هری پاتر نخستین مرجع فارسی زبان داستان های شگفت انگیز هری پاتر

هری پاتر نسخه موبایل


در حال دیدن این عنوان:   1 کاربر مهمان





پاسخ به: کارگاه داستان نویسی
پیام زده شده در: ۱۵:۱۳:۴۰ جمعه ۱۳ فروردین ۱۴۰۰

ریونکلاو

آمانو یوتاکا


مخفی کردن اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۴:۳۰:۵۹ یکشنبه ۸ فروردین ۱۴۰۰
آخرین ورود:
دیروز ۲:۵۹:۲۴
از هرجایی که امید باشه!
گروه:
کاربران عضو
ریونکلاو
ایفای نقش
پیام: 23
آفلاین
تصویر شماره ۵

همراه با بقیه دانش آموزا وارد سرسرای بزرگ شدم. درست مثل بقیه مجذوب سقف جادویی سرسرا شدم.
به جلوی سکویی که میز مدیر و معلم ها روش بود رسیدیم و منتظر وایسادیم تا پروفسور مک گونگال کلاه و چهارپایه رو بیاره.
وقتی پروفسور مک گونگال با کلاه و چهارپایه وارد شد کل سالن نفسشونو حبس کردن.
با اینکه قدم نسبت به بقیه سال اولی ها بلند بود ولی بازهم پا بلندی میکردم تا از آخر سف ببینم اون جلو چه خبره.

-اسم هر کسیو خوندم ، میاد جلو و روی چهارپایه میشینه تا کلاه رو روی سرش بزارم و گروه بندی بشه!...

بعد از حرف های پروفسور ، دلم هُری ریخت. اسم من با A شروع میشد پس حتما جزو اولین کسایی بودم که گروه بندی میشن.
درست بعد از اینکه به خودم اومدم پروفسرو مک گونگال فریاد زد :

-آگاتا جونز!

وقتی اسم خودمو شندیم از جا پریدم و به زور خودمو از بین دانش آموزای دیگه عبور دادم و به سکو رسیدم.
همین که خواستم پامو بزارم روی پله ها سکندی بدی خوردم ولی تعادلم رو حفظ کردم.
صدای پوزخند اسلیترینی ها باعث شد استرسم بیشتر بشه.
وقتی پروفسور کلاه رو گزاشت روی سرم یکهو همه جا تاریک شد. کلاه تا بالای بینی من اومده بود و جلوی چشمام رو گرفته بود ناگهان صدایی اومد که تنمو به لرزه انداخت و کل گوشمو پر کرد :

-اوه بالاخره بعد چندین سال...خیلی وقت بود بچه ای از خانواده جونز رو گروه بندی نکرده بودم...اوه دختر جون تو شباهت زیادی به مادر بزرگت داری...شجاع و جسور ، زیرک و باهوش ، زیبا و مهربان...ولی چیزی که راجب تو جالبه اینه که هیچکدوم از ویژگی‌های اسلیترین رو نداری...

+صد سال از آخرین باری که یکی از اعضای خانوادم افتاد توی اسلیترین میگذره...

-اوه بله درست میگی...خب تورو توی کدوم گروه بزارم؟...هوممممممم فکر کنم...گریفیندور مناسبت باشه!

با خوشحالی بلند شدم و به سمت میز گریفیندور رفتم. سر میز با یه دختر برخوردم ، دستشو سمتم دراز کرد :

-سلام من کیم جِین هستم...دو رگه آمریکایی-کره ای...از آشناییت خوشبختم...

+همچنین...

باهاش دست دادم و کنارش نشستم. حس میکنم تنها عامل خوبی اون شب جِین بود...

-----
سلام، به کارگاه خوش اومدی.
داستان قشنگی بود، توصیفاتت نشون میده بلدی احساسات رو توی نوشته نشون بدی و این نکته خیلی حائز اهمیته.
تنها ایراد بزرگی که توی این پست می‌بینم، ایرادات تایپی و گاه املاییه که پیشنهاد می‌کنم همیشه قبل از ارسال یکی دوبار پستتو بخونی تا اینا پیش نیان.
به غیر از این، برای این مرحله کافی بود.


تایید شد.
مرحله‌ی بعد: گروهبندی!


ویرایش شده توسط تام جاگسن در تاریخ ۱۴۰۰/۱/۱۴ ۹:۱۶:۳۲


پاسخ به: کارگاه داستان نویسی
پیام زده شده در: ۰:۳۶:۴۲ جمعه ۱۳ فروردین ۱۴۰۰

اسلیترین

دیوید ماکای


مخفی کردن اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۲۳:۴۵:۱۶ پنجشنبه ۱۲ فروردین ۱۴۰۰
آخرین ورود:
امروز ۱۴:۰۶:۵۴
گروه:
کاربران عضو
اسلیترین
ایفای نقش
پیام: 6
آفلاین
http://www.jadoogaran.org/modules/xcg ... 9671_256967_5175359_n.jpg


