هری پاتر نخستین مرجع فارسی زبان داستان های شگفت انگیز هری پاتر

هری پاتر نسخه موبایل


در حال دیدن این عنوان:   1 کاربر مهمان





پاسخ به: دندانپزشکی دکتر گلگومات
پیام زده شده در: ۱۱:۲۶:۰۳ دوشنبه ۲۲ دی ۱۳۹۹

گریفیندور، محفل ققنوس

لاوندر براون


مخفی کردن اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۹:۲۸ دوشنبه ۱۶ تیر ۱۳۹۹
آخرین ورود:
امروز ۹:۵۹:۳۳
از عشق من دور شو!
گروه:
محفل ققنوس
کاربران عضو
گریفیندور
ایفای نقش
پیام: 186
آفلاین
ملت مرگخوار همگی پشت یکدیگر را گرفتند و ایوانوا هم سر مغز را گرفت.

-یک، دو، سه! هل بدیـــــن!

همه پشت سر هم را هل دادند. صدای هن و هن و "اوووووففف" می آمد که معلوم شد این آخری متعلق به ردولف بوده است.

-ردولف!

بلاتریکس سر شوهرش جیغ کشید.
-رفتی پشت ملانی رو گرفتی؟ کروشیو!

صف به هم ریخت. دکتر هر چه تقلا کرد فایده ای نداشت. لرد داد کشید:
-همکاری کنید مرگخواران! عه!

که این عه با پشتیبانی چشمان غضب آلودش ترسناک تر از "آوداکداورا" بود. مرگخواران دوباره به خط شدند، اما ردولف بیرون صف ماند.

-هل بدیـــن! یه هل دیگه! هل هل هل آ ماشالمرلین هل بدیــــن!

یکدفعه آبمیوه گیری تکان تکان خورد، مغز به هوا پرتاب شد، ده تا مرگخوار تلاش کردند بگیرندش و یک راست...
افتاد توی دهان ایوانوا!
ایوا گفت:
-اووم اووم اووومم...

همه موضع گرفته بودند.
-نخوریشا!
-تخ کن بیرون!

ایوا گفت:
-اووم...

و یکدفعه مغز هاگرید را قورت داد!




تصویر کوچک شدهتصویر کوچک شده


پاسخ به: دندانپزشکی دکتر گلگومات
پیام زده شده در: ۲۰:۴۶:۵۱ یکشنبه ۲۱ دی ۱۳۹۹

گریفیندور، مرگخواران

الکساندرا ایوانوا


مخفی کردن اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۲۳:۳۸ پنجشنبه ۱۹ تیر ۱۳۹۹
آخرین ورود:
امروز ۱۸:۲۸:۰۴
از نقاشی مرلین دور شو!
گروه:
کاربران عضو
گریفیندور
ایفای نقش
مرگخوار
ناظر انجمن
پیام: 176
آنلاین
خلاصه:
نجینی برای کاشت دندون رفته دندون پزشکی. دکتر برای بی حس کردن دندون نجینی نیاز به آب مغز شیش تا محفلی داره.

مرگخوارا بالاخره تونستن شیش تا محفلی رو پیدا کنن و پیش دکتر ببرن.
اول از همه نوبت هاگریده که مغزش رو توی دستگاه آبمیوه گیری بندازن و آب مغزشو بگیرن! ولی مغز هاگرید بزرگه و توی آب میوه گیری جا نمیشه.

***


دکتر با بی حوصلگی به مغز که نصفش بیرون از دستگاه مانده بود خیره شد و آه کشید.
-نمیدونم این مغز با اینکه هیچ چیز خاصی توش نداره چجوری اینقدر بزرگه! بیابید ببینیم چی کارش باید بکنیم.

نجینی با فیس فیسی که سر داد، حرف او را تایید کرد و طلبکارانه، با چشمان درشتش به یاران پاپایش خیره شد.
مرگخواران با دستپاچگی نگاهشان را از نجینی دزدیدند و هاگریدِ بی مغز، که گوشه ای نشسته، و مغزش که مستقلانه در آبمیوه گیری جا خوش کرده بود، را تماشا کردند.
-چی کارش کنیم الان مثلا؟
-با مشت بکوبیم خورد بشه که جا بشه تو دستگاه؟
-تغییر فیزیکی تاثیر داره یعنی به نظرت...؟ یعنی خب ابعادی که برش میدیدم باید برابر باشه با...

