هری پاتر نخستین مرجع فارسی زبان هواداران هری پاتر

هری پاتر نسخه موبایل


در حال دیدن این عنوان:   1 کاربر مهمان





پاسخ به: ورزشگاه عرق جبین (کیو سی ارزشی)
پیام زده شده در: ۲۲:۵۸ چهارشنبه ۳ شهریور ۱۴۰۰
#75

گریفیندور

اما ونیتی


مخفی کردن اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۲:۵۲ پنجشنبه ۱ آبان ۱۳۹۹
آخرین ورود:
۲۲:۴۳ شنبه ۱۱ تیر ۱۴۰۱
از همونجایی که فکر نمیکنی!
گروه:
کاربران عضو
ایفای نقش
گریفیندور
پیام: 99
آفلاین
اسلیترین VS. گریفیندور

سوژه: جادوگران


اما کارت صد و شصت و هفت را روی بقیه کارت ها گذاشت. خانه کارتی که درست کرده بود ارتفاع خیلی خوب پیدا کرده بود و اما خیلی برایش ذوق کرده بود، چون اولین بار بود چنین کارهایی می کرد.

در واقع همه به خاطر ه شیوع یک بیماری شدید و ناشناخته به نام پیفیلیوس گمبلوس مجبور شده بودند در خوابگاه بمانند. این بیماری ناشناخته چند نفر را به زامبی های متحرک تبدیل کرده بود، برای همین قلعه منع عبور و مرور را وضع کرده بود که افراد بیشتری مبتلا نشوند. ولی از شروع حبس خوابگاهی چهار هفته می‌گذشت و افراد مبتلا به طرز عجیبی کم نشده بودند. در آخر مجبور شده بودند چند غول غارنشین را در ورودی هر خوابگاه قرار دهند که اجازه خروج کسی را ندهد.


- الان داری چه غلطی می کنی؟

دست اما که داشت کارت صد و شصت و هشت را روی بقیه کارتها می‌گذاشت لرزید و باعث شد خانه زیبایی که برایش شش ساعت وقت صرف کرده بود به یکباره فرو بریزد.
با عصبانیت به طرف منبع صدا برگشت و ملانی را دید که با موهای قرمز و چهره ایی از عصبانیت بفنش شده بود، بالای سرش ایستاده است.
در حقیقت بچه ها از فرط بیکاری موهای ملانی را در یک شب قرمز کرده بودند و او هرچه ورد و طلسم باطل کن صرف کرده بود نتوانسته بود آنها را دوباره آبی کند.
اما که میخواست حرص خانه کارتی باد برده اش را خالی کند با بدجنسی گفت:
- میگم این چهره عصبانیت خیلی با موهات ست....

اما ملالی نذاشت جمله اش را تمام کند و پس گردنی محکمی به او زد و گفت:
- مگه بهت نگفتم امروز بازی داریم ؟خودتو تو جمع کن دنبالم بیا؟

اما در حالی که بلند می‌ شد با تعجب گفت:
- مگه نگفتند بازی به خاطر بیماری کنسله ؟میخوایم بریم بیرون؟ زامبیا کم شدن؟

ملانی با بی حوصلگی جواب داد:
- نخیرم! تازه چند مورد جدیدم هم مبتلا شدن! برای همین مدیریت تصمیم گرفته برای سرگرم شدن بچه ها هم که شده بازی رو حتما برگزار کنه
اما و ملانی به کنار شومینه رفتند.
آرتور با کتاب عجیب و سیاه رنگی روی زمین نشسته بود و مدام دکمه های عجیبی که در یک سمت آن بود را فشار میداد. طرف دیگر کتاب سیاه مانند سفید بود و نور یکنواختی بیرون میداد.

ملانی به آرتور گفت:
- بیا این یکی هم بفرست ببینم چی میشه

ارتور که رنگش پریده و سرش را بالا آورد و گفت:
-اگه اینم بمیره چی؟!
اما با تعجب گفت:
- کی بمیره؟ من؟ جریان چیه؟

ملانی با لبخند عجیب به سمت اما برگشت و گفت:
- این دستگاه مشنگی و آرتور کمتر تغییر داده که بتونیم توش بازی هم انجام بدیم. از اینا به اسلیترین هم دادیم ولی الان دقیقا نمیدونم چه جوری کار میکنه!

اما که تازه متوجه شده بود فقط خودشان سه تا در وسط خوابگاه هستند پرسید:
- دقیقا بقیه کجان؟
ملانی با لبخندی که کم کم داشت ترسناک می شد گفت :
-رفتن تو لپ تاب! الان تو هم می پیششون

قبل از اینکه اما چیزی بپرسد آرتور توضیح داد:
- این جعبه مشنگی که بهش میگن لپ تاب! توش یه شبکه است که مثل نخ به همه جا وصله .تصمیم داشتیم از این طریق با هم بازی کنیم و بچه ها را کوچک کردم فرستادم تو جعبه با هم بازی کنند که دیگه بیماری برامون مشکلی ایجاد نکنه. ولی هر کاری می کنیم نه معلومه بچه ها کجان و نه اینکه دارن اونجا چیکار میکنن! فکر کنم این که جادو را وارد این ماسماسک کنیم اشتباه بوده!

اما که کمی گیج شده بود گفت:
حالا من چیکار کنم؟ من که چیزهای مشنگی چیزی سرم نمیشه!

ملانی با سرش به آرتور علامت داد و کمی اما را سمت لپ تاب هول داد. آرتور یکی از دکمه ها را زد و ناگهان دستهایی از قسمت نورانی بیرون آمد و اما را که فریاد می کشید به درون خودش کشید.
در آخرین لحظه که اما داشت توسط صفحه نورانی بلعیده می شد صدای ملانی را شنید که گفت:
- اونا رو پیدا کن و فقط سعی کنین بیاین بیرون! تو تنها امید مونی!


لحظه بعد اعمال وسط یک خیابان بزرگ ایستاده بود. همه جا ساکت بود. اما به اطرافش نگاه کرد با تعجب دید دو طرف خیابان در پیاده‌روها افراد یک شکلی که روی لباسهایشان یا صفر یا یک نوشته شده بود در جهت های مختلف بدون اینکه حرفی بزند در حال رفت و آمدند. همه افراد شبیه هم بودند و حتی رنگ لباس هایشان و و نحوه راه رفتن شان هم شبیه بود و فقط عدد روی لباس هایشان فرق می کرد.
اما با ترس به یکی از افراد که در نزدیک شد و پرسید:
- ببخشید شما تیم گریفندور رو ندیدین؟
فردی که اما از او سوال کرده بود عدد صفر روی لباسش داشت و بدون اینکه حالت چهره اش تغییر کند گفت:
- اگر منظورتون بازی کذاییه سایته، باید بری به قهوه‌خونه جادوگران!
بعد دستش را به سمت راست اما بلند کرد و بدون اینکه چیز دیگری بگوید به راهش ادامه داد.

اما به سمتی که فرد صفر نشانش داده بود به راه افتاد و بعد از چند لحظه توانست قهوه خانه جادوگر را ببیند.قهوه خانه بوی دود و چایی و تخم مرغ میداد و دو فرد بسیار قدبلند و هیکلی با سیبیل های بلند جلوی ورودی آن ایستاده بودند.

بین دو مرد بلند صف طولانی از افرادی بود که هرکدام یک برگه را به سینه هاش آن چسبانده بودند. اما به صف نزدیک شد و بالاخره توانست روی برگ‌ها را ببیند .اسم های روی برگه ها کلمه های عجیبی بودند مثل "محمد ۵۵"، ،الکس rar"، "جوجوی مامانم" و مثل اینها .
اما هیچ کاغذ و مدادی اطرافش نمی دید که بتواند برگهای مثل اینها برای خودش درست کند، بنابراین تصمیم گرفت بین شلوغی افراد خودش را وارد قهوه خانه کند.
کمی که صف جلو رفت اما متوجه شد آن دو فرد قد بلند و هیکلی جلوی قهوه خانه همه برگها را چک میکنند و بعد از پرسیدن چیزی به نام "شناسه و رمز " به افراد خاصی اجازه ورود می‌دهند.
اما هیچ ایده ای نداشت که شناسه و رمز چه چیزهایی هستند و اکنون که به در قهوه خانه نزدیک شده بود. برای فرار کردن دیگر خیلی دیر بود .ناگهان در حالی که چند نفر بیشتر با افراد قوی هیکل فاصله نداشت ، نفر جلوش به یکباره غیب شد و برگه ای که دستش بود به زمین افتاد.
کسی پشت سرش گفت :
-فکر کنم برقش رفت! آفلاین شد که!

اما بدون جلب توجه کسی به آرامی برگ را برداشت و روی سینه اش چسباند روی برگه نوشته شده بود : "شناسه: سگ سبیل --رمز :۱۲۳۴"

بلاخره به در قهوه خانه و افراد هیکلی رسید و آنها نگاه وحشتناکی به اما انداختند.
اما با امیدواری برگه روی سینه اش را نشان داد و سعی کرد لبخند بزند و گفت:
- اومدم جادوگران واسه بازی!
فقط قوی هیکلی که نزدیک تر بود گفت:
شما عضو هستید اجازه ورود به سایت را دارید.

اما با خوشحالی وارد قهوه خانه شد .فضای قهوه خانه انگار بی انتها بود. همه جا را دود و بوی قلیان قهوه پر کرده بود.
همه جور افرادی در قهوه خانه بودند :از بچه‌های کوچک شش ساله تا یکسری پیرمرد هایی با ریش های بلند ، خانم های با لباس اشرافی و یا یکسری افراد وحشتناک با صورتهای زخم خورده و اخم های ترسناک.

همه بخش های قهوه خانه شبیه هم بود ولی کمی که گذشت اما متوجه شد در هر کناری یک تابلوی خیلی کوچک نورانی در هوا شناور است.
مثلاً نوشته شده بود محفل ، زندان آزکابان، کوچه دیاگون و امثال اینها.

در پشت این تابلو های درخشان افراد مختلف دور یک میز عجیبی جمع می شدند و انگار داشتند بازی مثل شطرنج می کردند چون اما میتوانست مهره های رنگی و عجیبی را از فاصله دور هم ببیند.
همزمان بعضی ها داد می زدند، بعضی ها می خندیدند و بر تعداد هم با هم حرف می زدند. جالب‌تر اینکه قهوه خانه انگار روح هم داشت چون بعضی از افراد از بقیه کمتر بودند و بالای سرشان نوشته شده بود old . کسی به آنها توجهی نداشت.

