هری پاتر نخستین مرجع فارسی زبان هواداران هری پاتر

هری پاتر نسخه موبایل

مدرسه هاگوارتز

لیگ کوییدیچ


در حال دیدن این عنوان:   1 کاربر مهمان





پاسخ به: کلاس «پیشگویی»
پیام زده شده در: ۹:۴۴ دوشنبه ۸ شهریور ۱۴۰۰

ریونکلاو

آنتونی گلدشتاین


مخفی کردن اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۱:۰۰ یکشنبه ۱۰ مرداد ۱۴۰۰
آخرین ورود:
۲۱:۲۸:۰۶ چهارشنبه ۱۵ تیر ۱۴۰۱
از ایریثیل
گروه:
کاربران عضو
ریونکلاو
ایفای نقش
پیام: 85
آفلاین
تابلوی نقاشی



راز دستان هنرمندش چشمانی بود بی همتا...


از اتاق پرفسور دلاکور خارج شده بودم ، ذهنم آشفته بود و قلبم خیلی تند می زد.
نمی دانم ... منی که هیچ اعتقادی به سرنوشت و پیشگویی نداشتم حال اینقدر سست و گیج شده بودم. شاید بهتر بود که دوباره پیش پرفسور برمیگشتم

یادگاری چشمانش بومی بود آمیخته شده با لطافت احساسش...


سرم را محکم تکان دادم تا افکاری که ذهنم را آشفته کرده را پراکنده کنم ولی... نجوای متنی که سال ها پیش نوشته بودم داشت مغزم را تسخیر می کرد.
فقط یک کلمه ... یک کلمه لعنتی باعث شد تمام افکار و روحم به آتش کشیده شود.
مسخره است! تمام این پیشگویی ها مسخره است!
سوالی که ذهنم را درگیر کرده بود بسیار جواب ساده ای داشت ، اتفاقی !
مطمئنم که پرفسور خیلی شانسی این کلمه را گفته بود.

حس زیبای روحش را می توان در آرامشش یافت...

آرامشی که نقاشی هایش را به روح نواز ترین تصویر دنیا بدل کرده است...


مدام تک تک کلمات آن متن و صدای پرفسور دلاکور در سرم تکرار می شد و هربار این من بودم که از درون می شکستم. چیزی نمانده بود تا بغضم منفجر شود. سردرگم بودم ، همچون کودکی که دست مادرش را در بازاری شلوغ رها کرده. وقتی که خیلی کوچک بودم از بزرگتر ها شنیده بودم که انسان ها در هنگام مرگ تمام لحظه هایی که زندگی کرده اند و پشت سر گذاشته اند در کسری از ثانیه از جلوی چشمانشان رد می شود ، ولی من... درحالی که در گوشه تاریک راه رو نشسته و سرم را به دیوار تکیه داده بودم تمام زندگی ام داشت از جلوی چشمانم رد می شد. لحظه ای این فکر به ذهنم رسید که شاید من هم دارم لحظات آخر زندگی ام را سپری میکنم ولی قبل از این که ترس بر وجودم چیره شود صدایی در سرم همه افکارم را پراکنده کرد
- تابلوی نقاشی...


ذهنم درحال سلاخی شدن بود ، موضوع به حدی برای من جدی شده بود که میخواستم به پیش پرفسور دلاکور برگردم و از او بپرسم که برای چه چنین کلمه ای را به زبان آورده. اما نه... هرگز...
هیچ وقت جرعت چنین کاری را نداشتم ، ترجیح می دادم همه اعتقاداتم را زیر پاهایم له کنم تا اینکه پیش کسی برگردم که یقین پیدا کرده بودم می تواند گذشته افراد را تماشا کند!
البته از اعماق قلبم چیز دیگری را هم حس میکردم ، حسی که کاملا متضاد با حال فعلیم بود
حسی که منجی خودش را پرفسور دلاکور می دانست ، کسی که توانسته است با یک کلمه تمام زنجیر های اطرافم را در هم بشکند.
وقتی کمی آرام تر شدم دوباره به صحنه ای که پرفسور درحال پیشگویی بود و آن کلمه را به زبان آورد فکر کردم ... نگاهش ... بخاطر نگاهش بود که من این گونه از خود بی خود شدم ... وقتی آن کلمه و آن نگاه با هم آمیخته شد ، آشوبی وجودم را فرا گرفت که فکر می کردم پرفسور تمام گذشته حال و آینده من را در دستانش دارد


نیتت ترسیم و ترکیب آفریده های خدا بود ولی نتیجه اش ...


هلالی را خلق کردی که تمام خلایق را انگشت به دهان گذاشته است...


شاید روزی ، شاید هم هیچ وقت.
در این لحظه که افکارم کاملا در هم شکسته بود به هیچ چیز بجز پرفسور دلاکور باور نداشتم.
به این خاطر که او باعث شد چیزی را که جلوی چشمانم بود و سال ها فراموشش کرده بودم ، دوباره در زندگی ام پر رنگ شود.



پاسخ به: کلاس «پیشگویی»
پیام زده شده در: ۱۶:۱۳ شنبه ۶ شهریور ۱۴۰۰

گریفیندور، محفل ققنوس

جیانا ماری


مخفی کردن اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۱:۰۰ جمعه ۸ مرداد ۱۴۰۰
آخرین ورود:
دیروز ۲۲:۵۲:۴۸
از ایران_اراک
گروه:
کاربران عضو
گریفیندور
ایفای نقش
محفل ققنوس
مترجم
پیام: 147
آفلاین
جیانا در حالی که به آرامی جلو می رفت ، اطرافش را برسی کرد. او در تونل مخفی ای بود که چند ثانیه پیش پیدا کرده بود.

