هری پاتر نخستین مرجع فارسی زبان هواداران هری پاتر

هری پاتر نسخه موبایل


در حال دیدن این عنوان:   1 کاربر مهمان





پاسخ به: کارگاه داستان نویسی
پیام زده شده در: ۲۰:۵۹ پنجشنبه ۱۳ خرداد ۱۴۰۰

ادنا پاتریج


مخفی کردن اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۲۰:۴۲ پنجشنبه ۱۳ خرداد ۱۴۰۰
آخرین ورود:
۱۲:۵۴ چهارشنبه ۲ تیر ۱۴۰۰
گروه:
کاربران عضو
پیام: 7
آفلاین
تصویر شماره 5
صدای پروفسور مک گونگال را شنید که اسمش را صدا میزد. عرق سردی بر تنش نشست، این لحظه قطعا یکی از مهمترین لخظات زندگیش بود. بی گمان این موضوع که در کدام گروه جای میگیرد بر آینده اش تاثیر بسیار دارد. ذهنش مشغول بود. نمیدانست که به کدام گروه علاقه دارد. از آن کلاه کهنه و قدیمی میترسید. میترسید که او را به گروه اشتباهی بفرستد!
با قدم ها لرزان به طرف پروفسور رفت و کلاه را بر سر نهاد. او کمی ریزنقش بود و کلاه تا بینی اش را پوشانده بود و چیزی نمیدید. این تاریکی هم باعث تشدید استرسش شده بود. با خود میگفت نکند به اسلیترین بیفتم. اونا منو میترسونن. من یه اصیل زاده نیستم شاید اذیتم کنن. به گریفیندور فکر کرد و با خود گفت که آیا واقعا شجاعت لازم را دارد. به ریونکلاو و هوش بی نظیرشان و به خون گرمی و مهربانی هافلپاف.
در همین حین صدای کلاه را شنید که میگفت: به من اعتماد کن! قرن هاست کارم اینه اشتباه نمیکنم :)
کمی آرامش گرفت. نفسی عمیق کشید و با خود تکرار کرد: نگران نباش، این یه گروه بندی ساده ست. فقط خودت باش...



حقیقتا خیلی کوتاه نوشتی و از این بابت می‌خواستم ردت کنم، ولی همین داستان کوتاه رو اونقد خوب نوشتی که دلم نیاد این کارو بکنم. پس...

تایید شد.

مرحله بعد: گروهبندی


ویرایش شده توسط لینی وارنر در تاریخ ۱۴۰۰/۳/۱۳ ۲۲:۰۴:۲۲
ویرایش شده توسط لینی وارنر در تاریخ ۱۴۰۰/۳/۱۳ ۲۲:۱۴:۵۱


پاسخ به: کارگاه داستان نویسی
پیام زده شده در: ۱:۴۶ چهارشنبه ۱۲ خرداد ۱۴۰۰

الکس سایکس


مخفی کردن اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۶:۴۲ سه شنبه ۱۱ خرداد ۱۴۰۰
آخرین ورود:
دیروز ۲۱:۱۳:۵۶
از *قلعه هاگوارتز*
گروه:
کاربران عضو
ایفای نقش
پیام: 25
آفلاین
تصویر شماره ۴


جینی ویزلی کتابی با جلد چرمی در دست گرفته بود و زیر چشمی به دراکو خیره شده بود. وقتی فهمید که دراکو متوجه نگاه خیره اش شده، فورا نگاهش را به کتاب دوخت.
در واقع...به صفحات خالی کتاب!
طولی نکشید که نوشته های مبهمی روی صفحه ظاهر شدند.

می شه لطف کنی و حواستو جمع کنی؟ اینجا دارم درباره موضوع مهمی باهات حرف می زنم. تالار اسرار...باسیلیسک...به اندازه کافی برات مهیج نیستن؟

جینی لبخندی شیطنت آمیز زد. اهمیتی به تالار و باسیلیسک نمی داد. چیزی که برایش جالب بود، خود تام بود...
شخصیت درون کتاب!
ولی در آن لحظه دراکو مالفوی هم توجهش را به خود جلب کرده بود.
-امممم...موطلاییه. منم مو قرمزم. فکر کن. بچه هامون شبیه خورشید می شن

تام دوست نداشت فکر کند!

