هری پاتر نخستین مرجع فارسی زبان داستان های شگفت انگیز هری پاتر

هری پاتر نسخه موبایل


در حال دیدن این عنوان:   1 کاربر مهمان





پاسخ به: پارک جادوگران
پیام زده شده در: دیروز ۵:۵۹:۰۷

هافلپاف، مرگخواران

سدریک دیگوری


مخفی کردن اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱:۳۳ دوشنبه ۲۸ خرداد ۱۳۹۷
آخرین ورود:
امروز ۹:۵۵:۲۶
از خواب بیدارم نکن!
گروه:
کاربران عضو
هافلپاف
ایفای نقش
مرگخوار
ناظر انجمن
پیام: 399
آفلاین
از آنجایی که خطر نوک زدن خروس وجود داشت و تک‌تک مرگخواران نیز به این امر واقف بودند و هیچ کس جلو نمی‌رفت، بلاتریکس که صبرش به سر آمده بود، دستش را دراز کرد و یقه‌ی اولین نفری که به دستش رسید را گرفت.

ولی درواقع مرگخوار چندان به درد بخوری را گیر نینداخته بود...سدریک که از دستش آویزان مانده و تمام وزنش روی بلاتریکس افتاده بود، با چشمانی باز جهت حفظ ظاهر، همچنان خواب بود.

- بلند شو دیگه سدریک! نمی‌بینی ارباب دستور دادن بری اون خروسو بیاری پایین؟

و لگدی که به دنبال این حرف روانه‌ی پهلوی سدریک شد، او را بیدار و به سمت لرد سیاه و خروس پرت کرد.
سدریک گیج و منگ به چهره‌ی خشمگین لرد و قیافه پرافاده‌ی خروس خیره شد. و سرانجام پس از گذشت دقایقی طولانی، دریافت که چه باید بکند.
- بیا پایین.
- این چه طرز حرف زدنه؟
- باشه. لطفا بیا پایین.

خروس بی‌توجه به سدریک، سرش را برگرداند و بیشتر روی شانه‌ی لرد لم داد. سدریک که تقریبا پنج دقیقه‌ای میشد که بیدار بود و یک چشمش به نشانه‌ی اعتراض بسته شده و قصد باز شدن نداشت، جلو رفت و خروس را گرفت. و هنگامی که می‌خواست دستش را عقب بکشد، متوجه شد توانش را ندارد.
- خیلی سنگینه! جابه‌جا نمیشه. یه نفر باید بیاد کمک.


فقط ارباب!
هستم...ولی خستم!

تصویر کوچک شده



پاسخ به: پارک جادوگران
پیام زده شده در: ۰:۱۸:۵۴ جمعه ۱۳ فروردین ۱۴۰۰

اسلیترین، مرگخواران

لرد ولدمورت


مخفی کردن اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۴:۳۹ سه شنبه ۸ آبان ۱۳۸۶
آخرین ورود:
دیروز ۲۳:۵۶:۵۷
از ما گفتن...
گروه:
کاربران عضو
اسلیترین
ناظر انجمن
مرگخوار
ایفای نقش
پیام: 6340
آفلاین
در آن لحظه، مرگخواران از خروس و خروس مرگخواران اصلا خوششان نیامده بود.
ولی خروس با وجود بهره هوشی ضعیفی که داشت، متوجه موقعیت خاص خودش شده بود. برای همین نوک باز کرد و گفت:
-منو صبح زود بیدار کنین!

چشمان لرد سیاه از تعجب گرد شد.
-خروس ما... قادر به صحبت است؟ چه خروس خاصی!

ظاهرا با این ترفند، محبوبیت خروس پیش لرد سیاه، بیشتر هم شده بود. و این چیزی بود که خون اصیل بلاتریکس را به جوش می آورد.
-تو مگه خروس نیستی؟ خودت باید زود بیدار بشی. تنها مورد مصرفت همینه. برای چی بیدارت کنیم؟

-که قوقولی کنم و همه رو بیدار کنم دیگه. قوووووقوووووولی قووووو قوووووووو!