- اینجا چرا اینقدر کثیفه؟

به آرامی جلوتر رفت.

-لوموس(ورد نور) یه دیوار؟ آخه کی وسط نا کجا آباد دیوار می سازه؟

خاطره ای یادش آمد.

فلش بک

-بیا تو جیانا منتظرت بودم.
- ممنون پروفسور ملانی.
-خب گوی رو لمس کن تا ببینیم چی میشه.

ابر های آبی و نقره ای کره را در بر گرفت .

- خب دارم یه .... یه جعبه می بینم!
-یه جعبه؟
-بله ولی نه یه جعبه معمولی چیزی خاص در مورد اون هست!
-چی؟

ملانی که کمی به نظر حالش گرفته شده بود سعی کرد جو را عوض کند.

-خب بگذار ببینم ....بله ..... این جعبه اسرار آمیزه.....سال ها پیش چیزی با ارزش در اون گذاشته شده.
-واقعا؟
-بله!

تمام حس های کاراگاهی جیانا به کار افتاد.

- واییییییییییییییییی.
-جیانا صبر کن !

ولی جیانا با عجله اتاق را ترک کرد .

پایان فلش بک

- آها اینجاس بالاخره پیداش کردم!

جیانا جعبه را برداشت و به سرعت به سمت خروجی دوید دل توی دلش نبود توی جعبه را ببیند.ناگهان یاداشتی را روی جعبه دید ، سعی کرد آن را بخواند.

-چی نوشته؟نوشته....متعلق ...به .... جین ماری؟

اشک در چشمانش جمع شد جعبه مال مادرش بود.

-مامان


ویرایش شده توسط جیانا ماری در تاریخ ۱۴۰۰/۶/۷ ۱۲:۱۷:۲۶

الوهومورا

بیهوشی حالتی است بین خواب و بیداری نه کاملا گیجی نه کاملا هشیاری

قدم به قدم تا روشنایی از شمعی در تاریکی تا نوری پر ابهت و فراگیر!!
می جنگیم تا اخرین نفس!!
می جنگیم برای پیروزی!!
برای عشق!!
برای گریفندور!!


پاسخ به: کلاس «پیشگویی»
پیام زده شده در: ۹:۵۹ چهارشنبه ۳ شهریور ۱۴۰۰

آرتمیسیا لافکین


مخفی کردن اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۸:۳۶ یکشنبه ۱۰ مرداد ۱۴۰۰
آخرین ورود:
۱۲:۵۸:۳۶ دوشنبه ۱۶ اسفند ۱۴۰۰
از فلورانس، خیابان نورلند
گروه:
کاربران عضو
پیام: 56
آفلاین
آرتمیسیا به سمت گوی قدم برداشت.....گوی را در دست گرفت و نگاهی به آن کرد
گوی را محکم در بغل گرفت و به سمت میز کنار اتاق رفت.سه پایه ای روی میز گذاشت و گوی را رون آن قرار داد
روی صندلی نشست،سرش را به صورت کج روی میز گذاشت و به گوی خیره شد
۵دقیقه به گوی خاکستری خیره شد......۱۰دقیقه....هیچ تغییری رخ نداد
سرش را از روی میز برداشت و با چشمانی خیره به گوی نگاه کرد
مدت کمی که به گوی نگاه کرد عصبانی شد از جایش بلند شد و به گوی نگاه کرد.
نفس عمیقی کشید و دوباره نشست و با خود گفت:
فکرکن....فکرکن.....و به گوی خیره شد
اتاق آنقدر ساکت بود که صدای ریتم ضربان قلبش را میشنید
همچنان به گوی خیره شده بود که ناگهان درون گوی غبار صورتی رنگی تشکیل شد و در گوی در حال حرکت بود
آرتمیسیا با چشمان باز و پراز هیجان به گوی خیره شده بود.
هر لحظه رنگ صورتی به بنفش ،رنگ بنفش به آبی و رنگ آب به صورتی تغییر میکرد.
ناگهان در وسط همه ی رنگ ها حفره ای بازشد .
درون حفره تصاویری مبهم شبیه به فیلم در حال پخش بود
آرتمیسیا نزدیک شد و به درون گوی با دقت نگاه انداخت.
درون گوی ،فردی با موهای قهوه ای بلند و قد کوتاه در جنگلی به اطراف تلو تلو میخورد
ان دختر به سمت کلبه ای رفت و درون ان کلبه ی کوچک عمارتی بزرگ بود.
انگار مال جادوگری بود آن دختر به محض ورود به آن عمارت لباسهای جدیدی به تن کرد وخیلی محترمانه و عادی از پله ها بالا رفت ‌.
ناگهان حفره بسته شد و گوی همان رنگ خاکستری قبل را به خود گرفت.
آرتمیسیا با انگشت به گوی ضربه زد اما تغییری نکرد.
با نگاهی ناامید کننده از جایش بلند شد و از اتاق خارج شد



پاسخ به: کلاس «پیشگویی»
پیام زده شده در: ۱۱:۱۱ سه شنبه ۲ شهریور ۱۴۰۰

دافنه گرینگرس


مخفی کردن اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۴:۰۳ یکشنبه ۱۷ مرداد ۱۴۰۰
آخرین ورود:
۱۴:۳۱:۳۴ چهارشنبه ۱۰ فروردین ۱۴۰۱
از لندن ، خیابان بیکر
گروه:
کاربران عضو
پیام: 51
آفلاین
دافنه نیز به اتاق پرفسور دلاکور رفت تا ببیند که چه در گویش دیده.
تق تق!
_اجازست بیام تو پرفسور؟
_ اوه سلام دافنه ! بیا تو ....

