هری پاتر نخستین مرجع فارسی زبان داستان های شگفت انگیز هری پاتر

هری پاتر نسخه موبایل


در حال دیدن این عنوان:   1 کاربر مهمان





پاسخ به: فروشگاه لوازم جادويي ورانسكي
پیام زده شده در: ۰:۱۴:۴۹ پنجشنبه ۲۶ فروردین ۱۴۰۰

گریفیندور، مرگخواران

پیتر جونز


مخفی کردن اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۳:۵۳ دوشنبه ۲۶ اسفند ۱۳۹۸
آخرین ورود:
امروز ۹:۰۷:۲۳
از محله ی جادوگران جوان تحت آموزش هاگوارتز
گروه:
کاربران عضو
گریفیندور
ایفای نقش
مرگخوار
پیام: 157
آفلاین
- بدو ببینم!

بلا بر پشت تام که سرخود پشت لپ تاپ نشسته بود کوبید و مثل رودولف دوباره او را روی زمین پرت کرد و خودش جای تام نشست. روی پیام شخصی درخشان که چشمک میزد کلیک کرد و پیام ایوای ناظر برایشان باز شد.

سلام!
اول یه آفرین بگم که انقدر زود تو نقشتون فرو رفتین. قطعا توی سایت آینده درخشانی دارین! اصلا اون جدی نوشتن و اینکه هرکاری کنم از چشم خودم دیدم خیلی عالی بود! آفرین! درمورد تغییر شناسه هم من متاسفانه نمیتونم کاری بکنم. من ناظرم، باید برای تغییر شناسه از مدیرای سایت کمک بگیرین. البته اگه کمکی خواستین منم باز هستم. کمکتون میکنم!
موفق باشید!


یکی از آن پشت، در میان جمعیت مرگخواران با نگاه خیره اش ایوای مرگخوار را ذوب کرد. هیچکس برای مدتی حرفی نزد و پس چنددقیقه که گویا بهترین موقع برای تک خوانی جیرجیرک پشت پنجره بود بلا شروع به حرف زدن کرد.
-نقش بازی کردن؟
-بذار یه سوال مهمتر بپرسم. مدیر؟ مدیر از کجا پیدا کنیم؟

ولی بلا نقش بازی کردن را ول نمیکرد.
-فکر میکرد ما داریم نقش بازی میکنیم؟

و واضح بود که مرگخواران نمیخواستند دعوای بلا و کسی که نمیشناختند را ببینند، فعلا سر این گیج شده بودند که مدیر از کجا پیدا کنند. همه گیج به همدیگر نگاه کردند. آنها در گشت و گذار در سایت مدیری ندیدند، همه شان ناظر بودند. از منظره. ناظرهای خوش منظره.
-کسی میدونه چطوری مدیر پیدا کنیم؟
-امم... من یه ایده ای دارم.

جمعیت همانند فیلم های اکشن به دو قسمت تقسیم شد و مرگخواران پیتر را دیدند که عینک دودی زده است و موز میخورد. و اگر راستش را بخواهید، زیاد به هم نمی آمدند و همین باعث شد از بین جمعیت کاغذ مچاله ای به سر پیتر بخورد و عینکش بیفتد.

-چه ایده ای؟
-فضا بدین. میتونم پیداشون کنم. سایت یه چیزی داره به اسم چت باکس. اگه بتونیم وارد بشیم...

پیتر بدون اینکه ادامه حرفش را بگوید روی صندلی نشست و سیب روبان دارش را بوس کرد و روی میز گذاشت، شروع کرد به وارد شدن به چت باکس و پس از چنددقیقه پیروزمندانه گفت:
-وارد شدم!
و ادامه داد:
-اینجا میتونیم با اعضای دیگه حرف بزنیم. ازشون میپرسیم مدیرا کیان.

ولی خون او هم رنگین تر از بقیه ی مرگخوارها نبود، بلا او را هم روی زمین پرت کرد و روی صندلی نشست و شروع به تایپ کرد.
مدیر میخوایم. مدیرا کجان؟ زود باشین بگین. حداقل به یه دردی بخورین.

