هری پاتر نخستین مرجع فارسی زبان داستان های شگفت انگیز هری پاتر

هری پاتر نسخه موبایل


در حال دیدن این عنوان:   1 کاربر مهمان





پاسخ به: دفترچه خاطرات هاگوارتز
پیام زده شده در: ۹:۳۳:۱۱ دوشنبه ۱۶ فروردین ۱۴۰۰

ریونکلاو

آمانو یوتاکا


مخفی کردن اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۴:۳۰:۵۹ یکشنبه ۸ فروردین ۱۴۰۰
آخرین ورود:
دیروز ۲:۵۹:۲۴
از هرجایی که امید باشه!
گروه:
کاربران عضو
ریونکلاو
ایفای نقش
پیام: 23
آفلاین
به پرده آبی و مخملی تختش زل زده بود
اولین روز عمرش در هاگوارتز
زیبا بود!...

دختری که نصف عمرش را در یتیم خانه های توکیو گذرانده بود ، تجربیات آن روز برایش شگفت انگیز بود!...

همه ساکنین قلعه{البته اگر اسلیترینی هارو فاکتور بگیریم}با او برخورد خوبی داشتند...

همچنین دوست خوبی هم پیدا کرده بود...هاگرید...البته در اولین دیدار یکخورده با نشان دادن تسترال ها به او زیاده روی کرد...

از اینکه نمیدانست در جهان جادو چه میگذرد کمی ناراحت بود...

-الان که فرستش پیش اومده باید خوب درس بخونم مگه نه؟...

بعد از مرگ والدینش عادت کرده بود با خودش حرف بزند...هیچ هم غیر عادی نبود ، دختری که در تمام این ۵ سال آزار و اذیت میشد ، فقط خودش را داشت که همراهش حرف بزند...


کسی باش که میخوای نه کسی که میخوان...

تصویر کوچک شده


پاسخ به: دفترچه خاطرات هاگوارتز
پیام زده شده در: ۲:۱۳:۴۶ شنبه ۱۴ فروردین ۱۴۰۰

هافلپاف، مرگخواران

رودولف لسترنج


مخفی کردن اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۲۰:۴۷ شنبه ۱۲ مهر ۱۳۹۳
آخرین ورود:
امروز ۲:۱۱:۲۳
از مودم مرگ من در زندگیست... چون رهم زین زندگی پایندگیست!
گروه:
ناظر انجمن
ایفای نقش
هافلپاف
کاربران عضو
گردانندگان سایت
مرگخوار
پیام: 1253
آفلاین
ستاره‌ی تنهای دیگری از آسمان شب عبور کرد
تا استخوانم می‌لرزم...


طاقتی برایش نمانده بود...خم شد و با دو دست، زانویش را گرفت...نفس نفس می‌زد...رفتن، تمام آن چیزی بود که می‌خواست...دور شدن...خیلی دور شدن...از چه؟ از که؟ با خود فکر میکرد که ای کاش میتوانست خودش را هم آنجا جا بگذارد و برود...

هیچوقت نمی‌مانند...همیشه میروند
قلبم را با آستينم می‌پوشانم
آنچه که باور دارم را نمی‌گویم
من دوباره قلبم را به سنگ تبدیل میکنم


طاقتی برایش نمانده بود...نمیتوانست آپارات کند...نمیتوانست جادو کند...حتی نمی‌توانست بدود...نمی‌توانست راه برود...فقط میتوانست بنشید...سرش را پایین بی‌اندازد...و به زمین خیره شود...

باز هم تنها
بارش را نمی‌توان متوقف کرد
باز هم تنها
شعله، خاموش


دستش هنوز می‌لرزید...با همان دست لرزانش، جیب ردایش را لمس کرد...برامدگی چوب جادو‌اش را حس کرد...به دردش میخورد؟نه...دوست داشت چوب را در آورده و بکشند..خورد کند...هیچ خبری، هیچ چیزی برای او دیگر در چوب نبود...بود و نبودش فرقی نداشت...

باز هم شکست، باز هم نشد
از آفتاب دوباره به سایه ها
اتاق ساکت، نُتی نواخته نمیشود
همه بازی های قدیمی دوباره باید انجام شود


دیگر نمی‌ترسید...تا وقتی که می‌ترسید امیدوار بود که شاید نجات پیدا کند...اما دیگر نه...دیگر نمی‌ترسید و این یعنی دیگر فرار نمی‌کرد...دیگر مراقب نبود...دیگر خطر برایش اهمیتی نداشت...دیگر چیزی برای مراقبت کردن نداشت...

و تمامی کلماتی که نمی‌توانستیم بگوییم
و تمامی شب ها و تمامی روزها
ما به همان راه گذشته مشکل داشتیم
و دوباره آن اشتباه رو مرتکب شدیم


از جایش برخواست...اولین بارش بود؟ اولین بارش بود که می‌خواست دور شود و جا بگذارد و فراموش کند و نمی‌شد؟ اولین بار بود که نمیتوانست کاری غیر از خیره شدن بکند؟ اولین بار بود که ارزش چوب جادویی برایش از بین میرفت؟ اولین بار بود که چیزی برای مراقبت کردن از آن نداشت؟ اولین بار بود که برمی‌خواست؟ نه!
برخواست...دوباره..چند باره...اولین بار نبود...ولی آرزو داشت آخرین بار باشد...

