هری پاتر نخستین مرجع فارسی زبان هواداران هری پاتر

هری پاتر نسخه موبایل

مدرسه هاگوارتز

لیگ کوییدیچ


در حال دیدن این عنوان:   1 کاربر مهمان





پاسخ به: باکینگهام پلیس(قلعه مرموز لندن)
پیام زده شده در: ۱۹:۵۹:۲۳ دوشنبه ۱۰ مرداد ۱۴۰۱

اسلیترین

دوریا بلک


مخفی کردن اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۲:۵۵ پنجشنبه ۲۹ مرداد ۱۳۹۴
آخرین ورود:
امروز ۶:۴۸:۵۳
از وسط زندگی
گروه:
کاربران عضو
اسلیترین
ایفای نقش
پیام: 163
آفلاین
پس از رد و بدل چند صد نگاه تکراری و غیرتکراری، بالاخره یک نفر دهان گشود.

-خب خانوادت کجان؟
-اگه بهتون بگم که براتون آسون میشه
-اگه بهمون نگی اصلا نمیتونیم پیداشون کنیم

شانه کمی فکر کرد. یکی از پاهایش را بالا آورد و سرش را خاراند. به غروب آفتاب خیره شد. به قیافه‌ی تمام کسانی که دور او جمع بودند نگاهی کرد.
حوصله‌ی همه سر رفته بود.

-خب چی شد؟
-چرا به من فشار میاری؟
-فشار ندیدی

مرگخوارها که عادت نداشتند از یک شانه دستور بگیرند و مثل محفلی‌ها هم عادت نداشتند تظاهر به مهربانی کنند دست به چوبدستی شدند.

-واقعا میخوای به یک شونه‌ی بیچاره حمله کنی؟

قطعا این یک محفلی بود که داشت از آب گل آلود ماهی می‌گرفت. اوضاع به خوبی برای مرگخواران پیش نمی‌رفت.

-اگر نمی‌دونی خانوادت کجان، ما می‌تونیم خانواده‌ی جدیدت باشیم! دوست داری به عضویت اسلیترین دربیای و بعدشم مرگخوار شی؟

صورت‌ها چنان به سمت گوینده‌ی این جمله چرخید که چندتا سر از روی گردن‌هایشان مثل فنر جدا شدند و دوباره برگشتند.

-حالت خوبه؟
-شونه بشه عضو اسلیترین؟
-تو خودتم جزو مرگخوارا نیستی داری شونه رو دعوت می‌کنی بیاد؟

دوریا نگاهی به مرگخوارهایی انداخت که بیش از حد صادق بودند.

-به نظرم عیبی نداره! یکم درکش کنید! اون فقط دنبال یک فضای گرمه تا بتونه احساس آرامش کنه! احساس امنیت و اینکه جایی به اسم خونه داره!

چندتا از محفلی‌ها زدن زیر خنده.

-از کی تا حالا خونه‌ی ریدل شده محل امن و گرم؟ شما با اون لباس‌های سیاهتون جز خطر و سرما چیزی رو منعکس نمی‌کنین

چندتا از مرگخوارها دوباره دست به چوبدستی شدند اما دوریا زودتر شروع به صحبت کرد.

-لباس سیاه همه‌ی طیف مرئی نور رو جذب می‌کنه و برای همین گرمتره. لباس سفید همه‌ی نور و گرما رو منعکس میکنه. پس اونی که داره گرما رو پس میزنه شمایین نه ما!

محفلی‌ها با شنیدن این جمله به فکر فرو رفتند. نکند واقعا آن‌ها داشتند گرما را پس میزدند؟ زمزمه‌هایی شکل گرفته بود.

-بریم عضو مرگخوارا بشیم؟
-نکنه راست میگه؟
-دامبلدور گولمون زده؟


شانه از این وضعیت که تمرکز و توجه از روی او برداشته شده بود خوشش نیامد اما پیشنهاد عضویت رسمی را دوست داشت.

-اول خانواده‌ی واقعیمو پیدا کنین و بعد در این مورد تصمیم می‌گیرم!
-پس بگو از کجا باید شروع کنیم؟
-من توی یک کارخونه‌ی تولید شونه‌ی چوبی به اسم شونه فرنگی متولد شدم. این کارخونه 5 سال پیش بسته شد اما کسایی که من و خانوادم رو میخریدن از افراد شناس و مشهور جادوگری بودند. یادمه یک‌بار یک خانواده‌ی بزرگ چندتا از ما رو خریدند. معنی فامیلیشون مشکی یا سیاه یا همچین چیزی بود. شاید خواهر و برادرم پیش اونا باشن.

نگاه‌ها به سمت پلاکس، بلاتریکس و دوریا چرخید.


