هری پاتر نخستین مرجع فارسی زبان هواداران هری پاتر

هری پاتر نسخه موبایل


در حال دیدن این عنوان:   1 کاربر مهمان





پاسخ به: آبدارخانه وزارت سحر و جادو
پیام زده شده در: ۲۰:۳۹:۵۸ یکشنبه ۳ مرداد ۱۴۰۰

ریونکلاو، وزارت سحر و جادو، مرگخواران

تام جاگسن


مخفی کردن اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۹:۴۱ سه شنبه ۶ فروردین ۱۳۹۸
آخرین ورود:
امروز ۱:۲۲:۲۷
از تسترال جماعت فقط تفش به ما رسید.
گروه:
ریونکلاو
کاربران عضو
ایفای نقش
مرگخوار
گردانندگان سایت
مترجم
پیام: 581
آفلاین
تام واقعاً درک نمی‌کرد که چطور گرسنگی وزیر جزو مشکلاتِ کلان کشوری است، اما به خودش هم شک داشت. به‌هرحال یک چای‌بَر در وزارت قدرت درک بالایی ندارد حتماً. این شد که تصمیم گرفت گوش به حرف وزیر بدهد و مشکلِ بزرگ کشور را به اعضای کابینه مخابره کند.

این شد که سراسیمه به در کوبید و وارد اتاق معاونت شد.
- تامِ مامان! جلو پاتو ببین!

تام با چای‌ هل و دارچینِ پخش شده روی زمین روبرو شد، اما اکنون اهمیتِ خبری که باید مخابره می‌کرد بیشتر بود.
- بانو... بانو... چیز شده... بدبخت شدیم.
- یا تک تک رنگدانه‌های پوست حلیم‌بادمجون مامان، چی شده؟

تام نفسی تازه کرد.
- ایوا گشنشه.

ضربۀ دمپایی ابری اگر به جایِ مناسب وارد شود، فردِ مضروب درد بسیاری را متحمل می‌شود.

***


- یخچال که پر بود... کمکی نمی‌کنه؟

تام به دنبال پیشنهاد آرکو به سمت یخچال وزارت‌خانه رفت. وجود نداشت. یخچال یک‌جا خورده شده بود.
به پیشِ اعضای کابینۀ متفکر که نزدیک چارچوبِ در اتاق وزیر ایستاده بودند برگشت.
- نیست... یه‌جا قورتش داده.

تاکنون شیرینی‌هایِ شیرینی‌فروشیِ کنار وزارت، صندلی‌های ارباب رجوع، تیرآهن‌های بازسازی قبلی وزارت و خیلی راه‌های دیگر را امتحان کرده بودند... اما ایوا هنوز سیر نشده بود.
مروپ، داخل اتاق رفت تا وضعیت ایوا را بسنجد.
- ایوای مامان؟

نگاهِ عجیب الکساندرا از پشت پنجره به تازه‌واردی که برای دریافت شناسنامه وارد ساختمان وزارت می‌شد، فکری را به سر مروپ انداخت.


آروم آقا! دست و پام ریخت!




پاسخ به: آبدارخانه وزارت سحر و جادو
پیام زده شده در: ۴:۰۵:۲۱ سه شنبه ۲۹ تیر ۱۴۰۰

اسلیترین، وزارت سحر و جادو

مروپ گانت


مخفی کردن اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۶:۲۸ شنبه ۲۷ مرداد ۱۳۹۷
آخرین ورود:
امروز ۶:۲۷:۵۰
از زیر سایه عزیز مامان
گروه:
ناظر انجمن
ایفای نقش
کاربران عضو
اسلیترین
پیام: 423
آفلاین
از آخرین باری که تام برای وزیر یک استکان چای برده بود سالیان طولانی سپری می‌شد. در حالی که در آبدارخانه‌ی وزارت سحر و جادو نشسته و عزای حقوق معوقه‌اش را گرفته بود تصمیم گرفت یک استکان چای دیگر برای وزیر ببرد، بلکه از این طریق بتواند برای گرفتن حقوقش مورد عنایت وی قرار گیرد.