خب...حالا که اینطوره دفتر منو ببند. ببر بذارش بیرون. بالاخره یه ساحره دیگه پیدا می شه که پیداش کنه و با هم حرف بزنیم. هر شب و هر شب...

جینی یک نگاه به کتاب کرد...و یک نگاه به دارکو!
دراکو نگاهش را با انزجار پاسخ داد! طوری که انگار در حال نگاه کردن به یک کپه آشغال است!
جینی فهمید که شانسی ندارد.
-باشه باشه...عصبانی نشو. حواسمو جمع می کنم. فقط یه قولی به من بده. قول بده یه روزی انتقام منو از این پسره از خود راضی بگیری. باشه؟
-خب...حالا تمرکز کن. ببین...تالار اسرار...
-قول؟
-گفتم که...قول...
-بیا با هم پیمان ناگسستنی ببندیم!

ظاهرا تام کم کم داشت کلافه می شد.
-من که دست ندارم...ما هم که شاهد نداریم!

-خب...یه ورقتو بده به جای دست. قلم پرم هم شاهدمون باشه. پیمانو رو دفتر می نویسم.
-خب...سریع بنویس که برگردیم سراغ کارمون!

تام در آن لحظه فقط به یک چیز فکر می کرد...بازگشت!
اصلا تصور نمی کرد که پیمان ناگسستنی واقعا بسته شده باشد.

ولی دو سال بعد، وقتی موفق به بازگشت شد و دوباره به قدرت رسید، متوجه این موضوع شد.

تام به عهدش وفا کرد...

درست در شبی که سخت ترین ماموریت را برای دراکو در نظر گرفت و به او دستور کشتن دامبلدور را داد.
همان شبی که با خودش فکر کرد: اگه اون دختره ویزلی می فهمید باعث چی شده...


تصویر شماره۴



واو جالب بود! با این که آخرشو سریع پیش بردی ولی بازم خوشم اومد.

تایید شد.

مرحله بعد: گروهبندی


ویرایش شده توسط لینی وارنر در تاریخ ۱۴۰۰/۳/۱۲ ۱۳:۱۳:۱۱


پاسخ به: کارگاه داستان نویسی
پیام زده شده در: ۲۲:۴۱ سه شنبه ۱۱ خرداد ۱۴۰۰

سیدنی پاکریج


مخفی کردن اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۲۰:۵۹ سه شنبه ۱۱ خرداد ۱۴۰۰
آخرین ورود:
۱۷:۵۰:۱۹ چهارشنبه ۲۵ اسفند ۱۴۰۰
گروه:
کاربران عضو
ایفای نقش
پیام: 11
آفلاین
تصویر شماره ۶ کارگاه داستان نویسی

میرتل همه چیز را می دید.
تمام اتفاقاتی که در دستشویی طبقه سوم دختر ها رخ می داد را می دید. از جمله این یکی. دراکو مالفوی در دستشویی روی دو زانو نشسته بود و به طرز فجیعی گریه می کرد. میرتل با خود فکر کرد:« پس یکی پیدا شد که با او درد و دل کنم». و به سمت دراکو رفت و در کنار او در هوا معلق شد:« چرا داری گریه می کنی؟ تو هم مثل من مفهوم مرگ را درک کردی؟» دراکو دستش را به طرف او پرتاب کرد و با خشم و به آرامی گفت:« تنهام بزار». اما به محض اینکه دستش از میرتل رد شد، سرما را با تمام بدنش حس کرد و از کرده ی خود پشیمان شد و دیگر چیزی نگفت». میرتل دوباره و با لجبازی تمام گفت:« مگه چیز بدی گفتم؟! گفتم چرا گریه می کنی؟». دراکو جواب نداد. میرتل با خشم داد زد:« گفتم چرا داری گریه می کنی». دراکو خشمگین شد. به او پرخاش کرد وآنجا را ترک کرد. اشک هایش را با آستین هایش پاک کرد و به سمت خوابگاه به راه افتاد. در آن لحظه آرزو می کرد که ای کاش در همان لحظه می توانست مرگ را انتخاب کند و به خواب ابدی فرو رود و از تمام رویداد های آینده رها شود. امشب یا او می مرد یا دراکو.
چند لحظه با خود فکر کرد و تصمیمش را گرفت. او توانایی کشتن کسی را نداشت. نمی توانست فرار کند. زیرا هر جا می بود ارباب ولدمورت او را پیدا می کرد. او باید آنقدر صبر می کرد تا بقیه ی افراد هم برسند و او وانمود می کرد که در حال انجام کار است و اینقدر لفتش‌ می داد که بقیه، کار شخص مورد نظر را تمام کنند.
دیگر به خوابگاه رسیده بود. رمز ورود را گفت و وارد شد. روی مبل نشست و از شدت خستگی همان جا خوابش برد.