و آن را فرستاد. پیام های جواب کم کم پدیدار شدند و بیشترشان چیزی به جز خنده نبود. اینکه میگفتند که چقدر خوب در نقشش فرو رفته یا حتی شوخی میکردند و این دفعه بار دومی بود که حرف زدن بلا را فرو رفتن در نقش میدانستند و واضح بود مرگخواران دیگر نمیتوانستند جلوی بلا را بگیرند و گذاشتند که او هر حرفی میخواست بنویسد و بفرستد.
وقتی چت باکس را بستند فهمیده بودند که از کجا میشود مدیران را پیدا کرد، از بخشی به اسم سایت جادوگران و بخش مدیران.
ولی قبل از اینکه به دنبال مدیران سایت بروند فهمیدند که پیام های خصوصیشان باز هم میدرخشد و چشمک میزند. روی آن کلیک کردند و پیامی که برایشان آمده بود را خواندند.

هی تازه وارد! خیلی بامزه ای. قشنگ ایفای نقش میکنی. منم تازه واردم، میای با هم دوست بشیم و دوئل کنیم؟ فکر نمیکنم بتونی توی دوئل کردن از من ببری.


Darkness can be found in the happiest moments, only if one remembers turning off the lights.

تاریکی رو میشه تو شاد ترین لحظات پیدا کرد، فقط اگه یه نفر یادش باشه که چراغو خاموش کنه.


پاسخ به: فروشگاه لوازم جادويي ورانسكي
پیام زده شده در: ۲۲:۳۲:۰۲ چهارشنبه ۲۵ فروردین ۱۴۰۰

گریفیندور، مرگخواران

الکساندرا ایوانوا


مخفی کردن اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۲۳:۳۸ پنجشنبه ۱۹ تیر ۱۳۹۹
آخرین ورود:
امروز ۹:۱۲:۵۰
از نقاشی مرلین دور شو!
گروه:
کاربران عضو
گریفیندور
ایفای نقش
مرگخوار
ناظر انجمن
پیام: 201
آفلاین
خلاصه:
مرگخوارها یه یک لپ تاپ پیدا کردن و وارد سایت جادوگران شدن. لرد سیاه به اونا ماموریت داده که عضو سایت بشن تا بتونن درموردش تحقیق کنن. مرگخوارا به سختی شناسه ‎ای می‌سازن اما رمز ورود رو فراموش کردن. مرگخوارا فکر میکنن یه ناظر میتونه شانسه ببنده برای همین به ایوای توی سایت که ناظره اطلاع می دن که شناسه رو ببنده که بتونن شناسه جدیدی بسازن.
نکته: ایوای ناظر، ایوای مرگخوار نیست. صرفا یه نفر تو سایت، شخصیت ایوا رو برداشته و ناظر شده. پیام شخصی برای اون فرستاده شده.

***

مرگخواران برای اطمینان از محترمانه بودن پیام شخصیشان، بار دیگر آن را خواندند.
پلاکس متفکرانه به آن چشم دوخت.
-نه... خوبه. خیلی خوبه. میتونستم قلموم رو فرو کنم تو چشش به جای این سوسول بازیا. باید متشکرهم باشه.
-به نظرم ولی خیلی پیام مهربونیه ها... پررو میشه.
-نخیر! خیلی هم خوبه. همینو میفرستیم.

هرگاه، در هر زمان و مکانی، اگر بلاتریکسی دستور دهد، مسلما دیگر کسی حق اعتراض نخواهد داشت. بنابراین پیام مذکور به سرعت ارسال شد و اینبار بر خلاف انتظارات دیگر مشکلی پیش نیامد.
طولی نکشید که شناسه ی ناظر بخت برگشتۀ، ایوانوا آنلاین شد و مرگخواران که از خوشحالی در پوست خود نمی‌گنجیدند با اشتیاق به نام او چشم دوختند.
ایوا اما، با بی میلی از پشت مانیتور، به نام الکساندرا ایوانوا، که در کادر کرمی رنگِ گوشه ی سایت، به نمایش در آمده و نشان از آنلاین بودنِ آن میداد، زل زده بود:
-من دچار اختلال هویت پریشی شدم که. یعنی چی که دو تا ایوا هستش؟ من اونم؟ اون‍...