دست تار عنکبوت بسته‌اش را از روی میز برداشت و به شانه‌اش وصل کرد. استکان چای را پر کرد و به راه افتاد.

تق تق تق

-بیا تو!

صدا هیچ شباهتی به صدای وزیر نداشت. تام وارد شد.
-ایوا؟! تو این‌جا چی کار می‌کنی؟!

هنوز از شوک دیدن الکساندرا ایوانوا در اتاق وزیر در نیامده بود که متوجه دهان پر او شد.
-اون پایه‌ی میز وزیر نیست؟ و ... یک متر و نیم از عمامش؟!

ایوا ادامه‌ی پارچه‌ی عمامه را مانند ماکارونی هورت کشید و دور دهانش را با زبانش پاک کرد.
-راستشو بخوای خودش سریع دفع شد. توی معده هم درست مثل پشت این میز، بود و نبودش فرقی نداشت.

تام نیز مانند سایر کارکنان وزارتخانه خوب می‌دانست که تکیه زدن ایوا بر این صندلی چه معنایی داشت.
-همه چی رو به راهه دیگه خانم وزیر؟
-به نظرت همه چیز رو به راهه تام؟ معلومه که نیست. مملکت مشکل داره! مردم چطوری سر روی بالش بذارن وقتی وزیر مملکت گشنشه؟



پاسخ به: آبدارخانه وزارت سحر و جادو
پیام زده شده در: ۱۷:۰۸ چهارشنبه ۲۹ مرداد ۱۳۹۹

تراورز


مخفی کردن اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۹:۱۶ دوشنبه ۶ مرداد ۱۳۹۳
آخرین ورود:
۱۷:۲۶:۵۳ شنبه ۱۹ تیر ۱۴۰۰
از تبار مشتای آهنیم، زنده تو شهر دزدای پاپتیم
گروه:
کاربران عضو
ایفای نقش
پیام: 520
آفلاین
سوجِ ژدید!


- این چایی ما چی شد؟!

تام جاگسن، مرگخواری شریف و پاک دست بود. تا به حال نه رشوه گرفته بود، نه زد و بندی با آستاکبار داشت و نه هیچ چیز دیگه ای، تنها جرمش چند عدد قتل و غارت بود که خب تو جامعه ای که امثال مورفین گانت و باروفیو وزیرش شدن، خیلی هم نورم جامعست! یاد تمام حرف های اربابش افتاد که میگفت یه بار دیگه پاتو بذاری تو وزارت، پاتو قلم میکنم. شاید باید پاهاش قلم میشد و وارد وزارت نمیشد ولی خب، باید نونش در می اومد.

- میارم الان حاج وزیر، شما تکون نخور به خودت زحمت نده.

استکان چای رو بدو بدو برد پیش تراورز تا چند تا سکه ناقابل بریزه کف دستش، بتونه دو لیتر بنزین بزنه. تام استعداد زیاد داشت، همین چند هفته پیش بازم خودشو تیکه تیکه کرد و از هر جفت تو بدنش، راستیه رو فروخت به یکی و چپیه رو نگه داشت واس گرفتن. اونم صرف نداشت، کارش کشید به بالا پایین رفتن با یه پا بین طبقه های وزارت خونه تا یه استکان چای برسونه به تراورز. معمولا وقتی به اتاق وزیر میرسید نمیتونست از نزدیک تراورز رو ببینه، فقط از لای در هیکل گنده ای رو میدید که روی یه تخت گیر کرده و هر روز گنده و گنده تر میشه.

- باید، باید این وزیر رو به کار بندازیم!
- مودی راست میگه، حقوق مردم خیلی وقته واریز نشده، چاه تموم توالتا گرفته، صادرات چیز به حداقل رسیده!

دل تام از چیزی که از اتاق سر راهش شنید، لرزید. وزیر به کار بیفته؟ حتما دو روز دیگه هم میبردنش ورزش کنه. دستمزد چایی بردناش چی میشد؟ اگه همه چیز درست میشد اون وقت به داشتن فقط سمت راستیِ هر جفت بدنش چه کاری بهش میدادن؟ چیکار میخواست بکنه؟ مودی برای هرکی هم راست میگفت، برای تام و امثال تام راست نمیگفت. وزیر نباید به کار بیفته!



every fairytale needs a good old-fashioned villain

حاجیت بازی رو بلده

حاجی بودیم وقتی حج مد نبود...