Light is easy to love
Show me your darkness
*
I wish I could but I don't want to
*
es-tu dans la lune؟

تصویر کوچک شده


پاسخ به: باکینگهام پلیس(قلعه مرموز لندن)
پیام زده شده در: ۲۲:۳۳:۳۰ جمعه ۷ مرداد ۱۴۰۱

ریونکلاو، مرگخواران

دیزی کران


مخفی کردن اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۳:۵۹ سه شنبه ۲۲ مهر ۱۳۹۹
آخرین ورود:
دیروز ۱۷:۰۵:۱۰
از کنار خیابون رد شو. ಠ_ಠ
گروه:
مرگخوار
ایفای نقش
ریونکلاو
کاربران عضو
پیام: 152
آفلاین
شانه فکر کرد و فکر کرد. در مغز کوچکش تمام خاطراتش را از ریل تولید کارخانه تا همین حالا مرور کرد. کاغذ و قلم کوچکی را از جیب شانه ای اش در آورد و شروع به لیست بندی خواسته هایش کرد.

- تموم شد!


تمام توجهات آسمانی و زمینی به شانه جلب شد. شانه که توقع این همه توجه رو نداشت، نفس عمیقی کشید و روی نوک دندانه های ریزش ایستاد. وقتش رسیده به تا مهم ترین کمبود زندگی اش از آن ملت طلب کند.

- من از همون اول که تولید شدم تا به الان که تبدیل به همچین شونه مهمی شدم، هیچ وقت هیچ کسی بهم افتخار نکرده. نه پدری، نه مادری...
- بمیرم برات! مالی نباشه که تو اینجوری درد کشیدی.

مالی ویزلی در گوشه ای از کادر همانطور که پیاز خرد می کرد با دستش اشکش را پاک کرد و همراه بقیه به ادامه داستان و خواسته شانه گوش داد.

- داشتم میگفتم... رک و راست بهتون بگم من هیچ کس و کاری نداشتم. از همون بچه گی سعی کردم روی پایه خودم بزرگ شم ولی چند وقتیه که زندگیم اونجوری که باید نمیگذره.

با تمام شدن جمله شانه هق هق تمام ویزلی ها به جز رونالد شان بلند شد. صد البته که گریه آنها به خاطر داستان خسته کننده شانه نبود بلکه عطر تند پیاز به شدت روی آنها تاثیر گذاشته بود.

- بچه حواشی رو ول کن؛ اصل مطلب رو بگو!

ایوا همانطور که پرچین های خانه گریمولد را می بلعید، با دهان پر این جمله را گفته بود.

- اصل مطلب... خب باشه! من کس و کارم رو میخوام! شما باید منو به خانوادم برسونید.
- کس و کارت؟!
_ آره دیگه! بلاخره منم باید خانواده ای داشته باشم یا نه؟

شانه به محفلی ها و محفلی ها با تعجب به مرگخوارها نگاه کردند. به جز شانه هیچ کس نمیدانست چطور باید خانواده او را به خانه اش برسانند.


بیکار ترین مرگخوار اربــــــــــــــاب

~ only Raven ~

swim in space


پاسخ به: باکینگهام پلیس(قلعه مرموز لندن)
پیام زده شده در: ۱۶:۱۹:۳۴ پنجشنبه ۶ مرداد ۱۴۰۱

هافلپاف، محفل ققنوس

پیکت


مخفی کردن اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۲۲:۰۵:۴۹ یکشنبه ۸ خرداد ۱۴۰۱
آخرین ورود:
امروز ۳:۲۱:۲۰
از ریش پروف!
گروه:
محفل ققنوس
ایفای نقش
هافلپاف
کاربران عضو
پیام: 25
آفلاین
خلاصه: شونۀ موی لرد سیاه گم شده! لرد به مرگخوارا ماموریت میده تا شونه ش رو پیدا کنن و تا زمانی که پیدا نکردن به خانۀ ریدل بر نگردن. مرگخوارا متوجه میشن که شونه لرد دست دامبلدور و محفلیاست و در خونه گریمولد، نقش شونه دامبلدور رو ایفا میکنه.
مرگ‌خوارا اول پیتر رو میفرستن دنبال شونه، ولی نصفش برمیگرده و نصف دیگش که شونه همراهشه، توی اتاق دامبلدور می‌مونه.
در مرحله دوم، هاگرید رو گیر میارن تا بلاتریکس به شکل هاگرید در بیاد و وارد محفل بشه، اما نقشه لو می‌ره! محفلیا، مرگ‌خوارا رو بیرون از پنجره اتاق میبینن که هاگرید رو به درخت بسته‌ن و بلاتریکس توی محفل، به حالت عادی ش بر میگرده.


تصویر کوچک شده


بلاتریکس داشت زیر نگاه های محفلیا له میشد. حتی بلاتریکس هم توی چنین موقعیتی، نمیدونست باید چیکار کنه!
- ام... چیزه... اون هاگرید نیست که... اون یکی از مرگ‌خواراست... کدومشونه...
- گوشنمه.
- ایواست! ایوا میخواست پیتر بیچاره رو بخوره... ببینین پیتر نصفش فقط روی زمینه!

