوشش نمیآمد ، اما از وقتی که سوار نیسان آبی شده بود، نظرش کاملا عوض شده بود.
این وسیله مشنگی، سه عدد " پا فشاری " داشت که هر کدام برای موقعیت خاصی به کار میرفت و علاوه بر اینها یک " عصای کوچک" هم داشت که سرعت را تنظیم میکرد و باید هماهنگ با پافشاری ها استفاده میشد. البته مربی رانندگی اش قبل از اینکه اما حافظه اش را پاک کند، اسم دقیق این قسمت ها را به او گفته بود اما او علاقه ایی به حفظ کردن این اطلاعات غیر ضروری نداشت.

در واقع هنگامی که به ماشین فروشی مشنگی رفته بود؛ فروشنده ابتدا به او ماشین هایی با قابلیت های بیشتر معرفی کرده بود و مدام گفته بود که ماشین ها متعلق به خانم دکتری بوده اند که فقط مسافتی تا مطب اش را طی میکرده است. ولی در نهایت اما به فروشنده گفته بود که ماشین را برای جابه جایی 16 نفر میخواهد و فروشنده با بی میلی نیسان آبی را پیشنهاد داده بود.

اگرچه رانندگی با این غول آبی کمی سخت بود ولی دو مزیت هم داشت.
اول اینکه همیشه حق با نیسان آبی بود و لازم نبود اما قوانین مسخره حق قدم و این جور مسائل را یاد بگیرد ، و دوم اینکه فهمیده بود میتواند دو شعار مهم زندگی اش یعنی " رفیق بی کلک، پول!" و " مونده تا به سلطان برسی" را پشت ماشین بنویسد.

در آن لحظه اما بعد از اینکه که به دو بچه مشنگ لطف کرده بود و آنها را زیر نگرفته بود؛ جلوی تنها مغازه دهکده بکفورد پارک کرد. بکفورد دهکده کوچکی بود و اما دورترین خانه ی دهکده را که بر روی تپه ایی سرسبز قرار داشت خریده بود. از ماشین پیاده شد و در حالی که لبخند میزد وارد مغازه کوچک شد.
با صدای زنگوله روی در، صاحب مغازه که زن میانسال و چاقی بود به سمتش برگشت.

اما گفت:
- سلام! اومدم سفارشامو ببرم!

زن که به جای صورت اما به نیسان آبی نگاه میکرد جواب داد:
- بله! شونزده پاکت شیر سویا ی توت فرنگی....ام...میگم تو به سن قانونی رسیدی که رانندگی کنی؟ مگه چند سالته؟
اما کمی فکر کرد:
-سن قانونی... اره... من سی و شش سالمه!
در حقیقت اما سن قانونی برای رانندگی مشنگ ها را نمیدانست ولی به نظرش برای کنترل همه آن جزئیات و قوانین مسخره آدم باید حداقل سی ساله باشد.

زن مغازه دار چند لحظه با تعجب به اما خیره شد و در نهایت گفت:
-میشه 40 دلار... جیمی اینا رو بذار تو ماشین خانوم!

در حالی که جیمی،شاگرد مغازه، شیرها را پشت ماشین میگذاشت، اما اسکناش صد دلاری را به مغازه دار داد.
-خب بذار بقیه پولتو بدم...

- نمیخواد! بقیه اش برای خودتون!
تا زمانی که از پول تقلبی استفاده میکرد، لازم نبود خسیس باشد.

یک ربع بعد اما به خانه بالای تپه رسیده بود. یکی از پاکت های شیر سویا را برداشت و وارد خانه شد. در خانه بوی پرتقال و چوب پیچیده بود و صدای چکش و اره به گوش میرسید. در واقع همه اینها از قسمت پذیرایی می آمد که تنها قسمتی بود که مورد استفاده قرار میگرفت.

اما بعد از ورود به پذیرایی، پاکت شیرسویا را بالا گرفت و گفت:
-خب بچه ها! دستمزدتون رسید!

در پذیرایی، 16 جن خانگی در پشت میزهای مختلف مشغول به کار بودند که با شنیدن صدای اما به سرعت دور او جمع شدند و با شوق فرواوان به پاکت شیر سویا خیره شدند.

اما ادامه داد:
- میدونید من با چه سختی اینارو براتون گیر آوردم؟ از چند تا اژدها رد شدم؟ چند بار نزدیک بود بمیرم؟ ...خب! حالا اول بگین چی کار کردین؟ ...گمبی، تو بگو!

جنی که از بقیه مسن تر بود جواب داد:
-ارباب... ما خیلی ازتون ممنونیم! ولی راستش یه مشکلی هست...

- چه مشکلی؟

گمبی به جای پاسخ به سمت یکی از میزها برگشت و یک چوب دستی را به سمت اما گرفت. وسط چوب دستی ورم کرده بود و به شدت بوی پرتقال میداد.

اما دست را بر شقیه هایش گذاشت و گفت:
- این چیه؟ یه چوب دستی حامله؟ گمبی...گمبی... قرارمون چی بود؟ این که یه سری چوب دستی برام بسازی... و لازم نیست جادو کنن! یکی دو تا جرقه بیرون بدن کافیه! بعد من اونا رو بفروشم و پولشو بزنم تو جیبم!...ام البته بعدش از جیبم برای آزاد کردن جن ها استفاده کنم...یادت رفته؟

- نه ارباب!... خب ما سعی کردیم پوست پرتقال رو تو چوب دستیا بذاریم! ولی نمیشه! یعنی پوست پرتقال استحکام لازمو نداره!
-خب یه چیز دیگه بذارین؟ پوست سیبو امتحان کردی؟... این جوری باشه دیگه از شیر سویای گرانبها خبری نیست!

گمبی که چشم هایش از وحشت گشاد شده بودگفت:
- نه ارباب! ..خواهش میکنم!... خب راستش یه راه حلی هست... یه گیاه خاص.. که استحکام لازمو داره....البته یکم به دست آوردنش سخته...من مطمعن نیستم که...

-شیر سویا گمبی!

-خب یه گیاه خاص به نام فرفریتو عه! اگه اونو پیدا کنین میتونیم ازش چوب دستی موقت بسازیم! شایعات میگن تو یه قلعه متروکه و جادویی در ناکجا آباد رشد میکنه! البته کسی تا حالا پیداش نکرده! چون اون قلعه خیلی خطرناکه!

- من هر کسی نیستم گمبی! آدرسو بده!

