هری پاتر نخستین مرجع فارسی زبان هواداران هری پاتر

هری پاتر نسخه موبایل


در حال دیدن این عنوان:   1 کاربر مهمان





پاسخ به: مرگ خواران دریایی!
پیام زده شده در: ۱۲:۱۲ شنبه ۱۹ تیر ۱۴۰۰

مایکل رابینسون


مخفی کردن اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۴:۵۲ دوشنبه ۲۳ فروردین ۱۴۰۰
آخرین ورود:
۱۲:۴۵ چهارشنبه ۱۵ دی ۱۴۰۰
گروه:
کاربران عضو
پیام: 66
آفلاین
مایکل رابینسون از راه می رسد و می گوید:

-کوسه ها به سمت خود می روند!

-تو چی میگی مایکل؟

-می گم کوسه ها به سمت خود می روند.

-خب یعنی چی؟

-یعنی کوسه ها به سمت خود می روند!!!

بحث میان آن دو شدت گرفت تا اینکه رودولف در میان صحبتشان پرید و گفت:

-باشه! باشه! کوسه ها... همون چیزی که مایکل گفت ‌خب مایکل سمت خود یعنی چه سمتی؟

-هر جا که کوسه باشد! هر جا که کوسه باشد!

-خب کجا کوسه هست؟

-در هر جای دریا!

در این میان چشمان همه از صحبت های مایکل پر از تعجب شده بود! همه با هم گفتند:

-احتمالا غذا زیاد خوردی مایکل!

-نه اتفاقا غذا خیلی خیلی کم خوردم به خاطر همینه که قاطی کردم...!

و باز هم چشمان همه پر از تعجب شد...!



پاسخ به: مرگ خواران دریایی!
پیام زده شده در: ۱۲:۵۸ جمعه ۱۸ تیر ۱۴۰۰

مرگخواران

آلانیس شپلی


مخفی کردن اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۰:۳۹ چهارشنبه ۱۲ خرداد ۱۴۰۰
آخرین ورود:
۱۸:۲۴ چهارشنبه ۲۳ شهریور ۱۴۰۱
گروه:
کاربران عضو
ایفای نقش
مرگخوار
پیام: 128
آفلاین
اما هیچ کس یک میلیمتر هم جلوتر نرفت چه برسد به یک سانتیمتر!

- چرا داریم به جای جلو می ریم پایین ؟

- شاید پات به جای گاز رو ترمزه . چون من که معلق موندم .

- مگه من سوار ماشینم ؟

- نمی دونم . هستی ؟

متاسافانه بلاتریکسی نبود که به لینی نجات پیدا کرده و رودولف چشم غره برود پس بقیه ی مرگخواران این کار را انجام دادند.

- خیلی شبیه بلا شدم . مگه نه ؟
- نه ! شبیه قورباغه ای شده ای که چشم هاشو گرد کرده.
- اما الان خیلی شبیهش شدم.
- نه الان شبیه موشی ای که اخم کرده.
- مطمئنی ؟ من فکر کنم.....

- بسه دیگه !

خوشبختانه این فریاد همه را به عقل آورد هم لینی و رودولف که اکنون در حال بحث در مورد رنگ ماشین بودند و هم مرگخواران را که در حال تشبیه چشم غره های یکدیگر به حرکات حیوانات بودند.

-مثلا قرار است بریم دنبال بلاتریکس ها !
- اوه ، آره پیتر. یادمون نبود . راستی کوسه کدوم طرفی رفت؟



پاسخ به: مرگ خواران دریایی!
پیام زده شده در: ۸:۰۴ چهارشنبه ۹ تیر ۱۴۰۰

گریفیندور، مرگخواران

لوسی ویزلی


مخفی کردن اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۹:۰۶ سه شنبه ۲۸ اردیبهشت ۱۴۰۰
آخرین ورود:
۲۱:۱۷:۲۱ شنبه ۱۹ آذر ۱۴۰۱
گروه:
ایفای نقش
گریفیندور
کاربران عضو
مرگخوار
پیام: 251
آفلاین
-یه کاری بکنین منو خورد!
-چیکار کنیم؟

اما دیگر دیر شده بود،کوسه در یک حرکت بلاتریکس رو نوش جان کرد و دور شد.