محفلیا به پیتر نصفه نیمه که براشون دست تکون می‌داد، نگاه کردن.

- ای داد! ببینین بچه رو به چه روزی انداختن! معلومه تو مقر مرگخوارا سوپ پیاز نمیدن به بچه!
- آخی، ببین چه با عشق دست تکون میده. معلومه یه روزنه نوری درونش هست.
- به نظرتون می‌دونه کاربرد اردک پلاستیکی چیه؟

بلاتریکس نمی‌فهمید دلیل این همه خونسردی محفلیا چیه، ولی مهم نبود. تا محفلیا سرگرم پیتر بودن، سریع دوید به سمت اتاق دامبلدور، ولی اثری از شونه ندید. فقط نصف دیگه پیتر که داشت دست تکون می‌داد.

- پس شونه کو؟
- شونه رفت.
- یعنی چی شونه رفت؟!
- از اینهمه سر و صدایی که یهو درست شد، ترسید و رفت. میشه کمکم کنی بل‍...

ولی بلاتریکس رفته بود. باید قبل از اینکه شونه خیلی دور بشه بهش می‌رسید... ولی کجا رو باید می‌گشت؟

- هی! شونه پروف اینجا چیکار میکنه؟

بلاتریکس به سمت صدا برگشت و جرمی رو دید که به بیرون اشاره می‌کرد. شونه پشت یکی از سنگا قایم شده بود و تعدادی مرگخوار و محفلی، دور سنگ حلقه زده بودن.
- دستتو بکش، شونه اربابه!
- تو دستتو از شونه پروف بکش!

شونه ترسیده بود. اون فقط یه شونه معمولی بود که تا حالا دعوا از نزدیک ندیده بود. حتی تا حالا، هیچ سری رو هم شونه نکرده بود! توی خونه ریدل ها، نقشش این بود که ثابت کنه سر لرد سیاه کچل نیست، فقط کم پشته! و توی محفل هم نقشش صاف کردن ریش دامبلدور بود. میخواست برای یه بار هم که شده، حس یه شونه عادی بودن رو تجربه کنه... ولی این آرزو ظاهراً دست نیافتنی بود...

- شونه مال اربابه!
- نخیر! مال پروفه!

فکری به ذهن شونه رسید. شاید نمیتونست حس و حال یه شونه عادی رو تجربه کنه، ولی میتونست یه شونه خیلی خیلی خاص رو تجربه کنه! هر چی نباشه، الان نماینده های دو جادوگر بزرگ، داشتن روش دعوا میکردن!
با این فکر، از پشت سنگ بیرون پرید.
- اهم... من با یه گروه از شما میام. ولی اول باید یه چند تا کار کوچیک برام انجام بدین.

تا بلاتریکس و بقیه محفلیا و مرگ‌خوارا خودشونو به اونجا رسوندن، شونه فکراشو کرد تا غیر ممکن ترین چیزا رو ازشون طلب کنه!


ویرایش شده توسط پیکت در تاریخ ۱۴۰۱/۵/۶ ۱۶:۲۵:۲۴

یه بوتراکلِ جذاب


تصویر کوچک شده


پاسخ به: باکینگهام پلیس(قلعه مرموز لندن)
پیام زده شده در: ۱۳:۵۸ جمعه ۲۹ مرداد ۱۴۰۰

بریج ونلاک


مخفی کردن اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۲۲:۴۸ یکشنبه ۱۷ مرداد ۱۴۰۰
آخرین ورود:
۱۷:۱۵:۳۷ شنبه ۲۸ خرداد ۱۴۰۱
از کچل بودن، دست نمی کشم!
گروه:
کاربران عضو
پیام: 33
آفلاین
بلاتریکس-هاگرید آهی کشید و بعد به ساعت هاگرید نگاه کرد، او یک ربع تا اینکه دوباره به حالت اولش برگردد بیشتر وقت نداشت! سریع رویش را به سمت سیریوس برگرداند، که داشت با نگاهی پر از ظن و شک به او نگاه می کرد...

-سیریوس... اعصاب منو خورد نکن! برو پی کارِت!

سیریوس که با شنیدن این حرف عصبی شده بود، همانجا بر روی زمین نشست و بعد با صدای بلند گفت:
-من از جام تکون می خــــــــورم!

بلاتریکس-هاگرید تازه بهانه ای را که گفته بود تا به بالا بیاید، یادش آمد، او برای استراحت آمده بود! او سعی کرد از حالت عصبی اش بکاهد و حالت خسته به خود بگیرد و در این کار هم تا حدودی موفق شده بود...

-سیریوس... هااااو... من واقعا خیلی خسته ام، می خوام بخوابم!