قلعه متروکه در ناکجا آباد

برخلاف حرف گمبی، به نظر اما قلعه اصلا خطرناک نبود. درست بود که سال ها کسی در آن قلعه زندگی نکرده بود و خفاش ها و موش ها در گوشه های آن پادشاهی میکردند، ولی این موارد هیچ جادوگری را نمی ترساند. در واقع چون اما در وسط ظهر به قلعه رسیده بود، حتی خبری از تاریکی و وحشت معمول مکانهای متروکه هم نبود. او دو ساعت تمام تالارها و اتاق های قلعه را گشته بود، اما هیچ گیاهی ندیده بود.

در نهایت در حالی که خسته شده بود به تالار اصلی قلعه برگشت و در حالی که خاک لباس هایش را می تکاند با خودش زمزمه کرد:
- تف مرلین رو کله ات گمبی! تو این خراب شده که هیچی نیست!... فک کنم باید بیخیال چوبدستی بشم! هیی... چقدر میتونستم پول دربیارم....

درست لحظه ایی که میخواست برگردد و از قلعه خارج شود، مجسمه ایی سنگی روی شومینه نظرش را جلب کرد. مجسمه به شکل فیلی بود که خرطوم اش را بالا برده و چرخانده بود و در دو طرف آن دو پرنده قرار داشت که بالهایشان را گشوده بودند. چیزی که نظر اما را جلب کرد این بود که مجسمه قرینه و زیبا ساخته شده بود، ولی چرخش خرطوم فیل به نظر غلط می آمد.چیزی به ذهنش رسید. چوبدستی اش را در آورد و به سمت مجسمه گرفت. وردی خواند تا خرطوم فیل به جای درست برگردد.
به محض اینکه شکل مجسمه درست شد،شومینه عقب رفت و راهروی تاریکی را نمایان ساخت.

- یادم باشه به خاطر این کار یه "دست مریزاد" پشت نیسان جونم اضافه کنم!... لوموس!

یک ربع بعد ،در حال جلو رفتن در آن راهرو سپری شد. اما متوجه شده بود که راهرو مدام به سمت پایین میرود و هوا مرطوب تر و خفه تر میشود، اما کنجکاوی و طمع او را وادار میکرد به راهش ادامه دهد. سر انجام راهرو به محوطه بازی رسید که مانند یک غار زیرزمینی بود. در وسط غار دریاچه کوچکی قرار داشت و اطراف دریاچه گیاهان نارنجی رنگی روییده بود. عجیب بود که آب دریاچه یا هوای آنجا از کجا تامین میشود، ولی اما به این مسائل توجهی نداشت چون بلاخره گیاه مورد نظرش را یافته بود.

گمبی به او گفته بود:
- ارباب وقتی ببینیش خودت میفهمی،...اون زیباترین گیاهیه که تا حالا دیدی!

و اما اکنون منظور او را درک میکرد. گیاهان دور دریاچه درواقع برگهای نارنجی رنگ با حاشیه بنفش داشتند که هر برگ به زیبایی پیچ خورده بود و میدرخشید. اما به سرعت مشغول کندن برگها شد و آن ها در کیفی که با خود آورده بود گذاشت.

-عزیز من!

صدایی او را از جا پراند. چوبدستی اش را که برای جمع کردن گیاهان روی زمین گذاشته بود، برداشت و نور آن را به اطراف گرداند.

-عزیزترین من! گرانبها! چرا میخوای از پیشم بری؟

- کی اونجاست؟ خودتو نشون بده!

صدایی از پشت سر اما به گوش رسید و او بلافاصله برگشت. پشت سر او موجود کوتوله لاغری با سر طاس ایستاده بود که تکه چوبی را در دست گرفته بود و با وحشت به اما نگاه میکرد.

- باید بدیمتون به این زن؟ میخوای بری بیرون گرانبها؟

- تو کی هستی؟ دیگه کی اینجاست؟

-مطمعنی گرانبها؟ ...او بله ...بله از دستورات پیرویی میکنیم!

اما متوجه شد که آن موجود هنگام حرف زد به چوب درون دستش نگاه میکند.
-خب دیگه داداش مطمعنم یه چیزی زدی!

ناگهان موجود عجیب جلوتر آمد ودو دستش را دراز کرد و گفت:
-شما باید عزیزترین رو ببری بیرون! گران بها فرمودن!

در آن لحظه اما متوجه شد تکه چوب در واقع یک چوب دستی است که در پارچه بسیار کثیفی به سمت او گرفته شده است.اما چند لحظه به موجود خیره شد و بعد به آرامی چوب دستی را از او گرفت.
-واقعا یه چوبدستیه! میدیش به من؟....نگفتی کی هستی؟

موجود عجیب اینبار با صدایی خشن در حالی که دندان های تیز اش را نشان میداد، فریاد زد:
- نه!...نه! گرانبها باید تا ابد پیش ما بمونه! مال خودمه! مال خودم! 400 ساله که پیش من بوده....

اما که از تغییر رفتار او جا خورده بود، ناخودآگاه چوبدستی جدید را به سمتش گرفت.

- بکشش! ...بکش!
صدایی در ذهن اما مدام این جمله را تکرار میکرد. صدایی غیرعادی و بسیار قدرتمند که او را میترساند. اما مرزهای زیادی را در زندگی اش رد کرده بود. افراد زیادی را عصبانی کرده بود یا به گریه انداخته بود. اما تا کنون کسی را نکشته بود. صدا مدام قوی تر و خشن تر به او دستور میداد و اما دلش میخواست آن صدا دست از سرش بردارد.

چند جرقه از نوک چوبدستی بیرون پرید و اما را به خودآورد. موجود جلوی او می غرید و به جلو خم شده بود و مدام زیر لب با خودش حرف میزد. ولی با وجود اینها بیشتر ترحم برانگیز به نظر میرسید. چوب دستی را پایین آورد. او حاضر نبود از این مرز رد شود.

- ببین قارچ کوتوله ....یا هرچی که هستی! من گیاهامو برمیدارم و از اینجا میرم! این چوب دستی هم واسه خودت! خودتو به یه دکتری چیزی نشون بده.... البته شخصا فک نمیکنم قابل درمان باشی!

بعد خم شد که کیف حاوی گیاهان را بردارد و وقتی سرش را بلند کرد، موجود عجیب ناپدید شده بود.
-آهای کجا رفتی؟...هوییی!

بعد چوب دستی را بالا گرفت و ورد "پیدا کن" را زیر لب خواند. هیچ اتفاقی نیوفتاد. اما باز چوبدستی را تکان داد و ورد دیگری را امتحان کرد، ولی نتیجه ایی نداشت.

با خنده به سمت چوب دستی گفت:
-باورم نمیشه سر سلطان کلاه رفته ! تو اصلا کار نمیکنی!...

همان صدا در ذهن اما گفت:
- ما کار میکنیم ولی یک چاقال ترسو صاحب ما نیست!

