هری پاتر نخستین مرجع فارسی زبان داستان های شگفت انگیز هری پاتر

هری پاتر نسخه موبایل


در حال دیدن این عنوان:   1 کاربر مهمان





پاسخ به: برد شطرنج جادویی
پیام زده شده در: ۲۳:۳۵:۱۸ چهارشنبه ۱۹ آذر ۱۳۹۹

محفل ققنوس

هری پاتر


مخفی کردن اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۶:۳۵ سه شنبه ۱۱ شهریور ۱۳۹۹
آخرین ورود:
امروز ۳:۲۰:۰۳
از سایه ها نترس، تو فانوسی! :shout:
گروه:
محفل ققنوس
ناظر انجمن
ایفای نقش
گریفیندور
مترجم
کاربران عضو
پیام: 69
آفلاین
مسابقه پلی آف بین روبیوس هاگرید از تیم پالی چپمن پومونا اسپراوت علی بشیر روبیوس هاگرید و الکساندرا ایوانوا از تیم تفاهم داران: از بین سوژه های مرحله‌ ی اول که در پایین آمده، یکی را به دلخواه انتخاب کنید و آن رابه جای شخصیت خودتان، در مورد شخصیت رقیبتان بنویسید.


سوژه: مرکز توجه!
شما به‌طور ناگهانی شدیدا مشهور می‌شید. احتمالا اولش براتون خیلی لذت‌بخشه یا حتا سعی می‌کنین از این موقعیت برای نفع و لذت شخصی استفاده کنین. اما ممکنه در ادامه این موضوع اونقدرها هم براتون خوب پیش نره. چطور معروف می‌شید و چه اتفاقاتی رخ می‌ده؟

سوژه: ترک!
یکی از عادات بد شما داره به خودتون یا اطرافیانتون آسیب می‌زنه، در نتیجه تصمیم می‌گیرن شما رو ترک بدن. چه عادتی دارید و چه نوع آسیبی می‌زنه؟ عملیات ترک دادن شما چگونه انجام می‌شه و آیا موفقیت‌آمیزه؟

سوژه: ریا!
شما به دلیلی قصد دارید وانمود کنید خودتون یا وضع زندگیتون طور دیگریه. مثلا برای پز دادن به کسی خودتون رو خیلی خوشبخت نشون میدید، یا برای اینکه از مالیات فرار کنید خیلی بدبخت، یا برای اینکه بتونید مرگخوار شید خیلی سنگدل. چرا و چگونه این کار رو میکنید؟

سوژه: حسادت!
شما به یک فرد خیلی نزدیک که رابطه خوبی باهم دارید حسادت میکنید. چرا؟ چجوری سعی میکنید حرصتونو خالی کنید؟

سوژه: کشف!
شما یه کشف بزرگ دارید که فکر میکنید میتونه دنیا رو متحول کنه... اما کسی حرفتونو نمیپذیره و مورد تمسخر واقع میشین. اون کشف چیه و به کجا میرسه؟ آیا میتونید دیگران رو درموردش قانع کنید؟

سوژه: وصیت!
آخرین وصیت های قبل مرگتون رو انجام بدید. پستتون میتونه به شکل وصیت نامه باشه، یا رولی که توش درحال وصیت به شخص یا اشخاصی هستین.

برای فرستادن پست هاتون در همین تاپیک، تا آخر روز پنجشنبه 20 آذر فرصت دارید.
موفق باشید!


ویرایش شده توسط ورنون دورسلی در تاریخ ۱۳۹۹/۹/۲۰ ۲:۴۹:۲۷



پاسخ به: برد شطرنج جادویی
پیام زده شده در: ۲۱:۲۶:۳۰ چهارشنبه ۱۹ آذر ۱۳۹۹

ریونکلاو، مرگخواران

تام جاگسن


مخفی کردن اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۹:۴۱ سه شنبه ۶ فروردین ۱۳۹۸
آخرین ورود:
امروز ۷:۲۳:۲۷
از تسترال جماعت فقط تفش به ما رسید.
گروه:
ریونکلاو
کاربران عضو
ایفای نقش
مرگخوار
ناظر انجمن
گردانندگان سایت
مترجم
پیام: 534
آفلاین
یعنی با وزیرشون می‌خوان بیان اسبمون رو تسخیر کنن؟ هِه! کور خوندن.


ویرایش شده توسط تام جاگسن در تاریخ ۱۳۹۹/۹/۱۹ ۲۱:۳۲:۰۷

آروم آقا! دست و پام ریخت!




پاسخ به: برد شطرنج جادویی
پیام زده شده در: ۱۸:۴۰:۲۹ چهارشنبه ۱۹ آذر ۱۳۹۹

گریفیندور، محفل ققنوس

روبيوس هاگريد


مخفی کردن اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۲۲:۵۵ جمعه ۲۸ شهریور ۱۳۹۳
آخرین ورود:
امروز ۴:۲۱:۱۰
از شهری که کودک نداشت.
گروه:
ایفای نقش
کاربران عضو
گریفیندور
محفل ققنوس
پیام: 453
آفلاین
عذر می‌خوام شما گفتید مهم نیست مهره‌تون چی باشه ولی چند بار مطالعه کردم. نگفتید اگه وزیر هم باشه مهره‌مون، میشه یا نه.


تصویر کوچک شده



«میشه قسمت کرد، جای اینکه جنگید، میشه عشقو فهمید، باهاش خندید
میشه سیاه نبود، سفید نکرد. میشه دنیا رو باهمدیگه ببینیم
رنگی
منو حس میکنی؟ نه؟ نه! تو سینه‌ت دیگه شده سنگی.
و سنگین. و سنگین‌تر بیا روی سطح برای روز بهتر...»



پاسخ به: برد شطرنج جادویی
پیام زده شده در: ۲۰:۴۵:۳۶ سه شنبه ۱۸ آذر ۱۳۹۹

هافلپاف، محفل ققنوس

گابریل تیت


مخفی کردن اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۰:۳۵ چهارشنبه ۱۵ مرداد ۱۳۹۹
آخرین ورود:
دیروز ۲۰:۵۷:۵۱
از کتابخونه!؟
گروه:
کاربران عضو
ایفای نقش
هافلپاف
محفل ققنوس
پیام: 486
آفلاین
سرباز ناسازگاران

vs


شاه بی نام



سوژه:رفاقت

-اهمم...میتونم بیام تو؟
-بیا تو...

پومانا با چهره ی خشمگین به گابریل که با کیف دستی رنگ و رو رفتش دم در خوابگاه ایستاده بود نگاهی کرد و دوباره پرده های تختش رو کشید.

-ببین...من واقعا متاسفم.
-...
-پومانا؟
-متاسف نباش.
-من میدونم که اینکار خطرناکه اما...
-خطرناکه؟...نه بابا! فکر میکردم فقط برای تفریح داریم انجامش میدیم.

گابریل که ظاهرا تلاشش بی نتیجه بود، سرش رو پایین انداخت و به کیف دستیش چشم دوخت.


"فلش بک- دیروز"

مثل هر روز صبح،افتاب خوابگاه دایره شکل دخترونه هافلپاف رو روشن کرد. آروم آروم، صدای خمیازه های بچه ها در خوابگاه ها پیچید. صبح دوشنبه،کسل کننده ترین روز هفته بود؛ برنامه ی درسی هم کمک چندانی نمیکرد:


نقل قول:
صبحانه
دو ساعت معجون سازی با اسلیترین
یک ساعت کلاس تغییر شکل با ریونکلاو
ناهار
دوساعت پیشگویی با گیریفیندور
یک ساعت گیاهشناسی با اسلیترین
شام


هیج روزی به اندازه ی دوشنبه خسته کننده نبود،تنها وقتی سرحال میومدن که وقت شام بود و تا میومدن یکم از شامشون لذت ببرن...بدعنق ظرف های غذا رو روی لباساشون چپه میکرد.

-صبح شده؟
-دوشنبه؟...وای نه!
-امروز همه دخترا دیر بیدار میشن...وقتی بیدار شن من تو برج شمالی باید چایی دم کنم.
-کتابخونه هم که امروز بسته هست...آخه چرا؟
-کرونا میگیرم آخر.

صدای آه و ناله ی هافلپافی ها در تمام قلعه شنیده میشد.

سرسرا:

-الان معجون سازی داریم؟
-آره...اونم سر صبح!
-بدتر از این نمیشه.

اما بدتر از این هم میشد. درهای سرسرا با ضربه ی محکمی باز شد و شخصی آشنا وارد شد.

-پرفسور؟
-لاکهارت اینجا چی میخواد؟

لاکهارت مثل همیشه با شنل ارغوانی رنگش به همراه کفش های سبز رنگی که به گفته ی خودش وقتی بندون، پیک مرگی که تنها با لبخند زدن شکستش داده؛ اونا رو بدست آورده.
با لبخند اغراق آمیز همیشگیش و با قدمهایی استوار به سمت میز اساتید گام برداشت و دقیقا در مرکز سرسرا ایستاد.

-اهم اهم...همه صدای منو میشنوید؟

بچه ها به هم نگاه میکردن؛ نه در برنامه ی درسی، نه در تابلوی اعلانات و نه در هیچ کجای این قلعه، برگه ای مبنی بر حضور پرفسور لاکهارت وجود نداشت.

-می بینم که همه صدامو میشنوید...
-پرفسور لاکهارت؟...الان وقت صبحانه هست نه تدریس!

لاکهارت که انگار مدتها بود منتظر پاسخ دادن به این سوال بود با لبخندی مکارانه روبه مگ گونگال کرد:
-اومدم به این بچه ها...درس زندگی بیاموزم!

لاکهارت بی توجه به جمعیت حیرت زده با بیخیالی همیشگیش به سمت میز گیریفیندور رفت.

-هری؟...هری بیا اینجا.

هری که خودش رو بین ملانی و یوآن مخفی کرده بود با شنیدن اسمش جا خورد اما نشنیده گرفت.
-هری؟...پسرم بلند شو بیا دیگه.

هری که انگار شکست خورده بود با ناراحتی بلند شد و به سمت لاکهارت رفت.

-آه هری...یادته همیشه نقش اول نمایشنامه های من بودی؟
-خیلی مزخرف بودن.
-چیزی گفتی هری؟
-بل...نه پرفسور.
-خوبه...خب هری، امروز قرار نیست در نقش بندون یا گرگینه فرو بری؛ قراره با من دوئل کنی!