سیریوس کمی سرش را خاراند و بعد گفت:
-تو اتاق دامبلدور؟

بلاتریکس-هاگرید، دیگر برای این هیچ جوابی نداشت، تا اینکه از بیرون از پنجره صدای غول مانندی می آمد که فریاد می زد «ولم کنین!» اعضای محفل همه از پنجره به بیرون خیره شدند و فهمیدند منشأ صدا از کجاست...

-عه! اینم که هاگریده!
-چرا دو تا هاگرید داریم؟
-کدوم هاگرید واقعیه؟
-هی! اونجا رو! چند تا آدم دورش جمع شدن، اونا کین؟

سیریوس سرش را به پنجره چسباند تا آن افراد را ببیند، اما نتوانست تا اینکه ریموس دوربینش را آورد و مرگخواران لو رفتند...

-چی؟ اونا مرگـــــ...ـــخوارن!

بلاتریکس-هاگرید دیگر مهلت تغییرشکلش تموم شده بود و با ناله دوباره به حالت اولش تبدیل شد! سیریوس زودتر از همه سرش را برگرداند و متوجه حضور دخترخاله اش شد...

-بلاتـــریکس!


کچلی رو عشقه!


پاسخ به: باکینگهام پلیس(قلعه مرموز لندن)
پیام زده شده در: ۱۱:۴۶ جمعه ۲۹ مرداد ۱۴۰۰

مرگخواران

آلانیس شپلی


مخفی کردن اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۱:۳۹ چهارشنبه ۱۲ خرداد ۱۴۰۰
آخرین ورود:
۱۴:۱۱:۱۲ پنجشنبه ۹ تیر ۱۴۰۱
گروه:
کاربران عضو
ایفای نقش
مرگخوار
پیام: 128
آفلاین
بلاتریکس-هاگرید خودش را کمی جمع و جور کرد.
- اینجا چی کار میکنی؟

سیریوس با شک به بلاتریکس- هاگرید نگاه کرد.
- هیچی، فقط اینجا دراز کشیدم. خبریه؟ اینجا چی کار میکنی؟

بلاتریکس آنقدر باهوش بود که بفمهمد اگر بگه که واقعا اونجا چی کار میکنه کل نقشه شون لو می ره.
- خب... آرتور اون پایین کارت داره!

سیریوس از روی تخت بلند شد. سپس رو به بلاتریکس- هاگرید کرد.
- آرتور؟ چی کار داره؟ نکنه پیازها وسبزیجات هامون تموم شده باشه؟ خدا کنه تموم نشده باشه وگرنه برای شام چی کار کنیم؟

بلاتریکس کم کم داشت عصبانی می شد.
- من چه می دونم اون چی کار داره؟ فقط برو پایین! این اینقدر کار سختیه؟

سیریوس با شک به بلاتریکس- هاگرید خیره شد.
- چرا این طوری رفتار میکنی؟ مگه می خوای این بالا چی کار کنی که من باید برم پایین؟



پاسخ به: باکینگهام پلیس(قلعه مرموز لندن)
پیام زده شده در: ۲۲:۱۷ دوشنبه ۱۸ مرداد ۱۴۰۰

بریج ونلاک


مخفی کردن اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۲۲:۴۸ یکشنبه ۱۷ مرداد ۱۴۰۰
آخرین ورود:
۱۷:۱۵:۳۷ شنبه ۲۸ خرداد ۱۴۰۱
از کچل بودن، دست نمی کشم!
گروه:
کاربران عضو
پیام: 33
آفلاین
خانه ۱۲ گریمولد — بلاتریکس-هاگرید و محفلی ها

-هاگرید؟ هوی هاگرید!

بلاتریکس-هاگرید داشت به در و دیوار محفل نگاه می کرد و تک تک اتاق های طبقه پایین را بررسی می کرد، تا اینکه با صدای آرتور به خود آمد...
-چی شده ویزلی؟ اوف! آرتور!
-هه هه هه! امروز عادت کردی بگی ویزلی ها هاگرید، ما اسم داریم، اسمممممم!
-آره ویز... آرتور! راستی چه خبر از دامبلدور؟ اعضای محفل چطورند؟ چی کار می کنن؟

آرتور خنده ای مضحک کرد و بعد بادی به غبغب انداخت و گفت:
-اعضا که همه شون سر ماموریت های ساختگی شونَن! والا! از رز که خبری نیست، استر هم تازه رمز حفره تالار گریفندور رو فهمیده تو تالار وله! نوه لوسی مان هم چون تازه محفلی شده, خیلی جوگیر شده و داره تک تک سوراخ سنبه های محفل رو می گرده! جرمی هم که...

بلاتریکس-هاگرید دستش را به سرش چسباند و گفت:
-باشه، باشه! از دامبلدور جه خبر؟

آرتور پوزخندی بر لب آورد و گفت:
-بابا دامبلدور که کاری بدون هماهنگی تو نمی کنه!