اما که سعی می کرد به کسی نخورد یا مشکلی ایجاد نکند در میان تابلو های درخشان دنبال افراد گریفیندور میگشت. بلاخره چشمش به تابلوی درخشانی افتاد که نوشته بود: کوییدیچ.

اما با شغل به طرح تابلو درخشان و افرادی که پشت تابلو جمع شده بودند رفت.
به محض اینکه به آنها نزدیک شد متوجه شد همه افراد قوی هیکل دارای سیبیل های بزرگ هستند. جمع آنها بیشتر از آن که شبیه بازیکنان کوییدیچ باشد شبیه شبیه زندانیان بخش زورگیری آزکابان بود
.
ناگهان یکی از افراد که از بقیه بزرگ تر بود و زخمی روی صورتش داد گفت:
- به !اصغر سگ سیبیل! میای کویی بزنیم دادا؟ این چه قیافه واسه خودت درست کردی آواتار جدیده؟

اما که نمیدانست چه بگوید فقط با سر تایید کرد.

فرد دیگری که روی صندلی نشسته بود و روی سینه اش نوشته بود "سلطان غم مادر" با خنده گفت:
- دادا هنوز نفهمیدی این آواتار اما ونیتیه؟ داداشمون از اول بازیکنش انتخاب کرده! هلاک انتخابتم سگ سبیل!

همه خندیدند و اما هم لبخند زورکی را روی لبهایش نشاند.

فردی که اسمش را گفته بود ناگهان دستش را کشید و آن را را پشت میز نشاند. بقیه هم کم در صندلی هایی که کنار میز بودن نشستند. اما با تعجب به میز نگاه کرد.
میز در حقیقت یک زمین کویدیچ مینیاتوری بود. اما که بیشتر گیج شده بود با خجالت پرسید :
آقایون! داداشا! یکیتون یه توضیح میده اینجا چه خبره؟

فردی که روبرویش بود و سیبیل های بزرگ نارنجی داشت با ذوق گفت:
- داداشیمی! توضیح بدم؟ رو چشمم خوراکم توضیحه سطان!....
بعد ادامه داد:
- این زمینه که الان داریم عرق جبین داداش ! فقط دست بهش نزن چون خیلی داغه ! سایت اومده یه سری بازیکنی برا همون ایجاد کرده! خدا! انگار بازیکنان واقعین! داداش همه بازیکنی داریم یه اما ونیتی مون کم بود اونم همینجوری یه دونه کاغذی گذاشتیم. تو میتونی که الان همین شکل با همین بازی کنی!

اما می خواست معنی سایت را بپرسد ولی توجه به مهره های رنگی زمین مینیاتوری جمع شد.
مهره های عادی نبودند بلکه کاملا از صورت و چشم داشتند و با کمی دقت متوجه شد کاملاً تکان میخورند. چقدر صورتهایشان آشنا بود....
اما کمی به سمت میز خم شد و بلاخره توانست صورت اعضای تیم گریفیندور را ببیند. مهره ها با چشم و ابرو به او علامت میدادند و انگار سعی میکردند تکان بخورند ولی نمی توانستند. تیم حریف هم اسیلیترین بودند و همین وضعیت را داشتند و اما میتوانست قیافه وحشت زده چند نفرشان را میشناخت تشخیص دهد.


سعی کرد بدن کوچک شده جیسون را بردارد و از زمبن بیرون بکشد ولی مهره تکانی نخورد.
یکی از افراد سر میز پرسید:
_ داری چیکار می کنی داداش! آقای همسایه زحمت کشیده مهره‌های به این خوشگلی درست کرده نشکنیشون! اینا تا بازی تموم نشه درنمیان که!

اما متوجه شد آقای همسایه باید جادوگر خیلی ماهری باشد که بتواند افراد را . کوچک کرده و به مهره های بازی تبدیل کند. اصلا نمیخواست با او روبرو شود پس مجبور بود بازی را تمام کند و همه افراد تیم را نجات دهد.
بنابراین سعی کرد مثل بقیه حرف بزند و پرسید:
داداشا بخواهیم بازی کنیم چیکار کنیم؟

همین که این حرف را زد تابلوی نورانی کوچکی در هوا ظاهر شد که نوشته بود : لاگین به بازی
فرد کناری اما گفت:
-بیا دسترسی بهت دادم بزن روش سلطان!

اما به ارامی تابلو را لمس کرد. به محض لمس تابلو سبیل بزرگی مثل سبیل بقیه روی صورتش ظاهر شد و مهره کاغذی که در زمین به اسمش خودش بود رنگ لباس تیم گریفیندور را گرفت.

ناگهان صفحه ی کوچیکی دو جلوی همه افرادی که پشت میز بودند ظاهر شد. روی صفحه چندین مربع کوچک بود که روی هر مربع یک حرف الفبا به چشم میخورد.
کسی در آن سر میز گفت :
_ به به کیبوردمونم ظاهر شد! گزاشگرم فعاله.... بریم!

در کمال تجربه اما دید همه افراد روی کیبوردهای جلوی خود خم شده و مشغول زدن دکمه ها شدند. صدایی ناگهان در فضا پیچید.
_تیم کوییدیچ اسلیترین و گریفندور داره شروع میشه میریم که یه بازی عالی را ببینیم....

اما که جای سیبیل تازه درآمد اش میخارید سعی کرد تمرکزش را روی زمین بازی بگذارد.

گزارشگر که معلوم نبود صدایش از کجا می آید بازگفت:
- می‌ بینیم که بازی رو هکتور از تیم اسلیترین شروع می کنه!
در همان لحظه مهره که به شکل هکتور بود شروع به حرکت کرد و به زمین گریفیندور نزدیک شد. اما با تعجب متوجه شد فردی در سر میز مدام جمله‌ هایی را از زبان هکتور می‌نویسد و جمله ها در هوا ظاهر میشوند:
هکتور دو قدم جلو رفت و و ملاقه معجون سازی اش را دو بار در هوا تاب داد.

گزارش کار دقیقاً شبیه این جملات را تکرار کرد و هکتور هم بعد از یک ثانیه هم این حرکات را انجام داد.

اما بالاخره متوجه روند بازی شده بود پس آنها بودند که مهره های کوچک را کنترل می کردند. برای همین هم از اعضای تیم نمی توانستند به میل خودشان از زمین بازی بیرون بیاید گزارشگر ادامه داد:
- الان می بینیم که جیسون با یک کتاب که به فرق هکتور میزنه حمله هکتور رو خنثی میکنه! و از اون طرف مقابل گابریل و وایتکس ریزان جلو میاد!
اما خیلی دلش می خواست به آنها بگوید که اصلاً بازی بلد نیستند و کاری که می کنند مثل عروسک بازی است ولی چاره ای نبود باید تو هم مثل هم آنها بازی می کرد.

اما شروع به زدن دکمه های حروفی کرد که جلوی رویش بود و گزارشگر ادامه داد:
- از مدافعین گریفیندور اما وینیتی را می بینیم که با بال های اژدها مانندی که ناگهان از پشتش بیرون زده به تیم اسلیترین حمله می‌کنه ....بعله میبنیم که از دهن و نوک جاروش هم داره آتیش بیرون میزنه سر راهش موهای بلاتریکس رو هم میسوزونه و جلو میره و پاس میده به الکس و ....الکس هم جلو میره و شوت میکنه....گل! امتیاز به نفع گریفیندور!

دستهای اما از بس با سرعت دکمه های کیبورد را فشار داده بود ،دستش درد گفته بود. بعد از گل ، سیبیلو هایی که سمت اما کنار میز نشسته بودند با شادی فریاد کشیدند.
- جون بهت الکس بابا!
- حبس ابدتم اصغر الکسی!

اصغری که در نقش الکس بود و یک خالکوبی بزرگ از لنگر کشتی روی بازوی برهنه اش داشت با غرور لبخند زد و تشکر کرد. لبهای اما اویزان شدند. چرا هیچ کس تلاشهای اژدها وار او را ندیده بود؟

گزارشگر ادامه داد:
- میبینیم که اسلیتیرین داره حمله رو اغاز میکنه...توپ دست...نه توی پاتیل هکتور جلو میره...پاس میده به پلاکس...ولی پلاکس توپو ول میکنه که روی دیواره های ورزشگاه نقاشی بکشه...توپ میوفته دست پیتر...


صدای گزارشگر با فریاد یکی از کنترل کننده های اسلیترین قطع شد.
- چنگیز دادا! داری چی کار میکنی؟ توپو بهت دادم تا تو ول کنی بری روی دیوار ورزشگاه نقاشی بکشی؟
چنگیز گفت:
- دادا! خو نقاشی دوست دارم! تازه لردم گفته عشقمو به رخ همه بکشم! جونم فقط لرد!

- الان لرد کجاست وسط بازی؟ این دیوارا انقدر داغه که چیزی روس وایمیسه چاقال؟ همش ذوب میشه!

ولی انگار این جرف برای چنگیز اهمیتی نداشت چون مهره پلاکس همچنان داشت روی دیوار نقاشی میکشید.

با ساکت شدن بحث، گزارشگر ادامه داد:
- پیتر با پیرهنی که روش نوشتن "تا جون دارم،لردو دوست دارم!" جلو میره... توپو پاس میده به جیسون و....ولی مالفوی توپو ازش میگیره....
اما که نسبت به بقیه کندتر بود، سعی کرد با سرعت بیشتری دکمه ها را فشار دهد و بازی را نجات دهد.
گزاشگر گفت:
- مالفوی به جلوی دروازه میره و با سگ پرنده اش....بله اون یه سگ پرنده رو وارد بازی کرده! توپو به سگ پاس میده !سگ در هوا چرخش میخوره.... و با پنجه اش شوت میزنه به سمت دروازه....گل؟نه الکس توپ رو میگیره!
اما بلاخره صبرش تمام شد و گفت:
- اقا این چه جور بازیه؟! سگ پرنده؟ پرتاب با ملاقه؟ باید درست و طبق قوانین بازی کنیم!

فرد روبروی اما که کنترل کننده هکتور بود،گفت:
- داداش خودت بال اژدها درآوردی ما چیزی گفتیم؟ انصاف انصاف قدیمیا! بعدشم همسایه جون گفته سبک بازی آزاده! اصن دوست داریم اینجوری باشه؟ مشکلی داری؟ میخوای بیرون بازی حلش کنیم؟

اما که حتی اندازه قطر یکی از بازوهای مرد نبود، سعی کرد بحث را عوض کند:
- خیلی خب بابا!....این جستجوگر ما کجاست؟ اصلا بازی نمیکنه!

کنترل کننده جیسون به فردی در انتهای میز اشاره کرد و گفت:
- هستش ولی نیستش! حال نداره دادا! یکم امتیاز بیاریم خودش راه میوفته!