گفتن این حرف برای لاکهارت بسیار آسون به نظر می رسید اما درک،هضم و کلی چیز دیگه برای هری و اساتید نه.

-دوئل پرفسور؟
-آره هری...آره.
-پرفسور لاکهارت این کار...بر خلاف قوانینه!

لاکهارت پوزخندی زد و گفت:
-هری؟نکنه تو قوانین رو نوشتی؟
-اممم..امم..نه پرفسور لاکهارت...اما خوندمشون.
-جدی؟

تا هری فرصت کنه جوابی بده، لاکهارت وردی به سمت میز ریونکلاوی ها فرستاد و باعث وحشت همگان شد.

-گلیدوری...معلومه چِته؟
-مینروا...آروم باش.
-آروم باشم؟سر صبح اومدی داری کل سرسرای بزرگ رو از بین می بری! بعد میگی آروم باش؟

لاکهارت نگاهی به جمعیت بهت زده انداخت. این اولین بار نبود که پرفسور مک گونگال سر استادی داد میزد، اما همیشه این صحنه لذت بخش بود، به خصوص که اون فرد لاکهارت باشه.

-خیلی خب!...مثل اینکه باید تو فضای باز انجامش بدم.
-از چی حرف میزنی گلیدوری؟

لاکهارت بی توجه به مک گونگال قلم پر ظریفی از تو جیبش در آورد و گفت:
-میدم به آقای فلیچ بچسبونن دم در ورودی...بعدا می بینمتون.

لاکهارت با پوزخندی اغراق آمیز از سرسرا خارج شد. پس از دقایقی پچ پچ های پی در پی جادوآموزان فضای سرسرا رو پر کرده بود.

-ساکت باشید!...درسته که نیم ساعت از برنامه ی درسی عقبیم،اما بهتره تا دیر نشده برید سر کلاساتون.

مک گونگال اینو گفت و با عصبانیت از سرسرا خارج شد. بچه ها یکی یکی از سرسرا خارج میشدن. در همه جای مدرسه خبر لاکهارت و کاری که میخواست انجام بده پیچیده بود و از دم هر کلاسی که رد میشدی یا استادی داشت بچه هارو توجیه میکرد که اون فقط یه اشتباه بوده یا هم بچه ها دسته دسته تو کلاسهای خالی جمع میشدن و نظریه میدادن. نزدیک های ظهر شده بود و بچه ها تازه از کلاس تغییر شکل برگشته بودن، کلاس مثل همیشه نبود؛ بیشتر وقت کلاس پرفسور مک گونگال داشت درباره ی نظم و ترتیب حرف میزد و از همه خواهش میکرد که لاکهارت رو به عنوان الگو خود قرار ندن.
بعد از به پایان رسیدن کلاس تغییر شکل سیل جمعیت از کلاس ها سرازیر شد. در روزهای عادی همچین جمعیتی در راهرو ها نبود. بیشتر بچه ها ترجیح میدادن وقتی راهرو ها خلوته از کلاس بیرون بیان که یه وقت وسط جمعیت درز های کیفشون پاره نشه!
اما امروز همه میخواستن به سمت سرسرا برن، چه کیفشون پاره شه چه نشه. اساتید برای اینکه این شلوغی رو بر طرف کنن راه های مختلفی انجام دادن اما هیچ یک ثمر بخش نبود.
وقتی بالاخره جمعیت به سرسرا رسیدن با منظره ای غیر منتظره مواجه شدن.

-سلام به همه!...میدونم گرسنه اید اما، اول زندگی بعد غذا.

لاکهارت لبخندی زد و از روی میز هافلپافی ها پایین اومد.
سرسرا تغییر کرده بود، اونم خیلی! بجای پرچم های هر گروه که معمولا از سقف سرسرا آویزون بودند؛ حالا پرچم هایی به رنگ زرد و بنفش آویزون بود، در وسط هر پرچم علامت ماه هلالی شکلی دوخته شده بود. بر روی میز های طویل سرسرا که معمولا در این ساعت، ظرف های نقره ای رنگ بر روی اونها بود، حالا پارچه هایی به رنگ پرچم ها انداخته بودند؛ تنها تفاوت پارچه ها در این بود که بین هر هلال، چند نقطه ی زرد رنگ اون هارو بهم وصل کرده بود.
در وسط سرسرا لاکهارت با شنلی سبز رنگ و لباشی کرمی رنگ ایستاده بود و به همه لبخند میزد.

-گلیدوری!

صدای داد پرفسور مک گونگال بود، قیافه ی پرفسور هم نشون میداد که زیاد خوشحال نیست.

-پرفسور مک گونگال!

لاکهارت که عین خیالش نبود با لبخند همیشگیش خودش رو به مک گونگال رسوند که با چهره ای سرخ بهش خیره شده بود.

-گلیدوری من چند بار باید بهت تذکر بدم؟
-تذکر؟...مینروا من فکر میکردم که دامبلدور مدیره این مدرسه هست.
-معلومه که هست...اما الان رفتن لندن!...تا فردا هم برنمیگردن، مسئولیت این مدرسه هم به من سپرده شده.

این بحث و گفت و گو هر لحظه جالب و جذاب تر میشد. کسانی مثل گابریل که معمولا سر در کتاب دارن و در همه جور موقعیتی کتاب میخونن، حالا جذب این گفت و گو شده بودن.
لحظه به لحظه ی این بحث و جدال، ارزش از دست دادن 22 صفحه از یک کتاب رو داشت.

-که اینطور...خیلی خب مینروا، من میدونم عصبانی هستی...اما ببین!

لاکهارت با اشاره ی دست سرسرا رو نشون داد که حالا تغییر رنگ داده بود.

-گلیدوری!...الان من به کجای این سرسرا باید بنازم؟
-کجاش؟همه جاش.

مک گونگال هر لحظه عصبانی تر میشد و لاکهارت هر دقیقه رو اعصابتر. شاید اگه نویل، کمی دیرتر به سرسرا میرسید، حالا تنها اسکلت این قلعه برجا مونده بود.

-لانگ باتم؟
-ببخشید...پرف..سور!
-چیشده لانگ باتم؟
-پرفسور...پوما...

اما مک گونگال نتونست جملش رو کامل کنه چون گابریل با داد و فریاد به سمت نویل اومد.

-چیشده؟اتفاقی براش افتاده؟کرونا گرفته؟دِ بگو دیگه!

نویل با صدای داد گابریل از جا پرید و به ترس به صورت گابریل خیر شد.

-چرا منو نگاه میکنی؟حرف بزن.
-ام...امم...

گابریل هر لحظه خشمگین تر میشد. چرا نویل نمیتونست حرف بزنه؟ چرا اینقدر ساکت بود؟اتفاقی برای پومانا افتاده بود؟

-نویل!...برای پومانا چه اتفاقی افتاده؟
-گابریل آروم باش من اینجام!

پومانا از بین انبوه دانش اموز ها خودش رو به گابریل رسوند و اونو به کناری کشید.

-مشکل بر طرف شد؟

مک گونگال با قیافه ای عصبانی به گابریل خیره شد بود، انگار هر لحظه ممکن بود اون رو مجازات کنه.

-بل...بله پرفسور.
-چه عالی!امیدوارم دیگه شاهد هم...

اما لاکهارت متوقفش کرد.

-مینروا...به نظرم بهتره این دوتا رو مجازات کنیم!
-مجازات؟...گلیدوری تو امروز چِت شده؟
-اره مجازات...به خاطر بهم ریختن جو!
-جو؟

اما لاکهارت اعتنایی به مک گونگال نکرد، فقط به گابریل خیره شد که حالا داشت زهره ترک میشد.اگه مجازات میشدن همش تقصیر اون بود، اگه بلایی سرش میومد چی؟اون وقت نمی تونست خودش رو ببخشه.

-خب خب...چطوره که بفرستمتون تو جنگل ممنوعه؟...یا اینکه، اقای فلیچ شمارو تنبیه کنه؟...شاید هم بهتر باشه...آره خودشه!
-چ...چی پرفسور؟
-چطوره که با هم دوئل کنین؟

سکوت، کل سرسرا و قلعه رو در بر گرفته بود. تمام دانش آموزا به لاکهارت خیره شده بودن؛ انگار هر لحظه ممکن بود که وردی به سمت گابریل شلیک کنه. پرفسور مک گونگال برای اولین بار هم که شده بود سکوت کرده بود، گویی به نظرش این نتبیه کافی بود.

-نظر شما چیه پرفسور؟
-من...من نظری ندارم.
-امشب!...در سرسرا ی بزرگ آماده باشید دخترا.

لاکهارت اینو گفت و به سرعت از سرسرا خارج شد. گابریل هم قبل از اینکه پچ پچ های بچه ها اوج بگیره، از سرسرا بیرون رفت.

"پایان فلش بک"

امشب مثل هر شب نبود! شبها معمولا آروم و بی سر و صدا بود. اما امشب این چنین نبود. در راهرو ها همه با دست گابریل رو نشون میدادن و دربارش چیز هایی میگفتن.
گابریل حاضر بود تمام دار و ندارش رو بده، اما اینطوری بهش نگاه نکنن. حس میکرد الان شده هری پاتر! در طول کلاس های عصر، تمام مدت سرش درد میکرد. حس میکرد زخمی مثل هری بر روی پیشونیش به وجود اومده و حالا داره زق زق میکنه.
بعد از پایان یافتن کلاسها، خودش رو در خوابگاه سعی کرد مخفی کنه اما انگار پومانا زودتر اونجارو رزرو کرده بود. به هرجا که قدم میذاشت پچ پچ ها اوج میگرفت؛ انگار نه انگار که اونجا ایستاده بود.

شب:

بالاخره وقتش رسیده بود. تاریکی بر قلعه حکم فرما شده بود. گابریل در طول روز چندها بار کتابهایی که مخصوص دوئل بود رو مطالعه کرده بود اما هر کتاب از اون یکی خشن تر بود. تقریبا میشد گفت که دوئل های دوستانه وقتی اتفاق میوفتاد که هر دو طرف متوجه باشن.
اما به نظر نمیومد پومانا متوجه باشه؛ سال پیش هم به خاطر خطر بسیاری که تهتدیدش میکرد، به جلسات کلوپ دوئل نمیومد و حالا بعید بود فرق دوئل دوستانه و مرگبار رو بدونه.
ساعت برزگ سرسرا نشون دهنده ی این بود که باید هرچه زودتر لباس می پوشید و تا نیم ساعت دیگه با پومانا دوئل میکرد.

