هری پاتر نخستین مرجع فارسی زبان داستان های شگفت انگیز هری پاتر

هری پاتر نسخه موبایل


در حال دیدن این عنوان:   2 کاربر مهمان





پاسخ به: کارگاه داستان نویسی
پیام زده شده در: ۱۷:۲۷:۴۴ جمعه ۲۸ آذر ۱۳۹۹

هافلپاف

آنتونی ریکت


مخفی کردن اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۲۲:۱۸:۰۳ پنجشنبه ۲۷ آذر ۱۳۹۹
آخرین ورود:
۱۲:۲۵:۰۶ پنجشنبه ۴ دی ۱۳۹۹
گروه:
کاربران عضو
هافلپاف
ایفای نقش
پیام: 5
آفلاین
تصویر شماره ۱۱
هری وارد اتاقش شد که دید کل اتاقش بهم ریخته و دابی زیر تخت هری داره با خودش حرف میزنه؛ هری روی تخت نشست و به دابی گفت:
_دابی! اینجا چیکار میکنی؟

_ارباب هری ! ببخشید دارم از دست اربابم غایم میشم. اون خیلی.... (صدای کتک )

_چرا خودتو میزنی ؟

_ارباب هری، جن های خونگی حق ندارن که به اربابشون توهین کنن.

_خب چرا از بردگی به اون استعفا نمیدی

_ارباب هری ، یک جن خونگی اجازه استعفا دادن از بردگی نداره اون باید از طرف اربابش یک چیزی بگیره تا آزاد بشه.

_مثلا چی ؟

_هرچیزی به عنوان مثال : جوراب، شلوار یا حتی یک جفت دستکش.

_ در واقع باید یک لباس از طرف اربابش دریافت کنه درسته دابی؟

_درسته ارباب.

_برات آرزوی آزادی دارم دابی
.
_ممنونم ارباب هری

_دابی ؟

_بله ارباب !

_میتونی توی یک کاری کمکم کنی؟

_بستگی داره چه کاری باشه

_میتونی کمکم کنی حال دراکو مالفوی رو بگیرم ؟

_ارباب هری، متاسفانه نمیتونم

_چرا دابی؟

_ارباب هری ، من نمیتونم چون دراکو پسر اربابم هست.

_اوه دابی واقعا برات نگرانم مالفوی ها خیلی خبیثن امیدوارم بهت آسیبی نرسه

---
خوش برگشتی!
خوشحالم که می‌بینم به حرفام گوش کردی و نکاتی که گفتم رو داری تلاش می‌کنی رعایت کنی.
مشکل منطقِ جادویی پست حل شد... ولی یک‌سری ابتدائیات نوشتن رو هنوز رعایت نمی‌کنی. برای مثال هیچ جمله‌ای نباید بدون علامت رها شه. آخر هر جمله‌ای باید متناسب با نوع جمله علامت سوال، تعجب یا نقطه بذاری و جمله رو به پایان برسونی.
و نکته‌ی دیگه اینه که با توصیف‌ها دوست باش! بیشتر ازشون استفاده کن. با توصیف می‌تونی به خواننده‌ت بفهمونی تصویری ذهنی‌ای که باید داشته باشه از شخصیتات و محیط چیه. پس ازشون بین دیالوگا استفاده کن، برای متوجه شدن نحوه استفاده هم می‌تونی پستای تایید شده رو یه نگاهی بندازی.

تلاشت واضحه؛ پس ازت می‌خوام یه بار دیگه این تلاشو به کار بگیری و به چیزایی که گفتم گوش بدی و دوباره امتحان کنی. تا اون زمان...


تایید نشد.


ویرایش شده توسط تام جاگسن در تاریخ ۱۳۹۹/۹/۲۸ ۱۹:۴۷:۰۳


پاسخ به: کارگاه داستان نویسی
پیام زده شده در: ۲۳:۰۴:۲۱ پنجشنبه ۲۷ آذر ۱۳۹۹

هافلپاف

آنتونی ریکت


مخفی کردن اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۲۲:۱۸:۰۳ پنجشنبه ۲۷ آذر ۱۳۹۹
آخرین ورود:
۱۲:۲۵:۰۶ پنجشنبه ۴ دی ۱۳۹۹
گروه:
کاربران عضو
هافلپاف
ایفای نقش
پیام: 5
آفلاین
تصویر شماره ۱۱

هری وارد اتاق شد که دید دابی در حال بهم ریختن کشوی لباس اوست . هری که بسیار از دست او عصبانی شد با خشم روی تخت نشست و به دابی گفت:

_دنبال چی میگردی ؟ فکر کنم اون چیزی که میخوای داخل کشوی لباس های من نیست!

_ارباب هری ، من رو ببخشید دنبال یک جوراب هستم برای آزاد شدن از دست ارباب خبیثم.

_مگه ارباب تو کی هست که به اون میگی خبیث؟

_ارباب هری اسم ارباب من ، ارباب مالفوی هست.

_اوه دابی واقعا بهت حق میدم ، مالفوی ها واقعا خبیث و بی رحم هستن.

_ارباب هری ، بنظرم اینو باید به پسر ارباب بگی!

_آره دابی فکر خیلی خوبیه ، حتما به دراکو میگم

---
سلام، به کارگاه داستان نویسی خوش اومدی.
نکته‌ای که خیلی اهمیت داره رعایت چارچوبِ دنیای جادویی در حالی که خلاقیت به کار می‌بری هست. یه نکته‌ی مهم که اینجا کاملاً زیرپا گذاشته شده اینه که برای آزادی جن‌های خانگی باید یه هدیه از "ارباب"ـشون بهشون برسه، نه اینکه صرفاً یه جوراب پیدا کنن آزاد میشن. یا برای مثال، شکایت دابی از اربابش باز هم با دنیای جادویی در تضاده چون هیچوقت یه جن‌خونگی از اربابش پیش بقیه بد نمیگه.
پس ازت می‌خوام یه بار دیگه تلاش کنی، این‌بار به چارچوب دنیای جادویی توجه بیشتری کنی و همچنین با توصیف‌ها بیشتر دوست شی چون اونا می‌تونن حس و حال شخصیتات و فضای موجود رو به بهترین‌شکل به تصویر بکشن.
فعلا...


تایید نشد.


ویرایش شده توسط تام جاگسن در تاریخ ۱۳۹۹/۹/۲۸ ۱۴:۴۶:۱۳


پاسخ به: کارگاه داستان نویسی
پیام زده شده در: ۸:۳۸:۱۱ چهارشنبه ۲۶ آذر ۱۳۹۹

ریونکلاو

آلنیس اورموند


مخفی کردن اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۲۱:۲۲:۲۵ دوشنبه ۲۴ آذر ۱۳۹۹
آخرین ورود:
دیروز ۲۳:۵۴:۵۰
از کتابخانه هاگوارتز
گروه:
کاربران عضو
ریونکلاو
ایفای نقش
پیام: 43
آفلاین
«به نام خدا»
موضوع : عکس دوم (جام اتش و شاخدم و هری و جارو و...)


-یه ضربه فوق العاده از فرد ویزلی که بازدارنده رو به سمت دیگوری می فرسته... البته دیگوری هم به موقع جاخالی میده و... هی، این صدای چیه؟!

غرش ترسناکی از محوطه پشتی زمین کوییدیچ به گوش رسید و چند لحظه بعد هیکل گنده ی هیولای مجارستانی دیده شد. دانش آموزا جیغ بلندی کشیدن.

-خدای من... بچه ها هرچه سریع تر بیاین پایین. زود باشین!