بلاتریکس-هاگرید سوتی بدی داده بود، ولی نگران نبود چون آرتور ساده تر از این حرف ها بود که بخواهد کلکش را بفهمد پس با حالتی حق به جانب گفت:
-تازگی ها خلف شده! باهام هماهنگ نیست!

سوتی بلاتریکس-هاگرید عمیق تر و بد تر از پیش شده بود. آرتور هم حتی متوجه عجیب بودن هاگرید شده بود، پس با صدایی گرفته و با مضمون «چته؟» گفت:
-هی هاگرید، غذا کم خوردی؟ سرت به جایی خورده؟ کسی با چماق زدتت؟ مریض شدی؟ افسردگی گرفتی؟

بلاتریکس-هاگرید گفت:
-خب... چیز، عه... چند وقته دامبلدور رو ندیدم، فراموشش کردم!
-آهان... چه جالب! مطمئنی خوبی دیگه؟ دامبلدور همین دیروز به تو با تو صحبت کرده بود... از نظرم برو یکم استراحت کن! مغزت انگار تکون خورده... یا شاید آلزایمر مشنگی گرفتی؟

بلاتریکس-هاگرید دوباره لبخندی شیطانی زد و گفت:
-نه دیشب کم خوابیدم، مشکل از اینه! میرم استراحت کنم! اتاق من بود دیگه؟
-آره. دقیقا بغل اتاق دامبلدور!
-خوبه!
-آره، خیلی!

طبقه بالا — بلاتریکس-هاگرید و لوسی ویزلی

-تو اینجا چی کار می کنی ویز... اه، لوسی!
-خب دارم می گردم و تمیز می کنم. مشکلیه؟
-آره! مزاحم استراحت من می شی!
-خب باشه، من میرم پایین! اما برمی گردم، بعد از استراحتت!
-برگرد! اما بعد از استراحت! کیش کیش دیگه!

لوسی رفت، حال نوبت عملی کردن نقشه مرگخواران بود!

-خب، خب! این اتاق دامبلدوره...
و بعد بلاتریکس-هاگرید در اتاق دامبلدور را باز کرد و با صحنه عجیبی مواجه شد...

-هاگرید! چه خبر؟
این صدای سیریوس بود، او روی تخت دامبلدور دراز کشیده بود و داشت با چوبدستیش ور می رفت...
-چرا خشکت زده، هاگرید؟

بلاتریکس-هاگرید تو بد شرایطی بود، حال دخترخاله در برابر پسر خاله بود!

!Boy cousin

Vs

!Girl cousin


کچلی رو عشقه!


پاسخ به: باکینگهام پلیس(قلعه مرموز لندن)
پیام زده شده در: ۲۲:۳۱ شنبه ۱۶ مرداد ۱۴۰۰

رابرت هیلیارد


مخفی کردن اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۲۲:۰۲ چهارشنبه ۲۳ تیر ۱۴۰۰
آخرین ورود:
۱۸:۲۲ یکشنبه ۲ آبان ۱۴۰۰
از بغل ریش بابا دامبلدور!
گروه:
کاربران عضو
پیام: 80
آفلاین
پیتر نصفه و نیمه روی زمین افتاد و نعره زد:
-کجایین شما؟ چرا من رو نمی گییییییرییییییین!
مرگخواران تازه حواسشان به او جمع شد...

-با این چی کار کنیم؟
-یک پیتر نصفه و نیمه به چه درد ما می خوره؟
-همونطور عادیش بدردمون نمی خورد! چه برسه به نصفه اش!
-والا!

پیتر از شنیدن این حرفای مرگخواران خیلی غمگین و ناراحت شد، بالاخره او پیترشان بود، محافظ حقوق حشراتشان و... همین! او برای مرگخواران هیچ فایده ای غیر از این نداشت...
-پیتر! عزیز دل ماست! چرا این حرف ها رو پشتش می زنید؟!
این صدای لینی بود، یک پیکسی که تنها حشره مرگخواران تا آن روز بود!

-تو دیگه چی میگی لینی؟!
بلاتریکس-هاگرید این را گفت و بعد به روی لینی اخم کرد، هر چند که اخم در پشت چهره هاگرید معلوم نمی شد!
لینی ناراحت بود، اشک در چشمانش حلقه زده بود، اما گریه نکرد چون می دانست در میان مرگخواران جایی برای آدم های سوسول نیست پس به هر نحوی که بود خودش را به چپ و چال می زد تا اینکه بلاتریکس-هاگرید با شور و شوقی وصف نشدنی گفت:
-خب دیگه، وقتشه بریم تا شونه رو بدست بیاریم! هی شما که اون گوشه عین بز زل زدین، حواستون به اون هاگرید غوله باشه، نمی خوام وقتی بیام دردسری ببینم!
و بعد با جسم هاگرید شروع به راه رفتن کرد و به در خانه ۱۲ گریمولد رسید...
-عهههه کلیدا کو پس؟
بلاتریکس کلید ها را از جیب هاگرید برنداشته بود، او ناچار بود که در بزند پس به مرگخوارا علامت داد که برن و تو جنگل کنار خونه منتظر بمونن...