تالار هافلپاف:

با رد کردن تابلوی میوه ها، بشکه های سرکه ی هلگا هافلپاف نمایان گشت. گابریل ضربه ای زد و بعد از لحظاتی وارد تالار شد. با ورود اون، تمام تالار به یکباره ساکت شد.
رز دست از ویبره زدن کشید، اگلا پیپش رو خاموش کرد، سدریک بالشتش رو برداشت و از پلکان خوابگاه بالا رفت، رودولف مجله ی ساحره هارو کنار گذاشت و علی دست از خوردن شله برداشت.
صحنه ی بدی بود. گابریل بی توجه به چهره های نگران بقیه سرش رو پایین انداخت و از پلکان مارپیچی خوابگاه دخترانه بالا رفت.

تق تق

صدایی نیومد.

-پومانا؟

انگار پومانا رفته بود. آروم در رو باز کرد و در تاریکی اتاق بدنبال پومانا گشت.

-یعنی کجاست؟...آخ سرم! چرا شمع هارو خاموش کرده؟

گابریل بلند شد و سرش رو مالید. با وردی شمع هارو روشن کرد و دوباره مشغول گشتن شد؛ اما انگار پومانا رفته بود.

-احتمالا تو سرسرا منتظرمه...بهتره لباسم رو بپوشم.

گابریل به سمت چمدونش رفت و از زیر تختش بیرون کشید. بر روی چمدون قهوه ای رنگش دو حرف حک شده بود"G T" به یاد روزی افتاد که در کوچه ی دیاگون چمدونش رو گرفته بود و در همون فروشگاه با بهترین دوستش آشنا شده بود؛ اما حالا داشت با همون دختر ریز نقش دوئل میکرد.
از داخل چمدون یه دست لباس به رنگ زرد برداشت و به همراه شنلی سیاه پوشید؛ دستکشی سیاه بدست کرد و موهاش که بر روی صورتش ریخته بود کنار زد. بعد از عوض کردن لباس از پلکان پایین رفت و به ساعت نگاهی کرد؛ تنها 5 دقیقه وقت داشت! خوابگاه خالی بود، انگار همه مشتاق دیدن مرگ گابریل و پومانا بودن.

دخمه ها خالی بود و صدای پرفسور اسنیپ یا هیچ استاد دیگری شنیده نمیشد. راهرو ها هم چندان متفاوت نبود، هیچ کسی در راهرو ها جز چند تابلو وجود نداشت. اما برخلاف راهروها و دخمه، دم در سرسرا قلقله بود! صدها جادوآموز از کوچک و بزرگ ایستاده بودند و درباره ی دوئل گابریل و پومانا حرف میزدن. فرد و جرج دم در ایستاده بودن و شرط می بستن، هری هم داشت برای ویلبرت و رز لحظه ای که با دراکو دوئل کرده بود رو بازگو میکرد.
با نمایان شدن گابریل از داخل راهروها همه با دست مشغول پچ پچ کردن شدن؛ بعضی ها سرش رو تکون میدادن و بعضی دیگر بهش می خندیدن.

سرسرا:

تنها چیزی که در اون لحظه باعث خوشحالی گابریل بود سرسرا بود! سرسرا دیگه مثل ظهر بنفش نبود؛ بجاش یکی از میز های طویل سرسرا رو در وسطش قرار داده بودن و بر روش پارچه ای قرمز انداخته بودن. در اون سر میز پومانا با چهره ی عصبی ایستاده بود، لباسی زرد زنگ پوشیده بود و موهاش رو بسته بود.در کنار سمت چپ و راست میز، صدها جادوآموز ایستاده بودند و به گابریل خیره شده بودن؛ حس خیلی بدی بود، صدها چشم بهش چشم دوخته بود. تصمیم گرفت سکوت رو بشکنه، برای همین به سمت میز حرکت کرد.قبل از اینکه به میز برسه به میز اساتید نگاهی کرد.
پرفسور دامبلدور بر روی صندلی همیشگیش نشسته بود و با نگرانی گابریل رو نگاه میکرد، اسنیپ هم لبخندی اغراق آمیز تحویل گابریل داد؛ لاکهارت که در کنار اسنیپ نشسته بود لبخندی تصنعی زد. در این میان پرفسور مک گونگال که بسیار مضطرب به نظر میرسید در وسط میز ایستاده بود تا قبل از دوئل قوانین اصلی رو به هر دو، توضیح بده.

-نگاش کن!
-به پا نیوفتی!
-نگرانی؟...آخی!
-گابریل تیت...میخوای جای پاترو بگیری؟
-حیف شد...ویزلی حالا دشمن تو میشه!
-خفه شین!

با داد گابریل بار دیگر سرسرا در سکوت فرو رفت.اما این سکوت خیلی بهتر از پچ پچ های پی در پی بچه ها بود.
حالا مصمم تر شده بود، سعی میکرد حس درونش رو ساکت کنه اما هر لحظه هیجانش برای دوئل با پومانا بیشتر میشد. انرژی پیدا کرده بود، حس قدرت داشت. وقتی تونسته بود صدنفر رو با یک داد، ساکت کنه...پومانا رو هم میتونست با یه ورد خلع سلاح کنه.
با پرشی به بالای میز رفت، هر لحظه قدمهاش محکم و استوارتر میشد. هر لحظه به پرفسور مک گونگال نزدیک و نزدیکتر میشد.تنها یک قدم با پرفسور فاصله داشت که متوقفش کرد! و با دست دیگرش به پومانا علامت داد؛ پومانا چندان مصمم به نظر نمیرسید، در واقع عصبی بود، چوبدستیش رو محکم فشار میداد و صورتش قرمز بود. از قرار معلوم هیچ وقت تصور این لحظه رو نمیکرد.
لحظاتی بعد هر دو در روبه روی هم قرار داشتند. پومانا عصبی بود، به نظر می رسید قبل از اومدن به اینجا، چند قرص اعصاب خورده بود.گابریل هم عصبی بود، اما حس هیجان اضطرابش رو کاهش میداد.

-اهممم!...خوب گوش کنید.

جمعیت بالاخره از گابریل چشم برداشتند و به پرفسور مک گونگال نگاه کردن.

-خب...امروز قراره شاهد دوئل دوشیزه تیت و دوشیزه اسپراوت باشیم. خب همونطور که میدونید دانش آموزان بالای 15 سال تنها مجاز به انجام دوئل هستند، اما...

مک گونگال مکثی کرد. انگار بغض گلوش رو گرفته بود.

-اما به نظر پرفسور لاکهارت...این مجازات بسیار مفید است.

جمعیت حالا مشغول رصد کردن لاکهارت بودن که حالا با لبخندی جواب همگان رو میداد. با شروع حرف مک گونگال همه از لاکهارت چشم برداشتند.

-خب...فکر نکنم مطلب دیگری مونده باشد، بنابراین شروع میکنیم.

مک گونگال به عقب رفت و با دستانش به گابریل پومانا اشاره کرد. گابریل قدمی برداشت و بعد تعظیم کرد، پومانا هم همین کارو کرد.

-چوبدستی ها آماده!

گابریل با حرکت سریعی چوبدستیش رو مثل شمشیری جلوی صورتش گرفت، پومانا هم همین کارو کرد ولی با تاخیر؛ انگار که سعی داشت حرکات گابریل رو تقلید کنه.

-با شماره ی سه شروع می کنیم...یک...دو...سه!

گابریل بر روی پاشنه ی پا چرخید و ده قدم به عقب رفت، اما پومانا که چیزی سر در نمیاورد، تنها چرخید و یک قدم به عقب رفت.

-دوشیزه اسپراوت...8 قدم دیگه بردارید!

لحن حالت مک گونگال چنان زننده بود که گابریل هم احساس شرمندگی پیدا کرد و خودش رو سرزنش کرد. پومانا 8 قدم دیگر برداشت و بعد دوباره چرخید، حالا رو در رو بودن.

-حواستون باشه، آسیبی به طرف مقابل وارد نکنید! تنها در حد افسون هایی ابتدایی.

افسون های ابتدایی؟ کار گابریل خیلی آسون بود! نیازی نداشت بخواد که هی ضد طلسم بفرسته. میتونست تنها با یک افسون ابتدایی دوئل رو برنده شه؛ اما لحظاتی بعد تصویر ترسناکی در ذهنش دیدار شد!
پومانا بر روی زمین افتاده بود و با صورتی خشمگین گابریل رو نگاه میکرد. همه مشغول هو کردن گابریل بودن و پرفسور مک گونگال با عصبانیت سر گابریل داد میزد که مگه نگفته بودم افسون های ابتدایی؟
افسون خلع سلاح افسونی پیشرفته بود! تنها کسانی که در جلسات کلوپ دوئل شرکت کرده بودن، از نتیجه ی اون با خبر بودن. اما پومانا هیچی نمیدونست! این عادلانه نبود.

-شروع کنید!

صدای فریاد مک گونگال گابریل رو از جا پروند! اولین افسونی که به ذهنش میرسید رو به سمت پومانا شلیک کرد؛پومانا خیلی راحت ورد رو دفع کرد، در واقعا نیازی به دفع کردن نبود! گابریل افسون روشنایی رو به سمت پومانا فرستاده بود.
شلیک خنده ی جمعیت سرسرا رو پر کرد. چقدر میتوست خنگ باشه که در دوئل اینکار رو بکنه؟ مطمئن بود که رکوردار شده. اما خودش رو جمع کرد، پومانا هر لحظه ممکن بود افسونی بفرسته.
لحظاتی بعد در کمال تعجب پومانا افسون خلع سلاح رو به سمت گابریل فرستاد اما افسونش ناقص بود و بجای اینکه گابریل رو خلع سلاح کنه، خودش خلع سلاح شد!

-دوشیزه اسپراوت!

پومانا در اونطرف میز به پشت بیهوش افتاده بود. جمعیت میخندیدن و با صدای بلند گابریل و پومانا رو مسخره میکردن. مک گونگال دوان دوان خودش رو به پومانا رسوند و لحظاتی بعد پرفسور فلیت ویک هم چندی بعد به پرفسور پیوست. اما صدای همهمه و خنده ی جمعیت هر لحظه بیشتر و بلندتر میشد. کم کم صبر گابریل داشت لبریز میشد. در ذهنش مشغول فکر کردن به چیزهای دیگه بود.

-الان پومانا بلند میشه...پرفسور دامبلدور هم پایان دوئل رو اعلام میکنه...باهم دست میدیم...
-هه هه هه هه
-هه هه...