اما که دیگر داشت نا امید میشد، دوباره شروع به تایپ کردن کرد. بازی را باید با تلاش خودش تمام میکرد.
گزارشگر دوباره شروع کرد:
- اما ونیتی توپو تو دستش داره و بال زنان جلو میره....هکتور پاتیلشو به سمتش پرت میکنه و بال چپ اما به دیواره های داغ ورزشگاه میخوره....بال چپش میسوزه و اما با یک بال خودشو تو هوا نگه داشته!توپو پاس میده به آرکو! ارکو چاقوزنان جلو میره! تیم اسلیترین از ترس جاقوها نمیتونن توپو ازش بگیرن! به نزدیک دروازه میرسه و چاقوشو توی توپ فرو میکنه.....و چاقو رو پرتاب میکنه! گل! گلللل! امتیاز به نفع گریفیندور!

دوباره صدای شادی کنترل کننده های گریفیندور به هوا رفت.
- داش گلمی تیمور ارکو! بیا چاقوتو بزن تو قلبم!

- تیمور! اسلی رو تیکه تیکه کن دادا!

اما با خوشحالی به انگشت هایش استراحتی داد. مرلین را شکر کرد که سیبیلو های گریفیندور بازیکن های خوبی بودند.

گزارشگر ادامه داد:
-بلاخره جستجوگر اسلیترین خودی نشون میده و داره زیگزاگی وسط زمسن جارو سواری میکنه! در کنار زمین پلاکس رو میبینیم که اثر مونالیزاشو از نیم رخ لرد روی دیواره ورزشگاه ثبت میکنه و نقاشیش داره قل قل میزنه! مالفوی توپ رو میگیره و جلو میره....جیسون رو دور میزنه! اما ونیتی جلوشو میگیره! میبینیم که اما دوباره بال درآورده ولی بال جدیدش کفتریه و پر داره! سعی میکنه پرشو تو چشم مالفوی فرو کنه! مافوی توپو پاس میده به بلا و بلا به سمت دروازه شوت میکنه! گلللل! امتیاز به نفع اسلیترین!

دستهای اما از شدت دکمه زدن میلرزید. فکر نمیکرد دیگر بتواند مهره اش را سریع جلو ببرد. همین الان هم از دستش در رفته بود و برای خودش بال کفتر ایجاد کرده بود. باید بازی را تمام میکردند. ببرای همین لنگه کفشش را در آورد و به سمت سیبیلوی جستجوگر پرتاب کرد. کنترل کننده جستجوگر که خواب بود با ضربه کفش اما از جا پرید و به گیجی به اطرافش نگاه کرد.

اما به سمتش فریاد زد:
- اگر سینچ رو تا 5 دقیقه دیگه نگیری، پا میشم میام سبیلاتو از ته میزنم!

انگار تهدید اما کارساز بود چون جستجوگر کاملا فعال شد و شروع به بازی کرد اما تا چند گل بعدی اثری از سینچ نبود. بعد از سه گل از طرف گریفیندور و دو گل از طرف اسلیترین بلاخره گزارشگر فریاد زد:
- سینچ دیده شد! جستجوگر اسلیترین با باله های ماهی اش داره به سمت زمین پرواز میکنه و جستجوگر کریفیندور با رد شدن از کف وایتکس گابریل به سمتش میره! او! هر دو از روی سبزه های کف ورزشگاه رد میشن و یه قسمت نقاشی پلاکس رو خراب میکنن! انگار پلاکس به دیوار راضی نیست و الان داره سبزه ها رو رنگ میکنه! دارن پا به پای هم جلو میرن! جیسون یه کتاب به سمت جستجوگر اسلیترین پرتاب میکنه و بعلهههه به سرش میخوره! توپ توی دستهای جستجوگر گریفیندوره! گریفیندور برنده شد!

این آخرین کلماتی بود که اما شنید. دوباره دستهای درخشانی او را گرفتند و از پشت به درون چیزی کشیدند. چند لحظه بعد اما و بقیه اغضای تیم بیهوش روی زمین خوابگاه گریفیندور افتاده بودند.
پلک های اما چند لحظه باز شد و قیافه متعجب آرتور و ملانی را بالای سرش دید ولی نتوانست چیزی بگوید چون از درد دستش دوباره بیهوش شده بود.





جوری سر ملت کلاه گذاشتیم که فک کردن کلاه گروهبندیه!


پاسخ به: ورزشگاه عرق جبین (کیو سی ارزشی)
پیام زده شده در: ۲۲:۵۸ چهارشنبه ۳ شهریور ۱۴۰۰
#74

گریفیندور، مرگخواران

اركوارت راكارو


مخفی کردن اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۵:۱۴ سه شنبه ۱۴ اردیبهشت ۱۴۰۰
آخرین ورود:
۰:۲۶ جمعه ۲۵ شهریور ۱۴۰۱
از سی سی جی!
گروه:
مرگخوار
کاربران عضو
گریفیندور
ایفای نقش
پیام: 128
آفلاین
گریفیندور


وی اس


اسلیترین




- نه چرا اشتباه می زنی؟! اینطوری نبود.
جیسون در حال آماده سازی آخریه تیم کوییدیچ گریفیندور بود.

- ولی تو تمرینانت اینطوری نبود جیسون کن!

جیسون وقتی برای بحث کردن ارکو نداشت.
- بعد اون همه تمرین ترکیبا از یادتون رفته؟
از چهره های گریفیندوری ها خستگی می بارید، هیچ یک آماده مسابقه طاقت فرسا با اسلیترین نبودند. اما برای شکایت کردن دیر بود. زیرا هم اکنون در رختکن ورزشگاه عرق جبین بودند و حتما باید مسابقه را شرکت می کردند.

- حالا نمی شه شرکت نکنیم؟
این حرف را پیتر زد و ارکو که معمولا عصبانی نمی شد لبخند بر روی لبانش نشاند.
- مثل اینکه یکی دلش خیلی واسه چاقو های ارکو تنگ شده؟

الکس با صدایی که به زور شنیده می شد، گفت:
- آخه ما تمرین آنچنانی نداشتیم. هر وقت زمان برای تمرین می ذاشتیم، یکی یه مشکلی داشت و نمی اومد.

جیسون آهی کشید.
- نمی شه کاریش کرد متاسفانه. باید با همین وضعیت کنار بیاییم.

گریفیندوری ها چهره های غمگینی به خود گرفتند، اگر یکم کار های متفرقه شان را کمتر می کردند، مطمئنا بهتر می توانستند از پس مسابقه با اسلیترین که همیشه یکی از رقبای اصلی شان به شمار می آمد، بر بیایند؛ اما دیگر دیر شد بود و پشیمانی سودی نداشت.
ارکو اما، برعکس همه چندان غمگین به نظر نمی رسید در واقع این مسابقات صرفا برای تفریح و شادی بود و درست بود که جنبه رقابتی داشت اما ارکو، بودن با دوستانش را به هر چیزی ترجیح می داد. در همین هنگام، صدای پاق بلند توجه گریفی ها را به خود جلب کرد.
- ووی ووی ووی ووی ووی! دیدین چی شد؟ پام خورد این کمدا!
این صدای مدیر هاگوارتز، حسن مصطفی بود در حالی که یک سینی شربت در دست داشت.

اما به سینی در دست حسن اشاره کرد.
- جناب مدیر این چیه دیگه؟
- حسن جونیور، پسرم یکم سرما خورد نذری کردم حالش خوب شه به همه تیم های کوییدیچ نذری بدم!

ارکو که اوضاع را برای پرت کردن حواس دیگران عالی می دید، سریع شربت را از دست حسن قاپید.
- قبول باشه! مرسی بابت شربت واقعا تشنه مون بود.
- ووی وی وی! نوش جونتون!

با رفتن، حسن ارکو که اصولا همیشه نیمه پر لیوان را می دید، به دست هر کدام از بازیکن های گریف یک شربت داد.
- بیاین اینا رو بخورین ، زیادم به مسابقه فکر نکنین، من مطمئنم می بریم دلم روشنه.

گریفی ها قانع نشده بودند، ولی به این کار های ارکو عادت کرده بوند؛ بنابراین شربت را یک ضرب نوشیدند.

با خوردن شربت، ارکو حس کرد که در عالمی دیگر سیر می کند.
- به به! چه شربت خوبی بود! انقد خوب بود که جیسون کن رو هفتا می بینم!
گویی وضعیت بقیه گریفی ها هم همین بود.
- پول، وای چقدر پول! دارم تو پولا شنا می کنم!
- چرا نگفته بودین قراره ارباب بیاد رختکن گریف؟ اگه می دونستم که با این وضعیت اینطور جلوشون ظاهر نمی شدم.


مطمئنا شربت هایی که حسن برای گریفیندور ها آورده بود. موردی داشتند، اما گریفیندوری ها غرق در توهم های شان بودند و این را حس نمی کردند.
ارکو که هفت جیسون را در آغوش گرفته بود و حس می کرد که در بهشت است، اما در پول هایش شنا می کرد، پیتر برای لرد سیاه حاصل از توهم، خم و راست می شد.
جیسون هم همه را به شکل چاقو های چشم و دهان دار می دید.
الکس خجالتی در بین افرادی که از او می خواستند درباره خودش صحبت کند گیر افتاده بود، ملانی از دست آمپول های مشنگی در فرار بود و بشکه از چوب ماهیگیری خواستگاری می کرد!
در همین آشفته بازار، ناگهان بک گراند فضا تغییر، کرد. شش جیسون، پول های اما، گریفی های به شکل چاقو، لرد تقلبی، آمپول های مشنگی، همه ناپدید شده بودند وگریفی ها در هوا شناور بودند. زمینه سفید فضا در حال تغییر بود و گریفی ها شناور تر می شدند.

- چرا همچینک می شم؟
- ارکو در حالی که همه جا را شکل جیسون می دید، این را گفت.

به همان سرعتی که گریفی ها بالا می رفتند با همان سرعت هم رفته رفته ارتفاعشان کم می شد و به پایین سقوط می کردند.

- من خیلی جوونم واسه مردن! هنوز هفصد سال دیگه مونده، پولام چی می شن پس؟

ارکو آویزان جیسون بود.
- جیسون کن خیلی عذر می خوام که با مسواک تو شبا مسواک می زدم!
- تو با مسواک من، مسواک می کردی؟
تا ارکو به خود بیاید و جواب جیسون را بدهد، همگی با مخ به زمین افتادند.
ارکو که حس می کرد در جای نرم و گرمی فرود آمده، به دلیل احساس راحتی که می کرد، از جایش تکان نخورد.

