هری پاتر نخستین مرجع فارسی زبان هواداران هری پاتر

هری پاتر نسخه موبایل


در حال دیدن این عنوان:   1 کاربر مهمان





پاسخ به: کارگاه داستان نویسی
پیام زده شده در: ۱۳:۱۵:۱۵ شنبه ۹ مرداد ۱۴۰۰

گریفیندور

جیانا ماری


مخفی کردن اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۱:۰۰:۵۲ جمعه ۸ مرداد ۱۴۰۰
آخرین ورود:
دیروز ۱۸:۳۵:۳۲
از ایران_اراک
گروه:
کاربران عضو
گریفیندور
ایفای نقش
پیام: 49
آفلاین
آرام و نامطمئن نزدیک شد خودش بود همونی که دیگه انتظار دیدنش رو نداشت هری پاتر که کنار آلبوس ایستاده بود ، وقتی اون گروهبندی شد خیلی عصبانی شد تصمیم گرفت زمان رو به عقب برگردونه که پالی از پشت سرش رد شد باید بیشتر احتیاط می کرد آروم چوبش رو بالا گرفت درسته تازه سال اولی بود ولی در حد یه دانش آموز کلاس ششمی بود مو های فرش رو کنار زد و بنگ طلسم فرمانبرداری و عقب رفت زمان آلبوس دوباره نشست ولی این بار کلاه بلند گفت گریفیندور ... آروم خندید که یکهو صداش کردن .
کلاه گروهبندی : جینا مرلین .... گریفیندور
پروفسور مک گانگال لبخندی زد و جینا سر جاش نشست و فکر کرد دیگه بهتر از این نمی شد.



داستانت خیلی سریع پیش رفته و گنگ و کوتاهه. لطفا یه داستان دیگه بنویس و این‌بار بیشتر توضیح بده و اینقد سریع از اتفاقاتی که میفته عبور نکن، چون یکم نامفهوم شده. مثلا بگو پالی کی بود و چرا براش مهم بود گروهبندیو عوض کنه؟ همینطور وقتی جملاتت پایان پیدا می‌کنن نقطه بذار. با اینتر هم آشتی کن.

تایید نشد.



ویرایش شده توسط لینی وارنر در تاریخ ۱۴۰۰/۵/۹ ۱۳:۲۸:۱۶

الوهومورا

بیهوشی حالتی است بین خواب و بیداری نه کاملا گیجی نه کاملا هشیاری

گریفیندور رو عشقه


پاسخ به: کارگاه داستان نویسی
پیام زده شده در: ۱۵:۲۸:۲۰ جمعه ۸ مرداد ۱۴۰۰

Dy84


مخفی کردن اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۲۰:۵۶:۳۳ پنجشنبه ۷ مرداد ۱۴۰۰
آخرین ورود:
۱۴:۱۳:۲۵ سه شنبه ۳۰ شهریور ۱۴۰۰
گروه:
کاربران عضو
پیام: 2
آفلاین
بعد از سال ها بالاخره انتظارش به پایان رسیده بود بعد از پنج تا برادر و خواهرش حالا ششمین فرزند خانواده کروزو بود که وارد مدرسه هاگوارتز می شد. با اینکه از سال ها پیش منتظر این روز بود باز هم استرس از سر تا پایش را گرفته بود. همه اعضای خانواده آنا از گروه ریونکلاو بودند و حالا نوبت او بود که کلاه انتخاب گر را سرش بگذارد و گروهبندی شود. در سر او مدام این فکر می آمد که اگر کلاه او را در گروه دیگری قرار دهد چه خواهد شد. آنا در همین افکار بود که ناگهان پروفسور مگ گانوگال گفت:« دوشیزه کروزو حواستون کجاست؟» آنا جا خورد ولی سریع خود را جمع جور کرد و به سمت چهارپایه رفت و روی آن نشست وقتی پروفسور کلاه را روی سرش گذاشت همجا تاریک شد کلاه تا روی چشم هایش می آمد «خب بذار ببینم شجاعت مهربانی و... خب دوست داری تو کدوم گروه باشی » آنا که زبانش بند آمده بود ناگهان گفت گریفیندور و قبل از اینکه بتواند حرفش را تصحیح کند کلاه فریاد کشید:«گریفیندووور» بردار و خواهر های آنا مات و مبهوت مانده بودند و فکر می کردند حتما اشتباهی رخ داده اما وقتی موضوع را فهمیدند بیشتر متعجب شدند. آنها می‌دانستند آنا منحصر به فرد است اما انتظار چنین چیزی را نداشتند.
تصویر شماره ۵گروه بندی


خوب نوشتی اما سعی کن با اینتر آشتی کنی و بین بخشای مختلف پستت پاراگراف‌بندی ایجاد کنی تا همه چیز پشت سر هم نباشه و خوندنش برای خواننده سخت نشه. مثلا وقتی دیالوگ می‌خوای بنویسی، دیالوگ رو به خط بعد ببر و با اتمام دیالوگ باقی توضیحاتت رو مجددا به خط بعد انتقال بده. همینطور بین توضیحاتت هرجا تغییر موضوع یا مکان و زمان رخ می‌ده باز اینتر بزن و بخشی از توضیحات رو به پاراگرف بعدی منتقل کن تا پستت ظاهر بهتری بگیره.