بلاتریکس سقلمه ی دردناکی به پهلوی او زد.
-دِ ساکت شو ببینیم این ناظره جوابمونو میده یا نه!

اما ایوا اعتراض داشت.
-اون منه یعنی؟ اون چجوری من شده؟ نکنه من اون شدم! یعنی من هیچکس نیستم و شما رفتید هویت اونو برام دزدیدید؟ آیم نوبادی یعنی؟

کسی از مرگخواران ولی به ایوایی که به مرز تشنج رسیده و کف اتاق افتاده بود، توجهی نکرد؛ پیام شخصی شناسه شان در حال چشمک زدن بود.



ویرایش شده توسط الکساندرا ایوانوا در تاریخ ۱۴۰۰/۱/۲۷ ۹:۲۶:۴۷



پاسخ به: فروشگاه لوازم جادويي ورانسكي
پیام زده شده در: ۱۴:۴۴:۰۳ چهارشنبه ۴ فروردین ۱۴۰۰

اسلیترین، مرگخواران

لرد ولدمورت


مخفی کردن اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۴:۳۹ سه شنبه ۸ آبان ۱۳۸۶
آخرین ورود:
دیروز ۲۳:۵۶:۵۷
از ما گفتن...
گروه:
کاربران عضو
اسلیترین
ناظر انجمن
مرگخوار
ایفای نقش
پیام: 6340
آفلاین
-ناظرا کیا هستن؟
-ناظر از نظر میاد... اونم هم خانواده منظره اس. باید افرادی خوش منظره باشن.
-نه نه...باید ترسناک باشن!
-از کجا بفهمیم کی ناظره؟

مرگخواران سرگرم جستجو بین انجمن ها شدند. تا این که چشمشان به کلمه ای که به دنبالش بودند افتاد.

ناظر: فنریر گری بک
ناظر: لرد ولدمورت
ناظر: الکساندرا ایوانوا


همه با تعجب به فنریر و ایوا نگاه کردند.
-شما ناظرین؟

ایوا و فنریر احساس مهم بودن کردند. آن ها یک عمر ناظر بودند و خبر نداشتند. سختی سال های طولانی نظارت بر دوش هر دو سنگینی می کرد تا این که پلاکس به نکته مهمی اشاره کرد.
-حالا این دو تا مگس هیچی... ارباب چرا ناظرن؟! شغل دوم دارن؟

همه به فکر فرو رفتند. تا این که به این نتیجه رسیدند که بهتر است وقت را تلف نکنند و با ناظر تماس بگیرند.
از لرد که می ترسیدند... از فنریر که خوششان نمی آمد... انتخاب بعدی ایوا بود.

پیام شخصی محترمانه ای برای ایوا تنظیم کردند.

هی ناظر. شناسه مو ببند. همین الان. وگرنه هر چی دیدی از چشم خودت دیدی. می خوام شناسه جدید باز کنم.





پاسخ به: فروشگاه لوازم جادويي ورانسكي
پیام زده شده در: ۹:۰۱:۵۱ چهارشنبه ۱۳ اسفند ۱۳۹۹

گریفیندور، مرگخواران

کتی بل


مخفی کردن اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۸:۴۴ دوشنبه ۲۸ مهر ۱۳۹۹
آخرین ورود:
دیروز ۱۹:۲۲:۵۲
از محله ی چانگ
گروه:
کاربران عضو
گریفیندور
ایفای نقش
مترجم
مرگخوار
پیام: 150
آفلاین
تام که تا به حال با این سخن روبه رو نشده بود، اول دستانش سرد شد و پس از چندی هم از هوش رفت.