دکتر دستش را به نشانه ی سکوت بالا برد.
-نه! سکوت کنین عزیزان! عه! باید یه بار دیگه با هم امتحان کنیم. با هم دنباله درست کنین. اولین نفر مغزو میگیره. نفر دوم نفر اول رو میگیره. نفر سوم نفر دوم رو. بعد هم همه با هم هل میدیمش داخل.

مرگخواران عقب پریدند:
-اما... چیزه میدونی دکتر جون... فکر نکنم عملی باشه ها...
-اگه فس نکنین به پاپام فس ثسصصصییسش رو میگما!
- خب... شاید عملی باشه حالا... خب دست به کار بشید.




پاسخ به: دندانپزشکی دکتر گلگومات
پیام زده شده در: ۱۷:۴۶:۰۶ یکشنبه ۷ دی ۱۳۹۹

ریونکلاو

میوکی سوجی


مخفی کردن اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۸:۵۴:۲۸ یکشنبه ۲۳ آذر ۱۳۹۹
آخرین ورود:
امروز ۱۶:۴۴:۳۰
از نمد
گروه:
کاربران عضو
ریونکلاو
ایفای نقش
پیام: 39
آفلاین
دکتر به سمت آبمیوه گیری رفت و بقیه مرگخوار ها هم به دنبال او راه افتادند...
همگی باهم کله هاگرید را گرفتند تا بلکه بتوانند آن را داخل آبمیوه گیری جا بکنند!!
اما کله هاگرید لج کرده بود و داخل آبمیوه گیری نمی‌رفت! مرگخوارها خسته شده بودند و می‌خواستند دست از کار بکشند که قیافه نجینی را دیدند! نجینی با عصبانیت به آنها نگاه می‌کرد و دمش را تکان می‌داد...
در همان لحظه دکتر گفت:

_یه هل محکم دیگه بدیم میره داخل آبمیوه گیری آهاااا

در همان حین که کله هاگرید داشت داخل آبمیوه گیری جا میشد، آبمیوه گیری که دیگر تحمل فشار مرگخواران را نداشت، شکست!!
از وسط به دو نیم تقسیم شد و به زمین افتاد
تمامی مرگخوار ها با بهت به آبمیوه گیری شکسته نگاه می‌کردند که هاگرید گفت:

_آبمیوه گیری شکست... ولی من آبمیوه با کیک خواسته بودم. بدون آبمیوه گیری چجوری به من آبمیوه میدین؟
_این مهم نیست که... الان چیکار کنیم؟
_فکر کنم بتونم یه آبمیوه گیری دیگه پیدا کنم. ولی طول می‌کشه

در همین لحظات گوهر بار، نجینی از روی صندلی دندان پزشکی بلند شد و با نگاهی خشمگین از دندان پزشکی خارج شد

_عه نجینی رفت!!
_خب بزارین بره انقدر رو این صندلی نشست خسته شد... آبمیوه من چی میشه الان؟
_باید بریم دنبالش ارباب از دستمون عصبی میشه ها
_من یه نقشه دارم... باید به دو گروه تقسیم بشیم یکیمون بره دنبال یه آبمیوه گیری دیگه البته با سایز بزرگتر، یه گروه دیگه هم بره دنبال نجینی و رازیش بکنن که برگرده

مرگخوار ها همگی به نشانه تایید سر تکان دادند و دکتر با قیافه‌ای پوکر به مرگخوار ها نگاه می‌کرد
اما هاگرید که از خوردن آبمیوه و کیک ناامید شده بود از روی صندلی بلند شد و گفت:

_انگار آبمیوه و کیک نمیخواین بدین منم میرم
_یه کروشیو بهش بزنم دلم خنک شه؟

دکتر با همان قیافه پوکر گفت:

_واسه مغزش ضرر داره ها


⁣زندگی
سازِ دل است
و تو نوازنده‌ٔ این سازی و بس...