تایید شد.

مرحله بعد: گروهبندی


ویرایش شده توسط لینی وارنر در تاریخ ۱۴۰۰/۵/۸ ۱۵:۳۵:۱۱


پاسخ به: کارگاه داستان نویسی
پیام زده شده در: ۱۴:۴۰:۴۱ جمعه ۸ مرداد ۱۴۰۰

Rachel


مخفی کردن اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۲۲:۰۹:۰۵ سه شنبه ۵ مرداد ۱۴۰۰
آخرین ورود:
۱۶:۲۸:۵۹ شنبه ۹ مرداد ۱۴۰۰
گروه:
کاربران عضو
پیام: 2
آفلاین
http://www.jadoogaran.org/modules/xcg ... 9671_256967_5175359_n.jpg

نمیدانست دقیقا چرا بعد از این همه مقاومت به آنجا رفته بود و داشت به چهره زنی با موهایی همچون بوسه، آتشین و چشمانی جنگلی در حالی که او را در آغوش گرفته بود چشم دوخته بود.
زنی که با اولین دیدار توانست قلب او را تصاحب کند.
به چشمان زن خیره شد، تو آن دو جفت جنگل سبزِ چشم های زن هر بار با نگاه کردن به او درخت عشق جوانه میزد.
اسنیپ به سختی بغضش را قورت داد و ناگهان به طرز دیوانه واری شعله های خشم و تنفر در تمام وجودش زبانه کشید تنفر از آن جیمز از خود راضی، از هری پاتر معروف که باعث و بانی تمام این مصیبت ها بود....
اما... اما او بیشتر از هر کسی مقصر بود. اگر به مرگ خواران نمی پیوست.... اگر پیشگویی را به دست لرد سیاه نمیداد...
لی لی حالا زنده بود.
او باید بیشتر از همه از خودش متنفر میبود نه کس دیگری.
اینکه دیگر خونی در رگ های لی لی جریان نداشت فقط و فقط تقصیر او بود.



خیلی خیلی کوتاه نوشتی! اما توصیفات خوب و قشنگی داشتی که منو قانع می‌کنه تا اینجا متوقفت نکنم.

تایید شد.

مرحله بعد: گروهبندی


ویرایش شده توسط لینی وارنر در تاریخ ۱۴۰۰/۵/۸ ۱۵:۲۹:۱۸


پاسخ به: کارگاه داستان نویسی
پیام زده شده در: ۱۳:۰۳:۳۵ جمعه ۸ مرداد ۱۴۰۰

هافلپاف

آلیس کاسانو


مخفی کردن اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۲:۴۲:۰۸ جمعه ۸ مرداد ۱۴۰۰
آخرین ورود:
۱۹:۰۲:۴۱ جمعه ۱۹ شهریور ۱۴۰۰
گروه:
کاربران عضو
هافلپاف
ایفای نقش
پیام: 4
آفلاین
تصویر شماره ۷
_پاتر! واقعا که به پدرت رفتی.


آیا فکر میکنید هری پاتر؛ پسری که زنده ماند، معجونی را خراب کرده که اسنیپ انقدر عصبی شده؟
البته که نه!

آیا فکر میکنید هری پاتر؛ پسری که زنده ماند؛ ناخواسته به حریم خصوصی اسنیپ تجاوز کرده و سوروس را عصبی کرده؟
البته که نه!

آیا فکر میکنید هری پاتر؛ پسری که زنده ماند، غذا را طوری جزغاله کرده که اینگونه اسنیپ گرسنه را عصبی کرده؟
بله! فکر درست ولی مزخرفی کردید!


_ولی پروفسور من غذا رو نسوزوندم...
_ساکت شو پاتر. میدونستم آخر هم خودم باید دست به کار بشم. کفگیر رو رد کن بیاد پسر.


و اینجوری شد که سوروس اسنیپ از حالت "پلنگ خیمه زده بر روی هری پاتر حیوان شکار شده‌ی بدبخت" به "آشپز پنج ستاره" تغییر کاربری داد.


حتما با خودتون فکر میکنید که چرا اسنیپ و هری پاتر؛ پسری که زنده ماند، سر جزغاله شدن غذا دعوا میکند...
آیا مالی ویزلی این دو فرد را تنبیه کرده؟
البته که نه!
آیا روشی برای مقابله با لرد سیاه است؟
البته که نه!
آیا مالی ویزلی و خانواده اش به سفری دعوت شده‌اند و هری پاتر و سوروس اسنیپ گرسنه را به عنوان نگهبان در خانه گذاشته اند؟
تبریک میگم! شما پاسخ درست را حدس زدید.


