هری پاتر نخستین مرجع فارسی زبان داستان های شگفت انگیز هری پاتر

هری پاتر نسخه موبایل


در حال دیدن این عنوان:   2 کاربر مهمان





پاسخ به: کارگاه داستان نویسی
پیام زده شده در: امروز ۹:۲۱:۵۹

qwe


مخفی کردن اطلاعات کاربر
عضو شده از:
امروز ۹:۱۴:۰۶
آخرین ورود:
امروز ۹:۴۳:۳۰
گروه:
کاربران عضو
پیام: 2
آفلاین
هری به ارامی وارد قدح اندیشه شد. وارد خاطره هایی شد که از سیریوس قبل از مرگش گرفته بود. ناگهان خود را در قطار سریع و سیر هاگوارتز یافت. در ان کوپه سه پسر هم سن و سال هری نشسته بودند. هری بلافاصله انها را شناخت. پدرش جیمز که مویش مثل موی هری نامرتب بود به پسر دیگر گفت: سیریوس ببین کی اینجاست! زرزروس! سیریوس خندید. اما پسر دیگر که هری به دقت نکرده بود سرش را در کتابی برد و چیزی نگفت. او لوپین بود. جیمز گفت بیا دیگه ریموس بیا حال می ده. لودین جواب نداد. جیمز و سیریوس از کوپه خارج شدند. در کوپه ی اسنیپ را باز کردند. جیمز گفت:
چطوری زرزرو......
ــ باز که شمایین! 😡
این صدای دختری زیبا بود با موهای بلند و قشنگ. هری بلافاصله او را شناخت.....او مادرش لی لی بود.
ــ زود باشین از اینجا برین! کاریش نداسته باشین

جبمز گفت: خب.... ما میخواستیم تو رو به کوپه مون دعوت کنیم. راستش اصلا کاری با زرزروس نداشتیم.
ـــ به این اسم صداش نکن!
لیلی این را گفت و جیمز و سیریوس را به بیرون هل داد و در کوپه را محکم بست.
سیریوس در حالی که اخم کرده بود گفت:بیا جیمز ولش کن.این همه دختر چرا چسبیدی به اونز؟
سپس اورا مشید و به داخل کوپه برد. لوپین گفت: جیمز منم با سیریوس موافقم.اون دختر مشنگ زاده با تو دوست نمیشه.
جیمز چیزی نگفت و وسایلش را جمع کرد و از قطار خارج شد و به سمت کالسکه هایی رفت که انها را به قلعه می رساندند.






افسوس که همه ی انها لی لی و جیمز اسنیپ و روپین و سیریوس به قتل رسیدند

واقعا زحمت کشیدم قبول کنید♥♥


ویرایش شده توسط qwe در تاریخ ۱۴۰۰/۱/۲۸ ۹:۲۵:۱۶
ویرایش شده توسط qwe در تاریخ ۱۴۰۰/۱/۲۸ ۹:۴۳:۳۰


پاسخ به: کارگاه داستان نویسی
پیام زده شده در: ۲۲:۳۵:۰۹ دوشنبه ۲۳ فروردین ۱۴۰۰

اسلیترین

مایکل رابینسون


مخفی کردن اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۵:۵۲:۳۷ دوشنبه ۲۳ فروردین ۱۴۰۰
آخرین ورود:
امروز ۹:۲۸:۰۸
گروه:
کاربران عضو
اسلیترین
ایفای نقش
پیام: 5
آفلاین
http://www.jadoogaran.org/modules/xcg ... 82/wp_inquisition_col.jpg
---------------------
جینی : اوووف! این کتاب لعنتی کی تموم میشه؟! پروفسور اسنیپ هم عقده تکلیف پژوهشی داشتا!
دراکو : به به! یه ویزلی دیگه! شما واقعا چجوری اصیل زاده هستین؟! هیچیتون شبیه اصیل زاده ها نیست!!! عوضی های آشغال!
جینی : مالفوی خفه شو! وگرنه با دستای خودم خفه‌ات می‌کنم و بعدش هم تو باغچه خونتون دفنت می‌‌کنم
دراکو : اوووو! وای وای! ببین کی برای ما شاخ شده! البته خب با اون سبک تدریس به شما معلومه که باید برای ما شاخ بشین! ببین ویزلی بهتره با من کل نندازی! وگرنه برات بد میشه...
جینی : ببین کی اینو میگه! یه ترسو که حتی نمی‌تونه خودش کاراشو انجام بده! بهتره خفه شی وگرنه...
دراکو : وگرنه چی؟؟؟ هان؟؟؟ فکر کردی با این تهدید های توخالی و الکی می‌تونی منو بترسونی! گریفندوری ها همه احمق و عوضین ولی ویزلی ها احمق ترین و عوضی ترینشون هستن البته بعد از پاتر...
پروفسور مک‌گوناگل که در پشت دراکو قرار داشت نا گهان اخم هایش در هم رفت و رو به دراکو گفت : اوووو! مثل اینکه خیلی حرف تو دلت مونده مالفوی! داشتی می‌گفتی... ادامه بده، راستی سوروس نمیذاره تو گروهتون صحبت کنین؟!
دراکو : ا... اومم.... خیلی عذر می‌خوام پروفسور... من متوجه حضور شما نشدم... اون ها رو هم اشتباه فهمیدین...
ناگهان جینی وسط حرفش پرید و گفت : پروفسور اتفاقا منظورش همون هایی بود که فهمیدین...
و بعد پروفسور مک‌گوناگل بهش علامت داد که ساکت باشد و بعد به دراکو گفت : مالفوی داری بچه گول می‌زنی؟ بخاطر این گستاخی چهل امتیاز از اسلیترین کم می‌شه...
و بعد مالفوی با عصبانیت از کتابخونه بیرون رفت و جینی و پروفسور به یکدیگر لبخندی زدند و بعد پروفسور به سوی مسئول کتابخانه رفت و جینی به ادامه خواندن کتابش پرداخت.