خروس با تمام توانش آوازی سر داد که بلاتریکس از جر و بحث منصرف شد.
-نوکشو بکنیم صداش قطع می شه؟

زمزمه کرده بود... ولی خروس شنید. بغض کرد و روی شانه لرد سیاه پرید.

لرد سیاه با عصبانیت رو به یارانش کرد.
-حیوان خانگی ما را رنجیده خاطر نکنید! نبینیم ناراحت شده و شکایت کند. یکی از روی شانه ما برش دارد. بسیار سنگین است. هم وزن ایواست!




پاسخ به: پارک جادوگران
پیام زده شده در: ۱۴:۵۲:۰۱ جمعه ۲۲ اسفند ۱۳۹۹

اسلیترین، مرگخواران

پلاکس بلک


مخفی کردن اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۴:۰۸ شنبه ۲۵ مرداد ۱۳۹۹
آخرین ورود:
امروز ۱:۳۴:۱۹
از ما هم شنیدن!
گروه:
کاربران عضو
اسلیترین
ایفای نقش
مرگخوار
پیام: 146
آفلاین
اخم سنگین لرد سیاه با دیدن خروس تبدیل به لبخند قشنگی شد.

_ خروس؟ خروس ما؟ ما خروس دوست داریم!

و با یک شیرجه استادانه پرشی کرد و خروس را در آغوش گرفت.
ایوای درون خروس که گل از گلش شکفته بود آوازی سر داد:
_ قوقولی قو قووووو! قو قو قو! قوقو قولی! قوووو قوووو!

لرد سیاه با شنیدن صدای نخراشیده خروس آن را به سمت مرگ‌خواران پرتاب کرد:
_ اه اه، گوش‌های ارزشمندمان اذیت شدند، این چه خروس بد صداییست.

ایوای دل‌شکسته و پرتاب شده از آنها فاصله گرفت، سرش را به دیوار تکیه داد و های های گریست.

پلاکس مثل همیشه از کناری دوید و درست پیش پای مرگخواران روی زمین نقش شد:
_ ارباب شما الان یدونه خروس دارید، یه ارباب و یه خروس، یعنی شما الان ارباب یه خروس هم هستید!

پلاکس همانطور که بلند میشد خشم درون چشمان لرد سیاه را نیز دید و با اضطراب ادامه داد:
_ خب... چیزه ارباب... شما الان اولین اربابی هستین که خروس دارین ارباب. نباید این اتفاق تکرار ناشدنی ثبت بشه؟

لرد سیاه چانه اش را خاراند و متفکرانه به مرگخواران و سپس پلاکس نگاه کرد:
_ الان نمیشه، خروس نازنین‌مان قهر کرده، بعدشم اگر خواستیم، با دوربین سالازار کبیر این اتفاق را ثبت میکنیم.

_ اما ارباب سالازار کبیر که دوربین نداشتن!

_ هیس! رو حرف ارباب حرف نباشه ملعون! خجالت بکش، شرم کن، حیا کن.

بلاتریکس یقه مرگخوار مذکور را ول کرد و کمی فاصله گرفت.
_ هی خروس، زود باش با ارباب آشتی کن تا چلو خروست نکردم!

لرد سیاه با سرعت به سمت خروس رفت و او را در دست گرفت:
_ با خروس عزیزمان درست صحبت کنید! خوبه ما هم خروس های شما را چلو خروس کنیم؟فکر‌ نمیکنید خروسمان ناراحت شود؟ نمیترسید بترسد؟

مرگ‌خواران آب دهانشان را به سختی قورت داده و به خروس و لبخند ژکوند روی نوکش خیره شدند... .



My beautiful lord

I am a Strange painter


پاسخ به: پارک جادوگران
پیام زده شده در: ۲۳:۴۲:۲۶ چهارشنبه ۲۰ اسفند ۱۳۹۹

گریفیندور، مرگخواران

الکساندرا ایوانوا


مخفی کردن اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۲۳:۳۸ پنجشنبه ۱۹ تیر ۱۳۹۹
آخرین ورود:
امروز ۹:۱۲:۵۰
از نقاشی مرلین دور شو!
گروه:
کاربران عضو
گریفیندور
ایفای نقش
مرگخوار
ناظر انجمن
پیام: 201
آفلاین
-موش ها بستنی دوست دارن. ما میدونیم. رو حرف ما هیچ کس نباید چیزی بگه. نباید اجازه بدیم ایوا همه ی بستنی ها رو بخوره و برای موشهای عزیزمون چیزی نمونه.