_ببخشید پروفسور. میشه بدونم چه غذایی رو قراره درست کنید؟پیتزا؟ پاستا پنه با سس الفردو؟
_پاستا پنه با سس الفردو؟ زمان ما که این سوسول بازیا نبود. یه تخم مرغ رو برای چهار نفر نیمرو میکردیم. الان هم چون به فکر خودتم، بهت یه شام سبک میدم.

"فلش فوروارد"

_پروفسور قراره نون و پنیر و هندونه بخوریم؟
_اینجا هاگوارتز نیست و منم دامبلدور نیستم که انقدر لوست کنم. میشینی همین رو میخوری و هیچی هم نمیگی!

و اینگونه قصه ‌ی ما به سر رسید...



سوژه متفاوتی بود، فقط حس می‌کنم یکم شخصیتا دور از انتظار بودن. با این حال...

تایید شد.

مرحله بعد: گروهبندی


ویرایش شده توسط Army_at در تاریخ ۱۴۰۰/۵/۸ ۱۳:۲۴:۲۰
ویرایش شده توسط لینی وارنر در تاریخ ۱۴۰۰/۵/۸ ۱۵:۲۷:۱۳


پاسخ به: کارگاه داستان نویسی
پیام زده شده در: ۱۳:۳۹:۴۴ چهارشنبه ۶ مرداد ۱۴۰۰

اسلیترین

پالی چپمن


مخفی کردن اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۲۳:۰۵:۲۰ سه شنبه ۵ مرداد ۱۴۰۰
آخرین ورود:
۱۶:۲۹:۰۶ یکشنبه ۲۴ مرداد ۱۴۰۰
گروه:
کاربران عضو
اسلیترین
ایفای نقش
پیام: 6
آفلاین
تصویر شماره ۷
دروسلی ها به پارک رفته بودند و مثل همیشه هری را نبرده بودند و او در خانه تنها بود.
به خاطر فرار سیریوس بلک از زندان آزکابان، دیوانه ساز ها همه جا مستقر بودند.
همه چیز خوب بود، هری در اتاقش نشسته بود و تابستان خوبی را میگذارند تا اینکه، تمام آب ها یخ زدند و شیشه ها بخار گرفتند.
هوا در اتاق بسیار سرد بود و این برای تابستان عجیب بود.
ناگهان شیشه شکست و دیوانه سازی وارد اتاق شد.
هری خیلی ترسیده بود. او نمی دانست آن موجود چیست، تنها چیزی که به فکرش رسید این بود که جارو و شنل نامرئی اش را برداشت و از پنجره بیرون رفت، شنل را روی سرش کشید تا دیده نشود، غافل از اینکه قبل از اینکه شنل را روی سرش بکشد توسط چند ماگل دیده شده بود و برخی از او عکس گرفته بودند.

او از جادویی استفاده نکرده بود، بنابراین تا سپتامبر یعنی شروع کلاس های هاگوارتز اتفاقی نیفتاد، به جز این که دروسلی ها به خاطر شکستن شیشه او را تنبیه کردند.
"سپتامبر"

به محض ورود به هاگوارتز به دفتر اسنیپ خوانده شد.
آرگوس فیلم دوباره به او یاد آوری کرد:
-خوب به در و دیوار های این قلعه نگاه کن! شاید پارسال جون سالم به در برده باشی، ولی امسال حتما اخراج میشی!

دفتر اسنیپ

هری آب دهانش را به سختی قورت داد و در زد.
در باز شد، اسنیپ در حالی که سعی می کرد عصبانیت خود را کنترل کند روی صندلی نشسته بود. او به محض ورود هری روزنامه ای را در صورتش پرت کرد و گفت:
-پاتر! برای بار دوم این چیه؟! تو با یه جارو توسط ۸ ماگل دیده شدی!
هری دهانش را باز کرد که چیزی بگوید اما اسنیپ ادامه داد.
-تو پاتر! تو اخر برای ما دردسر درست میکنی و دنیای جادوگری رو نابود میکنی تو یه خطر به حساب میای!

هری خواست توضیح دهد اما اسنیپ فریاد زد:
-اخراج!
پاتر،اخراج!
پروفسور دامبلدور نمیذاره که اخراج کنم...
و دستش را محکم روی میز کوبید و فریاد زد:
- اما جریمه!
جریمه سختی در انتظارته!

جلو آمد و دستش را روی دسته های صندلی هری گذاشت و صورتش را نزدیک صورت او برد و با عصبانیت بیشتری فریاد زد:
- ساخت دو معجون فوق حرفه ای برای کلاس معجون سازی،
و تمیز کردن کلاس تا یک هفته!
تا دیگه حواست رو جمع کنی!

