هری پاتر نخستین مرجع فارسی زبان هواداران هری پاتر

هری پاتر نسخه موبایل


در حال دیدن این عنوان:   1 کاربر مهمان





پاسخ به: انستیتو ژنتیکی دیاگون
پیام زده شده در: ۱۱:۰۷:۴۲ پنجشنبه ۱ مهر ۱۴۰۰

هافلپاف، مرگخواران

رامودا سامرز


مخفی کردن اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۸:۲۵:۳۴ پنجشنبه ۴ شهریور ۱۴۰۰
آخرین ورود:
امروز ۱:۰۲:۳۱
از قلب شکننده تر توی دنیا نیس!
گروه:
کاربران عضو
هافلپاف
ایفای نقش
مرگخوار
پیام: 34
آفلاین
-تو که خودت چیزای توی یخچالِ خونه ی ریدل و حتی یخچال رو درسته می بلعیدی!
-اشتها ندارم خب!

مرگخوارا از اینکه تیرشون به سنگ خورده بود، افسردگی گرفتن و هر کدوم گوشه ای از زندان کز کردن.
برای اونا تصور اینکه روزهای طولانی بدون اربابشون توی یه چهاردیواریِ سرد کز کنن، غیر ممکن بود!

مرگخوارا بعد از اینکه این فکرای مایوس کننده به ذهنشون رسید، دست از دنیا شستن و شروع کردن به عزاداری.

-این پولا رو می بینین؟ اینا اولین درآمدی هستن که از جیب بری نصیبم شد!
-فرض کنین تا آخرِ عمرم اینجا بپوسم اونم با حسرت اینکه حتی نتونستم پام رو توی خونه ی ارباب بذارم!
-این کیف رو می بینین؟ داخلش وسایلِ بچگی عزیز مامان رو نگه داشتم! قطره ی آهنش، لباسای بچگیش، شربت افزایش اشتهاش ...

با این حرف مروپ، همه ی توجه ها ناخودآگاه به سمتش جلب شد!
حالا که ایوا اشتهایی برای خوردنِ بتنای زندان نداشت، آیا راهی مطمئن تر از شربتِ اشتها آور وجود داشت؟

مرگخوارا که روشی جدید پیدا کرده بودن، جستی زدن و شربت رو از دست مروپ قاپیدن؛ بعدشم به سمت ایوا رفتن و کلِ شربت رو توی دهنِ ایوا خالی کردن!

-بگو ببینم، حالا گشنه هستی یا نه؟


قلب پاکی داری! تصویر کوچک شده

نازک صورتی ارباب!


پاسخ به: انستیتو ژنتیکی دیاگون
پیام زده شده در: ۱۱:۲۷:۰۱ شنبه ۱ خرداد ۱۴۰۰

گریفیندور

بیل ویزلی


مخفی کردن اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۶:۳۸:۲۵ جمعه ۳ بهمن ۱۳۹۹
آخرین ورود:
۱۶:۴۵:۱۹ یکشنبه ۲۴ مرداد ۱۴۰۰
از ویزلی آباد!
گروه:
کاربران عضو
گریفیندور
ایفای نقش
پیام: 53
آفلاین
ملت مرگخوار با شنیدن این حرف بلاتریکس، هرکدام گوشه ای از سلول نشستند و شروع کردند به فکر کردن. البته همه به جز فنریر. چرا که او اصولا به فکر کردن اعتقادی نداشت. یعنی بیچاره مغزی نداشست که بحواهد با آن فکر کند.وی همینطور توی سلول بالا و پایین می رفت و به هر مرگخواری که می رسید می گفت:
-فک می کنی!
و می رفت سراغ مرگخوار بعدی. فنریر انقدر این کارش را ادامه داد که بالاخره تام از کوره در رفت. چیزی که اصلا سابقه نداشت.
-فنریر بس کن! داری تمرکزم رو به هم می زنی!
-چیی؟! با منی؟
-معلومه که با توام! مگه به جز تو چند تا فنریر اینجا داریم؟
-به من گفتی بس کن؟!
-آره دیگه! با تو بودم.
-من دارم تمرکزت رو به هم می زنم؟!
-آره! آره! آره! همهی اینا رو با تو بودم!
-حالا نشونت میدم!

و به سمت تام حمله ور شد. ملت مرگخوار با دیدن این صحنه، بیخیال فکر کردن شدند و تصمیم به مداخله گرفتند.
-هی فنریر! ولش کن!
-فنریر اگه همینطوری ادامه بدی گزارش کارت رو به ارباب می دم.
-تام گازش بگیر! از خودت دفاع کن!