پاسخ به: دندانپزشکی دکتر گلگومات
پیام زده شده در: ۱۱:۳۵:۰۴ یکشنبه ۱۶ آذر ۱۳۹۹

هافلپاف، محفل ققنوس

آموس دیگوری


مخفی کردن اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۹:۲۰ پنجشنبه ۲۹ آبان ۱۳۹۹
آخرین ورود:
امروز ۱۶:۳۱:۰۹
از بچم فاصله بگیر!
گروه:
کاربران عضو
هافلپاف
ایفای نقش
مترجم
محفل ققنوس
پیام: 61
آفلاین
تو همون حین که مغز هاگرید داشت تفکراتشو به صورت ابری بالای سرش به نمایش میذاشت، دکتر از پشت هاله های ابر، چشمش به نجینی افتاد که تهدید آمیز فس میکرد. دکتر هم بی معطلی ابر بالای سر هاگرید رو فوت کرد.
- حالا برگردیم سر کارمون...

دکتر برگشت سر کارش، ولی هرچی منتظر موند، مرگخوارای دیگه برنگشتن. دکتر برگشت و متوجه شد ابر هنوز سر جاشه و مرگخوارا هم به تماشا نشستن.

- چه پاتیلای خوشگلی.
- هکتور داره میجوشه.
- کله پاچه تام.
- کو؟

نیازی نبود نجینی دوباره فس فس کنه. دکتر خودش بلند شد و به سمت ابر رفت و دوباره فوت کرد. دوباره...
ولی ابر همچنان سر جاش بود. دکتر فحشی نثار ابر کرد و با عصبانیت، سعی کرد با تکون دستاش ابر رو از بین ببره، ولی تنها نتیجه ش این بود که رشته های ابر دور دستش پیچید.
- از چه جنسیه این ابر؟
- پشمک.
-

دکتر با خودش فکر کرد، مگه پشمک شفافه که از پشتش بشه نجینی رو دید؟ مگه اصلا پشمک میتونه حرف بزنه؟ چرا باید مغز خودشو لو بده؟ ولی جاییکه مغز هاگرید داشت تفکراتشو مثل سینما سه بعدی به نمایش میذاشت، جایی برای نتیجه گیری علمی و منطقی نمیموند! پس بی معطلی، روی ابر شیرجه زد و ابر پشمکی رو یه لقمه کرد. بلافاصله، صدای غرغر مرگخوارا بلند شد.
- جای حساسش رسیده بودا! هاگرید داشت تامو میخورد.
- پاتیلاشون کثیف شده بود.
- صحنه های دلخراشش رسیدن کرده بود.
- این صحنه ها برات زود بودن بود، بچه.

دکتر بدون توجه به جر و بحث مرگخوارا، به سمت آبمیوه گیری رفت.
- بیاین کله این نیمه غول رو بذاریم توی آبمیوه گیری دیگه.


ویرایش شده توسط آموس دیگوری در تاریخ ۱۳۹۹/۹/۱۶ ۱۱:۳۸:۵۴

گاد آو دوئل

با عصا


پاسخ به: دندانپزشکی دکتر گلگومات
پیام زده شده در: ۱۴:۴۹ یکشنبه ۱۸ آبان ۱۳۹۹

هافلپاف

علی بشیر


مخفی کردن اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۲۱:۳۰ شنبه ۱۹ مهر ۱۳۹۹
آخرین ورود:
امروز ۷:۳۲:۰۳
از پایین شهر .
گروه:
ایفای نقش
هافلپاف
کاربران عضو
پیام: 34
آفلاین
- cover me!
- این صدای چی بود؟
- تق تق!

همه مرگخواران حالت، دفاعی گرفتند و اسلحه های خود را درآوردند، ولی هیچ چیزی نبود.
این صدای بازی کانتر بود که در مغز هاگرید داشت تکرار میشد. پزشک از زیر میز خودش بیرون اومد و مغز هاگرید رو دید که داره صدای افکت های کانتر رو در میاره.

- مغزک! مگه مرض داری.
- دست من نیست! Go go go! من فقط افکار هاگرید رو اجرا میکنم.

ناگهان تصویر طرز درست کردن آبگوشت با با دنده های الکساندرا بالا اومد.

- این چه افکاریه؟ میخواین بدون ناظر بمونید؟
- فک می‌کنی!

