هری پاتر نخستین مرجع فارسی زبان داستان های شگفت انگیز هری پاتر

هری پاتر نسخه موبایل


در حال دیدن این عنوان:   1 کاربر مهمان





پاسخ به: خانه ی سالمندان!
پیام زده شده در: ۱۰:۱۳:۲۶ یکشنبه ۱۲ بهمن ۱۳۹۹

هافلپاف، محفل ققنوس

گابریل تیت


مخفی کردن اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۰:۳۵ چهارشنبه ۱۵ مرداد ۱۳۹۹
آخرین ورود:
۱۹:۳۶:۴۸ پنجشنبه ۳۰ بهمن ۱۳۹۹
از کتابخونه!؟
گروه:
کاربران عضو
ایفای نقش
هافلپاف
محفل ققنوس
پیام: 500
آفلاین
مرگخوارا با شماره ی سه سعی کردن کردن خونه رو هل بدهند اما خونه تکون نمیخورد.

-دوباره سعی میکنیم...با شماره ی سه...یک...دو...سه!

مرگخواران دوباره خونه رو هل دادن بلکه خونه دو سانتی متر حرکت کند اما خونه همچنان استوار بود.

-دِ تکون بخور دیگه!
-دوباره...یک...دو...سه!

مرگخوار ها برای بار سوم هم خونه رو هل دادن اما همونطور که در سه خط قبل گفتم، خونه تکون نخورد.

-خونه ی مامان تکون بخور دیگه!
-نموخوام!
-اما خونه ی مامان، پسر مامان در واپسین لحظات زندگیه.
-نموخوام!

مرگخوارها نگاهی به یکدیگر کردن. باز هم باید با یک شیئ سخنگوی دیگه معامله میکردن و آخر هم تام یکی از اندام های بدنش رو از دست میداد.



only Hufflepuff


پاسخ به: خانه ی سالمندان!
پیام زده شده در: ۰:۵۰:۴۶ چهارشنبه ۸ بهمن ۱۳۹۹

اسلیترین، ویزنگاموت، مرگخواران

بلاتریکس لسترنج


مخفی کردن اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۲۲:۰۵ سه شنبه ۱۸ مهر ۱۳۹۶
آخرین ورود:
امروز ۲:۱۵:۵۲
از زير سايه لرد سياه
گروه:
مرگخوار
ناظر انجمن
ایفای نقش
اسلیترین
کاربران عضو
پیام: 714
آفلاین
-نه! هورت نه! نمی‌ذارم اربابم رو هورت بکشید! ممکن نیست!
-خب پس چیکار کنیم؟ اینجوری هدر میرن! ما چه می‌دونیم بخش هدر رفته کجاشونه؟ یهو دیدی کبد بود!

لحظه‌ای مرگخواران در تصور لردی بدون کبد غرق شدند و سپس به خود لرزیدند.
-چیکار کنیم؟

اینبار به دنبال راه چاره غرق شدند.

-فهمیدم!

دقایقی بعد، بلاتریکس پاتیل به دست بیرون خانه، رو به روی در ایستاده و سایر مرگخواران پشت خانه جمع شده بودند.

-من حاضرم!
-ما نیز هم!مراقب ذراتمون باشید. هدر نریم!

-با شماره سه هل میدیم!

نقشه آسان بود.
خانه را هل می‌دادند تا کج شده و جاذبه زمین آش حاوی لرد را به سمت پاتیل بکشاند.

-یک... دو... سه!