اما نه تام و نه فنریراهمیتی به حرف بقیه نمی دادند. فنریر که از فرط گرسنگی، عقل از سرش پریده بود سعی داشت تام را به عنوان پیش غذا سرو کند و تام هم که دوری از ارباب بهش فشار آورده بود مقاومتی در برابر خورده شدن نمی کرد. سر و صدای مرگخوار ها همینطور داشت بالاتر می رفت که ناگهان صدای گرومپ گرومپ و خرد شدن چیزی توجه همه را به خودجلب کرد. مرگخواران همگی به طرف صدا برگشتند و با ایوایی مواجه شدند که داشت با حرص بتن های دیوار را از جا می کند و می جوید و قورت می داد‌. گویی سوپ پیاز های زندان خیلی به همش ریخته بود. مرگخوار ها با دیدن این صحنه، آنقدر هیجان زده شدند که تام و فنریر را به حال خود رها کردند و شروع کردند به تشویق ایوا.
-آفرین ایوا!تو بی نظیری! تو فوق العاده ای! تو بهترینی!
-آره! آره! بخورشون! همشونو بخور! تو می تونی!
-ایوا اگه بتونی همه ی بتن ها رو بخوری تا آخر هفته یه نشان مرگخوار نمونه برای امضات آماده می کنم!
- ایوا تو بهترینی! می دونستم ترشی نخوری یه چیزی می شی!
-حالا همه با هم: کی از همه مرگخوار تره؟ ایوا! ایوا!

ملت مرگخوار همینطور داشتند ایوا را تشویق می کردند که ناگهان اتفاق عجیبی افتاد. ایوا از کندن و خوردن بتن ها دست کشید. دستانش را به هم زد، خاک آنها را تکاند و دور دهانش را پاک کرد. سپس عجیبی تزین و دور از ذهن ترین جمله ی ممکن را به زبان آورد.
- سیر شدم.



پاسخ به: انستیتو ژنتیکی دیاگون
پیام زده شده در: ۱۹:۰۷:۲۳ پنجشنبه ۲۷ آذر ۱۳۹۹

آموس دیگوری


مخفی کردن اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۸:۲۰ پنجشنبه ۲۹ آبان ۱۳۹۹
آخرین ورود:
۱۱:۴۶:۲۵ پنجشنبه ۱۵ مهر ۱۴۰۰
از بچم فاصله بگیر!
گروه:
شناسه های بسته شده
پیام: 89
آفلاین
خلاصه:
مرگخوارا برای اینکه لرد رو سورپرایز کنن، تصمیم گرفتن دامبلدور رو براش ببرن، ولی نتونستن و خواستن رباتی به اسم دامبل بات که دقیقا مثل دامبلدور بود رو ببرن، ولی نتونستن و خیلیاشون به آزکابان فرستاده شدن. لرد هم که جسمش نابود شده، روحش توی جنگل پنهان شده. محفلیا میخوان به شکار مرگخوارایی برن که فرار کردن. دامبلدور، دامبل بات رو توی اتاقش میبینه و ازش درمورد مرگخوارایی میپرسه که میخواستن بدزدنش.
* * *


چند دقیقه ای بود که دامبلدور و دامبل بات در سکوت، به هم نگاه میکردن. بالاخره تحمل دامبلدور هم یه حدی داشت.
- بابا جان، نمیخوای در مورد مرگخوارا بهمون بگی؟

دامبل بات چیزی نگفت، فقط با حالت قهر آمیزی، به لیوان خالی از آب هویجی اشاره کرد که دامبلدور چند دقیقه پیش برای حرف کشیدن ازش، براش ریخته بود.
- بازم میخوای بابا جان؟ خب زودتر بگو.

ولی دامبل بات سرشو به نشونه منفی تکون داد و سعی کرد حرف بزنه، اما فقط صدای جیلیز و ویلیز ازش خارج میشد. از حالت حرف زدنش معلوم بود عصبانیه.

- جانداره؟ تو جیب جا میشه؟ خیاره؟ آها... زاخاریاس، بابا ج...

حرفش با اشاره های دامبل بات، ناتموم موند.
- آها. تو یه رباتی و آبمیوه برات ضرر داره؟ نگران نباش بابا جان. میرم برات کمک میارم.