هری خوشحال شد از اینکه اخراج نشد و نفس راحتی کشید.
- و همینطور یک تنبیه هم من در نظر گرفتم‌.
صدای پروفسور مک‌گوناگل بود.

نفس هری در سینه اش حبس شد.

پروفسور گفت:
-تنبیهت اینه که سریع به سرسرا بیای و با بقیه خوراکی بخوری!

هری نفس راحت تری کشید و به سمت سرسرا به راه افتاد.


داستان قشنگی بود!

تایید شد!
مرحله‌ی بعد: گروهبندی


ویرایش شده توسط گابریل دلاکور در تاریخ ۱۴۰۰/۵/۶ ۱۴:۰۶:۲۸


پاسخ به: کارگاه داستان نویسی تصویر شماره 16
پیام زده شده در: ۲۰:۴۰:۰۵ سه شنبه ۵ مرداد ۱۴۰۰

💜Soomin💜


مخفی کردن اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۸:۰۲:۲۱ دوشنبه ۴ مرداد ۱۴۰۰
آخرین ورود:
۱۳:۱۸:۳۱ چهارشنبه ۱۳ مرداد ۱۴۰۰
از هاگوارتز
گروه:
کاربران عضو
پیام: 3
آفلاین
ریموس:وای پسر این ابنباتا خیلی خوشمزن جیمز تو هم یکم میخوای؟
جیمز:هومم؟!ممنونم(با اشتیاق یکی از ابنبات ها رو برداشت و توی دهنش گذاشت) جیمز:اومممم خیلی خوشمزس .
اینو گفت و به سیریوس که تموم مدت با لبخند بهشون زل زده بود نگاه کرد و یدونه ابنبات رو برداشت
و به سمت سیریوس گرفت جیمز:سیریوس تو هم امتحان کن خیلی خوشمزس سیریوس
لبخند پر رنگی زد و ابنبات رو گرفت سیریوس:ممنونم
بعد از گذشت چند دقیقه سیریوس گفت:به نظرتون در چه گروهی قرار میگیریم؟ جیمز و ریموس باهم برگشتن و به سیریوس نگاه کردن
جمیز سرشو پایین انداخت و به کف قطار خیره شد و گفت:من دوس دارم در گروه گریفیندور قرار بگیرم و در تیم کوییدیچ هم به عنوان بازیکن پذیرفته بشم
ریموس با دهن پر گفت:من میخوام توی گروه ریونکلاو قرار بگیرم امیدوارم کلاه هم با من هم عقیده باشه
سیریوس نگاهشو از ریموس گرفت و ایستاد به جلو خیره شد،بلند گفت:من میخوام در گروه گریفیندور قرار بگیرم
یهو قطار حرکتی کرد که باعث شد سیریوس محکم روی صندلی بیوفته. چند ثانیه توی شوک بودن اما بعد باهم شروع به خندیدن کردن.



تایید شد!
مرحله‌ی بعد: گروهبندی


ویرایش شده توسط گابریل دلاکور در تاریخ ۱۴۰۰/۵/۵ ۲۰:۵۴:۵۹


پاسخ به: کارگاه داستان نویسی
پیام زده شده در: ۰:۰۵:۱۹ سه شنبه ۵ مرداد ۱۴۰۰

گریفیندور

لیلی اوانز


مخفی کردن اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۹:۳۱:۲۷ دوشنبه ۴ مرداد ۱۴۰۰
آخرین ورود:
۱۴:۱۳:۰۶ جمعه ۱۹ شهریور ۱۴۰۰
از ایران
گروه:
کاربران عضو
گریفیندور
ایفای نقش
پیام: 13
آفلاین
من داخل خانه نشسته بودم و داشتم جلد آخر کتاب هری پاتر و میخوندم وقتی کتاب تموم شد کتاب رو روی دلم گذاشتم و گفتم: کاش می شد منم تو هاگوارتز درس میخوندم و روی تختم دراز کشیدم و پس از ۱۰دقیقه فکر کردن خوابم برد... فردا صبح که از خواب بیدار شدم رفتم سراغ قفسه کتاب هام و کتاب هری پاتر و فرزند نفرین شده اش رو گرفتم و روی میزم قرار دادم و رفتم سر میز صبحانه به مادرش گفتم: که هاگوارتز وجود داره و مادرم گفت: هرچیزی ممکنه عزیزم و بعد از صبحانه رفتم به اتاقم و کتاب هری پاتر و فرزند نفرین شده ام رو گرفتم و شروع به خوندن کتاب کردم وقتی به قسمتی که البوس در اسلایترین افتاد رسیدم ناگهان جغد قهوه ای به شیشه خورد من جا خوردم و وقتی از پنجره بیرون را نگاه کردم جغد را دیدم پنجره را باز کردم جغد وارد اتاق شد و نامه ای که همراه داشت را در دست من انداخت من با ذوق نامه رو باز کرد داخل نامه نوشته بود که: خانم حانیه ابراهیمی شما در مدرسه فوق تخصصی هاگوارتز پذیرفته شدید در صورت امدن به مدرسه به کوچه دیاگون در خیابان سلامی مراجعه نمایید با تشکر... وسایل مورد نیاز برای مدرسه در صفحه بعدی نشان داده خواهد شد.