مادام هوچ در سوت خودش دمید که همه بازیکنا فرود بیان. ولی هری که خیلی اوج گرفته بود و دنبال گوی زرین پرواز می کرد، موقعی متوجه شاخدم مجارستانی شد که سعی داشت با نفس آتشینش خودش و جاروش رو بسوزونه.

-...عجب بازی جذابی شده! پاتر و شاخدم هر دو به دنبال گوی زرینن تا امتیاز برای گروهشون کسب کنن!
-جردن!
-ببخشید...!

وسط این هیاهو و جدال بین هری پاتر و اژدهای مجارستانی، چارلی ویزلی خودش رو به جایگاه اساتید رسوند.

-پروفسور مک گونگال...
-تو رو به ریش مرلین قسم... این چه کاری بود آخه!!!
-پروفسور باور کنید تمام حواسم بهش بود که یهو در قفسش باز شد!

آلستور مودی لنگ لنگان (و راضی از آزاد کردن اژدها!) به گفت و گوی اونا ملحق شد.

از اون طرف، بازیکنان تیم گریفندور و هافلپاف به همراه مادام هوچ که روی زمین فرود اومدن؛ نگران به هری نگاه کردن.

کتی بل که به نظر میومد پاهاش شل شده و هر لحظه ممکن بود غش کنه بریده بریده گفت:
-فففکر میکنم به...بهتره بهش ککمک ککککنیم...
-چجوری؟ نکنه می خوای به اون گنده بک تیغ تیغی جرقه پرتاب کنی؟

مکسین اوفلاهرتی، مدافع هافلپاف بود که اینو با نیش و کنایه به کتی گفت.

-عجب اژدهای خنگی! انگار گوی زرین رو با تخم طلاش اشتباه گرفته!! داداش بیا پایین داری اشتباه می زنی! دست از سر پاتر ما هم بردار!
-جردن الان وقت این مسخره بازیا نیست!
-معذرت میخوام پروفسور.

شاخدم همچنان دنبال هری پرواز می کرد و لحظه به لحظه از خودش آتیش در می کرد تا شاید یه بار با هدفش برخورد کنه.
هری دید که سرعت اژدها واقعا زیاد شده و الآناس که دیگه درسته قورتش بده؛ گوی زرین هم کاملا جلوی جاروش داشت پرواز می کرد و خیلی وسوسه انگیز بود!
ولی هری با خودش گفت:
-گور بابای کوییدیچ! فعلا بزار زنده فرود بیام، به همه قورباغه شکلاتی میدم!!!

یه لحظه جهت خودش رو تغییر داد و از جلوی اژدها کنار رفت. شاخدم بیچاره هم که دهن گنده اش رو باز کرده بود که جناب پاتر رو نوش جان کنه، بی خبر از همه چی، گوی زرین رو بلعید که حالا با جاخالی هری، کاملا جلوی دهنش قرار داشت. گوی زرین هم هی تکون خورد و خودش رو به دیواره شکم اژدر بدبخت کوبوند. اژدها که خیلی اذیت شده بود و داشت به خودش می پیچید، مجبور شد یه فرود اضطراری سقوط اضطراری داشته باشه.

---
سلام، به کارگاه خوش اومدی.
داستان زیبا و خلاقی بود، تنها ایراداتی که توی این مرحله لازمه بهش اشاره کنم اینه که حتماً املای کلمات رو یه دور قبل از ارسال چک کن، برای مثال "بذار" شکل امریِ درستِ "گذاشتن" هست نه "بزار".
همچنین، سعی کن از شکلک توی توصیف استفاده نکنی، چون شکلک برای توصیف حالت شخصیت‌هاست و خود توصیف هم همچین استفاده‌ای داره، در نتیجه اضافیه و فقط ظاهر پست رو نامنظم می‌کنه.

غیر از این‌ها، مانعی نیست که بخواد جلوی ورودتو بگیره...


تایید شد.

مرحله بعد: گروهبندی


ویرایش شده توسط Alpha در تاریخ ۱۳۹۹/۹/۲۶ ۱۰:۰۴:۴۲
ویرایش شده توسط تام جاگسن در تاریخ ۱۳۹۹/۹/۲۶ ۱۴:۳۸:۳۹

منو از روی خودم قضاوت کنین نه از روی خانواده ام...


"Ravenclaw"

تصویر کوچک شده



پاسخ به: کارگاه داستان نویسی
پیام زده شده در: ۲۰:۲۳:۱۷ یکشنبه ۲۳ آذر ۱۳۹۹

ریونکلاو

میوکی سوجی


مخفی کردن اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۸:۵۴:۲۸ یکشنبه ۲۳ آذر ۱۳۹۹
آخرین ورود:
دیروز ۱۵:۱۰:۵۷
از نمد
گروه:
کاربران عضو
ریونکلاو
ایفای نقش
پیام: 39
آفلاین
تصویر شماره پنج کارآگاه داستان نویسی

هوا به شدت سرد و ابری بود و هر لحظه ممکن بود باران بگیرد پا تند کردم و به سرعت وارد قلعه شدم! نفس عمیقی کشیدم، به اطراف نگاهی انداختم به سمت پله ها رفتم...
جادوآموزان زیادی در راه پله ها جمع شده بودند بعضی ها با خوشحالی و بعضی دیگر با استرس به دور و اطراف نگاه میکردند همه منتظر بودند تا در بزرگ و قهوه‌ای رنگ رو به رو باز شود!
من هم مانند تمامی جادو آموزان گوشه‌ای ایستادم و به کتابی که در دست داشتم خیره شدم! نمی‌شود گفت که استرس نداشتم اما از طرفی نیز خوشحال بودم همیشه آرزوی آمدن به هاگوارتز را داشتم... اما هنوز نمی‌دانستم چه چیزی در انتظار من است آیا قرار است چه اتفاقاتی بیوفتد؟ آیا می‌توانم دوستی خوب برای خودم پیدا کنم؟
یعنی قرار است در کدام یک از گروه های هاگوارتز بیوفتم؟
در افکار خود غرق بودم که در بزرگ و قهوه‌ای رنگ باز شد و خانومی میانسال با ردایی سبز و چهره‌ای خندان بیرون آمد و رو به بچه‌ها گفت:«به مدرسه علوم و فنون جادوگری هاگوارتز خوش آمدید. من پروفسور مک گوناگل هستم لطفا همگی به دنبال من بیایید»
همه بچه‌ها به دنبال پروفسور مک گوناگل وارد سالنی بزرگ شدند. داخل سالن جادو آموزان سال دومی و سومی و... نشسته بودند. روی میزها پر از غذا بود سرم را پایین انداختم و رفتم به سمت میزی که برای جادوآموزان تازه وارد بود، روی یکی از صندلی ها نشستم و به مرد کهنسال که بر روی سکو ایستاده بود نگاه کردم! مردی با ریش بلند و سفید که ردایی شبیه لباس خواب پوشیده بود پس از سرفه‌ی کوتاهی شروع به حرف زدن کرد:«سلام...به مدرسه هاگوارتز خوش آمدید من پروفسور دامبلدور هستم مدیر مدرسه...»
سپس شروع به سخنرانی کرد و در مورد پروفسور ها، نوع تدریس و اینجور چیز ها صحبت میکرد اما من غرق در افکار خود بودم و به سخنرانی های پروفسور دامبلدور گوش نمیدادم...

---
پاسخ:


سلام، خوش اومدی.
توصیفای قشنگی داشتی که میشد باهاشون ارتباط برقرار کرد و این مهمه. تنها ایرادِ قابل ذکری که توی این مرحله نیاز می‌دونم بدونیش، اینه که بعد از هر دیالوگی که می‌نویسی اگر قراره توصیف باشه دوبار اینتر بزن تا دو خط فاصله بیفته و پستت تمیزتر بشه.