باز هم تنها
یاس و رنج
بازم هم تنها
زنجیره را نمیتوان پاره کرد...




پاسخ به: دفترچه خاطرات هاگوارتز
پیام زده شده در: ۱۱:۲۸:۰۶ شنبه ۲۳ اسفند ۱۳۹۹

گریفیندور، مرگخواران

کتی بل


مخفی کردن اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۸:۴۴ دوشنبه ۲۸ مهر ۱۳۹۹
آخرین ورود:
امروز ۹:۱۸:۳۴
از محله ی چانگ
گروه:
کاربران عضو
گریفیندور
ایفای نقش
مترجم
مرگخوار
پیام: 150
آفلاین
کتی، تمام روز به دستمال سفیدی که دور انگشتش بسته بود نگاه میکرد. روی آن نوشته بود:
- یادت باشد.

تمام مدت با ذهنش کلنجار میرفت و باز هیچ چیز یادش نمی آمد. قطعا چیز مهمی بود زیرا دستمال با اکلیل تزئین و پر از پولک ها و مهره های رنگ و وارنگ بود. حوصله اش به شدت سر رفته بود. قاقارو رفته بود صله رحم وکسی نبود سرگرمش کند. آه کشید و روی جدول کنار خیابان نشست. باز هم ذهنش را کندوکاو کرد. ناگهان صدای جیغ مانندی شنید. سرش را برگرداند و دید جغدی با سرعت جت توی صورتش خورد.
-اَه! دماغمو شکوندی خیر ندیده! این چه طرز پرواز کردنه؟ هان؟

تمام صورتش پر از پر شده بود. دستانش را که پایین آورد، با جغد پیر و پاتالی برخورد که نصف پر های بدنش ریخته بود. جغد، طوماری به شکل باستانی در دهنش بود و منتظر بود، کتی آن را بردارد.کتی، یکی از دست هایش را روی بینی اش گذاشت و با دست دیگرش طومار را از دهن جغد گرفت. جغد، پر هایش را پوش داد و حالت پرواز کردن گرفت...اما کتی با اردنگی بسیار محکمی او را به درک واصل کرد. طومار را باز کرد و با دست خط پلاکس رو به رو شد.

-کیک آمادس. هدیه من و جرمی هم آمادس. تزئیناتم آمادس. ( چرا نیومدی برا کمک؟) سریع خودتو برسون میخوایم سوپرایزش کنیم.

کتی، با عصبانیت نامه را به آن طرف پرتاب کرد.
- آسمون به زمین میچسبید اگه اسمشو میگفت؟

پس از چند دقیقه تفکر و دشنام دادن به حافطه ی خاک گرفته اش، بلند شد تا حداقل دست خالی نرود و ضایه نشود.
- آخه من برای کسی که نمیدونم کیه چی بگیرم؟

هر مغازه را، حدود پنج دقیقه میگشت و بیرون میرفت. تا به مغازه ای رسید...
- ببخشید آقا... این کوله پشتی چند گالیونه؟

مرد، با شک و تردید به کتی نگاه کرد. کتی، با کف دست به پیشانیش کوبید و سعی کرد ماست مالی کند.
- ببخشید منطورم این بود که چه قیمته؟

پس از چند ثانیه، کتی با پلاستیکی که حاوی کیف بود، پایش را از مغازه بیرون گذاشت.
- لالای... لالالالالالا!

کتی، کوله ای را انتخاب کرده بود که پر از زیپ بود و پولک ها و مهره ها از آن آویزان بودند. قدم هایش را سریع تر کرد تا زود تر برسد. پس از یک ساعت به در خانه رسید. ( قطعا اگر مدام اینور و آنور نمی ایستاد، زود تر میرسید.)
- پلاکس! منم!
- اوه، کتی اومد. درو باز کن، جرمی!

در خانه، کتی با تزئینات سفید و صورتی مواجه شد، متنها پلاکس و جرمی اسم شخص را هیچ جا ننوشته بودند. پلاکس، ماژیک را به همراه چند کاغذ رنگی به دست کتی داد.
- اسمشو رو اینا بنویس بزن به اینور و اونور.

کتی، عاجزانه به پلاکس نگاه کرد. راهی به کله ی اش تلنگر زد. کاغذ هارا مربعی برید و روی هر کاغذ، یکی از حروف را نوشت.

- آفرین کتی، عالی شده. میدم که جرمی بزنه به دیوار.

کتی، با خوشحالی منتظر بود اسم شخص به دیوار زده شود.
- دیزی پس کی میاد؟
- الانا باید برسه. چراغارو خاموش کنین.

کیک را در بغل جرمی انداخت، کادو هارا در بغل کتی، و خودش در سعی بود حروف را به هم بچسباند.
- اومد.

در باز شد.
- دیزی، تولدت مبارک!