من که از ذوق و شوق کپ کرده بودم ناگهان خنده نازکی در صورتم بوجود آمد جیغ جیغ کنان پیش مادر پدرم رفتم و نامه را به آنها نشان دادم پدر مادر من ذوق کردند و گفتند فردا میریم به کوچه دیاگون فردای آن روز به کوچه دیاگون رفتیم بعد خرید وسایل و لباس فرم به مغازه اولیبندر رفتیم و اولیبندر ۳ نوع چوب دست برای من اورد من از قیافه چوب دستی اول خوشم آمد و اول اون رو امتحان کردم به سمت گلدون گرفتم و ناگهان گلدون شکست من به شدت ترسیدم و چوبدستی را روی میز گذاشتم چوب دستی دوم را انتخاب کردم و روی کشو ها نشانه گیری کردم کشو ها باز شدند و محتویات داخل کشو بیرون ریخت اخرین چوب دستی که زاهر بسیار زیبایی داشت را امتحان کردم ولی اتفاقی نیفتاد اولیبندر گفت این چوب دستی توئه من خیلی خوشحال شدم چون یک چوبدستی زیبا نصیبم شد فردا آن روز رفتیم ایستگاه و با هم خداحافظی کردیم و من از بین سکوی ۹ ۱۰ وارد ایستگاه 9 3/4 شدم وارد قطار شدم من همه واگن ها رو گشتم ولی پر بودند ولی فقط یک واگن خالی بود من بلافاصله وارد واگن شدم من همه راه رو تنها ماندم در واگن خالی وقتی رسیدیم مردی به نام هدریک راه نمای ما بود سوار قایق شدیم و به هاگوارتز رفتیم از پله بالا رفتیم من تصور میکردم که پرفسور مک گوناگال به دیدنشان بیاید ولی نویل لانگ باتم را دیدیم ما وارد سالن پذیرایی شدیم اسم ۱۵نفر خوانده شد و ۱۶ نفر من بود من روی صندلی نشست و با خودم آرزو کردم که در اسلایترین نیفتم کلاه گروه بندی در سرم قرار گرفت و گفت: خوب خوبه خوبه کلی شجاعت داخلت میبینم و آدم فداکاری هستی و بلند اسم گریفیندور رو اورد من خیلی خوشحال شدم و روی صندلی نشستم و از اون موقع همه چیز به خوبی پیش رفت و بهترین نمرات را در امتحانات داشتم



امیدوارم از داستان زندگیم خوشتون بیاد😊😊😊



سلام. خوش اومدین به کارگاه داستان نویسی!

در واقع باید یکی از عکسای کارگاه رو انتخاب می‌کردین و اشاره می‌کردین که داستانتون راجع به اون عکسه؛ اما با این حال متوقفتون نمی‌کنم.



تایید شد!
مرحله‌ی بعد: گروهبندی


ویرایش شده توسط گابریل دلاکور در تاریخ ۱۴۰۰/۵/۵ ۱۸:۱۹:۴۱

H


پاسخ به: کارگاه داستان نویسی
پیام زده شده در: ۱۹:۳۷:۴۲ دوشنبه ۴ مرداد ۱۴۰۰

اسلیترین

آستوریا گرینگرس


مخفی کردن اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۸:۲۶:۴۱ سه شنبه ۱۱ آذر ۱۳۹۹
آخرین ورود:
۱۹:۴۹:۱۵ سه شنبه ۲۶ مرداد ۱۴۰۰
از هاگوارتز، کانادا، کره
گروه:
کاربران عضو
اسلیترین
ایفای نقش
پیام: 4
آفلاین
http://jadoogaran.org/uploads/sww1.png
تصویر شماره ۱۳