-خدای من صدای توعه!....وایسا به من گفتی چاقال ترسو؟....چاقال چوبته!.... نمیدونم چطور حرف میزنی ولی وقتی تو رو هم همراه با چوبدستی الکیا فروختم حالیت میشه سلطان کیه!

- ما ابر چوبدستی هستیم زنیکه!

- برو تو کیفم بابا موز پلاستیکی!
بعد چوبدستی را میان گیاهانی که جمع کرده بود انداخت . به سمت راهروی خروجی رفت.

چند روز بعد، دهکده هاگزمید

در چند روز گذشته همه چیز خوب پیش رفته بود. جن ها با گیاه فرفریتو توانسته بودند چوبدستی بسازند و اما توانسته بود درست در زمان گردش دانش آموزان هاگوارتز در هاگزمید، یک مغازه کوچک کرایه کند.

اما دستی به ریشش کشید و به چند دانش آموزی که وارد مغازه شده بودند با هیجان گفت:
-خوش اومدین بچه ها! بیایین چوبدستی های زاپاس مارو ببینین!... همه مدلی داریم! دیگه لازم نیست نگران شکستن یا گم شدن چوبدستی تون باشین، چون همیشه چند تا اضافه دارین!....مثلا اینو بگیر دختر جون! خواهر خودمم از همین برداشته!
و چوبدستی را به دختری که از بقیه جلوتر بود داد.

در واقع آنها اما را به شکل پیرمردی مهربان میدیدند که شیر فروش دهکده بکفورد بود و اما برای پوشش خود با موی او معجون تغییر شکل درست کرده بود. مثل همیشه فکر همه جا را کرده بود.

زنگوله در به صدا در امد و فرد دیگری وارد شد.
-خیلی خوش اومدین! چوبدستی های زاپاس ما رو....

اما با دیدن اشخاص تازه وارد صحبتش را قطع کرد. آنها یک گروه پسر قدبلند بودند که همان ابتدای ورود چند دانش آموز کوچکتر را به کناری هل دادند و یکی از آنها لگدی به در زد و بقیه به کار او خندیدند. آنها به معنای کلیشه ایی" قلدر مدرسه" بودند و اما اصلا از این بچه ها خوشش نمی آمد.

فردی که جلوتر از بقیه حرکت میکرد و به نظر میرسید رئیس گروه باشد، به اما نزدیک شد و پرسید:
- اینا چیه عمویی؟....چقدرم بو پرتقال میده! عمو تره بار!

بقیه گروه به حرفش خندیدند و اما جلوی خودش راگرفت که پس گردنی به پسر نزند.
- خب اینا واسه مواقعی که اتفاقی برای چوب دستی تون بیوفته و...

پسر حرف او را قطع کرد و به یکی ا اغضای گروه گفت:
- هویی تامی! باید از اینا برا اون دختره احمق بگیریم... یادته یه دفعه چوبدستی شو تو دستشویی جا گذاشته بود؟ خنگیت ماگلی همیشه خودشو نشون میده.... با اون عینکش! موش کور!

دوباره بقیه گروه خندیدند . بعد یکی از آنها سعی کرد چوبدستی را با لب اش نگه دارد و ادای یکی از اساتید را در بیاورد. بقیه دورش جمع شدند وبرایش دست زدند.

اما که حسابی عصبانی شده بود،گفت:
-آقایون ! بهتره برید بیرون!

ولی کسی به او توجهی نکرد. دلش میخواست یک درس حسابی به این بچه های پر رو بدهد ولی این کار باعث جلب توجه بقیه میشد. اساتید و دامبلدور هم احتمالا در هاگزمید بودند و اما اصلا علاقه ایی به دیدن آنها نداشت. ناگهان فکری به ذهنش رسید. کمی ترس، این بچها را ادب میکرد.

-پسر جون! پسر جون! یه لحظه....تو خیلی باحالی! ...برای همین میخوام یه چیز واقعی بهت بدم...
- چی مثلا؟
-یه چوبدستی دارم حرف میزنه!

بعد از زیر پیشخوان چوبدستی جدید را بیرون آورد.

- ما نمیخواییم بریم! هرچی گفتیم شوخی کردیم! مارو دور ننداز!

اما زیر لب جواب داد:
- به به موز پلاستیکی مودب من!....فقط میخوام یکم بترسونیش! بعدش برمیگردی پیشم!

بعد چوبدستی را به پسر داد. پسر به محض گرفتن چوبدستی ، رنگ از چهره اش پرید. دستی که چوبدستی را گرفته بود میلرزید و پسر به آن خیره شده بود.
یکی از اعضای گروه پرسید:
- چی شده جان؟ خوبی؟
- من...ممم...معذرت میخوام آقا ...دیگه از این کارا نمیکنم!

اعضای گروه با تعجب به جان خیره شدند و اما لبخند رضایتی زد.به نظرش پسر به اندازه کافی تنبیه شده بود. درست در لحظه ایی که میخواست چوبدستی را پس بگیرد، در مغازه باز شد و مردی که شنل سیاهی پوشیده بود وارد شد.

مرد گفت:
-اینجایی جان؟...میدونی کل هاگزمیدو دنبالت گشتم؟...پرفسور دامبلدور کارت داره باید بری! ...چوبدستی تو چرا اینطوری گرفتی؟

جان که همچنان به چوبدستی خیره شده بود، کمی مکث کرد و بعد گفت:
- هیچی پرفسور....الان میرم!

اما گفت:
- هی بچه جون! چوبدستی رو بده!

جان که به طرف در مغازه میرفت، سرش را برگرداند:
- کدوم چوبدستی؟ این که مال خودمه؟

- چی میگی؟ من همین الان بهت دادمش!

استادی که دم در بود جلوتر آمد و گفت:
-مشکلی پیش اومده آقا؟
- نه هیچی....

جان به سمت اما چیزی را آهسته زمزمه کرد و بعد همراه پرفسور و گروهش از مغازه خارج شد. اما دلشوره ی عجیبی داشت. اشتباه کرده بود و دیگر راهی برای جبران وجود نداشت. صدای جان را نشنیده بود ولی از حرکت لبهای او جمله آخرش را فهمیده بود.

- گرانبها دلش کشتن میخواد! ..... خداحافظ چاقال ترسو!