-هی، تام! خوبی؟ چرا ازهو...

تام، با وحشت از جایش پرید و فرد مهربانی را که به او کمک کرده بود کنار زد و باز سر لپ تاب نشست و نزدیک 1000 بار اطلاعاتش را وارد کرد و هر بار ارور میداد.
- این چه مرگش شده؟

تام آنچنان این را فریاد زد که همه به او خیره شدند.
- فکر کنم مسدود شدم. حالا چه...
-هیس! یکم ساکت باش چقدر فریاد میزنی! یه بار دیگه فریاد زدی خودت میدونی.

بلاتریکس لپ تاب را از دستان تام بیرون کشید و با نام کاربری فنریر وارد شد و وارد اطلاعات تام شد.
- ننوشته شناسه مسدود شده. پس حتما...

ناگهان فردی به نام کتی از میان جمعیت جواب داد.
- وقتی فنریر و تام داشتن دعوا میکردن دستشون رو یه چیزی رفته و رمز عوض شده. و حالا مرلین میدونه رمز چیه...

بلاتریکس کروشیویی نثار فرد کرد و رو به تام کرد.
- باید به ناظرا بگیم شناستو ببندن تا یه شناسه جدید بسازی چون دیگه راهی نیست...



پاسخ به: فروشگاه لوازم جادويي ورانسكي
پیام زده شده در: ۲۳:۴۱:۳۹ پنجشنبه ۷ اسفند ۱۳۹۹

ریونکلاو

آلنیس اورموند


مخفی کردن اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۲۱:۲۲:۲۵ دوشنبه ۲۴ آذر ۱۳۹۹
آخرین ورود:
دیروز ۱۰:۳۸:۱۰
گروه:
کاربران عضو
ریونکلاو
ایفای نقش
پیام: 62
آفلاین
بلاتریکس سرش را به سمت تام برگرداند. مادام ماکسیم را روی زمین گذاشت؛ چشم غره ای به رودولف رفت و روی لپ تاپ خم شد.
-خب حالا باید...

فنریر حرف بلاتریکس را قطع کرد و سعی کرد از پشت حجم انبوه موهای بلا، به مانیتور نگاهی بیندازد.
-وایسا ببینم، کی نمایشنامه ات رو تایید کرد؟ پس چرا مال من تایید نشد؟
-چطور جرئت می کنی حرف منو قطع کنی؟!

فنریر به بلا توجه نکرد. در اصل نمی توانست توجه کند؛ چون تمام حواسش جمعِ خواندن نمایشنامه تام بود. چشمش به توضیحات پایین پست خورد.

نقل قول:
به کارگاه داستان نویسی خیلی خیلی خیلی خوش اومدی.
خلاقیت تو کل داستانت موج می زد و از علائم نگارشی هم به درستی و عالی استفاده کردی.
اصلا شاهکار کردی دمت گرم!
بهت تبریک میگم قطعا تو سایت خواهی درخشید.
تایید شد!
مرحله بعد گروهبندی.

ویرایش شده توسط تام جاگسن در تاریخ 1401/11/11 14:11:11


فنریر، تام را از روی صندلی به پایین پرت کرد. سعی کرد میز را چپه کند ولی از آنجایی که میز کمی سنگین بود، فقط تکان آرامی خورد. با این حال، فنریر همچنان سعی کرد خوفناک بودن و ابهتش را حفظ کند.
-این چه وضعشه! خودت مال خودتو تایید می کنی بعد واسه من می زنی در حد غول غارنشین؟! اصلا میرم شکایت می کنم!

فنریر پشت لپ تاپ نشست تا به مدیران سایت این تخلف را اطلاع بدهد. پیامش را نوشت ولی تا خواست گزینه ارسال را بزند، بلاتریکس دُمش را گرفت و همچون ورزشکاران رشته پرتاب دیسک ماگل ها، او را چند دور چرخاند و سپس به زمین کوباند. از آن طرف هیئت داوران همگی تابلوی امتیاز 10 را بلند کرده و تماشاچیان برای بانو بلا کف زدند. بلاتریکس دست هایش را تکاند و جمعیت را به سکوت فراخواند.
-آخه ابله این جوری که بلاکمون می کنن! جاگسن!