یکم زیادی کوتاه بود ولی خوب نوشته بودی.

تایید شد.

مرحله بعد: گروهبندی


ویرایش شده توسط لینی وارنر در تاریخ ۱۴۰۰/۳/۱۲ ۱۳:۱۰:۲۸


پاسخ به: کارگاه داستان نویسی
پیام زده شده در: ۷:۱۴ دوشنبه ۱۰ خرداد ۱۴۰۰

اسلیترین

دیانا کارتر


مخفی کردن اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۵:۴۰ یکشنبه ۹ خرداد ۱۴۰۰
آخرین ورود:
امروز ۲۰:۲۰:۵۲
از دهکده اشباح
گروه:
کاربران عضو
اسلیترین
ایفای نقش
پیام: 33
آفلاین
تصویر شماره ۳

خیلی عصبانی بود.هیچ وقت نمی خواست هری چیزهایی که امشب در قدح اندیشه اش دیده بود ،ببیند.
حتی هنوز هم از حرفی که به لی لی زده بود پشیمان بود.
نمی دانست کجاست و چه می کند، تمام هوش و حواسش پیش لی لی بود.ناگهان خودش را روبروی یک در بزرگ دید.در را باز کرد و به داخل اتاق پشت در قدم گذاشت…
با اتاق نسبتا تاریکی مواجه شد که در آن تنها چیزی که وجود داشتن یک آینه بود.
به سراغ آینه رفت.روبروی آینه ایستاده بود، اما هرگز چیزی که می دید را باور نمی کرد.لی لی!!!
او و لی لی در کنار هم ایستاده بودند؛ این اولین باری بود که اسنیپ لی لی را در حالی می دید که او را در آغوش گرفته است!
چشمانش را بارها باز و بسته کرد، اما تصویر محو نشد…
نشست و شروع کرد به گریه کردن، لی لی هم همزمان با او گریه را آغاز کرد
دیگر به آرزویش رسیده بود؛او تا صبح همانجا ماند و صبح که شد، از در بیرون رفت.اما قبل از آنکه بخواهد آنجا را علامت گذاری کند، در ناپدید شد!
حال سوروس از همیشه بدتر شد.ناگهان از پشت سرش صدایی شنید.
چرخید، پروفسور دامبلدور پشت سرش ایستاده بود.اشک در چشمانش جمع شد، جلو رفت و سرش را روی شانه ی پروفسور دامبلدور گذاشت و تا توانست گریید.
پروفسور دامبلدور تا تمام شدن گریه ی او صبر کرد و بعد از آن گفت: این همون آینه ی نفاق انگیز بود، فکرکردم بذارمش توی اتاق ضروریات، اما ظاهراً اگه توی دفتر خودم باشه، بهتره.
حال اسنیپ بهتر شده بود، به اتاقش رفت تا لباسش را عوض کند و برای خوردن صبحانه به سر میز اساتید برود…



شروع خوبی داشتی ولی بعدش یکم سریع داستانو جلو بردی. با این حال به نظرم برای عبور از این مرحله کافی بود.

تایید شد.

مرحله بعد: گروهبندی


ویرایش شده توسط لینی وارنر در تاریخ ۱۴۰۰/۳/۱۰ ۱۳:۱۳:۳۳

And power_hungry
Slytherin oved those of
great ambition


پاسخ به: کارگاه داستان نویسی
پیام زده شده در: ۱۸:۴۱ چهارشنبه ۵ خرداد ۱۴۰۰

Heesung


مخفی کردن اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۷:۵۵ چهارشنبه ۵ خرداد ۱۴۰۰
آخرین ورود:
۱:۳۱ دوشنبه ۱۰ خرداد ۱۴۰۰
از هاگزمید
گروه:
کاربران عضو
پیام: 2
آفلاین
تصویر شماره ی ۱۳

