هری پاتر نخستین مرجع فارسی زبان هواداران هری پاتر

هری پاتر نسخه موبایل


در حال دیدن این عنوان:   1 کاربر مهمان





پاسخ به: باغ وحش هاگزميد
پیام زده شده در: ۱۵:۳۱:۴۴ جمعه ۲۲ مرداد ۱۴۰۰

ریونکلاو، مرگخواران

دیزی کران


مخفی کردن اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۳:۵۹ سه شنبه ۲۲ مهر ۱۳۹۹
آخرین ورود:
امروز ۱۱:۰۹:۰۸
از کنار خیابون رد شو:)
گروه:
کاربران عضو
ریونکلاو
ایفای نقش
مترجم
مرگخوار
ناظر انجمن
پیام: 126
آفلاین
- کتی به کی گفته مجسمه؟
بلاتریکس نگاهش را روی کتی قفل کرده بود.

-من نبودم دستم بود، تقصیر قاقاروم بود.
-دروغ میگه! خودش گفت.
قارقارو نگاه چپی به کتی انداخت و همانطور که عینکش را صاف می کرد، رفت تا بقیه قفس های باغ وحش را ببیند.

-مار تو آستینم پرورش دادم. بلا میشه این یه دفعه رو ندید بگیری؟
-نمیشه!
-گناه دارم.
-نداری!

کتی در آن لحظه مفهموم ضرب المثل "هر کس خربزه می خورد پای لرزش هم می نشیند" را کامل درک کرد. او نباید سمت بلاتریکس می رفت.
همانطور که کتی ذره ذره آب میشد، شور و شوق بلاتریکس برای اجرای کروشیو بیشتر و بیشتر می شد. تمامی مرگخواران می دانستند که اگر بخواهند جلوی بلاتریکس را بگیرند، خودشان قربانی میشوند به همین دلیل لام تا کام چیزی نگفتند.

- آقا مدیره! آقا مدیره! اون مجسمه مو فرفریه داره تکون می خوره!

بچه ی کوچکی که خیلی ریز داشت آن صحنه را تماشا میکرد، با دستش به بلاتریکس اشاره کرد. بلافاصله مدیر در جلوی در قفس نمایان شد.

- اسب آبی مون خیلی مهمون دوست داره! بیاین بریم تا دیر نشده!





بیکار ترین مرگخوار اربــــــــــــــاب

~ only Raven ~

swim in space


تصویر کوچک شده


پاسخ به: باغ وحش هاگزميد
پیام زده شده در: ۱۱:۰۳:۱۶ سه شنبه ۱۲ مرداد ۱۴۰۰

گریفیندور، مرگخواران

کتی بل


مخفی کردن اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۸:۴۴ دوشنبه ۲۸ مهر ۱۳۹۹
آخرین ورود:
دیروز ۱۵:۵۰:۴۶
از زیر زمین
گروه:
کاربران عضو
گریفیندور
ایفای نقش
مترجم
مرگخوار
پیام: 232
آفلاین
ویزلی های مو قرمز، به مرگخواران و ارباب خشک شده شان، نگاه میکردند. ناگهان، یکی از نینی ویزلی ها، زیر خنده زد، و این خنده، مانند یک بیماری، به کل قوم ویزلی ها سرایت پیدا کرد. همان طور که ویزلی ها، از شدت خنده، اشک از چشمانشان میریخت، لرد سیاه، بیشتر و بیشتر، اخم میکرد. این وضعیت، اصلا خوب نبود. ناگهان، یکی از مرگخواران، از حالت خشک شدگی، در آمد.
- اهم!

ویزلی ها، دست از خنده کشیدند، و به دخترک قد کوتاه پشت قفس، خیره شدند. کتی، با تکبر، دستش را به کمرش زد.
- ببخشید، میتونم علت خندتون رو بپرسم؟

خب، قطعا کتی، باید همراه گلوله ای پشم میبود که آن گلوله ی پشم، به طرز مسخره ای، کنار پلاکس، سیخ ایستاده بود. کتی، اخمی کرد و سعی کرد اردنگی به قاقارو نزند. لبخندش را حفظ کرد، و روی سوالش، تاکید کرد.
- علتش رو نگفتید.

ویزلی ها، در حالی که سعی میکردند خودشان را، جمع و جور کنند، به مرگخواران پشت سرش، اشاره کردند.
- اومدیم این مرگخوارا رو، مسخره کنیم.