I was and am the Dark Lord's most loyal servant
I learned the Dark Arts from him


پاسخ به: خانه ی سالمندان!
پیام زده شده در: ۲۱:۳۲:۱۴ دوشنبه ۶ بهمن ۱۳۹۹

ریونکلاو، مرگخواران

لینی وارنر


مخفی کردن اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۲:۵۳ شنبه ۳۰ خرداد ۱۳۸۸
آخرین ورود:
دیروز ۱۲:۴۷:۳۴
از رو شونه‌های ارباب!
گروه:
ناظر انجمن
مرگخوار
ایفای نقش
ریونکلاو
کاربران عضو
گردانندگان سایت
پیام: 4903
آفلاین
در حینی که مروپ سرگرم سر و کله زدن با شعله بود و مرگخوارا با اشتیاق به تماشای گفتگوی اونا مشغول بودن، هیچ‌کس متوجه نبود که دیگ به پهلو روی زمین فرود اومده و آش لرد در حال پخش شدنه!

- ما داریم سر می‌ریم. نجاتمون بدین.

لرد چندین بار سعی می‌کنه توجه مرگخوارا و مادرش رو به خودش جلب کنه، اما یا صدای آش لرد به اندازه کافی بالا نبود، یا چون لردی بود آش، ابهت سابق رو نداشت.
به هر حال لرد کوتاه بیا نبود و به فریادهای بی‌پایان خودش ادامه می‌ده. تا این که کم‌کم داشت تموم می‌شد.

- به ما توجه کنین. تموم شدیم.

بالاخره ایوا که تازه به هوش اومده بود، به نجات لرد میاد.
- عه ارباب ریختن!

بلافاصله جماعت مرگخوار و مروپ، پشت به شعله و رو به دیگ می‌کنن و برای نجات آش لرد به سمت دیگ می‌شتابن. مروپ سریعا دیگ رو صاف می‌کنه و سایر مرگخوارا قاشق به دست مشغول جمع کردن باقیِ آش لرد از روی زمین می‌شن.

- می‌خواین منم با نی اربابو هورت بکشم بعد فوت کنم تو دیگ؟ یکمیشون رفته لا موزائیکا با قاشق جمع نمی‌شه.




پاسخ به: خانه ی سالمندان!
پیام زده شده در: ۱:۲۴ پنجشنبه ۲۲ آبان ۱۳۹۹

گریفیندور، مرگخواران

الکساندرا ایوانوا


مخفی کردن اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۲۳:۳۸ پنجشنبه ۱۹ تیر ۱۳۹۹
آخرین ورود:
امروز ۰:۴۷:۳۴
از نقاشی مرلین دور شو!
گروه:
کاربران عضو
گریفیندور
ایفای نقش
مرگخوار
ناظر انجمن
پیام: 192
آفلاین
آگلانتاین جیغی کشید، پیپش را به هوا پرتاب کرد و دیگِ حاوی لرد را روی زمین انداخت. دیگ با صدای دلنگ گوش خراشی روی زمین فرود آمد، چند دور به پهلو قل خورد و سر انجام از حرکت باز ایستاد.
پیپ نازنین و اخمو هم پرواز زیبایی کرد و در حالی که صاحبش را مورد عنایت زبانی قرار میداد از نظر ها ناپدید شد.
مرگخواران از جا پریدند و با نگرانی به دیگ و شعله ای که چند دقیقه پیش دیگ را از روی خودش به کنار پرتاپ کرده بود خیره شدند.
هیچ کدامشان هیچ ایده ای راجع به وضع اربابشان در داخل دیگ نداشت.

-هی! من با شما بودم! گفتم که! من آش دوست ندارم!

شعله‌، پس از ابراز وجود، آرام گرفت و منتظر عکس العمل آنها ماند.
مرگخواران، لرد و محل احتمالی او در داخل دیگ را رها کردند و به شعله چشم دوختند.

-غلط کردی شعله ی مامان! پسرِ مامان به این خوبی، آش شده... آشی که توش پسرِ مامان وجود داشته باشه رو هیچکی نمیتونه پس بزنه!

شعله دست به سینه ایستاد و رنگش از زرد مایل به نارنجی، به قرمزی گرایید.
-باشه... پس ببریدش روی یه شعله ی دیگه بپزید! هر غذایی به جز آش میتونید بپزید رو من! ولی آش نه!
- ولی مامان قصد داره با پسرِ مامان فقطِ فقط آش درست کنه! فقطِ فقط!