واقعا غیر قابل باور بود
آن هم برای هری ای که میدانست آن شخص سال ها قبل مرده است اما این بدین معنی بود نقشه ای که هرگز دروغ نمیگفت اشتباه کرده است؟
من که فکر نمیکنم
اما قطعا هری فعلا وقت کافی برای فکر کردن به این موضوع را نداشت یا لااقل در این زمان که سرایدار بدخلق و گربه ی بدزاتش حس کرده بودند دانش آموزی بیرون از تختش در حال نافرمانی است و دقیقا یک راهرو با او فاصله داشتند
درست است که او شنل شگفت انگیز خود را به همراه داشت
اما آیا این باعث میشد که خانم نوریس وجود هری را حس نکند؟
قطعا نه!
خب خوشبختانه ناجیش چشم باباقوری او را از این مخمسه نجات میدهد اما هنوز برای هری قابل درک نبود که چرا چشم باباقوری نقشه را از هری گرفته بود یا اینکه چرا نقشه یک اشتباه آن هم به این بزرگی مرتکب شده است
اما واقعا اشتباه بود؟


با این که توصیفات خوبی داشتی، اما شدیدا داستانت کوتاه بود و سریع ماجرا رو جلو بردی. یکمم گنگ نوشتی. کی دقیقا مرده بود اما نقشه نشونش می‌داد؟ بعد چی می‌شه که یهویی مودی سر می‌رسه و نجاتش می‌ده؟ اصلا چطوری این کارو می‌کنه؟ درسته که اینجا انتظار نداریم خیلی هم طولانی بنویسین، اما یه توضیح کوتاه راجع به این اتفاقات لازم بود.
راستی از علائم نگارشی هم استفاده کن! درست نیست که جملات رو پشت سر هم بدون این که هیچ نقطه، علامت تعجب، ویرگول یا علامت سوالی بذاری بنویسی و بری. سعی کن با علائم نگارشی به جملاتت پایان بدی یا به هم وصلشون کنی.
حالا هم در کمال تعجب و حیرت همگان، می‌خوام کوتاه بیام و در نتیجه تاییدت می‌کنم.

تایید شد.

مرحله بعد: گروهبندی

ممنون🌹❤


ویرایش شده توسط لینی وارنر در تاریخ ۱۴۰۰/۵/۴ ۲۱:۴۴:۱۷
ویرایش شده توسط لینی وارنر در تاریخ ۱۴۰۰/۵/۴ ۲۱:۴۷:۲۵
ویرایش شده توسط ☆♡A♡☆ در تاریخ ۱۴۰۰/۵/۴ ۲۲:۱۸:۴۰

iam yoong


پاسخ به: کارگاه داستان نویسی
پیام زده شده در: ۲۳:۳۰:۲۹ چهارشنبه ۲۳ تیر ۱۴۰۰

ریونکلاو

رابرت هیلیارد


مخفی کردن اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۲۲:۰۲:۵۳ چهارشنبه ۲۳ تیر ۱۴۰۰
آخرین ورود:
۱۸:۱۴:۲۷ دوشنبه ۱۵ شهریور ۱۴۰۰
از بغل ریش بابا دامبلدور!
گروه:
ایفای نقش
ریونکلاو
کاربران عضو
پیام: 82
آفلاین
تصویر شماره ۱۰