کتی، زیر چشمی به مامور باغ وحش نگاه میکرد، که حواسش به مشتریان دیگرش بود.
- خب! شما مو قرمزا، فکر کردین ارباب من، با اون عظمتش، اینجاست؟ اگه اینجا بود، کل باغ وحشو، نابود میکرد. نه عین اینکه، یه مجسمه به درد نخور، اینجا وایسه.

لرد سیاه، نگاه بسیار بدی، به کتی کرد. بعدا حسابش را میرسید!
کتی، آب دهانش را قورت داد و قیافه اش را خونسرد نگه داشت.

- پس اونا چین؟

کتی، در ذهنش را جستجو کرد. چرا آنجا بودند؟ بعد، به دو ماگل نگاه کرد که مانند دیوانه ها، به کتی، نگاه میکردند.
- آهان... اونا، چن تا جادوگر بودن، که میخواستن با عنوان لرد سیاه و مرگخواران، بیان اینجا و مسخرمون کنن. منم خشکشون کردم.
- اما اونا که دارن میلرزن!

کتی، سرش را به سمت مرگخوارانی که پایشان، درد گرفته بود و داشت میلرزید، چرخاند.
- خب... آهان!

رفت و چوبش را، مانند شلاق، روی دست و پای هر کدامشان که میلرزید، زد. روبه روی بلاتریکس ایستاد. این کار، در گینس ثبت میشد. اگر میتوانست، بعدش زنده بماند. بعد، با چوبش، روی دست بلاتریکس زد.
- بنظرتون، اگه بلاتریکس واقعی بود، میتونستم بزنمش؟

محفلی ها، در حالی که واقعا قانع شده بودند، دستی برای کتی تکان دادند و رفتند. آبروشان حفط شده بود! اما...
کتی، در حالی که از ترس، به سقف قفس چسبیده بود، داد میزد.


ویرایش شده توسط کتی بل در تاریخ ۱۴۰۰/۵/۱۲ ۱۱:۰۶:۲۵

ارباب من Lord

گر کسی مرا ببیند نتواند که ببیند چون که او قارقارو نیست!

قاقاروی بدون مو!



تصویر کوچک شده


پاسخ به: باغ وحش هاگزميد
پیام زده شده در: ۱۹:۲۰:۰۴ دوشنبه ۱۱ مرداد ۱۴۰۰

گریفیندور، محفل ققنوس

لوسی ویزلی


مخفی کردن اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۰:۰۶:۱۹ سه شنبه ۲۸ اردیبهشت ۱۴۰۰
آخرین ورود:
دیروز ۹:۵۳:۰۰
گروه:
ایفای نقش
گریفیندور
کاربران عضو
محفل ققنوس
پیام: 204
آفلاین
- قفس اسب آبی دیگر چیست؟ اصلا به چر جرعتی ما را تهد...

حرف لرد سیاه با دیدن محفلی ها ناتمام ماند.
به سمت یارانش برگشت و زمزمه کرد:
-یاران ما! توجعشان را جلب نکنید! مجسمه بشوید!

مرگخواران همگی مجسمه شدند و سعی کردند که مثل مجسمه هایی خوب و تازه برق افتاده به نظر برسند؛ اما در این کار اصلا خوب نبودند!


-بابابزرگ! اونجا رو! مرگخوارا!
آرتور ویزلی، در حالی که سعی داشت بچه های موقرمزی را که مانند سوسک از سر و کولش بالا می‌رفتند را از خودش جدا کند،بی تفاوت، به سمت جایی که ویزلی کوچک اشاره کرده بود برگشت.
-چی؟

لرد سیاه و مرگخواران به همراه دو ماگل در قفس،در باغ وحش بودند!


قدم قدم تا ‏ روشنایی، ازشمعی در تاریکی تا نوری پرابهت و فراگیر!
می جنگیم تا آخرین نفس!!
می جنگیم برای پیروزی!!!‏
برای عشق!!!!‏
برای گریفیندور.


توپ تانک فشفشه
گریف برنده میشه!