تصویر کوچک شده


پاسخ به: آبدارخانه وزارت سحر و جادو
پیام زده شده در: ۱۴:۳۴ پنجشنبه ۳ بهمن ۱۳۹۸

اسلیترین، وزارت سحر و جادو

مروپ گانت


مخفی کردن اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۶:۲۸ شنبه ۲۷ مرداد ۱۳۹۷
آخرین ورود:
امروز ۶:۲۷:۵۰
از زیر سایه عزیز مامان
گروه:
ناظر انجمن
ایفای نقش
کاربران عضو
اسلیترین
پیام: 423
آفلاین
(پایان سوژه)


هرچند یک کیسه فریزر ابزار مناسبی جهت شکار یک مهر سرکش به نظر نمی رسید اما جماعت ساحره به قدری بخاطر رفتن به تعطیلات ذوق و شوق داشتند که اهمیتی به این مسئله نمی دادند.

-خب نقشه اینه...رکسان تو جلوتر از بقیه ساحره ها میری و این کیسه رو میکشی روی مهره به طوری که نتونه فرار کنه.
-ولی آخه...من...من نمیتونم. می دونید چون...
-آهان...لابد چون مهر هم چندشه!
-آخه به اون قیافه چندش آورش نگاه کنید با اون جوهری که از خودش پس میده.

بلاتریکس آهی کشید. میل شدیدی به کوبیدن سر رکسان به در و دیوار را در وجودش حس میکرد اما حالا پای تعطیلاتی باشکوه وسط بود و نباید اعصابش را بیهوده درگیر می کرد.
-ببین رکسان. تو باید به ترس هات...

و بار دیگر جمله مشهور رکسان تکرار شد!
-کی گفته من میترسم؟! من فقط چندشم میشه.
-باشه بابا...به چندش هات غلبه کنی!
-ولی آخه...
-

بلاتریکس چوبدستی اش را بالا آورد.

-ب...ب...باشه بلا. چرا حالا خشونت به خرج میدی. من همین الان متوجه شدم از مهر چندشم نمیشه. اصلا مهر به این قشنگی برای چی چندشم بشه؟!

بلاتریکس با نوک چوبدستی اش انبوه موهایش را کنار زد و با آرامش سرش را خاراند و نگاه تحسین آمیزی به رکسان تحویل داد.

دقایقی بعد

رکسان شجاعت بی سابقه ای را در تک تک رگ هایش حس می کرد.
-آره یه مهر که چندش نیست. مهر ها زیباترین اشیاء جهان هستند.
-آفرین رکسان...همینه.
-چه شجاعتی!
-رکسان...رکسان...تو افتخار مایی.
-دیدین گفتم اگر آش رشته رو روی پرتقال بریزیم و بدیم رکسان مامان بخوره باعث شجاعتش میشه فرزندان مامان؟
-بانو شما فوق العاده اید.
-شما اسطوره ای تکرار نشدنی هستید.

ناگهان مروپ جو گیر شد و حس کرد در حال گرفتن جایزه اسکار است. فورا ملاقه اش را مانند میکروفون در دستش گرفت.
-ممنونم...ممنونم. من و میوه هام متعلق به همتونیم. میخوام از همین تریبون از تمام کسایی که به من گفتن "نه" از جمله تام گور به گور شده تشکر کنم. چون باعث شدن من بیشتر تلاش کنم و معجون عشق بسازم و...

گابریل نگاهی نا امیدانه به مروپ انداخت و سرفه خشکی کرد.
-خب دیگه رکسان، شروع کن.

رکسان جلوتر از بقیه گروه ساحره های سلاح به دست به سمت میز شروع به حرکت کرد. در دست لرزانش کیسه پلاستیکی نگه داشته بود و در حالی که با تمام وجود سعی می کرد کمترین تماس فیزیکی را با کیسه داشته باشد کشوی میز را بیرون کشید.
-واااای مهرررررر.
-زهر مارو مهر! پَ میخواستی چی اونجا باشه؟
-جیـــــــغ!