سوروس اسنیپ : من کجام ؟! آه سرم چقدر درد می کنه؟
دامبلدور : سوروس، پس بالاخره بیدار شدی! ماشاالله خوش خوابی!
سوروس اسنیپ : آلبوس ما کجاییم ؟ این آینه دیگه چیه که اینجاست ؟
دامبلدور : سوروس تو بهتر از من می دونی این آینه چیه !!! این آینه آینه ای هست که عمیق ترین رویا های قلب ما رو نشون میده، رویا هایی که از عمق قلب دوست داریم اتفاق بیفتن...
سوروس اسنیپ : خب چرا من رو اینجا آووردی ؟؟
دامبلدور : سوروس من این چند وقته تو رو زیر نظر داشتم و ...
سوروس اسنیپ : و چی ؟؟
دامبلدور : و فهمیدم تو به یک چیزی نیاز داری، چیزی که بتونه تو رو از ته قلب خوشحال کنه... و بنابراین تصمیم گرفتم بیارمت اینجا تا یک برای همیشه بتونی رویایی که در عمق قلب خوابیده رو ببینی... ولی فقط برای یک بار!
سوروس اسنیپ : باشه... اتفاقا خودمم چند وقتی بود که دنبال این آینه بودم تا این رویا رو ببینم اما هیچ وقت نتونستم این آینه رو پیدا کنم.
دامبلدور : خب ورور کردن دیگه بسه! پاشو سوروس و بیا جلوی این آینه..
سوروس اسنیپ : باشه.
و بعد اسنیپ به جلوی آینه رفت و خود را در آینه دید اما نه تنها بلکه در کنار لی لی!
دامبلدور : چی می بینی سوروس؟ داری لی لی رو می بینی درسته؟
سوروس اسنیپ : بله قربان درسته دارم لی لی رو می بینم... که... که من رو در آغوش گرفته.
دامبلدور : سوروس... اوممم می دونم که تو عاشق لی لی بودی ولی باید این عشق رو در قلبت دفن کنی چون جیمز و لی لی با هم ازدواج کردن... و لی لی بارداره!
سوروس اسنیپ : آلبوس من نمی تونم این درد رو تحمل کنم... همین الان منو بکش، لطفاااا. من نمی خوام تا آخر عمر این درد رو در سینه ام تحمل کنم...
دامبلدور : من چنین کاری نمی کنم... تو باید زنده بمونی و زندگی کنی می دونی چرا؟
سوروس اسنیپ : چرا؟؟
دامبلدور : چون ... چون ممکنه لی لی بزودی بمیره!
سوروس اسنیپ : چی؟! چرا؟
دامبلدور : بله درست شنیدی لی لی بزودی یعنی روز تولد پسرش می میره .
سوروس اسنیپ (با چهره ای نگران): شما از کجا می دونید؟ راهی هست جلوی این اتفاق رو گرفت ؟
دامبلدور (با چهره ای متاسف): متاسفانه پیش بینی شده و هیچ راهی برای جلوگیری از پیش اومدن این اتفاق وجود نداره...
سوروس ناگهان شروع به گریه کرد و سریع اتاق را ترک کرد... ناگهان فکری به ذهنش رسید ولی فکر شومی بود... او تصمیم گرفت به مرگخواران بپیوندد و از لرد ولدمورت خواهش کند تا فقط جیمز و پسرش رو بکشه...
او روانه جاده شد... از ولدمورت درخواست کرد ولی لی لی باز هم مرد و این دفعه هم سوروس ضربه روحی بدتری دید.

---
سلام، به کارگاه خوش اومدی.
مشخصه که احساسات شخصیت هارو درک می‌کنه و می‌تونی ازشون استفاده کنی... اما اینو باید همیشه یادت باشه که هر شخصیت یه چارچوب رفتاری داره، دامبلدور هیچوقت از دیالوگی مثل "ورور کردن" استفاده نمی‌کنه. این دقت باعث میشه پستت، مخصوصاً زمانی که پست جدیه، در نظر خواننده منطقی‌تر و قابل ارتباط در بیاد.
به غیر از این، ایراد بزرگ دیگه‌ای توی نوشته‌ت نمی‌بینم اما بی‌شک جای خیلی بهتر شدن داره. بهت پیشنهاد می‌کنم پستایِ ایفای نقش رو بخونی تا بیشتر متوجه منظورم بشی.

برای گذر از این مرحله مانعی نمی‌بینم...

تایید شد.


ویرایش شده توسط تام جاگسن در تاریخ ۱۴۰۰/۱/۱۳ ۵:۵۸:۲۸

جانم فدای سالازار اسلیترین و نوادگانش!