پاسخ به: برد شطرنج جادویی
پیام زده شده در: ۲۲:۵۷:۳۸ دوشنبه ۱۰ آذر ۱۳۹۹

گریفیندور، مرگخواران

فنریر گری‌بک


مخفی کردن اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱:۴۱ جمعه ۱ تیر ۱۳۹۷
آخرین ورود:
۱۴:۰۱:۵۹ شنبه ۲۲ آذر ۱۳۹۹
از زیر سایه ارباب
گروه:
ایفای نقش
گریفیندور
کاربران عضو
مرگخوار
ناظر انجمن
گردانندگان سایت
پیام: 529
آفلاین
سرباز کویین آنی به سرباز متحدان تفاهم داران

گرگ خفه کن


فلش فوروارد

-این شبی که میگم شب نیس. اگه شبه مث امشب نیس. امشب مث دیشب نیس. هیچ شبی مث امشب نیس.
بدون نسخه معجون مصرف نکنین و قبل خورن حتما دستورالعملش رو مطالعه کنین. وگرنه یه شبی رقم میخوره که هیچ شبی مثلش نمیشه.

پایان فلش فوروارد

فنریر انگشتشو محکم روی کاغذی که زیر نور شمع چندان واضح نبود گذاشت، و گفت:
- پس متوجه شدید؟ اینجا راهیه که شماها وارد میشید و محموله رو از این اتاق، این اتاق، و این اتاق برمی دارید. یکی از محموله ها هم توی این اتاقه، اینو خیلی احتیاط کنید. اتاق خواب اربابه. یهو بیدار شن همه مون بیچاره ایم. نذارید بیدار شن خلاصه. محموله توی جیبشونه، برش دارید و بیارید، بعد منتقلش کنید!

پنج نفر دیگه که توی چادر کوچک تک نفره چمباتمه زده بودن، سرشون رو به تایید تکون دادن.

- چرا همین طور بر و بر منو نگاه میکنید؟ برید سر کارتون دیگه!

فنریر تازه فهمید که انگشتش هنوز روی کاغذ داره فشار میاره و کاغذو سوراخ کرده.
- اوه... باید یه نقشه جدید از خونه ریدل ها بکشم... بی دقت و عصبی شدم جدیدا... فشار کاره دیگه، چه میشه کرد؟

فنریر مرگخوار زاده شده بود و مرگخوار هم میمرد. مرگخوارانه راه میرفت و مرگخوارانه شکار میکرد، حتی مرگخوارانه مییخورد. مرگخوار خوبی بود. به هیچ وجه زیاد نبود. درکل و جز مرگخوار خوبی بود. ولی مغز اقتصادی نداشت و داشت زیر فشار کارش غرق میشد. منظور از کار، بیزینس قاچاق سوسیس کالباسی بود که مخفیانه راه انداخته بود تا سوسیس کالباس های خانه ریدل ها رو که اکثرا هم از تولید به مصرف توسط خودش بودن، به تمام دنیا صادر کنه و صد البته که سودش رو هم به خزانه خانه ریدل ها واریز کنه.

اولین محموله رو جاهای مختلف جا ساز کرده بود تا توسط بقیه مرگخوارا کشف و ضبط نشه و قرار بود تیمش به مقصد یکی از رستوران های لندن منتقل کنن. فنریر تیمش رو با دقت جمع کرده بود. تیمی که رو تیم دست کج و برادران به جز پاتر می‌زد، از بهترین جادوگرانی که شغل غیر شریف دزدی و راهزن تشکیل شده بود. گرچه با رشوه و تهدید اومده بودن دورش ولی تنها کسانی بودن که میتونستن اون شب چنین عملیات خطیری رو به انجام برسونن.

فنریر توی چادر موند و بقیه اعضای تیمش که ماسک و لباس های سیاه پوشیده بودن تا توی تاریکی دیده نشن، رفتن تا وارد خانه ریدل ها بشن و سوسیس کالباس ها رو جمع کنن بیارن. چند دقیقه ای گذشت، فنریر منتظر موند. منتظر و نگران.

دقایق به آرومی میگذشتن، و استرس فنریر همینطور بیشتر میشد. اگر یک درصد گیر تیمش گیر میفتادن، و بعد به صورت صد در صد لو میدادنش، اون شب میشد آخرین شب زندگیش. همونطور که داشت نذر و نیاز میکرد که اگه موفق شه سه تا بچه قربانی میکنه و با سس کله زخمی میزنه تو رگ، کله یکی از اعضای تیمش وارد چادر شد و گفت:
- محموله به بیرون منتقل شد و روی جاروها بار زده شد.

فنریر در عرض چند ثانیه از نگران و منتظر به مغرور و پیروز تغییر حالت داد و دولا دولا از چادر خارج شد تا به محموله سوسیس کالباس ها که کاملا بسته بندی شده بودن، نگاه کنه. همکارش درست میگفت. چهارتا از جاروها بار زده شده بودن و یکیشون هم خالی بود، طبیعتا چون نیازی نبود بار زده بشه.

چهارتا از جارو سوارها بعد از خداحافظی کوتاه و بی صدایی سوار جاروهاشون شدن و رفتن. و نفر آخر هم که داشت بدنش رو کش و قوس میداد سوار جاروش شد و به فنریر گفت:
- امشب به بهترین نحو پیش رفت، منتها اون بسته آخریه یکم اذیت کرد. همون که گفتی تو جیبشه و اینا، نمیشد در بیاریم که، هی غلت میخورد، هی تو خواب میگفت "میکشمت پاتر!"، هی میخواست بگیره خفه مون کنه. آخرش مجبور شدیم همونطوری بسته بندیش کنیم دیگه... قاطی سوسیسا فکر نکنم مشخص شه اونجا تو رستوران...
- چیکار کردید؟!
- همو...
- میکشمت مرتیکه! من گفتم ارباب رو بسته بندی کنید؟ سریع برشون گردونید!
- نمیتونیم که، دیر وقته... نزدیک طلوع آفتابه، فردا شب میتونیم.
- فردا شب ماه کامله!

از قیافه شبیه علامت سوال یارو معلوم بود که ربط بین ماه کامل و ماموریت فردا رو متوجه نشده.
- ما دیگه بیشتر از این نمیتونیم اینجا بمونیم! فردا شب میبینمت.

در اون لحظه داشت قبض روح میشد. گریم ریپر اومده بود روحشو ماچ کنه و ببره. فنریر به طرز خیلی شدیدی به گرگ خفه کن نیاز داشت، حتما باید فردا شب هوشیار می بود. حتی به سرش زد که بره بلیت بزنه شناسه عوض کنه به صورت ناشناس بیاد. ولی چون پست تازه شروع شده بود، مجاز به انجام هیچ کدوم از این کارها نبود. پس گریم ریپر رو پیشت کرد، بلیتش رو هم کنسل کرد و همونطور وایساد و نگاه کرد که یارو سوار جاروش پرواز کرد و رفت.
-اگه جون سالم بردم هر روز یه بچه از یتیم خونه به غذایی میگیرم.