-عهههه! هاگرید! چه خبر؟
-ویزلی... عه چیز نه، آرتور!
-یک لحظه فکر کردم مرگخوار شدی منو صدا می زنی ویزلی! اما مرلین رو شکر نشدی!

هاگرید شیطانی خندید و گفت:
-معلومه که نمی شم! نمی خوای بذاری بیام؟
-چرا چرا بفرما!
بالاخره مرگخواران به داخل محفل راه پیدا کردند، حال یک ساعت نهایی شروع شده بود، یک ساعتی که تعیین کننده مرگ و زندگی بود!


بابا دامبلدور!

یه ریونی خفن...

Only Raven


پاسخ به: باکینگهام پلیس(قلعه مرموز لندن)
پیام زده شده در: ۲۰:۰۸ پنجشنبه ۱۴ مرداد ۱۴۰۰

الکساندر ویلیام


مخفی کردن اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۵:۲۴ دوشنبه ۲۸ تیر ۱۴۰۰
آخرین ورود:
۱۹:۱۳ دوشنبه ۱۸ مرداد ۱۴۰۰
از وسط شجاعت!
گروه:
کاربران عضو
پیام: 13
آفلاین
-وویی! حالا چی کار کنیم؟
این صدای کتی بود، کتی ای که حال از نگرانی شروع کرده بود به خوردن ناخن ها قاقارو!
-بروبچ اگه تیکه های منو بفرستید تو اتاق دامبل چی؟
تام با نگاهی پر از سوال به مرگخواران نگاه کرد، اما آنها هیچ حواسشان به تام نبود چرا که هاگرید داشت با موتور پرنده اش تو آسمون جولون می داد و حواس همه رو به خودش جلب کرده بود...

-واو! چقدر کارش درسته!
-آره بابا! خیلی خفنه، حیف هاگرید به این خفنی!
-به به!

بلاتریکس خشم از چشمانش می بارید و صورتش رو به قرمز شدن می رفت، بالاخره این کار مرگخواران زیر پا گذاشتن غرور مرگخواریشان بود و زیر پا گذاشتن غرور مرگخواری، خیانت به لرد بود...
-چی کار می کنید، احمقا؟
مرگخواران که با شنیدن صدای بلاتریکس مثل بید بر خود لرزیدند با سر علامتی به نشانه این که با آنها چی کار دارد، انجام دادند و بعد گفتند:
-چیه بلا؟
بلاتریکس لحظه به لحظه بیشتر قرمز شد، او تحمل این اوضاع را نداشت، پس با پرخاش به مرگخواران، گفت:
-واقعا چیه؟ شما چطوری اینقدر آرومید؟ هاگرید اون بالا است! می دونید اگه ما رو ببینه چی میشه؟
مرگخواران برای مدتی فکر کردند و باز هم فکر کردند و باز هم فکر کردند ولی به نتیجه ای نرسیدند! تا اینکه بالاخره جینگولک بازی هاگرید تموم شد و با موتور جادویی اش به سمت پایین داشت می آمد و می گفت:
- برید اونور! هاگرید ابرقهرمان داره میاد!
حواس همه مرگخواران به او جلب شد، بالاخره هاگرید بر روی زمین آمد و هرچه دود از اگزوز موتورش خارج می شد را تو دهان مرگخواران خالی کرد، او بدلیل اینکه عینک داشت آنها را نمی دید، تا اینکه عینکش را برداشت...
-چی مرگخوارا؟ نکنه شما قصد حمله دارید؟ من بهتون این اجازه رو نمی دم!!!
و بعد با هیکل غول مانندش روی مرگخواران پرید. حال بلاتریکس ایده ای به ذهنش رسیده بود...
-هی، هک! کجایی؟ معجون مرکب پیچیده می خوایم!
صدایی بم از زیر هیکل هاگرید آمد، که این را می گفت:
-من اینجوووم! چرا می خوای؟
بلاتریکس متوجه صدای هکتور شده بود، پس سریع چوبدستی اش را در آورد، بالاخره او وفادارترین مرگخوار ارباب بود و هچنین زیر هاگرید نمانده بود پس باید کرد، او چوبدستی را به سمت هاگرید که اصلا حواسش به او نبود گرفت و گفت:
-ایمپریـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــو!
هاگرید طلسم فرمان شده بود، او حال دیگر هرکاری که بلاتریکس می گفت انجام می داد...
-هاگرید، هاهاهاها! از رو مرگخواران بلند شو!
هاگرید بلند شد و به صورت ایستاده نظام ایستاد، بلاتریکس داشت قهقهه می زد و مرگخواران نیز شاد و خوشحال بودند...
-خب هک! بده معجون رو...
هکتور پاتیلش را درآورد و به بلاتریکس داد...
-خب تو هاگرید! یک تیکه از موت رو بکن!
و بعد هاگرید یک تیکه از موی سرش را کند و یک سوم سرش تاس شد...
-من این قدر نخواستم! ولی خوبه...
و بعد بلاتریکس مو رو داخل معجون ریخت و آن را هورت کشید و بعد شروع به تغییر شکل داد...
-آییی! آی! هاهاها!
حال دو هاگرید داشتند، یکی افسون شده و دیگری تغییر شکل داده...
-خب بلا حالا چیکار کنیم؟
-خب اوشکولا! ضایع است ما الان به داخل محفل نفوذ می کنیم و شونه و نصف دیگه پیتر رو برمی داریم!
مرگخواران تازه موضوع به دستشان آمده بود، پس هاگرید را با طناب به درخت بستند و بعد شروع به قهقهه ای شیطانی زدند!