پاسخ به: باغ وحش هاگزميد
پیام زده شده در: ۱۳:۳۶:۴۶ یکشنبه ۱۰ مرداد ۱۴۰۰

اسلیترین، مرگخواران

اسکورپیوس مالفوی


مخفی کردن اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۷:۱۱:۰۸ پنجشنبه ۲۴ تیر ۱۴۰۰
آخرین ورود:
امروز ۱۰:۳۹:۳۵
از دست حسودا و بدخواها!
گروه:
کاربران عضو
مرگخوار
اسلیترین
ایفای نقش
پیام: 60
آفلاین
صدای مدیر باغ وحش مصادف شد با همهمه و زلزله ای عظیم درون باغ وحش ، که صدایش درون محوطه پیچید.
لرد و مرگخواران با صداها اشنا و از ان بیزار بودند.

- فرزندان روشنایی بیایید به جای دادن و گرفتن بلیت بهم محبت کنیم چرا که ما نباید دلمون برای کسایی که زنده نیستن بسوزه!
-
- بابا اون انگشتمو خورد!
- گشنمه!
- همین الان بهتون سوپ پیاز دادم!
- ظهور ولدمورت رو حس می کنم.


نگهبان ورودی که دید چاره ای جز دادن بلیت به محفلی ها ندارد و ، اگر به انها بلیت ندهد معلوم نیست چه اتفاق ناگواری پیش نمی آید . برای یکبار هم شده روش دوستی و محبت دامبلدور جواب داده بود.

ان طرف وسط قفس میان لرد ، مرگخواران و زندانیان ماگلی


- یارانمان چاره ای بیندیشید تا ابرویمان جلوی محفلی ها حفظ شود و از بین نرود!
مرگخواران فکر کردند تا چاره ای بیندیشند اما خوب چاره ای جز کنار امدند با قضیه نداشتند و حالا کسی باید این را به لرد می گفت .

مرگخواران بر خلاف مسئله ی قبلی چاره ی ، این را خوب می‌دانستند و حالا باید مرگخوار تازه وارد و بخت برگشته ای به نام اسکورپیوس را مأمور رساندن این پیام می کردند .

- ارباب مرگخوارا چاره ای پیدا نکردند منو فرستادن قضیه رو ماست مالی کنم!
-
-
-
-
-
-
در همین لحظه صدای مدیر باغ وحش به گوش رسید و باعث شد مرگخواران بیشتری بر اثر نگاه لرد ذوب نشونند .

- حیوانات ادم نما شما ها که تو قفس افتادید گوش کنید الان بازدید شروع میشه هر کی بی نظمی کنه و تماشاگرا رو سرگرم نکنه می یوفته تو قفس اسب ابی!
- بفرمایید وارد شید اینا حیوانات جدیدمونه که دیروز وارد باغ وحش شدن و من تضمین می کنم خیلی سرگرم کننده هستن!
- به ما توهین کرد؟
-اشارها و تهدید های مسئول باغ وحش شروع شده شده بود .


ویرایش شده توسط اسکورپیوس مالفوی در تاریخ ۱۴۰۰/۵/۱۰ ۱۴:۳۴:۰۹

کسی ندید که؟




پاسخ به: باغ وحش هاگزميد
پیام زده شده در: ۱۶:۱۶:۲۹ چهارشنبه ۱۲ خرداد ۱۴۰۰

اسلیترین، مرگخواران

لرد ولدمورت


مخفی کردن اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۴:۳۹ سه شنبه ۸ آبان ۱۳۸۶
آخرین ورود:
امروز ۲:۰۲:۰۸
از ما گفتن...
گروه:
کاربران عضو
اسلیترین
ناظر انجمن
مرگخوار
ایفای نقش
پیام: 6516
آفلاین
- جارو مال ماست!

لرد جمله اش را گفت و منتظر بازخوردش شد!

نیک به جک، جک به نیک، و مرگخواران به هر دو نگاه می کردند.

ایوان روزیه که تازه از قبر خارج شده بود و هنوز یادش نمی آمد که لرد سیاه چقدر ترسناک است، سوال اصلی را پرسید.
- کدوم جارو ارباب؟

لرد سیاه زیادی غرق در خاطرات کودکی و نوجوانی اش شده بود.

-منظورمون اینه که ماگل ها ساکت. این اسکلت بیشتر از هممون زیر خاک بوده و این زیرا رو می شناسه. اون بگه کجا رو بکنیم که نجات پیدا کنیم.

ایوان با خوشحالی دستی به خاک کشید. مشتی برداشت و بویید. کمی خورد(که از قفسه سینه خالی اش دوباره به طبیعت پیوست)... و با اطمینان به سمتی اشاره کرد.
-اون طرف رو!