پرفسور دلاکور به دافنه گفت که چه چیزی در گویش دیده و دافنه از اتاق گابریل خارج شد. لوسی که دم در منتظر دافنه بود گفت: عه دافنه پرفسور تو گوی تو چی دید؟ها؟
_هیچی، البته هیچی که نه یه عالمه پول دید!
+چه باحال به من گفت تو گویت کتاب دیدم.....
دافنه از بی حوصلگی لوسی را پیچاند تا به خوابگاه اسلیترین برود و اندکی فکر کند. روی تختش نشسته بود و فکر می کرد که ناگهان مغزش جرقه زد و فهمید که چرا گوی یک عالمه پول را نشان داده .
قلم و دفترچه اش را برداشت و شروع کرد به نوشتن تکلیف کلاس... .
_ هفته قبل _
مسئله از این قرار بود که با شروع شدن ترم جدید هاگ دافنه وقت های ازادی گیر می آورد و تنهایی در راهرو ها قدم می زد .

روزی دافنه در حال قدم زدن در راهروی غربی هاگوارتز بود که پایش را ناگهان روی اجر لقی گذاشت.
خم شد تا ببیند چرا لق است که متوجه شد زیر آن چیزی پنهان شده! اجر رو برداشت و با کاغذی ربرو شد که از ظاهرش می توانست حدس بزند، که کاغذ متعلق به گذشته ها دور است.... .

_عوققق! باورم نمیشه که دستم رو روی زمین گذاشتم تا یه اجر رو بردارم.

با کنجکاوی تمام کاغذ را سریع باز کرد و دید آن یک کاغذ ساده نبوده بلکه کاغذ، نقشه یک گنج است.
آن را سریع در جیب لباسش گذاشت. آرام قدم می زد تا به خوابگاه اسلیترینی ها برسد!
وارد شد و سپس نقشه گنج را سریع بیرون اورد تا برسی اش کند، تا نقشه را دید متوجه شد گنج جایی نزدیک جنگل ممنوعه دفن شده . دافنه فردای ان روز به محض تمام شد کلاس شفا بخشی به اتاقش رفت و رزی ( مار پیتون شیطون دافنه) را روی دستش گذاشت و نقشه را برداشت و به طرف جنگل راه افتاد.
دافنه از تنهایی رفتن به جنگل فوبیای خاصی دارد چرا که زمانی که در جنگل تنهاست احساس می کند فردی نگایش می کند به همین دلیل رزی را با خودش می برد.
دافنه به جایی که احتمال می داد گنج مدفون شده رسید و با وردی خاک ها را کنار زد.

_ وای رزی میبینی؟یه گنجه! احساس می کنم در خوابم، منو گاز بگیر تا بفهمم.

دافنه تا یادش امد دارد به مارش رزی می گوید گازش بگیرد سریع داد زد: واهای نه منظورم.......هیچی.
دافنه حرفش را خورد و با قیافه پیروزمندانه ای به گنج نگاه می کرد.

_رزی ما که بی پول نیستیم ولی خب این گنج شاید یه روزی به کارمون بیاد، شاید باهاش جاروی پرنده جدید بخرم یا همش رو بدم و باهاش غذا بخرم شاید هم با تمام پولم روزنامه خریدم! پس باید یه جای دیگه قایمش کنیم ! فکر خوبیه نه؟

ماری به خودش قوسی داد و گفت: فیسسسسس،فسسس،فیسسس. دافنه خندید و گفت:اها باشه.
دافنه تنها کسیت که زبان رزی را میفهمد. حتی دلیل خریدن رزی هم همین بود که تا وارد مغازه شده بود رزی شروع به حرف زدن و غر غر کردن کرده بود و دافنه هم از او خوشش آمد و خریدش.
دافنه خاطره خریدن رزی برایش زنده شد بود و در حال فکر کردن به آن خاطره دلنشین بود که رزی با دنبش به دست دافنه زد تا هوشیارش کند.
_چرا میزنی؟دردم گرفت!
_فیسس مگر نمیبینی یه گنج به عظمت تمام دردسر هایت جلویت هست!فییس بیا قایمش کنیم تا کسی نیومده... .
دافنه گنج را جای دیگری دفن نمود و نقشه ای را طراحی کرد تا هر وقت خواست به راحتی بتواند محلی که گنج در ان دفن شده را بیابد. غروب زمانی که داشت به خوابگاه اسلیترینی ها بر می گشت آن را در چمدوشنش پنهان کرد... .
_ حال _
دافنه همه اینها را برای پرفسور نوشت ارزو کرد که دوباره مانند جلسه پیش نمره کمی نگیرد....


واقعیت توهم است . طلا بخر!