با فریاد رکسان، ربکا هم جیغش گرفته بود. رکسان که بیشتر ترسید بود کیسه فریزر را روی سر بلاتریکس کشید. بلاتریکس که خشمگین بود شروع به پرتاب کروشیو هایی به هر سوی اتاق کرد.

-ببین اگر فقط یدونه از شما کروشیو ها به من برخورد کنید با تک تکتون قهر می کنما! حالا خود دانید!

لیسا چنان چشم غره ای به طلسم کروشیویی که به سمتش آمده بود رفت که طلسم از خودش خجالت کشید و عرق شرم ریزان و عذر خواهی کنان به سمت تاتسویا روانه شد.

تاتسویا با انعطاف یک سامورایی سرگرم جا خالی دادن از طلسم بود که ناگهان کاتانا از دستش رها شد و کتابی که دروئلا در دست داشت را به هزاران تکه مساوی تقسیم کرد. ئلا که بسیار خشمگین شده بود هر تکه از کتاب را به این سو و آن سو پرتاب کرد.

مروپ، نجینی و بچه رابستن را در آغوش گرفت تا طلسم های بلاتریکس و تکه کتاب های مادرش به آنها برخورد نکند اما رکسان که از دقایقی پیش بخاطر خوردن پرتقال و آش رشته حالت تهوع شدیدی احساس می کرد ناگهان بر روی هر چه در آن اتاق بود و نبود مقادیر عظیمی رشته و ویتامین ث بالا آورد.

گابریل به نقطه جوش رسید. بشکه اسیدش را از جیبش در آورد و این برای ساحره ها فقط یک معنی داشت.
-اسید پاشــــــــــــــی...فرار کنید!

و دقایقی بعد گابریل مانده بود و اتاقی که گویی در آن بمب منفجر شده بود. شاید اقدامات وزارت سحر و جادو در زمینه حمایت از ساحره ها باید کمی...فقط کمی منظم تر و سازماندهی شده تر می شد!



پاسخ به: آبدارخانه وزارت سحر و جادو
پیام زده شده در: ۲۳:۴۳ یکشنبه ۲۴ آذر ۱۳۹۸

رکسان ویزلی


مخفی کردن اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۳:۱۳ پنجشنبه ۱۷ مرداد ۱۳۹۸
آخرین ورود:
۱۵:۵۵:۲۳ شنبه ۱۹ تیر ۱۴۰۰
از ش چندشم میشه!
گروه:
شناسه های بسته شده
پیام: 219
آفلاین
-

هیچکس به سمت صدا بر نگشت؛ چون همه میدونستن این صدا از جانب کی بلند شده و حتی بعد از شنیدن صدای بسته شدن کشو میز بلافاصله بعد از صدای جیغ، متعجب نشدن. قایم شدن رکسان توی کشوی میز برای همشون بهتر بود.

دنبال مهر وزارت دویدن، کار ساده ای به نظر می رسید، اما در عمل اصلا ساده نبود. مهر خیلی کوچک و فرز بود.

- اینجام!
- اونجاست! بگیرینش!
- نیست.
- حالا اینجام!

بعد از چند دقیقه دنبال بازی، ساحره ها با خستگی، هر کدوم یه گوشه اتاق ولو شدن.

-

این دفعه، همه به سمت صدا برگشتن.

- ببینین این مهر لعنتی با دفتر من چیکار کرده؟!

گابریل این رو گفت و با سرعت، غیب شد و با طی و وایتکس و یه سطل پر از آب ظاهر شد، و شروع کرد به طی کشیدن.

- ای بابا، حوصلم سر رفت. کریس خیلی سریع تر بود.

یه جادوگر؟ سریعتر؟ به هیچ وجه! بلاتریکس چوبدستیش رو برداشت و تهدید آمیز به سمت میز، که صدا از توش میومد حرکت کرد که...