فنریر میدونست که برای به دست آوردن گرگ خفه کن، نیاز به یه معجون ساز داره، و اگر فقط یه معجون ساز درست حسابی میشناخت، اون شخص سیوروس اسنیپ بود، که طبیعتا با توجه به تعطیل بودن هاگوارتز نمی تونست اونجا باشه. فنریر احتمالات دیگه رو بررسی کرد.
اسنیپ یا رفته بود سر قبر لی لی، یا داشت سر قبر جیمز تف میکرد. شایدم رفته بود در خونه پاتر ها که همین جور الکی امتیاز کم کنه از گریف که چونکه خب یه هاگوارتز تعطیل چیزی از ارزش های اسنیپ کم نمیکرد. ولی محتمل تر این بود که در بن بست اسپینر توی خونه درب و داغونش باشه. فنریر محل مورد نظرش رو تصور کرد، و به سرعت غیب شد.

و بعد روی نوک یه درخت ظاهر شد.
به سرعت درخت رو با عشق و علاقه به زنده موندن و ترس از ارتفاع در آغوش گرفت و با ترس گفت:
- حالم از هر چی آپارات کردنه به هم میخوره...

و دوباره غیب شد تا نویسنده بتونه توصیفات مربوط به محل زندگی اسنیپ رو از توی ویکی پدیا سرچ کنه.
تو همین مهلت هم فنریر موفق شد توی یه کوچه سنگ فرش شده ظاهر شه و البته به شدت تلو تلو بخوره. اطرافش کاملا تاریک بود، در واقع چون چراغ ها همه شکسته بودن و البته سایه ساختمون های عظیمی که مشخص بود یه زمان کارخونه های مشنگی بودن، جلوی نور ماه رو گرفته بود. فنریر اطرافش رو با دقت نگاه کرد، و موفق شد از توی یه خونه که سقفش هر لحظه ممکن بود ریزش کنه، نور ضعیفی رو تشخیص بده. در نتیجه به همون سمت حرکت کرد.

فنریر اصولا آداب در زدن رو بلد نبود، چون عادتش بود که درهای بسته رو با لگد باز میکرد. ولی خب اینبار کارش گیر بود، بنابراین دستاشو مشت کرد و شروع کرد محکم به کوبیدن در. همونطور داشت میکوبید که یهو در باز شد و با صورت افتاد وسط خونه.
سرش رو یکم بلند کرد و با اسنیپ رو به رو شد که با لباس کاملا سیاه همیشگیش روی مبل تقریبا نویی نشسته و با انزجار نگاهش میکنه.
- خب؟

فنریر از جاش بلند شد. چهره اسنیپ کاملا بدون احساس بود، ولی لحنش پر از انزجار، برخورد اول چندان جالبی نبود، ولی بهرحال فنریر امیدش رو از دست نداد.
- اسنیپ، دستم به دامنت... به خاطر روزای قدیم و اینا، میشه یه شیشه معجون گرگ خفه کن بدی بهم؟
- اگه منظورت از روزای قدیم موقعیه که سهم غذامو کش میرفتی، نه. نمیشه.
- نه جدی... کارم گیره، یعنی خب... خیلی گیره. و به شدت به معجون نیاز دارم...

اسنیپ لبخند کم رنگ، اما شومی زد، فنریر تونست یه لحظه برقی از بدجنسی رو هم توی چشماش ببینه که بدنش رو به لرزه انداخت. و بعد اسنیپ گفت:
- پس که اینطور... لرد سیاه رو با سوسیس های قاچاقی که از گوشت آدم و سانتور درست شدن بسته بندی کردن و اشتباهی فرستادن لندن... خرجت خیلی رفت بالاتر، و باید یاد بگیری ذهنتو ببندی، یه روزی به کشتن میدتت.
- باشه حالا... چیکار باید بکنم؟
- هووممم... بذار ببینم... یه بسته س که باید از فروشگاه مشنگی تحویل بگیری، صبح اول وقت. آدرس فروشگاه رو برات مینویسم، البته اگر بتونی بخونی.

فنریر سعی کرد اسنیپ رو که با لبخند تمسخر آمیزی بهش نگاه میکرد، خفه نکنه.
- میتونم.
- عالیه... میری اونجا، بدون اینکه کسی رو به خودت مشکوک کنی بسته رو تحویل میگیری و برمیگردی.
- همین؟ کار دیگه ای نباید بکنم؟
- همین کافیه.

و بعد در حالی که توسط نگاه پلید اسنیپ بدرقه میشد، از خونه خارج شد... فروشگاه ساعت هشت صبح باز میشد، بنابراین وقت داشت که از هوای صبح لذت ببره و پیاده روی کنه. حتی چندبار توجهش به انواع بی خانمان ها جهت شکار کردن جلب شد، و اینطوری شد که به جای ساعت هشت صبح، ساعت یازده و نیم به فروشگاه رسید. با احتیاط از اینکه در شیشه ای رو خرد نکنه تلاش کرد بازش کنه، ولی خب نتونست.

- داداش اون در خروجه، از این یکی باید وارد شی.

فنریر سرشو تکون داد و به هر چی تکنولوژی مشنگی وجود داره فحش داد. بعدشم به سمت اون یکی در رفت و به محض اینکه جلوش قرار گرفت، در باز شد. طبیعتا فنریر غافلگیر شد و از جا پرید. این از جا پریدنش که باعث پریدن رنگش هم شد و یه لحظه فکر کرد جادوگر بودنش لو رفته، باعث خنده مشنگ های اطرافش شد. فنریر در نتیجه همین خنده ها و اینکه کسی بهش حمله نکرد خیالش راحت شد و وارد فروشگاه شد. به کاغذی که اسنیپ براش نوشته بود نگاه کرد و به سمت صندوق رفت.
به صندوق دار که یه مرد جوون و بی حوصله بود نگاه کرد.
- سلام. حال شما خوبه؟ خسته نباشید.
- سلام... امرتون؟
- یه بسته قرار بود تحویل بدید به آقای اسنیپ... سیوروس اسنیپ، من اومدم به جاشون تحویل بگیرم.
- ما بسته رو فقط به خودشون تحویل میدیم. موقعی که سفارش دادن هم بهشون تاکید کردیم که نه ارسال داریم، نه بسته رو به کس دیگه ای میدیم.
- هیچ راهی نیست الان یعنی؟ با پول نمیشه مثلا حلش کرد قضیه رو؟
- روز خوبی داشته باشید.