تام دستش را دو دور در جایش چرخاند تا سفت شود و رو به روی بلاتریکس به حالت خبردار ایستاد.
-بله!
-بهتر نیست نمایشنامه گری بک رو هم تایید کنی؟ دوتا جاسوس توی این سایت بهتر به کارمون میاد. البته کاملا حق انتخاب داری و میتونی هم تایید نکنی؛ هر جور راحتی.

جاگسن از آنجایی که کاملا حق انتخاب داشت و با لبخندهای بلا هم آشنایی کامل داشت، تصمیم گرفت نمایشنامه فنریر را هم تایید کرده و او را به گروهبندی بفرستد. دوباره پشت لپ تاپ نشست. شناسه جدیدش را لاگ اوت کرد و خواست با شناسه "جاگسن" اش وارد شود ولی سایت ارور داد.

نقل قول:
شناسه‌ی‌کاربری یا رمزعبور صحیح نیست.



ویرایش شده توسط آلنیس اورموند در تاریخ ۱۳۹۹/۱۲/۸ ۱۶:۴۷:۵۸

منو از روی خودم قضاوت کنین نه از روی خانواده ام...


"Ravenclaw"

تصویر کوچک شده


پاسخ به: فروشگاه لوازم جادويي ورانسكي
پیام زده شده در: ۱۵:۴۵:۰۱ پنجشنبه ۷ اسفند ۱۳۹۹

ریونکلاو

آلنیس اورموند


مخفی کردن اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۲۱:۲۲:۲۵ دوشنبه ۲۴ آذر ۱۳۹۹
آخرین ورود:
دیروز ۱۰:۳۸:۱۰
گروه:
کاربران عضو
ریونکلاو
ایفای نقش
پیام: 62
آفلاین
رزرو!


منو از روی خودم قضاوت کنین نه از روی خانواده ام...


"Ravenclaw"

تصویر کوچک شده


پاسخ به: فروشگاه لوازم جادويي ورانسكي
پیام زده شده در: ۱۷:۴۳:۲۵ چهارشنبه ۶ اسفند ۱۳۹۹

اسلیترین، ویزنگاموت، مرگخواران

بلاتریکس لسترنج


مخفی کردن اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۲۲:۰۵ سه شنبه ۱۸ مهر ۱۳۹۶
آخرین ورود:
دیروز ۲۳:۴۴:۱۴
از زير سايه لرد سياه
گروه:
مرگخوار
ناظر انجمن
ایفای نقش
اسلیترین
کاربران عضو
پیام: 724
آفلاین
در حالی که تام عمیقا درحال تلاش برای نوشتن نمایشنامه بود، نگاه بلاتریکس خشک شده بود روی رودولفی که با دقت برگه ای را از نظر می‌گذراند.

-داره لیست شناسه های مورد علاقه‌اش رو درست می‌کنه!

صدای کتی به قدری به بلاتریکس نزدیک بود که باعث شد یکی دو متری به هوا بپرد.
-به چه جرئتی...
-منم نمی‌دونم به چه جرئتی! پررو شده می‌دونی؟ به اعتقاد من کم میزنیش. مردی که کتک نخوره...

تغییر رنگ بلاتریکس نه تنها شروع شده، بلکه وارد فاز دوم هم شده بود. یعنی قرمز را پشت سر گذاشته، مشغول بنفش شدن بود. اما کتی بی توجه به عصبانیت او، همچنان مشغول توضیح نظراتش بود.
-خلاصه این که اگه همون شب ازدواجتون یکی می‌خوابوندی تو گوشش، الان بدون اجازه تو مشغول انتخاب شناسه نبود.