پلاکس با تردید پرسید:
- مطمئنی؟ به نظرم از همون طرف اومدیم ها!

بلاتریکس سرش را از جایی پشت سر لرد دراز کرد.
-ارباب بکشمش که دیگه نتونه تردید کنه؟

لرد با زمزمه بلاتریکس از جا پرید!
- بلا صد بارگفتیم بی سرو صدا این ور و اون ور ما پنهان نشو. جایی که ایوان گفت رو بکنیم و جلو بریم.


یک ساعت بعد!


-ایوان؟
-بله ارباب؟
-خودت می میری یا بکشیمت؟

صدای مدیر باغ وحش به گوش رسید.
- پنج دقیقه بعد، بازدید شروع می شه. اون چاله چیه؟ اونو پر کنین سریع.

لرد سیاه، ایوان و مرگخواران، درست وسط قفسشان در باغ وحش بودند. ولی این بار دو ماگل خوشگل هم همراهشان بود.




پاسخ به: باغ وحش هاگزميد
پیام زده شده در: ۹:۰۱:۰۶ سه شنبه ۲۱ اردیبهشت ۱۴۰۰

گریفیندور، مرگخواران

پیتر جونز


مخفی کردن اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۳:۵۳ دوشنبه ۲۶ اسفند ۱۳۹۸
آخرین ورود:
۱۵:۳۴:۴۷ جمعه ۲۶ شهریور ۱۴۰۰
از محله ی جادوگران جوان تحت آموزش هاگوارتز
گروه:
کاربران عضو
گریفیندور
ایفای نقش
مرگخوار
ناظر انجمن
پیام: 218
آفلاین
خلاصه:
مرگخوارا نصف شب از باغ وحش هاگزمید بازدید میکنن و به صورت اتفاقی توی یکی از قفسا گیر میوفتن، و صاحب باغ وحش اونارو برای به دست آوردن بازدید بیشتر نگه میداره، مرگخوارا سعی میکنن با کندن زمین فرار کنن و به یه کانال فاضلاب میرسن و میفهمن که دوتا ماگل هم دارن از زندانشون فرار میکنن، گابریل از کثیفی چاله بی‌هوش میشه و ماگلا و مرگخوارا میخوان که با کمک همدیگه از اونجا فرار کنن، تا اینکه بین ماگلای زندانی یعنی نیک و جک دعوا پیش میاد.

***

لرد همیشه لرد بود، از همان بچگی همیشه ارباب بود، همیشه خون و خصلت اربابیت در وجود لرد بود و او هم به این خصلت افتخار می‌کرد، لرد همیشه در بچگی به همسن و ‌سالانش دستور می‌داد و همیشه هم خوب دستور می‌داد. همان‌طور که گفتم... لرد بهترین لرد و اربابی بود که این دور و بر پیدا می‌شد.

فلش بک
-بابا اون جارو مال منه!
-نخیر! مال خودمه!
- دوث داری با من دوث بشی؟

کسی به نفر سوم اهمیت نداد، نفر سوم که فقط در آن آشوب دنبال دوست می‌گشت ناراحت و دل‌شکسته به سمت جاروی خودش رفت.
اما جدا از همه این‌ها، در بین آشوب و آشفتگی، همیشه بهترین‌ها نیز یافت می‌شوند، وقتی آن دونفر با هم بر سر بهترین جارو دعوا می‌کردند، کسی از میان جمعیت آن‌ها را دید و به سمتشان رفت، ردایش روی زمین کشیده می‌شد و چشم‌هایش اشعه مرگبار شلیک می‌کردند. کسی در جمعیت پس از برخورد اشعه مرگبار با وجودش بیهوش شد.
-اینجا چه خبر است؟
-تام! اون می‌خواد جارومو بگیره!
-چون جارو مال خودمه!

لرد آن موقع لرد ولدمورت نبود، فقط تام بود. اما تامی قدرتمند و ارباب. کمی فکر کرد و به دو جادوآموز که بهم تنه می‌زدند خیره شد.
-
-چیه؟
-
-
جادوآموزی که لرد به او خیره شده بود درحال سوختن بر اساس اشعه‌های مرگبار بود، برای همین لرد تصمیمش را گرفت تا بیشتر از این جادوآموز مردم نسوزد. تصمیم خوبی هم گرفت، می‌توانست همه را راضی نگه دارد و اربابیتش را استفاده کند.
-تصمیم گرفتیم. جارو مال ما است.
-ولی...
-جارو-مال-ما-است!