مثل اینکه فنریر از تصویر دیده شد ناراضی هم نبود، همچنین تام با نیشی بازتر بن تصاویر نگاه میکرد. مغز دیگه طاقت نداشت، ناگهان تصویر درست کردن غذا با اعضای بدن مرگخوار ها در سرسرای اصلی توسط محفلی ها بالا اومد.
یک دیگ لینی بود، یک دیگ دومینیک، یک دیگ ولمورت بود که روش لیمو امانی و سبزی ریختن شده بود و با هر گردش ملاقه غرغر میکرد و‌لبانش تموم میخورد، و هاگرید داشت تیکی روی کاغذ میزد. انگار برنامه ریزی داشت.

- بابا جان من که گفتم سیو نکن و فرمت کن گوش ندادی، البته اگلانتاین اصلا سوپ خوبی نشد. امیدوار بودیم تام خورشت قرمه سبزی خوبی شود.

تام جاگسن با شنیدن اسم اگلانتاین سرش رو بالا گرفت و لبخندی به معنای پیروزی زد.
مغز دیگه توان کشش نداشت و همان زمان بود که هاگرید دچار فرار مغز ها شد و به کانادا فرار کرد.
دامبلدور و هری با چشمانی اشک آلود به فرار مغزهای هاگرید افتخار میکردند، ولی خب از کجا معلوم اشک ها حاکی از نگاه های مشکوک مرگخواران نبود.

- یره اینا چرا دارن به مو نگاه مکنن؟



If you are not willing to risk the usual you will have to settle for the ordinary. ~Jim Rohn


از یه جا به بعد، میترسی یکی بیاد دوست داشته باشه،
بره تنهات بذاره عاشقت نباشه، اینو یادم دادی اینو یادت باشه.⁦






پاسخ به: دندانپزشکی دکتر گلگومات
پیام زده شده در: ۱۷:۰۰ شنبه ۱۷ آبان ۱۳۹۹

مروپ گانت old


مخفی کردن اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۶:۲۸ شنبه ۲۷ مرداد ۱۳۹۷
آخرین ورود:
۷:۴۳:۲۷ دوشنبه ۱۷ آذر ۱۳۹۹
از زیر سایه عزیز مامان
گروه:
شناسه های بسته شده
پیام: 407
آفلاین
هاگرید که از گرسنگی شدید ناگهان در خواب و خیال کدو حلوایی فرو رفته بود با فریاد دکتر دندان پزشک به خودش آمد.

-آهای...مگه آبمیوه و کیک نمی خواستی؟ یه لحظه تکون نخور از این صندلی تا کیک و آبمیوه رو برات بیارم دیگه!

سپس متری از جیبش در آورد و شروع به اندازه گیری جمجمه هاگرید کرد.
-بزرگه...مغزش زیادی بزرگه!
-فک می کنی.

دکتر نگاهی به فنریر انداخت که لباس پزشکی تنش کرده بود و سعی داشت خودش را بر روی صندلی او جا دهد.
-نه ها...نگاه...پنجاه سانت برای رفتن توی آبمیوه گیری زیادی داره.
-فک می کنی.

دکتر چشم غره ای به فنریر رفت.
-شما کاری جز دخالت توی کار دکترا نداری؟
-فک می کنی.

دندان پزشک که دیگر کاسه صبرش لبریز شده بود با عصبانیت تک تک دندان های فنریر را کشید تا دیگر نگوید "فک می کنی".
-خب...بیاین با کمک هم مغز این نیمه غول رو هول بدیم داخل دستگاه آبمیوه گیری.
-ولی هنوز مغزشو از جمجمه ش خارج نکردین ها آقای دکتر.
-مهم نیست...اگر با جمجمه آب مغزشو بگیریم بیشتر به استحکام دندونا کمک می کنه.

مرگخوارا از جای خود برخاستند. آستین های خود را بالا زدند و آماده هول دادن مغز هاگرید به درون دستگاه شدند.




پاسخ به: دندانپزشکی دکتر گلگومات
پیام زده شده در: ۱۵:۴۵ شنبه ۱۷ آبان ۱۳۹۹

گریفیندور

کتی بل


مخفی کردن اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۸:۴۴ دوشنبه ۲۸ مهر ۱۳۹۹
آخرین ورود:
دیروز ۱۳:۲۶:۱۲
از مارشمالوی قشنگم دور شو!
گروه:
کاربران عضو
گریفیندور
ایفای نقش
مترجم
پیام: 124
آفلاین


هاگرید روی صندلی نشست و دکتر به رودولف گفت:
- اون چاقو با اون مترو بیار!