تایید شد.

مرحله بعد: گروهبندی


ویرایش شده توسط تام جاگسن در تاریخ ۱۳۹۹/۹/۲۴ ۱۱:۳۷:۴۴
ویرایش شده توسط تام جاگسن در تاریخ ۱۳۹۹/۹/۲۶ ۱۴:۳۸:۳۴

⁣زندگی
سازِ دل است
و تو نوازنده‌ٔ این سازی و بس...


پاسخ به: کارگاه داستان نویسی
پیام زده شده در: ۱۷:۱۶:۱۷ یکشنبه ۱۶ آذر ۱۳۹۹

lily.potter


مخفی کردن اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۶:۳۶:۴۶ یکشنبه ۱۶ آذر ۱۳۹۹
آخرین ورود:
۹:۱۱:۰۵ دوشنبه ۱۷ آذر ۱۳۹۹
گروه:
شناسه های بسته شده
پیام: 2
آفلاین
تصویر شماره ی 13

-ایندفعه گیرت میارم!!
+داره نزدیک میشه
-بدعنق...اگه بذارم از دستم در بری، دیگه ادم نیستم!
+خدابخیر کنه.

هری در بین دو راهی عظیمی گیر کرده بود، هر لحظه فلیچ بهش نزدیک و نزدیکتر میشد؛ هر دفعه هم این اتفاق میوفتاد تو دلش قسم میخورد که دیگه شبا تو مدرسه پرسه نزنه اما...

-کجایی؟
+آروم باش هری...تو یه گیریفیندوری هستی...تو شجاعی...تو...
-وقتی پیدات کنم می دونی چی میشه؟
+تو یه شنل نامرئی کننده داری هری...بابات هم مثل خودت بود...
-خانم نوریس، بو بکش.
+من نقشه ی غارتگر دارم!
-افرین ادمه بده خانم نوریس.
+وایی نمیتونم بهش فکرنکنم!

همینطور که با خودش درگیر بود فلیچ نزدیک و نزدیکتر میشد. اما عین خیالش نبود! انگار نقشه ی غارتگر برای فلیچ بود.صدای قدمهای فلیچ لحظه به لحظه نزدیکتر میشد اما هری ذره متوجه نبود.

-گیرش میاریم خانم نوریس.
+وایی...حالا بقیه چه فکر دربارم میکنن؟پرفسور چی؟هرماینی و رون!
-داریم میرسیم.
+پرفسور مک گونگال 100 تا ام...اون نور چیه؟

نور فانوسی که در دستان فلیچ بود راهرو رو روشن کرده بود.

+کی...چق...چقدر نزدیک شده؟
-افرین خانم نوریس!
+شنلم؟...شنلم کجاست؟
-بدعنق...گیر افتادی!
+ایناهاش!

هری به موقع شنلش رو از پشت مجسمه ی زره پوشی که در سمت چپش بود برداشت و بر روی خودش انداخت. حالا میتونست صورت فلیچ پر چین و چروک فلیچ رو ببینه که با قیافه ای خصمنانه بدنبال بدعنق میکشت.

-یعنی چی؟...کجا رفت؟
+هه هه!
-صدای چی بود؟

فلیچ نور رو بر جایی که هری ایستاده بود انداخت اما چیزی ندید.

-رفته!

بعد از اینکه صدای قدمهای فلیچ دورشد هری به سرعت به سمت تابلوی بانو ی چاق رفت ولی با این تفاوت که هیچ قسمی نخورد، چون میدونست عمل کردن بهش اونم وقتی که شنل نامرئئ کننده داره، غیر ممکنه.



امیدوارم قبول بشه


---
پاسخ:


سلام، به کارگاه داستان‌نویسی خوش اومدی.
داستانت یه خورده سریع پیش رفت... بیشتر میشد روی احساسات و اون جَوِ حاکم مانور داد. اما خلاقیت و بلد بودنِ ابتدائیات نوشتنت برای گذر از این مرحله کافیه. پس...

تایید شد.

مرحله بعد: گروهبندی


ویرایش شده توسط تام جاگسن در تاریخ ۱۳۹۹/۹/۱۶ ۲۱:۰۴:۱۸


پاسخ به: کارگاه داستان نویسی
پیام زده شده در: ۲۰:۲۸:۲۷ شنبه ۱۵ آذر ۱۳۹۹

لوئیس ویزلی


مخفی کردن اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۲۰:۱۳:۴۴ شنبه ۱۵ آذر ۱۳۹۹
آخرین ورود:
۱۱:۴۲:۴۵ یکشنبه ۱۶ آذر ۱۳۹۹
گروه:
شناسه های بسته شده
پیام: 4
آفلاین
تصویر شماره ی 4

-ایشششش! باز اومد.

دراکو با قدمهای محکم به سمت جینی میومد.

-سلام ویزلی!
-سلام...باز چی میخوای؟
-هیچی!...منظور؟
-تو سرسرا می بینمت.

جینی با بی حوصلگی به سمت در ورودی روانه شد، که ناگهان دراکو نفس زنان به سمتش اومد.

-میدونی؟...ام راستش...میگم اخر هفته وقتت خالیه؟
-اخر هفته!...خودت چی فکر میکنی؟
-خب حتما خالیه.
-چی میخوای؟
-میگم که...گردش هاگزمید داریم، با من میای؟

جینی به اطراف نگاه کرد، زیاد جذاب نبود رون یا پرسی اونو تو این موقعیت پیدا کنن. حتی تصورش هم وحشتناک بود! یقه ردای دراکو رو گرفت و به پشت قفسه ای بردش.

-چیشده که دراکویی که ویزلی هارو اذیت میکنه هوس کرده با تنها دختر خانواده قرار بذاره؟
-امم...خب ببین، ما اسلیترینی ها اونقدر هم بد ذات نیستیم!
-جواب منو بده!
-خب...ببین ممکنه در اون لحظه از دست...از دست اون دوتا کله پوک عصبانی بوده باشم.

صدای قدم میومد.انگار کسی داشت به سمت قفسه میومد. نکنه پرسی باشه؟اگه رون باشه چی؟وای که اگه جرج و فرد باشن! باید زودتر راهی پیدا میکرد. نگاهی به دراکو کرد، چاره ای نداشت...

-باشه ولی یه شرطی...
-چه شر...

اما دراکو حتی فرصت کامل کردن جملش رو پیدا نکرد! پرسی با قیافه ای گرفته به سمت قفسه پیچید و با اون دو روبه رو شد!

-مالفوی؟

حالا وقت عملی کردن نقشه بود!

-کمک!پرسی مرلین رو شکر اومدی...میخواست جادوم کنه.

پرسی با عصبانیت نگاهی به دراکو انداخت و بعد داد کشید:
-گم شو!...اگه یه بار دیگه دور و بر جینی یا هر ویزلی دیگه ای بچرخی خودم کاری میکنم که اخراج شی!

دراکو با قیافه ای متعجب سرش رو پایین انداخت و به سمت در خروجی رفت؛ در راه به این فکر میکرد که حداقل تونسته به نتیجه ی دلخواهش برسه.

---
پاسخ:


سلام، به کارگاه داستان‌نویسی خوش اومدی.
داستان جالبی بود... نشانه‌های نگارشی‌ت تقریبا کامله. بلدی چطور دیالوگ رو از توصیف جدا کنی. داستان هم خلاق بود و چارچوب شخصیتا قشنگ بود...

تایید شد.