دیگه واقعا نمی تونست تحمل کنه!

-دامبلدور 100 امتیاز بهمون میده...جایزه میگیریم...دوباره باهم دوست میشیم...

اما صدای خنده همچنان میومد.

-سرپنسورتیا!

گابریل وردی به وسط جمعیت شلیک کرد. جیغ و داد جمعیت به هوا رفت و سقف سرسرا رو به لرزه در اورد. تعدادی از سرسرا بیرون رفتند و تعدادی هم با جیغ داد به هر طرف می دویدن!
دامبلدور که انگار بسیار از این وضعیت آشفته بود از جا برخاست و به سمت مار رفت.
-ایوانا ایواناسکا!

با حرکت چوبدستی دامبلدور، مار از وسط آتش گرفت و سوخت؛ جمعیت با عصبانیت به گابریل، که حالا سعی در به هوش اوردن پومانا داشت نگاه کردن.


پایان.


ویرایش شده توسط گابریل تیت در تاریخ ۱۳۹۹/۹/۱۸ ۲۰:۵۱:۱۰
ویرایش شده توسط گابریل تیت در تاریخ ۱۳۹۹/۹/۱۹ ۱۰:۴۹:۵۶

only Hufflepuff


پاسخ به: برد شطرنج جادویی
پیام زده شده در: ۸:۳۵:۲۳ سه شنبه ۱۸ آذر ۱۳۹۹

هافلپاف

پومانا اسپراوت


مخفی کردن اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۹:۱۸ یکشنبه ۱۵ تیر ۱۳۹۹
آخرین ورود:
۷:۳۳:۵۲ شنبه ۲۲ آذر ۱۳۹۹
از دم در خانه گریمولد
گروه:
کاربران عضو
هافلپاف
ایفای نقش
پیام: 153
آفلاین
پومانا اسپروات از تیم پالی چپمن پومانا اسپراوت علی بشیر روبیوس هاگرید

و

گابریل تیت از تیم ناسازگاران

سوژه:رفاقت

-خب بچه ها، همه جمع بشین. ما برای کوییدیچ به یک نفر به عنوان مهاجم نیاز داریم. فردا عصر داوطلبین به زمین کوییدیچ بیان.

سدریک این را گفت و سرش را روی بالشتش گذاشت. تعدادی از بچه های هافلپاف هیجان داشتند و با هم صخبت می کردند؛ پومانا و گابریل هم در بین این افراد بودند.

-وای، این شانس خیلی خوبیه من که شرکت می کنم.
-آره منم شرکت می کنم. فقط گابریل مهاجم بودن احتمال خطراتش یکم زیاد نیست؟
-تو کتاب قوانین کوییدیچ خوندم که مدافع ها بیشترین آسیب ها رو می بینند، خیالت راحت.

فردا صبح

سرسرا حسابی شلوغ بود و هر کسی سرگرم کاری. سروصدای میز هافلپاف از همه ی گروه ها بیشتر بود؛ آنها روز مهمی رو در پیش داشتند.

-تیت، این کتابا چیه باز؟

گابریل با کوهی از کتاب کنار پومانا نشست و همزمان که داشت سه کتاب را با هم می خواند، به پومانا جواب داد:
-میدونی دارم تمام قوانین رو مرور میکنم.
-واقعا لازمه؟
-معلومه که لازمه. اگر یک خط از اینا رو بلد نباشی می خوای چطوری بازی کنی؟!
-درست اما، فکر نمی کنی باید پروازتم با جارو خوب باشه؟

گابرلی در حالی که تعداد کتاب بیشتری را باز می کرد جواب داد:
-امممم، حالا اونم هست ولی مهم قوانینه.
_اما...

پومانا از ادامه دادن بحث منصرف شد چون مطمئنا هر کاری می کرد برای تیت کتاب با ارزش تر بود.

-وای پومانا! من خیلی استرس دارم. من نسل اندر نسلم بازیکن کوییدیچ بودند؛ اگر من نشم از خانواده طرد میشم.
_واقعا؟!
-آره، خیلی وحشتناکه نه؟ البته فکر نکنم تو درک کنی.

پومانا به فکر فرو رفت؛ خانواده او هم دقیقا همین را گفته بودند. اگر او می برد گابرلی طرد میشد و اگر گابریل خود او. رشته ی افکار پومانا با صدای گابریل پاره شد.

-وای خدا!
-چی شده؟
-اگه طرد بشم دیگه نمی تونم به کتابخونه خانوادگیمون برم.

پومانا که به خاطر گابریل داشت دار فانی را وداع میگفت، با ادامه حرف گابریل ترجیح داد بعد ها به آغوش گرم مرلین برود و بماند و کاری کند تا گابریل برنده شود.

-تیت؟بریم یکم با جارو تمرین کنیم؟
-نه، نه. اول قوانین. بیا اگه تو هم می خوای، بخون.
-نه ممنون. من میرم.

پومانا از جایش بلند شد. در طول راه فکر کرد که چه کاری کند تا بدون تقلب گابریل برنده شود. ناگهان یکی از بچه ها به او وردی زد و او به طرفی مخالف حرکتی که می خواست بکند حرکت کرد. پومانا بعد از اینکه با دستگاه سلامت سنج خودش را چک کرد؛ فکری به سرش زد.

عصر در زمین کوییدیچ

-گابریل تیت.

گابریل جلو رفت. او تمام سوالات را درست جواب داد. سپس به سمت ازمون عملی رفت.

در آسمان

-خب گابریل، بزن ببینم چی کار میکنی.

گابریل شروع به پرتاب توپ ها کرد. او چهار توپ از پنج توپ را درون حلقه انداخت.

همان موقع روی زمین

-پومانا، تمرکزت رو حفظ کن. تو می خوای برای دوستت این کار رو انجام بدی. فقط کافی ورد رو روی دروازه بان بزنی. وای خدا! این کارم نود و نه درصد احتمال داره که به خطر بیفتم.
-پومانا؟
-بله؟مشکلی پیش اومده؟ اتفاقی افتاده؟
-نه، نه. فقط نفر بعدی تویی.
-آها باشه، ممنون.

پایان آزمون

-خب بچه ها، کارتون بد نبود. البته چد تا خوب هم داشتیم. ما از بین شما گابریل رو انتخاب کردیم. البته ما....

پومانا خیلی خوشحال بود، اما نباید خودش رو لو میداد. گابریل رو به پومانا کرد و گفت:
-وای! حالا دیگه از خانواده طرد نمی شم. دیدی گفتم قوانین مهم تره.

پومانا تا حرف از طرد شدن آمد؛ نگران شد. مبادا خودش طرد میشد. اوسعی کرد خر چه سریعتر به سمت قلعه برگردد تا چاره ای پیدا کند.

-آهاي پومانا، کجا؟!
-دارم میرم قلعه سدریک.
-مگه نگفتم اونایی که تو تیم هستند؛ بمونند؟!
-من که تو تیم نیستم.
_پس من یک ساعت دارم چی میگم که تو تعدادی دیگه به عنوان ذخیره هستین؟!
-واقعا؟
-نه، میدونی من از خواب نازم گذشتم تا سرکارت بزارم؛ خب آره دیگه.


مرسی که دوستمی
مرسی که باهامین

تصویر کوچک شده


پاسخ به: برد شطرنج جادویی
پیام زده شده در: ۰:۰۳:۱۸ یکشنبه ۱۶ آذر ۱۳۹۹

محفل ققنوس

هری پاتر


مخفی کردن اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۶:۳۵ سه شنبه ۱۱ شهریور ۱۳۹۹
آخرین ورود:
امروز ۳:۲۰:۰۳
از سایه ها نترس، تو فانوسی! :shout:
گروه:
محفل ققنوس
ناظر انجمن
ایفای نقش
گریفیندور
مترجم
کاربران عضو
پیام: 69
آفلاین
پومانا اسپراوت از تیم پالی چپمن پومونا اسپراوت علی بشیر روبیوس هاگرید و گابریل تیت از تیم ناسازگاران
سوژه: رفاقت!

شما با صمیمی ترین دوستتون وارد یه رقابت جدی شدید. میدونین که بردن اون رقابت برای دوستتون خیلی مهم و ارزشمنده... از طرفی قوانین مسابقه، کسانی که ازتون انتظار پیروزی دارن و مهم تر از همه این مسئله که خودِ اون رقیب متوجه نشه، اجازه نمیده عمدا ببازین.

برای فرستادن پست هاتون تو همین تاپیک، تا آخر روز سه شنبه هیجده آذر فرصت دارید.
موفق باشید!




پاسخ به: برد شطرنج جادویی
پیام زده شده در: ۱۶:۵۸:۳۲ شنبه ۱۵ آذر ۱۳۹۹

هافلپاف

پومانا اسپراوت


مخفی کردن اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۹:۱۸ یکشنبه ۱۵ تیر ۱۳۹۹
آخرین ورود:
۷:۳۳:۵۲ شنبه ۲۲ آذر ۱۳۹۹
از دم در خانه گریمولد
گروه:
کاربران عضو
هافلپاف
ایفای نقش
پیام: 153
آفلاین
شاه مقتدر گروه پالی چپمن پومانا اسپروات علی بشیر و روبیوس هاگرید به سرباز کوچک گروه ناسازگان حمله می کند


مرسی که دوستمی
مرسی که باهامین

تصویر کوچک شده


پاسخ به: برد شطرنج جادویی
پیام زده شده در: ۲۳:۵۵:۲۹ جمعه ۱۴ آذر ۱۳۹۹

اگلانتاین پافت


مخفی کردن اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۹:۳۶ پنجشنبه ۱۰ مرداد ۱۳۹۸
آخرین ورود:
۱۱:۱۰:۱۷ یکشنبه ۱۴ دی ۱۳۹۹
گروه:
شناسه های بسته شده
پیام: 156
آفلاین
زلزلهvsپیپ‌کش


سوژه: حسادت

- اهم...چیز...من میخواستم اگه...اگه میشه بیام یه مدت این‌جا بمونم. تو مشکلی نداری؟

اگلانتاین پافت به همراه چمدانِ تقریبا خالی‌اش درحالی که جلوی در اصطبل ایستاده بود، از به زبان آوردن آن حرف ها به خودش لعنت میفرستاد.
- یعنی منظورم اینه که...

تام در حالی که داشت سُم یکی از تسترال ها را برق مینداخت، با تعجب برگشت و رو کرد به اگلانتاینی که بر خلاف ظاهر خونسرد همیشگی اش با حالتی عصبی، تند تند پلک میزد.
- انداختنت بیرون؟
- اممم...ننداختنم بیرون. من...خودم اومدم بیرون.