-خب بلا رو خورد راحت شدیم دیگه...میشه برگردیم پیش وحشی های باکمالات؟
همه نگاه زهر آلودی به رودولف انداختند و پیتر که احساس مسئولیت می کرد، به جای بلا کروشیویی رو به سمت رودولف روانه کرد.

رودولف همانطور از درد بندری می رفت داد زد:
-بلا جانشین انتخاب کرده؟ ای بگم مرلین چیکارت نکنه...آآآآآآآآآآ

مرگخوران به دور و بر نگاه کردند،شب بود و دریا ترسناک بود. جلبک های بلند خش و خش می کردند،ماهی مثل لکه های سیاهی از زیر پایشان رد می شدند،صخره ها مثل هیولا بودند،دریا نه سری داشت و نه تهی و ...
بدین وسیله متوجه شدند که بدون بلاتریکس زنده نمی مانند پس رد کوسه را گرفتند و به دنبالش راه افتادند.
در این بین رودولف میخواست همه را از پیدا کردن بلا منصرف کند.
-ببینین زیادم ترسناک نیستا!

اما کسی به رودولف اهمیت نداد.
این شد که رودولف هم جیغ کشان با بقیه دست و پا زد که شاید بتواند یک سانتیمتر آنورتر برود.


ویرایش شده توسط لوسی ویزلی در تاریخ ۱۴۰۰/۴/۹ ۱۸:۳۴:۳۹

قدم قدم تا ‏ روشنایی، ازشمعی در تاریکی تا نوری پرابهت و فراگیر!
می جنگیم تا آخرین نفس!!
می جنگیم برای پیروزی!!!‏
برای عشق!!!!‏
برای گریفیندور.


پاسخ به: مرگ خواران دریایی!
پیام زده شده در: ۲۲:۳۳ سه شنبه ۸ تیر ۱۴۰۰

ریونکلاو، مرگخواران

تری بوت


مخفی کردن اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۳:۲۱ پنجشنبه ۲۰ خرداد ۱۴۰۰
آخرین ورود:
۱۸:۱۰:۱۸ دوشنبه ۲۶ دی ۱۴۰۱
از ... اصن به تو چه
گروه:
کاربران عضو
ریونکلاو
ایفای نقش
مرگخوار
ناظر انجمن
پیام: 179
آفلاین
بلاتریکس گفت :
-یعنی این دور و بر هیچ ماهی ای چیزی پیدا نمیشه ازش بپرسیم .
-تو فرض کن ماهی پیدا کردیم . تو مگه زبونشونو میفهمی ؟
-فضولی موقوف بگردین ماهی پیدا کنین !
پیتر داد زد :
-فک کنم یکی اونجاست . بریم از اون بپرسیم.
پیتر به ماهی بزرگی اشاره میکرد که در نزدیکی آنها در حال شنا بود.
بلا گفت :
-خوبه بریم بپرسیم ببینیم چی میگه.
-خب اگه میتونستیم شنا کنیم بریم پیشش که لازم نبود اصلا ازش بپرسیم.
بلا گفت :
-خب صداش کنین شاید بشنوه بیاد.
همه مرگخوارها تو همون حالی که دست و پا میزدند تا روی آب بمونند برای ماهی دست تکون میدادند و داد میزدند:
-آهااااای یاروعهههه بیااااووو.
-فک نکنم اگه یارو صداش کنیم خوشش بیاد.
-باشه.جناب آقای ماهی میشه برای چند لحظه تشریف بیاریییید؟؟
-تو تا حالا کی رو دیدی که یه ماهی رو جناب خطاب کنه آخه؟؟
-خب پس چی صداش کنم؟
-من از کجا بدونم؟
-پس لطفا فضولی نکن.ماهیییی جاااان. یه لحظه بیاااااا. یه سوال داریم.
ماهی برگشت و به مرگخوار ها نگاهی انداخت و به سمت آن ها حرکت کرد.
-آخیش داره میاد.
-اِاِاِاِاِاِ.بچه اون چیزه چیه پشت ماهیه.
-من چمیدونم حتما بالشه دیگه.
بلاتریکس زودتر از بقیه دوزاریش افتاد و داد زد :
خاک به سرم کوسه اسسسسسسست.فرار کنیییییییین.الان میخورمووووووون.
همه مرگ خوار ها با سرعت دو برابر دست و پا زدند ولی از اونجا که شنا بلد نبودند هر کدوم فقط یه دو سه لیتر آب دریا نوش جان کردن.کوسه همینطور به سرعت نزدیک میشد و به شامش نگاه میکرد.
-حالا چیکار کنیم؟
-من چمیدونم.
-تو چی میدونی آخه خنگ خدا؟!
کوسه به جمع مرگخوارانی که تند تند در آب دست و پا میزدند نزدیک شد و یکراست به طرف بلاتریکس رفت.
-واااااااااااااای داره میاد سراغ منننننننننن.