پاسخ به: کلاس «پیشگویی»
پیام زده شده در: ۲۳:۲۳ شنبه ۳۰ مرداد ۱۴۰۰

الکس سایکس


مخفی کردن اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۶:۴۲ سه شنبه ۱۱ خرداد ۱۴۰۰
آخرین ورود:
امروز ۶:۴۳:۴۸
از *قلعه هاگوارتز*
گروه:
کاربران عضو
ایفای نقش
پیام: 25
آفلاین
سلام الکس شگفت انگیز هستم



پاسخ به: کلاس «پیشگویی»
پیام زده شده در: ۲۲:۳۱ شنبه ۳۰ مرداد ۱۴۰۰

مرگخواران

گابریل دلاکور


مخفی کردن اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۶:۳۹ یکشنبه ۹ تیر ۱۳۹۸
آخرین ورود:
۲۰:۲۷:۲۵ شنبه ۸ مرداد ۱۴۰۱
گروه:
مرگخوار
ایفای نقش
کاربران عضو
پیام: 408
آفلاین
جلسه‌ی سوم کلاس پیشگویی

گابریل همین طور که لبخند زنان وارد کلاس می‌شد و روی صندلی‌اش می‌نشست، چوبدستی‌اش را تکانی داد و دستی نامرئی پشت سر تک تک جادوآموزان ظاهر شده و محکم بهشان کوبیده شد تا دیگر خواب‌ آلوده نباشند.

- ولی من که خواب نبودم.
- سلام و صد سلام عزیزانم!

گابریل با انرژی همیشگی‌اش که اغلب روی اعصاب بقیه بود دوباره چوبدستی‌اش را تکان داد و یک عدد گوی خوشرنگ بنفش، جلوی تک تک جادوآموزان ظاهر شد.
- اینی که می‌بینید، گوی پیشگوییه. گوی‌ها از خفن‌ترین ابزارهای پیشگویی هستن و پیشگویی‌های دقیقی هم می‌کنن. مثلا من چند وقت پیش صحنه‌ای از خودم که داشتم زمین رو می‌سابیدم توی گوی‌ام دیدم و اون صحنه هر روز داره تکرار می‌شه. به نظرتون جالب نیست؟

- خب، نه زیا...
- به نظر همه‌تون جز لوسی جالب نیست؟

البته که الان برای همه جالب بود.

- گوی‌ها به این معروفن که پیشگویی‌های مهم و حیاتی‌ای می‌کنن. مثل درگیری لرد ولدمورت و هری پاتر هم هستن، یا چیزایی راجع به سرنوشت اشخاص. بیاید یکی از این اتفاقات مهم رو با هم توی گوی ببینیم.

گابریل گوی‌اش را برداشت و جوری که همه ببینند، دستش را روی آن کشید. تمام جادو آموز ها نفسشان توی سینه حبس شده بود و منتظر دیدن یک واقعه‌ی حیاتی بودند، که ناگهان پوکرفیس شدند.

گوی گابریل را در حال سابیدن زمین نشان می‌داد.

- خب، خیلی لذت بردیم مگه نه؟
- نه راستش...
- خیلی لذت بردیم مگه نه همه به جز لوسی؟

البته که لذت برده بودند.

- خب، این جلسه تکلیفی نداریم. به جاش، همه توی صف بایستن و تک تک بیان به اتاق من تا چیزی که توی گوی هر کدومتون می‌بینم رو بهتون بگم تا توی تمام زندگی‌تون حواستون بهش باشه.

جادوآموزها با خوشحالی جیغ داد و کردند و به دنبال گابریل، از کلاس بیرون رفتند.


****


البته که تکلیف داریم.
هر کس که علاقمند به شرکت توی کلاس هست، یه پیام شخصی برای من بفرسته تا بهش بگم چی توی گوی‌اش دیدم و شما باید یه رول با موضوع همون چیزی که توی گوی‌تون دیدم برام بنویسید. (مثلاً ممکنه من توی گوی‌تون «بالشت» ببینم. شما به عنوان تکلیف باید یک رول با موضوع بالشت بنویسید. یه چیزی مثل مسابقات کوییدیچ.)


گب دراکولا!


پاسخ به: کلاس «پیشگویی»
پیام زده شده در: ۱۹:۵۲ شنبه ۳۰ مرداد ۱۴۰۰

مرگخواران

گابریل دلاکور


مخفی کردن اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۶:۳۹ یکشنبه ۹ تیر ۱۳۹۸
آخرین ورود:
۲۰:۲۷:۲۵ شنبه ۸ مرداد ۱۴۰۱
گروه:
مرگخوار
ایفای نقش
کاربران عضو
پیام: 408
آفلاین
نمرات جلسه‌ی دوم کلاس پیشگویی


هافلپاف

آرتمیسیا لافکین: 17

آفرین آرتمیس و خسته نباشی.
پستت کمی منو گیج کرد. می‌تونست به شکل قابل فهم‌تری نوشته بشه، خصوصا اگه علائم نگارشی رو بهتر از این رعایت می‌کردی. راستی برای شکلک گذاشتن هم فقط یه دونه‌ش مفهوم رو می‌رسونه و بیشتر از اون فقط ظاهر پستت رو بهم می‌ریزه. و اینکه شکلک رو فقط برای دیالوگ‌هات استفاده کن. پستت، کمی مشکلات نگارشی هم داشت. لازمه که قبل از ارسال پستت، یه دور از روش بخونی و اخر تمام جملات علامت نگارشی‌ای که لازمه رو بذاری.

بریج ونلاک: ۲۰
خوب و کامل و دارک نوشتی بریج. خسته نباشی!
البته، یه کوچولو پیچیده نوشتی و برای فهمیدن یه سری جملات باید دو سه بار می‌خوندمشون. بهتره که از ساده ترین شکل ممکن برای نوشتن پستات استفاده کنی.