مرحله بعد: گروهبندی


ویرایش شده توسط تام جاگسن در تاریخ ۱۳۹۹/۹/۱۵ ۲۳:۲۱:۴۵


پاسخ به: کارگاه داستان نویسی
پیام زده شده در: ۱۹:۰۹:۰۱ پنجشنبه ۱۳ آذر ۱۳۹۹

گریفیندور

لیلی لونا پاتر


مخفی کردن اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۶:۴۰:۲۵ پنجشنبه ۱۳ آذر ۱۳۹۹
آخرین ورود:
دیروز ۲۲:۳۰:۴۷
از اینا می‌خوام! :cry2:
گروه:
کاربران عضو
گریفیندور
ایفای نقش
پیام: 13
آفلاین
شکل شماره ۵، کلاه گروهبندی

-لیلی پاتر!

مک گوناگال این رو گفت و کاغذ رو بست.

لیلی وقتی داشت به بالای سکو میرفت، به پشت سرش نگاه کرد و دید که برادر بزرگش، جیمز براش دست تکون میده.
جیمز توی گریفندور بود، همون گروهی که لیلی آرزو داشت بره.
همون جایی که بود،‌ وایساد و به فکر فرورفت.
-اگه نرم گریفندور چی؟... وای! همه فامیلم همونجان!

با این فکر استرسی که نداشت به سراغش اومد.
امّا با فکر این که ددی جونش بازم هرجوری که باشه دوسش داره، دوباره استرسش از بین رفت.

-عجله کن دیگه! یه عالمه آدم هم تو صف هستن!
-اها اها دارم میام.

بدون معطلی به سمت سندلی رفت و روش نشست.مک گوناگال کلا رو گذاشت روی سرش.تو همین لحظه یه صدایی اومد و لیلی خیلی ترسید!

-این طوری میخوای بری گریفندور!
-خیلی ببخشید اصلا حواسم نبود!
-میخوای بفرستمت پیش اون داداش اسلایترینیت؟
-نه اسلایترینی ها بدن!
-نه این طوری نگو! ما اسلایترینی های بزرگی داشتیم!

لیلی خودش میدونست، هرچی نباشه هری پاتر خودش اسم پسرش رو از رو اسم یه اسلایترینی گذاشته بود.

از حرفی که زده بود، پشیمون شد.کلاه گفت:
-پدر و مادرت هردو شون پتانسیل اسلایترینی شدن رو داشتن.مطمئنی که نمیخوای اسلایترینی بشی؟

لیلی فکر کرد و به نتیجه رسید که همچنان دلش می خواست به گریفندور بره.
و کلاه گفت:
-که اینطور پس....گریفندور!

لیلی با خوش حالی به سمت میز گریفندور دوید!



تورو خداا قبول کنید ۳ روز پست هارو خوندم تا بفهمم چطوری قبول شم!

---
پاسخ:


سلام، به کارگاه داستان‌نویسی خوش اومدی.
داستانت از لحاظ ساختار خوبه، محتوا هم... کمی خلاقیتش پایین بود. اما برای کارگاه کافیه.

تایید شد.

مرحله بعد: گروهبندی


ویرایش شده توسط تام جاگسن در تاریخ ۱۳۹۹/۹/۱۴ ۰:۲۹:۰۸

بابا!!!!!!!

من از این ها می خوام


تصویر کوچک شده


پاسخ به: کارگاه داستان نویسی
پیام زده شده در: ۲۲:۰۴:۲۲ چهارشنبه ۱۲ آذر ۱۳۹۹

ریونکلاو

لوسی ویزلی


مخفی کردن اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۸:۴۳:۲۳ چهارشنبه ۱۲ آذر ۱۳۹۹
آخرین ورود:
۱۴:۵۶:۱۴ دوشنبه ۲۴ آذر ۱۳۹۹
گروه:
کاربران عضو
ریونکلاو
ایفای نقش
پیام: 10
آفلاین
یک روز بارانی هنگامی که پستچی نامه های آن روزمان را آورد بلیت و نامه‌ی عجیبی میانشان بود.کاغذ آن نامه‌ به رنگ زرد بود،با جوهری سبز رنگ آدرس خانه‌مان و اسم من(رِی اچ‌ام) و خواهر دو قلویم(فاط اچ‌ام) پشتش نوشته شده بود. چیزی که بیشتر باعث تعجبمان شد عنوان(مدرسه علوم و فنون جادوگری هاگوارتز) و باقی نامه بود. بلیت هم مانند بلیت یک قطار بود.روی آن عدد سکو،زمان و تاریخ حرکت قطار مورد نظر نوشته شده بود.
فاط بار دیگر به آن نامه نگاهی انداخت و گفت:
-ری..ری ادامه نامه فهرست خرید وسایل مورد نیازمون رو نوشته.
نامه را از او گرفتم و نگاهی به فهرست وسایل مورد نیاز کردم،چیزی که توجه مرا به خود جلب کرد چوبدستی بود. یعنی قرار بود با آن چوبدستی مانند فیلم های تخیلی که میگفتند واقعیت ندارند،جادو کنیم؟!

بلاخره به هر زحمتی بود توانستیم وسایل مورد نیاز را تهیه کنیم.حالا ما در ایستگاه قطار به دنبال سکوی نه و سه چهارم میگشتیم. فاط گفت:
-ری همونطور که خاله مومو گفته بود سکوی نه و سه چهارم باید بین سکوی نه و ده باشه،اون گفت که ما باید از نرده های بین سکوی نه و ده رد بشیم و نباید ترس این رو داشته باشیم که مبادا به نرده برخورد کنیم چون این اتفاق نمیوفته!
خاله مومو همسایه ما بود. بعد از فوت شدن پدر مادرمان از من و فاط مراقبت میکرد. وقتی نامه و بلیت را به او نشان دادیم،خیلی خوشحال شد چون پسر های خودش هم یک زمانی جادو آموز بودند. او به طور کامل راهنماییمان کرد و تاکید کرد که هنگام عبور از نرده های بین دو سکو اصلا نگران برخورد با نرده ها نباشیم.
من و فاط از بین نرده ها گذشتیم و به سمت قطار مورد نظر رفتیم، وارد کوپه هایمان شدیم. شب قبل خیلی هیجان زده بودیم به همین خاطر تا صبح خوابمان نبرد،حالا آنقدر خسته بودیم که سریع خوابمان برد.

با صدای کسی از خواب بیدار شدیم.
-هی شما دوتا نمیخواین بیدار شین؟! تا ۱۵ دقیقه دیگه به هاگوارتز میرسیم!
دختری با موهای قهوه ای تیره که چتری هایش تا روی ابرو هایش بود سعی در بیدار کردن ما داشت.
از اون تشکر کردم و گفتم:
-خیلی ممنون که به موقع بیدارمون کردی خانمِ....ببخشید میشه اسمت رو بهمون بگی؟
-البته.من هرمیون گرنجر هستم،منم مثل شما جادوآموزم.اسم شما چیه؟
-من ری اچ‌ام هستم اینم خواهرم فاط هست از آشنایی باهات خوشحال شدیم هرمیون.
هرمیون با لبخند گرمی دوباره کم بودن وقت را یادآوری کرد و به کوپه خودش رفت. بعد از اینکه ردا هایمان را پوشیدیم هرمیون دوباره به کوپه مان آمد و گف که به مقصد رسیدیم.
از قطار پیاده شدیم و با راهنمایی های فردی به نام هاگرید به سمت مدرسه رفتیم.وارد سالن بزرگی شدیم.سالن خیلی ساده ولی شیک تزیین شده بود. هرمیون گفت:
-من شنیدم جشن امسال خیلی باشکوه تر از سال های قبل برگذار شده.
همان موقع خانمی شروع به صحبت کردن کرد.
-من،پروفسور مک گونگال ورود شما جادو آموزان سال اولی رو به مدرسه هاگوارتز خوش آمد میگم.خب قبل از هر چیز شما باید با گذاشتن این کلاه روی سرتون گروهبندی بشید،اسم هرکس رو که خوندم بیاد اینجا و کلاه رو روی سرش بذاره.
همه با شگفتی به کلاهی که به نظر قدیمی می آمد نگاه میکردیم.
همان موقع پروفسور مک گونگال اسم یک نفر را گفت:
-رون ویزلی
پسری با موهای قرمز کلاه را روی سرش گذاشت. کلاه آنقدر بزرگ بود که تا گردن رون پایین آمده بود ناگهان کلاه با صدای بلندی گفت
-گریفندور
پسر به سمت گروهش رفت.