همه درحال همهمه توی سرسرا بودن که با صدای ضربه زدن پروفسور مک گوناگل به لیوانش سکوت سالن رو در بر گرفت....دامبلدور از جاش بلند شد و صداش رو صاف کرد
دامبلدور:احتمالا همگی از شایعات اخیر درباره ی ناپدید شدن تابلو های سالن ها و راه پله ها باخبرید...متاسفانه این شایعات ها حقیقت دارند و به بنا به دلایل امنیتی دانش اموزها بعد از ساعت هشت شب اجازه ی بیرون امدن از خوابگاهشون رو ندارن...

ساعت نه شب،خوابگاه پسران گریفیندور:

هری:من باید بفهمم این کار کیه میفهمی رون؟اگه همینطور پیش بره ممکنه هاگوارتزو ببندن!
رون:من نمیدونم هری...بهتره اینکارو بسپری به پروفسور ها فعلا که میخوام بخوابم
و بعد رون بعد از خمیازه این طولانی زیر پتوش خزید
هری نگاهی به همه که خوابیده بودن انداخت و به سمت چمدونش رفت و شنلشو از داخلش دراورد،پوشیدش و اروم از خوابگاه خارج شد و از پله ها پایین رفت یکی از فانوس های داخل سالن اجتماعات رو روشن کرد و از خواب بودن همه مطمئن شد و از سالن خارج شد اروم به سمت راه پله ها رفت اما بین راه صدای پچ پچیو شنید و متوجه شد که کسی اسمشو صدا میکنه کمی دقت گرد و متوجه شد که صدا از طرف یکی از تابلوهاست....به سمت تابلو برگشت و به زن توی تابلو که روی یک مبل سبز با دامن پفی سفیدی نشسته بود و یک باد بزن طلایی توی دستش بود نگاه انداخت
زن:هی پسرجون...مواظب خودت باش اون زن احمق به هیچکس رحم نمیکنه
هری ابرویی بالا انداخت...زن؟کودوم زن؟‌شونه ای بالا انداخت و از زن سفید پوش تشکر کرد و به راهش ادامه داد اما متوجه سایه ای شد بنابراین فانوس رو داخل شنل برد و اطرافشو نگاه کرد
یه زن مو فرفری قد کوتاه با کت دامن صورتی رنگ و...وایسا...اون مرد لوسیوس مالفوی...پدر دراکو بود؟فورا پشت یه ستون قایم شد و به تابلوها نگاه کرد این چطور ممکنه؟اون زن کیه و مالفوی و اون زن چطور وارد مدرسه شده بودن؟
هری:این غیر ممکنه...من باید به پروفسور دامبلدور اطلاع بدم!اما امشب نمیتونم....باید سریع به خوابگاه برگردم و به رون بگم
هری خواست به سمت خوابگاه بره که با اقای فیلچ و خانم نوریس روبه رو شد..فکر کرد کار تمومه اما با یاداوری اینکه با وجود شنل نامرئی فیلچ نمیتونه اونو ببینه نفسی از سر اسودگی کشید و پشت یکی از ستون ها قایم شد تا فیلچ ازونجا بره و به خوابگاه بره...هرچه زودتر باید دامبلدور رو از این اتفاق باخبر میکرد.....


پایان

ممنون میشم که تاییدش کنید


تایید شد!
مرحله‌ی بعد: گروهبندی


ویرایش شده توسط گابریل دلاکور در تاریخ ۱۴۰۰/۳/۶ ۱:۰۰:۳۴
ویرایش شده توسط گابریل دلاکور در تاریخ ۱۴۰۰/۳/۷ ۲۰:۳۴:۴۸

Heesung


پاسخ به: کارگاه داستان نویسی
پیام زده شده در: ۱۳:۰۱ چهارشنبه ۵ خرداد ۱۴۰۰

فلیمونت پاتر


مخفی کردن اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۱:۱۳ دوشنبه ۸ آبان ۱۳۹۱
آخرین ورود:
۹:۲۶ پنجشنبه ۳ تیر ۱۴۰۰
گروه:
کاربران عضو
ایفای نقش
پیام: 4
آفلاین
ماشین پرنده