کتی خوش شانس بود، چراکه بلاتریکس از خونش گذشت و به سراغ رودولف رفت. پشت سرش ایستاد و به لیستی که تنها یک اسم رویش بود نگاه کرد و سپس اولین چیزی که دستش به آن رسید، یعنی مادام ماکسیم را فرق سر او کوبید.
-لرد ولدمورت؟ خجالت نمی‌کشی؟ شناسه لرد رو می‌خوای برداری؟ شرم نمی‌کنی؟ حیا نداری؟

خواست دوباره مادام ماکسیم را فرق سر او فرود آورد که صدای تام بلند شد.
-نمایشنامم تایید شد!


I was and am the Dark Lord's most loyal servant
I learned the Dark Arts from him


پاسخ به: فروشگاه لوازم جادويي ورانسكي
پیام زده شده در: ۱۲:۳۹:۵۷ چهارشنبه ۸ بهمن ۱۳۹۹

هافلپاف، محفل ققنوس

رز زلر


مخفی کردن اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۲:۳۹ پنجشنبه ۱۵ خرداد ۱۳۹۳
آخرین ورود:
۱۳:۴۶:۳۶ پنجشنبه ۲۶ فروردین ۱۴۰۰
از رنجی خسته ام که از آن من نیست!
گروه:
محفل ققنوس
ایفای نقش
هافلپاف
کاربران عضو
ناظر انجمن
مترجم
گردانندگان سایت
پیام: 1095
آفلاین
«سلامتی گاو که همیشه گفت ما، نگفت من»


سخن بزرگان
- باگز -ویت فور ایت- بانی


***


رابستن بعد از هستن شدن‌های زیاد می‌خواست اینبار نیست بشه. بلاخره هرکسی به تنوعی نیازه داره و رابستن هم می‌خواست از این فرصت جدید استفاده کنه و شناسه‌ی جدیدی بگیره، مثلا شما ایچیکاوا.
ولی وقتی زیر سن قانونی، در سن قانونی، بیشتر از سن قانونی هستین، چیز‌ها مطابق میل شما پیش نمی‌ره و آخرش شما، شما نمی‌شین. همونطور که رابستن، شما نشد.

لینی به اسامی افراد حاضر در سایت کنار دست راست بالای سایت نگاه کرد و کنار اسم جکولِ هات، رابستن لسترنج دیده می‌شود. فقط رابستنی با پیوست اولد.

آن‌ورتر، زیر میز

- ببین جاگسن، این موقعیت توعه که از شر تسترال‌ها خلاص شی. بلاخره می‌تونی رها و آزاد شی. اصلا بذار ببینم چرا ما ورنون دورسلی داریم و دادلی نه؟
-
- بیا. برات دادلی رو رزرو کردم. فقط باید بری کارگاه نمایشنامه‌نویسی شرکت کنی.

و بعد با حرکتی جاگسن رو از زیر میز بیرون انداخت. جاگسن پشت سیستم قرار گرفت، وقتش بود که نمایشنامه بنویسه.




پاسخ به: فروشگاه لوازم جادويي ورانسكي
پیام زده شده در: ۱:۲۰:۴۸ سه شنبه ۷ بهمن ۱۳۹۹

گریفیندور، مرگخواران

فنریر گری‌بک


مخفی کردن اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱:۴۱ جمعه ۱ تیر ۱۳۹۷
آخرین ورود:
۱۱:۴۲:۴۴ سه شنبه ۳ فروردین ۱۴۰۰
از زیر سایه ارباب
گروه:
ایفای نقش
گریفیندور
کاربران عضو
مرگخوار
ناظر انجمن
گردانندگان سایت
پیام: 554
آفلاین
مرگخوارا چندثانیه ای شوکه شدن و به کتی بل که پشت لپ تاپ نشسته بود نگاه کردن. در واقع انقدر شوکه شده بودن که حالت شوکشون رو تازه تونستن به نمایش بذارن.
- اینجارو از کجا پیدا کردی؟!
- چجوری جرئت کردی اصن وارد شی؟!
- چجوری جرئت کردی یه مرگخوارو از پشت لپ تاپ بزنی کنار؟!