-

باز هم صدای جیغ رکسان و بعد، بسته شدن کشوی میز.

- این... اینجاست!

ساحره ها با احتیاط به سمت کشو می رفتن، و گابریلی که با طی و وایتکس پشت سرشون رو تمیز میکرد.

- یکی یه کیسه بیاره. یه مهر واسه شکار داریم.


رکسان خالی... خالی خالی! بدون ویزلی!

تصویر کوچک شده




پاسخ به: آبدارخانه وزارت سحر و جادو
پیام زده شده در: ۲۳:۳۱ پنجشنبه ۹ آبان ۱۳۹۸

دروئلا روزیه


مخفی کردن اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۶:۴۵ چهارشنبه ۲۷ اسفند ۱۳۹۳
آخرین ورود:
۴:۰۵:۲۴ شنبه ۱۳ دی ۱۳۹۹
از کتابخونه‌ی زیر سایه‌ی ارباب!
گروه:
کاربران عضو
ایفای نقش
مترجم
پیام: 195
آفلاین
تصویر کوچک شده

این با عقل جور در نمیومد که مهر کریس اونجا نباشه. به هر حال اونجا قبلا دفتر کریس بود و گابریل بارها برای تایید درخواستای مرخصی، وام، خرید چای و شکر و وایتکس، یواشکی وارد اون دفتر شده بود، کشوی میزو کشیده بود و اون مهرو از لای پر قو درآورده بود و درخواستاشو مهر زده بود.

- ساحره های عزیز، نگران نباشین...مهر کریس تو کشوئم نیست...

ساحره ها اول وخامت اوضاع رو درک نکردن. پیام شادیِ رفتن به تعطیلات، هنوز داشت تو عصباشون می دویید و بالا پایین می پرید. بعد از اینکه پیام شادی دور افتاخاریشو تموم کرد، وخامت اوضاع کم کم تو عصباشون پخش شد. تک تک عصباشون پر شد از درک وخامت اوضاع. همین که درک وخامت اوضاع باز به مغز برگشت، صدای جیغ و داد ساحره ها بود که کل دفتر وزیرو گرفت. جیغ و ترس و وحشت ساحره ها انقدر زیاد شد که مبلا و صندلیا و میزای اتاق کریسم ترسیدن. همه شون از ترس توی اتاق می دوییدن و خودشونو به در و دیوار می کوبیدن.

- برگرد اینجا مبل بی مقدار! خواب بودیم!

همه ساکت شدن و به صاحب صدا نگاه کردن. حتی درک وخامت اوضاعم رفت پشت چشم ساحره ها و با شوق و ذوق و پاپ کردن به دست، زل زد به صاحب صدا.

- چیه؟ مهر وزارت ندیدین؟ خجالتم که نمی کشن... همچین زل زدن...
حرفا و حتی عصبانیت مهر واسه ساحره ها هیچ اهمیتی نداشت. تنها قسمت مهم حرف مهر، "مهر وزارت" بود.
- چرا دارین جلو میاین؟ نیاین! ما مهر خیلی عزیزی هستیم. وزیر ما رو تو پر قو نگه می داشت. نمی دونیم کجا رفته ولی... چرا هنوزم دارین جلو میاین؟ شمام دلتون بازی می خواد؟

مهر، بدون اینکه منتظر جواب ساحره ها بمونه، فرار کرد تا به یاد روزای شادش با کریس، با ساحره ها قایم باشک بازی کنه.


ویرایش شده توسط دروئلا روزیه در تاریخ ۱۳۹۸/۸/۹ ۲۳:۳۵:۵۷

One must always be careful of the books and what's inside them, for the words have the power to change us

-Tessa Gray-

تصویر کوچک شده


پاسخ به: آبدارخانه وزارت سحر و جادو
پیام زده شده در: ۲۲:۱۴ پنجشنبه ۹ آبان ۱۳۹۸

کنت الاف old


مخفی کردن اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۲۲:۱۶ جمعه ۶ تیر ۱۳۹۳
آخرین ورود:
۱۸:۱۳ سه شنبه ۲۶ آذر ۱۳۹۸
از یتیم خانه های شهر
گروه:
کاربران عضو
پیام: 206
آفلاین
- بد خط نوشتی!
- اینجا خط خوردگی داره!
- یک کلمه دیگه غر بزنید تا...