تقریبا نیمه شب بود.همه ی دانش آموزان در اتاقهایشان خواب بودند. هری و رون طبق عادت کنار پنجره ی تختشان نشسته بودند و با هم گپ میزدند.
رون:
-نمیدونم چرا امشب اصلا خوابم نمیبره.
هری:
-آره. شب کسل کننده ای شده.
رون:
-واقعا چرا باید این موقع شب همه خواب باشن؟ کاش میشد بریم بیرون! یا یه کار هیجان انگیز کنیم!
هری با خنده گفت:
-واقعا تویی که داری این حرفارو میزنی؟ منم بدم نمیاد. خب..به نظرت چه کاری میشه کرد این وقت شب؟
رون اخمهاشو درهم کرد و جوری به فکر فرو رفت که انگار پروفسور اسنیپ از او سوالی در موردترکیب معجونها پرسیده است. پس از دقایقی سکوت هردو نگاهشان به یک نقطه در حیاط مدرسه افتاد. رون با لبخندی رضایتمندانه رو به هری کرد و گفت:
- توام داری به همون چیزی فکر میکنی که من فکر میکنم؟
هری:
-اینجا چیکار میکنه؟ بزن بریم!
هری شنل نامرعی را گرفت و باهم به حیاط مدرسه رفتند.درست زیر پنجره ی اتاقشان ماشین پرنده ی آقای ویزلی پارک شده بود و گویی منتظر آنها بود. رون که از شدت ذوق چشمانش از حدقه بیرون زده بود گفت:
-من میشینم پشت فرمون!
آنها نمیدانستند چطور و چرا آن ماشین آن وقت شب آنجا بود و از هیجان و خوشحالی حتی به این مسعله فکر هم نکردند.
هری که سرش را از پنجره ی ماشین بیرون انداخته بود گفت:
-وای پسر من عاشق این ماشینم. برو بالاتر ممکنه مارو ببینند.
رون:
-خب..حالا کجا بریم؟
-مهم نیست...فقط زیاد دور نشیم بهتره.
-فکر میکردم شجاعتر ازین حرفا باشی هری! نترس چیزی نمیشه. یه دوری میزنیم و میایم.
هری که دید رون چقدر ذوق دارد و خوشحال است مخالفتی نکرد و سرش را به نشانه ی موافقت تکان داد. آنها چند دور بالای هاگوارتز و خانه ی هاگرید زدند و پس از 1 ساعت در مسیر بازگشت ناگهان هری فریاد زد:
-رون! مراقب باش داری میزنی بهش!
رون که هاج . واج مانده بود گفت:
-به چی دارم میزنم؟ من که چیزی نمیبینم!
رون بیچاره راست میگفت.روبروی آنها یک تسترال درحال پرواز بود ولی رون قادر به دیدن آن نبود. هری با دست پاچگی فرمان ماشین را چرخواند و آنها با سرعت به سمت درختی منحرف شدند و با آن برخورد کردند. آنها درحالی که معلق روی درخت آویزان بودند ناگهان صدایی شنیدند که به آنها نزدیکتر میشد. هری چوب دستی ش را درآورد و آماده بود.
-هری! رون! اون بالا چیکار میکنین؟!
هری که نگاهش به هاگرید افتاد نفس راحتی کشید و چوب دستی اش را کنار گذاشت. با درد رو به هاگرید کرد و گفت:
- قصه اش طولانیه!
رون و هری در حالی که درد میکشیدند به هم نگاه کردند و خنده ای از روی رضایت به هم زدند و راهی کلبه ی هاگرید شدند. آنها آن شب را در کلبه ی هاگرید صبح کردند.

پایان


ساده اما جالب بود.

تایید شد.

مرحله بعد: گروهبندی


ویرایش شده توسط لینی وارنر در تاریخ ۱۴۰۰/۳/۵ ۱۷:۱۱:۳۷


پاسخ به: کارگاه داستان نویسی تصویر شماره ی 5
پیام زده شده در: ۱۲:۳۴ چهارشنبه ۵ خرداد ۱۴۰۰