پاسخ به: تصویر شماره ی ۱۲
پیام زده شده در: ۱۹:۲۶:۱۳ یکشنبه ۸ فروردین ۱۴۰۰

گریفیندور

الیور وود


مخفی کردن اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۳:۰۲:۳۲ یکشنبه ۸ فروردین ۱۴۰۰
آخرین ورود:
امروز ۱۲:۱۰:۲۴
از قصر هاگوارتز
گروه:
کاربران عضو
گریفیندور
ایفای نقش
پیام: 5
آفلاین
در غروب یک روز عادی،هری و رون در سالن های هاگوارتز تمرین ورد های جادوگری میکردند؛زیرا شایعه شده بود که قاتلی خطر ناک،از زندان ازکابان فرار کرده است و بیرون از هاگوارتز پر شده بود از دیوانه ساز هایی که به شدت عصبانی بودند.هری و رون با تمرین ورد ها می خواستند خود را برای مقابله و دفاع در برابر قاتلی که ممکن بود،سر و کله اش به هاگوارتز پیدا شود آماده کنند.هری مثل همیشه ورد ها را به خوبی اجرا میکرد اما رون طبق معمول کمی دست و پاچلفتی بود و ورد ها را اشتباه اجرا میکرد و باعث خرابکاری میشد.رون سعی کرد اول با ورد ساده تری شروع کند؛او ورد مربوط به بلند کردن اجسام را انتخاب کرد،و چوب دستی اش را به سمت گلدانی که کنار پنجره ای باز قرار داشت هدف گرفت.او نفس عمیقی کشید و شروع به گفتن ورد کرد؛اما دوباره دچار اشتباه شد و کلمات ورد را اشتباه گفت و باعث شد،که ورد مربوط به حرکت اجسام به ورد مربوط به ضربه زدن تغییر کند.او ورد اشتباه را گفت و به سمت گلدان نشانه گرفت که ناگهان در این حین دیوانه سازی هم، در حال گذشتن از کنار همان پنجره بود.ورد گلدان را شکست و تکه های گلدان به سمت دیوانه ساز پرتاب شد..... دیوانه ساز که عصبانی بود بیشتر عصبانی شد و به سمت هری و رون،از پنجره به داخل هاگوارتز آمد.هری و رون بلافاصله پا به فرار گذاشتند و دوان دوان به هر جا که بود،می رفتند تا بتوانند از دست دیوانه ساز خلاص شوند.رون در حال دویدن بود که ناگهان پایش به سنگی برخورد کرد و به زمین افتاد؛دیوانه ساز فورا رون را گرفت و به صورت او خیره شد تا شادی هایش را،از او بگیرد.هری برای نجات رون سنگی برداشت و به سمت دیوانه ساز پرتاب کرد.دیوانه ساز،رون را پرت کرد و به سمت هری شتافت.هری دوباره شروع به دویدن کرد و رون هم از روی زمین بلند شد و دنبال آنها،دوید.آنها در حال دویدن بودند که ناگهان به یک سالنی که دو راهی بود رسیدند.هری و دیوانه ساز به یکی از راه ها،و رون هم به راه دیگر رفت.رون خیلی ترسیده بود و نمی دانست چگونه باید هری را نجات دهد؛که ناگهان به فکر ماشین پرنده ی پدرش افتاد.او به سرعت به سمت خانه دوید و خیلی یواش بدون اینکه پدرش متوجه بشود سوار ماشین پرنده شد و به سمت هاگوارتز پرواز کرد.رون هری را که در گل خانه ی هاگوارتز،عقب عقب راه می رفت و راه فرار نداشت دید؛او که دیگر چاره ای جز شکستن پنجره های گل خانه نداشت،سرعتش را زیاد کرد و چشمانش را بست.بوووووم؛ شیشه ی گل خانه شکست و رون با ماشین پرنده به داخل گل خانه فرود آمد،و هری به سرعت سوار ماشین شد و آنها سرعت ماشین را بیشتر کردند،و بر فراز آسمان ها پرواز کردند.آنها خوشحال بودند و فکر می کردند که از دست دیوانه ساز خلاص شدند،اما دیوانه ساز هنوز به دنبالشان بود و دست از سرشان برنمیداشت.دیگر شب شده بود و یکی از قوانین هاگوارتز این بود،که به محض شب شدن هیچکس نباید در محدوده ها و اطراف هاگوارتز پرسه بزند؛اما هری و رون که نمی دانستند چرا این قانون وضع شده،بی خیال همچنان با ماشین پرنده برای رهایی از دیوانه ساز پرواز میکردند که ناگهان موجوداتی که نصف آدم بودند و هم نصف خفاش و دندان های تیز و چشمان ترسناک داشتند،در آسمان ها پرواز می کردند و تعداد آنها کم کم بیشتر می شد....رون که دیگر عقلش به جایی نمی رسید،با چشمانی نگران و صورتی رنگ پریده به هری نگاه کرد و گفت:بدبخت شدیم حالا چه کار کنیم؟هری دیگر عصبانی شده بود و سعی می کرد هر جور شده تمرکز کند و فکری بیندیشد؛که یکدفعه فکری به ذهنش رسید،و نقشه اش را برای رون بازگو کرد.هری تیکه ی گوشتی را که در ماشین رون بود برداشت و با دقت بالایی به سمت دیوانه ساز هدف گرفت و پرتاب کرد.تکه ی گوشت درست به هدف خورد و روی دیوانه ساز قرار گرفت،سپس هری رو به خفاشان شبیه انسان کرد و گفت:آهای موجودات بد و زشت بیاید اینجا!هری توجهشان را جلب کرد و آنها با خشمگینی به سمت ماشین پرنده پرواز کردند.هری به رون گفت:وقتی گفتم "حالا" راه ماشین را کج کن و به سمت چپ ببر.خفاشان نزدیک و نزدیک تر شدند؛و هری گفت: حالاااا، رون به سرعت مسیر را کج کرد و ناگهان خفاشان چشمشان به گوشتی که روی دیوانه ساز قرار داشت افتاد و آنها که حسابی گرسنه بودند،به دنبال دیوانه ساز اوج گرفتند و دیوانه ساز هم با دیدن این اتفاق دست از سر هری و رون برداشت و فرار کرد.و بالاخره هری و رون توانستند نفس راحتی بکشند؛آنها یکدیگر را بغل کردند و می دانستند که با این خرابکاری ها تنبیه سختی در انتظارشان است و فعلا نباید به هاگوارتز بروند.آنها شبی پر ماجرا را پشت سر گذاشته بودند و اکنون با خستگی بسیار زیاد به سمت خانه رون پرواز کردند تا آنجا حسابی استراحت کنند و نیرو و انرژی بگیرند، زیرا معلوم نیست که فردا چه اتفاقاتی در انتظارشان خواهد بود......

----
سلام. به جادوگران خوش اومدی.

داستانت قشنگ بود. پرداختنت به اتفاقات رو دوست داشتم و این واضحه که با مسائل پایه‌ایِ نوشتن آشنایی داری.
ای کاش به فاصله بین خطوطت بیشتر دقت می‌کردی تا پستت انقدر برای خوندن سخت نباشه. توی جادوگران برای جلوگیری از این اتفاق، معمولاً قبل از دیالوگ یه اینتر و بعد از اون دوتا اینتر می‌زنیم و جایی هم که موضوع توصیف عوض میشه، اینتر استفاده میشه؛ با خوندن پست‌های بیشتر بهتر منظورم رو متوجه می‌شی. در کل، برای این مرحله راضی کننده بود.


تایید شد.


ویرایش شده توسط تام جاگسن در تاریخ ۱۴۰۰/۱/۹ ۰:۲۵:۰۲


پاسخ به: کارگاه داستان نویسی
پیام زده شده در: ۲۳:۴۸:۳۸ چهارشنبه ۴ فروردین ۱۴۰۰

maahaan


مخفی کردن اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۲۳:۱۷:۳۰ چهارشنبه ۴ فروردین ۱۴۰۰
آخرین ورود:
۱۴:۰۸:۵۱ شنبه ۷ فروردین ۱۴۰۰
گروه:
کاربران عضو
پیام: 1
آفلاین
عکس شماره ی 13

سرش رو به پایین است و مشغول شخم زدن نقشه است به دنبال سر نخی برای پیدا کردن ران که از اول شب داخل تختش نیامده است عجیب است ولی هرچه میگردد اسمش را روی نقشه پیدا نمیکند در حال راه رفتن درون راهرو ها است که ناگهان با مغز میخورد به اقای فیلچ و دو نفرشان بر روی زمین می افتند خانوم نوریس فیس بلندی میکند و از انجا دور میشود
اقای فیلچ از روی زمین بلند میشود و لباسش را تکانی میدهد و میگوید :(پسره ی ......... این وقت شب بیرون تخت چیکار میکنی )
هری من من کنان میگوید ببخ ببخشیید دنبال دوستم بودم
(به من ربطی نداره همین الان میریم دفتر مدیر)
همون لحظه پرفسور اسنیپ از یکی از راهرو ها به سمت انها می اید و با همان لحن همیشگی میگوید:ممنون اقای فیلچ بالاخره مچشو گرفتم از اینجا بع بعدش با من میدونم چیکارش کنم
هردو از انجا دور میشوند در راه به لو میگوید پسره ی کله شق بیست امتیاز از گروهت کم میکنم برو دیگه نبینمت
در حالی که هری به رخت خواب برمیگردد و هنوز نگران ران است او را در تخت خواب میبیند که داره خر و پف میکنه بلندش میکنه میگه تو کی اومدی تا الان کجا بودی داشتم از نگرانی میمردم با صدایی خواب الود میگه ببخشید امشب برون روی پیدا کردم تا الان تو دستشویی بودم بزار بگیرم بخوابم یه دقه
هری با نگاهی پوکر فیس به رخت خوابش میرود و تظاهر میکند که اتفاقی نیفتاده


سلام. به سایت جادوگران خوش اومدی.