جسیکا ترینگ: ۱۷
خسته نباشی جسیکا، کارت خوب بود!
پستت می‌تونست یکم طولانی تر باشه و کمی بیشتر به جزئیات بپردازی و سرسری از همه چیز نگذری. و اینکه یادت نره شکلک فقط توی دیالوگ استفاده می‌شه.

اسلیترین

اسکورپیوس مالفوی: 19 + 1
پستت طنز خیلی خوبی داشت، خصوصا اوایلش! به مرور کمی از این طنز کم شد و پایانش می‌تونست به داستان وصل بشه. اما خب بخاطر اینکه سعی نکردی حتما قضیه‌ی تکلیف داشتن رو وارد پستت کنی یک امتیاز اکسترا می‌گیری.

آلبوس سوروس پاتر: ۱۹ + ۱
سلام علکم آسپ!
پیشرفت خیلی خوبی نسبت به جلسه‌ی قبل داشتی.
اما یه کوچولو انتخاب شکلک‌هات می‌تونه بهتر باشه، و اینکه باید یکم دقیق‌تر می‌گفتی که این قضیه رو خواب دیدی.

دافنه گرینگرس: 17
تعابیری که ازشون استفاده کردی، خیلی جالب بودن. خصوصا اون یکی که با برگه‌‌ی امتحانت داشتی سقوط می‌کردی.
اما پستت، کمی مشکلات نگارشی داشت. لازمه که قبل از ارسال پستت، یه دور از روش بخونی و اخر تمام جملات علامت نگارشی‌ای که لازمه رو بذاری. یا اینکه برای قشنگتر شدن ظاهر پستت، باید از اینتر استفاده کنی و بندهای مختلف رو از هم جدا کنی تا خیلی شلوغ نباشه. راستی، شکلک هم طنز پستت رو بامزه‌تر می‌کنه!
در کل به عنوان اولین پست‌هات، خیلی خوب بود و ازت راضی‌ام.

ریونکلاو

آلنیس اورموند: ۲۰

پست بامزه‌ای بود آلنیس!

آمانو یوکاتا: 19
پستت خیلی خوب و کامل بود آمانو، اما جای مانور بیشتری داشت و یکم زود تموم شد. می‌تونستی از سوژه‌های بیشتری استفاده کنی.

دیزی کران: ۲۰ + 2
دیزی! پستت خیلی خیلی خیلی خوب بود!


گریفیندور

کتی بل: 19
پستت خیلی خوب بود کتی، خصوصا هری با دامن و قر دادنش!
این یه نمره رو، بخاطر تعداد ویرگول‌های زیادت کم کردم. چرا واقعا کتی؟ این همه ویرگول منو یاد یه جاده‌ی صاف و خوب، ولی پر از سرعت‌گیر انداخت و برام عجیب بود واقعا.

لوسی ویزلی: ۲۰
آفرین لوسی!

جیانا ماری: ۱۸
پست خوبی بود جیانا! ولی خب لازمه که هر بار پستت رو قبل از فرستادن چک کنی که مشکلات نگارشی نداشته باشه، و اینکه شکلک رو فقط توی دیالوگ‌ها استفاده کن.


الکساندر ویلیام: ۱۹
پستت بامزه و جالب بود الکس، ولی چرا این‌همه کشدار؟ پیشنهاد من میانه روی توی هر مسئله‌ایه. استفاده از این روش نوشتن، در حد معمول مشکلی نداره، اما پیشنهادم اینه که گاهی هم برای نشون دادن این که طرف داره جیغ می‌زنه از شکلک‌هایی که داریم استفاده کنی.


خسته نباشید بچه‌هااااا! پست‌های این سری هم واقعا خوب بودن و لذت بردم. دمتون گرم!
پ.ن: برای دادن این نمرات، به میزان عضویت جادو آموز در سایت هم توجه شده. برای همین ممکنه کسی که دو سه هفته‌ست عضو سایت شده با کسی که یک ساله عضو سایته نمره‌ی یکسانی گرفته باشن که چون زمان عضویت هم در نظر گرفته شده، عادیه.


گب دراکولا!


پاسخ به: کلاس «پیشگویی»
پیام زده شده در: ۲۳:۱۸ چهارشنبه ۲۷ مرداد ۱۴۰۰

آرتمیسیا لافکین


مخفی کردن اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۸:۳۶ یکشنبه ۱۰ مرداد ۱۴۰۰
آخرین ورود:
۱۲:۵۸:۳۶ دوشنبه ۱۶ اسفند ۱۴۰۰
از فلورانس، خیابان نورلند
گروه:
کاربران عضو
پیام: 56
آفلاین
آرتمیسیا پس از خروج از کلاس پیشگویی به خوابگاه هافلپاف رفت.کتابهایش را برداشت و به سمت کتابخانه رفت.در کتابخانه تکالیفش را نوشت و به سرسرا برای خوردن شام رفت.موقع صرف شام جسیکا به او گفت:از صبح کجا بودی؟آرتمیسیا که داشت همراه با تیکه ای مرغ بزرگ یک فلفل دلمه ی قرمز را میخورد سرش را بالا پایین برد و گفت:اول سه تا کلاس برداشته بودم برای همین بود بعدم که تکالیفم انقدر روی هم تلنبار شده بود که دیگه وقت سرخاروندن هم نداشتم برای همین تاالان داشتم تکالیفم را انجام میدادم ....پس از اتمام این حرف آرتمیسیا دوباره به خوردن تیکه ی بعدی مرغ ادامه داد .