فلش بک:

- یکم زشت نیست؟
- خیر...فقط ذره ای کج و کوله تشریف دارند.

اگلانتاین نگاهی به دخترک ژولیده و چمدان به دستی که همراه بلاتریکس وارد عمارت ریدل ها میشد انداخت، روبه پیپ کرد و ادامه داد.
- بریم خوش آمد بگیم بهش؟
- آه، خدای من! ما با کج و کوله ها نسبتی نداریم...

پافت بی توجه به غر زدن های پیپ به سمت تازه وارد رفت و لبخند پت و پهنی تحویلش داد.
- سلام...اگلانتاینم؛ میتونی منو اگلا صدا کنی.
- سلام اگلانتاینم میتونی منو اگلا صدا کنی! ایوا هستم...الکساندرا ایوانوا.

پیپ نیشخندی تحویل پافت داد و رو به ایوانوا کرد.
- من نیز پیپ هستم. جناب پیپ...جناب آقای محترم و فهیم و عالم و...

جمله به پایان نرسید. تازه وارد بی‌معطلی پیپ را از کف دست اگلانتاین برداشت و شروع به گاز گرفتن آن کرد‌.

- هی...تخ کن. تخش کن دختر! مگه من نگفتم نباید وسایل خونه رو بخوری؟

بلاتریکسی عصبانی پشت سر ایوا پدیدار شد. دخترک پیپ را کف دستش تف کرد و با قیافه ای شرمنده آن را به اگلانتاین داد.
پیپ بغض کرده و سعی می‌کرد جلوی اشک هایش را بگیرد.
- آه، خدای من! این چه مصیبتی بود؟ انسان های وحشی...همه را باید کشت. بی وجدان ها...

بلاتریکس رویش را از ایوا برگرداند و سپس با نگاهی خیره به پافت زل زد.
اگلانتاین که کم‌کم زیر نگاه سنگین بلاتریکس درحال ذوب شدن بود، اعتراض کرد.
- اممم...بلاتریکس! چیزی شده؟
- داوطلب شو پافت!
- داوطلب؟ آخه برای چی؟
- وقتی میگم داوطلب شو...یعنی داوطلب شو.

اگلانتاین نگاه درمانده ای به بلاتریکس انداخت و آهی ناامید کشید.
- باشه...من داوطلبــ...
- خوبه... ایوا دنبال اگلا برو...قراره هم اتاقی های خوبی باشید.

***


- این در اتاقه...خوردنی نیست. اینم تخت منه...حتی اینم خوردنی نیست.

اگلانتاین درحالی که داشت فرش لوله شده را از دندان های ایوا جدا می‌کرد، ادامه داد.
- ببین...هیچی تو این اتاق خوردنی نیست، و همه‌ی وسایل اینجا برای منه...پس نباید بی اجازه به هیچ کدومشون دست بزنی.

ایوا درحالی که دستگیره ی درِ گاز خورده را پشتش پنهان میکرد، با دهانی پر لبخند ترسناکی زد.
- اوهوم...اوهوم. قول میدم! فقط یه چیزی...من کجا میخوابم؟
- امم...نمیدونم. اینجا یه تخت داره که اونم مال...
- ایواست...نکند انتظار داری مرگخوار جدیدمان روی زمین بخوابد پافت!

اگلانتاین با تعجب به اربابش که جلوی در اتاق ایستاده و با عصبانیت به او خیره شده بود نگاه کرد.
- عه...سلام ارباب! نمیدونستم کاری دارین باهام. میگفتین خودمو میرسوندم.
- با تو که کاری نداشتیم...آمدیم مرگخوار جدیدمان را ببینیم. تو میتونی بیرون باشی.

اگلانتاین هیچ وقت فکرش را هم نمی کرد که روزی از اتاق خودش بیرون انداخته شود. درحالی که سلانه سلانه از در بیرون می‌رفت با صدای لرد به سمت او برگشت.

- مگر نگفتیم که اموال خانه ی ریدل را تخریب نکنید...این دستگیره ی در را چرا خوردی؟

پافت درحالی که به دستان مشت شده ی ایوا اشاره می‌کرد گفت.
- تقصیر اونه ارباب...اون...
- واقعا که...به مرگخوار کوچک ما تهمت میزنی؟...بیرون اگلانتاین!

***

- ایوای مامان، بیا...بیا ببین مامان چه کبابِ الویه کوبیده برای ایوای مامان پخته...
- وای!...خیلی ممنون بانو. ذوق کردم...ذوق کردم!

الکساندرا ایوانوا وسط خانه ی ریدل ها ایستاده و با ذوق شوق، مثل همیشه غذای بانو مروپ را در حرکتی آنی بلعید.
مروپ هم با اشتیاق و علاقه به دختر کج و کوله ی روبه رویش خیره شده بود.
- ای کاش همه قدر آدمو میدونستن...نمیدونن ولی. نمیدونن ایوای مامان! مثلا همین پیر مردو نگاه کن...

مروپ با چشمان اشک آلودی به اگلانتاین اشاره کرد.
- تا حالا از دست پخت من تعریف کرده؟ نه که نکرده...

پافت پیپ را از گوشه لبش برداشت و خواست شروع به توضیح دادن کند که صدای قهقهه ای از کنارش بلند شد.
تام جاگسن نیشخند زنان کنار اگلانتاین ایستاده بود.
- می‌بینم که بانو روابط صمیمانه ای با مرگخوار جدیدمون برقرار کرده...آخ که چقدر من از ایوا خوشم میاد. میدونی چرا؟ چون باعث میشه تو حس خوبی نداشته باشی...حالا اشکال نداره. لازم نیست به خاطر علاقه ی من به ایوا، بهش حسودی کنی.

اگلانتاین چشم غره ای به تام رفت و بلند شد که به جای آرام‌تری برای پیپ کشیدن برود.

_ مطمئنم که تو یکی از همین روزا میای پیش خودم. هرموقع وقت داشتی بیا برات چند جلسه آشنایی با تسترال ها بذارم. آخه میدونی، وقتی هم نوع می‌بینن ذوق زده میشن.

سپس پوزخندی زد و از سر راهش کنار رفت. اگلانتاین گرچه با جمله ای که تام گفت، به فکر فرو رفت و اندکی نگران شد، اما در ظاهر چیزی نشان نداد...پشت چشمی نازک کرد، قدمی برداشت و با سر به درون جسم بزرگ و ژله مانندی فرو رفت.
به بالا نگاه کرد و با چهره ی خشمگین ماروولو گانت روبه رو شد.
- واقعا که...زمان سالازار فقط ضعیفه ها جلو چشم شون‌رو نمی‌دیدن...جادوگر ها از نعمت دوتا چشم‌شون استفاده میکردن. یه بار یکی از نعمت هاش بهره نبرد، سالازار جوری جفت پا رفت تو عنبیه‌اش که از صلبیه‌اش زد بیرون...

ماروولو اگلانتاین را با عصبانیت کنار زد، حوله ای نو و سفید با راه راه هایی آبی رنگ و پرز دارش را در دست گرفت و به سمت ایوا رفت.
پافت صدای صحبت کردنشان را نمی‌شنید؛ اما این بار گره‌ی ابروان ماروولو ملایم‌تر بود...پدیده ای که هر دو قرن یکبار رخ میداد.

دقایقی بعد ماروولو به سمت حمام راهی شد و حوله اش را روی صندلی جلوی در گذاشت و فریاد زنان گفت.
- اگه آبو باز کردین نکردیدا...میام با کمربند کاریو میکنم که سالازار با مشنگای شورشی نکرد...

سپس، ماروولو پشت در حمام ناپدید شد و تنها، غرولند هایی مبهم از بین صدای شرشر آب به گوش می‌رسید.
مرگخواران هر کدام به سمت و سویی رفته و حالا تنها اگلانتاین، ایوا و بچه در سالن اصلی نشسته بودند.
چیزی توجه پافت را جلب کرد و آن هم درخشش بی‌سابقه‌ی چشمان ایوا بود...درست زمانی متوجه قضیه شد که دیگر برای جلوگیری از فاجعه دیر شده بود...ایوا سرفه ای کرد و پرز های حوله از دهانش به بیرون پرتاب شدند.

***


- واقعا که...این مرگخوار کوچک ما تازه وارد است. بلاتریکس مسئولیت ایوا را به تو واگذار کرده بود، و تو گذاشتی که حوله‌ی پدربزرگ ما همان طوری خورده شود؟

اگلانتاین پافت وسط اتاق اربابش ایستاده و با لکنت زبان سعی می‌کرد واقعه را شرح دهد.
- ارباب...ارباب به مرلین همه چی تو سی ثانیه اتفاق افتاد. من میخواستم جلوشو بگیرم ولی تا به خودم اومدم دیدم تو کار از کار گذشته...
- کافیست! سریعا وسایل‌ات را جمع میکنی...سریعا اتاقت را ترک میکنی...سریعا چمدان به دست از ما و عمارتمان فاصله میگیری.

پایان فلش بک:

- بهت که گفته بودم.
-

اگلانتاین درحالی که سعی میکرد توجهی به تام و متلک پرانی هایش نشان ندهد، پرسید.
- من کجا باید بخوابم؟

تام دست از برق انداختن سم تسترال برداشت و به گوشه‌ی اصطبل اشاره کرد. پافت به کپه ای کاه در هم ریخته نگاه کرد؛ باورش نمیشد که مجبور شده تخت گرم و نرمش را رها، و حالا بر روی کپه‌ای کاه بخوابد.
- پس اون تخت گوشه‌ی اصطبل مال کیه؟
- اون جای خوابه خودمه...

اگلانتاین درحالی که پتو و بالشت تام را روی کپه ی کاه پرت می‌کرد و چمدانش را زیر تخت میگذاشت، گفت.
- از الان به بعد دیگه نیست.


ارباب...ناراحت شدید؟



پاسخ به: برد شطرنج جادویی
پیام زده شده در: ۲۳:۴۹:۱۴ جمعه ۱۴ آذر ۱۳۹۹

هافلپاف، محفل ققنوس

رز زلر


مخفی کردن اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۲:۳۹ پنجشنبه ۱۵ خرداد ۱۳۹۳
آخرین ورود:
دیروز ۱۵:۰۱:۰۵
از رنجی خسته ام که از آن من نیست!
گروه:
محفل ققنوس
ایفای نقش
هافلپاف
کاربران عضو
ناظر انجمن
مترجم
گردانندگان سایت
پیام: 1069
آفلاین
فیلشون زنه جاگسن.