متوجه سعی‌ت برای خوب نوشتن هستم، ولی نداشتن علائم نگارشی مثل نقطه، ویرگول و علامت تعجب خوندن پستت رو سخت کرده. انتظار خلاقیت بیشتری در نوشتن رو هم ازت دارم. چون لازم نیست خودت رو مجبور کنی شبیه کتاب بنویسی.
"بزار" هم غلطه. "بذار" از گذاشتن میاد و درست هست.
منتظرم با یه داستان خوب دیگه برگردی.


تایید نشد.


ویرایش شده توسط گابریل دلاکور در تاریخ ۱۴۰۰/۱/۶ ۱۹:۲۱:۱۸


پاسخ به: کارگاه داستان نویسی
پیام زده شده در: ۹:۱۳:۳۰ دوشنبه ۲۵ اسفند ۱۳۹۹

ریونکلاو

مری دورکینز


مخفی کردن اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۷:۰۰:۵۷ یکشنبه ۲۴ اسفند ۱۳۹۹
آخرین ورود:
۱۷:۰۵:۴۷ جمعه ۲۹ اسفند ۱۳۹۹
گروه:
کاربران عضو
ریونکلاو
ایفای نقش
پیام: 3
آفلاین
تصویر شماره 3
کتاب های گرد و خاک گرفته را بیرون کشید . کتاب های با ارزشی بودند . به عنوان یکی از کتاب ها نگاه کرد : « معجون های پیچیده »
به نظر کتاب خوبی می آمد. پروفسور اسنیپ کتاب های دیگر را هم نگاه کرد و هر کدام را که لازم داشت، برداشت. پارچه ای سفید توجه اش را جلب کرد. آن را برداشت و به وسیله زیر آن نگاهی انداخت. به آینه‌ی قدیمی نگاهی کرد اما چیزی که میدید را باور نمی‌کرد.
به آن موهای سرخ و چشمان سبز دوست داشتنی ، خیره شد ......
دختری زیبا و مهربان را در کنار خود میدید که او را در آغوش گرفته.
صدای زیبایش در گوشش پیچید : « سوروس ...»
به طور غیر قابل پیشبینی، اشک هایش جاری شد.
دیگر از آن چهره ی دائما عبوس و بی روح ، اثری نبود .
چقدر دلش برای لی لی تنگ شده بود.......
حاضر بود تمام زندگی اش را بدهد، اما تصویر این آینه واقعی باشد.
~•~•~•~•~•~•~•~•~•~•~•~~•~•~•~•~•~•~•~•~•~•~•~
هری که از گشت زدن های شبانه خسته شده بود، به آرامی به طرف خوابگاه به راه افتاد اما با دیدن پروفسور اسنیپ، اخم کرد و منصرف شد . به آرامی پشت انبوهی از کتاب ها پنهان شد و به رو به رویش چشم دوخت . با دیدن تصویری که در آینه ی روبه روی اسنیپ بود، خشکش زد : دختری زیبا با موهای سرخ که چشمان هری را داشت . آن دختر مادرش بود که دستان اسنیپ را گرفته بود ...
از تعجب تکانی خورد و صدای آرامی ایجاد شد......
~•~•~•~•~•~•~•~•~•~•~•~~•~•~•~•~•~•~•~•~•~•~•~~

سوروس در حال و هوای گذشته بود که ناگهان از پشت سرش صدای خشی خشی شنیده شد ......
سریع روی برگرداند و چوبدستی اش را به طرف فضای خالی گرفت.
کمی جلو رفت و بعد با خواندن وردی شنل نامرئی را از روی فردی کنار زد .
به پسر عینکی با موهای مشکی خیره شد و بعد نگاهش به چشمان او افتاد .... همان چشمان سبزی که در آینه دیده بود و حسرت آنها را داشت . البته شکل و شمایل و اخلاق پسرک ، او را یاد جیمز می انداخت. برایش سخت بود که چشم های لی لی را در صورتی شبیه جیمز ببیند. ترکیبی از عشق و نفرت .
پروفسور ، به خود آمد و با صدای سرد و نفرت آمیزی گفت :« پاتر ! اینجا چه کار می‌کنی ؟ »
- اممممم.... پروفسور..... من دنبال یک کتاب بودم ...
+ این موقع شب؟ زود برگرد به خوابگاهت . بیست امتیاز هم از گریفیندور کسر میشه. اون شنل هم ازت گرفته میشه . فکر نکن که میتونی مثل پدرت به این قانون شکنی ها ادامه بدی پاتر !
- اما.....
+ ساکت شو. زود برو به خوابگاهت تا تنبیهات بیشتری در نظر نگرفتم ...
هری با خشم حرف اسنیپ را قطع کرد و گفت : اون آینه چرا این عکس رو نشان میده ؟! مادر من اونجا چی کار میکنه؟!
اسنیپ خشکش زد و گفت : الان وقتش نیست که این چیز ها رو بدونی .
بعد چوبدستی خودش را به طرف هری گرفت و زمزمه کرد : آبلیویت
و با سرعت از آنجا دور شد و شنل خفاش مانندش تکان خورد ....

سلام.
پست قشنگی بود و از لحاظ جمله نویسی و رعایت قواعد بدون نقص بود، اما یه اشکال کوچیک داشتی و اون هم این که بهتر هم می‌شد که از خلاقیت خودت بیشتر استفاده کنی چون واقعا نیازی نیست که سعی کنی شبیه کتاب بنویسی.
اما اشکالت جزئی‌تر از این بود که نگم...