دامبلدور اینو گفت و بیرون رفت. توی راه با خودش فکر میکرد که فعلا راحتترین راه شناسایی مرگخوارا، اطلاعات دامبل باتیه که الان توی اتاقش، منتظره یه نفر سیستم صوتیشو تعمیر کنه.

همون لحظه - آزکابان

- غذا!

یه نگهبان داد زد و ظرف های غذای یک بار مصرفی رو به سمت مرگخوارا پرتاب کرد. همه مرگخوارا به سمت غذاها یورش بردن؛ همه به جز مروپ و بلاتریکس.
- من غذای ناسالم آشپزای مامانو نمیخورم.
- من بدون ارباب غذا نمیخورم.

صبر بلاتریکس توی زندان به سر اومده بود. اربابش الان توی چه وضعیتی بود؟ چیکار میکرد؟ دیگه از این همه بی خبری خسته شده بود. برای همین، سریع گوش همه مرگخوارایی که پای غذاشون بودن رو کشید و پای دیوار زندان جمعشون کرد و التماس مرگخوارا برای یه لقمه بیشتر، بی فایده بود.

- باید از این خراب شده فرار کنیم. کسی نظری نداره؟


گاد آو دوئل

با عصا


پاسخ به: انستیتو ژنتیکی دیاگون
پیام زده شده در: ۲۲:۱۸ دوشنبه ۱۸ فروردین ۱۳۹۹

سوزانا هسلدن


مخفی کردن اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۹:۳۸ دوشنبه ۴ فروردین ۱۳۹۹
آخرین ورود:
۱۵:۳۵:۵۳ یکشنبه ۱۹ بهمن ۱۳۹۹
گروه:
کاربران عضو
پیام: 49
آفلاین
مینروا داد زد:
- اوه، خدای من!
و بعد رو به دامبل بات ادامه داد:
- این کیه آلبوس؟ اینجا چی کار داره؟
دامبل بات روی میز دامبلدور چمباته زد و سرش را خاراند.
- یه غریبه‌ست، «گونی» جون. خودم باهاش کنار میام. فقط اگه شلوغ کرد خبرت می‌کنم.
مینروا با سوءظن و از زیر عینکش دامبل بات را نگاه کرد:
- دامبلدور، مطمئنی حالت خوبه؟
دامبل بات لبخند دندان نمایی زد و فریاد کشید:
- عالیییییییییمممممممم!!!
مینروا با شک او را نگاه کرد و در را محکم به هم کوبید و رفت. دامبلدور به معنای واقعی کلمه نمی‌دانست چه بگوید. تنها کاری که باید می‌کرد، این بود که دامبل بات را از پنجره‌ی اتاقش به بیرون پرت کند. همین حرکت برای همه چیز کافی بود. بعد هم می‌توانست سر و رویش را تمیز کند و خیلی بی دردسر به کارهایش ادامه دهد.
خواست به سمت دامبل بات برود و فکرش را عملی کند. اما سر جایش ایستاد. دامبل بات خیلی باهوش بود و دامبلدور نمی‌دانست که او فقط یک ربات است. برای همین فکر کرد اگر او را از پنجره به بیرون پرت کند، قطعا او هم علیه دامبلدور عکس العملی نشان خواهد داد و همه چیز انقدر ساده تمام نمی‌شود!
برای همین، سعی کرد دامبل بات را با زبان خوش نگه دارد و بعد اگر او از آنجا نرفت، می‌توانست نقشه‌های پلیدش را عملی کند.
برای همین، با چوبدستی‌اش در هوا دو تا آب هویج بستنی ظاهر کرد و با لبخند فریبنده‌ای به دامبل بات گفت:
- اوه، باباجان، بیا بستنی بخور.
دامبل بات با حالت کودکانه‌ای از روی میز پایین پرید و یکی از آب هویج بستنی ها را قاپید و شروع به خوردن آن کرد.
دامبلدور کنار او نشست و با مهربانی پرسید:
- بگو ببینم، کی تو رو به اینجا آورد؟
دامبل بات در حالی که فکر و ذکرش، همان آب هویج بستنی بود، پاسخ داد:
- چند تا آدم خوب بودن. یه زن خوشگلم پیششون بود. فکر کنم مامانم بود. خیلی گوگولی بود.