فنریر با بی حوصلگی و استرس از صندوق دور شد. باید سریع فکر بکری میکرد. مغز کوچیکش با سرعت زیادی شروع کرد به پردازش اطلاعات و تمام ایده هاش. ایده های اولش که شامل حمله به صندوق دار و تحویل گرفتن زورکی بسته اسنیپ بود، یا حتی ایده مربوط به گروگان گیری و بعد خوردن تمام کسایی که توی فروشگاه بودن رو سریع ریخت توی سطل زباله. و بعد فکر بکری کرد... اونجا یه فروشگاه زنجیره ای عظیم بود، شامل انواع و اقسام اجناس، و البته لباس... اگر فقط میتونست خودشو شکل اسنیپ کنه... بهترین فکر اون روزش بود، لااقل از نظر خودش. بنابراین سریعا رفت به سمت بخش لباس ها.

گری بک با دیدن انواع لباس های رنگارنگ مشنگی، حسابی تعجب کرده بود. ولی خب تعجبش رو پنهان کرد و نرفت تک تک لباس هارو امتحان کنه، بهرحال فروشگاه مشنگی بود و نمیتونست زیاد جلب توجه کنه. به جاش مستقیم رفت به جایی که لباس های بلند و سیاه زیادی بود... که خب مشخصا زنونه بودن. ولی سیاه بودن. و اسنیپ سیاه دوست داشت. حتی جوراب ها و لباس خوابشم سیاه بودن. و فنریر این رو میدونست. بنابراین اول خوب دقت کرد که کسی دور و برش نباشه، و بعد خیلی سریع یکی از اون لباس هارو برداشت. طبیعتا بزرگترین سایزش رو هم برداشت. فنریر بود بهرحال. یه جوری باید عضل... چربی هاش رو جا میداد زیر لباس.

- حالا فقط مونده مو... لعنت به اون موهای چرب و پریشونش. امیدوارم کلاه گیس داشته باشن اینجا.

فنریر پرسون پرسون و لرزون لرزون به سمت بخش کلاه گیس ها رفت. و به انواع کلاه گیس های بلند و کوتاه زنونه و مردونه نگاه کرد. و فهمید که هیچ کلاه گیسی شبیه موهای اسنیپ وجود نداره. البته وحشت نکرد، اون روز، جزء معدود روزهایی بود که خلاقیتش شکوفا شده بود، پس چندتا کلاه گیس رو برداشت به امید اینکه با ترکیبشون و گذاشتنشون روی هم دیگه بتونه موهای اسنیپ رو شبیه سازی کنه. و بعد هم مستقیم به سمت اتاق پرو رفت.

در اولین لحظه متوجه شد اتاق خیلی کوچیکه. بیش از حد در واقع. و نصف بدنش از پهنا بیرون میمونه. ولی خب چاره ای نبود، لباس بلند زنونه رو پوشید، و کلاه گیس هارو هم گذاشت روی سرش و خودشو توی آینه نگاه کرد.
- راضیم از خودم... بهترین تقلید قیافه از اسنیپ! یعنی خودش حتما باید ببینه اینو.

فنریر با اعتماد به نفس از اتاق پرو خارج شد، و مستقیم به سمت صندوق رفت.
- سیوروس اسنیپ هستم، اومدم بسته ای که سفارش داده بودم رو ببرم.

خیلی سعی کرد لحنش مثل اسنیپ سرد و بی حوصله باشه، موفق هم بود. ولی خب کلفتی صداشو نتونست کاری کنه. و صندوق دار هم به همین موضوع مشکوک شد.
- صداتون نسبت به دفعه قبل یک مقدار... تغییر کرده.
- سرما خوردم، چیزی نیست. حالا بسته م رو بدید. عجله دارم.

صندوق دار سریع دولا شد و از زیر میزش یه جعبه کوچیک رو بیرون کشید و به فنریر داد. فنریر جعبه رو تکون داد، ولی صدایی نشنید.
- مطمئنید همینه؟
- کاملا قربان. خیالتون راحت.

و فنریر چرخید و رفت، تلاش کرد به لباس زنونه ای که پوشیده هم به سبک شنل اسنیپ یه موج بلند بده، ولی خب نتونست، سکندری خورد و باعث خنده حاضرین شد. و دوباره مستقیم به سمت اتاق پرو رفت. فنریر گرگینه بود ولی بیشعور نه. صرفا کنجکاو بود و جواب دادن به کنجکاویش رو هم مزد کارش در نظر گرفت.

درون اتاق پرو، تمرکزش رو گذاشت مستقیم وسط خونه اسنیپ و با صدای پاق بلندی غیب شد.
یک ثانیه بعد، فنریر از غیب ظاهر شد، ولی نه وسط خونه. بلکه درست در آغوش اسنیپ که روی مبلش نشسته بود و میخواست چای بنوشه. فنریر و اسنیپ چشم تو چشم شدن و سکوت سنگینی حکم فرما شد، و بعد نگاه اسنیپ بالا رفت، به کلاه گیس های روی سر فنریر نگاه کرد، چشماش گشاد شدن و گفت:
- تو... تو... تو بسته رو باز کردی؟!
- نه معلومه که نه!

فنریر از روی اسنیپ بلند شد، و جعبه رو از توی جیبش خارج کرد.
- صحیح و سالم تحویلت. معجون منو بده.

اسنیپ سرگرم وارسی جعبه بود. همه جاشو دقیق نگاه میکرد تا مطمئن شه قبلا باز نشده باشه. و بعد از اینکه خیالش راحت شد، به فنریر نگاه کرد.
- کدوم معجون؟
- گرگ خفه کنی که قولشو داده بودی طبیعتا.
- اوه... تو گفتی میخوایش، نگفتیش کِی ولی... ماه دیگه آماده س، دیشب بار گذاشتمش.

اسنیپ پیروزمندانه لبخند زد. جز اینکه بسته‌ش رو تحویل گرفته بود یه آتوی حسابی هم دستش اومده بود که به خاطر بسته‌های آینده رو تو این ترافیک نکوبه بره تا جردن. بسته رو باز کرد و...
- کوش؟
- چی؟ این؟

فنریر این رو گفت و کلاه گیس رو جلوی اسنیپ گرفت. اسنیپ با دیوار پشت سرش یکی شد. و بعد پرید سمت فنریر، اما فنریر شکارچی خوبی بود و دستش رو به موقع کشید.
- نه دیگه، هر وقت معجون رو دادی.
- پاتر بیاد تو خوابت انشالمرلین پدر سگ.
- اونکه بلکه. من نسل اندر نسل گرگینه زاده بودم.

اسنیپ همون طور که زیر لب فحش رو به خودش و هفت جد فنریر و صد البته جیمز پاتر چونکه حقش بود، روانه می کرد، از روی طاقچه معجونی برداشت و دست فنریر داد.
- فقط دو قاشق. بیشترش ضرر داره.