به هر حال مروپ گانت لج کرده بود؛ او فقط میخواست آش درست کند... آن هم با پسرش لرد سیاه، روی شعله ای که دوست نداشت رویش آشی پخته شود!




پاسخ به: خانه ی سالمندان!
پیام زده شده در: ۱۹:۲۸ چهارشنبه ۱۶ مهر ۱۳۹۹

هافلپاف، محفل ققنوس

گابریل تیت


مخفی کردن اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۰:۳۵ چهارشنبه ۱۵ مرداد ۱۳۹۹
آخرین ورود:
۱۹:۳۶:۴۸ پنجشنبه ۳۰ بهمن ۱۳۹۹
از کتابخونه!؟
گروه:
کاربران عضو
ایفای نقش
هافلپاف
محفل ققنوس
پیام: 500
آفلاین
هکتور ویبره زنان به صورت دورانی داشت دور پاتیلش میچرخید و بی توجه به مرگخوارانی که بهش زل زده بودن به پاتیلش گوشت تسترال رو هم اضافه کرد.

-هک! میشه دو دقیقه پاتیلت رو از روی شعله برداری؟
-نه!
-هکتور؟
-بله؟
-شعلت رو لازم داریم!
-پس چطوری معجونم رو بپزم؟

مرگخوارا نگاهی به یکدیگر کردن و بعد با ظرافت تام رو به جلو هل دادن.

-عه...چیزه...میدونی هک!

اما هکتور به او توجهی نکرد چون مشغول هم زدن پاتیلش بود.

-خب راستش هکتور...میدونی که ما به شعلت احتیاج داریم؟

هکتور حتی حرکتی انجام نداد.

-هکتور؟
-بله؟
-شعلت رو بده به ما!
-پس معجونم چی؟

اما مرگخوارا همیشه دلیل برای انتخاب تام داشتن "اطلاعات عمومیش"!

-خب میتونی بجای هم زدن...غنی سازی کنی!

هکتور هم معطل نکرد و سریع شروع به غنی سازی کرد. اما از اونطرف مرگخوارا به دستور لرد دیگ رو روی شعله گذاشتن تا جا بیوفته که ناگهان شعله با دستاش دیگ رو پرت کرد تو بغل اگلا که مشغول پیپ کشیدنش بود.

-من آش دوست ندارم!


only Hufflepuff


پاسخ به: خانه ی سالمندان!
پیام زده شده در: ۲۳:۵۲ دوشنبه ۷ مهر ۱۳۹۹

ریونکلاو، مرگخواران

تام جاگسن


مخفی کردن اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۹:۴۱ سه شنبه ۶ فروردین ۱۳۹۸
آخرین ورود:
امروز ۱:۱۵:۲۷
از تسترال جماعت فقط تفش به ما رسید.
گروه:
ریونکلاو
کاربران عضو
ایفای نقش
مرگخوار
ناظر انجمن
گردانندگان سایت
مترجم
پیام: 538
آفلاین
خلاصه:
لرد سیاه بعد از خوردن استخون های یه پیرزن، دچار توهم شده و همه رو به شکل میوه و سبزی می بینه. همراه رون ویزلی به محفل می ره و محفلیا از وضعیتش سوء استفاده می کنن و ازش آش درست می کنن و می برن که بفروشن.
مرگخوارا هم اول تلاش می‌کنن که آشِ لرد رو بخرن، اما موفق نمیشن. بعد، بلاتریکس و مروپ مالی رو سرگرم می‌کنن و تام و هکتور پاتیلِ آشِ لرد رو می‌دزدن.
حالا لرد که مسئولیت‌پذیره و نمی‌تونه قبول کنه که وظیفه آشی‌ش رو انجام نده؛ از مرگخوارا می‌خواد که اون رو بخورن.