گابریل مکثی کرد. به دنبال یک تهدید خوب می‍گشت تا به کمک اون ساحره ها رو ساکت کنه. ولی هر چقدر فکر کرد به نتیجه ای نرسید. تمام تهدید های قبلی منتهی می‌شدن به جادوگرها، جادوگر هایی که دیگه قدرتی توی جامعه جادویی نداشتن.

- تا؟

گابریل به هیچ وجه وضع مناسبی نداشت. پشت میز کریسِ مرحوم نشسته بود و تمام ساحره های جامعه دورشو گرفته بودن تا بتونن متن قانون جدید رو ببینن و حالا که بلاتریکس به اونها پیوسته بود، ادامه دادن تهدید نتیجه خوبی نداشت!

- تا یه قانون دیگه علیه جادوگرا تصویب کنم.

فریاد هورا و شادیِ جمعیت کثیر ساحره ها توی اتاق وزیر پیچید. هر کدوم سعی می‌کردن تا غر و یا اشکال جدیدی رو به متن قانون وارد کنن تا از اون طرف گابریل بیشتر جادوگر ها رو تضعیف کنه.
بعد از چند دقیقه و اصلاح کردن متن، گابریل سرش رو از روی نامه برداشت و بعد از صاف کردن صداش متن قانون رو بلند خوند:

- بدین وسیله و به حکم وزارت سحر و جادو؛ تمامی ساحرگان دنیای جادویی موظف می‌شوند تا هر چه زودتر خود را به فرودگاه رسانده و با پروازی مجانی برای ابد و به قصد تعطیلات به جزایر قناری بروند. همچین هیچ جادوگری، تاکید می‌کنم هیچ جادوگری حق ندارد جلوی پرواز ساحره ای را گرفته یا در آن اختلال ایجاد کند.

یکبار دیگه فریاد شادی فضای اتاق رو پر کرد.

- خب حالا مهر کریس رو بدین تا قانون رو رسمی کنم.

همهمه ای ناشی از پرسش" مهر کریس کجاست؟" اتاق رو در بر گرفت. مهر کریس اونجا نبود!



پاسخ به: آبدارخانه وزارت سحر و جادو
پیام زده شده در: ۲۱:۲۱ چهارشنبه ۸ آبان ۱۳۹۸

گریفیندور، مرگخواران

فنریر گری‌بک


مخفی کردن اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱:۴۱ جمعه ۱ تیر ۱۳۹۷
آخرین ورود:
۱۱:۴۲:۴۴ سه شنبه ۳ فروردین ۱۴۰۰
از زیر سایه ارباب
گروه:
ایفای نقش
گریفیندور
کاربران عضو
مرگخوار
پیام: 552
آفلاین
تصویر کوچک شده

ملت تمام وزارت رو گشتن، ولی نتونستن هیچکس رو پیدا کنن. اونا خسته، عصبانی، با دامن و ناامید شده بودن. ولی بهرحال تا وقتی قانون تصویب شده بود، مجبور بودن بهش عمل کنن، وگرنه میدونستن که دمنتورا میان باهاشون ماچ و بوسه میکنن.

به محض اینکه تا آخرین نفرات مردم از وزارت بیرون رفتن و وزارت خالی شد، کم کم از توی مرلین گاه ها، پاکت های نامه، و حتی لای روزنامه ها، ساحره ها خارج شدن. همه شون کاملا استتار کرده بودن.

و بعد ساحره ها همه شون پشت سر گابریل، با قدم های محکم دوباره به سمت دفتر وزیر حرکت کردن.
منشی با دیدنشون از جاش بلند شد و با عصبانیت جلوی در دفتر وایساد.
- دوباره چی میخواید خانم معاون؟ وقتی وزیر نیستن حق ندارید وار...

منشی با دیدن ده ها چوبدستی که به سمتش نشونه رفته بودن سکوت کرد.
و گابریل گفت:
- وزیر مرده...