تایید شد!

مرحله‌ی بعد: گروهبندی!


ویرایش شده توسط گابریل دلاکور در تاریخ ۱۳۹۹/۱۲/۲۵ ۱۹:۰۶:۳۱
ویرایش شده توسط گابریل دلاکور در تاریخ ۱۳۹۹/۱۲/۲۵ ۱۹:۰۷:۰۶


پاسخ به: کارگاه داستان نویسی
پیام زده شده در: ۲۰:۲۲:۵۴ پنجشنبه ۲۱ اسفند ۱۳۹۹

اسلیترین

دراکو مالفوی


مخفی کردن اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۹:۱۸:۵۹ چهارشنبه ۲۰ اسفند ۱۳۹۹
آخرین ورود:
۲۲:۳۵:۱۱ چهارشنبه ۲۵ فروردین ۱۴۰۰
گروه:
ایفای نقش
اسلیترین
کاربران عضو
پیام: 5
آفلاین
تصویر شماره ی 13:
از صبح باز هم کله شقی هری به سراغش آمده بود، از اول روز تصمیم گرفته بود یک انتقام حسابی از آقای فیلچ و گربه ی چندش آورش خانم نوریس بگیرد تا کمی دلش خنک شود، تمام مسیر را با کمک نقشه ی غارتگر طی کرده بود تا بتواند راهی را برود که هر کسی نمیدانست، اما هری خوب میدانست که فیلچ حواس جمع تر از این حرف هاست و برایش کاری ندارد تا بفهمد کسی جایی دارد کاری میکند، حالا خانم نوریس و فلیچ فانوس به دست آمده بودند تا ببینند چه خبر شده و این هری بود که با نقشه ی غارتگر در دستانش پشت یکی از دیوار ها قایم شده بود و منتظر بود زمان مناسب برسد تا بازی خود را شروع کند، کمی مضطرب بود چون همراهان همیشگی اش کنارش نبودند،بودن آنها همیشه برایش قوت قلب بود. حالا که با آن همه دردسر خود را به اینجا رسانده بود باید کار را تمام میکرد تا انتقام اذیت و آزار های فیلچ و خانم نوریس را از آنها بگیرد.
از عصر تلاش کرده بود تا معجونی را که طرز ساختش را با هزار خواهش و تمنا از هرمیون گرفته بود به خورد خانم نوریس بدهدو بالاخره موفق شده بود وقتی فیلچ به اتاق آمبریج رفته بود و نوریس در سالن میچرخید هر طور شده معجون را به او بخوراند. هری در فکر فرو رفته بود که با زمزمه ی فیلچ به خودش آمد:
《خانم نوریس از سر شب یه چیزیش شده، همش میخوابه،این رفتارای عجیب چیه؟! چه خبر شده؟!》
هری سر و صدایی به راه انداخت تا توجه فیلچ جلب شود،فیلچ داشت به سمت صدا میرفت که هری از پشت سر با انگشت به کف سر او زد و دوباره به زیر شنل نامرئی اش رفت و تا فیلچ برگردد به سمت در دیگری رفت، فیلچ غرق غر زدن بود که هری چوب دستی اش را به سمت فانوس او گرفت و 《وینگاردیوم له ویوسا》هری بهت زده به پشت سرش نگاه کرد این صدای رون بود که با ورد مورد علاقه اش هری را همراهی کرده بود،
فانوس از دست فیلچ ول شد و شناور در هوا بود فیلچ ناسزاگویان به دنبال فانوس می رفت که حالا کنترلش دست رون بود، خانم نوریس را زمین گذاشت و به دنبال فانوس دور خودش همانطور میچرخید و میچرخید که نوریس تازه از خواب پریده جستی زدو پشتش را گاز گرفت ،فیلچ دیگر به مرز جنون رسیده بود.هری به رون خیره شده بود که با پیژامه ی گل گلی مامان دوز با چهره ای در هم و دلخور روی حرکت چوب دستی و فانوس تمرکز کرده بودو تلاش میکرد هری را نادیده بگیرد، هری با بهت وکنجکاوی گفت:
تو چطوری اومدی اینجا؟!


تایید شد.

مرحله بعد: گروهبندی


ویرایش شده توسط تام جاگسن در تاریخ ۱۳۹۹/۱۲/۲۱ ۲۰:۵۷:۵۰
ویرایش شده توسط تام جاگسن در تاریخ ۱۳۹۹/۱۲/۲۱ ۲۰:۵۷:۵۱


پاسخ به: کارگاه داستان نویسی
پیام زده شده در: ۱۸:۴۱:۰۵ پنجشنبه ۲۱ اسفند ۱۳۹۹

هافلپاف

بیلیوس ویزلی


مخفی کردن اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۸:۲۶:۴۶ پنجشنبه ۲۱ اسفند ۱۳۹۹
آخرین ورود:
۳:۳۳:۵۱ شنبه ۷ فروردین ۱۴۰۰
گروه:
کاربران عضو
هافلپاف
ایفای نقش
پیام: 4
آفلاین

همونطور که شنلش رو از روی شونه‌ش کنار میزد و با عجله از جلوی در اتاق انباری رد میشد، ناگهان با یادآوری دو کتابی که باید از انباری بیرون میاورد متوقف شد. در رو باز کرد و به داخل اتاقِ خاک گرفته وارد شد. تارعنکبوت ها روی گوشه های سقف جا خوش کرده بودند و گردوغبار همه‌ی سطوح اتاق رو پوشونده بود.

سمت قفسه ها رفت و زیرلب درمورد کثیف بودن اتاق و اینکه چرا زودتر به فکر انباری نیفتاده بود غرغر کرد اما صداش با دیدن جسمِ قاب‌فلزی‌ بزرگی در گوشه اتاق متوقف شد.

آروم سمتش رفت، انگار هرلحظه ممکن بود موجودی از پشتِ پارچه‌‌ای که اون جسم رو پوشونده بود بهش حمله کنه. پارچه رو آروم کنار زد و با دیدن تصویر خودش توی آینه قاب فلزی آهی کشید. پلکی زد و حالا لیلی رو میدید،که سر روی شونه‌ی او گذاشته و لبخند میزنه. کتاب‌ها و کثیف بودن انباری همه و همه از یادش رفت،انگار تنها چیزی که توی اتاق وجود داشت همین آینه بود که میتونست لیلی رو بهش برگردونه.