سلام. خوش اومدین به کارگاه داستان نویسی.
داستانتون روون و قشنگ بود و با توجه به توجه تون در رعایت علائم نگارشی و جزئیات دستوری، کاملا به دل می‌نشست. تنها مشکل این بود که خلاقیتی توی نوشتن به کار نبردید و خیلی ساده نوشتید. اما حتما این مسئله با ورود به ایفای نقش و خوندنِ بیشتر پست‌ها، رفع میشه.


تایید شد!

مرحله‌ی بعد: گروهبندی


ویرایش شده توسط گابریل دلاکور در تاریخ ۱۴۰۰/۱/۲۴ ۰:۲۳:۵۸


پاسخ به: کارگاه داستان نویسی
پیام زده شده در: ۹:۳۰:۲۲ شنبه ۲۱ فروردین ۱۴۰۰

ریونکلاو

رکسان ویزلی


مخفی کردن اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۹:۲۰:۴۶ جمعه ۲۰ فروردین ۱۴۰۰
آخرین ورود:
امروز ۱۰:۰۵:۱۸
گروه:
کاربران عضو
ریونکلاو
ایفای نقش
پیام: 6
آفلاین
زنگ تفریح هست و جیمز،لیلی،سیروس،ریموس و پیتر در حال اومدن به حیاط.
سیریوس)اونجا رو جیمز،پسر بی عرضه هست
جیمز)سوروس؟،کو؟
لیلی)هی بچه ها ولش کنین دست از سرش بردارین.
ریموس)اون چیه دستش؟
جیمز و سیریوس باهم) نقشه ی ما!
پیتر )رمزشو از کجا فهمیده؟
جیمز) این مهم نیست. مهم اینه که میرم پسش بگیرم.
سیریوس)منم میام
لیلی با حالتی مظلومانه )جیمز،خواهش میکنم کاریش نداشته باش.
جیمز)متوجه نیستی لیلی؟! اونکه دستشه نقشه ی غارتگران هست نقشه ی ما!
لیلی )خواهش میکنم
جیمز نفس عمیقی میکشه و با سیریوس به سمت سوروس می رن.
سوروس تا اونا رو میبینه فرار میکنه و با سرعتی زیاد می دوعه.
جیمز بلافاصله با یک طلسم اونو مسدود میکنه و جلو میره
سیریوس نقشه رو از دست سوروس میکشه و جیمز میاد نزدیک صورت سوروس و میگه
جیمز)اگه این دفعه کاریت نداشتم به خاطر لیلی بود.
و قبل از اینکه دور بشه میگه:پا رو دم شیر نذار!
بعد سوروس رو از طلسم ازاد میکنه و با سیریوس دور میشن.
ناگهان سوروس بلند میشه و داد میزنه
سوروس )میبینیم مار چطور شیر رو نیش میزنه!
و سریع طلسمی رو به سمت جیمز پرتاب میکنه
جیمز که این اتفاق رو پیش بینی کرده بود طلسم رو مسدود میکنه.
برمیگرده و با عصبانیت میگه:مگه نگفتم پا رو دم شیر نذار هوم؟ حالا که گذاشتی نشونت میدم!
اوجا یک دوئل شکل گرفته که البته برندش جیمز پاتر بود.
بعد از دوئل غارتگران همه با پوزخند از اونجا دور شدن .
تمام کسانی هم که توی محوطه بودن میخندن.
تنها کسی که نمی خنده لیلی هست. چهرش گرفته و به شدت عصبانی هست.
لیلی از غارتگران جدا میشه و به سمت سوروس که روی زمین هست و داره سرش رو میماله میره.
جیمز وانمود میکنه که متوجه رفتن لیلی نشده ولی از پشت دیوار اون دوتا رو زیر نظر داره.
لیلی با عصبانیت به سوروس نگاه میکنه اونو بلند میکنه و یکی میزنه توی گوشش!بعدم یقه اش رو میگیره جلو میاردش و داد میزنه:اول نقشه!بعدم حمله به جیمز! کدومو ببخشم ها؟!تازه شانس اوردی چیزیش نشد وگرنه من تورو میکشتم!
بعدم هلش میده و از اونجا دور میشه به خودشو به گروه میرسونه.
جیمز که نمیتونه جلو خندشو بگیره میزنه زیر خنده بقیه ی گروه هم زیر زیرکی میخندن.
لیلی)هان!؟چیه!؟خنده داره؟!
جیمز)اخه خیلی بامزه شده بودی!وقتی لیلی داد میزند!
و جیمز با شدت بیشتری میخنده. بقیه ی غارتگران هم تایید میکنن و میخندن.بعدم به سمت خوابگاه میرن.
حالا اونطرف،اونجا،روی زمین،سوروس اسنیپ شوک مونده! هدفش از برداشتن نقشه اذیت کردن غارتگران بود ولی الان پشیمونه.
حالا سوروس مونده و کلی پشیمونی، و البته خنده ی بچه ها!
{تصویر شماره۹}

_______________________________________________
خیلی برا این یکی زحمت کشیدم چندبار ویرایش کردم دوبار از اول نوشتم لطفا قبول کنید.

خوش برگشتید!
پیشرفت خوبی داشتید، ولی هنوز هم پستتون به توصیفات بیشتر(مستقل از دیالوگ) نیاز داره که حتما با ورودتون به ایفای نقش حل می‌شه.
پس...


تایید شد!

مرحله‌ی بعد:گروهبندی!