تام و گابریل که سخت در حال بحث راجع به میزان چرک بودنِ موشها و روش های نابود سازی شان از محیط زندگی بودند سکوت کرده، و همراه باقی مرگخواران به اربابشان خیره شدند.
-کسی به حرف ما گوش میکنه؟ مگه ما ارباب شما نیستیم؟! چرا دارید پنیر جلوی آن موش های بدبخت میگذارید؟! مگه موش پنیر میخوره؟ به موش های ما احترام بذارید.

لردسیاه، پشتش را به مرگخواران کرده، رو به پرده ی سیاه خانه ریدل ایستاده، و دستهایش را به کمرش زده بود و با یارانش... یا لااقل یاران خیالی‌اش سرِ موشها دعوا میکرد!
و مرگخواران در کمال حیرت گرفتند چه شده. و بلاتریکس بدون لحظه ای درنگ با ابرو به شوهرش اشاره کرد و رودولف، بی هیچ حرفی، اربابش را در حالی که در خواب گردی تلو تلو میخورد، و راجع به بستنی ها و موشها حرف میزد، به سوی تخت خوابش هدایت کرد.
جمع خادمان، برای چند لحظه در سکوت فرو رفت ولی خب از آنجایی بلاتریکس مرگخواری بود غیرتی و کمی زیاد حساس روی لرد سیاه، دوست نداشت بقیه در سکوت به او فکر کنند.
-زود باشید قبل از اینکه سرورم از خواب بیدار بشن، تصمیم بگیریم ببینیم ایوا چه حیوونی باشه.

ایوا که چهار زانو روی زمین نشسته بود و دسته ای مورچه که خرده نان هایی را کول میکردند زیر نظر داشت، همچین راضی هم به نظر نمیرسید.
-نهنگ چجوره مثلا؟
-من میگم ببر نگه داشتن تو خونه مخصوص آدمای با کلاسه... ببر چی؟ خوبه ها...
-ولی من بلد نیستم ببر بشم... عه...

کتی که ردای تازه ی مرگخواری اش خیلی به تنش نشسته بود ایده داد:
-قاقارو بشه؟ قاقارو خیلی نازنینه ها. اربابم دوسش دارن.

این ایده به هیچ تردیدی رد شد. هر کسی توانایی قاقارو شدن، آن گربه ی اشرافی را نداشت.
-گرگینه ی ماده بشو.
-بوزینه. صدا شون خیلی باحاله. عربده میزنن.
-مرغ.
-مرغ. فقط از اون مرغ های خارجی...
-مرغ غیر هورمونی.
-مرغ با کمالات!
-ایوا نظر خودت چیه؟
-راست میگه خودت چی میخوای بشی؟
-ایوا؟

دستگاه تبدیل شوندگی ایوا، دستگاهی که تا قبل از این پست اصلا از وجودش آگاهی نداشت، شروع به داغ شدن کرد. اطلاعاتی که مرگخواران به سرعت در آن وارد میکردند با هم ادغام شد و او...
-قو... قووووو... قوقولی قوقو؟!

همه دست از پیشنهاد دادن کشیدند و به ایوا- خروس خیره شدند.
-آممم... خب. خروس هم چیزه. خوب ها... آره.

و همان لحظه بود که لرد سیاه، که در پیژامه ی سیاه رنگش بسیار خوشتیپ به نظر می رسید پا به اتاق گذاشت.
-برامون عجیبه... نمیدونیم چرا داشتیم خواب عجیبی راجع به موش ها میدیدم. این خواب رو زخممون نمک پاشید و جای خالی نجینی عزیزمون رو بیشتر برامون آشکار کرد. ما به شما گفتیم برامون حیوون خونگی ای دست و پا کنید و شما...