و با رضایت کامل جارو را از جادوآموز ها گرفت.

پایان فلش بک

لرد به آن دونفر نگاه کرد، به یاد ایام جوانی‌اش افتاد.
فهمید باید چکار کند.


ویرایش شده توسط پیتر جونز در تاریخ ۱۴۰۰/۲/۲۱ ۹:۱۹:۲۷

می‌بینین؟

تصویر کوچک شده


حشرات هم حق زندگی دارند!


پاسخ به: باغ وحش هاگزميد
پیام زده شده در: ۱۶:۰۰:۱۷ دوشنبه ۲۰ اردیبهشت ۱۴۰۰

اسلیترین

آلبوس سوروس پاتر


مخفی کردن اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۶:۵۹ شنبه ۲۶ بهمن ۱۳۹۸
آخرین ورود:
امروز ۱۱:۲۴:۳۹
از از اطراف قلعه...
گروه:
کاربران عضو
اسلیترین
ایفای نقش
پیام: 51
آفلاین
اما کمی برای این حرف دیر شده بود.
گابریل سبز شد، قرمز شد، بنفش شد و ناگهان به ترکیبی از رنگ صورتی و قهوه ای و زرد درآمد که باعث شد دیگر بالا نیاورد.
- گابریل؟! حالت خوبه؟ هکتور گابریل چرا خشکش زده؟
- نمیدونم! نمیدونم!
هکتور سعی کرد به یاد بیاورد چرا گابریل به این شکل درآمده. او فکر کرد و فکر کرد و فکر کرد تا اینکه...
- وایتکس! گب انقدر وسایلش رو با وایتکش شسته اینطوری شده. این حالت وقتی بوجود میاد که مقداری مایع سفید کننده یا ضد عفونی کننده هرچند کم وارد بدن شخص بشه و با معجون تهوع مخلوط شه! چارشم دست خودمه!
- ولی گب که وایتکس نمیخوره! فکر نکنم ایوا هم همچین کاری رو انجام بده.
- گب انقدر لیوان آب کدو حلواییش رو با وایتکس شسته یکمی همراه اون وارد معدش شده.
- خب سریع معجون رو بهش بده!
هکتور در جیب ردایش دنبال معجون گشت و با کمال خونسردی و دقت شیشه ای کوچک را که مایعی آبی در آن میدرخشید را در دستش تکان داد. کمی از آن را در دهان گابرل ریخت و منتظر ماند.
- خب! الان حالش خوب میشه!
در همین لحظه گابریل بیهوش روی زمین افتاد!
- نباید اینجوری می شد ولی احتمالا ضعف کرده، چون خیلی از محتویات معدش خالی شد. بزارین استراحت کنه.
مرگخواران با صدای رودولف به خودشان آمدند و به او نگاه کردند.
- دیگه وقتشه که کارمون رو شروع کنیم. شما دوتا ماگل دست به کار شید. بگین که باید از کجا شروع کنیم.
دو زندانی کمی به یکدیگر نگاه کردند.
- جک! باید اینجا رو بکنیم.
- چرت نگو نیک اینجا جای درسته!
و با دستش به زیر پای لرد اشاره کرد.
- چی داری میگی؟ اونجا اصلا درست نیست احمق!
- تو داری به کی میگ احمق؟
- خب به تو! مگه تو احمق نیستی؟
اینجا بود که جک از کوره در رفت و با تمام قدرت به سمت نیک حمله کرد...



??YOU TALKIN TO ME



تصویر کوچک شده


پاسخ به: باغ وحش هاگزميد
پیام زده شده در: ۱۱:۴۲:۳۳ یکشنبه ۱۹ اردیبهشت ۱۴۰۰

گریفیندور

بیل ویزلی


مخفی کردن اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۷:۳۸:۲۵ جمعه ۳ بهمن ۱۳۹۹
آخرین ورود:
۱۷:۴۵:۱۹ یکشنبه ۲۴ مرداد ۱۴۰۰
از ویزلی آباد!
گروه:
کاربران عضو
گریفیندور
ایفای نقش
پیام: 53
آفلاین
-نه!نه!بالا نیار!بگیرش فنریر!جلوی دهنشو بگیر!