***


مرگخواران نگاه‌هایشان را بین هم‌دیگر و لرد رد و بدل می‌کردند.
"دوراهی". همیشه و همه‌جا این دوراهی‌ها بود که برایشان دردسر می‌آفرید و اکنون هم دوراهی‌ای سخت، دوراهیِ بین سرپیچی و خوردن اربابشان را در پیش داشتند.
"خوردن" چیزی بود که در هر حال و زمانی الکساندرا ایوانوا رو تهییج و تحریک می‌کرد، حتی اگر این عمل، خوردنِ اربابش که به او خانه و دوست داده بود، می‌بود.

پس، ایوانوای کج‌و‌کوله به ناگاه از خود بی خود شد. مدالِ ثابت‌الچهره‌ترین مرگخوار را از گردنش کند و به کناری انداخت و به سمت پاتیلِ حاوی لرد یورش برد.
- ارباب دارم میام بخورمتون!

خب... عضو ثابت‌الچهره بود دیگر. نمیشد انتظار داشت در زمان ذوق و شوق هم چیزی غیر از بغض ارائه دهد.

اما مرگخواران یارانی نبودند که به این راحتی‌ها بگذارند اربابشان خورده شود. اصلاً مگر شوخی بود؟! دامبلدورها و کله‌زخمی‌ها هم نتوانسته بودند اربابشان را شکست دهند و حال، ایوانوا می‌خواست ایشان را بخورد؟ غیر قابل پذیرش بود!

نگاه‌هایی که تا لحظاتی قبل بین مرگخواران و لرد رد و بدل میشد، به سمت دومینیک ویزلی برگشت.
دومینیک، مرگخوار تیزی بود و سریعاً معنای آن نگاه‌ها را فهمید و این شد که در فاصله چند قدمیِ لرد، بیل عظیمی بر سر الکساندرا فرود آمد.
آخرین آرزویش را قبل از بی‌هوش شدن به زبان آورد.
- خورشت میل‌گرد با واکسِ مو!

و بر روی سدریک، که درمیان ماموریت خستگی بر او چیره شده بود و داشت ساعاتی از بیست و سه ساعت خواب روزانه‌ش را در آن میان می‌گذراند، فرود آمد.
سدریک هم خروپفی کرد و پهلو به پهلو شد... و به خوابش ادامه داد!

لرد سیاه اما از درون پاتیل تمام ماجرا را نمی‌دید و فقط بی‌هوش شدن ایوا، در حالی که جلوی پاتیلش ایستاده بود، را دید. این شد که راه‌حلش را با صدایی که از ته پاتیل می‌آمد داد زد.
- ما هنوز خوب جا نیفتاده‌ایم و باعث شد ایوایمان بی‌هوش شود! هرچه سریع‌تر ما را روی شعله بذارید تا جا بیفتیم!

نگاه‌هایی که قبل‌تر سابقه رد و بدل شدن بین مرگخواران، لرد و دومینیک را داشتند؛ روی هکتور، که سرگرم پختنِ معجونِ درمانی برای بیل خوردگان بود، قفل شدند.


ویرایش شده توسط تام جاگسن در تاریخ ۱۳۹۹/۷/۸ ۱:۰۳:۲۶
ویرایش شده توسط تام جاگسن در تاریخ ۱۳۹۹/۷/۸ ۱:۰۴:۲۲

آروم آقا! دست و پام ریخت!