لرد دست از صحبت برداشت و به خروسی که جلویش نشسته بود نگاه کرد.




پاسخ به: پارک جادوگران
پیام زده شده در: ۱۹:۲۵:۲۹ سه شنبه ۹ دی ۱۳۹۹

ریونکلاو، مرگخواران

آیلین پرینس


مخفی کردن اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۲۰:۳۲ پنجشنبه ۲۴ بهمن ۱۳۹۸
آخرین ورود:
۱۴:۱۱:۲۷ یکشنبه ۲۸ دی ۱۳۹۹
از بالای سر ارباب
گروه:
کاربران عضو
ریونکلاو
ایفای نقش
مرگخوار
پیام: 182
آفلاین
لرد نگاهی به ایوا انداخت. او دو پا داشت، پس موریانه نبود. ولی مو داشت! پس می توانست موش باشد!
-موش

گابریل با سرعتی بیشتر از سرعت نور واکنش نشان داد!

-موش ارباب؟ موش؟ ارباب موش خیلی میکروب داره! جرونا میگیریما ارباب!

این واکنش گابریل برای اعضای خانه ریدل بسیار عادی، و اعصاب خورد کن بود.

-یک موش از خود شخص ایوا که هر روز مقدار زیادی مبل و صندلی میخوره تمیز تره گابریل.

گابریل با این که با توضیح لرد قانع نشده بود کنار رفت. پس موش شدن ایوا باید تصویب میشد اما تام گفت:

-ارباب! گابریل راست میگه! موش علاوه بر جرونا، جاعون رو هم انتقال میده! و البته نمی دونم تسترالا موش می خورن ی نه!



ارباب... میشه کروشیو بزنم؟
چشاتونو رد کنید بیاد!


پاسخ به: پارک جادوگران
پیام زده شده در: ۰:۱۱:۱۰ سه شنبه ۹ دی ۱۳۹۹

هافلپاف، مرگخواران

رودولف لسترنج


مخفی کردن اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۲۰:۴۷ شنبه ۱۲ مهر ۱۳۹۳
آخرین ورود:
۲:۵۸:۵۵ پنجشنبه ۲۶ فروردین ۱۴۰۰
از مودم مرگ من در زندگیست... چون رهم زین زندگی پایندگیست!
گروه:
ناظر انجمن
ایفای نقش
هافلپاف
کاربران عضو
گردانندگان سایت
مرگخوار
پیام: 1253
آفلاین
خلاصه: لرد ولدمورت بعد از نجینی یک حیون خونگی دیگه میخواد، مرگخوارا هم بعد از چندین بار سعی و تلاش برای پیدا کردن حیوان باب طبع اربابشون، حالا تصمیم گرفتن الکساندرا ایوانوا رو به عنوان حیوون خونگی به لرد غالب کنن!

----------------


_خب دوستان...حالا که ایوا قبول کرده نقش حیوان خونگی رو بازی کنه، بیاین تصمیم بگیریم که چه حیوان خانگی ای مدنظرتونه؟
_تفاوتی داره؟
_معلومه که داره....ما پیش از این هم برای ارباب حیوون اوردیم...ارباب نپسندیدن...مارهای شیلا و اون سگه و اینا رو یادتونه دیگه!
_درست میگی...ولی در کنار این باید یک چیز دیگه رو هم مدنظر داشت...اون هم محدودیت ها و توانایی الکساندرا هست!
_یعنی چی؟
_یعنی خب باید ببینیم چه حیونی رو الکساندرا میتونه از پسش بربیاد...مثلا طبیعتا نمیتونم بخواییم که پرنده بشه، چون نمیتونه پرواز کنه!
_شکر میون کلومتون...ولی میتونه پرنده باشه ها!
_چی میگی تام؟
_مادام ماکسیم گفت نمیتونه پرنده باشه، چون الکساندرا نمیتونه پرواز کنه...ولی خیلی پرنده های دیگه هستن که نمیتونن پرواز کنن...مثلا پنگوئن...مثلا خروس!
_خروس میتونه پرواز کنه!
_چی؟
_باور کنید من دیدم!
_نه بابا؟ کجا؟
_بابا الکی میگه...خروس نمیتونه پرواز کنه..اونی که پرواز میکنه نهنگه!
_اهم اهم...میشه برگردیم به بحث اصلیمون و این اطلاعات عمومی تام رو که به درد اقوام مونث خانواده‌ی پدریش میخوره رو بیخیال بشیم؟
_بحث اصلی...الکساندرا چه حیونی بشه!
_پریزاد!
_پریزاد رودولف؟ پریزاد که اصلا حیوون نیس...بعدشم گفتیم در توانایی های الکساندار باشه...تو کوچکترین توانایی در زیبایی و دل فریبی در الکساندار میبینی؟
_شاید پریزاد حیوون نباشه، ولی جونور که هست...بعدشم...هر ساحره ای این امکان رو بلقوه در خود داره که پریزادی بشه با کمالات که...آخ!
_لازم نکرده شما تز بدی عزیزم...همین الان به ایوانوا نگاه کنید می‌بیند که نیازی نیست زیاد تغییر کنه!