ملانی این را گفت و فنریر را به سمت گبریل هل داد. فنریر به موقع جلوی دهان گب را گرفت و همانطور که او را از چاله هایی که کنده بودن دور می کرد داد زد:
-قورتش بده گب! قورتش بده!

اما گابریل همچنان در حال عق زدن بود و دستی که فنریر جلوی دهانش گرفته بود تقریبا داشت خفه اش می کرد.
بلاتریکس که دیگر درآن وضعیت این یک مورد از تحملش خارج بود، یقه ی هکتور را از پشت گرفت و او را کشید و برد جلوی گب و فنریر.
-زودباش یکی از اون معجوناتو بده بهش بخوره! تو این وضعیت تنها چیزی که کم داریم اینه که گبریل تو چاله هایی که کندیم بالا بیاره!
-خب بذار معجونامو ببینم... معجون ضد ویروس... معجون ضد ماگل... معجون ضد عشق...
-زود باش!
-هولم نکن! معجون ضد گرسنگی... معجون ضد نفخ... ایناهاش! معجون ضد تهوع! حتی اگه حالت تهوع نداشته باشی هم تهوعت رو از بین می بره! فقط یه مشکلی هس...
-چی؟!
-خب اونکه الان نمی تونه معجون رو سر بکشه، باید معجون رو بریزیم تو دماغش که از اونحا بره تو معده ش.
-هر کار دلت می خواد بکن فقط سریع تر!
-خیلی خب فنریر! سرشو بگیر بالا!

و هکتور به کمک فنریر مشغول خوراندن معجون به گب شد.
لرد که گوشه از قفس ایستاده بود و با تأسف بلا و هکتور و فنریر را نظاره می کرد، با دیدن این صحنه خیالش از بابت بالا آوردن گب راحت شد. اما سرش را که برگرداند، بقیه ی مرگخواران را دید که پاپ کورن به دست، بلا و هکتور و فنریر را به تماشا نشسته بودند. حال آنکه در آن موقعیت پاپ کورن از کجا آورده بودند بماند!
-شما ها چرا نشسته اید و یکدیگر را می نگرید؟! زود باشید! تا صبح باید کار حفاری را تمام کرده و از اینجا فراری مان دهید!

مرگخواران با این حرف لرد به خودشان آمدند و بلا و هکتور و فنر و گب را به حال خود رها کردند. پاپ کورن ها را کناری انداختند و قاشق به دست، به سرکار خود بازگشتند. اما...

"نویسنده دستی بر پیشانی خویش کوفت و با خود گفت: حواست کجاست... و نوشتن را از سر گرفت"

نویسنده مرگخواران دو زندانی ماگل را که ناگهان از ناکجا پیدایشان شده بود به کل فراموش کرده بودند. مرگخوار ها به فکر افتادند که با آن دو چه کنند، که خوشبختانه رودولف پیش قدم شد.
-هی ماگل! بیا اینجا ببینم!

اما زندانی فراری که ظاهرا هنوز با کلمه ی ماگل آشنایی کامل پیدا نکرده بود به سمت رودولف خیز برداشت و یقه اش را چسبید.
-هوی! حرف دهنتو بفهم! منگل خودتی!

رودولف رگ شقیقه اش باد کرده بود و کم کم می رفت تا عصبانی شود، که مرلین را شکر، ملانی وخامت اوضاع را دریافت و خودش را بین آنها انداخت.
-نه! نه! رودولف منظور بدی نداشت که! گفت ماگل! مابین خودمون به کسی که خیلی خوش تیپ و جذاب و خفن باشه میگیم ماگل! ماگل یهنی خوش تیپ! یعنی خفن! یعنی جذاب!

آتش خشم ماگل به همان سرعت که شعله کشیده بود فروکش کرد.
-عه؟!خب می گفتین از اول.منو ببخش داداشه گلم. منو ببخش که تو رو زود قضاوت کردم. منو ببخش.

و یقه ی رودولف را رها کرد و شروع کرد به تف مالی ماچ کردن رودولف.

-خب، خب، بسه دیگه. بیشتر از این نباید وقتمونو تلف کنیم.

تام این راگفت و برگشت سمت ماگل دوم.
-شما می دونین این فاضلاب به کجا می رسه؟ می شه ازش فرار کرد؟

این یکی ماگل به نظر منطقی تر بود.
-آره ما تموم سوراخ سنبه های این فاضلابو مثل کف دستمون بلدیم. الآنم اگه فقط چند متر اون طرف تر رو کنده بودیم...