پاسخ به: خانه ی سالمندان!
پیام زده شده در: ۱۱:۳۴ جمعه ۷ شهریور ۱۳۹۹

اسلیترین، مرگخواران

پلاکس بلک


مخفی کردن اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۴:۰۸ شنبه ۲۵ مرداد ۱۳۹۹
آخرین ورود:
۲۲:۵۲:۲۹ دوشنبه ۴ اسفند ۱۳۹۹
از ما هم شنیدن!
گروه:
کاربران عضو
اسلیترین
ایفای نقش
مرگخوار
پیام: 139
آفلاین
هنوز کمی دور نشده بودند که فریاد لرد سیاه به هوا رفت :
_ ولمان کنید، ما میخواهیم خورده شویم، ما را برگردانید.
تام و هکتور توجهی به حرف های اربابشان نکردند و راهشان را ادامه دادند.
لرد سیاه که بر اثر بی توجهی خونش به جوش آمده بود در یک حرکت سریع از پاتیل بیرون پرید اما تام و هکتور متوجه شدند و لرد را به پاتیل برگرداندند.
_ خب میگی چی کار کنیم تام؟
تام بدون دماغ نگاهی به اطراف انداخت :
_ در پاتیل رو بذار.
هکتور در پاتیل را آورد و روی کله مبارک ارباب گذاشت :
_ خب حالا خوب شد.
آنها دوباره راه افتادند اما به دلیل سبک بودن در پاتیل، کله ارباب گاها بیرون میامد و تام و هکتور را مورد عنایت زبانی خویش قرار میداد.
_ ولمان...شپلق...کنید..شپلق...احمق...شپلق...ها..شپلق...
_ نخیر اینجوری نمیشه باید یه فکر اساسی بکنیم.
هکتور با شنیدن حرف تام به فکر فرو رفت؛ چند لحظه بعد آنها متوجه موجود آبی جنبنده ای شدند.
_ بگیرش.
هکتور با جهشی بچه را گرفت و آن را روی در پاتیل گذاشت.
_ آخ سرمان، فقط این در را بردارید تا کروشیو ای نوش جانتان کنیم.
ارباب آش رشته ای هنوز هم یک ارباب بود و تام و هکتور نمیخواستند اربابشان خورده شود برای همین سه باره پا به فرار گذاشتند.
_چی کار کردن میشین؟
_داریم بازی میکنیم بچه جان، مگه تو بازی دوست نداری؟
_ آخجون آخجون، من بازی دوست داشتن شدم.
بچه شروع به بالا و پایین پریدن کرد و آنها با موفقیت به خانه ریدل ها رسیدند...چندی بعد بانو مروپ و بلا هم از راه رسیدن.
بانو مروپ در پاتیل را برداشت و با دیدن هلو انجیری اش که بر اثر تکان های زیاد منگ میزد جیغ بلندی کشید :
_ شما با آش رشته مامان چیکار کردین؟ طالبی مامان قبلا کله گردی داشت! من به حساب شما گلابی گندیده های مامان میرسم.
تام و هکتور نگاهی به کله صاف و سرامیکی شده ی ارباب انداختند.
_ ما نیز شما را خواهیم کشت، ما چندین کروشیو به خورد شما خواهیم داد، ما میخواهیم برویم و خورده شویم.
_ گیلاس مامان هیچ جا نمیره.
_ به یک شرط
نگاه های پر از سوال به لرد سیاه خیره شدند.
_ بشقاب و قاشق بیاورید و ما را میل کنید.

ملت بخت برگشته مرگخوار دوباره به فکر فرو رفتند تا راهی بیابند.



My beautiful lord

I am a Strange painter


پاسخ به: خانه ی سالمندان!
پیام زده شده در: ۰:۱۲ شنبه ۱ شهریور ۱۳۹۹

اسلیترین، مرگخواران

لرد ولدمورت


مخفی کردن اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۴:۳۹ سه شنبه ۸ آبان ۱۳۸۶
آخرین ورود:
دیروز ۲۳:۲۴:۵۲
از ما گفتن...
گروه:
کاربران عضو
اسلیترین
ناظر انجمن
مرگخوار
ایفای نقش
پیام: 6304
آفلاین
به این ترتیب، بلاتریکس، تام،مروپ، لینی و هکتور مسئول پرت کردن حواس محفلی ها، و دزدیدن لرد سیاه شدند.