بعداز خوردن غذا یاد تکلیف کلاس پیشگویی افتاد.
سریعا از سرمیز بلند شد؛ادامه ی مرغ درون ظرف را درون دهان انداخت و آب کدوحلوایی اش را از روی میز برداشت و همانطور که میرفت برگشت و با دهان پر روبه جسیکا گفت:توی خوابگاه میبینمت و سریعا به سمت خوابگاه رفت...دفتر و مدادی برداشت و نشست و به خوابهای قدیمش فکر کرد ....۱۰دقیقه.....۳۰دقیقه.....۱ساعت....چیزی به ذهنش نرسید روی برگه دراز کشید وفکر کرد.

ناگهان صدایی شنیده شد😳😳😳آرتمیسیا از جایش بلند شد و به اطراف نگاهی انداخت .....گوشهایش را تیز کرد و صدایی وحشتناک را شنید صدا از زیر صندلی می آمد
سرش را به سمت پایین چرخاند و مار را زیرپایش در حال چرخش مشاهده کرد
جیغی کشید و پایش را روی مار گذاشت اما مار ناپدید شد
یهو جغدی از پنجره وارد شد ونامه ای روی میز انداخت وقتی نامه را باز کرد و عکس خانواده اش را دید ...عکس یکهو ناپدید شد آرتمیسیا از خوابگاه بیرون رفت و به سمت راه پله ها دوان دوان رفت.به انتهای راه پله که رسید ناگهان پله ها محو شدند وصدای جسیکا در سالن پیچید
.
.
:آرتمیس!آرتمیس!
ناگهان ارتمیسیا از جای خود بلند شد!تمام اینها خواب بود نفس عمیقی کشید و از جایش بلند شد جسیکا گفت :اینجا خوابت برده بود گفتم بیدارت کنم راستی مسابقه ی کوییدیچ فردا رو که یادت نرفته؟
آرتمیسیا سرش را تکان داد و به خوابگاه رفت
فردا صبح همه ی دانش آموزان به سرسرا رفته بودند ارتمیسیا که در حال پوشیدن ردا بود ...ناگهان پایش پیچ خورد وبه زمین افتاد
به پشت سر نگاهی انداخت یکی از دانش آموزان اسلایترین براو طلسم زده بود
سریع بلند شد وبه زمین کوییدیچ رفت بعداز سوت داور یهو ضربه ای به سر آرتمیسیا خورد و تمام مکان سیاه شد
.
.
.
آرتمیسیا چشمانش را باز کرد و خانم پامفری و جسیکا را بالای سرخود یافت

از جسیکا پرسید:چه اتفاقی افتاد؟ جسیکا باحالتی تعجبانه گفت :اول بازی یک بلاجر خورد توسرت!
ولی خب بازی رو با امتیاز۷۰-۴۰بردیم
ارتمیسیا لبخندی مصنوعی زد وخوابید دوباره به اتفاقات فکر میکرد خواب و پیشگویی😀😀
.
.
تمام داستان را در دفتر نوشت و به پروفسور تحویل داد



پاسخ به: کلاس «پیشگویی»
پیام زده شده در: ۱۵:۲۷ چهارشنبه ۲۷ مرداد ۱۴۰۰

اسلیترین، مرگخواران

اسکورپیوس مالفوی


مخفی کردن اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۷:۱۱ پنجشنبه ۲۴ تیر ۱۴۰۰
آخرین ورود:
دیروز ۲۱:۴۱:۰۳
از دست حسودا و بدخواها!
گروه:
کاربران عضو
مرگخوار
اسلیترین
ایفای نقش
ناظر انجمن
پیام: 164
آفلاین
جواب تکلیف دوم کلاس پیشگویی



حالا، من ازتون می‌خوام خوب به گذشته‌تون فکر کنید. به خواب‌هایی که دیدید، و خواب‌هایی که بعدا مشخص شده پیشگویی بودن و به هر شکلی "تعبیر" شدن. تکلیف شما اینه که خاطره‌ی یکی از این خواب‌ها و نحوه‌ی تعبیر شدنش در آینده رو برام بنویسید!

★★★


- مطمئنی خوابامون همون جور که دیدیم به پیشگویی تبدیل میشه؟
این سوال تمام دانش اموز ها بعد از کلاس پیشگویی بود. بعضی از دانش اموز ها بعد کلاس خواب های عجیب غریبی می دیدند که تعبیر شدن آنها واقعیت پذیر و امکان پذیر نبود.
اسکورپیوس خوب به یاد داشت که چندین روز قبل یکی از اعضای ریونکلاو ، در خوابش دید که سوسک بزرگی به دنبالش أست و میخواست آن را بخورد. بعد از پایان خواب جزییات آن را برای دیگران تعریف کرد. بعد از تعریف کردن خواب از سوی دیگران مورد تمسخر قرار گرفت و توسط هیچکس جدی گرفته نشد.
بر خلاف باور دیگران و انتظار شخص ریونی چندی قبل و به صورت اتفاقی طلسم کوچک کننده ای به او برخورد کرد و باعث شد کوچک بشود. سوسک ها و حشرات بعد تغییر اندازه شخص ریونی به او حمله کرده و خواستند شکارش کنند.

- تو دیگه خیلی نگرانی اسکور! تعبیر شدن خواب که همینجوری الکی که نیست.
- آلبوس اگه تعبیر بشه چی؟ اگه اون شب خواب بد ببینم چی؟
- گفتم که نگران نباش! وقتی رفتی بخوابی غذای زیاد نخور و موقع خواب با یاد و نام مرلین بخواب.
- مطمئنی جواب میده؟
- اره جواب میده. پدر منم تا حالا کلی خواب دیده که همش الکیه و فقط برای جلب توجه بوده. حالا دیگه برو بخواب. اینقدر سوال پرسیدی تا خستم کردی.