منشی آب دهنش رو قورت داد.
- زنده باد وزیر جدید.
- آفرین! منم برم قانون تعطیلات همیشگی و بلیط رایگان به جزایر قناری رو واسه تمام ساحره هایی که باهام هستن، که تمام ساحره های جامعه جادویی هستن، صادر کنم و بعد ببینیم جادوگرا به چه حالی میفتن.

منشی با تمام سرعت از صحنه محو شد که یه وقت مورد حمله ساحره های عصبانی و خواهان تعطیلات قرار نگیره!




پاسخ به: آبدارخانه وزارت سحر و جادو
پیام زده شده در: ۲۱:۰۰ چهارشنبه ۸ آبان ۱۳۹۸

گریفیندور، محفل ققنوس

آرتور ویزلی


مخفی کردن اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱:۰۲ جمعه ۱۵ بهمن ۱۳۹۵
آخرین ورود:
دیروز ۲۰:۱۸:۱۳
از خانه ویزلی ها
گروه:
ایفای نقش
محفل ققنوس
کاربران عضو
گریفیندور
پیام: 611
آفلاین
خلاصه:
گابریل از ظلم هایی که جادوگران به ساحرگان کرده بودن خسته شده و در انجمن ساحرگان اعلام کودتا می‌کنه...همه نظرات خودشونو برای چگونگی کودتا میگن. بعد شروع کردن از مشکلاتی که با جادوگرا داشتن گفتن... بعد از گفتن مشکلات و سعی در رای گیری و گیس و گیس کشی ساحرگان، بالاخره تصمیم گرفتن که پیش وزیر برن و درخواستشون رو اعلام کنن، اما با حرف های کریس و نامه اون درباره ممنوع کردن غیبت ساحرگان رو به رو شدن. گابریل که تصمیم داشت موضوع نامه رو تغییر بده، به سادگی نامه رو به دست آورد و قانون رو به پوشیدن دامن توسط جادوگران تغییر داد. حالا گابریل تصمیم داره تا قانون جدیدی رو برای انتقام از جادوگران تصویب کنه و جادوگران رو مجبور به کار در خانه کنه.

-------------------------------------------------

مدتی بود که خبری از وزیر نبود. شایعات میگفت که از خجالت آب شده و رفته تو زمین. این فرصت مناسبی بود تا گابریل به راحتی وارد دفتر وزیر بشه و هر قانونی که خواست بنویسه و تحویل صبح وزارت بده تا همه ازش با خبر بشن.
-خانم محترم... به اون وسایل دست نزن میان یقه منو میگیرن. اصلا کی به شماها گفت پاشید بیاید داخل اتاق وزیر؟ برید بیرون ببینم.

گابریل با بدبختی تمام ساحرگان رو بیرون کرد و با خیال راحت به کارش ادامه داد.
-خب. اینم از قانون جدید. کافیه بدمش برای چاپ.

صبح روز بعد

در وزارتخونه کم کم داشت از جا کنده میشد. سیلی از جادوگران به سمت وزارتخونه حمله کرده بودن و اعتراضاتی به راه انداخته بودن.
-آقا این چه وضعشه؟ دامن پامون کردید، حالا خونه داری؟
-قانون بعدی چیه؟ نکنه میخواید کفشای بلاتریکس رو پامون کنید؟

بلاتریکس از دور شاهد این اعتراضات بود و با شنیدن این حرف خیلی عصبانی شد، خیلی.
-جمع کنید در وزارتتون رو تخته کنید بینیم بابا.
-مرگ بر وزارت.
-مرلین بشینه روتون.
-هل نده ناخونم میشکنه، عه.

اوضاع خیت بود. با پیدا شدن سر و کله رودولف که ساطور به دست داشت، اوضاع خیت تر نیز شد.
-آااااااای نفس کش... بریزید تو شنلشون رو پرچم کنید.

طولی نکشید که جمعیت، با فشار های فراوان به در ورودی وزارتخونه، در رو شکستن و وارد وزارتخونه شدن، اما با ورودشون، با صحنه ای عجیب رو به رو شدن. وزارتخونه خالی بود. خالی خالی!