-سلام هاگرید!
+سلام هری جون! چطوری؟ آماده ای برای خرید وسایل مورد نیاز برای هاگوارتز؟
و بعد هری با چشمانی پر از تعجب بهش نگاه کرد و پرسید:
-برای چی باید وسایل بخریم؟ مگه فقط کتابا نیست؟!
+نه عزیزم! کلی چیز هست، مثل ردا، حیوونت، چوب دستیت و کلی چیزای باحال دیگه! خب دیگه وقت تلف نکن، زود باش بیا بریم بریم تو کوچه... از اینجا!
-چچچچیییی؟! می خوایم از تو دیوار رد بشیم؟
+آره... ببین چی کار می کنم!
و بعد هاگرید یک ورد با حال خواند و چتر صورتی اش را به دیوار زد و ناگهان در وسط دیوار یک در به وجود آمد و هری با تعجب نگاهش کرد...
-واو! چه کار باحالی!
+زود باش هری! چیزی تا فردا نمونده ها!
-باشه هاگرید.
و بعد هری و هاگرید وارد محله دیاگو شدند...
+خب هری از اینجا باید کتاب هات رو بخری، لیست رو بده به من...
هری که مشغول دیدن کتاب صد فن مخوف و قدرتمند بود، اصلا نفهمید هاگرید چه گفت!
+هری؟
-ها... بله هاگرید، چیزی گفتی؟!
+اصلا حواست نیستا! گفتم لیست کتابا رو بده!
-آها... باشه، بیا.
+خب... این کتاب درس معجون سازی، اینم تغیر شکل...
-میگم هاگرید میشه این کتاب صد فن رو بخریم؟!
+نه عزیزم، بیا همین کتابای مدرسه رو بگیریم اونا باشه برای بعدا.
-اما هاگرید...
+بیا بریم سراغ ردات.
و بعد هری با ناراحتی رفت بیرون و گفت:
-باشه بابا، بریم.
و بعد هری و هاگرید به سمت مغازه ردا فروشی رفتند.
+خب سلام آقا! یه لباس برای این آقا پسر گل، لطفا!
⊙باشه هاگرید... خب این کیه؟ چییییییی، هری پاتر!
+بله، هری پاتر قهرمان!
⊙خب خب، سلام هری جون! بیا اندازه ات کنم!
-باشه آقا.
و بعد شروع به اندازه گیری هری کرد...
⊙خب دور کمر ۷۰، دور دست ۲۰، قد هم ۱۶۰ و...
نیم ساعت بعد...
⊙خب اینم ردات...
-ممنون، بریم هاگرید؟
+بریم بریم، بیا آقا اینم از پولت ما رفتیم!
هری و هاگرید اغلب خرید ها را کردند و حال می خواستند علامت تیک تایید رو برای اقلام باقی مونده بزنند...
+خب هری جان باید بری چوب دستی فروشی آقای اوریوندر! تا میری بخری من میرم یه سورپریز برات آماده کنم!
-باشه، اما چه سورپریزی؟
+حالا می فهمی!
-خداحافظ!
و بعد هری به داخل مغازه اوریوندر رفت و هاگرید به دنبال سورپریز!
-سلام آقای اوریوندر!
●سلام... عههه هری پاتر معروف! خب چوب دستی تو بیا امتحان کن!
-باشه.
هری چوبدستی را گرفت و امتحان کرد... اما یکهو اتفاق عجیبی افتاد!
شتتتتتتتررررررقققققققق!
همه جا به هم ریخته شد!
آقای اوریوندر رفت و ۵ چوبدستی دیگر آورد!
●خب بیا اینارو امتحان کن.
-باشه.
اما هری باز هم امتحان کرد...
-ببخشید آقای اوریوندر...
●نه مهم نیست! پیش میاد، بیا این رو امتحان کن.
-باشه.
و بعد هری امتحان کرد... اما این بار چیزی نشد!
●چه جالب! تو قل اسمشو نبر رو گرفتی!
-چچچچچچچچیییییییییی؟!
●خوبه... واقعا پسری هستی که زنده ماند!
-آها ممنون...
+خب چی شد؟
●قل اونو گرفت! پسر خاصیه!
+چی؟.. واقعا؟ خب اینم هدیه این پسر یه جغد!
-هاگرید این برا منه! چه جغد باحالی!
و بعد هری و هاگرید راه افتادن...
+خب دیگه بیا بری خونت بخوابی! فردا روز خاصیه!
-باشه، از سر ناچار باشه!

و بعد هری و هاگرید به سوی قطار رفتند و هری با ناراحتی به سوی خانه عمو ورنون رفت!


خیلی سریع داستان رو پیش بردی در حالی که خیلی جاها می‌تونستی بیشتر متوقف بشی و توضیحات بیشتری راجع به اتفاقاتی که داره میفته بدی. از طرفی انتظار داشتم یکم نسبت به کتاب خلاقیت بیشتری نشون بدی چون روند اتفاقات دقیقا همون بود. با این حال می‌تونی این مرحله رو رد کنی.

تایید شد.

مرحله بعد: گروهبندی


ویرایش شده توسط لینی وارنر در تاریخ ۱۴۰۰/۴/۲۳ ۲۳:۵۴:۳۳

بابا دامبلدور!

یه ریونی خفن...

Only Raven


پاسخ به: کارگاه داستان نویسی
پیام زده شده در: ۱۰:۲۵:۲۹ سه شنبه ۲۲ تیر ۱۴۰۰

E.B


مخفی کردن اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۰:۱۶:۲۳ سه شنبه ۲۲ تیر ۱۴۰۰
آخرین ورود:
امروز ۱:۴۵:۱۵
گروه:
کاربران عضو
پیام: 2
آفلاین
عکس شماره ۵

امروز روز مهمی بود...

بخصوص برای توبی...

توبی از یک خانواده اصیل زاده بود، خانواده ای که نسل در نسل به هاگوارتز می رفت و همه جادوگر بودند...

همه این خانواده آرزویشان این بود که به هاگوارتز بروند و در گروه ریونکلاو بیفتند؛ اما این قایٔده برای توبی صدق نمی کرد...

او بسیار باهوش بود و در همان سن کم توانسته بود بسیاری از مسایٔل ریاضی را حل کند، اما خیلی بی تفاوت به اتفاقات دور و ور بود...

تا اینکه یک روز نامه هاگوارتز به دستشان رسید...

-خدا رو شکر توبی!

-او آره، خب کی باید برم سوار قطار هاگوارتز بشم؟!

-فردا ساعت ۱۱؟

-خوبه...

و بعد تدی به اتاقش رفت...

روز بعد ساعت ۹...

-توبی زودباش بیدار شو، دیرمون میشه ها!

-یه ۵ دقیقه دیگه بخوابم بعد، لطفا...

-نه بیدار شو همین الان...