پاسخ به: مرگ خواران دریایی!
پیام زده شده در: ۹:۳۶ دوشنبه ۷ تیر ۱۴۰۰

مرگخواران

پاتریشیا وینتربورن


مخفی کردن اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۴:۳۳ یکشنبه ۲۷ مهر ۱۳۹۹
آخرین ورود:
۱۱:۰۲ جمعه ۷ آبان ۱۴۰۰
گروه:
کاربران عضو
پیام: 51
آفلاین
بلاتریکس بلفرض اینکه همه شنیدند، تلاشش را برای به جلو حرکت کردن بیشتر کرد.
-اگه پلاکس رو پیدا کنم، حتما یه کروشیو نثارش می‌کنم. نه نه! دو تا! یا شایدم سه تا.
- خو چرا؟

بلاتریکس در حال دست و پا زدن نگاهی به سمت راستش کرد. بلاتریکس کوچکی با بال‌های سفیدش به او نگاه می‌کرد. بلاتریکس سفید سرش را تکان داد و تکرار کرد:
-نگفتی... چرا می‌خوای این همه کروشیو بزنی بهش؟
-خب این همه دردسر درست کرد برامون.
-ولی خودتون دادینش به اون موج.

بلاتریکس چند لحظه دست و پا زدن را کنار گذاشت و فکر کرد.

-خب بقیه رو هم می‌زنه.

بلاتریکس برگشت و به صدای سمت چپش نگاه کرد. بلاتریکس کوچکی با لباسی قرمز رنگ آنجا ایستاده بود و دو شاخ ریز هم روی سرش بود. بلاتریکس سفید و بلاتریکس قرمز به هم اخم کردند. قبل از اینکه بلاتریکس قرمز چیزی بگوید، بلاتریکس سفید گفت:
-نه خیرم. اگه گذاشتی یه بار من ببرم!
-راستش خیلی وقت بود خوابیده بودی. فکر کنم نباید با صدای بلند تلویزیون می‌دیدم. اینجوری توام بیدار نمی‌شدی، سفیدک!
-ایشه! بالاخره که بیدار ش‍...

بلاتریکس پشت دستش را روی صورت بلاتریکس سفید فرود آورد و او را در آب پرت کرد. بلاتریکس قرمز که از این حرکت بلاتریکس خوشش آمده بود، گفت:
-جایزه‌ت یه کروشیو به پیتره!

بلاتریکس قرمز از گوش بلاتریکس وارد ذهنش شد و او را تنها گذاشت.

-بلا؟ چیو زدی؟

بلاتریکس که متوجه مرگخواران دیگر شده بود، اخمی کرد و جدیتش را حفظ کرد.
-هیچی. می‌خوای تو رو بزنم؟ اینجوری حداقل یه چیزیو زدم که بهت بگم.
- نه نه! لازم نیست بابا!