بلاتریکس و مروپ به عنوان پیشگامان حواس پرت کنی، جلو رفتند.
مالی با جدیت سرگرم هم زدن آش بود و لرد سیاه، وسط پاتیل، داخل گردابی که ایجاد شده بود دور خودش می چرخید.

بلاتریکس نفس عمیقی کشید که بتواند اعصابش را کنترل کند.
-موهای شما چقدر نرم و براق به نظر می رسه.

مالی دست از هم زدن برداشت. دستی به چند تار موی وزوزی باقیمانده خودش کشید.
-جدی؟ آرتور هم همینو می گفت. می گفت نور از لابلای موهات منعکس می شه.

مروپ که فرصت را مناسب دید ادامه داد:
-برای پوستتون چی استفاده می کنین؟ ما الان چند دقیقه اس با بلا بحث می کنیم که شما بیست و پنج سالتونه یا بیست و شش.

مالی سرخ شد و لبخند زد و کلا پشتش را به پاتیل کرد و وارد بحث عمیقی شد!

تام و هکتور از پشت به پاتیل نزدیک شدند و زمزمه کردند:
-ارباب. بیایین بیرون فرار کنیم. زود باشین.

لرد سیاه سر تکان داد.
-هرگز! ما آشی هستیم مسئولیت پذیر. تازه داریم جا میفتیم.

تام و هکتور اجبارا دو طرف پاتیل داغ را گرفتند و آش را با پاتیل و لرد سیاه برداشته و پا به فرار گذاشتند.

مالی هنوز سرگرم توضیح دادن نسخه های پیازی پوست و مویش بود و اصلا متوجه سرقت پاتیل نشد!





پاسخ به: خانه ی سالمندان!
پیام زده شده در: ۲۱:۵۸ دوشنبه ۲۳ تیر ۱۳۹۹

اسلیترین، مرگخواران

ماتیلدا گرینفورت


مخفی کردن اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۵:۴۷ دوشنبه ۲۲ خرداد ۱۳۹۶
آخرین ورود:
۱۸:۰۷ دوشنبه ۲۱ مهر ۱۳۹۹
گروه:
کاربران عضو
ایفای نقش
اسلیترین
مرگخوار
مترجم
پیام: 45
آفلاین
همه ی سرها به طرف "دیگ" برگشت. محفلیان کمی با حالت بهت زدگی به یکدیگر و به دیگ نگاه کردند اما نشانی از انزجار درچهره هایشان دیده نمیشد.

_قربون دستت دوتا زبون و یه مغزم واسه من بریز.

بعد از این حرفی که یکی ازمحفلیان در میان جمعیت زد، مرگخواران از این نقشه هم دست کشیدند و برای یافتن راه جدیدی دوباره به فکر فرو رفتند.

_بانو یکم دیگه ادامه پیدا کنه منم به عنوان چاشنی کنار لرد میخورن. میشه کلا دیگ رو یواشکی ازشون بدزدیم و بریم؟

ایده ی تام، ایده ی خوبی بود اما برای مروپ آشپز بزرگ و مادر لرد و مرگخواران افت داشت که بخواهد دیگ غذای دیگران را بپیچاند. برای او اصول و اخلاق حرفه ای حرف اول بعد از عزیز مامان و پرنسسش و مرگخواران و میوه هایش میزد!
_تام مامان؟ اینم پیشنهاده؟
_بانو به نظرم فکر بدی هم نیست. اگر دیر بجنبیم کل ارباب رو هورت میکشن میره. در حال حاضر هم فرصت زیادی برای نقشه جدید کشیدن نداریم.

مروپ که دلش نمیخواست فرزند یکی یک دانه اش توسط یک محفلی پیاز خور هورتیده شود روی غرور حرفه ای خود پا گذاشت تا به ربودن دیگ آش محفلیان که همان هلوی سابق مامان بود، تن بدهد.
_باشه بلاتریکس مامان فقط موقع قاپیدن دیگ حواست به آش رشته مامان باشه یوقت نریزه، فرزندم ناقص بشه.
_چشم بانو.اما برای اینکار به کمک شما، تام، هکولی و لینی نیاز دارم تا باهم حواسشونو پرت کنیم و ارباب رو برگردونیم.