- ارکو می شه از روم بلند شی شصتت، تو چشمه!
با شنیدن صدای جیسون ارکو سر بلند شد.
گریفی ها همگی در حالی که خود را می تکاندند با تعجب به جایی که در آن بودند خیره شده بودند.

- اینجا کجاست؟

جایی که در آن قرار داشتند، جای عجیبی بود. همه جا پر از نوشته ای عجیب غریب بود. در سردرش نوشته درخشانی با مضمون "سایت جادوگران" به چشم می خورد.
- سایت جادوگران دیگه چه کوفتیه؟
- وای جیسون کن اونجا رو ببین!
در گوشه ای از فضا در کادر قهوای رنگ، نوشته عجیبی به چشم می خورد:
جیسوان سوان، ارکوارت راکارو، الکس وندزبری، ملانی استانفورد، پیتر جونز، اما وینیتی، و بیشتر.
اینجا کجاست یعنی چی شد که اومدیم اینجا؟ معنی نوشته ها چیه؟
قبل از اینکه کسی جواب اما را بدهد، صدای دو نفر به گوش گریفی ها رسید.

- اگه دستم به این حسن مصطفی برسه، اول با کروشیو حسابشو می رسم، بعد زنده زنده چالش می کنم!
- معجون حسن خفه کن می خوای بلا؟
گریفیندوری ها با تعجب به اسلیترینی هایی که چند متر آن ورتر آنها ایستاده بودند، نگاه کردند.
- اونا تیم اسلیترین نیستن؟
با شنیدن صدای ملانی، توجه اسلیترینی ها به گریفیندوری های حیران جلب شد.

- شما دیگه اینجا چیکار می کنید؟
این صدای جیسون بود که با شک اسلیترینی ها را برانداز می کرد.

- منم می خوستم همینو بپرسم اتفاقا! : ywait :
بلاتریکس با چشم هایش برای جیسون خط و نشان می کشید.
ارکو که همیشه نقش میانجی را بازی می کرد، وارد بحث شد.
- فکر نمی کنم الان زیاد مهم باشه که ما اینجا چیکار می کنیم. واسه اینکه به بازی برسیم باید از اینجا خارج شیم.

اسکورپیوس گفت.
- فکر خوبیه به شرطی که بدونیم اینجا کجاست.
- بهتون گفتم از اون شربتای میکروبی حسن رو نخورین، دیدین بفرما اینم نتیجه ش!

جیسون باتعجب پرسید:
- شما هم از حسن نذری گرفتین؟
- نگو که شما هم گرفتین؟
گریفیندوری ها سرشان را به نشانه "بله" تکان دادند.
- پس به خاطر همونه اون شربتا " توهم زا داشتن".
پلاکس نگاهی به جمعیت انداخت.
- خب حالا باید چی کار کنیم؟
جیسون فضایی که در آنجا قرار داشتند را برانداز کرد.
- اینجا توهممونه و به شکل عجیبی توهم همه مونه، مطمئنا حسن یه دلیلی داشته ولی خب مشخص نیست دلیلش، واقعا نمی دونم باید چیکار کنیم.
- همش تقصیر شماست که اینجاییم!
بلاتریکس این را گفت در حالی که با گریفی ها اشاره می کرد.

- به ما چه ربط داره حسن شربت آورده برامون؟
به همین ترتیب اسلیترینی ها و گریفی ها به جان یکدیگر افتادند، از گیس و گیس کشی بگیر تا چوبدستی و چوبدستی کشی!
در همین حین توجه الکس خجالتی، که گوشه ای ایستاده بود و از دعوا مصون مانده بود، جلب نکته ای شد.
- اونجا رو بچه ها!
اما گریفی ها و اسلیترینی ها، آنقدر گرم بحث بودند که صدا الکس را نشنیدند.

- بچه ها!
همگی به سمت الکس برگشتند.
ارکو چاقویش را از گلوی اسکورپیوس بیرون کشید و با لبخند رو به الکس کرد.
- چی شده الکسِ بابا؟
- اونجا رو ببین بابا ارکو!
گریفی ها و اسلیترینی ها به جایی که الکس اشاره کرده بود خیره شدند.
نقل قول:
ورزشگاه عرق جبین


- یعنی دارم درست می بینم؟
- گفتم که حسن منظور داشته از این کارش. این نشونه ست حتما اگه بازی کنیم وبازی رو ببریم می تنیم خارج شیم از اینجا.
بلاتریکس با شک نگاهی به گریفی ها انداخت.
- از کجا معلوم که تله نباشه؟ هیچ وقت به گریفی ها اعتماد نداشتم تو عمرم!
- می تونیم امتحان کنیم...
تا جیسون بیاید و حرفش را تمام کند، ارکو روی نوشته " ورزشگاه عرق جبین" کلیک کرده بود.
ناگهان اسلیترینی ها و گریفیندوری ها درون صفحه کشیده شدند صحنهسفید شد و سپس به شکل زمین ورزشگاه عرق جبین تغییر شکل داد.
اعضای تیم گریفیندور و اسلیترین تالاپی و روی زمین گرم ورزشگاه سقوط کردند.

- ارکو بهت هشدار می دم بار آخرت بود که روی من می افتی.

صدایی از ارکو شنیده نشد، چون همراه با دیگران به ورزشگاه بزرگ "عرق جبین" که لبالب از تماشاچیان مشتاق بود، خیره شده بود.
صدا گزارشگر هوای گرم باشگاه را م یشکافت.
- بله بالاخره اعضای دو گروه گریفیندور و اسلیترین اومدن تا تو مسابقه شرکت کنن.
صدای تشیویق هواردارن گوش فلک را کر می کرد.
- از بازیکنان می خوایم سوار جارو هاشون بشن.
اسلیترینی ها و گریفیندور ها:

سکوت فضای ورزشگاه را فرا گرفت. در همان لحظه خاری ماند سینمایی های غرب وحش از صحنه رد شد و کارگردان دستور کات را داد، اما چون کارگردان فرد چندان شناخته شده ای نبود، کسی به سخنش توجهی نکرد.
همانطور که سکوت همه جا را فرا گرفت بود، گابریل در گوش بلاتریکس زمزمه کرد:
- فکر کنم با ما بودنا!
- به نظرم بهتره بازی کنیم.
این صدای جیسون بود.
- احتمالا با اتمام بازی بتونیم خارج شیم از اینجا.

بلاتریکس نگاهی به اعضای تیم اسلیترین انداخت.
- اگه تله باشه همه تون کروشیو می خورین.
- نه که همینطور اصلا نمی خوریم!
- چیزی گفتی پلاکس؟

پلاکس سرش را به علامت "نه" تکان داد.
جیسون و هکتور با هم دست دادند و با سوت شروع، همه بر فراز آسمان به پرواز درآمدند.
به دلیل نزدیک بودن خورشید به زمین ورزشگاه، هوا به شدت گرم بود.
- چه توهم باحالیه شبیه واقعیته!

- با شروع بازی کوافل به هوا پرتاب شد و جیسون اون رو به دست داره، از بین مهاجمان اسلیترین، یعنی تینر، پلاکس و هکتور به نرمی رد می شه!
گزارشگر کمی مکث کرد:
- هنوز بازی شروع نشده، بازیکنا، خیس عرق شدن، که البته به دلیل هوای گرم ورزشگاهه! جیسون کوافل رو به سمت حلقه راست پرتاب می کنه ولی گل نمی شه! هکتور دگورث گرنجر با معجونش جلوی گل شدن رو گرفت.
هکتور درحالی که کوافل را درون پاتیلش گذاشته بود، رو جارو ویبره کنان گفت:
- نمی تونین هکتور بهترین معجوب ساز قرن رو شکست بدین.
سپس هکتور کوافل را به پلاکس پاس داد و پلاکس نیز از بلاجری که پیتر که با ذکر " یا ارباب" پرتاب کرده بود، جا خالی داد. اما قبل از اینکه بتواند نزدیک دروازه های گرفیندور شود، چاقویی به لباس گیر کرده بود، و کوافل را دیگر نداشت.

- چاقو های ارکو گله هر کی نخوره خله!
ارکو کوافل را جوری بغل کرده بود که انگار سر جیسون در دستانش است!

-چه می کنه مهاجم گریفیندور.

ارکو با سرعت از بلاجر ها و مدافعان رد شد.
- بگیر جیسون کن! من بهت اعتماد دارم!
ارکو کوافل ر به جیسون پاس داد و جیسون هم با حرکت ماهرانه ای آن را به گل تبدیل کرد.

- گــــــــــــل! ده امتیاز به نفع گریفیندور!
گویا گزارشگر خودش گریفیندوری بود!
این گل اما، اسلیترینی ها را جدی کرده بود! خروجشان از این مکان عجیب به پیروزی شان بستگی داشت.
دوباره بازی به جریان افتاده بود، کوافل دست، بشکه یکی دیگر از مهاجمان گریفیندور بود. چوب ماهیگری نیز به دنبال عشقش، بشکه بدون توجه به اسنیچ، راه افتاده بود.
گابریل اما، تنها کسی بود که با ماسک و دستکش و رغایت فاصله اجتماعی در سالن حاضر بود، اما چون می ترسید که ویروس وارد بدنش شود، از جا تکان می خورد.
بشکه کوافل را به ارکو پاس داده بود، اما بلاتریکس با کروشیویی خفیف، آن را از چنگال ارکو بیرون کشیده بود.

- مهاجم اسلیترین، کوافل به دست به دروازه ها نزدیک می شه و... گـــــــــــــل! ده امتیاز برای اسلیترین! yroll:

اسلیترینی ها با موج مکزیکی، شادی خود را اعلام کردند.
مسابقه اما ادامه داشت، هر بار کوافل دست یک نفر ازدو گروه می افتاد و هر بار هم گل می شد. هنوز کسی توسط بلاجر از جارویش پایین نیوفتاده بود و خبر از پیدا کردن اسنیچ نبود.
ساعت ها از شروع بازی گذشته بود اما دو گروه همچنان مساوی بودند.

- هزار و هفصد امتیاز برای اسلیترین!
اسلیترینی ها با چشمانی گود افتاده، پرچم های سبزشان را بالا بردند.

- هزار و هفصد امتیاز برای گریفیندور!
گریفیندوری ها شصتشان را به نشانه موفقیت بالا بردند.

بازی همچنان ادامه داشت اما بازیکنان، بازیکنان قبلی نبودند!
- من دیگه نمی تونم تحمل کنم! واسم مهم نیست که از اینجا نتونیم بریم دیگه نمی تونم!
این صدای اسکورپیوس بود که از خستگی رو جارویش افتاده بود.
با شنیدن صدای اسکور پیوس، بقیه هم صدایشان درآمد.
- من خیلی خسته ام!
- اصلا نخواستیم که از اینجا بریم خوابم میاد!