فیل حلاجِ Queen Anne`s Revenge
vs
رخ تفاهم‌داران


حسادت


نوزده سال بعد

-تو برگزیده نیستی، باور کن که نیستی.
-من خیلی هم پسر برگزیده‌م.
-پروف بش بگین که برگزیده نیس!

پروفسور دامبلدور بافتنی‌ش رو بالا گرفت و از بین کلمات پسربرگزیده‌ای که با رنگ طلایی بافته بود، هری و رز رو نگاه کرد که بهش زل زده بودن. بافتنی رو پایین آورد و هری رو با بینی عقابی‌ش متر کرد و باز به بافتنی خیره شد.
-رز بابا دور کمر هری رو اندازه می‌زنی؟ احساس می‌کنم ده دونه کم انداختم.
- پروف!
-درست گفتم باباجان؟ چه می‌شه کرد پیریه دیگه، چشمم نمی‌بینه.
- ببین چه قد اسیرم من. هزار بار بمیرم من.

هری، رز و حتی دامبلدور هم به سمت یاروی گیتار به دست برگشتن. آدم هنرمند دست از هنروری کشید و گفت:
- عه الان موقع مناسبی برای گفتنش نبود؟

رز که هم از بی توجهی پروفسور دامبلدور و هم حضور پیام بازرگانی‌وار هنرمند حرصش گرفته بود، قهر کرد و از اتاق بیرون رفت و دامبلدور رو با هری تنها گذاشت. البته در اتاقم بهم کوفت که نشون بده ریئس هری نیست. ولی واقعیت قضیه این بود که حتی به تنها شدنشون تو اتاقم حسادت می‌کرد. البته اگه می‌دونست پشت درهای بسته چه خبره قطعا حسادت نمی‌کرد و سوژه همونجا تموم می‌شد ولی خب نمی‌دونست و بنابراین از حسادت پاره شد.

- هری!

به محض گذاشتن پاش روی پله اول این صدا بلند شد. رز با تعجب به پله‌های زیر پاش خیره شد. دوباره و محکم تر روی پله‌ی بعدی رفت. پله بعدی هم م با هری کشیده تری جوابش رو داد. رز که عصبانی شده بود پاکوبان و با قدرت تمام شروع کرد پایین آمدن.

- هری هری هری.
- پله ها رو هم خریده؟
- هری هری هری هری.
- کوفت و هری. درد و هری. اسمشو نبر و هری.

رز به سمت راه پله زیر پاش فریاد زد، اما پله دست بردار نبود. حتی وقتی رز به طبقه‌ی پایین رسید و در آشپزخونه رو بست هم صدای هری هری گفتنش می‌اومد. آشپزخونه در اختیار هافلپافی‌ها بود. زاخاریاس، گابریل و پومانا دورهم نشسته بودن. رز راضی از اینکه بلاخره یه جمعیه که خودش گل سر سبده کنارشون نشست. اشتباه نشه، با اینکه هری داعاشش نبود ولی دشمنشم نبود. دوست بودن. در واقع دوست های خیلی خیلی خوبی بودن. ولی خسته شده بود از اینکه هری همیشه و همه جا برگزیده بود.
- هی زاخار. یه لیوان آبم به من بده.
- خودت پاشو خستمه.

قبل اینکه رز حتی فرصت اعتراض پیدا کنه، هری وارد شد.
- گشنمه.
- خیار بشم؟

رز با ناباوری به زاخاریاس نگاه کرد. یه آب ناقابل نمی‌داد دستش ولی برای هری خیار می‌شد؟ گوجه هم نه که بشه زدش به زخم هری، خیار.
- هری خیار دوست داره.
- چه حرفا! تو اصلا می‌تونی خیار شی که می‌گی؟
- آره ببین.

و خیار شد. رز دیگه نمی‌تونست اونجا بمونه. نه بدون اینکه بگیره خیاریاس رو پوست بکنه و با نمک بخوره. نه، به آب و هوای تازه نیاز داشت. بلند شد و رفت دستشویی تا آبی به صورتش و گپ کوتاهی با آینه‌ی جادویی دستشویی بزنه.
- ای آینه‌ی جادویی، به من بگو کی از همه برگزیده‌تره؟
- هری پاتر.

از دستشویی بیرون اومد. اینکه هری آیینه رو هم خریده بود قابل تحمل نبود. اصلا قابل تحمل نبود.
فقط یک پناهگاه براش مونده بود، کریچر. کریچر از هری متنفر بود. کریچر ریگولوس دوست داشت. رز باید کریچر رو پیدا می‌کرد. ولی اینکار سخت‌تر اون چیزی بود که فکر می‌کرد چون آشپزخونه در اشغال خیارهایی که به عشق هری کاملا خود جوش تبدیل و تکثیر شده بودن، قرار داشت و رز علیرضا رو هم اگه اونجا گم می‌کرد برنمی‌گشت برش داره.

- خانم بلک کریچر رو ندیدین؟

خانم بلک حتی فحش هم نثارش نکرد و این مطلب عمیقا قلب رز رو شکوند. خانم بلک به هری می‌گفت پسره‌ی بی‌کس‌وکار پول بالاکش. ولی نصیب رز چی می‌شد؟ هیچی!
- یه گندزاده هم بم نمی‌گین؟
- بانو اگه می‌دونست با گندزاده‌ها باید بعد مرگش همکلام شه، نمی‌مرد.
- کریچر! دنبالت می‌گشتم.
- دختره دوست ارباب پاتر برای چی دنبال کریچره؟
- گفتی پاتر...به نظرت یکم رو مخ نیست؟ منظورمه خونه‌ی بانوت رو گرفته و مجبوری براش بشوری و بسابی و کهنه بچه‌هاش رو عوض کنی.
- ارباب پاتر یادگار رهروی راه ارباب ریگولوس مرحومه. افتخار کریچره که به یادگار ارباب ریگولوس خدمت کنه.
-

رز اینبار جدی جدی قهر کرد. رفت بالا تو اتاقش که چمدونش رو ببنده بره خونه باباش اینا. مهرشم به اجرا بذاره و هری رو بندازه گوشه آزکابان. با پول مهرش هم آخرین گوشی مشنگی بخره و از تک تک لحظات زندگیش، حتی از خوابیدن علیرضا فیلم بگیره و وایرال کنه. شاید وسطش به سبک مسابقه محله چندتا شیرین کاری هم کنه که فالوراش ریزش نکنن. یه سرمایه گذاری مطمئن.
-اون برگزیده نیس علیرضا. باور کن نیس. تو که منو باور میکنی؟


علیرضا، گورکن خونگی رز، توی بغلش خرخری کرد و رز خطاب به علیرضای خواب و تابلوی خالی کادوگان ادامه داد:
- یعنی هری خوبیه ها. درسته یکم زخمی و دست دومه ولی در کل خوبه. ولی برگزیده نیس. تموم شده دیگه. نوزده سال بعده. نمی‌فهمم چرا همه براش اینقد نوشیدنی کره ی باز می‌کنن.

رز این رو در حالی گفت که روی چمدون بالا و پایین می‌پرید تا در لامصبش که تا خرتناق پر بود بسته شه و بذاره بره. بذاره بره خونه باباش...عه گفته بودم؟ خب پس هیچی. بره خونه باباش دیگه. تو پس زمینه‌ آهنگ حماسی «بذارین برم من» پخش می‌شد و رز رو همراهی می‌کرد. رز عینک ریبنش رو زد و به طور اسلوموشن اومد از کادر خارج شه که...
- علیرضا!

هری بود. آف‌کورس که هری بود. کی می‌تونست باشه جز هری؟ رز تو دلش بر خرهری معرکه لعنت فرستاد و آهنگ پس زمینه رو قطع کرد. عینکش رو با دست اندکی روی بینی‌ش پایین آورد که بتونه هری رو ببینه.
- واوه...چی؟

علیرضا بغل هری بود و رز کور بود و با عینک آفتابی ندید صحنه‌ای که گورکنش می‌رفت بغل هری. عینکش رو برداشت و دیدش برگشت و با چشم خویشتن دید که دستای خودش خالیه و علیرضا لم داده توی بغل هری. بغل کردن علیرضا تیر آخر بود. دیگه حتی استراتژی خونه باباش هم جواب نبود، باید اساسی تر فکر می‌کرد، باید کلک خود هری رو می‌کند.

فردای آن شب منحوس
- گوربه رو می‌گیره خفه می‌کنه، گوربه رو تو گونی می‌کنه، به گوربه ها پیش پیش می‌کنه.

نگهبان پارک لحظه‌ای ایستاد. بعد با دست به قسمتی از پارک اشاره کرد. با اینکه این کار خلاف سناریو بود اما فیلم بردار دوربین رو در امتداد اشاره‌ی نگهبان زوم کرد. جایی که دختری سعی داشت گونی‌ لگدزنی رو به زور با خودش بکشه.
- خودشه. داره گوربه تو گونی می‌کنه. قبلشم به گوربه عه پیش پیش کرده. بعدشم گوربه رو سلاخی می‌کنه.

به رگ غیرت خانم شاکری برخورد. خانم شاکری باشه و گوربه تو گونی بره؟ وسط فیلم برداری پرید وسط و گونی رو از دست دختر کشید. درش رو باز کرد تا گوربه رو فراری بده که جای گوربه، هری از توش در اومد. صدای رز بلند شد:
- ببین چیکار کردی! با بدبختی تو گونی کرده بودمش. حالا شب می‌شه ما هنوز نرسیدیم به خونه ریدل.
- به من کمک کنید! من پسر برگزیده ام این میخواد منو بدزده بده به دست دشمنانم!
- عه ساکت شو جیغ نزن، اینهمه مدت پیش دوستات بودی همه شونو با من دشمن کردی.

هری سعی کرد یادش بیاد که چه زمانی دقیقاً دوستا رو دشمن کرده و قیافه‌ش شبیه علامت سوال شد.
- خجالت بکش. یادت نیس؟ برو تو گونی به کار زشتت فکر کن.