ویرایش شده توسط مارسی در تاریخ ۱۴۰۰/۱/۲۱ ۱۰:۴۲:۴۱
ویرایش شده توسط گابریل دلاکور در تاریخ ۱۴۰۰/۱/۲۱ ۱۷:۳۲:۲۰


پاسخ به: کارگاه داستان نویسی
پیام زده شده در: ۱۲:۴۲:۳۱ جمعه ۲۰ فروردین ۱۴۰۰

ریونکلاو

رکسان ویزلی


مخفی کردن اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۹:۲۰:۴۶ جمعه ۲۰ فروردین ۱۴۰۰
آخرین ورود:
امروز ۱۰:۰۵:۱۸
گروه:
کاربران عضو
ریونکلاو
ایفای نقش
پیام: 6
آفلاین
اسنیپ به زیر زمین هاگوارتز رفت و انجا با یک اینه مواجه شد.
از نقش و نگار های دور اینه متوجه شد آن اینه ی نفاق انگیز است.
اسنیپ) آلبوس، مگر قرار نبود این رو از اینجا ببرید؟
صدایی از بالا امد صدای دامبلدور بود
دامبلدور) چی را سوروس؟
اسنیپ) اینه ی نفاق انگیز را‌.
دامبلدور )مگر ان هنوز انجاست؟
اسنیپ )بله هنوز در زیرزمین است.
دامبلدور ) همین الان می گویم بیایند و ببرندش چون بودنش در اینجا صلاح نیست.در جهان خیالات سر کردن و فراموش کردن زندگی کاری رو از پیش نمیبره.
اسنیپ )حق با تو هست آلبوس.
و خواست از آنجا دور شود که یک لحظه ایستاد.
نیم نگاهی به دورن اینه انداخت و چیزی که دید توجهش را جلب کرد و کامل به جلوی آن آمد.
لیلی تنها عشقش در آغوش او بود
اسنیپ )لیلی؟!باورم نمیشه....
و قطره ای اشک از چشمانش جاری شد.
اما با صدای پای کسانی که آمده بودند تا اینه را ببرند به خود آمد. اشکش را پاک کرد و از آنجا دور شد.
آن شب اسنیپ خوابی دید.
خواب لیلی، بعد از صحبت باهم لیلی خواست حرفی بزند
لیلی)سوروس میشه یه خواهش از تو بکنم؟
اسنیپ ) هرچی عزیزم.
لیلی )از پسرم محافظت کن.....
سوروس اسنیپ به خاطر عشقی که به لیلی داشت از هری محافظت کرد و در این راه جان خود را نیز از دست داد.
او شجاع ترین مردی بود که همه می شناختیم.
{تصویر شماره ی ۳}


سلام. خوش اومدید به کارگاه داستان نویسی.

اول از همه، لحن پستتون و دیالوگ‌هاتون یک‌دست نیست. گاها کتابی و گاها گفتاری نوشتید و این باعث می‌شه خواننده علاقه‌ش رو به خوندن ادامه‌ی پست از دست بده.
دوم هم این‌که خیلی سریع از مسائلی که می‌تونستید بسط بدید رد شدید و روی یک صحنه تمرکز نکردید و این باعث شده قسمت‌های قشنگ پستتون دیده نشن.

امیدوارم خیلی زود با پست تازه‌ای برگردید.


تایید نشد.



ویرایش شده توسط مارسی در تاریخ ۱۴۰۰/۱/۲۰ ۱۷:۵۱:۳۷
ویرایش شده توسط گابریل دلاکور در تاریخ ۱۴۰۰/۱/۲۱ ۰:۴۹:۱۴


پاسخ به: کارگاه داستان نویسی.
پیام زده شده در: ۲۱:۴۴:۳۹ چهارشنبه ۱۸ فروردین ۱۴۰۰

saghat


مخفی کردن اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۲۱:۱۱:۴۲ سه شنبه ۱۷ فروردین ۱۴۰۰
آخرین ورود:
۱۱:۳۲:۴۲ یکشنبه ۲۲ فروردین ۱۴۰۰
گروه:
کاربران عضو
پیام: 3
آفلاین
همراه پروفسور مک گونگال وارد سالن شدیم هیچ وقت توی عمرم حتی توی خواب هم سالن به این باشکوهی ندیده بودم ،هزاران هزار شمع معلق توی هوا شناور بود و سقفی که آسمون بیرون قلعه رو منعکس میکرد،انگار آسمون واقعی بود!
یک میز بلند وزیبا مخصوص اساتید داخل سالن بود که همه اساتید روش نشسته بودند.
دوباره به بالا نگاه کردم و چشمم به پروفسور مک گونگال خورد که کلاه جادوگری بزرگی رو روی چهارپایه میگذاشت ،یکهو کلاه شروع به صحبت و شعر خوندن کرد،همه با تعجب به اون نگاه میکردن.
بعد از پایان شعر همه برای کلاه دست زدیم و اونو تشویق کردیم بعد کلاه تعظیم کرد و روی صندلی فرود اومد.
پروفسور مک گونگال لیست بلند بالایی رو آورد و دونه دونه دانش آموزا رو صدا میزد و میرفتن کلاه رو روی سرشون میگذاشتن و گروه اونها از بین گریفیندور، اسلیترین،ریونکلاو و هافلپاف مشخص میشد .
رون گفت:«وای چقد خوب فقط یک کلاه میگذاریم روی سرمون و گروهمون مشخص میشه ،فرد بهم گفته بودباید با یه دیو کشتی بگیریم.»
اسم رون خونده شد و اون کلاه رو گذاشت روی سرش کلاه گفت :به به یه ویزلی دیگه خب... تو هم برو پهلوی برادرات توی گرفیندور، رون خوشحال رفت پهلوی جرج و فردو پرسی.
یکهو اسم منو خوندن تو سالن همهمه و پچ پچ به پا شد همه میگفتن هری پاتر معروف همون که از دست اسمشونبر جون سالم به در برد ،وای اون اینجاستتت!
من رفتم بالا و کلاه رو گذاشتم روی سرم همش دعا دعا میکردم توی اسلیترین نیفتم چون همه میگفتم گروه بدیه و اسمشونبر قبلا تو اسلیترین بوده.
کلاه داشت افکارمو میخوند و گفت خب پس اسلیترین نه ام..... پس گریفیندور، من خوشحالو خندان به سوی رون رفتم .
بعد از مراسم و خوشامد گویی پروفسور به ما بخاطر ورودمون به هاگوارتز ما به همراه پرسی برادر بزرگ رون که ارشد گروه گریفیندور بود توی راه پله های متحرک به سمت تالار عمومی گرفیندور رفتیم .
جلوی نقاشی یک زن چاق وایساده بودیم ،پرسی کلمه عبور رو گفت و قاب کنار رفت و ما وارد تالار شدیم .
بعد از مدتی گشتن من و رون رفتیم به خوابگاه .من تو تخت خودم غلت میخوردم.
اون شب احساس میکردم بهترین شب عمرم تا اون زمان بود:)