یکی یکی همه‌ی بچه هارا صدا میزدند که نوبت به هرمیون رسید،هرمیون با ذوق و شوق کلاه را برسر گذاشت کلاه بعد از کمی درنگ گفت:
-گریفندور
هرمیون خوشحال از اینکه در گروه مورد علاقه اش افتاده برای ما دستی تکان داد و به سمت گروهش رفت.
-فاط اچ ام
فاط با نگرانی نگاهی به من انداخت، برای اینکه به او دلگرمی بدهم دستش را به گرمی فشردم، فاط لبخندی زد و به سمت کلاه رفت و آن را بر سر گذاشت،کلاه بعد از مکثی کوتاه گفت:
-هافلپاف
فاط هم خوشحال از اینکه در گروهی که به ان علاقه داشت افتاده است به من نگاه کرد و به سمت گروهش رفت. در افکارم غرق بودم که خانم مک گونگال گفت:
-ری اچ ام
من برعکس فاط هیچ نگرانی نداشتم زیرا مطمئن بودم که کلاه گروه ریونکلا را برایم انتخاب میکند. با قدم های بلند به سمت کلاه رفتم و آن را برسر گذاشتم. ناگهان یاد حرف های هرمیون درمورد گروه های هاگوارتز افتادم او میگفت که همه‌ی جادوگرانی که به راه بد کشیده شدند از گروه اسلایترین بودند. در دل خدا خدا میکردم که کلاه مرا برای گروه اسلایترین انتخاب نکند که ناگهان صدایی گفت:
-که اینطور،تو اسلایترین رو دوست نداری و میخوای به ریونکلا بری درسته همه اونایی که یه روزی منحرف شدن از این گروه بودن ولی اسلایترین جادوگران قوی و خوبی هم داشته. خب از اونجایی که از هوش سرشاری برخوردار هستی تو رو میبرم به گروهِِ..
و بعد با صدایی بلند گفت:
-ریونکلا
من هم مانند هرمیون و فاط با خوشحالی به سمت گروه ام رفتم و در کنار دختری که سفیدی پوستش مانند برف بود و موهای طلایی رنگی داشت ایستادم. بعد از اینکه همه گروهبندی شدند از ما پذیرایی گرمی شد و هر کداممان را به سمت خوابگاه مخصوص گروه مان راهنمایی کردند.
بعد از عوض کردن لباس هایم روی تخت دراز کشیدم و همانطور که به فردا، چیز ها و اتفاق های جدیدی که قرار بود در این مدرسه تجربه کنیم فکر میکردم به خواب عمیقی فرو رفتم.

----

پاسخ:

سلام، به کارگاه داستان نویسی خوش اومدی.

پست خوبی بود، ولی هنوز یکم جای کار داره.

نقل قول:
فاط گفت:
-ری همونطور که خاله مومو گفته بود سکوی نه و سه چهارم باید بین سکوی نه و ده باشه،اون گفت که ما باید از نرده های بین سکوی نه و ده رد بشیم و نباید ترس این رو داشته باشیم که مبادا به نرده برخورد کنیم چون این اتفاق نمیوفته!
خاله مومو همسایه ما بود.

شکل کلی دیالوگ نویسیت درسته، ولی دیالوگ رو باید از توصیفات بعدش با دوتا اینتر جدا کنی. به این شکل:

فاط گفت:
-ری همونطور که خاله مومو گفته بود سکوی نه و سه چهارم باید بین سکوی نه و ده باشه،اون گفت که ما باید از نرده های بین سکوی نه و ده رد بشیم و نباید ترس این رو داشته باشیم که مبادا به نرده برخورد کنیم چون این اتفاق نمیوفته!

خاله مومو همسایه ما بود.

نقل قول:
-رون ویزلی

وقتی دیالوگ/جمله تموم میشه و میخوای بری پاراگراف بعد، نقطه رو یادت نره آخرش بذاری.

یه چند جایی هم دیدم غلط تایپی یا املایی داشتی، قبل از ارسال پستت اگر یک دور دیگه از روش بخونی همه شون راحت و سریع رفع میشن.
ولی در کل خوب بود و...

تایید شد!

مرحله بعد: گروهبندی

پیوست:



jpg  32692_5200f8553adcf.jpg (27.61 KB)
44601_5fc7dde749931.jpg 300X353 px


ویرایش شده توسط فنریر گری‌بک در تاریخ ۱۳۹۹/۹/۱۳ ۱۳:۰۰:۰۶


پاسخ به: کارگاه داستان نویسی
پیام زده شده در: ۱۹:۵۶:۴۲ چهارشنبه ۱۲ آذر ۱۳۹۹

karman


مخفی کردن اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۴:۰۴:۲۸ چهارشنبه ۱۲ آذر ۱۳۹۹
آخرین ورود:
۱۹:۰۳:۰۱ جمعه ۱۹ دی ۱۳۹۹
گروه:
کاربران عضو
پیام: 3
آفلاین
تصویر شماره 6:
سرش را در دستانش فشرد.مدت ها بود که این رنج بزرگ را در دل خود محبوس کرده بود ولی دیگر هر فردی تا حدی می تواند تحمل کند دستانش را از روی سرش برداشت و روی روشویی گذاشت با فکر کردن به اتفاقاتی که افتاده بود اشک هایش ناگزیر سرازیر شدند.مقاومت نکرد و اجازه فرو ریختنش را داد
فلش بک:
دراکو:
-امروز همون روزیه که همیشه منتظرش بودم باید بهش بگم باید احساسم نسبت بهش رو بگم .
سرخوشانه به دنبال آستوریا میگشت مدت ها بود که به این فکر افتاده بود آستوریا برای او چه حکمی دارد؟یک دوست؟نه مطمئنا این نبود اگر او دوستش بود چرا همانجور که با او رفتار میکرد با پنسی رفتار نمیکرد؟چرا وقتی استوریا را میدید تپش قلبش بالا میرفت؟چرا وقتی استوریا به پسر دیگه ای توجه میکرد ته قلبش عصبانی بود؟این احساسات گیج کننده مدت ها فکرش را درگیر کرده بود.مطمئنا استوریا برایش حکم چیز دیگری را داشت اما چه؟.بعد مدت ها جواب این سوال را یافت احساساتش نسبت به استوریا تغییر کرده بود دیگر اورا دوست خود نمیبیند،اورا عشق خود میبیند روزها میگذشت و سعی میکرد این احساس را سرکوب کند چرا که دلیلی مبنا بر عشق دو طرفه نبود و این تبدیل به ترسی وهمناک برایش بود اگر استوریا اورا دوست نداشته باشد چه؟شاید اگر احساساتش را بیان میکرد استوریا اورا ترک میکرد و به این ترتیب ممکن بود استوریا را حتی در مقام دوست هم از دست بدهد.نمیخواست این گونه شود و از طرفی هم مشتاق بود تا حسش را بیان کند روزهای متمادی در دو راهی مانده بود تا اینکه بالاخره تصمیمش را گرفت دلش نمیخواست پرنسس قلبش متعلق به کس دیگر باشد قطعا اکر احساساتش را بیان نمیکرد در اینده برایش تبدیل به حسرتی سوزاننده می شد شاید اون موقع به قدری دیر شده باشد که دیگر این حرف های فایده ای نداشته باشد.
از پیچ بعدی گذشت ولی هنوز اثری از استوریا ندیده بود.شاید در حیاط مشغول قدم زنی بود از زمانی که یادش می امد استوریا عاشق قدم زدن کنار دریاچه بود.راهش را کج کرد و به طرف در اصلی به راه افتاد در ذهنش حرف هایی را که میخواست به استوریا بگوید مرور کرد تا فراموش نکند بی انکه حواسش باشد متوجه شد که از در اصلی گذشته است حواسش را متمرکز کرد و با چشمانش دنبال پرنسس قلبش گشت و با صحنه ای که دید خشکش زد.چرا استوریا کنار بلیز زابینیه؟چرا دست در دست هم دارن قدم میزنن؟یعنی استوریا حسی بهش داره؟چشمانش تار شد و پرده ای از اشک جلوی دیدش را گرفت،باورش نمیشد.حتی در تصورش هم گنجانده نمی شد که استوریا به او خیانت کند و با فردی دیگر باشد.اشک هایش شروع به ریختن کردن در دلش بارها به خودش لعنت فرستاد که چرا انقدر خوش بین بود و مطمئن بود که استوریا نیز اورا دوست دارد.چرا داشت به استوریا لقب خیانت کار را میداد؟اونکه گناهی نداشت حق انتخاب داشت که با هرکسی که دوست دارد باشد اون حتی نمیدانست که کسی که همیشه در کنارش ایستاده عاشق و مجنونش شده.بیشترر از این اجازه خورد شدن غرورش را نداد و به سرعت به طرف خوابگاهش به راه افتاد نه نباید به اونجا میرفت اون موقع هم خوابگاهی هایش اورا سوال پیچ میکردند راهش را کج کرد و به سمت دستشویی دخترانه متروک رفت سرش را پایین گرفته بود تا کسی اشک هایش را نبیند نبیند تک پسر مغرور خاندان مالفوی الان برای یک دختر این گونه اشک میریزدبعد از چند دقیقه که برایش به اندازه چند سال گدشت به درگاه دستشویی رسید با سرعت وارد شد و به سمت روشویی رفت چند بار ابی به صورتش زد و نفس عمیق کشید نمی توانست تصور کند که استوریا اون فرد را دوست دارد یعنی واقعا او عاشق بلیز زابینی شده باشد مگر او چه کم از اون داشت؟اجازه دوباره فرو ریختن اشک هایش را نداد حالا که دیگر حقیقت را میدانست باید استوریا رو فراموش میکرد اما چطورش را نمیدانست
پایان فلش بک(بازگشت به زمان حال)
با صدای میرتل به خودش امد امد.چطور فراموش کرده بود؟پاتوق همیشگی میرتل انجا بود.
میرتل گفت:
-چرا داری گریه میکنی؟کمکی از دستم بر میاد؟میتونی بهم اعتماد کنی من راز دار خوبی هستم.
دراکو در جواب گفت:
-هیچ کمکی از دستت بر نمیاد.از دست هیچکس بر نمیاد به جز اون.تنها کمکی که از دستت بر میاد اینه که تنهام بزاری.برو
میرتل غمگین ولی با سماجت گفت:
-من مطمئنم که میتونم کمکت کنم فقط جریان رو تعریف کن
دراکو در جوابش گفت:
-واقعا میخوای بهم کمک کنی؟پس برو تنها کاریه که میتونی بکنی من واقعا به تنهایی نیاز دارم کاری از دستت بر نمیاد
میرتل با سماجت بیشتر گفت:
-من میتونم کافیه بهم بگی مطمئن باش میتونم کمکت کنم
دراکو که از سماجت میرتل عصبانی شده بود گفت:
-داشن اموزا درست میگن تو فقط یک دختر زشت کک و مکی هستی که عقده حرف زدن با ادمای معروف رو داری و جز فوضولی کاری بلد نیستی
میرتلی خیلی برخورد این نوع برخورد با اون واقعا بد بود ولی انتظار بیشتر هم از یک مالفوی نداشت برای همین با قهر اونجارو ترک کرد
دراکو سرش را بلند کرد و دستشویی را از نظر گذراند،میرتل رفته بود.دوباره در تنهایی خود غرق شد و خاطرات رنج اور خود را مرور کرد با یاداوری هر خاطر ه قلبش از درد فشرده میشد و قطره اشکی از چشمانش میچکید بعد از اون روز نحس تمام سعیش را کرد تا استوریا را فراموش کند ولی نمیشد وقتی تمام مدت جلو چشمانش بود فراموش کردنش سخت بود اگر خودش را از دید استوریا پنهان میکرد مشکوک بود تمام سعیش را کرده بود تا رفتارش عادی باشد و استوریا به چیزی شک نکند دلش نمیخواست پرنسس همیشگی قلبش در دوراهی قرار بگیرد و بین خوشحال خودش و خوشحالی او یکی را انتخاب کند و تا اخر عمرش در عذاب وجدان بماند.توی یک دوراهی سخت دیگر مانده بود دیگر اشکی نمادنده بود که نریخته باشد کارش شده بود روز و شب اشک ریختن به خاطر تقدیر نحسش و از دست دادن عشقش
با احساس گرمی دستی روی شانه اش به خودش امد روی برگرداند و با چهره غمگین استوریا مواجه شد.
استوریا گفت:
-دراکو از دستم ناراحتی؟
دراکو تعجب کرد یعنی اون میدونست؟از همه چی خبر داشت؟
استوریا ادامه داد:
فکر میکنم من و بلیز زابینی رو کنار دریاچه دیدی درسته؟
اگر حرف میزد بغضش دوباره میشکست نمیخواست جلوی استوریا اشک بریزد و اورا ناراحت تر از الان کند پس به تگان داد سر اکتفا کرد
استوریا با چهره ای غمگین تر ادامه حرفش را گرفت:
-تو اشتباه برداشت کردی نمیدونم چرا ناراحتی ولی فکر میکنم به خاطر دیدن من و بیلیزه من اصلا از اون خوشم نمیاد اون اومده بود تا باهام حبت کنه اولش فکر کردم یک صحبت معمولیه ولی بعدش فهمیدم میخواد بهم ابراز علاقه کنه ولی من کس دیگه ای رو دوست دارم و همینم بهش گفتم و قاطعانه جواب نه دادم
دراکو با انکه خوشحال بود که استوریا بلیز رو رد کرده ولی دوباره غمگین شد.استوریا اشاره کرده بود که کس دیگه ای رو دوست داره.پس به حال اون چه فرقی داره؟لبخن کم جونی به استوریا زد و خواست برود که استوریا دستش را کشید،رویش را برگرداند استوریا سرش پایین بود دوباره لب به سخن گشود و گفت:
-من..من راستش...من تورو دوست دارم...میدونم ممکنه منو دوست نداشته باشی ولی نمیتونستم بهت نگم...
دراکو در بهت ماند فکر کرد خیالات برش داشته استوریا گفت اورا دوست دارد؟نه حتما اشتباه شنیده بود روبه استوریا گفت:
-چی گفتی؟گفتی...منو دوست داری؟
ناخواسته قلب استوریا به درد امد.چطور ممکن بود که نواده خانواده مالفوی مغرور عاشق دختری مثل او بشه؟وقتی این همه دختر که از او بهترن دور و برشه چطور ممکنه که دراکو عاشق اون بشه؟نا خواسته اشک های مروارید مانندش فرو ریخت با صدایی لرزان و سر پایین گفت:
-میدونم....شاید به نظر خیلی مسخره بیاد...ولی...خوب...من دوست دارم...ممکنه تو اصلا منو دوست...بغضش شکست و با هق هق ادامه داد:اصلا منو دوست نداشته باشی...
دراکو اجازه حرف بیشتر از جانب استوریا را نداد سرش را با انگشتانش اروم بالا اورد و به چشمای اشکی استوریا نگاه کرد و گفت:
-کی گفته من دوست ندارم؟من دیوانه وار عاشقتم نبینم گریه کنی که قلبم به درد میاد برای خوشحال کردنت حاضرم دنیارو به اب و اتیش بکشم
-منم خیلی دوست دارم وقتی بهم لبخن میزدی ته دلم قنج میرفت وقتی میدیدم به پسرای دیگه هم توجه میکنی دلم میخواست تیکه تیکه اش کنم وقتی پسرای دیگه رو میدیدم که بهت چشم داشتن دلم میخواست تو یک اتاق نگهت دارم تا فقط من لبخندت رو ببینم ولی... و مکث کرد سپس ادامه داد:
وقتی تورو کنار زابینی دیدم قلبم دو تیکه شد فکر کردم تو اونو دوست داری و با فکر اینکه تو دیگه مال من نیس بغضم شکست دیگه هیچی بعد از اون روز برام مهم نبود و کارم شده بود گریه کردن و اشک ریختن به خاطر سیاهی بخت خودم ولی امروز که اینارو بهم گفتی تازه فهمیدم چقدر اشتباه کردم باید از خودت ماجرارو میپرسیدم و سکوت کرد
استوریا نگاهش رو به چشمان دراکو دوخت نیازی به حرف زدن نبود از تو چشمان هم همه چیز خوانده می شد.با احساس نوازش دستم نگاهم به پایین متمایل شد نوک انگشتای دراکو با دستم تماس پیدا کرده بودم کم کم دستش را در دستم قفل کرد و اروم سرش را بالا اورد و با لبخند نگاهم کرد،در اون لحظه دلم میخواست فقط من و دراکو باشیم و زمانی که حرکت نمیکنه.میدونستم که به همون چیزی فکر میکنه که من فکر میکنم:
-اینکه خوشبختی در انتظارمونه....
پایان