دامبلدور پرسید:
-خب، حالا اسمش چی بود؟ چه شکلی بود؟


Purple and black dreams, a velvet doll and the
∞ ...stars waving meتصویر کوچک شده


پاسخ به: انستیتو ژنتیکی دیاگون
پیام زده شده در: ۱۸:۴۴ دوشنبه ۱۸ فروردین ۱۳۹۹

الیور ریورس


مخفی کردن اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۶:۰۷ شنبه ۳۱ فروردین ۱۳۹۸
آخرین ورود:
۲۳:۲۸ چهارشنبه ۱۰ اردیبهشت ۱۳۹۹
از شیون آوارگان
گروه:
کاربران عضو
پیام: 44
آفلاین
بعد از اینکه دامبل بات کارش را تمام کرد و کمی دورتر ایستاد تا هنر دستش را درست کند، دامبلدور با اخم به او زل زد. دامبل بات با لحن آزرده‌ای گفت:
«چیه؟ از صورتی آدامسی ریشات خوشت نیومد؟ خب یه کلام حرف بزن درستش می‌کنم.»
دامبلدور در مغز خودش بدل خیلی خیلی خیلی شبیه خودش را بررسی می‌کرد. خیلی شبیه بود و غیرقابل تحمل. آخر سر تصمیمش را گرفت و لبخند زد.
«عزیز مامان می‌شه بگی کی تو رو این قدر شبیه من درست کرده؟»
«منظورت چیه که من رو شبیه تو درست کردن؟ تو خودت رو شبیه من کردی تا یای اینجا و این همه جایزه و مدال و جایگاه و مدیریت این مهد کودک مامانی رو از من بگیری.»
دامبلدور با کف دست به پیشانی‌اش کوبید و فهمید این یارو یک روانی خل و چل هیپوگریف، تسترال قورت دادۀ از خود راضی است. پس بدون معطلی چوب‌دستی‌اش را درآورد و کارش را شروع کرد. اول فینیته را امتحان کرد تا جادو‌هایش بریزد، بعد هم...
«پتریفیکوس توتالوس.»
دامبل بات خشکش زد. ناگهان صدای در آمد و دامبلدور یادش افتاد که در را قفل کرده. وقتی در را باز کرد مک گوناگال را دید.
«اوه مینروا! چی شده که این وقت شب اومدی اینجا؟»
«سلام آلبوس می‌خواستم...هی صبر کن ببینم اون دیگه کیه...تو چرا این‌طوری...صبر کن ببینم تو کیی؟»
دامبلدور که گریم مسخره‌اش را فراموش کرده بود تند و سریع آن‌ها را پاک کرد و جواب داد:
«معلومه دیگه من آلبوس پرسیوال والفریک برایان دامبلدور هستم.»
مینروا با شک و تردید به او نگاه کرد و دوباره نگاهی به دامبل بات انداخت.
«اما من شک دارم. پاترونوست چیه؟»
«ققنوس.»
بعد هم چوب‌دستی‌اش را درآورد تا ثابت کند. دامبلدور به روزی که فهمید عکسش را روی کارت‌های قورباغۀ شکلاتی چاپ کرده‌اند، فکر کرد و گفت:
«اکسپکتو پاترونوم.»
ناگهان یک قورباغۀ شکلاتی نورانی از سر چوب دستی‌اش بیرون آمد و شروع کرد به جست وخیز دور اتاق.


با سخت‌کوشی و امید قدم به قدم قله‌ها را فتح می‌کنیم تا پرچم افتخار خود را در آسمان‌ها فرو نهیم.


پاسخ به: انستیتو ژنتیکی دیاگون
پیام زده شده در: ۱۶:۲۴ دوشنبه ۱۸ فروردین ۱۳۹۹

سوزانا هسلدن


مخفی کردن اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۹:۳۸ دوشنبه ۴ فروردین ۱۳۹۹
آخرین ورود:
۱۵:۳۵:۵۳ یکشنبه ۱۹ بهمن ۱۳۹۹
گروه:
کاربران عضو
پیام: 49
آفلاین
دامبلدور بسیار خوشحال بود و مرگ‌خواران بسیار ناراحت. البته این دلیل نمی‌شود که آنها تا ابد شاد یا ناراحت بمانند.


مرگ‌خواران، از چیز بسیار مهمی غافل شده بودند. چیزی که تا چند روز گذشته، تمام فکر و ذکرشان بود و شبانه روزی برای آن تلاش می‌کردند. در واقع برای فراموش کردن آن، کمی بیش از اندازه زود بود.


دامبل بات!!!!

دامبلدور که از همه چیز و همه جا بی‌خبر بود، اصلا نمی‌دانست که چیزی به نام «دامبل بات» در اتاقش وجود دارد. چند روز بود که اصلا پایش را هم در آن اتاق نگذاشته بود و کم کم داشت آن را فراموش می‌کرد.