گریس ناتلی


مخفی کردن اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۹:۱۰ سه شنبه ۲۸ اردیبهشت ۱۴۰۰
آخرین ورود:
۱۳:۵۴ یکشنبه ۱۶ خرداد ۱۴۰۰
از کره ی جنوبی_بوسان
گروه:
کاربران عضو
پیام: 3
آفلاین
پروفسور مک گونگال:
سال اولیا از این طرف...
در این سالن گروه بندی میشین...
به چهار گروه هافلپاف ریونکلاو گریفیندور و اسلیتیرین...
کلاه گروه بندی شما بر اساس افکار و استعداد هاتو ن گروه بندی میکنه...
--------------------------------------------------------------------------
همه داشتن باهم حرف میزدن و میخندیدن و خودشونو به هم معرفی میکردن...
اما وقتی که پروفسور مک گونگال اسممو صدا کرد که گروه بندی بشم....
پروفسور مک گونگال: کلی ریدل...
همه جا پر از سکوت شد همه بهم زل زده بودم نگاه سنگین شونو حس میکردم میدونستم همه دارن به چی فکر میکنن...احتمالا به این فکر میکردن که:کلی ریدل...؟ دختر اسمشو نبر احتمالا اونم مثل پدرشه بد جنس...
ولی این طور نیست....من به خودم قول دادم که جا پای پدرم نذارم اما اگر سرنوشت برعکسشو رقم بزنه چی ؟... برای همینه که از گروه بندی میترسم اگر کلاه منو توی اسلیتیرین بذاره واسلیتیرین منو تبدیل به یک جادوگر بد بکنه چی؟...
اما با همه ی اینا با تردید جلو رفتم و روی صدلی نشستم ....
وجود کلاه رو روی سرم حس کردم...
پلکامو روی هم فشار دادم ونفسمو حبس کردم...
کلاه مکث طولانی ای کرد و داد زد....اسلیتیرین....
چشمامو باز کردم و نفسمو با نا امیدی بیرون دادم....
به سمت میز اسلیتیرین حرکت کردم و پشت میز نشستم .... کنارم پسر بلوندی نشسته بود با پوزخند جذاب ولی ترسناک...
دستشو به سمتم دراز کرد دراکو مالفوی هستم پوزخندش تبدیل به لبخند شد
من بهش دست دادم لبخند زدم و گفتم:کلی ریدل هستم
این بود شروع اولین دوستی و ماجراجویی های من درهاگوارتز


میشه قبولش کنید....لفطاااا^-^


از این که تا جایی که تونستی احساسات کلی رو در مورد گروهبندی توضیح دادی خوشم اومد.

تایید شد.

مرحله بعد: گروهبندی


ویرایش شده توسط لینی وارنر در تاریخ ۱۴۰۰/۳/۵ ۱۷:۰۹:۲۲

kim karol^-^


پاسخ به: کارگاه داستان نویسی
پیام زده شده در: ۱۵:۵۹ پنجشنبه ۳۰ اردیبهشت ۱۴۰۰

مالفوی_دراکو


مخفی کردن اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۲۲:۵۴ دوشنبه ۱۳ اردیبهشت ۱۴۰۰
آخرین ورود:
۱۷:۳۸ دوشنبه ۳ خرداد ۱۴۰۰
گروه:
شناسه های بسته شده
پیام: 8
آفلاین
تصویر شماره 5

بازهم یک ترم جدید شروع شده و باید دانش آموز های سال اولی رو گروه بندی کنم.

واقعا خسته کننده است که بشینی روی سر دانش آموزا و هی تشخصیص بدی کدوم دانش آموز مال کدوم گروهه ، خب البته خوبی های خودشم داره، به طور مثال : وقتی یه دانش آموز شجاع و مغرور و قوی باشه واقعا انتخابش بین گروه اسلیتیرن و گریفیندور سخته و این سخت بودن هیجانات خاصی داره که به نظرم خیلی جالبه .

تو افکار مسخره ی خودم غرق بودم که فلیچ منو از اتاق بیرون برد و به سمت تالار اجتماعات حرکت کرد . به تابلو هایی که اشخاص داخلشون گاهی وقتا حرکت مسخره ای انجام میدادن ، نگاه کردم و از ته دل نداشتم تاسف خوردم .