----

پاسخ:

سلام، به کارگاه داستان نویسی خوش اومدی.

پستت خوب بود. ولی یک مقدار جای کار داره.

نقل قول:
فلش بک:

کلمه فلش بک حالت تیتر داره. بنابراین باید از بقیه متن های قبل و بعدش جدا باشه. و صد البته باید درشت نمایی بشه، یعنی به این شکل:
مقاومت نکرد و اجازه فرو ریختنش را داد

فلش بک:

دراکو:


نقل قول:
دراکو:
-امروز همون روزیه که همیشه منتظرش بودم باید بهش بگم باید احساسم نسبت بهش رو بگم .
سرخوشانه به دنبال آستوریا میگشت مدت ها بود که به این فکر افتاده بود آستوریا برای او چه حکمی دارد؟

شکل درست دیالوگ رو خوب نوشتی... منتها یه چیزی رو رعایت نکردی، دیالوگ وقتی تموم شد و خواستی بعدش توصیفات بنویسی باید دوتا اینتر بزنی. یعنی به این شکل:
دراکو:
-امروز همون روزیه که همیشه منتظرش بودم باید بهش بگم باید احساسم نسبت بهش رو بگم .

سرخوشانه به دنبال آستوریا میگشت مدت ها بود که به این فکر افتاده بود آستوریا برای او چه حکمی دارد؟



نقل قول:
پایان فلش بک(بازگشت به زمان حال)

پایان فلش بک هم دقیقا همون حکمی رو داره که برای خود فلش بک گفتم.

یه چیزی هم رعایت نکردی، آخر خیلی از جملاتت نقطه رو نذاشتی. حتما بذار از این به بعد...
در کل همینا دیگه.

تایید شد.