تایید شد.
مرحله‌ی بعد: گروهبندی!


ویرایش شده توسط saghat در تاریخ ۱۴۰۰/۱/۱۹ ۱۱:۲۷:۲۴
ویرایش شده توسط saghat در تاریخ ۱۴۰۰/۱/۱۹ ۱۱:۲۹:۱۵
ویرایش شده توسط گابریل دلاکور در تاریخ ۱۴۰۰/۱/۲۰ ۰:۰۲:۰۶


پاسخ به: کارگاه داستان نویسی
پیام زده شده در: ۲۳:۲۵:۰۵ سه شنبه ۱۷ فروردین ۱۴۰۰

1385Mmad


مخفی کردن اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۲۲:۰۹:۰۱ سه شنبه ۱۷ فروردین ۱۴۰۰
آخرین ورود:
۱۷:۵۶:۳۳ جمعه ۲۰ فروردین ۱۴۰۰
از کاخه سفید
گروه:
کاربران عضو
پیام: 1
آفلاین
تصویر شماره ۸

یک شب طوفانی بود دامبلدور توی اتاقش داشت دفترچه سحرهای شخصی که در طول عمر خودش درست کرده بود رو چک میکرد و طلسم جدید به اون اضاف میکرد.....طلسمه(Golden tuch) یا همون گاتلین(gateliyan)


دامبلدور برای این طلسم ۵۰ سال از طول عمر خودش رو صرف اختراع این طلسم کرده بود و در حالی که میدونست بخاطر این طلسم قراره جنگ بزرگی بین 巫师 رخ بده....


(روز بعد)
پروفسور مک گونگال وارد دفتر دامبلدور میشه و با اون درباره‌ی خطر این طلسم صحبت میکرد

مک گونگال:این طلسم باعث میشه کل تاریخ هاگوارد و 巫师و از بین ببره و جنگی بزرگ را به پا کنه


دامبلدور:دامبلدور چند دقیقه سکوت میکنه......مک گونگال من با خبرم از خطری که این طلسم داره ولی این باعث میشه که 巫师 سفید(巫师 خوب)قدرت زیادی در جادو پیدا کنن با وجود این طلسم....


........

سلام. خوش اومدین.

پستتون کوتاه و ناقصه و پایانش مشخص نیست. لطفا دوباره چک کنید و ایراداتش رو رفع کنید... مثلا پایان مشخصی برای داستانتون بذارید و اشکالات نگارشی-املایی‌تون رو تصحیح کنید و پست جدید بفرستید.

فعلا
تایید نشد.