توبی که می دانست راه چاره ای جز بیدار شدن ندارد بیدار شد...

-خب راه بیفتیم من آماده ام...!

-باشه باشه زود باشین بریم...

-یک لحظه من این غذا رو بخورم بعد...

-زود باش دیگه...

-اومدم اومدم...

و بعد توبی و خانواده به سوی قطار رفتند...

-خب توبی... عه داری چیکار می کنی؟ وایسا!

و بعد توبی با سر تو دیوار خاص رفت...

-خب خوبه تونستی بری... وسایلت هم که همه رو برداشتی و خریدی... خوبه خوبه!

-خب مامان، بابا، بوس بوس، من رفتم داخل کوپه...

-عه وایسا بذار بوست بدیم بعد برو...

و بعد توبی با بی میلی جلو رفت... و مادر و پدرش بوسش کردند و او هم آنها را بوس کرد...

-بای!

و بعد سوار قطار شد...

-وای پسر کوچولومون بزرگ شده...

-آره!

توبی سوار یکی از کوپه ها شد...

-سلام می تونم اینجا بشینم؟

-آره بشین...

-باشه...

و بعد توبی تا خود هاگوارتز خوابید...!

خوب رسیدیم...

-سلام خانم مک گوناگل...

-سلام بچه ها...

-خب بیاین هر چه زودتر مراسم گروه بندی رو شروع کنیم...

-اول از همه... خب توبی تویی...

-بذار فک کنم... آره ریونکلاو

و بعد ریونکلاوی ها جیغ و دادی کشیدند و توبی رفت و باز هم بی تفاوت نشست...!



لزومی نداره بعد از هر جمله یا دیالوگ دو بار اینتر بزنی، برای دیالوگ‌های پشت سر هم یک اینتر کافی بود. چرا ته تک تک دیالوگ‌ها سه نقطه گذاشتی؟ بسته به موقعیت از علائم نگارشی دیگه مثل نقطه، علامت سوال یا علامت تعجب هم کمک بگیر.
از طرفی سعی کردی کل داستان رو با دیالوگ جلو ببری و خیلی کم در مورد موقعیت و احساسات شخصیتات نوشتی. می‌دونم که احتمالا قراره توبی شخصیت بی‌تفاوتی باشه که کم از خودش احساس نشون می‌ده، ولی حتی همین رو هم خیلی بهتر می‌تونستی به تصویر بکشی. اصل ماجرای عکس گروهبندیه که با دو جمله جمعش کردی. لطفا یه بار دیگه برگرد و سعی کن این بار یکم توصیفات چاشنی داستانت کنی. مثلا:
نقل قول:
-اول از همه... خب توبی تویی...

-بذار فک کنم... آره ریونکلاو

قبل از دیالوگ دوم بهتر بود بنویسی که توبی جلو می‌ره و کلاه گروهبندی روی سرش قرار می‌گیره و بعد کلاه با این دیالوگ گروهش رو اعلام می‌کنه. یکم بیشتر توضیح بده و فقط به دیالوگ اتکا نکن.

تایید نشد.



ویرایش شده توسط لینی وارنر در تاریخ ۱۴۰۰/۴/۲۲ ۱۷:۱۲:۰۴
ویرایش شده توسط لینی وارنر در تاریخ ۱۴۰۰/۴/۲۲ ۱۷:۱۲:۵۳







شما می ‌توانید مطالب را بخوانید
شما نمی توانید عنوان جدید باز کنید
شما نمی توانید به عنوان‌ها پاسخ دهید
شما نمی توانید پیام‌های خودتان را ویرایش کنید
شما نمی توانید پیام‌های خودتان را حذف کنید
شما نمی توانید نظر سنجی اضافه کنید
شما نمی توانید در نظر سنجی ها شرکت کنید
شما نمی توانید فایل‌ها را به پیام خود پیوست کنید
شما نمی توانید پیام بدون نیاز به تایید بزنید
شما نمی توانید از نوع تاپیک استفاده کنید.
شما نمی توانید از HTML در نوشته های خود استفاده کنید
شما نمی توانید امضای خود را فعال/غیر فعال کنید
شما نمی توانید صفحه pdf بسازید.
شما نمی توانید پرینت بگیرید.

[جستجوی پیشرفته]


هرگونه نسخه برداری از محتوای این سایت تنها با ذکر نام «جادوگران» مجاز است. ۱۴۰۰-۱۳۸۲
جادوگران اولین وبسایت فارسی زبان هواداران داستان های شگفت انگیز هری پاتر است. به عنوان نخستین خاستگاه ایرانی ایفای نقش مبتنی بر نمایشنامه نویسی با محوریت یک اثر داستانی در فضای مجازی، پرورش و به ارمغان آوردن آمیزه ای از هنر و ادبیات برجسته ترین دستاورد ما می باشد.