که ناگهان هکتور در دندان پزشکی رو با شتاب باز کرد.
- صبر کنید من از قبل آماده داشتم مغز! ( معجون هکتور رویش اثر گذاشته و مهربانش کرده بود.)

سپس 6 کدو حلوایی کوچک و بزرگ در کیسه دست دکتر داد.
- بفرمایید!

و سپس با همان شتاب محفلی ها را در گاری گذاشت و الفرار!

دکتر در کیسه را باز کرد و تا کدو هارا دید فریاد زد:
- اینها که کدو حلوایی، اون مگه مرگخوار نیست؟ پس چرا خیانت کرد؟

مرگخواران شانه بالا انداختند، میدانستند معجون روی هکتور اثر کرده.

- حالا برید و بازم برام محفلی بیارید!



ویرایش شده توسط کتی بل در تاریخ ۱۳۹۹/۸/۱۷ ۱۸:۰۰:۱۶

There are

My

Best

Friends

Only Griffindor

I'm concentrating so be quiet!

Happy New Year! Be colorful!

2021


پاسخ به: دندانپزشکی دکتر گلگومات
پیام زده شده در: ۱۴:۳۳ شنبه ۱۷ آبان ۱۳۹۹

گریفیندور، مرگخواران

الکساندرا ایوانوا


مخفی کردن اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۲۳:۳۸ پنجشنبه ۱۹ تیر ۱۳۹۹
آخرین ورود:
امروز ۱۸:۲۸:۰۴
از نقاشی مرلین دور شو!
گروه:
کاربران عضو
گریفیندور
ایفای نقش
مرگخوار
ناظر انجمن
پیام: 176
آنلاین
خلاصه: نجینی برای کاشت دندون رفته دندونپزشکی و دندونپزشک برای بی حس کردن دندون نجینی به "آبِ مغزِ شیش تا محفلی" داره.
مرگخوارا به هزار زحمت بالاخره شیش تا محفلی رو پیدا میکنن. حالا مرگخوارا رفتن دندون پزشکی و دکتر میخواد کار رو شروع کنه.
***


دکتر در مطبش را باز، و مرگخواران را به داخل راهنمایی کرد.
داخل مطب، نجینی، با قیافه ای دلخور روی صندلی مخصوص دندانپزشکی چنبره زده، و دمش را با حالتی تهدید آمیز به سوی دندانپزشک گرفته بود.
رودولف جلوتر از بقیه، درحالی که گاری حاوی محفلیون را هل میداد، وارد اتاق شد و آن را در حرکتی ناگهانی روی زمین رها کرد. مسافرانِ گاری تکانی خطرناک خوردند.
دکتر، نجینیِ عصبانی را نوازش، و رو به مرگخواران کرد:
-دختر خانمتون خیلی وقته که منتظره... به هر حال... بذار ببینم محفلی چی دارید... تا مغزشونو بندازیم تو دستگاه آبمیوه گیری. خب... بله... همین آقا غوله به نظر خوب میاد...

هاگرید که تا آن موقع با خوشحال روی محفلی های بخت برگشته ی در گاری نشسته بود، سرش را بلند کرد.
دکتر لبخندی تحویل هاگرید متعجب داد.
-بیا عمو... بیا بشین روی این صندلی تا ببینم مغزت چجوریاس!

هاگرید که دست از بالا و پایین پریدن روی محفلی های لِه شده برداشت بود، با حالتی مردد، به دستگاه آبمیوه گیری خیره شد.
-نه! من فقط گوشنمه!

دکتر چانه اش را خاراند. بعد از چند ثانیه با خوشحالی فریاد زد:
-آره خب! عموی گنده ی خودم! بیا بشین روی صندلی تا بهت آبمیوه بدم! اونوقت دیگه گشنه نیستی!

هاگرید اندکی فکر کرد و سپس انگشت سوسیس مانندش را جلوی چشمان دکتر تکان داد و با قاطعیت اعلام کرد.
-با کیک!
-آره... آره... با کیک...

البته که آبمیوه و کیکی در کار نبود.
هاگرید روی صندلی نشست.