ویرایش شده توسط گابریل دلاکور در تاریخ ۱۴۰۰/۱/۱۸ ۶:۳۶:۱۸

مموش اعظم به توانه یک


پاسخ به: کارگاه داستان نویسی
پیام زده شده در: ۱۸:۱۷:۱۵ دوشنبه ۱۶ فروردین ۱۴۰۰

گریفیندور

هرمیون گرنجر


مخفی کردن اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۱:۱۴:۵۳ شنبه ۱۴ فروردین ۱۴۰۰
آخرین ورود:
امروز ۹:۱۷:۳۵
از فقط نواختن پیانو♥♥
گروه:
ایفای نقش
گریفیندور
کاربران عضو
پیام: 45
آفلاین
هری و رون سوار ماشین شدند رون گفت:
ـــ هری نگاه کن ببین کسی نمی بینمون؟
ـــ نه کسی نیست.
ــــ اماده، بریم
رون دکمه ی قرمز رنگ را فشار داد و ناگهان ناپدید شدند و به سوی اسمان حرکت کردند
هری به قطار سرخ رنگ هاگوارتز که مانند ماری حرکت می کرد نگاه کرد و گفت:
ــ خب داره به سمت شرق میره.  هر پانزده دقیقه یکبار نگاهی بهش می کنیم.
رون گفت:
ــ هری تو اون کشو شکلات هست بهتره تا مامانم نیست ترتیبشونو بدیم.
هری خندید و یه شکلات به رون داد و یکی هم خودش خورد. رفتن به هاگوارتز با ماشین پرنده خیلی لذت بخش بود هری ابر هارا می دید که شکل های مختلفی داشتند و به این می اندیشید وقتی به ارامی روی  محوطه ی هاگوارتز فرود آیند فرد و جرج چه می گویند.
تقریبا یک ساعت گذشته بود. انها چون شکلات خورده بودند تشنه شان شده بود اما یک قطره اب هم نداشتند.  هری در فکر بود که اگر در قطار بود از ساحره ی شکلات فروش چیزی می خرید،چرا نتوانستند وارد سکوی نه و سه چهارم شودند؟
ناگهان ماشین تکانی شدید خورد.
رون گفت: حتما خسته شده تا حالا اینقدر پرواز نکرده.
بعد در حالی که انگار سخنش با ماشین بود نه با هری گفت: یکم دیگه مونده و با دستپاچگی داشبورد اتومبیل را نوازش کرد. 
انها درست بالای دریاچه بودند که ناگهان ماشین خاموش شد و سقوط کردند هری داد زد: رون بپر پایین
هری از ماشین بیرون پریدوتوی اب افتاد ماشین  هم چند متر ان طرف تر فرود امد هری چوبدستی خودش را در اورد و وردی گفت اما فقط حباب از دهانش درامد ناگهان احساس کرد که چیزی او را گرفته و بالا می برد  دیگر چشم هایش تار می دید. 
ناگهان باد ملایم پاییزی به صورتش خورد نفس عمیقی کشید رون هم چند مرد که از مردمان دریایی بود از اب بیرون  اوردند.
هری که به لکنت افتاده بود گفت:
ـــ م.. ممنونم
رون هیچ حرفی نزد و فقط به مردم دریایی نگاه می کرد انها به زیر اب رفتند ودر اعماق رودخانه ناپدید شدند.
ـــــ هری پاتررررر
قلب  هری در سینه ریخت این صدای اسنیپ استاد درس معجون ها بود.
او وقتی به هری رسید پوزخندی زد و گفت:  که این طور  برای هری پاتر معروف و دوست وفادارش با قطار به هاگوارتز اومدن خسته کننده شده.  او هری و رون را بیرون کشید و گفت: دنبالم بباین. 
او انها را به دفتر تاریکش در طبقه ی پنجم برد و گفت:
حیف که شما تو گروه من نیستید و نمی تونم اخراجتون کنم اما حالا کسانی رو میارم که این قدرت لذت بخش رو دارند
اون از دفتر بیرون رفت. هری و رون باهم حرف نمی زدند. چند دقیقه بعد اسنیپ با مردی که مو و ریش نقره فامی داشت جلوی در ظاهر شدند. اوکسی نبود جز
پروفسور دامبلدور، مدیر مدرسه او گفت: توضیح بدین.
هری در دل ارزو کرد کاش به جای اینکه صدای ناراحت دامبلدور را بشنود در ماشین بودند و از تشنگی زجر می کشیدند
هری و رون تمام ماجرا را تعریف کردن از بسته شدن نرده ی ایستگاه کینز کراس گرفته تا افتادنشان در اب
پس از اینکه حرف هایشان تمام شد سکوتی ناراحت کننده در اتاق ایجاد شد.پس از چند دقیقه رون سکوت را شکست و گفت:خب من و هری می ریم که وسایلمونو جمع کنیم و برای اخرین بار نگاهی به قلعه بندازیم.
دامبلدور گفت: امروز اخراجتون نمی کنیم ولی اگه دوباره کاری کنین که برخلاف قانون مدرسه باشه مجبور می شم اخراجتون کنم.
اسنیپ که دهانش باز مانده بود گفت:پروفسور به نظر من این بچه ها مستحق  تنبیه شدن هستند.
ــــ تنبیه کردنشون به عهده ی پروفسور مک گونگاله،سیوروس من موضوع رو با هاشون در میان می گذارم.سپس چوبدستی خود را در اورد و تکان داد.
ــ شما همین جا غذا تونو بخورین و بعد برین به خوابگاهتون. فعلا خدانگه دار
و از در بیرون رفت.
هری و رون به یکدیگر لبخند زدند و باهم گفتند:
ـــ باورم نمی شه!
رون ادامه داد:
ــ چه شانسی اوردیم!
انها وقتی  غذا هایشان را خوردند له سمت برج گریفندور راه افتادند. سر راه به دختری با موهای قهوه ای و چشم هایی عسلی بر خوردند. رون گفت:
ـــ سلام هرمیون
ــ سلام هرمیون
هرمیون که اخم کرده بود گفت:معلومه شما چه کار می کنین؟ یکی گفت که اخراج شدین! اخه لا ماشین پرنده اومدین؟
رون گفت:
ـــ لازم نیست بگی حقمون بود چون.......
همان وقت تابلوی بانوی چاق باز شد و بقیه ی حرف های رون در میان داد و فریاد های دانش اموزان گم شد.
پسرس که دین نام داشت و در خوابگاه هری بود گفت:
ــــ محشره
نویل گفت:
ــــ معرکه بود
دختری که هری با او هیچوقت حرف نزده بود و لینا نام داشت گفت:
ــــ خوشم اومد.
لبخندی بر لبان هری نقش بست.

لطفا قبول کنید خیلی زحمت کشیدم 🌹🌹


سلام سلام! خوش اومدی به سایت جادوگران!

از نوع نوشتنت، و لحن دلنشینی که داره واقعا خوشم اومد. کاملا مشخص بود که تلاشت رو کردی و داستان خوبی هم نوشتی. تنها چیزی که باید بیشتر روش کار کنی استفاده از علائم نگارشیه. حتما حتما برای اینکه پستت قشنگ‌تر باشه و راحت‌تر خونده بشه از نقطه و ویرگول و غیره استفاده کن.

اما با این حال، این ایراد به تدریج و با ورودت به ایفای نقش رفع می‌شه.
پس
،


تایید شد!


مرحله‌ی بعد: گروهبندی!