He deals the cards as a meditation
And those he plays never suspect
He doesn't play for the money he wins
He don't play for respect

He deals the cards to find the answer


پاسخ به: خانه ی سالمندان!
پیام زده شده در: ۰:۳۴ سه شنبه ۱۰ تیر ۱۳۹۹

مروپ گانت old


مخفی کردن اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۶:۲۸ شنبه ۲۷ مرداد ۱۳۹۷
آخرین ورود:
۰:۲۸:۲۸ سه شنبه ۲۸ بهمن ۱۳۹۹
از زیر سایه عزیز مامان
گروه:
کاربران عضو
پیام: 407
آفلاین
-شله قلمکار مامان طاقت بیار...دیگه چیزی نمونده. با فلفلی نمودنت بلاخره از دیگ استکبار آزادت می کنیم!

مروپ با شادمانی به چهره فردی که به تازگی کاسه آش را از محفلی ها خریداری نموده و مشغول چشیدن آن بود خیره شد.

-به به چه طعم تند دلنشینی داره.
-عزیز مامان همیشه دلنشینه. صبر کن بینم...دفعه آخرت باشه عزیز مامان رو میخوری ها!

و با ملاقه اش محکم بر سر خریدار آش کوبید. سپس ملاقه اش را در حلق وی فرو برد و مقدار آش خورده شده را از معده اش بیرون کشید و به دیگ برگرداند.

-نقشه فلفل ریختنتون جواب نداد بانو. حالا چیکار کنیم؟

مروپ نگاهی به صف طویل خریداران آش انداخت.
-خوب گوش کنید فرزندان مامان. ما باید شایعه پراکنی کنیم. باید به همه بگیم که این آش غیر بهداشتی تهیه شده. برای شروع شایعه پراکنی...

دستش را به سمت صورت تام جاگسن برد. بینی اش را برداشت و به سمت دیگ آش پرتاب کرد.
-وای وای مردم مامان...اینجارو نگاه کنید. توی آششون دماغ ریختن...چقدر غیر بهداشتی!


ویرایش شده توسط مروپ گانت در تاریخ ۱۳۹۹/۴/۱۰ ۱:۲۱:۵۷







شما می ‌توانید مطالب را بخوانید
شما نمی توانید عنوان جدید باز کنید
شما نمی توانید به عنوان‌ها پاسخ دهید
شما نمی توانید پیام‌های خودتان را ویرایش کنید
شما نمی توانید پیام‌های خودتان را حذف کنید
شما نمی توانید نظر سنجی اضافه کنید
شما نمی توانید در نظر سنجی ها شرکت کنید
شما نمی توانید فایل‌ها را به پیام خود پیوست کنید
شما نمی توانید پیام بدون نیاز به تایید بزنید
شما نمی توانید از نوع تاپیک استفاده کنید.
شما نمی توانید از HTML در نوشته های خود استفاده کنید
شما نمی توانید امضای خود را فعال/غیر فعال کنید
شما نمی توانید صفحه pdf بسازید.
شما نمی توانید پرینت بگیرید.

[جستجوی پیشرفته]


هرگونه نسخه برداری از محتوای این سایت تنها با ذکر نام «جادوگران» مجاز است. ۱۳۹۹-۱۳۸۲
جادوگران اولین وبسایت فارسی زبان هواداران داستان های شگفت انگیز هری پاتر است. به عنوان نخستین خاستگاه ایرانی ایفای نقش مبتنی بر نمایشنامه نویسی با محوریت یک اثر داستانی در فضای مجازی، پرورش و به ارمغان آوردن آمیزه ای از هنر و ادبیات برجسته ترین دستاورد ما می باشد.