پلاکس و جرمی بالا و پایین میپریدند و دیزی بغلشان میکرد. کتی هم بهت زده به کادوی خود نگاه میکرد... او همان کوله ای را خریده بود که دیزی چند وقت پیش گفته بود کاش مال من بود!

-------------------------------------------------------
دیزی عزیزم! تولدت مبارک! دوستت داریم!



پاسخ به: دفترچه خاطرات هاگوارتز
پیام زده شده در: ۱۹:۲۷:۲۹ جمعه ۲۲ اسفند ۱۳۹۹

ریونکلاو، مرگخواران

دیزی کران


مخفی کردن اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۳:۵۹ سه شنبه ۲۲ مهر ۱۳۹۹
آخرین ورود:
امروز ۱۹:۳۰:۱۵
از کنار خیابون رد شو:)
گروه:
کاربران عضو
ریونکلاو
ایفای نقش
مترجم
مرگخوار
پیام: 65
آفلاین
باد سردی می وزید. پالتوی پشمی رو محکم تر به دور خود پیچید. نوک کلاهش رو پائین آورد و شروع به دویدن کرد. سر انگشتانش یخ کرده بود. چند روزی بود که جز پیاده روی شبانه کار مهمی انجام نمیداد، هر چند پیاده روی هم کار مهمی نبود. هوا رفته رفته سرد تر شد. تنها دلخوشی اش این بود که در خانه یک لیوان شیر گرم حالش را بهتر میکند.

بلاخره به خانه رسید. در را باز کرد و پله ها را دوتا یکی گذراند تا به اتاق زیر شیروانی رسید. پالتو وکلاه را روی بند رخت کوچکی که کنار راه پله بود پهن کرد و وارد اتاق شد. جز صدای هو هوی باد هیچ صدای دیگر شنیده نمیشد. دستش را سمت کلید برق برد و تک چراغ اتاق را روشن کرد.

_تـــــــــــــــــــــولـــــــــــــــــدت مــــــــــــــــــبارک زیـــــــــــــــــــــــــــــــــی!

فضای اتاق پر از کاغذ ها رنگی شد. جلوی چشمانش سه نفر با سه لبخند زیبا ایستاده بودند.

___________☆___________


واقعا مرسی بچه ها!

دیشب خیلی خیلی خوب بود.

اصلا فکر نمیکردم بعد از اینکه اون جوری ناراحتتون کردم بازم روز تولدم یادتون بمونه.

شما سه تا فوق العاده اید.

تو اون یه هفته ای که تو بیمارستان بستری بودم خیلی خیلی از راه دور هوامو داشتید.
یا حتی وقتی زیر تیغ جراحی بودم شما سه تا بیشتر از بقیه جویای حالم بودیدـ

مرسیـــــــــــ کهـ هستید.


•کم میام•
•کم میرم •


پاسخ به: دفترچه خاطرات هاگوارتز
پیام زده شده در: ۱۷:۲۵:۰۰ سه شنبه ۵ اسفند ۱۳۹۹

گریفیندور، مرگخواران

کتی بل


مخفی کردن اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۸:۴۴ دوشنبه ۲۸ مهر ۱۳۹۹
آخرین ورود:
امروز ۹:۱۸:۳۴
از محله ی چانگ
گروه:
کاربران عضو
گریفیندور
ایفای نقش
مترجم
مرگخوار
پیام: 150
آفلاین
در روزگاران قدیم، که دایناسور ها و اژدهایان همه چیز را لت و پار میکردند و درختان خون خوار، هر چه را که نزدیکشان میشد مییخورند و جادوگران هم چوب های خود را بر سر و دماغ یکدیگر فرو میکردند، 4 دوست بودند که اشتباهی وارد داستان شده بودند.

- فکر میکنم سر پیچ اشتباه پیچیدیم. قرار بود به رول کتی بریم. اینجا کجاست؟
- کتی، صد هزار بار بهت گفتم باید به سمت راست بپیچیم!
-پلاکس! این رول منه! من دارم این رولو مینویسم! این رول منه نه تو! و آدرسشم من بلدم، نه تو!
- بسه. دیگه دعوا نکنین. سرمو بردین. بیایین راه بیفتیم داره شب میشه. تا حالا 4 بار آدرسو اشتباه اومدیم. کتی مطمئنی آدرسو درست یادداشت برداری کردی؟

کتی، شکاکانه به دیزی نگاهی انداخت و سرش را در نقشه ی بزرگی که نصف اندازه ی خودش بود، فرو کرد.
-آره. مطمئنم!

پلاکس آهی کشید و برای صدمین بار تلاش کرد کاغذ آدرس را از کتی بگیرد.
- میتونی بدیش به من. اینجوری دیگه راهو اشتباه نمیریم و زود میرسیم.

و با این حرف، قاقارو غرشی کوچک و ترسناک به پلاکس کرد. پلاکس کمی عقب پرید و لبخندی زورکی کرد.

- واقعا؟
- آره واقعا!

کتی هم که خسته و بد عنق شده بود، کمی غرغر کرد و بالاخره تسلیم و کاغذ را به پلاکس داد.
- بیا!