بلاتریکس به سمت تمامی مرگخواران برگشت.
-یه بار دیگه، و برای بار آخر می‌گم! کلی کار داریم. دست از سر کارهای مسخره بردارین و بیایین شنا یاد بگیریم تا پلاکس رو پیدا کنیم. اینجوری حق موج رو هم میذاریم کف دستش. فهمیدین؟

مرگخواران سرشان را به نشانه تایید تکان دادند.
از میان مرگخواران یک نفر پرسید:
-خب حالا چجوری شنا کنیم؟


Dico debere eum multum


پاسخ به: مرگ خواران دریایی!
پیام زده شده در: ۷:۴۱ شنبه ۵ تیر ۱۴۰۰

گریفیندور، مرگخواران

لوسی ویزلی


مخفی کردن اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۹:۰۶ سه شنبه ۲۸ اردیبهشت ۱۴۰۰
آخرین ورود:
۲۱:۱۷:۲۱ شنبه ۱۹ آذر ۱۴۰۱
گروه:
ایفای نقش
گریفیندور
کاربران عضو
مرگخوار
پیام: 251
آفلاین
-بلا آب سرده! یخ زدم!
-بلا من فقط یه حشره م!
-بلا پام شکسته!
-بلا استخونام یخ زده!

اما بلا این چیزها سرش نمیشد

مرگخواران در دریا ول شده سعی کردند شنا کنند و این سعی و تلاش کاملا دیدنی بود.
پس از چندی آب خوردن و زیر آب رفتن، مرگخواران موفق شدند شنا کنند. نه مثل اینکه نشدند.

-بلا چقدر شنا راحته وقتی موجه...قلپ،قلپ..قلپ قلپ!
-قلقلقل... کمک...قلقلقل!

-تسترال ها از طلسم حباب بر سر استفاده کنید!
همه ی نگاه ها به سمت کتی برگشت که حبابی روی سر خود درست کرده و این را جیغ زده بود.

به فرمان بلاتریکس مرگخواران حبابی روی سر خود درست کردند و به بلاتریکس خیره شدند.
فقط لینی آنچنان خوب نبود، او با هر امواج کوچکی که مرگخواران تولید می کردند به اینور و آنور می رفت.

-چیه‌؟ چرا زل زدین به من! کار داریم زود باشین! باید شنا یاد بگیریم،پلاکس رو پیدا کنیم،حق موجه رو بذاریم کف دستش و به خونه ی ریدل برگردیم.

اما از آنجایی که همه حباب به سر زیر آب بودند کسی صدای بلاتریکس را نشنید.


قدم قدم تا ‏ روشنایی، ازشمعی در تاریکی تا نوری پرابهت و فراگیر!
می جنگیم تا آخرین نفس!!
می جنگیم برای پیروزی!!!‏
برای عشق!!!!‏
برای گریفیندور.


پاسخ به: مرگ خواران دریایی!
پیام زده شده در: ۱۲:۱۴ چهارشنبه ۲ تیر ۱۴۰۰

مرگخواران

آلانیس شپلی


مخفی کردن اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۰:۳۹ چهارشنبه ۱۲ خرداد ۱۴۰۰
آخرین ورود:
۱۸:۲۴ چهارشنبه ۲۳ شهریور ۱۴۰۱
گروه:
کاربران عضو
ایفای نقش
مرگخوار
پیام: 128
آفلاین
- هزار مشکل ؟ مگه ما فقط دو تا مشکل نداریم بلا ؟

- چرا خب ، ولش کن اون رو ، فعلا برید شنا کنید و در همون حین سعی کنید پلاکس را پیدا کنید .

- نمیشه یکم صبر کنیم ؟

- آره داره شب می شه ، آب سرده .

- تازه تاریکه ، نمی تونیم چیزی ببینیم.

- ماهی هایم تو شب تبدیل می شن به کوسه های وحشتناک میان می خورندمون

مرگخواران بی توجه به مرگخوار آخر که همینجوری الکی یک چیزی سرهم کرده بود با حالت التماس و بغض به بلاتریکس خیره شدند .