بعد از تمام شدن جلسه‌ی محفل، دامبلدور خسته و کوفته به هاگوارتز برگشت. شب بود و هوا مثل قیر سیاه و تاریک بود.

دامبلدور، وارد اتاقش شد و در را پشت سرش بست. همه چیز آرام و مرتب به نظر می‌رسید. بنابراین، دامبلدور رفت و روی تختش دراز کشید تا بخوابد. فکر اینکه میخواهد بخوابد، قلقلکش می‌داد.


خب، دامبلدور روی تخت دراز کشید. احساس کرد تختش کمی مرتفع‌تر و شیب‌دار تر شده. احساس کرد توهم زده است. پس چند بار غلت زد و دوباره چشم‌هایش را بست.
- آییییییییی اوخ اوخ مامان شفافم! آهای بی‌شعور بی‌فرهنگ مرلین ندیده‌ی تسترال! نشستی روی لوزالمعده‌ی بنده بعد طلبکارم هسی؟

دامبلدور از جا پرید و زیر خودش. مردی را دید که بی‌اندازه شبیه خودش بود. در واقع خودِ خودش بود.

اولین کاری که دامبلدور کرد، این بود که دوید و در اتاق را قفل کرد. بعد، برگشت و لبخند ضایعی به دامبل بات زد.
- هه هه. متاسفم بابا جان. شما کی باشی؟

دامبل بات که لباس خواب صورتی رنگی با طرح خرس پوشیده بود و کلاه منگوله داری روی سرش داشت، با حالت عجیبی روی زمین نشست.

- وا! چقدر بی تربیتی تو! زدی ناقصم کردی بعد خودتو می‌ذاری جای بابای نازنینم؟ بزنم لهت کنم؟

دامبلدور قاطی کرد.

- دِ این قدر زرت و پرت نکن بنال ببینم کی هستی چی از جون منه بدبخت فلک زده میخوای؟

دامبل بات، ظرف زرِ دامبلدور را برداشت و آن را روی دامبلدور خالی کرد. بعد، یک سطل رنگ صورتی آورد و آن را روی ریش دامبلدور خالی کرد. بعد، یک قلم پر برداشت و سعی کرد با آن ریش دامبلدور را فر کند. بعد، یک آبنبات چوبی از جیبش در آورد و در دهان دامبلدور فرو کرد. یکی از همان کلاه های منگوله دار را هم در سر دامبلدور فرو کرد. قیافه‌ی دامبلدور خیلی دیدنی بود.

دامبل بات، نیشش را تا بناگوش باز کرد و با ذوق و هیجان گفت:
- چون الان خیلی مامانی شدی، غریبه، دیگه به خاطر له کردن لوز المعده‌م تنبیهت نمی‌کنم.
و آرام، کله‌ی دامبلدور را نوازش کرد.


ویرایش شده توسط سوزانا هسلدن در تاریخ ۱۳۹۹/۱/۱۸ ۲۱:۵۴:۴۸

Purple and black dreams, a velvet doll and the
∞ ...stars waving meتصویر کوچک شده