هری تو گونی نشست و به حرکت زشتش فکر کرد. خانم شاکری هم متوجه شد که این قضیه بوهای خطرناک تری از چهارتا دونه گوربه خفه کردن میده و خیلی آروم و سوت زنان، دمش رو گذاشت روی کولش و رفت. رز هم که دید برای اولین بار کسی گول «پسر برگزیده، پسر برگزیده» کردن هری رو نخورده، دلش ضعف رفت و به فال نیک گرفت و همچنان گونی رو خرکش کنان، بر حرکتش ادامه داد.
وقتی رسید به خونه‌ی ریدل ها به سبک گرگه که به در خونه‌ی تسترال زنگوله پا اینا می‌کوبید، به در کوبید و جواب اومد:
- کیه مامانه؟

رز فکر کرد. نه مامان داشت که چیزیش بشه نه بابا. فقط یه علیرضا بود.
- منم منم صاحب علیرضام. براتون هری آوردم.

صدای پشت در خاموش شد و خاموش هم ماند. رز باز در زد. سه باره حتی. ولی دیگه کسی ازش نپرسید کیه و چیِ کیه. کم کم داشت نصفه شب می‌شد و پروفسور هم گفته بود قبل بوق تسترال خونه باشه ولی هنوز هری رو آب نکرده بود. تصمیم گرفت هری رو آزاد کنه، خیلی از خونه دور شده بودن و احتمالا هری که کل راه رو تو گونی بود، نمی‌تونست راهو پیدا کنه وتا چند روزی برگرده. همینقدرم غنیمت بود. در گونی باز نشده هری جیغ کشان بیرون پرید و در خونه‌ی ریدل رو چندین بار کوفت.
- پسر برگزیدم. خودمو آوردم براتون.

دهن رز یک باز موند! نگو تو این مدت که توی گونی بوده و به هر تیکه سنگ قلمبه و چاله چوله‌ای گیر می‌کرده، حسابی از جونش ترسیده بوده سوسول خان و حاضر شده به هر جایی که شد پناهنده بشه از دست رز! ولی اتفاقی که بعدش افتاد، فک رز رو رسماً به کف آسفالت کوبید. در بلافاصله باز شد. تام جاگسن پشت در بود.
- چی می‌خوای کله زخمی؟
- می‌خوام مرگخوار بشم. منو راه بدین تو!

جاگسن کمی فکر کرد. بعد به مروپ نگاه کرد. مروپ کمی فکر کرد و بعد به فنریر نگاه کرد. فنریر اصلا فکر نکرد و یک راست به بلاتریکس نگاه کرد. بلاتریکس هم اول به جاگسن، بعد به مروپ و فنریر و در آخر به هری نگاه کرد.
- صد گالیون.

رز صحنه‌ای که می‌دید رو باور نمی‌کرد. هری می‌خواست مرگخوار بشه؟ و بلاتریکس هم قبول کرد؟ بلاتریکس رشوه گرفت و قبول کرد؟ از رز هم رشوه می‌گرفت یعنی؟
- منم میام.
- نمی‌شه.
- صد گالیون می‌دم.
- راه نداره.
- دویست تا.

ولی بلاتریکس در روی رز و فک به زمین خورده‌اش بسته بود. رز حیرون از اتفاق پیش آمده و دل شکسته از نادیده گرفته شدن و به شدت عصبانی از از دست دادن دوست صمیمی‌ش سوسولش، سلانه سلانه به طرف خونه راه افتاد و توی راه فکر کرد چه طور به پروفسور توضیح بده که از شدت حسادت هری رو فرستاده قاطی مرگخوارا.

خونه‌ی ریدل ها
- آره خلاصه تام. ذله‌م کرد. تو این گرمای تسترال پزون منو وسط کوچه خیابون کرده تو یه گونی که بو پدرخونده‌م رو می‌ده. آبروم جلو درو همسایه رفت. الان فیلمم پخش شده و دست هر شناس و ناشناسی هست.

هری نفش عمیقی کشید و باز ادامه داد:
- تو اون گرما اینقد کشیدم اینور اونور که ساییده شدم. ببین!

جاگسن داشت پشیمون می‌شد که راهش دادن ولی متاسفانه کرونا بود و پست بسته. چند روزی باید تحملش می‌کرد...با فرض اینکه زنده می‌موند!




پاسخ به: برد شطرنج جادویی
پیام زده شده در: ۲۰:۵۹:۲۱ جمعه ۱۴ آذر ۱۳۹۹

گریفیندور

پالی چپمن


مخفی کردن اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۳:۰۴ شنبه ۲۲ آبان ۱۳۹۵
آخرین ورود:
۲۰:۵۹:۴۹ جمعه ۵ دی ۱۳۹۹
از من دور شو!
گروه:
کاربران عضو
گریفیندور
ایفای نقش
پیام: 200
آفلاین
فیل خاص، خوشگل، ناز و گوگولی، پالی چپمن از تیم پالی چپمن پومانا اسپراوت علی بشیر روبیوس هاگرید
vs
رخ پشمکی ناسازگاران




- ارباب؟!

لرد سیاه نگاه پر از عصبانیتی به خائن رو به رویش انداخت.
- اونطوری نگاهمون نکن؛ عمرا دل نداشته مون به رحم بیاد!

مرگخواران که دور تا دور فرد خاطی و لرد سیاه ایستاده بودند، سرشان را به نشانه تایید تکان دادند.

- ارباب به مرلین قسم من کاری نکردم، همش تقصیر همونه که اسمشو نمی برم!

لینی از موقعیت سوء استفاده کرد.
- چطور جرئت می کنی لقب ارباب رو، رو همچین کسی می ذاری؟

فرد خاطی که وضعیت را ناجور می دید، آب دهانش را قورت داد.
- ارباب! به مرلین ق... اصلا به این چند سالی که مرگخوارتون بودم قسم همش تقصیر اونیه که، هممون می دونیم کیه!

لیسا درحالی که گرد لباسش را پاک می کرد، گفت:
- ارباب خودم مچش رو موقع اطلاعات دادن به دشمن گرفتم، داشت با عنصر نامطلوب شماره یک حرف می زد چه گناهی بزرگتر از این؟ به نظرم بدون دادن فرصت دوباره باید اول همه باهاش قهر کنیم، بعدم اعدامش کنیم!

با شنیدن این حرف همه مرگخواران پیشنهاد های خود را، مبنی بر مجازات خائن ارائه دادند.
- بندازیمش تو پاتیل پر از معجون!
- کلی حشره نیش دار رو اجیر کنیم تا نیشش بزنن، خودمم رهبری شون می کنم!
- کلی گل بمالیم به سر و صورتش جوری که حتی با وایتکسم تمیز نشه!
- تبدیل به کالباسش کنیم؛ به صورت نذری بدیمش به در و همسایه!

لرد سیاه از آن همه سر و صدا به سطوح آمده بود.
- یه لحظه ساکت شین ببینیم چه دفاعی داره از خودش ارائه کنه.

فرد خائن به لرد سیاه و خانه ریدل با دودلی شروع به صحبت کردن، کرد.


فلش بک – هفت سال قبل قلعه هاگوارتز


- خسته شدم جناب مدیر!نه درس خوندنش درست حسابیه نه جادو آموز مرتب و منظمیه. ادبم که ماشالمرلین نداره!

پالی درحالی که سرش را پایین انداخته بود، به صدای مک گوناگال گوش می داد.

- همه استاد ها ازدستش ناراضین؛ غیبت پشت غیبت. مطمئنم حتی شکل و مکان کلاسا رو هم از یاد برده، از بس که تو هیچ کلاسی شرکت نمی کنه! اون روز هم دوباره تو جنگل ممنوعه دنبال یللی تللی بود! همه همکلاسیا و هم گروهیاش هم از دستش ناراحتن. همه قوانین مدرسه رو زیر پا گذاشته یه روز نشده که کسی از دستش شکایت نکنه. شما بگین من با این چیکار کنم؟

دامبلدور نگاه نافذی به پالی انداخت.
پالی هم سرش را بیشتر خم کرد. او هرگز از دامبلدور خوشش نمی آمد. اما تا وقتی که در مدرسه بود، مجبور بود تحملش کند.
دامبلدور رو به مک گوناگال گفت:
- خب پرفسور! اینا بچه ن شیطنت جوونی دارن، خود منم شیطنت مخصوص به خودمو داشته م. مخصوص اون دوره که با گریندل وال... اهم... اهم... بگذریم!
سپس یک بسته آبنبات لیمویی بی توجه به دیابت بالایش، بالا انداخت.

دود از کله مک گوناگال با شنیدن این حرف بلند شد؛ هرگز نمی فهمید که دامبلدور چرا تا این حد نسبت به خطا های جادو آموزان بیخیال عمل می کند.
- این خوب خوباشه جناب مدیر! ببینین چی از تو وسایلش پیدا کردیم؟

دامبلدور که سعی داشت بسته دوم آبنبات لیمویی اش را با دندان باز کند، نگاهی به مک گوناگل کرد.
- اگه جٔل و جِل اس دی و از اینجور چیزاست؛ اشکالی نداره جوونن دیگه دلشون می خواد یه کیفیم بکنن! ما هم از این کیفا کردیم دخترم، همه از این کیفا کردن!

نزدیک بود که مک گوناگل، به دلیل حرص خوردن زیاد و کهولت سن جان به جان آفرین تسلیم نماید، اما به دلیل وساطت اسنیپ و بقیه اساتید، به دعوت عزارئیل لبیک نگفت و تنها مشغول کندن موهای خود شد!
- خیر جناب مدیر! کتاب های منشوری آورده مدرسه!

پالی در ردای خودش که طبق قانون مدرسه دو سایز بزرگتر از سایز اصلی اش بود، فرو رفت.
دامبلدور نگاهی به مجله در دست مک گوناگال انداخت؛ سپس با بیخیالی دستش را تکان داد.
- جوونن جاهلن دیگه! بزرگتر بشن به آسلام و روشنایی روی میارن!

زمانی که تصور می شد که مک گوناگال، از میدان به در شده است، ناگهان ضربه نهایی خود را وارد کرد.
- ملاحظه کنین جناب مدیر؛ این دفتر خاطراتشه!

پالی که تا آن زمان نقاب میش خود را بر صورت داشت، نقابش را برداشت و نقاب گرگ را زد.
- دفتر خاطرات من دست شماها چی کار می کنه؟ این کار غیر قانونیه؟ من شکایت دارم! وکیلمو می خوام ببینم این بر ضد حقوق شهروندی و جادو آموزیه؟ ای ایهالناس کجایید ببینید که این سیستم آموزشی فرصت شکوفایی رو از من می گیره!
پالی با اینکه تنها شانزده سال داشت اما، در سیاه بازی ماهر بود. جوری که حتی قلم جادویی نویسنده نیز از بازگو کردن آن، عاجز است.