تام که بر اثر کنار افتادن از پشت لپ تاپ هنوز کج شده بود و روی زمین افتاده بود، گفت:
- اینجا نمودار ناپذیر نیست بچه ها... جدی... یعنی اسم مشخصه... عمارت اربابی ریدل ها، لیتل هنگلتون...

مرگخواران به تام توجهی نکردن. اولویت اولشون دور کردن کتی از لپ تاپ بود. بنابراین لینی سریع گفت:
- این یه ماموریت سیاهه! فقط مرگخوارا حق استفاده از لپ تاپ رو دارن.
- نه بابا فکر میکنی. ببین منم چقدر خوب میتونم استفاده کنم...

مرگخوارا با حالت وحشت زده ای به سمت کتی و لپ تاپ هجوم آوردن.
- نه نه دست نزن. کیبورد با جادوی سیاه پر شده اصلا. روحت سیاه میشه!

کتی سریع دستشو از روی کیبورد برداشت.
مرگخوارا میدونستن اگر کتی رو از در خارج کنن، از پنجره برمیگرده. بنابراین ترجیح دادن فقط به کتی بی توجهی کنن. هر چند که سخت بود... چون کتی هر چند وقت یکبار تلاش میکرد مرگخواران رو از نظرات کارشناسانه ش بهره مند کنه.

همین که کیبورد خالی شد و مرگخواران برای نشستن پشتش هجوم آوردن، فنریر خودشو از لا به لای جمعیت جلو کشید و پشت کیبورد نشست.
- الان خودم درستش میکنم اصلا.

مرگخواران از سر و کله هم دیگه پایین اومدن تا تلاش های فنریر رو نگاه کنن.
فنریر تلاش کرد زیر نگاه های سنگین مرگخواران اعتماد به نفسشو از دست نده. و پنجه ش رو روی کیبورد گذاشت تا تایپ کنه. ولی خب... پنجه های عظیم و گرگ مانندش یکم زیادی برای دکمه های ظریف و کوچیک کیبورد بزرگ بودن...
و به خاطر شکستش در تایپ، هر لحظه داشت رفتارش با کیبورد خشن تر میشد.
مرگخوارا میدیدن که توی دهنش داره آب جمع میشه و چشماش هم از عصبانیت دارن قرمز میشن.
در همون لحظه که مرگخوارا با نگرانی داشتن ناخن میجویدن، یک عدد جغد از طبقه بالایی به طبقه پایین اومد و یک عدد نامه قرمز رو روی سر فنریر رها کرد.
فنریر کیبورد رو بیخیال شد، به نامه نگاه کرد و دست خط لرد رو دید... و بلافاصله از جاش پرید و با وحشت از محل دور شد.

مرگخوارا نفس راحتی کشیدن...
و کتی گفت:
- بهرحال از من گفتن بود، مشکلتون زبون کیبورده... با دکمه های شیفت و آلت میتونید عوضش کنید.

فنریر که هنوز از ترس میلرزید و خیس عرق شده بود، برگشت. صورتش از قبل هم سیاه تر شده بود. نشانه های انفجار نامه توی صورتش بود... بهرحال فنریر به سرعت پشت کیبورد نشست، و شروع کرد به تایپ کردن.
چند دقیقه بعد، گفت:
- خب... موفق شدم یه شناسه فوق العاده رو بگیرم.
- چی؟

فنریر از جلوی مانیتور رفت تا ملت بتونن شناسه ای که برداشته رو ببینن.

مرگخوارا به سختی تلاش کردن جلوی خنده شون رو بگیرن. یک لحظه خندیدن ارزشش رو نداشت که یک عمر تبدیل به کالباس بشن...