پاسخ به: انستیتو ژنتیکی دیاگون
پیام زده شده در: ۱۵:۴۶ دوشنبه ۱۸ فروردین ۱۳۹۹

الیور ریورس


مخفی کردن اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۶:۰۷ شنبه ۳۱ فروردین ۱۳۹۸
آخرین ورود:
۲۳:۲۸ چهارشنبه ۱۰ اردیبهشت ۱۳۹۹
از شیون آوارگان
گروه:
کاربران عضو
پیام: 44
آفلاین
لوپین صندلی را عقب کشید و نشست. دامبلدور، هاگرید، مودی چشم باباقوری، پادمور، شکلبوت و آرتور ویزلی دور میز نشسته بودند. مودی چشم جادوییش را به همه طرف چرخاند و با غرغر پرسید:
«فلچر کدوم گوریه پس؟»
هیچکس جوابی نداد. آشپزخانۀ زیر زمینی خانۀ میدان گریمولد، در سکوت کامل محفلی‌ها فرو رفته بود، تا اینکه دوباره هاگرید زد زیر گریه و در دستمال خال‌خالی کثیفش فین کرد.
«جیمز من رو خعلی دوس داشت...همیشه وقتی می‌خواستن قایم بشن با سیریوس...وای باورم نمی‌شه سیریوس...اون کار رو کرد...»
لوپین که غم زیادی در چهره‌اش بود، با صدای گرفته‌ای پرسید:
«بلک چی شد پروفسور؟ گرفتنش؟ هری چی؟»
دامبلدور بدون اینکه سرش را بالا بیاورد جواب داد:
«نه هنوز سیریوس رو نگرفتن. من هنوز مطمئن نیستم سیریوس واقعا اون کار رو انجام داده باشه. هری رو هم دیشب بردیم پیش فامیلای مشنگش.»
فلچر در آشپزخانه بی‌هوا باز کرد و هاگرید که جا خورده بود و هنوز گریه می‌کرد، از روی صندلی افتاد و صندلی شد یک تل هیزم. آرتور از سرجایش بلند شد و گفت:
«دامبلدور من باید برم، رون خیلی مالی رو اذیت می‌کنه، تازه وزارت خونه هم کلی کار سرم ریخته و...»
«خیلی خب آرتور برو.»
آرتور سری تکان داد و رفت. فلچر نشست سر جای او. هیچکس حتی به او نگاه هم نکرد. دامبلدور پیام امروز را بست و با ریپارو صندلی هاگرید را درست کرد و با وینگاردیوم هاگرید را سر جایش گذاشت.
«گوش کنید. می‌دونم که همگی از رفتن لیلی و جیمز ناراحت شدین، اما ولدمورت هم رفته. هرچند که می‌دونم بالاخره برمی‌گرده، اما ما می‌تونیم تا اون موقع قوی‌تر بشیم و یا شاید بتونیم برگشتن اون رو تا حد امکان عقب بندازیم.
الان همه شاد و خوشحالن. ما هری رو داریم و خیلی امیدواریم که مثل جیمز و لیلی بشه. پس فعلا غم و غصه رو کنار بذارید و برید بین مردم. مرگ‌خوارا هنوز اون بیرونن. بعضیاشون حتی از همین حالا برای برگشت اربابشون برنامه ریزی می‌کنن...»
هاگرید دماغش را با بالا و کشید و صدایی مثل مخلوط کن داد. دامبلدور با انزجار نگاهی به او انداخت و ادامه داد:
«باید جمعشون کنیم.»


با سخت‌کوشی و امید قدم به قدم قله‌ها را فتح می‌کنیم تا پرچم افتخار خود را در آسمان‌ها فرو نهیم.


پاسخ به: انستیتو ژنتیکی دیاگون
پیام زده شده در: ۱۴:۳۳ دوشنبه ۱۸ فروردین ۱۳۹۹

سوزانا هسلدن


مخفی کردن اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۹:۳۸ دوشنبه ۴ فروردین ۱۳۹۹
آخرین ورود:
۱۵:۳۵:۵۳ یکشنبه ۱۹ بهمن ۱۳۹۹
گروه:
کاربران عضو
پیام: 49
آفلاین
بله، حقیقت مرگ‌خواران، بسیار تلخ بود. محفلی‌ها با افتخار، آنها را به آزکابان تحویل دادند و لبخند زنان به پناهگاهشان برگشتند. البته، مرگ‌خواران چندان نسبت به قضیه بی‌تفاوت نبودند و بسیار تقلا می‌کردند تا از دست محفلی‌ها رها شوند. اما موفق نشدند و وقتی به خود آمدند، هر یک از آنها با یک یا چند هم‌سلولی، پشت میله‌های زندان آزکابان، و تحت فشار دیوانه‌سازها بودند. قطعا تمامی آنها ناسزا می‌گفتند و یکدیگر را سرزنش می‌کردند. وضعشان خیلی بد بود و لرد اگر می‌فهمید که آنها در آزکابان گیر افتاده‌اند، بسیار خشمگین می‌شد و کار آنها را در همان آزکابان تمام می‌کرد.
ناامید کننده‌تر برای مرگ‌خواران، این بود که خیلی بیهوده به زندان افتاده بودند. آنها خیلی احمقانه مشغول «قایم باشک بازی» با دامبلدور بودند و هیچ یک از ماموریت هایشان را به پایان نرسانده بودند. بلاتریکس مدام جیغ می‌کشید و گریه می‌کرد. به نظر می‌رسید احساس عذاب وجدان شدیدی دارد. قیافه‌اش بسیار مریض‌گونه شده بود. موهای مشکی‌اش از همیشه به هم ریخته‌تر بود، زیر چشم‌هایش گود افتاده بود، چشم‌هایش سرخ شده بود و رنگش کاملا پریده بود. بقیه‌ی مرگ‌خواران هم وضعیت مشابهی داشتند. همه‌ی آنها، در اثر قدرت دیوانه‌ساز‌ها، مثل دیوانه‌ها با خود حرف می‌زدند و خودشان را این ور و آن ور می‌کوبیدند. حتی بعضی از آنها کاملا بی‌حرکت می‌ماندند و به گوشه‌ای در تاریکی زل می‌زدند.
یک هفته، از حضورشان در آزکابان گذشته بود. عده‌ی اندکی از آنها، در جلسات محاکمه دروغ های شاخداری گفتند و از آزکابان رفتند. اما خیلی‌ها، مثل بلا، ماندن در آزکابان را به خیانت به اربابشان ترجیح دادند.
هیچ‌یک نمی‌دانستند الان لرد سیاه کجاست، و راجع به آنها چه فکر می‌کند. بلاتریکس مدام سر بقیه‌ی مرگ‌خواران داد می‌زد:
- احمق‌ها! ابله‌ها! خائنای پست فطرت! اگر برای نجات ارباب می‌رفتید هرگز چنین اتفاقی نمی‌افتاد!!!