پاسخ به: دندانپزشکی دکتر گلگومات
پیام زده شده در: ۴:۳۲ پنجشنبه ۸ آبان ۱۳۹۹

گریفیندور

اما ونیتی


مخفی کردن اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۳:۵۲ پنجشنبه ۱ آبان ۱۳۹۹
آخرین ورود:
۲۳:۴۸:۳۴ سه شنبه ۲۳ دی ۱۳۹۹
از م نپرس!سیکرته!
گروه:
کاربران عضو
گریفیندور
ایفای نقش
پیام: 37
آفلاین
مرگخواران با مشقت فراوان به خانه ریدل ها بازگشتند. این پیاده روی های طولانی در سرما به اندازه کافی خسته کننده بود ولی اینکه جلوی بلاتریکس را بگیرند که محفلی ها را "کروشیو" نکند از همه چیز سخت تر بود.
بعد از رسیدن به خانه ، رودولف را کنار گاری جا گذاشتند که مواظب محفلی ها باشد و بقیه به سمت شومیه هجوم بردند .میخواستند بلاخره کمی استراحت بکنند که صدای مروپ آنها را از جا پراند.

-" عسلی های مامان! موفق شدین! حالا چرا دارین میشینین؟ کدوهلوایی های مامان باید برن که پرنسس مامان خیلی وقته منتظره!"
آه از نهاد همه بلند شد.
_"اخه ما مردن شدن!!"
-"نمیشه یکم استراحت کنیم و بعد بریم؟"
-"خیلی سرده!حداقل نمیشه گرم شیم؟"

مروپ با لبخند ترسناکی جواب داد:" چرا شفتالوهای مامان میشه...فقط الان میرم به عزیز مامانم میگم که بیاد باهاتون استراحت کنه...پرنسس مامانم که مهم نیست..."

مرگخوارها که وحشت کرده بودند، به سرعت موضع شان را تغییر دادند.

-" اصلا استراحت شدن چه معنی داشتن؟"
-" وایی بریم خیلی دیرمون شده!"
-" چقدر اینجا گرمه! من میرم بیرون"

به همین ترتیب تمام مرگ خوراها با قیافه های درهم و نارحت پیش رودولف برگشتند که راهی دندان پزشکی شوند.

دندانپزشکی_ اتاق انتظار

رودولف با تعجب پرسید:" سلام...ام...ما ی بیمار داشتیم که... ببخشید شما منشی جدیدین؟"
-"بله.. منشی قبلی رو یکی از مریض هامون خورده! اسم مریضتون چی بود؟"
-" مریضمون همون خورنده منشی قبلیه! میگم اسمتون چی بود؟ خیلی آشنا به نظر میایین!"
-"کروشیو!! نمیشه آب مغز اینم بگیرین؟"

در همین حال دکتر از اتاق کنار منشی خارج شد و با دیدن مرگخواران گفت:"چه عجب! دیگه داشتم نا امید میشدم! محفلی آوردین؟"

مرگخواران تایید کردند و گاری پر از ویزلی را نشان داند.

-"خوبه! خب اینو همراه با استخون تحویل منشی بدین که بتونیم...."

آگلانتاین حرف دکتر را قطع کرد و پرسید:"استخون؟ اونو که دادیم به شما!"

-" آره ولی من گفتم اینجا گم میشه دادم به اون پسره!"

-"کدوم پسره؟"

-" دفعه پیش باهاتون بود...همون موهاش ژل زده است و همش خوابه!"

مرگ خواران با نگرانی به دکتر خیره شدند.تنها یک نفر با این خصوصیات وجود داشت .
تا آن زمان هیچ وقت جای خالی سدریک به این اندازه حس نشده بود....

در همین زمان! خانه محفلی معامله کننده

دامبلدور:" این خائنو بندازین تو اتاق تا بعدا یه فکری به حالش بکنیم! این پسره که خوابیده کیه؟"

یک ویزلی ربوده نشده جواب داد:"من میشناسمش! مرگخواره! ولی نمیدونم چرا اینجاست؟"

-" خیلی خوب شد! حالا ماهم یه گروگان داریم!"