ولی فنریر صبر نکرد تا بشنوه و همین باعث رخدادن اون شب شد. همون شبی رو می‌گم که شب نیست و اگه هم شب باشه عین اون شب نیس. آره همون شب.
فنریر در بطری رو باز کرد و بدون توجه به کاغذ قرمز رنگ دورش که هشدار داده بود مصرف بیش از حدش سرگیجه، هذیان و مرگ میاره، کل بطری رو سر کشید.

شب ماه کامل
فنریر گرگ نبود، یعنی تاجایی که فنریریش اجازه می‌ داد نباشه. اما انسانم نبود. یه چیزی بین جفتشون، یه نیمه گرگینه که به ماه زل زده بود و سوسیس تقدیمش می‌ کرد:
- هری در بیاد که چی بشه؟ می خواد قهرمان کی بشه؟ دامبل بیاد چیکار کنه باز به گریف اضاف کنه؟

اعضای تیمش بهم نگاه کردن. و بعد به فنریر. و به ماه. و باز بهم.
- این طبیعیه؟
- آره بابا. داره جشن می‌گیره.
- ... هیچ شبی مث امشب نیس.
- مطمئنی؟
- نه.

جادوگران مدتی در سکوت به فنریر که نوارش رو این آهنگ گیر کرده بود خیره شدند. بعد یکی شون گفت:
- پس اون یاروعه تو سوسیس ها رو ول کنیم به دردسرش نمی ارزه.




پاسخ به: برد شطرنج جادویی
پیام زده شده در: ۲۱:۰۳:۲۸ دوشنبه ۱۰ آذر ۱۳۹۹

ریونکلاو

ایرما پینس


مخفی کردن اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۰:۱۹ چهارشنبه ۲۶ شهریور ۱۳۹۳
آخرین ورود:
۱۵:۵۷:۰۲ سه شنبه ۲۳ دی ۱۳۹۹
گروه:
کاربران عضو
ایفای نقش
ریونکلاو
پیام: 184
آفلاین
فیل ناسازگاران در مقابل فیل پچ. پا. عب. ره

یک بعدازظهر غم‌انگیز پاییزی بود. کتابخانۀ هاگوارتز تقریبا خالی از دانش‌آموز بود و ایرمای کتابدار در حالی که به یک قفسه تکیه داده بود غرق در افکارش بود.
بدبختی هم حدی داشت؛ تا کی می‌بایست تلاش بیهوده کند؟ از اول عمر تا به حال مدام در تلاش و تکاپو بود اما نتیجه چه بود؟ هیچ. تا جایی که می‌دانست، هوش و استعدادش برتر از اطرافیانش بود، خانوادۀ معتبری داشت، با نمرات بالایی فارغ‌التحصیل شده بود اما در نهایت محکوم به در‌جا زدن و مشاهدۀ پیشرفت افراد سبک‌مغز و کم‌توان بود. آخر بدبختی هم حدی داشت.
بدبختی؟ نه. بدبختی واژۀ مناسبی نبود، باید اوضاع زندگی‌اش را با کلمۀ مناسب‌تری توصیف می‌کرد. نه. بدبخت نبود. شاید بهتر بود خود را بداقبال یا به عبارت دیگر بدشانس می‌نامید.
بله! بدشانس! در تمام عمر بدشانس بود.

با صدای زنگ ساعت بزرگ قلعه به‌خود آمد. نیم ساعت پیش می‌بایست کتابخانه را تعطیل می‌کرد. به نظر می‌رسید جز یک گروه چهارنفره از دختران اسلیترین کس دیگری در کتابخانه نمانده.‌ با اخم همیشگی‌اش دختران را به بیرون هدایت کرد. دانش‌آموزان موجودات گستاخ و خرابکاری بودند، نمی‌شد به آن‌ها لبخند زد یا با آن‌ها دوستی کرد؛ کتابخانه را تبدیل به قهوه‌خانه می‌کردند!

صندلی یکی از میزهای کنار پنجره را عقب کشید و روی آن نشست و به منظرۀ بیرون زل زد. دیوار و یک پنجرۀ دیگر، عجب منظره‌ای. دوباره درگیر افکارش شد. بله. بدشانسی همیشه همراه ایرما بود، تقریباً از بدو تولد‌. بیش از چهل روز نداشت که مبتلا به یک بیماری بسیار کمیاب شد. از هر ده هزار کودک چند نفر این بیماری را می‌گرفت؟ طبق آمار سی و هفت صدم درصد نفر! سراسر کودکی‌اش با اتفاقات این‌چنینی سپری شد، به یاد داشت که یک بار در سه سالگی او را به یک جشن مخصوص کودکان بردند. بین بچه‌کاغذهایی جهت قرعه‌کشی توزیع شد. آن روز همه با عروسک و جاروی کوچک و قورباغه‌های شکلاتی به خانه برگشتند. سهم ایرما چه بود؟ یک جعبۀ جواهرات، البته خالی.
این بدشانسی‌ها در مقابل وقایع دوران تحصیل و کار در هاگوارتز هیچ بود. در سال، نتوانست نمرات خوبی در آزمون میانترم کسب کند، مابقی سال تحصیلی را به مطالعه و تمرین گذراند اما امتحانات پایان سال برگزار نشد و نمرات میانترم را وارد کارنامه کردند.
در سال دوم کنترل جاروی کاپیتان هافلپاف حین مسابقه از دستش خارج شد و مستقیم به سمت تماشاچیان رفت، گویا جارو فرود رو ایرما را انتخاب کرده بود.
سال سوم در کلاس تغییر شکل برای تمرین درسی او را به قوری تبدیل کردند و بعد برای سه روز او را فراموش کردند.
سال چهارم همان سالی بود که مرگ‌خواران به قطار هاگوارتز حمله کردند، خوشبختانه هیچ دانش‌آموزی آسیب ندیده به جز دختری که روزنامه‌ها از او با عنوان دوشیزه الف. پ یاد می‌کردند.
سال پنجم در حین آزمون سمج ممتحنش به مرگ طبیعی از دنیا رفت.
سال ششم مدرسه یک هفتۀ زودتر باز شد. جغد حامل پیام بازگشایی در راه به کابل برق فشار قوی برخورد کرد و هرگز به ایرما نرسید.
سال هفتم اما سال آرامی بود فقط در پایان مشخص شد که پروندۀ تحصیلی هفت‌سالۀ ایرما مفقود شده.