با حسرت نگاهی به آن طرف میله ها انداخت و ادامه داد:
-بگذریم، طبق نقشه ی ما از اینجا که بری پایین می رسی به یه دو راهی...

ماگل همینطور داشت نقشه ی فاضلاب را برای تام و مرگخوار ها توضیح می داد که ناگهان صدای جیغی توجه همه را به خود جلب کرد!

-نه! نه! نه! کثیفی! میکروب! چرک! سیاهی! نههه! یکی نجاتم بده!

ملت مرگخوار همگی به سمت گابریلی برگشتند که سر تاپایش آغشته به محتویات معده ی خودش بود و همانطور که پشت سر هم داشت بالا می آورد، با وحشت سعی داشت سرتا پایش را از آن مایع لزج پاک کند.
هکتور نگاهی به لرد و مرگخوارها انداخت و گفت:
-فکر کنم اشتباهی معجون تهوع آور دادم بهش.


ویرایش شده توسط بیل ویزلی در تاریخ ۱۴۰۰/۲/۱۹ ۱۱:۴۶:۱۸
ویرایش شده توسط بیل ویزلی در تاریخ ۱۴۰۰/۲/۱۹ ۱۱:۴۷:۲۵


پاسخ به: باغ وحش هاگزميد
پیام زده شده در: ۱۴:۴۰:۵۶ یکشنبه ۲۲ فروردین ۱۴۰۰

اسلیترین

آلبوس سوروس پاتر


مخفی کردن اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۶:۵۹ شنبه ۲۶ بهمن ۱۳۹۸
آخرین ورود:
امروز ۱۱:۲۴:۳۹
از از اطراف قلعه...
گروه:
کاربران عضو
اسلیترین
ایفای نقش
پیام: 51
آفلاین
مرگخواران به زندانیان نگاه میکردند و زندانیان به مرگخواران. زندانیان از دیدن این انسان ها با لباس های عجیب و غریب جا خوردند و فکر کردند که حتما دیوانه اند. واگر نه در باغ وحش چه میکردند؟ آن هم در قفس!
- خب خب! اینجا چی داریم؟ دو تا ماگل تازه نفس!
- دوتا چی؟ بشین یرجات وگرنه دک و پوزتو میارم پایینا!
- به ارباب توهین میکنی؟
- این عجب غولیه! نه غلط کردم!
- خب حالا بهتر شد، اگه جرئت داری حرفتو دوباره تکرار کن!
- ممنون رودولف. گب...
- اِ اِ اِ به هوش آمدی رودولف.
- کتی! وسط حرف ما نپر! گب، حالا که بهتر شدی یکی از این بیل ها رو بردار. رودولف توهم همینطور. از تو انتظار زیادی داریم. ایوا دو قاشق دیگر هم از معده ات بیرون بیاور!
- ارباب، بهتر نیست اول بپرسیم این دو ماگل چیکاره هستند؟
- من نیک هستم و این هم جکه. ما دوتا زندانی هستیم که داشتیم از زندان کنار اینجا فرار میکردیم؛ الانم که گیر شما افتادیم. در ضمن ماگل یعنی چی؟
- نترس حرف بدی نیست.
- خب شما دوتا شروع کنید به کندن. اونوقت هم شما آزادید هم ما!
- گابریل دیگه برا چی داری اونطوری نگاه میکنی؟
- این جا خیلی کثیفه و این دوتا هم بو گند میدن.
- خب ما مجبور شدیم که از فاضلاب زندان خارج بشیم.
- ساکت شو و کارتو بکن! هی گب! کجا؟!
بله این گابریل بود که مبه سمت چاله ای که قبلا کنده بودند میرفت تا در آن بالا بیاورد...