لبخندی زد و مردِ توی آینه هم خندید، اما وقتی سرش رو برگردوند به جز کپه کتاب های قدیمی با جلد های پوسیده هیچی ندید. پارچه رو دوباره روی‌ آینه کشید و کتاب‌ها‌ رو بیرون برد. در رو پشت سرش بست، و لیلی و آینه و تارعنکبوت ها رو هم توی اتاق جا گذاشت.


داستان قشنگی بود، مشخصه با پایه‌های نوشتن آشنایی داری. مشکلی برای گذشتنت از این مرحله نمی‌بینم؛ پس...
تایید شد.

مرحله بعد: گروهبندی


ویرایش شده توسط تام جاگسن در تاریخ ۱۳۹۹/۱۲/۲۱ ۱۸:۴۵:۱۲


پاسخ به: کارگاه داستان نویسی
پیام زده شده در: ۱۸:۵۸:۲۶ سه شنبه ۱۲ اسفند ۱۳۹۹

20131997


مخفی کردن اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۸:۰۶:۴۰ سه شنبه ۵ اسفند ۱۳۹۹
آخرین ورود:
۲۱:۳۱:۴۷ چهارشنبه ۱۳ اسفند ۱۳۹۹
گروه:
کاربران عضو
پیام: 1
آفلاین
تصوير شماره 6
با گريه توي راهرو ميدوييد و به كسايي كه با انگشت نشونش ميدادن توجه اي نميكرد...بالاخره به جايي كه ميخواست رسيد..در دستشويي دختران باز كرد و سريع خودشو توي يكي از دستشويي ها پرت كرد..از نوع زندگي كردنش حالش بهم ميخورد..
_دل توهم شكسته؟
با بهت به روحي كه روبهروش روي دستشويي نشسته بود نگاه كرد....
_هعي.....ميدوني زندگي اونقدرام كه فكر ميكني بد نيست فقط...
+صبر كن...تو از كجا.....
_من از كجا ميدونم؟خب قيافت شبيه كسايي كه از زندگيشون بدشون مياد....حالا....اسمت چيه؟
+مالفوي......دراكو مالفوي
_اها...منم ميرتلم...گوش كن دراكو من نميدونم چرا ناراحتي...ولي يه نصيحت ميتونم بهت بكنم....به نداي قلبت گوش بده
با اين حرف ميرتل دراكو تو فكر فرو رفت..
+مرسي ميرتل....نصيحتت يادم ميمونه...
_خواهش ميكنم....بازم بهم سر بزن...عين هري زير قولت نزن....
+باشه حتما



سلام.
از لحاظ صحیح بودن جملات و توجه به نداشتن غلط‌های املایی، درست پیش رفتی. اما بهت پیشنهاد می‌کنم خلاقیت بیشتری به خرج بدی و از هر سوژه‌ای راحت نگذری. از نقطه/سه نقطه هم زیاد توی پستت استفاده کردی در حالی‌که خیلی جاها اصلا نیازی بهش نبود و باید از علائم نگارشی دیگه‌ای استفاده می‌‌کردی.
منتظرم با یه پستِ خوب دیگه‌ برگردی.

تایید نشد.


ویرایش شده توسط گابریل دلاکور در تاریخ ۱۳۹۹/۱۲/۱۲ ۲۱:۴۶:۰۸
ویرایش شده توسط گابریل دلاکور در تاریخ ۱۳۹۹/۱۲/۱۲ ۲۱:۴۷:۰۵


پاسخ به: کارگاه داستان نویسی
پیام زده شده در: ۲۱:۱۷:۲۲ شنبه ۹ اسفند ۱۳۹۹

سایه۴۰۳۶۸


مخفی کردن اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۶:۱۲:۲۴ شنبه ۹ اسفند ۱۳۹۹
آخرین ورود:
۱۳:۳۸:۴۳ دوشنبه ۱۱ اسفند ۱۳۹۹
از ناکجاآباد
گروه:
کاربران عضو
پیام: 1
آفلاین
تصویر شماره۵