وارد سالن اجتماعات شدیم صدای همهمه ی بچه ها کل سالن و گرفته بود .
(واقعا هدفشون از این همه حرف زدن چیه😑)
فلیچ منو دست پروفسور مگ گوناگال سپرد و اونم منو روی صندلی بالای سکو گذاشت .
پروفسور شروع به سخنرانی کرد ( بازم همون حرفای تکراری😐): تمام دانش آموزان دقت داشته باشید ، برای گروهبندی در چهار گروهای هاگوارتز تقسیم میشید و این کلاه گروه بندی است که مشخص میکند شما در کدوم گروه می روید . هر موقع اسامی رو اعلام کردم بالای سکو بیاید و روی صندلی بشینید تا کلاه رو روی سرتون بزارم و گروهتون مشخص بشه......هیلدا کلارک

یه دختر با موهای مشکی به طرف صندلی اومد ، پروفسور منو از روی صندلی بلند کرد و روی سر دختر گزاشت .

انتخاب سختی بود خصوصیاتش انتخاب رو دشوار کرده بود .
کسی خیلی راحت میتونست بد باشه یا خیلی راحت میتونست خوب باشه
مهربون بود ولی مغرور خوبی هارا با خوبی جبران میکرد و بدی هارا با بدی تلافی میکرد ، بلند پرواز بود مقدار کمی هم حسادت رو داخل ذهنش میدیدم .
بالاخره تصمیمو گرفتم و بلند گفتم : اسلیتیرین

مثل اینکه خوشحال بود .
پرفسور دانش آموز بعدی را صدا زد ولی هنوز به خصوصیات دختر مو مشکی فکر میکردم که آیا تصمیم درستی گرفتم ؟
.......
پایان

قبول می کنید؟
لطفا بگید: اره!


داستان متفاوت و قشنگی زود، پس آره!

تایید شد!


ویرایش شده توسط گابریل دلاکور در تاریخ ۱۴۰۰/۲/۳۰ ۱۸:۴۹:۵۴


پاسخ به: کارگاه داستان نویسی
پیام زده شده در: ۱۵:۵۴ پنجشنبه ۳۰ اردیبهشت ۱۴۰۰

ولبورگا بلک


مخفی کردن اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۴:۵۶ پنجشنبه ۳۰ اردیبهشت ۱۴۰۰
آخرین ورود:
۱۱:۲۸ چهارشنبه ۷ مهر ۱۴۰۰
گروه:
کاربران عضو
پیام: 3
آفلاین
تصویر شماره ۱۶
ریموس جیمز و سیریوس توی قطار نشسته بودند .
حوصله شان سررفته بود که ناگهان سیریوس تصمیم گرفت جادوی آینده نگری رو اجرا کنه...
البته اونها خیلی اعتقادی به این جادو نداشتند و فقط برای اینکه سرشون گرم شه میخواستن اجراش کنن.
وقتی که سیریوس ورد رو خوند؛ یه گوی آبی خوش رنگ‌ظاهر شد و تصاویر مبهمی از بلاتریکس لسترنج،یک پسر کوچک با عینک هایی دقیقا مثل عینک جیمز و هاگوارتزی که کاملا فرق کرده بود رو به ترتیب نشون میداد.

بعد خیلی سریع عکس ولدمورت که درحال تکون دادن چوب دستی در دره گودریک بود .

همون پسر عینکی ، که درحال فریاد کشیدن بود و ریموس به زور اون رو توی بغل خودش نگه داشته بودو در آخر بانوی زیبایی با موهای بنفش که روی زمین دراز کشیده بود و مرده بود نشون داد.
کسی آنروز نمیدانست که گوی صحنه مرگ هر سه دوست را به طور غیر مستقیم نشان داده است و پسری که هر سه دوست در آینده به نوع خودشان پدرش بودند...



قشنگ بود!

تایید شد.