قدم قدم تا روشنایی، از شمعی در تاریکی تا نوری پرابهت و فراگیر !
میجنگیم تا آخرین نفس !!
میجنگیم برای پیروزی !!!
برای عـشـــق !!!!
برای گـریـفـیندور !!!!!


الکساندر ویلیام!


پاسخ به: باکینگهام پلیس(قلعه مرموز لندن)
پیام زده شده در: ۲۲:۰۹ شنبه ۲ مرداد ۱۴۰۰

گریفیندور، مرگخواران

پیتر جونز


مخفی کردن اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۴:۵۳ دوشنبه ۲۶ اسفند ۱۳۹۸
آخرین ورود:
۱۲:۰۷:۵۶ یکشنبه ۹ مرداد ۱۴۰۱
از محله ی جادوگران جوان تحت آموزش هاگوارتز
گروه:
کاربران عضو
ایفای نقش
مرگخوار
گریفیندور
پیام: 223
آفلاین
خلاصه:
شونۀ موی لرد سیاه گم شده! لرد به مرگخوارا ماموریت میده تا شونه ش رو پیدا کنن و تا زمانی که پیدا نکردن به خانۀ ریدل بر نگردن. مرگخوارا متوجه میشن که شونه لرد دست دامبلدور و محفلیاست و در خونه گریمولد، نقش شونه دامبلدور رو ایفا میکنه. برای همین تصمیم گرفتن فکراشونو روی هم بریزن و تصمیم بگیرن که باید چیکار کنن.
__________________________________
-بهترین کار اینه که از دامبلدور اون شونه رو بدزدیم!

کتی با صدای بلند این نقشه را در جمع مرگخوارها مطرح کرد و پس از چندثانیه صداهای تایید و خوشحالی از رسیدن به یک نقشه واحد در گروهشان پخش شد.
-آره دقیقا!
-چه نقشه‌ خوبی! مطمئنم میتونیم موفق شیم!
-بزن بریم!

و به این ترتیب، مرگخوارها که به یک نقشه واحد رسیدند، برای گرفتن حق و شانه اربابشان، بلند شدند و تصمیم گرفتند که با اعتمادی بیش از اندازه به خودشان، با خوشحالی از رسیدن به حقشان و با در نظر گرفتن دستور اربابشان که کمک میکرد آتش امیدواری در دلشان بسوزد، به سمت خانه گریمولد راه بیوفتند و به طبقه‌ای که دامبلدور در آن اقامت داشت نگاه کنند.
-دقیقا همونجاست!
-شونه اربابمون اون بالاست! بالاخره میتونیم حقمونو پس بگیریم!
-پیتر، حرفی نداری قبل از اینکه مأموریتت رو انجام بدی؟

مرگخواران در راه، تصمیم گرفتند که پیتر را که توانایی تلپورت را در اختیار داشت برای برداشتن شانه انتخاب کنند؛ چون بالاخره آنجا دنیای واقعی بود، مأموریت غیرممکن نبود که با وسایل پیشرفته دایره در پنجره اتاق دامبلدور ایجاد کنند و از سقف آویزان شوند. با یک پیتر ساده، که میتوانست آنجا تلپورت کند و شانه را بردارد کارشان راه می‌افتاد.
پیتر روی یک جعبه ایستاد و سرش را با افتخار بالا گرفت:
-برای من، افتخار زیادیه که بتونم برای اربابم با محفل مقابله کنم و برای کارم، شونه ارباب عزیزم که الحق از هر اربابی بهتره رو بگیرم، هممون میدونیم که شونه لردمون، پر از قدرت و ابهته و دامبلدور هم اینو میدونه، برای همین باید هرچه زودتر از جامون بلند شیم و برای گرفتن حقمون بجنگیم. داستان منو برای بچه مرگخوارا تعریف کنین! بگین که از جاشون بلند شن و برای آرزوشون بجنگن!
-تلپورت کن دیگه.