وضعیت بازیکنان گریف نیز چنگی به دل نمی زد، همه یا روی جاروهایشان خوابشان برده بود، یا از خستگی چشمانشان را نمی توانستند باز نگه دارند.

ناگهان نور زوپسی از آسمان ورزشگاه تابید. شدت نور آنقدر زیاد بود که همه افراد حاضر دستشان را سایه بان چشماشان کردند.
از میان نور، ناگهان کله حسن مصطفی پدیدار شد.
- ووی ووی ووی! چه مسابقه ای! چه شوری چه ذوقی، کلی کیف کردم!

بلاتریکس با دیدن چهره حسن مصطفی، چوبدستی اش را آماده کروشیو ای قوی کرد. پلاکس و اسکورپیوس دستان بلاتریکس را گرفته بودند تا به "حسن نوری" حمله ور نشود.

- بازی خوبی بود ولی چون مساوی شدین و اسنیچ رو نگرفتین، نمی تونین از اینجا خارج شین تا همیشه اینجا زندانی هستین!
با ناپدید شدن نور زوپسی، چهره حسن نیز، نا پدید شد.
گریفیندوری ها و اسلیترینی ها به یکدیگر خیره بودند. منظور حسن از تا ابد چه بود؟
جیسون باورش نمی شد، یعنی تا ابد در آنجا گیر کرده بودند.

- جیسون کن!
جیسون نگاهی به ارکو انداخت.
- بله ارکو!
- جیسون کن!
- چیه ارکو؟
- جیسون کــــــــــــــــن!
با صدای فریاد ارکو جیسون از خواب پرید.

- وقت مسابقه س جیسون کن، باید بریم ورزشگاه!
جیسون گیج شده بود.
- مگه تا الان تو مسابقه نبودیم؟
- نه جیسون کن احتمالا خواب بودی! داشتی خواب می دیدی؟

جیسون سرش را به نشانه "بیخیال" تکان داد.
- مهم نیست.

ارکو نیز سرش را تکان داد و رفت.
جیسون با اینکه در ظاهر بیخیال بود، در د مرلین را شکر کرد که همه چیز خواب بود.
- گیر کردن تو سایتی به اسم "جادوگران" تا ابد؟ مرلین به دور کنه!






پاسخ به: ورزشگاه عرق جبین (کیو سی ارزشی)
پیام زده شده در: ۲۲:۵۷ چهارشنبه ۳ شهریور ۱۴۰۰
#73

اسلیترین، مرگخواران

پلاکس بلک


مخفی کردن اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۳:۰۸ شنبه ۲۵ مرداد ۱۳۹۹
آخرین ورود:
۱۹:۲۷:۵۷ شنبه ۲۴ دی ۱۴۰۱
از ما هم شنیدن!
گروه:
ناظر انجمن
کاربران عضو
اسلیترین
مرگخوار
ایفای نقش
پیام: 217
آفلاین

اسلیترین

Vs

گریفندور




پلاکس دوباره انگشتش ‌را به سمت صفحه کامپیوتر گرفت و با تمام توان فریاد زد:
_ چرا متوجه چیزی که بهتون می‌گم نیستید!

صدای جیغ خفه‌‌ای توجه چهره‌های سرد تیم را به خود جلب کرد و ثانیه‌ای بعد با حل شدن لب های هکتور در وایتکس قطع شد. گابریل تشت پر از وایتکس را به همه نشان داد:
_ خیلی اتفاقی و غیر عمد هکتور رو حل کردم. حیف دیگه نمیتونه بازی کنه.

سپس چهره‌ی به ظاهر پشیمانش را پایین انداخت و لحظه ای بعد، مقابل تاسف بقیه ویبره زد:
_ و این یعنی من باید به جاش بازی کنم!

پلاکس بار دیگر سعی کرد توجه همه را به کامپیوتر جلب کند:
_ من قسم می‌خورم که هیچ چیزی نمی‌تونه انقدرررر خوب باشه! چرا شما درک نمی‌کنید!

بلاتریکس و اسکورپیوس، همچنین تینر و دروازه خسته‌تر از آن بودند که چیزی را درک کنند. اما خون بلاتریکس از فریاد های پلاکس به جوش آمده بود:
_ خوووب! خووووب! بگووووو! حرف بزززن! چی پیدا کردیییی؟ بگوووو! فقط بعدش خفه شو بذار بخواااابم! خسته شدیم! میفهمی؟ وقتی تو نشستی بودی پشت اون پنجره لعنتی، تمام شب دنبال اون سیستم کنترل لعنتی می‌گشتیم، خسته‌ایم! خسته‌ایم پلاکسسسس!

پلاکس که گوش هایش در اثر جیغ های بلاتریکس زنگ میزد، به سختی آب گلویش را قورت داد و با صدایی که انگار از انتهای چاه در می‌آمد به کامپیوتر اشاره کرد:
_ چیزه... خب... ببخشید... چرا خودتو ناراحت می‌کنی... فقط... اینجا... توی این چیزه... اونام مثل ما چوبدستی دارن... لیگ کوییدیچ دارن... بلا باورت نمیشه حتی هاگوارتز هم دارن! :Cry3:

بغض و ترس پلاکس باز به ذوق تبدیل شد:
_ فقط که این نیست! ببین یه پلاکس دارن که نقاشی می‌کشه و... و یه بلاتریکس که... که چیزه... چیز... خوشگل و با ابهت و اینا... . :Vib:

بلاتریکس که انگار ذره‌ای(صرفا ذره‌ای) به وجد آمده بود با نوک چوبدستی چند ضربه به صفحه کامپیوتر زد:
_ خب عقل کل همه اینارو که ما همینجا هم داریم! واسه چیزی که داریم انقدر ذوق می‌کنی؟

و باز وجدش به خشم تبدیل شد.

_ آ... آخه یه چیزایی هم داره که ما نداریم، مثلا ببین اینجا با زدن یدونه دکمه پلاکسی، با زدن یه دکمه دیگه پلاکس نیستی! بعد... یه آدمایی خفنی داره! مثلاً یه پیوز بود که مرده بود، بعد وقتی مرده بود تو اینجا بود! بلااااا! حتی لرد هم داره! :Vib:

بلاتریکس ورد آواداکداورایی به سمت کامپیوتر فرستاد:
_ غلط کرده ارباب داره!

کامپیوتر جرقه‌ای زد و دوباره به حالت اول برگشت.
پلاکس با ذوق ادامه داد:
_ میبینی؟ حتی با آواداکداورا هم نمرد! :Vib:

بلاتریکس اسکورپیوسی که گوشه‌ای به خواب رفته بود برداشت و روی شانه‌اش انداخت:
_ من که چیز جذابی ندیدم، فعلا ما می‌ریم یکم بخوابیم و تو و گابریل هم دنبال سیستم کنترل می‌گردید، پس فردا کوییدیچ داریم و هنوز خبری از جستجوگر مون نیست!

سپس دندانی برای پلاکس سفید کرد و از اتاق هماهنگی تیم خارج شد. بعد از رفتن بلاتریکس، پلاکس لبخند شیطانی زد و به سمت گابریل که با ذوق جارویش را میسابید رفت:
_ تا تو جارو تو تمیز می‌کنی، منم می‌رم دنبال کنترل هوشمند، مواظب این پنجره جادوییه باش.

گابریل دستمالش را به صورت پلاکس کشید:
_ جاهای کثیف نرو ها!

و نظاره‌گر رفتن پلاکس شد.

𖧷•-------------------------------------------------•𖧷

درب اتاق باز شد و باریکه نور به صورت سیستم کنترل هوشمند خودکار_ که دیگر خودکار نبود_ افتاد.
پلاکس چوبدستی‌اش را به سمت بدن بی‌جان و طناب پیچ شده زندانی‌اش گرفت:
_ کاری که گفتم رو انجام میدی یا با همین قلموی عزیز تمام بدنت رو خط خطی کنم؟

سیستم کنترل هوشمند نگاه عاجزانه‌ای به پلاکس انداخت و آب دهانش را که با خون مخلوط شده بود بلعید:
_ نه... هرکاری بگی برات می‌کنم، فقط به بدنم دست نزن. قول می‌دم، خواهش می‌کنم قلمو تو نزدیکم نیار.

پلاکس دوباره لبخندی مخوف زد:
_ شروع کن!

ناگهان همه چیز در تاریکی فرو رفت.

𖧷•---------------------------------------------•𖧷

چشمانش را باز کرد، سرش کمی گیج می‌رفت. به اطرافش نگاهی انداخت. بلاتریکس از خواب پریده و موهایش در آشفته‌ترین حالت ممکن بود. اسکورپیوس بهت زده اطراف را نگاه می‌کرد و گابریل... همچنان با دقت جارویش را می‌سابید.
نگاه پلاکس کمی دور تر رفت. اتفاقی که آرزویش را داشت افتاده بود؛ آنها، در جادوگران بودند‌.
بلاتریکس، بهت زده اما خشمگین بود. روی زمین قهوه‌ای چند قدم برداشت. ناگهان، به طوری که گویی جرقه‌ای در ذهنش روشن شده بود دنبال چوبدستی‌اش گشت. وقتی چوبدستی را در آستین لباسش پیدا کرد نفس راحتی کشید. حالا باید دنبال مقصر این ماجرا میگشت:
_ اینجا کجاست؟ کی مارو آورده اینجا؟ یهو چی‌شد؟ پلاکس پاسخگو باش!

پلاکس دستش را برای بار آخر روی زمین کشید، جنسش نه خاک بود، نه چوب و نه سرامیک، انگار سر تا سر با یک چیز سُر و قهوه‌ای پوشیده شده بود. دیوار ها هم تماما قهوه‌ای بودند و هر چند قدم یکبار یک در یا یک راه‌‌رو بین‌شان وجود داشت.

_ مثل اینکه افتادیم توی اون پنجره‌ی لعنتی!

بلاتریکس جا خورده به سمت پلاکس هجوم برد و یقه‌اش را در مشت گرفت:
_ گفتی چه غلطی کردی؟ افتادیم کجا؟
_ بـ... بلا من که کاری نکردم... اتـ... اتفاقیه که افتاده... بـ... بهتون که گفتم اون جادوییه!

گابریل بلاخره متوجه اتفاقات اطراف شد، جارو را کنار گذاشت و بلند شد:
_ پلاکس راست می‌گه، اتفاقیه که افتاده و کاری هم نمی‌شه کرد، باید دنبال راه خروج بگردیم.

نفس عمیقی کشید و انگشتش را محکم روی زمین مالید:
_ چقدرم که اینجا تمیزه! به‌به!