مرحله بعد: گروهبندی


ویرایش شده توسط فنریر گری‌بک در تاریخ ۱۳۹۹/۹/۱۳ ۱۲:۴۹:۱۷

𝓴𝓪𝓻𝓶𝓪𝓷


پاسخ به: کارگاه داستان نویسی
پیام زده شده در: ۱۹:۳۳:۵۵ دوشنبه ۱۰ آذر ۱۳۹۹

گریفیندور

اریکا جی


مخفی کردن اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۳:۱۲ جمعه ۲۵ مهر ۱۳۹۹
آخرین ورود:
۹:۳۰:۲۴ شنبه ۲۷ دی ۱۳۹۹
گروه:
کاربران عضو
گریفیندور
ایفای نقش
پیام: 12
آفلاین
بعد از اشنا شدن با ماریا و مارتا(خواهران دو قلو)وسارگل و عایشه در کوپه قطار و کلی حرف زدن درباره فضا مدرسه و کلاس ها و دبیر ها به مدرسه رسیدیم داخل اون مدرسه دانش اموزان از نقاط مختلف جهان اومده بودن و من هم از یک کشور مسلمان اومده بودم البته کس های دیگری هم اومده بودن به مدرسه نزدیکتر شدیم در اون لحظه حس کردم تمام تنم یخ زده اما سعی کردم خونسردی خودم رو حفظ کنم و همراه با دوستام به کمک راهنمایی های هاگرید وارد مدرسه شدیم مدیر مدرسه جادوگر سرشناس و بزرگ البوس دامبلدور بود.
-ماریا:چقدر بزرگه
-مارتا:من شنیدم برای امسال نسبت به سال های دیگه جشن باشکوه تری گرفتن
بعداز اون همه ماجرا که تمام دنیا رو متحول کرده بود یک سال میگذشت اونا به مناسب همین جشن امسال رو باشکوه تر برگزار کردن و بورسیه تحصیلی هم گذاشتن ، من هم شامل این بورسیه میشدم و از اینکه بخوام اینو به دوستام بگم خیلی خجالت میکشیدم بعد از گذشتن از چند تا راهرو به تالار بزرگ طلایی رنگ و باشکوهی رسیدیم که به مناسبت یاد بود تمام در گذشتگان و به خصوص پروفسور اسنیپ با رنگ مشکی تزیین شده که در بین اون رنگ های هر تیم خودنمایی میکرد هاگیرد و خانمی به نام هلما تمام تلاش خودشون رو کردن تا بچه ها رو در یک صف قرار بدن بعد از اینکه صف ها مرتب شد کلاه گروه بندی زد زیر اواز و شعر خوند اما کمی بعد مدیر مدرسه پروفسور دامبلدور یک سخنرانی انجام داد من که اونقدر محو تماشا شکوه تالار و دانش اموزان سال بالاتر شده بود که اصلا متوجه پایان سخنرانی نشدم و بعد با گفتن اسم ماریا که ۳تاجلوتر از من بود و خیس عرق شده بود به خودم اومدم اما چیزی که از همه عجیب تر بود و موجب ترس،تعجب و شادی من شده بود وجود هری پاتر جادوگر بزرگ در بین میز اساتید بود اما فعلا این مهم نبود باید حدس میزدم من و هر کدوم از دوستانم تو کدوم گروه می افتیم؟
-شکیلا جایمز ...شکیلا جایمز
رشته افکارم پاره شد و از ترس سر جایم میخکوب شده بودم این اسم من بود که داشت توسط مدیر مدرسه خونده میشد،متوجه نگاه های مدیر و اساتید و دانش اموزان شدم و سریع از پله ها بالا رفتم و خانم مک گونگال کلاه رو روی سر من گذاشت همه جا تاریک شد از ترس داشتم به خودم میلرزیدم زمانی که کوچکتر بودم فقط میگفتم گریفندور اما بزرگتر که شدم فهمیدم این که تو کدوم گروه باشی مهم نیست این که خودت چی باشی مهمه؟!
تو این فکر بودم که صدایی شنیدم
- حاضری برای رسیدن به رویاهات هر کاری بکنی؟
_ ترسیدم ولی گفتم:هر کاری که درست باشه رو انجام میدیم حتی اگه به رویام نرسم
-جون خودت رو برای عزیزترینت به خطر میندازی؟
_با اینکه دیگه اون صدا ترسی نداش اما من ترسیدم چون از وقتی که کوچیک بودم و جنگ ها رو دیده بودم چیز های کوچکی هم منو میترسوند اما به مادرم فکر کردم و برای مدتی حس شادی بخشی وجود منو فراگرفت و باقطعیت گفتم :بله
-گرفیندور
و بعد کلاه رو خانم مک گونگال از سرم برداشت داخل قلبم یه هیجان عجیبی حس میکردم و خیالم راحت شده بود که این بار سنگین از روی دوشم برداشته شده بود گریفندوری ها ابراز شادی زیادی کردن و من خیلی خوشحال شدم به سمت دوستانم رفتم اونا هم با من شادی کردن،اما مدتی طول نکشید که از بین رفت
مارتا یک فشفشه بود و فقط برای دیدن مراسم همراه خواهرش رفته بود ماریا از این موضوع خیلی ناراحت بود اما من دلداریش دادم و گفتم که من همه جا مثل خواهرت همراهت هستم این مقداری از غم ماریا رو کم کرد اما بازم کافی نبود و بحث رو عوض کردم و گفتم
_سارگل تو کدوم گروه رفتی؟
-تو گروه رینکلا حقیقتش خودم خیلی دوست داشتم
_به رنگ چشمت میاد سارگل جون امیدوارم موفق بشی
-ممنونم
_تو چی عایشه؟
-من...من تو گروه اسلایترین افتادم
_از تعجب تمام ذهنم به خودش پیچید اما خودم رو جمع و جور کردم و گفتم!امیدوارم موفق بشی
بعد چرخیدم و یه نگاه به ماریا کردم که یه گوشه ساکت وایستاده بود و بعد به مارتا نگاه کردم که نگران حال ماریا بود و اونم به من نگاه کردم برای اینکه ماریا رو از اون حال در بیارم گفتم اتاق ما به نظرت کجا باشه؟ ماریا بدون هیچ حرفی سرش رو به نشانه نمیدونم تکون داد
_گفتم: مهم نیست بیا بریم پیش بقیه اعضا گروه
-نه نمیام میخوام همین چند دقه اخر رو پیش خواهرم باشم تو میتونی بری!
مارتا با حالت عصبانی گفت:
-شکیلا جان تو میتونی بری ماریا هم تا چند دقه میاد
_باشه
بعد از خداحافظی سارگل و عایشه به گروه های خودشون ملحق شدن و منم بابقیه دخترا گروه گریفندور اشنا شدم
و ادامه دارد...تصویر شماره ۵

------
پاسخ:

سلام، به کارگاه داستان نویسی خوش اومدی.

خوب بود هر چند خیلی جای کار داره.

نقل قول:
-شکیلا جان تو میتونی بری ماریا هم تا چند دقه میاد

اولین نکته اینه که هیچ جمله ای نباید بدون علامت تموم بشه. در پایان همه جملات باید نقطه، علامت تعجب یا علامت سوال با توجه به لحنشون وجود داشته باشه.

نقل قول:
_گفتم: مهم نیست بیا بریم پیش بقیه اعضا گروه

شیوه صحیح نوشتن یک دیالوگ به این شکل هست:

گفتم:
-مهم نیست بیا بریم پیش بقیه اعضا گروه.


همونطور که میبینی علامت (-) بعد از علامت نقل قول (:) میاد نه قبلش.

نقل قول:
اما فعلا این مهم نبود باید حدس میزدم من و هر کدوم از دوستانم تو کدوم گروه می افتیم؟
-شکیلا جایمز ...شکیلا جایمز
رشته افکارم پاره شد و از ترس سر جایم میخکوب شده بودم

برای اینکه نوشته هامون از حالت فشردگی در بیاد و منظم بشه و همچین گوینده برخی از دیالوگ هارو بتونیم مشخص کنیم به ایجاد یه سری فواصل از طریق اینتر نیاز داریم. مثلا مثال بالا بهتر بود به این شکل نوشته بشه:

اما فعلا این مهم نبود، باید حدس میزدم من و هر کدوم از دوستانم تو کدوم گروه می افتیم؟

-شکیلا جایمز ...شکیلا جایمز.

رشته افکارم پاره شد و از ترس سر جایم میخکوب شده بودم.


همونطور که میبینی بین دیالوگ با توضیح بالاش دوتا اینتر زدم. چون گوینده این دیالوگ دامبلدور هست و توضیحات متعلق به افکار شکیلا جایمز. بنابراین این فاصله باید ایجاد میشد تا مشخص بشه گوینده این دیالوگ شکیلا نیست.

همیشه بعد از دیالوگ و قبل از شروع توضیحات جدیدمون هم دوتا اینتر می زنیم تا با جداسازی دیالوگ ها و توضیحات نوشته مون منظم تر بشه.

یکمی هم زمان بندی افعالت اشکال داره ولی میدونم که میتونی توی بخش ایفای نقش بهتر این نکات رو یاد بگیری و تمرین کنی. پس...


تایید شد!

مرحله بعد: گروهبندی


ویرایش شده توسط مروپ گانت در تاریخ ۱۳۹۹/۹/۱۰ ۲۰:۱۳:۵۴
ویرایش شده توسط مروپ گانت در تاریخ ۱۳۹۹/۹/۱۰ ۲۰:۱۶:۰۵
ویرایش شده توسط مروپ گانت در تاریخ ۱۳۹۹/۹/۱۰ ۲۰:۱۸:۰۴







شما می ‌توانید مطالب را بخوانید
شما نمی توانید عنوان جدید باز کنید
شما نمی توانید به عنوان‌ها پاسخ دهید
شما نمی توانید پیام‌های خودتان را ویرایش کنید
شما نمی توانید پیام‌های خودتان را حذف کنید
شما نمی توانید نظر سنجی اضافه کنید
شما نمی توانید در نظر سنجی ها شرکت کنید
شما نمی توانید فایل‌ها را به پیام خود پیوست کنید
شما نمی توانید پیام بدون نیاز به تایید بزنید
شما نمی توانید از نوع تاپیک استفاده کنید.
شما نمی توانید از HTML در نوشته های خود استفاده کنید
شما نمی توانید امضای خود را فعال/غیر فعال کنید
شما نمی توانید صفحه pdf بسازید.
شما نمی توانید پرینت بگیرید.

[جستجوی پیشرفته]


هرگونه نسخه برداری از محتوای این سایت تنها با ذکر نام «جادوگران» مجاز است. ۱۳۹۹-۱۳۸۲
جادوگران اولین وبسایت فارسی زبان هواداران داستان های شگفت انگیز هری پاتر است. به عنوان نخستین خاستگاه ایرانی ایفای نقش مبتنی بر نمایشنامه نویسی با محوریت یک اثر داستانی در فضای مجازی، پرورش و به ارمغان آوردن آمیزه ای از هنر و ادبیات برجسته ترین دستاورد ما می باشد.