همانطور که چرخ دستی که وسایلش را روی آن گذاشته بود را هل میداد زیر لبی گفت:
خب،خب،خب مستر بلکی دیگه وقتشه که بزرگ شی،مدرسه رفتن کار جالبی نیست اما این یکی قطعا میتونه استثنا باشه،یوهووووو جادوگرا آماده باشین که بزرگترین زلزله تاریخ هاگوارتز داره میاااااااد»
همزمان با گفتن جمله آخرش به طرف سومین دیوار بین سکوی نه و ده دوید.سکوی نه سه چهارم،دیواری که قطار جادویی را از چشم مردم عادی پنهان میکرد.فرصت نکرد بیشتر از این فکر کند هر لحظه امکان برخورد با دیوار وجود داشت چشم هایش را بست،اما پس چند لحظه بجای اینکه ضربه مغزی شود قطار سرخ رنگ را پیش رویش دید.همان قطاری که سال ها وظیفه حمل و نقل جادو آموزان جوان را بر عهده داشت.نگاهی به ساعتش انداخت
1۰:۵۷
«یا مریم مقدسسسسس»
با عجله به سمت قطار دوید،تنها سه دقیقه وقت داشت تقریبا به نزدیک قطار رسیده بود که ناگهان آنها را دید...انتظار داشت مثل همیشه مسافران عبوس را با لباس رسمی و شیک را ببیند که از تاخیر قطار شکایت میکردند و به زمین زمان فحش میدادند.اما نه اینطور نبود بلکه والدین نگرانی را میدید که در آخرین لحظات نکاتی را به فرندانشان گوشزد میکردند و یا آنها را در آغوش گرفته و برایشان آرزوی موفقیت میکردند.
ناگهان احساس کرد دستی گلویش را میفشارد اما نه او نباید تسلیم احساساتش میشد،نمیخواست خودش را ببازد پلک هایش را روی هم فشار داد و دستش را چنان محکم مشت کرد که کاملا توانست فرو رفتن ناخن هایش در گوشت دستش را احساس کند شعله های خشم در وجودش زبانه کشید و نفرت،نفرت از تمام افرادی که زندگیش را سیاه کرده بودند...نه نمیخواست بشکند مهم نبود که پدر و مادرش مرده بودند،مهم نبود که هیچ خویشاوندی نداشت و اهمیتی نداشت که تاکنون طعم محبت را نچشیده بود مگر او همانی نبود که به بزرگترین فراز و نشیب های زندگی پوزخند میزد؟؟؟چطور اینقدر راحت احساساتی شده بود؟
صدای سوت قطار باعث شد به خودش بیاید و چمدان و سبد گربه اش را از روی چرخ دستی بردارد.درست در همان لحظه قطار به حرکت در آمد و او هم به سمت اولین کوپه خالی رفت و وسایلش را در آن گذاشت
****************************
با احساس برخورد چیزی با صورتش از خواب پرید
«ااااه ولم کن لئو»
- فک کنم بهتر باشه بیدار شی بچه چون داریم میرسیم به هاگوارتز
با صدای شخصی که این را گفته بود از خواب پرید
«گفتین هاگوارتز؟؟»
-اره پاشو لباساتو بپوش تقریبا رسیدیم،اوه راستی من کوروس ویزلی ام ارشد گریفیندور چمدونتو نمیخاد بیاری جنهای خونگی برات میارنش.
سپس بدون اینکه به او اجزه حرف زدن بدهد از کوپه خارج شد.
پس از چند لحظه بلند شد و ردای مشکی رنگش را روی لباس فرمش پوشید و بچه گربه مشکی رنگش را از سبد بیرون آورد.از یک پیچ که گذشتند توانست آن را ببیند قلعه ای بزرگ و باستانی که اباهتش را به رخ ببینندگان میکشید.همان قلعه ای که بزرگترین جادوگران تاریخ را در دل خود پرورانده بود دژی شکست ناپذیر در مقابل تمام عوامل طبیعی و غیر طبیعی
هاگوارتز...قلب سحر و جادوی بریتانیا
محو تماشای قلعه شده بود که قطار ایستاد و اوهم به سختی چشم از مدرسه ی جدیدش برداشت و از قطار خارج شد
_سال اولی ها از این طرف
مرد غول پیکری را دید که صورتش تقریبا بین ریش و مو های انبوهش پنهان شده بود و هیکلش تقریبا چهار برابر یک انسان بالغ بود.به سختی جلوی خودش را گرفته بود که از مرد نپرسد که دقیقا چه موجودی است.ناگهان نگاهش به موجوداتی افتاد که باعث شد مرد غول پیکر را بلکل فراموش کند، اسب های استخوانی با بال هایی چرمی و چشم های تماما سفید بیروح که تعدادی کالسکه را میکشیدند دیدن این صحنه باعث شد آب دهانش را به سختی قورت دهد.با وجود اینکه در این دوهفته ای که به دنیای جادویی وارد شده بود چیز های عجیب زیادی دیده بود این یکی از همشان ترسناک تر بود.
نمیدانست چه مدت به آن اسبها خیره شده اما با احساس خرد شدن استخوان شانه اش متوجه دست بزرگی شد که روی شانه اش قرار گرفته بود صدای نسبتا خشنی زیر گوشش گفت:
-بهتره زود بیای پسر و الا از قایقا جا میمونی،واقعا برات متاسفم اگه میتونی تسترال هارو ببینی
«چی ها؟؟
-تسترال ها فعلا در موردشون ندونی بهتره. شرط میبندم خیلی ترسیدی
«نه کاملا،فقط یه مقدار شوکه شدم
دیگر تقریبا به دریاچه رسیده بودند
مرد غول پیکر او را بلند کرد و در یکی از قایق ها گذاشت
***************************
در سرسرای ورودی بودند و پروفسوری کهسال بالایی ها او را تاکس یا همچین چیزی میخواندند سال اولی ها را در یک صف پشت سر هم مرتب کرد
بعد از پله ها بالا رفت و درست چند پله پایین تر از در
سرسرای بزرگ ایستاد و با صدای بلندی که همه بتوانند بشنوند گفت:
کلاس اولی ها خوش اومدین به هاگوارتز من پروفسور تانکس هستم و اینجا هستم تا... پیوز خواهش میکنم بیخیال شو،داشتم میگفتم اینجا هستم تا بهتون بگم که چه چیزی پشت این در ها در انتظارتونه..باید بدونین که ما در هاگوارتز چهار گروه داریم
گریفندور،ریونکلا،هافلپاف و اسلیترین که همه شما بر اساس یه سری ملاک های خاص در یکی از این گروه ها دسته بندی میشین و در تمام مدتی که در هاگوارتز هستید گروهتون مثل خانوادتونه و هر قانون شکنی باعث کسر امتیاز از گروهتون میشه و برعکس و همچنین شما موظفین به قوانین گروهتون عمل کنید‌. الان بر میگردم.
و بعد به سرسرای بزرگ وارد شد
ناگهان صدای بلندی از پشت سرش به گوش رسید
-ساکت شو گندزاده کثیف
-به چه جرعتی بهش تو هین میکنی پاتر
-اووو ببین کی اینجاست ویزلی خائن به خون
«ببخشید!!
-تو ساکت شو و تو بحث های خانوادگی ما دخالت نکن احتمالا توام یه گندازاده مثل اونی
«مشنگ زاده باشم یا نباشم به حال تو چه فرقی میکنه،لازم به زکر هست که خائن به خون به افراد خود برتر بینی مثل شما میگن آقای پاتر یا هرچی که اسمت هست
بدبخت اونی که تو رگای تو جریان داره بهش میگن لجن نه خون اعتماد به سقف تو رو موش فاضلابی داشت الان سیمرغ بود.
-نمیدونستم یه گندزاده انقد میتونه براتون بامزه باشه پروفسور تانکس
پشت سرش را نگاه کرد،ساحره جوان دست هایش را به کمرش زده و با نوک پایش روی زمین ضرب گرفته بود و حالت چهره اش بین لبخند و اخم در نوسان بود
-آقای پاتر مایلم شما و آقای..
اشاره ای به او کرد تا اسمش را بگوید
«بلک هستم قربان
قشم های پروفسور چند لحظه گرد شدند و لی سریع خودش را جمع و جور کرد
ادامه داد:
-..و آقای بلک رو بعد از مراسم در دفترم ببینم
همتون دنبال من بیاید وقت گروهبندیه
و خودش جلو تر از همه به سمت در سرسرا حرکت کرد
***
-قتی اسمتو-کریستوفر رو خوندم بیاد اینجا و کلاه گروه بندی رو روی سرتون بزارین تا گروهتون مشخص بشه