فنریر تلاش کرد قیافه شو کاملا جدی نگه داره و به رو نیاره که بر اثر اشتباه تایپی این شناسه رو گرفته... در واقع برای اینکه خیال خودش و بقیه رو راحت کنه، گفت:
- میخوام به همه ثابت کنم که کجول صافی هستم. پنجه هام هم برای تایپ کردن واقعا مناسبن.




پاسخ به: فروشگاه لوازم جادويي ورانسكي
پیام زده شده در: ۱۸:۴۲ چهارشنبه ۲۸ آبان ۱۳۹۹

گریفیندور، مرگخواران

کتی بل


مخفی کردن اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۸:۴۴ دوشنبه ۲۸ مهر ۱۳۹۹
آخرین ورود:
دیروز ۱۹:۲۲:۵۲
از محله ی چانگ
گروه:
کاربران عضو
گریفیندور
ایفای نقش
مترجم
مرگخوار
پیام: 150
آفلاین
پس از حرف تام همه کله ها به طرف آگلا چرخید.
- چرا به من نگاه میکنید؟ مگه چی شده؟

که ناگهان نگاه بلاتریکس مانند خنجر به تام دوخته شد. و تام احساس کرد دارد زیر نگاه بلاتریکس دارد آتش میگیرد.

- آدم کم آوردی گلابی؟ میخوای به 100 قطعه سلولی تقسیمت کنم؟

تام که احساس کرد در خطر است. فکر کرد باید کاری بکند وگرنه همین اتفاق خواهد افتاد. که در همین لحظه پلاکس گفت:
- خب، یکی ایده...

که کله کتی از پشت در پیدا شد.
- ایده، چه کلمه گوشنوازی! خب موضوع چیه؟

بلاتریکس داشت منفجر میشد.

- خب ایندفعه برای کار های الکترونیکی نیازم دارید. چه کار باحالی!

بلاتریکس هم که داشت منفجر میشد توانست در این بین حرفی بزند. آن هم با فریاد:
- پس تو...

که پلاکس تا میتوانست خود را سریع به بلاتریکس رساند.
- بلاتریکس، من در این مدت 5 بار در رو باز کردم ولی کتی پشت در نبود مطمئن باش.

در همان لحظه هم کتی تام را به کناری پرت کرده و خودش پشت کیبورد نشسته بود.


ویرایش شده توسط کتی بل در تاریخ ۱۳۹۹/۸/۲۸ ۱۹:۲۰:۴۹

我们没有中文的Qarqar,这就是为什么它被称为Qarqar的原因
有关此语言的更多信息,请参见Katie Zero 2。







شما می ‌توانید مطالب را بخوانید
شما نمی توانید عنوان جدید باز کنید
شما نمی توانید به عنوان‌ها پاسخ دهید
شما نمی توانید پیام‌های خودتان را ویرایش کنید
شما نمی توانید پیام‌های خودتان را حذف کنید
شما نمی توانید نظر سنجی اضافه کنید
شما نمی توانید در نظر سنجی ها شرکت کنید
شما نمی توانید فایل‌ها را به پیام خود پیوست کنید
شما نمی توانید پیام بدون نیاز به تایید بزنید
شما نمی توانید از نوع تاپیک استفاده کنید.
شما نمی توانید از HTML در نوشته های خود استفاده کنید
شما نمی توانید امضای خود را فعال/غیر فعال کنید
شما نمی توانید صفحه pdf بسازید.
شما نمی توانید پرینت بگیرید.

[جستجوی پیشرفته]


هرگونه نسخه برداری از محتوای این سایت تنها با ذکر نام «جادوگران» مجاز است. ۱۳۹۹-۱۳۸۲
جادوگران اولین وبسایت فارسی زبان هواداران داستان های شگفت انگیز هری پاتر است. به عنوان نخستین خاستگاه ایرانی ایفای نقش مبتنی بر نمایشنامه نویسی با محوریت یک اثر داستانی در فضای مجازی، پرورش و به ارمغان آوردن آمیزه ای از هنر و ادبیات برجسته ترین دستاورد ما می باشد.