Purple and black dreams, a velvet doll and the
∞ ...stars waving meتصویر کوچک شده


پاسخ به: انستیتو ژنتیکی دیاگون
پیام زده شده در: ۱۳:۱۰ دوشنبه ۱۸ فروردین ۱۳۹۹

الیور ریورس


مخفی کردن اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۶:۰۷ شنبه ۳۱ فروردین ۱۳۹۸
آخرین ورود:
۲۳:۲۸ چهارشنبه ۱۰ اردیبهشت ۱۳۹۹
از شیون آوارگان
گروه:
کاربران عضو
پیام: 44
آفلاین
همۀ مرگ‌خوارها جلوی در گرینگوتز نشسته بودند و در سکوتی عمیق فرو رفته بودند. بلاتریکس ناگهان دست از ور رفتن با موهایش برداشت و فریاد زد:
«یافتم!»
همه به سمت او برگشتند و طوری به او زل زدند که انگار تسترال است. بلاتریکس اخم کرد و گفت:
«این جوری عین اسنورکک به من زل نزنید بدم میاد. باید بریم یه مشنگ گیر بیارم تا بهمون بگه اون خراب شده کجاست.»
اوری جیغ جیغ کرد:
«مشنگ؟ واقعا تو می‌خوای با یه مشنگ حرف بزنی؟ می‌خوای بهش التماس کنی؟ می‌خوای...»
«کروشیو...این قدر چرت و پرت نگو. برای نجات اربابه.»
کراب با خونسردی گفت:
«اگه دست به یه مشنگ بزنی هم وزارتخونه و هم محفل پیدامون می‌کنن. اون وقت دیگه کسی نمی‌مونه که بره دنبال ارباب. تازه خود ارباب هم نگفته که بریم دنبالش. گفته زنده ست که تو این‌قدر با آه ناله نری رو مخ.»
بارتی کراوچ سری به تایید تکان داد و تایید کرد:
«آره. هیچ کاری نمی‌تونیم بکنیم. حالا جنگل قحط بود؟ رفته تو جنگل مشنگی؟»
بلاتریکس با بغض گفت:
«اوشکول اگه رفته بود تو جنگلای خودمون که سریع پیداش می‌کردن.»
دوباره همه سکوت کردند. گری بک پس از مدت‌ها لبش را لیسید و با صدای خش‌دارش گفت:
«من که می‌رم دنبال کار و زندگیم. ارباب که نباشه ما هم هیچ کاره‌ایم.»
بلاتریکس با اخم به او نگاه کرد و نعره زد:
«به جهنم، به زیر بغل مرلین که میرین. اصلا برید محفلی بشید. مم تا آخرین قطرۀ اشکم گریه می‌کنم برای ارباب...»
هنوز بلا نطقش را تمام نکرده بود که ناگهان طلسمی به سمتشان شلیک شد و لوپین به طرف آن‌ها دوید. بعد هم مودی و استرجس پادمور و چند نفر دیگر از محفلی‌ها پیدایشان شد. پشت سر آن‌ها هم کارآگاه‌های وزاتخانه سر رسیدند. کراب و گری بک به سرعت خودشان را غیب کردند. بلاتریکس و کراوچ و لاکوود چوبدستی‌هایشان را بیرون کشیدند، اما برای اینکه آن‌ها را تسلیم کنند. همه چیز تمام شده بود. آزکابان انتظار آن‌ها را می‌کشید.