بعد از فارغ‌التحصیلی بارها از طرف نهادهای معتبری مثل وزارت سحر ‌و جادو و سنت‌مانگو به کار دعوت شد، مصاحبه‌های شغلی به خوبی انجام می‌شد اما بعداً یا متصدی قبلی تصمیم می‌گرفت به سر کار برگردد یا اساسنامۀ سازمان عوض می‌شد و آن موقعیت شغلی به کلی حذف می‌شد.
نهایتاً توانست در هاگوارتر شغلی دست‌وپا کند و زندگی‌اش را با بدشانسی در آن قلعۀ قدیمی ادامه دهد.
از پشت میز بلند شد، زمان به سرعت گذشته بود و او شام را از دست داده بود. یک بدشانسی دیگر.
شاید لازم بود قدری خوش‌شانسی درون رگ‌هایش تزریق کند. البته که این امری محال بود. شاید هم نبود!‌ درست است که آمپول شانس وجود نداشت، اما معجون شانس که بود. می‌دانست این معجون به شدت خطرناک و مسموم‌کننده است اما هرچه بود بهتر از زندگی مسموم فعلی‌اش بود.

شروع به قدم زدن در کتابخانه کرد. معجون شانس گران بود. مگر ایرما چقدر حقوق می‌گرفت؟ نگاهش به بخش کتب خطی افتاد، کتاب‌های خاک گرفته و قدیمی. درست است که با دانش‌آموزان مهربان نبود اما وجدانش اجازه نمی‌داد در محیطی که آن‌ها رفت‌و‌آمد می‌کنند، باکتری و آلودگی وجود داشته باشد. سراغ کتاب‌های خطی رفت و چند تا را برداشت، بهتر بود پاکسازی کتابخانه را با امحاء این کتاب‌ها آغاز کند. کتب قدیمی را در کاغذی پیچید و روی آن آدرس یک عتیقه فروشی در هاگزمید را نوشت.

چند روز بعد
چند دقیقه‌ای از هفت صبح گذشته بود و ایرما مشغول قدم زدن در سرسرای قلعه بود. سفارشش باید امروز می‌رسید. کافی بود چند قطره از آن معجون بی‌رنگ را در دهانش بریزد و بعد از شر بدشانسی خلاص شود. زندگی جدیدی را شروع می‌کرد، دیگر لازم نبود وقتش را با دانش‌آموزان کودن و استادان از‌خودراضی را تحمل کند.
پرواز یک جغد قهوه‌ای نظرش را جلب کرد، احتمالاً خودش بود، بله. سفارشش به دستش رسیده بود.
قبل از اینکه جغد به او برسد با افسون بسته قاپید. با ناخن‌هایش کاغذ بسته را پاره کرد. نمی‌توانست صبر کند، مشتاق نوشیدن بود. بالأخره در بطری معجون را باز کرد و کل محتویات را، که به زور ده قطره می‌شد، بالا کشید. معجون طعم خاصی نداشت. تصمیم گرفت برای صبحانه خوردن به تالار اصلی برود. می‌دانست که حداکثر زمانی که معجون اثر دارد بیست ‌و‌ چهار ساعت است، باید به خوبی از فرصت استفاده می‌کرد. چند قدم بیشتر دور نشده بود که چشمش به چند گالیون افتاد که جلچی پله‌ها برق می‌زدند، مثل اینکه شانس واقعاً به او رو آورده بود.

فردای آن روز
ایرما سرحال و قبراق از خواب بیدار شد. دیروز عجب روز خوبی بود! در بیست و چهار ساعت دو پیشنهاد کاری خوب دریافت کرده بود، چند جادوگر باشخصیت و ثروتمند از او خواستگاری کرده بودند و در قرعه‌کشی گرینگوتز برندۀ سفر دو ماهه به آمریکای جنوبی شده بود. دیگر نیازی به مصرف معجون نداشت برای یک عمر شانس آورده بود.
بعد از نرمش صبحگاهی، تصمیم گرفت نامه‌ای به یکی از خواستگارانش بنویسد. به نظر می‌رسید بهترین گزینه او باشد، خوش‌اخلاق، نسبتاً جوان، خوشتیپ و البته ثروتمند.
نوشتن نامه را تمام کرد و دنبال یک پاکت گشت، میان کاغذها یک پاکت قدیمی پیدا کرد. نامه را در پاکت گذاشت و با زبان چسب پاکت را مرطوب کرد. بلافاصله طعم تلخ گزنده‌ای را حس کرد. پاکت را روی میز انداخت. تلخی تمام دهانش را فرا گرفته بود. سوراخ‌های بینی‌اش گشاد شده بود، شروع به عرق ریختن کرد. سرش گیج می‌رفت. به صندلی تکیه داد و قبل از اینکه بتواند کاری بکند نقش زمین شد.

فردای آن روز، صفحۀ سوم پیام امروز
کتابدار باسابقۀ هاگوارتز مادام ایرما پینس بر اثر حساسیت میکروبی درگذشت. لازم به ذکر است این باکتریِ بسیار کمیاب فقط روی کاغذ قادر به حیات است و آخرین بار بیست و شش سال پیش در صربستان مشاهده شده. به گفتۀ متتخصان سنت‌مانگو حساسیت به این باکتری کمیاب، بسیار نادر،حدوداً یک در صد و پنجاه میلیون، است و مردم نباید هیچ نگرانی‌ای داشته باشند.

در سردخانۀ سنت‌مانگو
خانوادۀ ایرما با عصبانیت بر سر مسئول سردخانه فریاد می‌کشیدند. باورکردنی نبود که یک جنازه گم شود.


Underfed Vulture


قبل از صحبت کردن فکر کنید.
قبل از فکر کردن مطالعه کنید.










شما می ‌توانید مطالب را بخوانید
شما نمی توانید عنوان جدید باز کنید
شما نمی توانید به عنوان‌ها پاسخ دهید
شما نمی توانید پیام‌های خودتان را ویرایش کنید
شما نمی توانید پیام‌های خودتان را حذف کنید
شما نمی توانید نظر سنجی اضافه کنید
شما نمی توانید در نظر سنجی ها شرکت کنید
شما نمی توانید فایل‌ها را به پیام خود پیوست کنید
شما نمی توانید پیام بدون نیاز به تایید بزنید
شما نمی توانید از نوع تاپیک استفاده کنید.
شما نمی توانید از HTML در نوشته های خود استفاده کنید
شما نمی توانید امضای خود را فعال/غیر فعال کنید
شما نمی توانید صفحه pdf بسازید.
شما نمی توانید پرینت بگیرید.

[جستجوی پیشرفته]


هرگونه نسخه برداری از محتوای این سایت تنها با ذکر نام «جادوگران» مجاز است. ۱۳۹۹-۱۳۸۲
جادوگران اولین وبسایت فارسی زبان هواداران داستان های شگفت انگیز هری پاتر است. به عنوان نخستین خاستگاه ایرانی ایفای نقش مبتنی بر نمایشنامه نویسی با محوریت یک اثر داستانی در فضای مجازی، پرورش و به ارمغان آوردن آمیزه ای از هنر و ادبیات برجسته ترین دستاورد ما می باشد.