با اشاره بلاتریکس به ایوانوا، همه سرها به سمت او برگشت...الکساندرا ایوانوا در حال خوردن صندلی خانه ریدل بود!
_خب...موریانه باشه خوبه یا موش؟




پاسخ به: پارک جادوگران
پیام زده شده در: ۱:۴۲:۲۱ پنجشنبه ۲۷ آذر ۱۳۹۹

گریفیندور

امیلی تایلر


مخفی کردن اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۲۰:۱۳ پنجشنبه ۱۰ مهر ۱۳۹۹
آخرین ورود:
۰:۰۰:۲۰ چهارشنبه ۲۲ بهمن ۱۳۹۹
گروه:
کاربران عضو
گریفیندور
ایفای نقش
پیام: 15
آفلاین
پس از هضم شدن حرف بلاتریکس توسط مغز ایوا به حرف آمد تا دفاعی برای خودش بکند.

_ببین بلا چرا اصلا من؟ ببین لینی اینجاست.اگلا،‌ مگان ، گابریل.چرا من بدبخت ؟چرا من بی آزار ؟ منی که تنها درخواستم خوردن پیپ و یه درخته ؟

بلاتریکس حوصله اش سر رفت و حوصله سر رفتن بلاتریکس توسط یک فرد کار بدی بود. کار خیلی بدی . اصلا ‌کل کارای بد دنیا جلوش کم میاوردن. بنابراین هر یک از مرگخواران در تلاش بودند تا ایوا حرفش را ادامه ندهد.هکتور معجون صدا خفه کن را به زور توی دهن ایوا میریخت. گابریل سعی داشت شعار "یه لیوان وایتکس حرف های اضافی رو میشوره میبره"ثابت کنه و در آخر هم ایوامرگخواران را مجبور کرد قول بدن که میتونه بالش سدریک رو بخوره و تف نکنه.
و اینگونه بود که الکساندرا ایوانوا اجازه داد به عنوان حیوان ارباب مشغول به کار شود.



پاسخ به: پارک جادوگران
پیام زده شده در: ۰:۰۸:۵۳ سه شنبه ۲۵ آذر ۱۳۹۹

اسلیترین، مرگخواران

لرد ولدمورت


مخفی کردن اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۴:۳۹ سه شنبه ۸ آبان ۱۳۸۶
آخرین ورود:
دیروز ۲۳:۵۶:۵۷
از ما گفتن...
گروه:
کاربران عضو
اسلیترین
ناظر انجمن
مرگخوار
ایفای نقش
پیام: 6340
آفلاین
دلیل احتیاج داشتن به زمان، فکر کردن یا سنگین بودن حرف بلاتریکس نبود. دلیلش این بودکه ایوا چیزهای زیادی برای هضم کردن در معده اش داشت و کمی طول کشید تا نوبت به حرف بلاتریکس برسد!

ایوا فیلی را که روز قبل خورده بود هضم کرد.

درختی را که صرفا به این دلیل خورده بود که کلاغی که رویش نشسته بود، خوشمزه به نظر می رسید، هضم کرد.