خون در رگ‌های بلاتریکس قل قل می‌کرد، اما گابریل راست می‌گفت، باید برای خروج از آنجا راهی پیدا می‌کردند:
_ پاشید بریم ببینیم چه خاکی باید بر سر کنیم.

دستش را روی شانه پلاکس گذاشت و به جلو هل داد:
_ و از اونجایی که همه اینا زیر سر توعه، جلو برو که برای ما ‌خطری نداشته باشه.

پلاکس می‌دانست خطری وجود ندارد، سینه‌اش را سپر کرد و با قدم های محکم به راه افتاد.
بعد از کمی راه رفتن، ناگهان پلاکس با دیواری برخورد کرد؛ دیوار جلوی عبورشان را می‌گرفت اما دیده نمی‌شد.
اسکورپیوس و گابریل جلو آمدند و با پلاکس شروع به کوبیدن بازو هایشان به دیوار کردند. ناگهان صدایی بلند و ترسناک جلوی تلاش بیهوده‌شان را گرفت:
_ مثل اینکه مهمون داریم! ووی ووی ووی. شما دیگه کی هستین؟

سرها بالا آمد و همه به حسن مصطفی خیره شدند که با جثه‌ای خیلی بزرگ، پشت دیوار نشسته بود و با خشمی که پشت خنده‌اش بود نگاهشان می‌کرد.

_ ما؟ مگه تو مارو نمی‌شناسی؟ خودت چرا انقد بزرگ شدی!

حسن مصطفی دست عظیمش را جلو برد، پلاکس را مثل یک مورچه میان انگشتانش گرفت و بالا برد:
_ من که همیشه همین اندازه‌ای بودم، شاید شما هکر هستین؟ ووی‌ ووی ووی!

حسن خنده‌اش را جمع کرد و اخم هایش را در هم کشید:
_ هوم؟
پلاکس پاهایش را در هوا تاب داد:
_ هکر کجا بود؟ من خودِ خودِ پلاکسم، تازه می‌تونم قیافه تورو توی ایکی ثانیه تابلو کنم!

بلاتریکس در حالی که صورتش سرخ شده بود، چوبدستی‌اش را بیرون کشید و به سمت غولی که انگار حسن مصطفی بود، هجوم برد. اما در میانه راه با دیوار نامرئی برخورد کرد و روی زمین افتاد.
_ هی آقای حسن! با تو ام! تو باید مارو از اینجا بفرستی بیرون، ما از دنیای واقعی اومدیم. همین الان هم باید بریم بیرون!

حسن مصطفی فقط لبخندی زد و آرام پلاکس را روی زمین گذاشت:
_ که از دنیای واقعی اومدین هان؟ باورم شد. ووی ووی.

خشم بلاتریکس در بدنش جا نمی‌شد، کم کم از بین دندان هایش می‌جوشید و بیرون می‌ریخت. از خنده‌های حسن به ستوه آمده بود. دستش به سمت چوبدستی‌اش لغزید:
_ کروشیو!

ورد از دیوار رد شد و به پوست کلفت غول خورد. جرقه ریزی زد و در هوا محو شد.
چشمان سرخ بلاتریکس گشاد شدند و چیزی نمانده بود از حدقه بیرون بیوفتند. ناخودآگاه قدمی جلو رفت و صدای مهیب‌اش را به رخ کشید:
_ بهت گفتم همین الان مارو می‌فرستی بیرون تا درس عبرتت نکردم برای آیندگان!

اما غولِ حسن مانندِ لبخند به لب تنها «ووی ووی» ــِ ریزی کرد:
_ ولی من به این سادگی که از شما نمی‌گذرم! بعد از مدت‌ها توی این سایت خالی یه سرگرمی پیدا کردم.

اسکورپیوس که اشک توی چشمش جمع شده بود به حسن توپید:
_ چه بلایی سر اعضا اومده؟

_ ووی ووی ووی کدوم اعضا؟ همشون رفتن سر خونه زندگی شون. من قدرت مطلق سایتم! ووی ووی ووی.

این بار گابریل بود که سکوت را شکست:
_ خب حالا چی از جون ما میخوای؟
_ با تیم من کوییدیچ بازی کنین. ووی ووی.

اعضای تیم کوییدیچ گریفیندور با شنل های مخصوص تیم‌شان، درحالی که با غرور دست به سینه زده بودند از پشت حسن مصطفی بیرون آمدند و به شکل هشتی ایستادند.

_ اینارو از کجا آوردی؟ مگه نگفتی همه رفتن؟
_ اینا تیم مخصوص من هستن! آماده‌ی یه کوییدیچ حسابی.

𖧷•---------------------------------------------•𖧷

_ اعضای هر دو تیم با جارو هاشون وارد زمین میشن. این مسابقه با داوری و گزارشگری آقای مصطفی برگزار میشه. ووی ووی ووی.

اسلیترینی‌ها با قدم های محکم وارد زمین شدند و رو به روی حسن مصطفی که تمام سطح پشتی زمین را پوشانده بود ایستادند. مسابقه حتی اگر زوری بود، می‌باید با برد اسلیترین به پایان می‌رسید.
اعضای تیم گریفندور هم آمدند و روبه روی آنها ایستادند. جعبه توپ های بازی دست کاپیتان گریفندور بود. جیسون جلو رفت و جعبه را وسط گذاشت و باز کرد. هرکدام از توپ ها به گوشه ای پرتاب شدند. جیسون سرخ گون را در دست گرفت.

_ اعضای دو تیم آماده، با ووی ووی من بازی شروع میشه.
یک... دو... ووی ووی ووی.

جیسون توپ را بالا انداخت و با جارو به سمتش شیرجه زد. طولی نکشید که بازی سختی در زمین به راه افتاد.

بازیکنان گریفندور حرفه‌ای و سرسخت ‌بودند. اما حتی یک گل هم نمی‌توانستند بزنند. دروازه و دو دستیارش، با تمام توان در حال دفاع بودند.
در گوشه دیگر زمین توپ در دست آرکوارت بود. بلاتریکس به سمتش هجوم برد و چوبدستی اش را درآورد. جرقه وردش از نوک چوبدستی بیرون آمد اما قبل از آنکه به آرکوارت برخورد کند دود شد و به هوا رفت. اما بلاتریکس کم نیاورد.
_ عه اینجوریه؟

ناگهان چوبدستی‌اش را در چشم آرکوارت فرو کرد، توپ را گرفت و از بازیکن مصدوم دور شد.
چوب ماهیگیری می‌خواست از پشت به بلاتریکس قلاب بیندازد. اما قبل از آنکه موفق شود توسط دستان گابریل به دیارِ آغشته به اسیدِ باقی شتافت.

حسن مصطفی خشمگین شده بود، تا اینجا دو تا از اعضای تیمش را از دست داده بود. در حال چاره اندیشیدن بود که صدای «گلللللل» به گوشش رسید و اوقاتش را تلخ کرد.
نگاهی به پلاکس انداخت که شانه اش به شانه‌ی پیتر سابیده شد:
_ خطاااااا، پنالتی به نفع گریفندور!

اعضای اسلیترین در هوا خشک شدند. اما به دوازه بان توانمندشان اعتماد داشتند.
جیسون آماده شد و توپ را به سمت دروازه پرتاب کرد. دروازه کمی تکان خورد و توپ آرام از کنارش رد شد.
جیسون دندان هایش را به هم سایید و کنار رفت.

حسن مصطفی هم چاره دیگری پیدا کرده بود. گزارشگری و داوری را رها کرده بود و می‌خواست تیم جدیدی برای هافلپاف بسازد. گریفندور هم تیم خوبی بود اما ترجیح می‌داد تیمی از گروه خودش داشته باشد.

با سوت دستگاه کنترل هوشمند بازی دوباره شروع شد. پیتر توپ را از دست تینر قاپید و به سمت دروازه رفت. پلاکس به سمتش رفت و از پشت دستش را دور گردن پیتر حلقه کرد.

_ آ... آخ... آخ... ولـ... آی... ولم... .

صدای پیتر بعد از چند ثانیه قطع شد.
پلاکس توپ را برداشت و به سمت دروازه‌ی گریفندور رفت. ناگهان با فریاد بلاتریکس همه میخکوب شدند:
_ اسنیچ رو گررررررفت! کنترل هوشمند عزیزم اسنیچ رو گرفتتتتتتت!

حسن سرش را بالا آورد. به تکه تکه های تیم گریفندور نگاه کرد و سری از تاسف تکان داد:
_ واقعا متاسفم. ووی ووی ووی.

اسلیترین ها اینبار با افتخار رو به روی حسن صف کشیدند. گابریل سرخگون را زیر بغل زد و جلو رفت:
_ حالا میخوایم برگردیم.


خوابگاه دخترانه اسلیترین_ هاگوارتز

پلاکس عمیق در خواب بود اما لبخند بزرگی از روی لبش محو‌ نمیشد. ناگهان احساس کرد در آب یخ فرو رفت و از خواب پرید. چشمان بلاتریکس، رو به رویش میدرخشیدند:
_ پاشو دیگه! فردا بازی داریم مثلا. دو دقیقه دیگه آشپزخونه باش.

پلاکس سر تکان داد و خروج بلاتریکس را تماشا کرد. با این که در خواب اختیاری نداشت، اما از سفری که پلاکس برای اعضای تیم تراشیده بود راضی به نظر می‌رسید.

پایان



پاسخ به: ورزشگاه عرق جبین (کیو سی ارزشی)
پیام زده شده در: ۲۲:۵۱ چهارشنبه ۳ شهریور ۱۴۰۰
#72

اسلیترین، وزارت سحر و جادو، مرگخواران

اسکورپیوس مالفوی


مخفی کردن اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۶:۱۱ پنجشنبه ۲۴ تیر ۱۴۰۰
آخرین ورود:
۲۱:۱۸:۴۱ شنبه ۸ بهمن ۱۴۰۱
از دست حسودا و بدخواها!
گروه:
کاربران عضو
مرگخوار
اسلیترین
ایفای نقش
ناظر انجمن
پیام: 174
آفلاین
Samira:
- نکن جون مادرت! این چه‌ جور بازی کردنه؟ چرا ما؟ چرا تو؟ چرا من؟

فلش بک - دو روز پیش

شب بود. اسکورپیوس مشغول راه رفتن در راهرو های هاگوارتز بود. فعالیت های مداوم و همیشگی هاگوارتز او را خسته و کوفته کرده بود و جانی در بساط نداشت. ولی باید اماده و مقاوم بودنش را حفظ می کرد، چون هنوز کوییدیچ و تمرین های خسته کننده اش را در پیش داشت.