ویرایش شده توسط viyana در تاریخ ۱۴۰۰/۱/۱۶ ۱۸:۲۶:۰۴
ویرایش شده توسط viyana در تاریخ ۱۴۰۰/۱/۱۶ ۱۸:۲۷:۴۳
ویرایش شده توسط viyana در تاریخ ۱۴۰۰/۱/۱۶ ۱۸:۵۶:۴۲
ویرایش شده توسط viyana در تاریخ ۱۴۰۰/۱/۱۶ ۲۱:۵۱:۳۳
ویرایش شده توسط گابریل دلاکور در تاریخ ۱۴۰۰/۱/۱۷ ۱:۰۶:۵۱

شجاعت ومهربانی در خون من است


پاسخ به: کارگاه داستان نویسی
پیام زده شده در: ۱۵:۵۵:۵۲ جمعه ۱۳ فروردین ۱۴۰۰

ویولت بودلر old


مخفی کردن اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۷:۲۰ یکشنبه ۱ آبان ۱۳۸۴
آخرین ورود:
۴:۵۳:۵۴ شنبه ۱۴ فروردین ۱۴۰۰
از اون یارو خوشم میاد!
گروه:
کاربران عضو
پیام: 1548
آفلاین
اسم من سوروس اسنیپ است، و آدم بدی هستم.

قبل از آن که آینه‌ی نفاق‌انگیز را هم پیدا کنم، جایی در اعماق قلبم، می‌دانستم آدم بدی‌ام. فکر می‌کنم همان لحظه‌ی اول که او سرش را بالا آورد، به من خندید و چشمان سبزش در نور آفتاب درخشیدند، فهمیدم آدم بدی‌ام. در مقایسه با آن نور، هر آدم دیگری تاریک است. بد است. چه برسد به من، فرزند مردی تاریک و زنی خاموش، وهم‌آورترین ترکیب دنیا.
***

- ببین، بیا یه معامله‌ای کنیم، من یه فکری واسه درس طلسم‌های تو می‌کنم، تو یه فکری واسه معجون‌سازی من بکن؟

آن روز در کتابخانه با سرهای نزدیک به هم، داشتیم پچ‌پچ می‌کردیم. روزی که هنوز امید داشتم. یا احمق بودم. بین امید و حماقت مرز باریکی‌ست، اگر اصلاً مرزی باشد.

لیلی با چشم‌های سبزش ملتمسانه نگاهم کرد و صدایش را پایین‌تر آورد:
- جدی می‌گم سوروس، یه بار دیگه تو مقاله‌م دری‌وری تحویل بدم کلاً ساعت شنی گریفندورو زیرورو می‌کنن!

ابرویی بالا انداختم.
- که من رو عمیقاً خوشحال می‌کنه، اگر باعث شه جیمز پاتر هم دماغش رو پایین بگیره.

لیلی عصبانی پوفی کرد و رشته‌ای موی سرخ را از جلوی چشمانش کنار زد.
- این که جیمز پاتر به وضعیت رقت‌انگیز من تو معجون‌سازی بخنده هم خوشحالت می‌کنه؟!

بعد فکری به ذهنش رسید و موی سرخ را دور انگشتش پیچید.
- البته... بعدش بهم پیشنهاد کمک می‌ده و خب... چی می‌تونم بگم...

پوزخندی زدم. اگر یک نفر بود که بیشتر از من از آن احمق متکبر گریفندوری بدش می‌آمد، لیلی‌ بود. فهمید تیرش به سنگ خورده و وعده و وعید از سر گرفت. ساعتی بعد، وقتی خندان از هم جدا شدیم، هنوز نمی‌دانستم این آخرین باری‌ست که چشمان سبز لیلی پیروزمندانه می‌درخشد، و دلیلش منم.

- به حق کله‌اژدری... یورتمه...

از پیچ راهرویی غریبه پیچیدم و راستش، اولین باری تبود که در راهروهای هاگوارتز گم می‌شدم. سال سوم بودیم ولی هنوز غریبه به قلعه‌ی بی‌دروپیکر. اولش فکر کردم به کسی خوردم، بعد فهمیدم آینه‌ای جلویم است.

آینه‌ای... عجیب. چشمانم را تنگ کردم. لیلی کنارم بود، می‌خندید. انگار تصویری باشد از همین یک ساعت پیش.
بعد نگاهم چرخید و رنگم پرید. تصویر داخل آینه من نبودم. وحشت‌زده عقب رفتم، ناخودآگاه دستم بالا آمد که روی گوشم بگذارم، آماده‌ی شنیدن فریادش، فریاد همیشگی پدرم. چهره‌ی مادرم پیش چشمم برق زد؛ درهم‌پیچیده از... از چه؟ دستم می‌جهد که لیلی را بگیرم، از قاب آینه بیرون بکشم.

- این که...

صدایم به شکل آه برمی‌آید.
پدرم نیست، خودمم.

خیره می‌مانم به خودم، موهای سیاه چرب، استخوان‌بندی بی‌رحم گونه‌ها، لب‌های نجواگر اندوه... آینه‌ای از پدرم.

به لیلی نگاه می‌کنم، چشمان سبز درخشان، لبخند پر‌از نور، چهره‌ای آرام و امیدوار، تمام آن‌چه می‌دانم هرگز با من نخواهد بود. با جیمز پاتر شاید، با من هرگز.

می‌چرخم. به آینه پشت می‌کنم. حالا دیگر می‌دانم؛ نام من سوروس اسنیپ است، من آدم بدی هستم.

و باید لیلی را از شر خودم نجات دهم.
***

سلام، راستش می‌خواستم رول بزنم و فقط به همین‌جا‌ دسترسی داشتم و روی اون تصویر اسنیپ جلوی آینه‌ی نفاق‌انگیز نوشتم. مرسی که وقت گذاشتید و‌ خوندید، ولی رولم برای عضویت در ایفای نقش نیست.