و سپس آلبوس دوست صمیمی اسکورپیوس از او جدا شد و از تالار اسلایترین بیرون رفت.

- آره! آلبوس راست میگه! اگه من خودم نخوام هیچ خواب بدی نمی‌بینم. اره من میتونم.

ان شب اسکورپیوس نه تنها شأم نخورد بلکه تمام پیش نویس های کتاب مرلین را هم کش رفته و در تخت و بالشتش جاسازی کرد.
- آره, حالا همه چی ردیفه. دیگه شب میتونم بدون هیچ نگرانی بخوابم و خواب بد نبینم!

با همه اینها اسکورپیوس ذره ای نگرانی داشت آن را بروز نمی داد.
او روی تختش رفت و دراز کشید. همینطوری شمرد و شمرد تا خوابش برود.

داخل خواب اسکورپویس

- چه خواب خوبی!

- هی گب اون چیه زیر سطلت؟
-
- گب چیزی شده جواب نمیدی؟ از دست من ناراحتی؟
-
- دومینیک چرا گب جواب نمیده؟
-
- تو چرا جواب نمیدی؟
-
- چرا هیچکی حرف نمیزنه! انگار همه تون لال شدین!
پایان خواب


- اه! چه خواب مسخره ای.

اسکورپیوس با هیجان از خواب بیدار شد و عرق سرد روی پیشانی‌اش را پاک کرد. از روی تختش بلند شد ردایش به تن کرد و ناگهان همان وقایع داخل خوابش را دید.
- عه!

- هی گب اون چیه زیر سطلت؟
- به تو ربطی نداره.
- حرف زد.
- انتظار داشتی حرف نزنم؟
- افرین که حرف زدی! درود بر تو.
- این اتفاقی براش افتاده؟

اسکورپیوس واقعا خوشحال بود. هیچکی قرار نبود لال شه. خوابی هم قرار نبود به پیشگویی تبدیل شه.
اسکورپیوس مثل همیشه رفت سمت تختش و قهوه مخصوصش خورد.
- چه طعم عجیبی داشت!

- اونی که خوردی وایتکس دوهزار من بود.

اسکورپیوس صدای گابریل رو نشنید چون از تالار بیرون رفت. همون روز اسکورپیوس کنفرانس داشت و باید به سمت کلاس پیشگویی می‌رفت.

چندین دقیقه بعد کلاس پیشگویی


اسکورپیوس خودشو آماده کرد و وارد کلاس شد . رفت روی سکو و شروع کرد به سخنرانی.
-
مهمانان:
-
مهمانان:
اسکورپیوس نمیدونست چرا صداش در نمیاد. شاید ربطی به قهوه‌ای داشت که خورده بود. دیگه الان دیر شده بود و اسکورپویس ابروش جلوی همه رفت بود .

چند ماه بعد


اسکورپیوس بعد ماها تحقیق نتایجی به دست آورده بود و فهمیده بود شبها برای اینکه خواب نبیند باید بیهوش می شد .
پس به همین دلیل شبها اسکورپیوس هنگام خواب سرش رو به دیوار می کوبید تا بیهوش شود خواب نبیند.