-استون،اریک
«چی»ناخوداگاه فریاد کشید و این باعث شد پسرک به سمت او برگردد. دو دشمن خونی چشم در چشم هم دوختند و با نگاهشان برای یکدیگر خط و نشان کشیدند
کلاه روی سر پسرک قرار گرفت
-گریفندور
پسر بدون هیچ حالت خاصی بطرف میز گریفندور رفت
-آلن،مارا
-اسلیترین
با دیدن اسم بعدی چشم های پروفسور تانکس گرد شدند بعد از حدود یک دقیقه در همان حالت ماندن سرانجام با صدایی اندکی متعجب و نگران اما بلند گفت:
-ساشا بلک
از صف بیرون آمد و به سمت کلاه گروه بندی رفت
«فک کنم باید برعکس میگفتین😁😁
روی صندلی نشست و کلاه کهنه روی سرش قرار گرفت
صدایی عمیق در ذهنش پیچید
-هوممم شخصیت پیچیده ای داری در عین داشتن خصلت های خوب ویژگی های بدی هم داری میتونم خشم و عطش انتقام رو در وجودت حس کنم
اما نه تو ذاتا مهربون ترین موجودی هستی که تا حالا دیدم این پوسته دروغینیه که در طی این سالها خودت دورش ساختی _خنده ای کرد_شجاعت،حماقت،غرور،شیطنت،کله شقی به همراه مقدار زیادی بیشعوری
میدونم کجا مناسبته
- گریفندورررررر


تایید شد!

مرحله بعد: گروهبندی


ویرایش شده توسط گابریل دلاکور در تاریخ ۱۳۹۹/۱۲/۱۰ ۱۴:۰۲:۳۱


داستان
پیام زده شده در: ۱۱:۳۹:۲۹ چهارشنبه ۶ اسفند ۱۳۹۹

Wolfi


مخفی کردن اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۲۰:۴۲:۰۵ یکشنبه ۳ اسفند ۱۳۹۹
آخرین ورود:
۱۱:۳۹:۲۸ چهارشنبه ۶ اسفند ۱۳۹۹
گروه:
کاربران عضو
پیام: 2
آفلاین
هری پاور چین پاورچین وارد اتاق اسنیپ شد میخواست ضد زوزه ببره یا به عبارتی بدزده !! کم کم شنل رو از روی خودش کنار کشید ناگهان صدا ی فریادی بلند شد و پروفسور اسنیپ با لباس خواب از آن سمت کلاس وارد شد و با صدای خیلی بلند فریاد زد : پاتر ! اینجا چی کار میکنی ؟ بیرون قلعه کم بود حالا باید کلاس های درس رو هم به گند بکشی آقای فیلچ ی هفتس داره از تو زمین کوییدیچ ماسه جمع میکنه !!
هری حسابی دستپاچه شده بود و میشد گفت اگه هری ی میلیمتر جلو تر میرفت با دماغ اسنیپ برخورد میکرد !!
برای همین عقب رفت ناگهان پاش به شنل گیر کرد و پرتاب شد روی صندلی !
پروفسور اسنیپ با همان لحن ادامه داد : پاتر !! درست مثل پدرتی !! ی کله پوک دردسر ساز !! شک ندارم اگه الان در کلاس رو باز کنم آقای ویزلی و خانم گرنجر به داخل کلاس پرتاب میشن ! اسنیپ به سمت در کلاس رفت و در رو باز کرد ولی خبری از هیچکدامشون نبود !! هری زد زیر خنده و اسنیپ هم دسته ی صندلی رو گرفت و چشم تو چشم هری شد !

سلام. به کارگاه داستان نویسی خوش اومدی.
چیزی که بیشتر از همه توی داستانت جلب توجه می‌کنه عجله‌ست... این عجله باعث شده از خیلی صحنه‌ها بپری و خواننده نتونه درست با نوشته‌ت ارتباط برقرار کنه. صرف نظر از این هم، با علائم نگارشی بیشتر دوست باش. از ویرگول، نقطه و سایرین توی جاهایی که نیازن استفاده کن تا لحنِ مورد نظرت رو به خواننده نشون بدی.

به نکاتی که گفتم توجه کن و داستان‌های تایید شده رو یه نگاهی بنداز و بعد، دوباره پیشمون برگرد.
تایید نشد.


ویرایش شده توسط تام جاگسن در تاریخ ۱۳۹۹/۱۲/۶ ۱۳:۲۰:۳۲







شما می ‌توانید مطالب را بخوانید
شما نمی توانید عنوان جدید باز کنید
شما نمی توانید به عنوان‌ها پاسخ دهید
شما نمی توانید پیام‌های خودتان را ویرایش کنید
شما نمی توانید پیام‌های خودتان را حذف کنید
شما نمی توانید نظر سنجی اضافه کنید
شما نمی توانید در نظر سنجی ها شرکت کنید
شما نمی توانید فایل‌ها را به پیام خود پیوست کنید
شما نمی توانید پیام بدون نیاز به تایید بزنید
شما نمی توانید از نوع تاپیک استفاده کنید.
شما نمی توانید از HTML در نوشته های خود استفاده کنید
شما نمی توانید امضای خود را فعال/غیر فعال کنید
شما نمی توانید صفحه pdf بسازید.
شما نمی توانید پرینت بگیرید.

[جستجوی پیشرفته]


هرگونه نسخه برداری از محتوای این سایت تنها با ذکر نام «جادوگران» مجاز است. ۱۳۹۹-۱۳۸۲
جادوگران اولین وبسایت فارسی زبان هواداران داستان های شگفت انگیز هری پاتر است. به عنوان نخستین خاستگاه ایرانی ایفای نقش مبتنی بر نمایشنامه نویسی با محوریت یک اثر داستانی در فضای مجازی، پرورش و به ارمغان آوردن آمیزه ای از هنر و ادبیات برجسته ترین دستاورد ما می باشد.