با تند کردن ریتم قدم هایش و بدون اتلاف وقت به سمت تالار به راه افتاد و بعد از چند دقیقه به ورودی تالار اسلایترین رسید.

- هیچ وقت لرد را عصبانی نکنید!

بعد از وارد کردن رمز، در با صدای تقی باز شد و اسکورپیوس با صحنه ی عجیب و نه چندان دوست‌ داشتنی ای رو به رو شد.

-
- هک، چرا ما داریم مثل تو ویبره میرویم؟
- چی ارباب؟ چکار می کنید؟
- گب این هک نفهمه! تو یه چیزی بگو.
- ارباب شاید سندروم ویبره خاموش گرفته.
- تو چرا این شکلی شدی؟ این دو تا بال پشت کمرت چیه؟
-

همگی به کلی تغییر کرده بودند. لرد سیاه که مدام ویبره می رفت و نمی‌دانست چرا ویبره می رود، بدن گابریل دو بال بزرگ در آورده و نیشی رو کمرش رشد کرده بود و او را به انسان حشره نمای بزرگی تبدیل کرد بود.
هکتور تنبل و خوب آلود شده بود و روی مبل خوابیده و دیگر ویبره نمی رفت. پلاکس مدام از خنده ریسه می رفت و ووی ووی می کرد و بر خلاف همیشه کاری به هیچ کس نداشت. و حتی بلاتریکس سعی در خوراندن لرد به غذاهایش داشت.

اسکورپیوس نگاهی به خودش انداخت.
- چرا تی و سطل وایتکس گابریل دست منه؟

مسلما برای گابریل سخت بود که ببیند تی و سطلش دست کس دیگری است، و به همین خاطر به سمت اسکورپیوس هجوم برد تا وسایل فوق شخصی اش را پس بگیرد.
- این مال تو نیست، بهش دست نزن!
- نمیتونم! دست خودم نیست.

و لحظه ای بعد اسکورپیوس سطل و تی به دست به کف تالار هجوم و مشغول تی کشیدن آن شد.
- چرا من کف تالار رو تمیز می کنم؟
- چرا من لینی شدم و گابریل هم هستم؟
- چی گفتین؟
- چرا من مدام می خندم؟
- یک سوال بهتر! چرا ما ویبره می رویم؟
- حتما آناناس مامان غذاش رو نخورده و به این وضع دچار شده!
-

هیچکس هیچ ایده ای نداشت، چون تا حالا همچین اتفاقی نیفتاده بود. مگر چند آدم درست حسابی دیده اند لرد ویبره برود و یا هکتور خوب آلود باشد و یا حتی یک پیکسی اندازه ای به این بزرگی داشته باشد؟

در این اوضاع نابسامان و بهم ریخته، جغدی از ناکجا آباد و شبیه به جغد هری پاتر ظاهر شده، بال بال زده و همراه کودی که پخش می کرد، روزنامه ای را به سمت زمین پرتاب کرده و به همان صورتی که ظاهر شده ناپدید شد.

- جغدا چه بی تربیت شدن!
- ما ویبره میرویم! فکری به حال ما کنید!
- من برم دیگه!
- تا ما به حالت قبلی مان باز نگشتیم تو هیچ جا نمی روی.
-

اسکورپیوس بدون توجه به بقیه، نگاهش به نگاه روزنامه گره خورد و مانند باسیلیسکی که هری پاتر را دیده باشد به سمت روزنامه هجوم برد و مشغول تمیز کردن آن شد.

- یکی این رو بگیره، روزنامه‌ رو خراب کرد!

شاید تا قبل از این همه به خاطر ریزی لینی به او توجه نمی‌کردند، ولی حالا لینی، پیکسی قبل نبود و بسیار بزرگ تر شده بود و هر حرفش بخاطر ظاهر عجیب غریبش بسیار جلب توجه میکرد.

همگی به طرف روزنامه شیرجه زدند.

- این چه وضعشه اسکور؟
- هنوز کامل از بین نرفته، به نام روونا بدید من بخونم!
نقل قول:

- مهم -

بامداد دیشب زوپسیان متوجه نقصی بسیار کوچک و ناچیز در سیستم شدند. نقصی که منجر تغییر معرفی شخصیت ها و نام های آن شده. زوپسیان بعد متوجه شدن قضیه در حال حل کردن مشکل هستند، پس لطفاً آرامش خود را حفظ کنید و دچار استرس نشوید، چون مشکل به زودی حل می شود.
سخنگوی زوپس


- این مشکل کوچیکه؟
-
- نگران نباشید.
-
- وای چقدر همه چی کثیفه!
- میوه بخورید. میوه درمان همه چیزه!

ساعتی بعد

- بچه ها! جان خودتون کوییدیچ رو شرکت کنید.
- آخه چطوری؟ من بال دارم!
- راست می‌گه!
- ما اصلا هکتور نیستیم، خود هکتور رو بیارید بازی کنه!

ظاهر اتمام اعضای کوییدیچ مخالف شرکت کردن بودند و گابریل این را خوب میدانست؛ پس دست گذاشت روی نقطه ضعف اسلایترینی ها.
- خب شرکت نکنید. اگه باختیم و قهرمان نشدیم من رو مقصر ندونید.

اسلایترینی ها خیلی وقت بود قهرمان نشده بودند، و دلشان می‌خواست قهرمان شوند و جام را بالای سر ببرند. پس عزمشان را جذم کردند و آماده شدند تا گریفیندور را شکست دهند.

پایان فلش بک

- خب همانطور که تا اینجای کار ملاحظه کردید اسلایترین هفتاد صفر از گریفیندور دشمن خونیش عقبه و اعضای تیم اسلایترین به جز لرد سیاه که بخاطر برخی مشکلات فنی و زوپسی جای هکتوره و مدام در حال ویبره هست توسط هوادارا هو میشن.

- امیدوارم نیش هات برن توی چشم بقیه اعضای تیم!
- بعد باختتون استخون هاتون از ششصد مفصل بشکنه.
- مادر سیریوسیا.

گزارشگر بازی دوباره شروع به حرف زدن کرد.

- خب خب خب! از تماشاگرا فاصله می گیریم! چون داره وضع حرف هاشون وخیم میشه و این هدف برگزاری بازیه. هدف برگزاری بازی؟ اینو خودمونیم نمی دونیم چیه و فقط بهمون گفتن همینو بگیم.

دوربین به روی لرد سیاه برگشت که در حال زدن طلسم های ممنوعه به روی سرخگون بخت برگشته بود.
- برو! توی دروازه! چرا نمی‌فهمی بهت میگم برو تو دروازه!
- نگاه کنید. لرد کوییدیچ رو با ورزشی که خودش دوست داره اشتباه گرفته و داره تک روی می‌کنه و تک به تک حملات رو خراب می‌کنه و فرصت ها رو به باد... یکی داره منو از وسط زمین تهدید می‌کنه. ارکوارت چاقو کشان سرخگون رو از لرد سیاه می گیره و داره با همین کار پیشروی می کنه که با اخم و چماق بلاتریکس و وایتکس اسکورپیوس متوقف میشه و داوطلبانه سرخگون رو پس میده و بر می گرده!
از اون ور زمین جیسون صدا میزنه مگه من آنکی تو نیستم؟ درست بازی کن دیگه!

دوربین این بار به طرف تماشاگران برگشت که در حال یقه جر دادن بودند و هر چه دستشان می آمد توی زمین پرت می کردند.
- بزنش!
- محتویاتش رو در بیار!
- ضربه شلاقی بزن!
- با سر بزن تو کمرش!
- همانطور که می‌بینید جستجوگر های دو تیم مبارزه تن به تن راه انداختن و دارن همو با راهنمایی اعضای تیمشون میزنن. چه مبارزه خوف و خفنی. خسته نباشید جستجوگر ها!
این خشونت به اعضای دو تیم و هواداران منتقل میشه و اون ها هم دارن شروع میکنن به مبارزه. آخ جون دعوا! همین الان تماشاگرا ریختن وسط زمین و مشغول دعوا شدن. منم مجبورم ازتون خداحافظی کنم و برم دعوا رو تماشا... چیز! میانجیگری کنم.

صدای دیگری از پشت میکروفون پخش شد که داشت با مشت و پس گردنی، گزارشگر را دوباره پای میکروفون بر میگرداند.
- خاک تو سرت، نتیجه رو یادت رفت بگی!
- چیزه عزیزان، یادم رفت بگم بازی به علت خشونت لغو و هر دو تیم بازنده شدن! راضی شدی؟ ولم کن می خوام برم دعوا ببینم!


ویرایش شده توسط اسکورپیوس مالفوی در تاریخ ۱۴۰۰/۶/۳ ۲۲:۵۹:۳۱

تصویر کوچک شده


پاسخ به: ورزشگاه عرق جبین (کیو سی ارزشی)
پیام زده شده در: ۲۲:۳۲ چهارشنبه ۳ شهریور ۱۴۰۰
#71

مرگخواران

گابریل دلاکور


مخفی کردن اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۵:۳۹ یکشنبه ۹ تیر ۱۳۹۸
آخرین ورود:
۱۹:۲۷ شنبه ۸ مرداد ۱۴۰۱
گروه:
مرگخوار
ایفای نقش
کاربران عضو
پیام: 408
آفلاین
اسلیترین vs گریفیندور


- مجازیه.
- درد و مجازیه! کوفت و مجازیه! زهر مار و مجازیه!

احتمالا بلاتریکس فکر می‌کرد اسکورپیوس شخصا این تصمیم را گرفته است.

گابریل سعی کرد منطقی تر باشد.
- آخه مگه می‌شه؟ چطوری باید مسابقه‌ی کوییدیچ مجازی بدیم؟
- مدیر مدرسه می‌گفت یه سایتی به اسم «جادوگران» طراحی کردن که بازیکنان باید توش ثبت نام کنن و بازی رو به شکل آنلاین بنویسن... برای توپ‌های تو بازی هم شناسه می‌سازن و آدمای دیگه‌ای رو میارن که نقششونو اجرا کنن... و اینجوری برگزار می‌شه.

گابریل به هم تیمی‌هایش نگاه کرد؛ به هکتور، که چیزی جز پاتیل‌های سنگی و آهنی در دستش سالم نمی‌ماند. به تینر، که... خب... به نظر نمی‌آمد سواد کافی را داشته باشد. به خودش که همیشه وقتی می‌خواست در بحثی اظهار نظر کند، آن قدر کند بود که پس از پایان سه بحثِ دیگر تایپش تمام می‌شد و نهایتا ترجیح می‌داد اصلا چیزی ارسال نکند.