تصویر کوچک شده

معتقد به روماتیسم در حد آرتریت و آرتریت روماتوئید

فرزند بیشتر، زندگی بهتر!


پاسخ به: آبدارخانه وزارت سحر و جادو
پیام زده شده در: ۲۱:۰۷ جمعه ۱۲ مهر ۱۳۹۸

رکسان ویزلی


مخفی کردن اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۳:۱۳ پنجشنبه ۱۷ مرداد ۱۳۹۸
آخرین ورود:
۱۵:۵۵:۲۳ شنبه ۱۹ تیر ۱۴۰۰
از ش چندشم میشه!
گروه:
شناسه های بسته شده
پیام: 219
آفلاین
فردا

- بچه ها، اینجا رو نگاه کردن کنین چی نوشته!
- مگه تو بلدی بخونی بچه؟
- نه، ولی از عکسش معلومه چی نوشتن میشه!

گابریل روزنامه رو از دست بچه گرفت و ساحره ها به سمتش هجوم بردن. بچه سعی میکرد برای اینکه یه بار دیگه عکس رو ببینه و هار هار بخنده، از سر و کول ساحره ها بالا بره.
روزنامه، کریس رو نشون میداد که سعی میکرد خودشو، درحالیکه دامن پوشیده، از کادر دوربین خارج کنه.
- فرار وزیر سحر و جادو. وزیر سحر و جادو، قربانی قانون "دامن پوشیدن مردان" خود شد...

گابریل دیگه ادامه نداد. واقعا امروز روز زیبایی بود!

- مامان، الان باید چیکار کنیم؟ حالا که کریس مامان رفته...
- از اونجایی که من الان تنها امید شما و همه جامعه جادوییم و همتون با این قضیه موافقین، دستور میدم بریم به کمک جادوگرا!

از نگاه های ساحره ها میشد فهمید سوال های زیادی برای پرسیدن دارن...

- اولا، کی گفته تو تنها امید جامعه یی؟ دوما، کی گفته ما موافقیم؟ سوما... کمک؟ انتقام و این حرفا چی شد پس؟
- دوتا سوال اولت که تزئینی بود ماتیلدا. ولی سوال سوم... به نظرتون اینکه همه مردا از ما یاد بگیرن کار خونه انجام بدن، چجوری متقارن باشن و... یه کمک به خودشون و جامعه جادویی نیست؟

حق با گابریل بود... این واقعا یه کمک بود، اون هم از نوع انتقام جویانه ش!


رکسان خالی... خالی خالی! بدون ویزلی!

تصویر کوچک شده









شما می ‌توانید مطالب را بخوانید
شما نمی توانید عنوان جدید باز کنید
شما نمی توانید به عنوان‌ها پاسخ دهید
شما نمی توانید پیام‌های خودتان را ویرایش کنید
شما نمی توانید پیام‌های خودتان را حذف کنید
شما نمی توانید نظر سنجی اضافه کنید
شما نمی توانید در نظر سنجی ها شرکت کنید
شما نمی توانید فایل‌ها را به پیام خود پیوست کنید
شما نمی توانید پیام بدون نیاز به تایید بزنید
شما نمی توانید از نوع تاپیک استفاده کنید.
شما نمی توانید از HTML در نوشته های خود استفاده کنید
شما نمی توانید امضای خود را فعال/غیر فعال کنید
شما نمی توانید صفحه pdf بسازید.
شما نمی توانید پرینت بگیرید.

[جستجوی پیشرفته]


هرگونه نسخه برداری از محتوای این سایت تنها با ذکر نام «جادوگران» مجاز است. ۱۴۰۰-۱۳۸۲
جادوگران اولین وبسایت فارسی زبان هواداران داستان های شگفت انگیز هری پاتر است. به عنوان نخستین خاستگاه ایرانی ایفای نقش مبتنی بر نمایشنامه نویسی با محوریت یک اثر داستانی در فضای مجازی، پرورش و به ارمغان آوردن آمیزه ای از هنر و ادبیات برجسته ترین دستاورد ما می باشد.