بالش سدریک را هضم نکرد. این یکی را تف کرد. سدریک بالشش را لازم داشت.

اگلانتاین را هم هضم کرد.

حرف بلا، در صف هضم، جلو و جلوتر می رفت و مدام به ساعتش نگاه می کرد.
صف، تمام نشدنی به نظر می رسید.
ولی بالاخره تمام شد!

حرف بلا وارد معده شد و بعد از غرق شدن در اسید و فشرده شدن و له و لورده شدن، پس زده شد.

-تو که مال این جا نیستی. تو رو باید مغز هضم کنه. برو بالا!

و شوتش کردند به سمت مغز.

حرف، رفت و رفت و رفت... تا به مغز پر پیچ و تاب و در هم گوریده ایوا رسید.

مغز با دیدن حرف، وحشت کرد.
-ای داد بیداد! اینو که بلا زده...خب... بگو... ولی آروم!

حرف اعلام کرد که ایوا باید تبدیل به حیوان بشود.

مغز حرف را هضم کرد و ایوا متوجه شد. باید به شکل یک حیوان در می آمد!




پاسخ به: پارک جادوگران
پیام زده شده در: ۱۹:۱۷:۰۶ دوشنبه ۱۷ آذر ۱۳۹۹

گریفیندور، مرگخواران

الکساندرا ایوانوا


مخفی کردن اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۲۳:۳۸ پنجشنبه ۱۹ تیر ۱۳۹۹
آخرین ورود:
امروز ۹:۱۲:۵۰
از نقاشی مرلین دور شو!
گروه:
کاربران عضو
گریفیندور
ایفای نقش
مرگخوار
ناظر انجمن
پیام: 201
آفلاین
-یه لحظه وایسادن کنید...شما بچه ی منو دیدن کردید...؟ من دونستن نمیکنم کجاست... همین یه دیقه پیش اینجا بودن بود!

بچه ی رابستن که تا چند لحظه پیش با بیخیالی گوشه ای نشسته بود و داشت آبنباتی را که از چنگ کودک دیگری درآورده بود مک میزد، دیگر آنجا حضور نداشت.

-معلوم هست چی میگ‍ی؟

رابستن به آبنبات نیم خورده ای که دو کودک شریکی لیسیده بودند و حالا گوشه ی زمین افتاده بود اشاره کرد:
-مگه کَر بودن هستید؟! بچم غیب شدن شده! دیدن نمیکنید؟! کجا رفتن شده؟!

بلاتریکس تنها با لبخندی خونسرد به چهره ی پدرانه و نگران رابستن خیره شد.

-عه... نه... چیز... یعنی... من رفتن میشم تا گشتن کنم دنبال‍...

و پدرِ مجردِ آبی رنگ، که گویا متوجه شد بود هوا پس است، مِن‌مِن کنان چیزهایی بلغور کرد و در عین حال که سعی داشت خود را از میان بچه هایی که به شلوارش چسبیده بودند و خیال میکردند او شخصیت کارتونی است بیرون بکشد، دوان دوان آنجا را ترک کرد.

بلاتریکس حتی فرصت نکرد اعتراض کند و از این بابت بسیار ناراضی بود. بنابراین اولین چیزی که به ذهنش خطور کرد را پراند:
-یکیتون باید حیوون بشه!

جمع در سکوت فرو رفت.
یعنی چه؟ یعنی چهار دست و پار روی زمین زانو بزنند و مثلا شیهه بکشند؟ کسی داوطلب نشد.
بنابراین مانند همیشه، بلاتریکس خودش مجبور شد که آنها را داوطلب کند!
او چشم گرداند و به تک تک آنها که هریک بسیار مشغول به نظر میرسیدند، خیره شد.
و در آخر هم، مظلوم ترینشان را برگزید!
او به دختری کج و کوله که روی زمین نشسته بود و زانوهایش را بغل کرده بود اشاره کرد.
-زود تر حیوون شو بریم پیش ارباب!

ایوا به زمان نیاز داشت تا حرف او را هضم کند.