پیتر سرش را تکان داد وتلپورت کرد و برای مرگخواران، صبر کردن سخت بود. آن‌ها صبر کردند و صبر کردند، به هم نگاه کردند و سوت زدند، تام تیکه‌هایش را تف‌مالی میکرد و ایوا که حوصله‌اش سر رفته بود، میخواست که چیزی برای خوردن پیدا کند.
بالاخره پیتر پیدایش شد، اما نه به شکل معمول، مرگخواران با دیدن صورت آشنای پیتر به سمتش دویدند ولی وقتی به صورت کامل تلپورت شد. جا خوردند و به او نگاه کردند.
-تو چرا اینجوری شدی؟!
-چطور؟
- چرا نصف شدی؟!

پیتر نصف شده بود. و نصفی از بدنش که از شانس بدشان شانه را در اختیار داشت، در خانه گریمولد گیر افتاده بود و آنها با یک پیتر نصفه روی دستشان، باید هرچه زودتر و قبل از رسیدن دامبلدور به بدن نصفه پیتر و فهمیدن نقشه‌شان، شانه و بدن پیتر را برمی‌داشتند.


ارباب!


پاسخ به: باکینگهام پلیس(قلعه مرموز لندن)
پیام زده شده در: ۱۳:۱۵ چهارشنبه ۳۰ تیر ۱۴۰۰

رابرت هیلیارد


مخفی کردن اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۲۲:۰۲ چهارشنبه ۲۳ تیر ۱۴۰۰
آخرین ورود:
۱۸:۲۲ یکشنبه ۲ آبان ۱۴۰۰
از بغل ریش بابا دامبلدور!
گروه:
کاربران عضو
پیام: 80
آفلاین
-چی کار کنیم؟!
یکی از مرگخواران با صدایی پر از تعجب گفت و بعد بلا در پاسخ بهش گفت:

-احمممق! یعنی چی چی کار کنیم؟! ضایع است دیگه باید دامبلدور و اون ویزلی ها رو از وسط نصف کنیم!

-اما خب بلا... رفتن پیش محفلی ها مصادف با رفتن پیش عجل آدم هست!

-ترسوووووو ها! ما قوی تریم! خیر سرمون جادوی سیاه بلدیم!

-اما بلا...

و بعد بلا با عصبانیت چوبدستی اش را در آورد و می خواست یک کروشیو نسیب آن مرگخوار فلک زده کرد که ناگهان مرگخوار گفت:
-بلا... اگه می خوای منو بکشی باید شرطم رو اجرا کنی!

-چییییی؟! شرط میذاری برای من؟! من وفادار ترین مرگخوارم، ناسلامتی!
-هر کی که می خوای باش! باید به من قل بدی که جیگرم رو به ارباب بدی بخوره!

-چیییییییییی؟! گوشت یک موجود پست بره زیر دندون های پر تبرک ارباب؟! معلوم هست چی میگی؟!

-شرط من اینه! وسلام نامه تمام!

و بعد در حالی که مرگخواران داشتند مرگخوار فلک زده چشم بسته رو می دیدند و بلا را که موهایش داشت سیخ می شد را، بلا با عصبانیت گفت:
-خفههههه شووووو! کررررررروشششششششییوووو!
و بعد آن مرگخوار به رحمت مرلین رفت!


بابا دامبلدور!

یه ریونی خفن...

Only Raven







شما می ‌توانید مطالب را بخوانید
شما نمی توانید عنوان جدید باز کنید
شما نمی توانید به عنوان‌ها پاسخ دهید
شما نمی توانید پیام‌های خودتان را ویرایش کنید
شما نمی توانید پیام‌های خودتان را حذف کنید
شما نمی توانید نظر سنجی اضافه کنید
شما نمی توانید در نظر سنجی ها شرکت کنید
شما نمی توانید فایل‌ها را به پیام خود پیوست کنید
شما نمی توانید پیام بدون نیاز به تایید بزنید
شما نمی توانید از نوع تاپیک استفاده کنید.
شما نمی توانید از HTML در نوشته های خود استفاده کنید
شما نمی توانید امضای خود را فعال/غیر فعال کنید
شما نمی توانید صفحه pdf بسازید.
شما نمی توانید پرینت بگیرید.

[جستجوی پیشرفته]


هرگونه نسخه برداری از محتوای این سایت تنها با ذکر نام «جادوگران» مجاز است. ۱۴۰۰-۱۳۸۲
جادوگران اولین وبسایت فارسی زبان هواداران داستان های شگفت انگیز هری پاتر است. به عنوان نخستین خاستگاه ایرانی ایفای نقش مبتنی بر نمایشنامه نویسی با محوریت یک اثر داستانی در فضای مجازی، پرورش و به ارمغان آوردن آمیزه ای از هنر و ادبیات برجسته ترین دستاورد ما می باشد.