در همان لحظه، جرمی به ساعتش نگاهی انداخت و با لحن خسته ای گفت:
- نمیشه. اگر الان بخوایم از اون دروازه رد بشیم و به یه رول دیگه بریم دایناسور ها میخورنمون. آسمونو نگاه کنین! اونها در شب از همه چی خطرناک ترند. ما اونقدر در حواسمون به جر و بحث بود که متوجه نشدیم وارد رول اشتباه شدیم و از دروازه دور شدیم.

راست میگفت. موقع آمدن سر هر چیزی که با یکدیگر مخالف بودند، بحث میکردند. بیشتر از همه، کتی و پلاکس!

- بهتره همین جا یه ذره اتراق کنیم. من یکم خوراکی آوردم. بیایین بشینیم...

ناگهان، غرشی سهمگین فضا را پر کرد. پلاکس، دیزی و جرمی بالافاصله از جا پریدند اما کتی هیچ واکنشی نشان نداد و شروع کرد به باز کردن کاغذ دور ساندویچش.
- تقصیر خودتونه. میخواستین اول به قاقارو غذا بدین.

هر 3 سرشان را جوری به سمت قاقارو چرخاندند که نزدیک بود رگ گردنشان بیرون بزند. قاقارو، با غرور دم پشمالویش را دورش پیچید و غری کوچک کرد.
- تقصیر خودتونه. باید اول به من غذا میدادین.

هر 3 نفر، سگرمه هایشان را توی هم کشیدند و به زوجی که دست روی دست هم گذاشته بودند تا سکتشان بدهد، خیره شدند. کتی شانه اش را بالا انداخت.
- به من مربوط نیست خودتون حلش کنین.

پس از چندی آتش بس کردند و شروع کردند به غذا خوردنشان.

- آتیشمون داره خاموش میشه. جرمی، چراغ قورو بده! میخوام برم چوب بیارم.

کتی، نگاهی به صورت جرمی انداخت و چماغ بزرگی از کیفش درآورد و به سمت دیزی گرفت.
- حتما چوبتو خونه جا گذاشتی...

نگاهی به بقیه دوستانش کرد و دید آنها هم همچنین وضعی دارند.
مثل اینکه هیچ کدوم چوبمونو نیاوردیم. جرمی هم یادش رفته بیاره. بیا با این مشعل درست کن و برو.

دیزی با صورتی به شکل علامت سوال به کتی نگاه کرد که خودش را روی کنده چوبی که نشسته بود، جمع کرده بود.

- تو که چیز به این بزرگی رو تو کیفت جا کرده بودی، سختت بود اون چراغ قورو ورداری بیاری؟

کتی چند ثانیه به دماغ دیزی خیره و شانه اش را انداخت. از کیفش، چیز پف دار سفیدی بیرون کشید و رفت زیر پتو تا خوراکی نیمه شبش را بخورد.

-هی کتی! گفته باشم... قاقارو رو خودت باید بگیری تو بغلت تا خوابش ببره...

جرمی که دید خمیازه ی کتی شروع شد، حرفش را با بغض ادامه داد.
- دیشب تو خواب کلی پنجول انداخت...

بالاخره هر سه، به خواب رفتند.

و این تازه اول راه بود...




پاسخ به: دفترچه خاطرات هاگوارتز
پیام زده شده در: ۱۴:۳۷:۱۳ پنجشنبه ۳۰ بهمن ۱۳۹۹

ریونکلاو

آلنیس اورموند


مخفی کردن اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۲۱:۲۲:۲۵ دوشنبه ۲۴ آذر ۱۳۹۹
آخرین ورود:
امروز ۱۲:۳۹:۳۴
گروه:
کاربران عضو
ریونکلاو
ایفای نقش
پیام: 62
آفلاین
روی تخت نشسته بودم و سرم را با کتابی درباره زندگی ماگل‏ ها گرم کرده بودم. چوبدستی‏ ام را پشت گوشم گذاشته بودم تا با نور آن، بتوانم کتاب را بخوانم.
-هی میکی، تا حالا دقت کردی ماگل ها چقدر زندگی شون سخته؟
-نه‏‏ خیر دقت نکردم. حالا هم اون نور رو تو چشم من ننداز لطفا که میخوام بخوابم!