پاسخ به: پارک جادوگران
پیام زده شده در: ۰:۴۵ چهارشنبه ۱۹ شهریور ۱۳۹۹

هافلپاف، محفل ققنوس

گابریل تیت


مخفی کردن اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۰:۳۵ چهارشنبه ۱۵ مرداد ۱۳۹۹
آخرین ورود:
۱۱:۱۵:۰۴ سه شنبه ۱۷ فروردین ۱۴۰۰
از کتابخونه!؟
گروه:
کاربران عضو
ایفای نقش
هافلپاف
محفل ققنوس
پیام: 506
آفلاین
اتاق در سکوت غار مرلین فرو رفته بود و هیچ کس چیزی برای گفتن نداشت!

-سلامممم،چرا همه ساکتینننن؟
-رابستن؟
-اوه رابستن چه خوب که امدی! فقط یکم دیرههه!
-ببخشید بلاتریکس!
-برو.. هی...برو برو یه جای دیگه...پیسست پیست!
-چی داری میگی مگان؟ بلندتر بگو ماهم بشنویم!
-اممم...نه چیزی نگفتم خواستم به رابستن سوال اصلیمون رو بگم!😁
-🤨
-🤗
-خب باشه...رابستن ایا تو حیون فروشیه دیاگون رو میشناسی؟
-خب معلومه!
-خب بگو دیگه!
-خب چیشو بگم دقیقا؟🤔

بلا لحظه به لحظه داشت عصببانی تر میشد،دلش میخواست بگه"پلن Bکنسل شده مجبوریم بریم پلن C!"

-رابستن بیخیالش شو مرگخوار عزیزم!
-عهه واقعا؟...باشه هرجور خودت میدونی!😍

مگان همون لحظه متوجه ی وخیم بودن اوضاع شد! بنابراین سعی کرد از اتفاقی که در اینده ی نچندان دور قرار بود برای بچه ی رابستن که حالا داشت یه پسر 4 ساله رو با ارامش تمام میزد کرد!

-بلا؟...بلاتریکس؟...اخه،اخه حیف نیست بچه ای به این نازی،زیبایی،دست بزن، جنگجو و مرگخوار اینده؛ لقب حیون ارباب رو بدیم؟🥺
-ساکت باش مگان!
-بچه ی من؟ لقب حیون ارباب؟ جریان چیه؟ نگنه نقشه بعدی اینه که بچه ی من تبدیل به حیون ارباب بشه؟🤔
-متاسفانه د...
-خفه شو مگان!...خب داشتم میگفتم،نه اصلا هم اینطور نیست!😊

در اون لحظه بلاتریکس فقط و فقط منتظر یه فرصت بود که مگان رو جادو کنه!


only Hufflepuff







شما می ‌توانید مطالب را بخوانید
شما نمی توانید عنوان جدید باز کنید
شما نمی توانید به عنوان‌ها پاسخ دهید
شما نمی توانید پیام‌های خودتان را ویرایش کنید
شما نمی توانید پیام‌های خودتان را حذف کنید
شما نمی توانید نظر سنجی اضافه کنید
شما نمی توانید در نظر سنجی ها شرکت کنید
شما نمی توانید فایل‌ها را به پیام خود پیوست کنید
شما نمی توانید پیام بدون نیاز به تایید بزنید
شما نمی توانید از نوع تاپیک استفاده کنید.
شما نمی توانید از HTML در نوشته های خود استفاده کنید
شما نمی توانید امضای خود را فعال/غیر فعال کنید
شما نمی توانید صفحه pdf بسازید.
شما نمی توانید پرینت بگیرید.

[جستجوی پیشرفته]


هرگونه نسخه برداری از محتوای این سایت تنها با ذکر نام «جادوگران» مجاز است. ۱۳۹۹-۱۳۸۲
جادوگران اولین وبسایت فارسی زبان هواداران داستان های شگفت انگیز هری پاتر است. به عنوان نخستین خاستگاه ایرانی ایفای نقش مبتنی بر نمایشنامه نویسی با محوریت یک اثر داستانی در فضای مجازی، پرورش و به ارمغان آوردن آمیزه ای از هنر و ادبیات برجسته ترین دستاورد ما می باشد.