---
سلام و خوش برگشتی.
در مورد پست که، هدفِ زده شدنش تایید شدن نبوده پس صحبتی نیست، اما هر وقت خواستید با شناسۀ جدیدی به ایفا برگردین، قطعاً جادوگران درهاش بازه و خوشحال می‌شیم.


ویرایش شده توسط تام جاگسن در تاریخ ۱۴۰۰/۱/۱۴ ۹:۲۱:۳۶

But Life has a happy end. :)


پاسخ به: کارگاه داستان نویسی
پیام زده شده در: ۱۵:۱۳:۴۰ جمعه ۱۳ فروردین ۱۴۰۰

ریونکلاو

آمانو یوتاکا


مخفی کردن اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۴:۳۰:۵۹ یکشنبه ۸ فروردین ۱۴۰۰
آخرین ورود:
امروز ۲:۵۹:۲۴
از هرجایی که امید باشه!
گروه:
کاربران عضو
ریونکلاو
ایفای نقش
پیام: 23
آفلاین
تصویر شماره ۵

همراه با بقیه دانش آموزا وارد سرسرای بزرگ شدم. درست مثل بقیه مجذوب سقف جادویی سرسرا شدم.
به جلوی سکویی که میز مدیر و معلم ها روش بود رسیدیم و منتظر وایسادیم تا پروفسور مک گونگال کلاه و چهارپایه رو بیاره.
وقتی پروفسور مک گونگال با کلاه و چهارپایه وارد شد کل سالن نفسشونو حبس کردن.
با اینکه قدم نسبت به بقیه سال اولی ها بلند بود ولی بازهم پا بلندی میکردم تا از آخر سف ببینم اون جلو چه خبره.

-اسم هر کسیو خوندم ، میاد جلو و روی چهارپایه میشینه تا کلاه رو روی سرش بزارم و گروه بندی بشه!...

بعد از حرف های پروفسور ، دلم هُری ریخت. اسم من با A شروع میشد پس حتما جزو اولین کسایی بودم که گروه بندی میشن.
درست بعد از اینکه به خودم اومدم پروفسرو مک گونگال فریاد زد :

-آگاتا جونز!

وقتی اسم خودمو شندیم از جا پریدم و به زور خودمو از بین دانش آموزای دیگه عبور دادم و به سکو رسیدم.
همین که خواستم پامو بزارم روی پله ها سکندی بدی خوردم ولی تعادلم رو حفظ کردم.
صدای پوزخند اسلیترینی ها باعث شد استرسم بیشتر بشه.
وقتی پروفسور کلاه رو گزاشت روی سرم یکهو همه جا تاریک شد. کلاه تا بالای بینی من اومده بود و جلوی چشمام رو گرفته بود ناگهان صدایی اومد که تنمو به لرزه انداخت و کل گوشمو پر کرد :

-اوه بالاخره بعد چندین سال...خیلی وقت بود بچه ای از خانواده جونز رو گروه بندی نکرده بودم...اوه دختر جون تو شباهت زیادی به مادر بزرگت داری...شجاع و جسور ، زیرک و باهوش ، زیبا و مهربان...ولی چیزی که راجب تو جالبه اینه که هیچکدوم از ویژگی‌های اسلیترین رو نداری...

+صد سال از آخرین باری که یکی از اعضای خانوادم افتاد توی اسلیترین میگذره...

-اوه بله درست میگی...خب تورو توی کدوم گروه بزارم؟...هوممممممم فکر کنم...گریفیندور مناسبت باشه!

با خوشحالی بلند شدم و به سمت میز گریفیندور رفتم. سر میز با یه دختر برخوردم ، دستشو سمتم دراز کرد :

-سلام من کیم جِین هستم...دو رگه آمریکایی-کره ای...از آشناییت خوشبختم...

+همچنین...

باهاش دست دادم و کنارش نشستم. حس میکنم تنها عامل خوبی اون شب جِین بود...

-----
سلام، به کارگاه خوش اومدی.
داستان قشنگی بود، توصیفاتت نشون میده بلدی احساسات رو توی نوشته نشون بدی و این نکته خیلی حائز اهمیته.
تنها ایراد بزرگی که توی این پست می‌بینم، ایرادات تایپی و گاه املاییه که پیشنهاد می‌کنم همیشه قبل از ارسال یکی دوبار پستتو بخونی تا اینا پیش نیان.
به غیر از این، برای این مرحله کافی بود.


تایید شد.
مرحله‌ی بعد: گروهبندی!


ویرایش شده توسط تام جاگسن در تاریخ ۱۴۰۰/۱/۱۴ ۹:۱۶:۳۲


پاسخ به: کارگاه داستان نویسی
پیام زده شده در: ۰:۳۶:۴۲ جمعه ۱۳ فروردین ۱۴۰۰

اسلیترین

دیوید ماکای


مخفی کردن اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۲۳:۴۵:۱۶ پنجشنبه ۱۲ فروردین ۱۴۰۰
آخرین ورود:
دیروز ۱۷:۰۴:۲۰
گروه:
کاربران عضو
اسلیترین
ایفای نقش
پیام: 6
آفلاین
http://www.jadoogaran.org/modules/xcg ... 9671_256967_5175359_n.jpg