میوکی این را گفت و پشتش را به من کرد و پتو را روی سرش کشید. من هم زیر لب "نوکس"ـی گفتم و نور چوبدستی را خاموش کردم. به بالشتم تکیه دادم و همینجور در تاریکی اتاق، به جای نامعلومی خیره شدم و منتظر ماندم. موقع شام، سر میز ریونکلاو، یکی از دانش آموزان گفته بود جن‏ های خانگی که در آشپزخانه کار می کنند، نصف شب‏ ها وقتی همه خوابند به خوابگاه‏ ها و سالن عمومی گروه ‏ها می آیند تا نظافت کنند. من هم در این فکر بودم که اگر حرف آن هم گروهی‏ ام حقیقت نداشته باشد، با چه طلسمی می توانم حقش را کف دستش بگذارم که دیگر چاخان نکند و من را تا سه صبح بیدار نگه ندارد.
همچنان به فضای تاریک رو به روی تختم زل زده بودم که موجودی کوچک در انتهای اتاق ظاهر شد. کمی که جلوتر آمد توانستم بهتر ببینمش. لاغر بود و قامتی خمیده داشت و تکه پارچه کهنه ای به دور خودش پیچیده بود. انگار داشت زیر لب با خودش حرف می زد. بشکنی زد و لباس هایی که از کشو بیرون ریخته بودند همانطور که در هوا معلق شدند، تا شده و مرتب به درون کشو برگشتند. دوباره بشکن زد و کتاب ‏های درسی‏ مان به ترتیب کلاس هایی که فردا داشتیم روی هم چیده شدند. خواست بشکن دیگری بزند که چشمش به من افتاد و به عقب پرید. آنقدر درگیر نظافت بود که اصلا متوجه من نشد که داشتم به او زل می زدم. از تختم پایین آمدم و جلوی او ایستادم. جن خانگی هم کمی عقب رفت.
-اممم سلام. تو از جن‏ های آشپزخونه ای؛ درسته؟
-یک جن خانگی با دانش آموزان صحبت نکرد.
-ولی الان که داری صحبت می کنی.
-گال دانش آموزان رو دوست نداشت! اونها... اونها... گال فقط با مدیر صحبت کرد!
-من فقط ازت میخوام یه کمکی بهم کنی و اگه به نظرت این کار بدیه، پس هیچی.
-گال باید کمک کرد؛ ولی فقط توی نظافت و پختن غذا کمک کرد!
-بیا...

به سمت گنجه پایین تختم رفتم و درش را باز کردم. گال هم با ‏احتیاط و آرام پشت سرم آمد و کمی دورتر از گنجه ایستاد. دستم را درون صندوقچه ای بردم که با افسون گسترش تشخیص ناپذیر، فضای داخلش چندین برابر شده بود.
-ای وای... پس کوش...؟

گال با تعجب به من خیره شده بود و منتظر بود چیزی را از درون گنجه بیرون بیاورم. ولی من همچنان با حس لامسه ام سعی داشتم جعبه هایی که دنبالشان بودم را پیدا کنم.
-خب... ببین من ازت می‏خوام بهم کیک ‏پزی یاد بدی. واسه شروع کار هم چندتا نمونه واست آوردم که ببینی سطحم خوبه یا نه. آها، اینو که می‏ بینی کیک تولد داداشمه؛ حدودا مال چندماه پیشه. آخی یادش بخیر، چقدر استرس داشتم مامانم نفهمه کیک پختم... هعی چه زود گذشتا!

گال دهانش از تعجب باز مانده بود و چشم از کیک شکلاتی درون جعبه بر نمی ‏داشت.
-کیک باید فاسد شد! ولی این چرا توی این مدت فاسد نشد؟!
-خب با افسون نگهدارنده دیگه! ینی واقعا نمی‏دونی؟ بگذریم... حالا امیدی بهم هست؟
-گال نتونست فهمید. گال تونست امتحان کرد؟
-آره آره خودمم یکمی بهش ناخنک زدم.

جن خانگی با انگشتش کمی از کیک را برداشت و در دهانش گذاشت.
-کیک خیلی خوشمزه بود! گال فکر نکرد یه دانش آموز تونست اینقدر خوب کیک پخت!
-خب پس حالا بریم آشپزخونه که یکم بیشتر بهم یاد بدی!
-نه! دانش آموزان نتونست به آشپزخونه رفت! جناب مدیر اگه فهمید گال یه دانش آموز به آشپزخونه راه داد، گال رو تنبیه کرد!
-خب پس باید یه جای دیگه بریم. زیر بید کتک‏ زن چطوره؟ البته زیرِ زیرش که نه... ولی همون دور و برها فکر کنم خوب باشه.

منتظر جواب گال نماندم و بساط کیک ‏پزی ‏ام را از گنجه برداشتم و بیرون رفتم. جن خانگی هم دنبالم آمد. بدون کوچک‏ترین صدایی از راهرو ها گذشتیم و به بیرون قلعه، نزدیک بید کتک‏ زن رسیدیم و همان جا وسایل‏مان را گذاشتیم. گال با یک بشکن، آتشی روشن کرد. من هم آرد و تخم مرغ و وانیل و بقیه مواد را درون کاسه ای ریختم و با حرکت چوبدستی‏ ام آنها را هم زدم.
-دانش آموز باید قالب رو چرب کرد، بعد خمیر رو توی اون ریخت و بعد به اون حرارت داد.
-همین؟ خب اینو که خودمم می‏ دونستم. کار دیگه ‏ای نباید کنم؟ چیز جدیدی نمی‏ خوای بهم یاد بدی؟ چه‏ می‏ دونم، فوت کوزه ‏گری ای، چیزی.
-کوزه‏ گری؟! گال نفهمید این یعنی چی. گال فکر کرد باید کیک ‏پزی یاد داد!