بلاتریکس هم بویی از ترحم و التماس نبرده بود پس ازدر آوردن چوبدستی اش و بدرقه کردن مرگخوار ها با کروشیو های متعدد ، خودش هم به داخل آب پرید.



ویرایش شده توسط آلانیس شپلی در تاریخ ۱۴۰۰/۴/۲ ۱۵:۰۵:۴۸
ویرایش شده توسط آلانیس شپلی در تاریخ ۱۴۰۰/۴/۳ ۱۲:۱۱:۴۷


پاسخ به: مرگ خواران دریایی!
پیام زده شده در: ۱۴:۵۷ سه شنبه ۱ تیر ۱۴۰۰

گریفیندور، مرگخواران

کتی بل


مخفی کردن اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۷:۴۴ دوشنبه ۲۸ مهر ۱۳۹۹
آخرین ورود:
۱۹:۰۴:۱۱ سه شنبه ۲۷ دی ۱۴۰۱
از زیر زمین
گروه:
مرگخوار
ایفای نقش
گریفیندور
ناظر انجمن
کاربران عضو
پیام: 447
آفلاین
_ خودم پلاکس رو آدمش میکنم!

بلاتریکس که داشت از خشم باد میکرد و میترکید، نگاهش روی جثه ی کوچکی افتاد که با گلوله ای پشم سیخ شده، راهش را از میان جمعیت باز میکرد.

_ برو کنار گنده بک! دارم رد میشما!

بلاتریکس سردرگم بود و نمیدانست چرا عینکی به اندازه ی نلبکی روی چشمان کتی جا خوش کرده.

_خب...

کتی، بالاخره به بلاتریکس رسید و دفترچه کوچکی با عکس اسب تکشاخ در آورد‌‌.
_خب، بلاتریکس عزیز! طبق حساب سرانگشتی من، نه تنها شنا یاد نگرفتیم، بلکه باید پلاکسو هم نجات بدیم؛ و اگر هم هر چه زود تر بر نگردیم، ارباب جرواجرمون میکنن.

بعد، دفترش را بست، عینکش را برداشت، و خوشحال و خندان به اکتشافش در جزیره ادامه داد و بلاتریکس را با هزار مشکل، تنها گذاشت.



پاسخ به: مرگ خواران دریایی!
پیام زده شده در: ۱۳:۲۸ سه شنبه ۱ تیر ۱۴۰۰

لاوندر براون


مخفی کردن اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۸:۲۸ دوشنبه ۱۶ تیر ۱۳۹۹
آخرین ورود:
۱۹:۴۴ پنجشنبه ۱۴ مهر ۱۴۰۱
از عشق من دور شو!
گروه:
کاربران عضو
پیام: 264
آفلاین
-منظورت چیه که چیز میدیم؟! چیو میخوایم بدیم؟

موج دست به سینه ایستاده بود و منتظر بود چیز بگیرد.

-میتونیم پیترو بدیم بهش.
-نه پلاکسو بدیم.
-اصلا خودش بین این دوتا انتخاب کنه.

بلاتریکس به زور پیتر و پلاکس را مقابل موج قرار داد. موج فکر کرد، فکر کرد و در نهایت پلاکس را انتخاب کرد. پلاکس در حالی که داد میکشید:
-چراااا من؟!

به درون دریا فرو رفت. بلا به موهایش دست کشید.
-اینم از این!

آفتاب غروب کرده بود. مرگخواران آتشی درست کرده و گشنه و تشنه کنار آن نشسته بودند که ناگهان لرد از طریق آتش با آنها تماس گرفت.
-شنا یاد گرفتین یا نه؟

مرگخواران نمیدانستند چه بگویند.
-ام... لرد... راستش...

پیتر جلو پرید.
-قورباغه هه به عنوان حقوق پلاکسو میخواست ما دادیم بهش، اونم مارو توی این جزیره ول کرد رفت!