ویرایش شده توسط گابریل دلاکور در تاریخ ۱۴۰۰/۲/۳۰ ۱۸:۴۸:۲۹


پاسخ به: کارگاه داستان نویسی
پیام زده شده در: ۲۳:۲۹ چهارشنبه ۲۹ اردیبهشت ۱۴۰۰

هاروکا اندو


مخفی کردن اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۲۱:۵۶ چهارشنبه ۲۹ اردیبهشت ۱۴۰۰
آخرین ورود:
۷:۳۰ شنبه ۱ خرداد ۱۴۰۰
از هاروارد
گروه:
کاربران عضو
پیام: 3
آفلاین
رون: هری خواهش میکنم دیگه اینقدر غر نزن دیگه رانندگیم بهتر از این نمیشه:/
هری: مواظب باش الان سقوط میکنیم
رون: به درک حداقل می می رم از دست غر و این درسای سخت لعنتی راحت میشم.
هری : ببخشید رون اصلا اعصابم دست خودم نیست نمیدونم داره چه اتفاقی میوفته و ولدمورت میخواد چه کاری بکنه
رون با سرارنجش به پهلوی هری میزنه
رون: هری نگاه کن اون پروفسور مک گونگال نیس؟ این وقت شب تو ساعت خاموشی توی جنگل نقره ای چی کار میکنه
هری: رون سعی کن این ماشین قراضه را متوقفش کنی نمیخوام متوجهمون بشه
رون: هری دارم نگران میشم
هری: جان من کنترل خودتو از دست نده ماشینو کنترل کن
رون : اوففف تونستم وای دیدی چی کار کرد؟
هری: اره یه چیزی زیر زمین دفن کرد
رون : وای خدای من اون چی میتونه باشه
هری : نمیدونم اما باید بفهمیم........
رون: هری می شنوی داره یه صدایی میاد.
هری: اره شبیه یه آواز قبیلهای
رون: خدایا این چه کوفتیه...

😐😐
هری: رون برو پایین تر
رون : نمیشه میبینتمون وای خدای
جیغغغغع
هری دستشو میزاره رو دهان رون تا بیشتر از این جیغ نکشه
هری: چی شدههههههه رون ساکت باش الان میفهمه
متاسفانه صدای جیغ اونقدر بلند بود که پرفسور بشنوه و بعد از نگاه کردن به اطراف سریع ..
رون : یه عنکبوت تو ماشینه .
هری: وای پس پروفسور کجا رفت
غیب شد از دست تو
رون سرشو می ندازه پایین و میگه
ببخشید هری ولی خودم ته ماجرا را در میارم قول میدم☺️
هری خودشو جمع و جور کرد
ناگهان ماشین تکان شدیدی خود و با صدای مهیبی وسط جنگل فرود آمد.
رون: وای نههه بابام میکشتم:(
هری: روننننننننننننننن



داستان خوبی بود، ولی می‌تونست پایانش حتی با یه جمله جمع و جورتر و جالب‌تر بشه. همچنین، برای نوشتن دیالوگ باید از خط تیره استفاده کنی، مثلا:

رون گفت:
- سلام هری!


ولی در کل، لازم نیست توی این مرحله متوقف بشی.

تایید شد!



ویرایش شده توسط Saya در تاریخ ۱۴۰۰/۲/۲۹ ۲۳:۳۹:۳۳
ویرایش شده توسط گابریل دلاکور در تاریخ ۱۴۰۰/۲/۳۰ ۱۸:۴۷:۱۳

همیشه خدا با ماست







شما می ‌توانید مطالب را بخوانید
شما نمی توانید عنوان جدید باز کنید
شما نمی توانید به عنوان‌ها پاسخ دهید
شما نمی توانید پیام‌های خودتان را ویرایش کنید
شما نمی توانید پیام‌های خودتان را حذف کنید
شما نمی توانید نظر سنجی اضافه کنید
شما نمی توانید در نظر سنجی ها شرکت کنید
شما نمی توانید فایل‌ها را به پیام خود پیوست کنید
شما نمی توانید پیام بدون نیاز به تایید بزنید
شما نمی توانید از نوع تاپیک استفاده کنید.
شما نمی توانید از HTML در نوشته های خود استفاده کنید
شما نمی توانید امضای خود را فعال/غیر فعال کنید
شما نمی توانید صفحه pdf بسازید.
شما نمی توانید پرینت بگیرید.

[جستجوی پیشرفته]


هرگونه نسخه برداری از محتوای این سایت تنها با ذکر نام «جادوگران» مجاز است. ۱۴۰۰-۱۳۸۲
جادوگران اولین وبسایت فارسی زبان هواداران داستان های شگفت انگیز هری پاتر است. به عنوان نخستین خاستگاه ایرانی ایفای نقش مبتنی بر نمایشنامه نویسی با محوریت یک اثر داستانی در فضای مجازی، پرورش و به ارمغان آوردن آمیزه ای از هنر و ادبیات برجسته ترین دستاورد ما می باشد.