خواستم معنی این اصطلاح مشنگی را که جدیدا از برادرم شنیده بودم به گال توضیح بدهم که چشمم به گربه زشتی افتاد. او رو به ما بُراق شده بود و خیلی عصبی به نظر می ‏رسید. پشت سرش، پیرمردی فانوس به‏ دست جلو آمد و گربه را بغل کرد.
من و گال هر دو خشکمان زده بود.
آرگوس فیلچ در حالی که داشت گربه‏ اش را نوازش می ‏کرد، با لبخندی شیطانی گفت:
-یه دانش آموز بیرون تخت‏ خوابه! جناب مدیر از شنیدن این خبر زیاد خوشحال نمی‏شن...

گال خودش را غیب کرد و فیلچ به سمت من آمد؛ یقه لباسم را گرفت و من را کشان کشان به داخل قلعه برد...


منو از روی خودم قضاوت کنین نه از روی خانواده ام...


"Ravenclaw"

تصویر کوچک شده


پاسخ به: دفترچه خاطرات هاگوارتز
پیام زده شده در: ۱۴:۱۹:۰۵ پنجشنبه ۲ بهمن ۱۳۹۹

گریفیندور

کورمک مک لاگن


مخفی کردن اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۲۲:۰۸:۲۱ جمعه ۲۶ دی ۱۳۹۹
آخرین ورود:
۲۳:۴۰:۲۹ جمعه ۱۳ فروردین ۱۴۰۰
گروه:
کاربران عضو
گریفیندور
ایفای نقش
پیام: 25
آفلاین
-رون : هیی هری پس کورمک کجاس نمیبینمش.
-هری در این لحضه گفت نمیدونم رون اینجا سر شام که نیومده نمیدونم کجاس...

-جینی : فکر کنم تو سالن اجتماعاته خیلی ناراحت بود فکر کنم...

-رون گفت عه چرا مگه چی شده که ناراحته
-جینی : نمیدونم، داداش تو برو دنبالش ببین چی شده کمکش کن...

-رون گفت باشه میرم ببینم چی شده.
کورمک... کورمک کجایی تو کورمک چرا نمیای...
-کورمک گفت رون چی میگی اینجام.
-چی شده کورمک چرا نمیای چرا ناراحتی بگو بهم شاید بتونم کمکت کنم...

-کورمک : رون میخوام پیش دامبلدور باشم..میخوام بهش کمک، کنم میخوام جلو مرگخوار ها واستم...
ولی نمیدونم چجوری
-رون گفت : این که اشکالی نداره کورمک برو پیش دانبلدور تو دفترش بهش همینارو بگو اون بهت میگه باید چیکار کنی...

-وای رون ممنون میرم پیشش همین الان میرم نمیخوام وایستم

-رون : باشه برو

-ع...عه... پروفسور دامبلدور.. پروفسور

-دامبلدور : کورمک مک لاگن درست گفتم... اینجا چیکار میکنین

-پروفسور من میخوام بهتون کمک کنم میخوام جلو مرگخوار ها وایستم
باید چیکار کنم خواهش میکنم...

-دامبلدور : هههه پسرم اگه واقعا میخوای که کمک کنی باید اول عضو محفل ققنوس بشی
ولی باید اول اماده بشی یاد بگیری
پس باید اول بری عضو الف.دال بشی یاد بگیری بعدا عضو محفل ققنوس بشی...

-وااای پروفسور واقعا خیلی خوشحالم من امادم عضو الف.دال بشم...

-افرین پسرم حالا برو تالار اصلی کیک بسیار خوشمزه ای برای بهترین دانش اموزان اماده شده.

-چشم پروفسور...



(Aleksander viliyam)


پاسخ به: دفترچه خاطرات هاگوارتز
پیام زده شده در: ۱۶:۴۶:۰۶ چهارشنبه ۱ بهمن ۱۳۹۹

ریونکلاو

میوکی سوجی


مخفی کردن اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۸:۵۴:۲۸ یکشنبه ۲۳ آذر ۱۳۹۹
آخرین ورود:
۱۵:۵۹:۴۹ جمعه ۲۷ فروردین ۱۴۰۰
گروه:
کاربران عضو
ریونکلاو
ایفای نقش
پیام: 50
آفلاین
روی تختش نشسته بود و دفترچه خاطراتش را ورق میزد و گه گاهی روی یکی از صفحات مکثی میکرد. سپس دوباره دفترچه را ورق میزد تا اینکه روی صفحه‌ای ایستاد و لبخندی روی لبش نمایان شد! شروع به خواندن محتویات دفترچه‌اش کرد:

«
ʚجرعت و حقیقتɞ

سلام
دفترچه خاطرات عزیزم...
امروز با آلنیس اورموند توی حیاط مدرسه در حال گشت زدن بودیم و من در حال خوردن آبنبات های برتی بات بودم که آلن گفت:

_هی میکی... حوصلم سر رفت
_زیرشو کم کن سر نره
_نمیخوام حوصلم سر رفت
_خب...چیکار کنم حوصلت سر نره؟
_راستش تازگیا یه بازی ماگلی یاد گرفتم به اسم "جرعت و حقیقت" که تازگیا وارد دنیای جادوگری شده چطوره امتحانش کنیم؟
_هممم... منم شنیدم ولی بلد نیستم
_خب چیزی نیست که من بلدم یادت میدم بیا بریم بازی کنیم
_باشه