پیتر قصد داشت ترحم لرد را برانگیزد تا لرد بیاید نجاتشان دهد. ولی لرد چنان با ترحم بیگانه بود که آن را ط-ر-ه-و-م هجی میکرد!
-مگر مرگخوار بابایتان بود همینجوری دادینش به آن قورباغه! باید بروید پسش بگیرید!

پیش از آتکه مرگخواران بخواهند بهانه ای بیاورند به دلیل آنتن بد جزیره تماس قطع شد.


تصویر کوچک شده

دختری تنها در میان باد و طوفان...

آیا او را رهایی خواهد بود از این شب غربت؟

یا مامانش دوباره او را به خانه راه خواهد داد؟

او در کوچه ی سرد قدم برمیدارد ومی اندیشد:

آیا ریختن آبلیمو در قهوه ی مادر کار درستیست؟


پاسخ به: مرگ خواران دریایی!
پیام زده شده در: ۱۰:۳۴ سه شنبه ۱ تیر ۱۴۰۰

گریفیندور، مرگخواران

لوسی ویزلی


مخفی کردن اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۹:۰۶ سه شنبه ۲۸ اردیبهشت ۱۴۰۰
آخرین ورود:
۲۱:۱۷:۲۱ شنبه ۱۹ آذر ۱۴۰۱
گروه:
ایفای نقش
گریفیندور
کاربران عضو
مرگخوار
پیام: 251
آفلاین
طولی نکشید که آن چیز تیز به سمت مرگخواران به پرواز در امد و صاف به دست تام خورد و دستش را از جا کند.
تام با عصبانیت دستش را از روی زمین برداشت چیز تیز را از رویش جدا کرد و سر جایش زد.

در آنطرف رودولف داشت سعی داشت مخ یکی را بزند
-چه وحشی با کمالاتی!
وحشی در جواب یک مشت وسط دماغش تحویل داد و از آنطرف بلا...
-کروشیو رودولف!کروشیو!
رودولف پخش زمین شد و بلا و وحشی زدند قدش.
بعد به ادامه ی جنگ پرداختند.
که ناگهان موج روی جزیره فرود آمد و وحشی ها را به درون دریا برد.
-چی شد؟
-من با موجه معامله کردم! گفتم اگر بیاد و این وحشی ها رو ببره،ماهم بهش...چیز میدیم!
-چیز؟
-نمیدونم،قرار شد یه چیزی بدیم ولی نمیدونم چی!


قدم قدم تا ‏ روشنایی، ازشمعی در تاریکی تا نوری پرابهت و فراگیر!
می جنگیم تا آخرین نفس!!
می جنگیم برای پیروزی!!!‏
برای عشق!!!!‏
برای گریفیندور.







شما می ‌توانید مطالب را بخوانید
شما نمی توانید عنوان جدید باز کنید
شما نمی توانید به عنوان‌ها پاسخ دهید
شما نمی توانید پیام‌های خودتان را ویرایش کنید
شما نمی توانید پیام‌های خودتان را حذف کنید
شما نمی توانید نظر سنجی اضافه کنید
شما نمی توانید در نظر سنجی ها شرکت کنید
شما نمی توانید فایل‌ها را به پیام خود پیوست کنید
شما نمی توانید پیام بدون نیاز به تایید بزنید
شما نمی توانید از نوع تاپیک استفاده کنید.
شما نمی توانید از HTML در نوشته های خود استفاده کنید
شما نمی توانید امضای خود را فعال/غیر فعال کنید
شما نمی توانید صفحه pdf بسازید.
شما نمی توانید پرینت بگیرید.

[جستجوی پیشرفته]


هرگونه نسخه برداری از محتوای این سایت تنها با ذکر نام «جادوگران» مجاز است. ۱۴۰۰-۱۳۸۲
جادوگران اولین وبسایت فارسی زبان هواداران داستان های شگفت انگیز هری پاتر است. به عنوان نخستین خاستگاه ایرانی ایفای نقش مبتنی بر نمایشنامه نویسی با محوریت یک اثر داستانی در فضای مجازی، پرورش و به ارمغان آوردن آمیزه ای از هنر و ادبیات برجسته ترین دستاورد ما می باشد.