تصویر کوچک شده


پاسخ به: کلاس «پیشگویی»
پیام زده شده در: ۲۳:۰۳ سه شنبه ۲۶ مرداد ۱۴۰۰

آلبوس سوروس پاترold


مخفی کردن اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۷:۵۹ شنبه ۲۶ بهمن ۱۳۹۸
آخرین ورود:
۱۷:۵۵:۵۶ یکشنبه ۹ مرداد ۱۴۰۱
از خونه کله زخمی...
گروه:
کاربران عضو
پیام: 59
آفلاین
سلام پروفسور!
ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
- لعنتی! پیداشو دیگه!
آلبوس میان دفترچه خاطراتش دنبال چیز مهمی می گشت. تکلیف این جلسه پیشگویی کمی عجیب بود. آلبوس خواب های زیادی دیده بود و تمام آنها را در دفترچه خاطراتش ثبت کرده بود؛ اما پیدا کردن خوابی که بعدا تعبیر شده باشد کمی برایش مشکل بود.
- نه! دیگه اعصابم داره خورد میشه! باید یه جایی همینجاها باشه...
آلبوس به خوابی مشخص فکر میکرد. یکی از جالب ترین خواب هایش بود. اما نمیدانست در کدام قسمت دفترچه آن را جای داده است. در ذهنش داشت خاطره را مرور میکرد...
(در ذهن آلبوس)
- ها ها ها! آلبوس! دوباره رکب خوردی!
آلبوس به پوستی که در دستش بود خیره مانده بود. چطور ممکن بود لونا دوباره اورا سرکار گذاشته باشد. این هفته بار چهارم بود. اولین بار با لیست خرید مامان، دومین بار با نامه ای از طرف بابا و الان که کتاب درسیش را قایم کرده بود. دیگرتحمل رفتار های لونا برایش سخت شده بود.
- اینطور که معلومه باید یه فکری کنم. باید تلافی کنم ولی چجوری؟
آلبوس زیر درختی که تکه کاغذ پوستی را پیدا کرده بود نشست و فکر کردن را آغاز کرد. هر از گاهی توجهش به جغد هایی که به سمت خانه شان می رفتند جلب می شد، اما دوباره به سرعت به افکار خودش باز می گشت. تمام نقشه را بار ها و بارها مرور کرد و از زیر درخت بلند شد و به طرف خانه راه افتاد.
- شاید اگه آسیب ببینه برای یه مدت بتونم رنگ آرامشو ببینم. بالاخره بهتر از هیچیه! با اینکه دلم نمیخواد ولی باید اجراش کنم. فردا لونا میخواد با دوستاش بره به هاگزمید. هوا هم که برفیه! شاید تو راه لیز بخوره و پاش یه کم بشکنه!اما نه یه آسیب معمولی.
آلبوس با همین فکر به خواب فرو رفت.
.
.
.
صبح روز بعد آلبوس سرحال از خواب پاشد. چندبار دیگر نقشه را از نو مرور کرد و تصمیمش را گرفت. باید لونا و دوستانش را تعقیب می کرد و منتظر فرصت مناسب می شد. لونا قرار بود بعد از صبحانه به هاگزمید بروند.
- لونا مراقب خودت باش!
- عزیزم سعی کن برای شام خونه باشی!
لونا بعد از خداحافظی با مامان و بابا همراه دوستانش به راه افتاد.
- بابا! من یکم حوصلم سر رفته. میخوام برم بیرون و یکم هوا بخورم.
- باشه پسرم. فقط مراقب خودت باش.
- باشه!
آلبوس آرام آرام به دنبال لونا و دوستانش راه افتاد. بعد از طی مسافت کوتاهی بالاخره به هاگزمید رسیدند. لونا و دوستانش سریع به سمت کافه کوچک و تازه تاسیسی رفتند تا کمی گرم شوند.
- خب اینجا عالیه! پشت این دیوار کمین میکنم تا به محض بیرون اومدن لونا طلسم رو روش اجرا کنم.
لونا و دوستانش بعد از مدت کمی از روی صندلی هایشان بلند شدند و به سمت در ورودی حرکت کردند. آلبوس دید که لونا کیف دستی اش را روی میز جا گزاشته بود، پس منتظر مانتد تا لونا برگردد و بعد نقشه اش را عملی کند.
- اوه بچه ها ببخشید! فکر کنم کیفمو توی کافه گذاشتم!
لونا با عجله به سمت کافه رفتو بعد از برداشتن کیفش دوان دوان از کافه بیرون آمد، این بهترین فرصت برای آلبوس بود.
- خب خب! بگیر که اومد...
- هی آلبوس! چطوری پسر! چه خوب شد که دیدمت.
- نه! اسکورپیوس!
- چته تو؟!
- ههییچی! ترسیدم.
-بیا بریم یه چیزی بخوریم!
- باشه.
آلبوس خودش را لعنت میکرد که نتوانشته بود نقشه اش را اجرا کند و اعصابش خورد شده بود. امام بعد از چند کلمه حرف زدن با اسکورپیوس، همه چیز را فراموش کرد.
- خب! فکر کنم دیگه باید بریم!
- آره درسته!
آلبوس بعد از جدا شدن از اسکورپیوس به خانه رفت ولی از چیزی که میدید حیرت زده شده بود. پای لونا درون لایه ضخیم و سفید رنگی قرار داشت. چرا درمانش نکرده بوند، آسیب جزیی را هر درمانگاهی می تواند درمان کند. اما این موقع سال که هیچ جایی باز نبود.
- اتفاقی افتاده لونا؟
- نه موقع برگشتن پام لیز خورد و افتادمو نزدیک خونه بودم و بابا پیدام کرد. چون هیچ جایی باز نبود بردنم به درمانگاه مشنگی. در ضمن قیافت چرا خندونه؟
- هیچی! خب! زود خوب میشی!
اما دوازده روز وقت کمی برای آلبوس نبود!
(خارج ذهن آلبوس)
- خودشه! پیداش کردم! الان میتونم کامل بنویسمش!


??YOU TALKIN TO ME



تصویر کوچک شده







شما می ‌توانید مطالب را بخوانید
شما نمی توانید عنوان جدید باز کنید
شما نمی توانید به عنوان‌ها پاسخ دهید
شما نمی توانید پیام‌های خودتان را ویرایش کنید
شما نمی توانید پیام‌های خودتان را حذف کنید
شما نمی توانید نظر سنجی اضافه کنید
شما نمی توانید در نظر سنجی ها شرکت کنید
شما نمی توانید فایل‌ها را به پیام خود پیوست کنید
شما نمی توانید پیام بدون نیاز به تایید بزنید
شما نمی توانید از نوع تاپیک استفاده کنید.
شما نمی توانید از HTML در نوشته های خود استفاده کنید
شما نمی توانید امضای خود را فعال/غیر فعال کنید
شما نمی توانید صفحه pdf بسازید.
شما نمی توانید پرینت بگیرید.

[جستجوی پیشرفته]


هرگونه نسخه برداری از محتوای این سایت تنها با ذکر نام «جادوگران» مجاز است. ۱۴۰۰-۱۳۸۲
جادوگران اولین وبسایت فارسی زبان هواداران داستان های شگفت انگیز هری پاتر است. به عنوان نخستین خاستگاه ایرانی ایفای نقش مبتنی بر نمایشنامه نویسی با محوریت یک اثر داستانی در فضای مجازی، پرورش و به ارمغان آوردن آمیزه ای از هنر و ادبیات برجسته ترین دستاورد ما می باشد.