و بعد از اینکه آلن بهم نوع بازی رو یاد داد رفتیم تا باهم بازی کنیم حالا اینم بماند که قبل بازی یه آبنبات با طعم جن خاکی از شانسم در اومد و هنوزه هنوزه مزه بدش از دهنم نرفته
خلاصه رفتیم یه گوشه نشستیم و شروع کردیم چوبدستی رو گذاشتم وسط،چرخوندیمش و باز هم از شانس زیبای من همون اولین بار نوک چوبدستی به سمت من افتاد و الن ازم پرسید «جرعت یا حقیقت» منم همینجوری شانسی جرعت را انتخاب کردم که ای کاش نمی‌کردم
همون لحظه آلن با قیافه‌ای شیطانی شروع به حرف زدن کرد:

_خیلی خب پس وقتی هوا تاریک شد باید تنهایی بری داخل جنگل نزدیک مدرسه
_ اونجا؟حالا چرا شب؟ نمیشه صبح برم؟
_نه باید وقتی هوا تاریک شد بری اونجا
_اما آخه...
_چیه نکنه ترسیدی؟

اونموقع چون نمیخواستم کم بیارم قبول کردم تا وقتی هوا تاریک شد برم داخل جنگل
آقا چشمتون روز بد نبینه ما رفتیم داخل جنگل و تقریبا نیم ساعت نگذشته بود که صدایی از پشت سرم شنیدم. وقتی برگشتم و پشت سرم رو نگاه کردم یهو یه روح سفید پوش پرید جلوم و من هم با یه جیغ فرا بنفش به سمت مخالف اون روح فرار کردم انقد تند میرفتم که جلوم رو ندیدم و شتلق... افتادم توی یه چاله آب و کل بدنم کثیف شد
همون لحظه بود که صدای خنده شنیدم وقتی برگشتم دیدم آلن دلشو گرفته داره میخنده
تازه فهمیدم اون چیزی که یه لباس سفید پوشیده بود الن بود اونموقع انقدر ترسیده بودم متوجع نشده بودم. با قیافه‌ای زار بهش گفتم:

_بعدا حسابتو میرسم
هیچی دیگه آخرش یکم دیگه تو جنگل موندیم و برگشتیم خونه فقط من از اونروز به بعد دیگه هیج وقت تو اینجور بازی ها "جرعت" رو انتخاب نکردم! الانم برگشتیم تو خوابگاه من خواستم برم حموم که فهمیدم آب قطعه پس گفتم تا وقتی که آب وصل بشه بیکار نشینم و خاطرات امروزم رو بنویسم »

همینطور که لبخندش پررنگ تر شده بود دفترچه را بست، نفس عمیقی کشید و زیر لب زمزمه کرد:

_عجب روزایی داشتیما


⁣زندگی
سازِ دل است
و تو نوازنده‌ٔ این سازی و بس...


پاسخ به: دفترچه خاطرات هاگوارتز
پیام زده شده در: ۲۲:۱۸:۱۳ سه شنبه ۳۰ دی ۱۳۹۹

گریفیندور

کورمک مک لاگن


مخفی کردن اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۲۲:۰۸:۲۱ جمعه ۲۶ دی ۱۳۹۹
آخرین ورود:
۲۳:۴۰:۲۹ جمعه ۱۳ فروردین ۱۴۰۰
گروه:
کاربران عضو
گریفیندور
ایفای نقش
پیام: 25
آفلاین
وای دارم دیوونه میشم
یعنی عضو کدوم یکی بشم
مرگخوار یا محفل ققنوس

نمیدونم واقعا عضو کدوم بشم ادم بدی بشم یا ادم خوبی

اگه عضو مرگخوارا بشم بهم میگن کورمک ادم بدیه نمیخوام اینجوری بشه.

تازه خودمم دوست دارم که ادم خوبی بشم و به البوس دامبلدور و بقیه کمک بزرگی کنم.
میخوام ادم مفیدی برای دنیای جادوگری باشم.
اره من کورمک مک لاگن میخوام عضو محفل ققنوس بشم و مفید باشم.

فردا روز بزرگیه روزیه که من میخوام برم و عضو محفل ققنوس باشم
واییی خیلی هیجان دارم ارزومه که عضو محفل باشم

ولی نمیتونم تا فردا صبر کنم باید همین الان برم عضو بشم
اره فکر خوبیه الان میرم.

ا...اها پیدا کردم اینجا فرم پر میکنن

وای چی بشه اگه بشه خیلی خوب میشه واقعا

عه بزار ببینم اینجا نوشته که باید اول عضو الف.دال بشید تا اونجا بهتون اموزش بدن

واااای اموزش بدن چههه خوب میشه اگه اموزش بدن
اونوقت خیلی خوب میتونم به محفل کمک کنم

اره میرم عضو الف.دال میشم هووورا.