با سخت‌کوشی و امید قدم به قدم قله‌ها را فتح می‌کنیم تا پرچم افتخار خود را در آسمان‌ها فرو نهیم.


پاسخ به: انستیتو ژنتیکی دیاگون
پیام زده شده در: ۲۲:۱۲ یکشنبه ۱۷ فروردین ۱۳۹۹

سوزانا هسلدن


مخفی کردن اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۹:۳۸ دوشنبه ۴ فروردین ۱۳۹۹
آخرین ورود:
۱۵:۳۵:۵۳ یکشنبه ۱۹ بهمن ۱۳۹۹
گروه:
کاربران عضو
پیام: 49
آفلاین
هیچ یک از مرگ خواران نمی توانستند به درستی معنی این را درک کنند که لرد، از شب گذشته دیده نشده و خبری از او نبوده است. البته چندان هم نمی‌ترسیدند، چون می‌دانستند لرد هر چه قدر هم تحت فشار باشد، به هر حال قوی‌ترین جادوگر‌ عصر به شمار می‌آید. چه بعد از دامبلدور، چه قبل از دامبلدور.
بلاتریکس مدام جیغ می‌کشید و به طرز جنون آمیزی اشک می‌ریخت. او مدام خودش و مرگ‌خواران دیگر را به خاطر تنها گذاشتن لرد سرزنش می‌کرد. رکسان، مدام دستمال صورتی رنگی را از جیبش در می‌آورد و اشک‌هایش را پاک می‌کرد. احتمالا اشک خیلی از آنها به خاطر ترس بود. چون اگر اتفاقی برای لرد می‌افتاد، کارشان ساخته بود.
این بود که سریع روزنامه را روی زمین انداختند و به سمت گرینگوتز دویدند.
وقتی به گرینگوتز رسیدند و از میان جن‌های غرغرو عبور کردند، دیدند که هیچ خبری از لرد نیست و تنها چیزی که نشان می‌دهد او در آنجا حضور داشته، تکه کاغذ رنگ و رو رفته‌ای بود که لرد، روی آن با خط قابل تشخیصش چیزی را نوشته بود.
بلاتریکس، با بی‌قراری کاغذ را از رکسان، که سعی می‌کرد خط لرد را بخواند گرفت. بقیه‌ی مرگ‌خواران دور او جمع شدند تا بفهمند چه چیزی روی کاغذ نوشته شده است.
بلاتریکس، آرام نوشته‌ی روی کاغذ را زمزمه کرد:
- جنگل ماگلیِ ۷۱، زنده‌ام.
بلاتریکس چند بار دیگر هم متن کاغذ را خواند.
رکسان با گیجی پرسید:
- یعنی چی؟


Purple and black dreams, a velvet doll and the
∞ ...stars waving meتصویر کوچک شده







شما می ‌توانید مطالب را بخوانید
شما نمی توانید عنوان جدید باز کنید
شما نمی توانید به عنوان‌ها پاسخ دهید
شما نمی توانید پیام‌های خودتان را ویرایش کنید
شما نمی توانید پیام‌های خودتان را حذف کنید
شما نمی توانید نظر سنجی اضافه کنید
شما نمی توانید در نظر سنجی ها شرکت کنید
شما نمی توانید فایل‌ها را به پیام خود پیوست کنید
شما نمی توانید پیام بدون نیاز به تایید بزنید
شما نمی توانید از نوع تاپیک استفاده کنید.
شما نمی توانید از HTML در نوشته های خود استفاده کنید
شما نمی توانید امضای خود را فعال/غیر فعال کنید
شما نمی توانید صفحه pdf بسازید.
شما نمی توانید پرینت بگیرید.

[جستجوی پیشرفته]


هرگونه نسخه برداری از محتوای این سایت تنها با ذکر نام «جادوگران» مجاز است. ۱۴۰۰-۱۳۸۲
جادوگران اولین وبسایت فارسی زبان هواداران داستان های شگفت انگیز هری پاتر است. به عنوان نخستین خاستگاه ایرانی ایفای نقش مبتنی بر نمایشنامه نویسی با محوریت یک اثر داستانی در فضای مجازی، پرورش و به ارمغان آوردن آمیزه ای از هنر و ادبیات برجسته ترین دستاورد ما می باشد.