??YOU TALKIN TO ME



تصویر کوچک شده


پاسخ به: باغ وحش هاگزميد
پیام زده شده در: ۱۴:۵۸:۲۷ جمعه ۲۰ فروردین ۱۴۰۰

گریفیندور، مرگخواران

پیتر جونز


مخفی کردن اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۳:۵۳ دوشنبه ۲۶ اسفند ۱۳۹۸
آخرین ورود:
۱۵:۳۴:۴۷ جمعه ۲۶ شهریور ۱۴۰۰
از محله ی جادوگران جوان تحت آموزش هاگوارتز
گروه:
کاربران عضو
گریفیندور
ایفای نقش
مرگخوار
ناظر انجمن
پیام: 218
آفلاین
-بدویین!
-
-گفتم سریع بدویین، باید هرچه زودتر بریم بیرون و اربابو ببریم.
-خودت چی؟ تو هم کار کن خب.
-نمیشه دیگه... من مسئولیت دستور دادن به شماها رو دادم. من سخنگوی اربابم.
-دلیل نمیشه دستور بدی.
-همینه که هست.
-

پیتر هم در گوشه ای ایستاده بود و عصا به دست و با حالتی موقر و متین() به مرگخواران نگاه میکرد و دستور میداد و حتی در خودش نمیدید ذره ای کمک کند. بالای سر چندتن از مرگخواران جدید ایستاده بود و به آنها دستور میداد. غافل از اینکه لرد پشت سرش ایستاده بود.
-پیتر؟
-ارباب! خوش اومدین. صفا آوردین اصلا.
-دستور نده. بِکَن!
-چشم! ای ارباب که سیمایت همچون ماه شب چهارده... هرچه بگی همونه. اصلا ببینین اربابم چقدر مهربون و لطیفه!
-

و پس از آن، لرد سیاه رفت. پیتر هم کنار همان مرگخواران تازه وارد که نه، کنار بقیه مرگخواران مشغول کندن شد. همه درحال کندن خاک بودند، به جز لرد و بلا و گابریل بیچاره که در گوشه ای درحال جداکردن ناخالصی های خاک بود. کمی که گذشت مرگخواران به موفقیت های بهتری دست پیدا کردند. خاک درحال گود شدن بود و نشان میداد هرکسی با قاشق هم میتواند فرار کند. به جز سدریک که هر چند دقیقه یکبار خوابش میبرد و باید بیدارش میکردند.
و بالاخره، وقتی همه دور گود ترین چاله جمع شده بودند متوجه چیزی شدند. از آن طرف خاک صدا می آمد.

-برو اونور!
-فکر کنم به یه چاله از قبل درست شده رسیدیم. شاید چاهه برسه به زمین و زودتر از نقشه بتونیم فرار کنیم. برم؟
-برو.

و قاشقی از آن طرف چاله شان را شکافت و دیوار خاکی فرو ریخت و مرگخواران توانستند ببینند که چاله درحال وصل شدن به یک کانال فاضلاب بود و در آن کانال فاضلاب، دو مرد که با لباس های نارنجی مخصوص زندان کنار باغ وحش به آنها زل زده بودند. و هردوگروه به دنبال یک چیز بودند. فرار.

پ.ن:
-آخه کی زندانو کنار باغ وحش میسازه؟


ویرایش شده توسط پیتر جونز در تاریخ ۱۴۰۰/۱/۲۰ ۱۵:۰۹:۳۲

می‌بینین؟

تصویر کوچک شده


حشرات هم حق زندگی دارند!







شما می ‌توانید مطالب را بخوانید
شما نمی توانید عنوان جدید باز کنید
شما نمی توانید به عنوان‌ها پاسخ دهید
شما نمی توانید پیام‌های خودتان را ویرایش کنید
شما نمی توانید پیام‌های خودتان را حذف کنید
شما نمی توانید نظر سنجی اضافه کنید
شما نمی توانید در نظر سنجی ها شرکت کنید
شما نمی توانید فایل‌ها را به پیام خود پیوست کنید
شما نمی توانید پیام بدون نیاز به تایید بزنید
شما نمی توانید از نوع تاپیک استفاده کنید.
شما نمی توانید از HTML در نوشته های خود استفاده کنید
شما نمی توانید امضای خود را فعال/غیر فعال کنید
شما نمی توانید صفحه pdf بسازید.
شما نمی توانید پرینت بگیرید.

[جستجوی پیشرفته]


هرگونه نسخه برداری از محتوای این سایت تنها با ذکر نام «جادوگران» مجاز است. ۱۴۰۰-۱۳۸۲
جادوگران اولین وبسایت فارسی زبان هواداران داستان های شگفت انگیز هری پاتر است. به عنوان نخستین خاستگاه ایرانی ایفای نقش مبتنی بر نمایشنامه نویسی با محوریت یک اثر داستانی در فضای مجازی، پرورش و به ارمغان آوردن آمیزه ای از هنر و ادبیات برجسته ترین دستاورد ما می باشد.