all great things begin with a vision....A DREAM


پاسخ به: دندانپزشکی دکتر گلگومات
پیام زده شده در: ۱۰:۲۲ دوشنبه ۱۴ مهر ۱۳۹۹

اسلیترین

سوروس اسنیپ


مخفی کردن اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۲۱:۱۵ دوشنبه ۹ مهر ۱۳۹۷
آخرین ورود:
امروز ۱۰:۰۵:۱۹
از هاگوارتز-تالار اسلیترین
گروه:
ایفای نقش
اسلیترین
کاربران عضو
مترجم
پیام: 209
آفلاین
محفلی فروش مذکور با نگاهی سعید گونه و سر شاز از عشق دامبلی به سدریک خیره شده بود.
مرگ خوار ها دور هم حلقه زدند برای تصمیمی مهم، سدریک در برابر تعداد انبوهی ویزلی. ارزشش را داشت؟ لرد پس از فهمیدن حقیقت چه رفتاری با آنها خواهد داشت؟
-ولی قربانی دادن اون هم تو ماموریت هایی که بانو مروپ مارو میفرسته معمولیه!
-هر چقدر هم معمولی باشه از نگاه اون مدرک به سدریک خوشم نیومد، مردک انگار براش قحط ساحره اومده به یار ارباب چشم داره، حتما باید چند تا ساحره بهش معرفی کنم!
-رودولف؟
-نه،نه! من که نمیشناسم، فقط شنیدم تو محفل ساحره های خوبی هستن.
-رودولف!
-خب مــــ
-کروشیو.

مرگخواران هر چند به نتیجه خاصی نرسیده بودند اما فعلا مغز چند تن محفلی مهم تر از سدریکی خوابالو بود.

رودولف آخرین نگاه حسرت بارش را از روی شانه اش به در بسته پشت سرش انداخت و دسته گاری پر از محفلی ها را محکم فشُرد، سپس با آهی سینه سوز پشت سر بقیه به راه افتاد.

*آن سوی باور ها - مجمع محفلیون*

-برادران و خواهران! طبق آخرین اخباری که به دست ما رسیده، گاری هایی حامل تپه های از تن های ویزلی ها به سمت خانه ریدل روانه شده. باید مبارزه را علیه این نسل کشی آغاز کنیم.

دامبلدور بعد از پایان دکلمه ای که با هزاران زحمت و التماس از ریموس برای نطق به دست آورده بود، چوب دستیش را از زیر گلوش پایین آورد و صدایش به همان حالت قبلی باز گشت.
زیر لب غر غر کنان پدر و مادر آن مردک محفلی را مورد عنایت و لطف قرار میداد که بخاطر یک پسر بچه مرگخوار یاران ویزلی اش را فروخته بود.
-پرو فسور به چی فکر میکنید؟
-اوه هری، تو تنها چیزی هستی که همیشه تو بد ترین درگیری های ذهنی و روحی و جسمی منو آروم میکنه!

با بسته شدن در اتاق دامبلدور با صدای بلند، دوربین راوی آرام آرام دور و دور تر شد و راهش را به سمت خانه ریدل تغییر داد.


نه چون مومم نه چون سنگم،نه از رومم نه از زنگم،همان بی رنگ بی رنگم.....
به طلا همچو سنگ بنگر...
se.sn_sli

تصویر کوچک شده







شما می ‌توانید مطالب را بخوانید
شما نمی توانید عنوان جدید باز کنید
شما نمی توانید به عنوان‌ها پاسخ دهید
شما نمی توانید پیام‌های خودتان را ویرایش کنید
شما نمی توانید پیام‌های خودتان را حذف کنید
شما نمی توانید نظر سنجی اضافه کنید
شما نمی توانید در نظر سنجی ها شرکت کنید
شما نمی توانید فایل‌ها را به پیام خود پیوست کنید
شما نمی توانید پیام بدون نیاز به تایید بزنید
شما نمی توانید از نوع تاپیک استفاده کنید.
شما نمی توانید از HTML در نوشته های خود استفاده کنید
شما نمی توانید امضای خود را فعال/غیر فعال کنید
شما نمی توانید صفحه pdf بسازید.
شما نمی توانید پرینت بگیرید.

[جستجوی پیشرفته]


هرگونه نسخه برداری از محتوای این سایت تنها با ذکر نام «جادوگران» مجاز است. ۱۳۹۹-۱۳۸۲
جادوگران اولین وبسایت فارسی زبان هواداران داستان های شگفت انگیز هری پاتر است. به عنوان نخستین خاستگاه ایرانی ایفای نقش مبتنی بر نمایشنامه نویسی با محوریت یک اثر داستانی در فضای مجازی، پرورش و به ارمغان آوردن آمیزه ای از هنر و ادبیات برجسته ترین دستاورد ما می باشد.