سوروس اسنیپ : من کجام ؟! آه سرم چقدر درد می کنه؟
دامبلدور : سوروس، پس بالاخره بیدار شدی! ماشاالله خوش خوابی!
سوروس اسنیپ : آلبوس ما کجاییم ؟ این آینه دیگه چیه که اینجاست ؟
دامبلدور : سوروس تو بهتر از من می دونی این آینه چیه !!! این آینه آینه ای هست که عمیق ترین رویا های قلب ما رو نشون میده، رویا هایی که از عمق قلب دوست داریم اتفاق بیفتن...
سوروس اسنیپ : خب چرا من رو اینجا آووردی ؟؟
دامبلدور : سوروس من این چند وقته تو رو زیر نظر داشتم و ...
سوروس اسنیپ : و چی ؟؟
دامبلدور : و فهمیدم تو به یک چیزی نیاز داری، چیزی که بتونه تو رو از ته قلب خوشحال کنه... و بنابراین تصمیم گرفتم بیارمت اینجا تا یک برای همیشه بتونی رویایی که در عمق قلب خوابیده رو ببینی... ولی فقط برای یک بار!
سوروس اسنیپ : باشه... اتفاقا خودمم چند وقتی بود که دنبال این آینه بودم تا این رویا رو ببینم اما هیچ وقت نتونستم این آینه رو پیدا کنم.
دامبلدور : خب ورور کردن دیگه بسه! پاشو سوروس و بیا جلوی این آینه..
سوروس اسنیپ : باشه.
و بعد اسنیپ به جلوی آینه رفت و خود را در آینه دید اما نه تنها بلکه در کنار لی لی!
دامبلدور : چی می بینی سوروس؟ داری لی لی رو می بینی درسته؟
سوروس اسنیپ : بله قربان درسته دارم لی لی رو می بینم... که... که من رو در آغوش گرفته.
دامبلدور : سوروس... اوممم می دونم که تو عاشق لی لی بودی ولی باید این عشق رو در قلبت دفن کنی چون جیمز و لی لی با هم ازدواج کردن... و لی لی بارداره!
سوروس اسنیپ : آلبوس من نمی تونم این درد رو تحمل کنم... همین الان منو بکش، لطفاااا. من نمی خوام تا آخر عمر این درد رو در سینه ام تحمل کنم...
دامبلدور : من چنین کاری نمی کنم... تو باید زنده بمونی و زندگی کنی می دونی چرا؟
سوروس اسنیپ : چرا؟؟
دامبلدور : چون ... چون ممکنه لی لی بزودی بمیره!
سوروس اسنیپ : چی؟! چرا؟
دامبلدور : بله درست شنیدی لی لی بزودی یعنی روز تولد پسرش می میره .
سوروس اسنیپ (با چهره ای نگران): شما از کجا می دونید؟ راهی هست جلوی این اتفاق رو گرفت ؟
دامبلدور (با چهره ای متاسف): متاسفانه پیش بینی شده و هیچ راهی برای جلوگیری از پیش اومدن این اتفاق وجود نداره...
سوروس ناگهان شروع به گریه کرد و سریع اتاق را ترک کرد... ناگهان فکری به ذهنش رسید ولی فکر شومی بود... او تصمیم گرفت به مرگخواران بپیوندد و از لرد ولدمورت خواهش کند تا فقط جیمز و پسرش رو بکشه...
او روانه جاده شد... از ولدمورت درخواست کرد ولی لی لی باز هم مرد و این دفعه هم سوروس ضربه روحی بدتری دید.

---
سلام، به کارگاه خوش اومدی.
مشخصه که احساسات شخصیت هارو درک می‌کنه و می‌تونی ازشون استفاده کنی... اما اینو باید همیشه یادت باشه که هر شخصیت یه چارچوب رفتاری داره، دامبلدور هیچوقت از دیالوگی مثل "ورور کردن" استفاده نمی‌کنه. این دقت باعث میشه پستت، مخصوصاً زمانی که پست جدیه، در نظر خواننده منطقی‌تر و قابل ارتباط در بیاد.
به غیر از این، ایراد بزرگ دیگه‌ای توی نوشته‌ت نمی‌بینم اما بی‌شک جای خیلی بهتر شدن داره. بهت پیشنهاد می‌کنم پستایِ ایفای نقش رو بخونی تا بیشتر متوجه منظورم بشی.

برای گذر از این مرحله مانعی نمی‌بینم...

تایید شد.


ویرایش شده توسط تام جاگسن در تاریخ ۱۴۰۰/۱/۱۳ ۵:۵۸:۲۸

جانم فدای سالازار اسلیترین و نوادگانش!







شما می ‌توانید مطالب را بخوانید
شما نمی توانید عنوان جدید باز کنید
شما نمی توانید به عنوان‌ها پاسخ دهید
شما نمی توانید پیام‌های خودتان را ویرایش کنید
شما نمی توانید پیام‌های خودتان را حذف کنید
شما نمی توانید نظر سنجی اضافه کنید
شما نمی توانید در نظر سنجی ها شرکت کنید
شما نمی توانید فایل‌ها را به پیام خود پیوست کنید
شما نمی توانید پیام بدون نیاز به تایید بزنید
شما نمی توانید از نوع تاپیک استفاده کنید.
شما نمی توانید از HTML در نوشته های خود استفاده کنید
شما نمی توانید امضای خود را فعال/غیر فعال کنید
شما نمی توانید صفحه pdf بسازید.
شما نمی توانید پرینت بگیرید.

[جستجوی پیشرفته]


هرگونه نسخه برداری از محتوای این سایت تنها با ذکر نام «جادوگران» مجاز است. ۱۳۹۹-۱۳۸۲
جادوگران اولین وبسایت فارسی زبان هواداران داستان های شگفت انگیز هری پاتر است. به عنوان نخستین خاستگاه ایرانی ایفای نقش مبتنی بر نمایشنامه نویسی با محوریت یک اثر داستانی در فضای مجازی، پرورش و به ارمغان آوردن آمیزه ای از هنر و ادبیات برجسته ترین دستاورد ما می باشد.