مک گوناگال چشم غره ای به نشانه " بعدا حسابت رو می رسم" نثار پالی کرد.
- داشتم می گفتم پرفسور این دفتر خاطراتشه! وایسید یه قسمتش رو واستون می خونم!


نقل قول:
امروز روز نسبتا بدی بود! هیچ مشنگ زاده ای رو نتونستم پیدا کنم تا بفرستمشون تو جنگل ممنوعه، البته می شه گفت چون سر همه شون این بلا رو آوردمم بی تاثیر نیست!
یه روز دیگه هم گذشت و من باز دعوت نامه مدلینگم رو از ویچریا سیکرت نگرفتم! این جماعت هیچوقت قدر هنر های منو ندونستن!
البته امروز همچینم روز بدی نبودا! یه برقک انداختم تو دفتر مک گوناگال، فکر کرد کار نویل لانگ باتمه؛ انقدر خندیدم که نگو! نویل یکی از کساییه که خیلی رو مخمن همه این افردا باید جایگاهشون رو نسبت به من بدونن!
هر روز از پس هم می گذرند و من نمی تونم به آرزوی دیرینه م یعنی مرگخوار شدن برسم؛ به امید روزی که مرگخوار بشم و بعدش بتونم با آقای لسترنج ازدواج کنم!
آن روز را می بینم...


دامبلدور دفتر خاطرات را از دست مک گوناگال کشید. نگاه دقیقی به آن انداخت و سپس ریشش را خاراند.
- خب خوبیش اینکه فهمیدیم چه اتفاقی واسه مشنگ زاده هامون افتاده!

مک گوناگال باورش نمی شد.
- همین؟ همین جناب مدیر؟.
- البته اینکه نیروی عشق در دل این فرزند می تپه هم نکته حائز اهمیتیه! حالا بگذریم از اینکه عاشق یه چاقو کش مرگخواره که همسن باباشه

اسنیپ نگاهی به دامبلدور انداخت.
- خب کی به صورت رسمی اخراجش می کنیم؟
اسنیپ نیشخندی زد او از اینکه یکی از اعضای گریفیندور قرار است اخراج شود، در پوست خود نمی گنجید. البته اینکه دیگر نمی توانست از پالی امتیاز کم کند خودش بحث جدایی بود!
دامبلدور خودش را به نشنیدن زد.

- جناب مدیر پرفسور اسنیپ سوال پرسیدن!
- به نظرم باید یه فرصت دوباره ای به این فرزند بدیم.

مک گوناگال و بقیه اساتید:

- چی؟ چی؟ فرصتی نمونده همه کوپن هاش رو سوزونده! شلوغ نیست که هست،‌تنبل نیست که هست، با دشمنای ما نشست و برخاست نمی کنه که می کنه؛ دیگه چه کاری مونده که این پدیده نکرده باشه؟
- غصه نخور مینروا بیا آبنبات لیمویی بدم خدمتت باباجان!

مک گوناگال با چهره ای غضبناک به پالی خیره شد، پالی نیز با چهره "***in your face bi" نگاهش را به مک گوناگال, دوخت.

- من ریشه های روشنایی رو می بینم، به پالی اعتماد دارم عین سوروس! حالا هم می خوام منو پالی رو تنها بذارین تا یکم با این فرزند صحبت کنم.

اساتید با بی میلی دفتر دامبلدور را ترک کردند.

- خب فرزندم حالا که تنها شدیم باید، یه چیزایی رو بهت بگم. موندنت تو هاگوارتز شرط داره اونم اینکه باید جاسوس محفل تو خونه رید باشی!

پالی باورش نمی شد که دامبلدور چنین درخواستی از او داشته باشد.

- من به سوروس اعتماد دارما، ولی می دونی سوروس یکم سنش بالا رفته شاید نتونه خوب به کارش برسه؛ کلا به نظر من باید به نسل جوون اعتماد کنیم.
دامبلدور لیست بلند بالایی را درآورد و شروع به خواندن کرد.
- مثلا نگاه کن... رکسان ویزلی از بچه های خودمونه که به محض تولد قراره بفرستیمش خانه ریدل به عنوان جاسوس یا همین ملانی که تو گروه خودتونه، اونم داریم به عنوان جاسوس صادر می کنیم به خانه ریدل.
دامبلدور لیست را روی میز گذاشت و به پالی خیره شد.

پالی:

- نظرت چیه فرزند؟

پالی با تمام وجودش مخالف بود.
- نه مرسی من همینجوری راحتم!

دامبلدور لبخند پدرانه حرص درآری به پالی زد.
- درجریانی که اگه وساطت من نبود اخراج که هیچی، حتی پات به آزکابان هم باز می شد فرزند؟
معلوم بود دامبلدور خوب قوانین شطرنج جادویی را بلد بود، زیرا پالی کیش و مات شد!

- تصمیم با خودته بابا جان ، اگه می خوای اخراج نشی و به آزکابان نری باید جریمه ت رو قبول کنی؛ اگه هم نه که... همش پا خودته!

در آن لحظه پالی حاضر بود که تمامی خیارک های چرک دار موجود در دفتر اسنیپ را یکجا قورت دهد اما، جواب پیشنهاد دامبلدور را ندهد.
- خب باشه، جاسوسیت رو می کنم چاره چیه!
- می دونستم که حافظ راه روشنایی هستی فرزند!
- من حافظ راه روشنایی نیستم همش از رو اجباره!
- نیرو عشق همه چیز رو به مرور زمان تغییر می ده فرزند.


سه سال بعد- خانه ریدل ها


اولین روز از مرگخوار پالی بود؛ پالی نگاه طولانی به خالکوبی دست چپش انداخت؛ بالاخره بعد از کلی مشقت مرگخوار شده بود.
صدای در پالی را به خود آورد و به دنبال آن لیسا تورپین خود را به درون اتاق انداخت.

- صدای اینکه من بگم بیا تو رو شنیدی؟ چرا عین تسترال سرتو انداختی پایین اومدی تو؟
- به خاطر اینکه یه نامه داشتی! ببینم تو کیو داری که واست نامه می فرسته؟
- فضولو بردن محفل! برو پی کارت ببینم!
پالی با لگدی لیسا را از اتاقش به بیرون پرتاب کرد؛ در را نیز سه قفله کرد.
نامه ای که از لیسا گرفته بود را به دقت وارسی کرد. نام و نشانی در آن وجود نداشت. بنابراین آن را باز کرد.

نقل قول:
سلام پالی عزیزم!
مرگخواریت مبارک فرزند. در شرایط عادی نباید از این موضوع خوشحال شد ولی چون تو از خودمونی اشکال نداره! واست آرزوی موفقیت دارم و یادت باشه اگه جریمه ت رو انجام ندی بلیط ورود به آزکابان رو از آن خودت کردی!
موفق باشی دخترم
از طرف آلبوس برایان ... بقیه ش رو یادم رفت به خاطر کهولت سنه دیگه دامبلدور


پالی ماجرای جاسوسی برای دامبلدور را کاملا از یاد برده بود. اما چاره ای نداشت مجبور بود که به نحوی آن را انجام بدهد که نه سیخ بسوزد و نه کباب؛ بنابراین تصمیم گرفت که اطلاعات اشتباه به دامبلدور برساند تا به مرگخوار بودنش آسیبی نرسد.
- همینه! اینطوری هم نمی رم آزکابان هم مرگخوار باقی می مونم.


پایان فلش بک


- پس این همه سال داشتیم مار تو آستین خودمون پرورش می دادیم!

پالی هراسان شد.
- ارباب من که توضیح دادم!
- انتظار داری ما این چرندیات رو باور کنیم؟

پالی از ته دل زار می زد.
- ارباب به الماسام قسم همش همیناییه که من گفتم! آقای لسترنج شما یه چیزی بگین!
- راس...
- از گرگینه پرسیدن شاهدت کیه؟ گفت دمم! رودولف یه روده راست تو شکمش نیست!

لرد سیاه نگاهی به ملانی انداخت.
- تو حرف نزن ملانی تو الان خودت در مظان اتهامی! واسه ما جاسوسی دامبلدور رو می کنی؟
- ارباب همش دروغه، تهمته، افتراعه!
- به شما هم می رسیم؛ ولی فعلا باید تعیین کنیم که مجازات پالی چی باشه!
- ارباب لطفا! بخشینم... ارباب همه اطلاعاتی رو که دادم همه شون اشتباه بودن. ارباب به جوونیم رحم کنین!

لرد سیاه نگاهی به بقیه مرگخواران انداخت.
- ما تصمیمون رو گرفتیم پالی؛ بخششی در کار نیست! به همون جایی که ازش اومدی تبعیدت می کنیم، یعنی محفل؛ ببرینش این خائن رو!

پالی حیران و درمانده، کشان کشان به طرف در خروجی برده می شد!









ویرایش شده توسط پالی چپمن در تاریخ ۱۳۹۹/۹/۱۴ ۲۲:۲۱:۲۱

shine bright like a diamond!

تصویر کوچک شده







شما می ‌توانید مطالب را بخوانید
شما نمی توانید عنوان جدید باز کنید
شما نمی توانید به عنوان‌ها پاسخ دهید
شما نمی توانید پیام‌های خودتان را ویرایش کنید
شما نمی توانید پیام‌های خودتان را حذف کنید
شما نمی توانید نظر سنجی اضافه کنید
شما نمی توانید در نظر سنجی ها شرکت کنید
شما نمی توانید فایل‌ها را به پیام خود پیوست کنید
شما نمی توانید پیام بدون نیاز به تایید بزنید
شما نمی توانید از نوع تاپیک استفاده کنید.
شما نمی توانید از HTML در نوشته های خود استفاده کنید
شما نمی توانید امضای خود را فعال/غیر فعال کنید
شما نمی توانید صفحه pdf بسازید.
شما نمی توانید پرینت بگیرید.

[جستجوی پیشرفته]


هرگونه نسخه برداری از محتوای این سایت تنها با ذکر نام «جادوگران» مجاز است. ۱۳۹۹-۱۳۸۲
جادوگران اولین وبسایت فارسی زبان هواداران داستان های شگفت انگیز هری پاتر است. به عنوان نخستین خاستگاه ایرانی ایفای نقش مبتنی بر نمایشنامه نویسی با محوریت یک اثر داستانی در فضای مجازی، پرورش و به ارمغان آوردن آمیزه ای از هنر و ادبیات برجسته ترین دستاورد ما می باشد.