خب اینم از فرم الف.دال حالا باید منتظر بشم تا بهم اموزش بدن
واقعا خیلی خوشحالم که تو محفل عضو میشم و در الف‌.دال اموزش میبینم






(Aleksander viliyam)


پاسخ به: دفترچه خاطرات هاگوارتز
پیام زده شده در: ۱۰:۲۰:۱۷ سه شنبه ۳۰ دی ۱۳۹۹

گریفیندور، مرگخواران

کتی بل


مخفی کردن اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۸:۴۴ دوشنبه ۲۸ مهر ۱۳۹۹
آخرین ورود:
امروز ۹:۱۸:۳۴
از محله ی چانگ
گروه:
کاربران عضو
گریفیندور
ایفای نقش
مترجم
مرگخوار
پیام: 150
آفلاین
-یکم ساکت باش دارم تمرکز میکنم!
- کتی، نمیتونم ساکت باشم. این... خیلی خوبه!

کتی، چشمانش را در کاسه چرخاند و باز روی دفترش خم شد.
- باشه یکم آروم تر باهاش بازی کن و آروم تر میو کن. پشمالوی خوبی هم باش. خب؟
- اوهوم!

قاقارو دلش میخواست کتی او را مانند یک انسان فرض کند. اما از بس دلش پیش قلب نرمی بود که کتی بهش داده بود، متوجه نشد کتی او را پشمالو خطاب کرده. قاقارو، کاملا در این حالت بود.
تصویر کوچک شده
- عاشقشم.

کتی نگاه خسته ای به پشمالو کرد. چوبش را بلند کرد و چادر را کمی تاریک تر کرد تا بتواند بخوابد.
- دیشب کلا بیدار بودم یکم آروم باش میخوام بخوابم.

و بلافاصله پس از گذاشتن سرش بر روی بالش، به خوابی عمیق فرو رفت. چون از دیشب خسته بودند و قاقارو به خاطر قلب، از جایش جم نمیخورد، چادر زده بودند و حالا هم همان جا به خواب رفته بودند.

پس از مدتی......

سوزی از سرما، کتی را از جا پراند.
- قاقارو؟

قاقارو هم مانند کتی، قلبش را بغل گرفته بود و به خواب رفته بود اما حالا...

- قاقارو؟

قاقارو به این شکل از خواب پرید.
تصویر کوچک شده
- هان، چته؟
- از این آسمون چی میفهمی؟

قاقارو که هنوز هم متوجه نشده بود قلبش نیست، به آسمان نگاهی انداخت.
- ما خیلی خوابیدیم. خورشید طلوع کرده و هوا یکم سوز داره. نسیمم میوزه. خب؟

کتی، نگاهی عجیب به قاقارو انداخت.
- مهم ترین و باز هم مهم ترین چیزی که باید میفهمیدی این بود که چادرمون رو دزدیدن.

قاقارو به طرز وحشتناکی از جا پرید.
- وای! یعنی قلبمم دزدیدن؟

و وحشت زده دنبال عروسک کوچکش گشت.
- نیستش.

قاقارو چکی به خودش زد تا اگر خواب است بیدار شود.
- نیستش. دزدیدنش!

کتی، لبخندی غمگین زد و قاقارو را بغل گرفت.
- بیا اینجا فعلا.

پشمالوی کوچک، مدام اشک میریخت. موهای نزدیک چشمانش به کلی خیس شده بود.
- حالا من چیکار کنم؟ وقتی قلبم نیست؟

و دستان پشمالویش را روی قلبش گذاشت. در همان لحظه کتی مصمم شد هر طور که شده، قلب را برایش پیدا کند.


我们没有中文的Qarqar,这就是为什么它被称为Qarqar的原因
有关此语言的更多信息,请参见Katie Zero 2。







شما می ‌توانید مطالب را بخوانید
شما نمی توانید عنوان جدید باز کنید
شما نمی توانید به عنوان‌ها پاسخ دهید
شما نمی توانید پیام‌های خودتان را ویرایش کنید
شما نمی توانید پیام‌های خودتان را حذف کنید
شما نمی توانید نظر سنجی اضافه کنید
شما نمی توانید در نظر سنجی ها شرکت کنید
شما نمی توانید فایل‌ها را به پیام خود پیوست کنید
شما نمی توانید پیام بدون نیاز به تایید بزنید
شما نمی توانید از نوع تاپیک استفاده کنید.
شما نمی توانید از HTML در نوشته های خود استفاده کنید
شما نمی توانید امضای خود را فعال/غیر فعال کنید
شما نمی توانید صفحه pdf بسازید.
شما نمی توانید پرینت بگیرید.

[جستجوی پیشرفته]


هرگونه نسخه برداری از محتوای این سایت تنها با ذکر نام «جادوگران» مجاز است. ۱۳۹۹-۱۳۸۲
جادوگران اولین وبسایت فارسی زبان هواداران داستان های شگفت انگیز هری پاتر است. به عنوان نخستین خاستگاه ایرانی ایفای نقش مبتنی بر نمایشنامه نویسی با محوریت یک اثر داستانی در فضای مجازی، پرورش و به ارمغان آوردن آمیزه ای از هنر و ادبیات برجسته ترین دستاورد ما می باشد.