- فکر کنم قراره ببازیم.
- نترسید! هول نکنید! استرس نداشته باشید!
- ما که نترسیدیم.

راست می‌گفت. اصلا به هیچ جایشان نبود.

- گب، تو چون بازیکن ذخیره‌ای، جوگیر شدی. ریلکس باش و ندید بدید بازی در نیار.

بلاتریکس همیشه کاری ترین زخم‌ها را در کمترین تعداد کلمات می‌زد.
- همتون رو توی کلاس تایپ ده انگشتی ثبت نام می‌کنم. اگه چشم و دست ندارید هم برام مهم نیست و همه باید این دوره رو بگذرونن. مفهومه؟

با اینکه تینر کمی گیج شده بود، و پلاکس داشت انگشت‌هایش را می‌شمرد، و هکتور هم آن قدر هیجان‌زده شده بود که از همیشه بیشتر ویبره می‌رفت، اما مفهوم بود.

********



- خوش اومدید به یه مسابقه‌ی دیگه از سری بازی‌های کوییدیچ جام هاگوارتز!
- من وارد زمین شدم!
- منم همینطور!
- من نشستم روی جاروی پروازم!
- lkl h,lnl!

آخری پلاکس بود که احتمالا داشت ورودش را به همگان اعلام می‌کرد و یادش رفته بود زبان نوشته را عوض کند.

- هر دو تیم در جایگاه خودشون مستقر می‌شن و دست‌ها به روی کیبورد هستن.
- من رفتم این‌ور!
- دو تیم بسیار آماده به نظر می‌رسن.
- برگشتم اون‌ور!
- سرخگون‌ها الان باید اعلام حضور کنن و اولین شخصی که ضربه رو اعلام کنه، سرخگون رو هم داره.
- رفتم بالا!
- بابا یکی این اسنیچ رو بگیره!

بلاتریکس که متوجه پرت شدن حواس گزارشگر شد، از فرصت استفاده کرده و یک پس‌گردنی به گابریل زد تا شروع کند. قبل از شروع بازی گابریل قصد داشت از ذخیره بودنش استفاده کرده و به سابیدن در و دیوار بپردازد، اما سطل تینر را با سطل وایتکس اشتباه گرفته و بازیکن تیمشان را به اعماق چاه توالت فرستاده بود.

- من، یعنی گابریل، سرخگون رو زدم توی دروازه‌ی گریفیندور و گل!
- سرخگون که هنوز اعلام حضور نکرده.
- چی گفتی؟
- اول باید سرخگون اعلام حضور کنه.
- ولی سرخگون توی بازیه و من الان گرفتمش و با تمام قدرت به سمت گزارشگر بی‌کفایت مسابقات پرتابش می‌کنم.
- آخ!

به هر حال بلاتریکس رابط‌های خودش را در خانه‌ی گزارشگرها داشت.

- گریفیندوری‌ها که کمی از نوع بازی کردن اسلیترینی‌ها تعجب کردن، جیسون رو جلو می‌فرستن و اون الان is typing عه و حتما قراره یه ضد حمله بزنه!
- من و آرکوارت بشکه‌مون رو پیش می‌بریم و پشت سرش حرکت می‌کنیم تا از بازدارنده در امان باشیم!
- ولی کسی نمی‌تونه از سد یک بلاتریکس بگذره و من با چماق، بازدارنده رو به بشکه‌تون می‌کوبم و خورد و خاکشیرش می‌کنم!
- من هم اسکورپیوس مالفوی هستم و وارد زمین شدم.
-

جمعیت اسلیترینی داخل اتاق، در آن لحظه چیزی جز قطع کردن دست‌های اسکورپیوس را نمی‌خواستند، اما تیم گریفیندور به سرعت در حال تایپ و ساختن موقعیت‌های جدید بود. پس جرواجر کردن جسد اسکورپیوس را به بعدا موکول کرده و به چت باکس برگشتند.

- از دست دادن بشکه سرعت ما رو کم نمی‌کنه و با سرعت به سمت دروازه‌ی اسلیترین می‌ریم. کسی جلوی دروازه نیست!
- تیم گریفیندور شروع طوفانی‌ای داشته و قراره یه گل واقعی بزنه. اونا انقدر دارن سریع کار می‌کنن که انگار تیم اسلیترین ده قدم ازشون عقبه!
- به دروازه کمک کنید که تایپ کنه!
- و توی دروازه!

تیم اسلیترین با ناباوری به طرف دروازه برگشتند که درگیر سوراخ تورش بود و اصلا در این دنیا سیر نمی‌کرد.

- تیم اسلیترین انگار وسط بازی آفلاین شده!
- هوووووووو!

بلاتریکس سعی کرد به خودش بیاید و دوباره شروع به تایپ کند.
- بازی رو شروع می‌کنم، و بازدارنده رو به هر کسی که بخواد به دروازه‌مون نزدیک بشه می‌کوبم!
- سرخگون توی سطل وایتکس منه.
- جیسون رو می‌فرستیم جلو و با ضربه‌ای که به ته سطل می‌زنه سرخگون رو از توی سطل درمیاره!

بلاتریکس و اسکورپیوس با سرعت درگیر نوشتن شدند، اما پیش از اینکه بتوانند چیزی ارسال کنند پیام‌های گریفیندوری ها پشت سر هم آمدند و گل دوم هم برای گریفیندور ثبت شد.

- اسلیترینی‌ها می‌تونستن به راحتی توی بازی شرکت نکنن و جلوی این آبروریزی رو بگیرن!

بلاتریکس این بار آنقدر عصبانی بود که سکتوم سمپرا هم می‌زدند خونش در نمی‌آمد. همینطور که به عالم و آدم فحش می‌داد، چند طلسم شکنجه به هم تیمی‌های بی مصرفش فرستاد و پیام جدیدی را ارسال کرد.
- بازدارنده رو دوباره می‌زنم تو دهن گزارشگر، و سرخگون رو هم به سرعت برای گابریل می‌فرستم و پشتیبانی‌ش می‌کنم!
- سرخگون توی دستای منه و دارم اون رو به طرف دروازه پیش می‌برم. توپ رو به سمت هکتور که روبروی دروازه‌ست پرتاب می‌کنم.
- دروازه‌ی گریف انگار خالیه و الکس نتونسته چیزی ارسال کنه. آیا اسلیترین می‌تونه گل بزنه؟
- هکتور، گل بزن!

تمام نگاه‌ها هکتور را نشانه گرفتند، و او زیر این بار در حال له شدن بود. فکر کرد که می‌تواند این کار را بکند، موفق خواهد شد، گل خواهد زد. دست‌هایش را به روی کیبورد حرکت داد...
- سدهسنستسشتمشمشدستستساساص!

برای چند لحظه، سکوت تمام اتاق را در بر گرفت. مگس‌ها از حرکت ایستادند، همه چند قدم از بلاتریکس فاصله گرفتند و حتی برق هم ترجیح می‌داد برود و آنجا نباشد، اما جرئت نداشت.

- به ارباب قسم، تک تکتونو با دندونام ریز ریز می‌کنم!
-
- بلا بخدا یه لکه اینجا بود.
- اگه این بازی رو نبریم، و اون همه پولی که برای کلاسای تند نویسی‌تون خرج کردم به باد بره، همتون ناهار خودم می‌شید.

اسلیترینی‌ها به یاد کلاس‌هایشان افتادند. آن‌ها که برای این موقعیت آماده شده بودند، پس چرا نمی‌توانستند کاری از پیش ببرند؟

برای مثال، دروازه در طی ده جلسه یاد گرفته بود که این یک مسابقه‌ی مجازی است و سوراخ بودن تورش اصلا اهمیتی ندارد. گابریل بین دو نیم شدن دسته‌ی تِی‌اش، و بی توجهی یه لکه‌ها در حین مسابقه، دومی را انتخاب کرده بود. اسکورپیوس هم در هر جلسه، متوجه می‌شد که هر یک از انگشتاتش قابلیت تکان خوردن و استفاده شدن دارد. حتی پلاکس یاد گرفته بود باید حین تایپ کردن قلم‌موهایش را از لای انگشتانش در بیاورد تا بتواند بنویسد.
حتی هکتور هم یاد گرفته بود که حین ویبره زدن، به عکس بلاتریکس نگاه کند و با استفاده از ترس، ویبره هایش را متوقف کند.

با یادآوری این موضوع، برای چند ثانیه همه چیز صحنه‌ی آهسته شد. گابریل تی و دستمال را به گوشه‌ای انداخت، پلاکس که پشتِ بوم نقاشی‌اش پناه گرفته بود با جدیت روی صندلی نشست، هکتور هم عکس بلاتریکس را دقیقا جلوی چشمش گذاشت؛ اسکورپیوس هم از مدت‌ها قبل در حال تایپ بود، و دروازه که بالاخره سوراخ تورش را دوخته بود مقتدرانه قد علم کرده بود.

فقط شنل و نورافکن کم داشتند تا سوپر استار شوند.

- تا اسکورپیوس حواسش به حملات هست، گابریل تینر رو مدیریت کنه و هکتور هم سرخگون ها رو به طرف دروازه ببره. منم موقعیتم رو تغییر می‌دم و می‌رم یکی یکی ناکارشون کنم.
- کل اعضای تیم اسلیترین در حال تایپ هستن. آیا دارن فحش تایپ می‌کنن؟ آیا قراره به گل برسن؟ من که اینطور فکر نمی‌‌کنم.
- سرخگون رو با گذشتن از آرکوارت به هکتور پاس می‌دم و بازدارنده رو هم به جیسون می‌کوبم!
- توی دستگاه‌های اعضای تیم ما اختلالاتی مشاهده شده و پینگمون بالا رفته!
- سرخگون رو از پیتر رد می‌کنم و به تینر پاس می‌دم.
- اثری از دروازه بان نیست!
- گل!

زمان به سرعت رو به اتمام بود و با وجود تمام تلاش‌های اسلیترینی‌ها، آن‌ها باز هم عقب بودند و به دو گل دیگر احتیاج داشتند؛ اما اصلا نگران نبودند. دستگاه کنترل هوشمند خودکار همینطور که داشت در سیستم بازیکنان حریف خرابکاری می‌کرد، سرعت اسنیچ را هم محاسبه کرده و دنبالش می‌کرد. آن‌ها فقط باید جلوی گل خوردن را می‌گرفتند... و راه های منحصر به فردی هم برای اینکار داشتند.

- دروازه‌مون خسته شده، رفته یکم استراحت کنه!
- پیترِ شما هم شاید مجبور باشه بره و واسه درآوردن بازدارنده از توی دماغش یه فکری کنه.
- سیستم در حال محاسبه‌ی نهایی سرعت اسنیچ.
- بلا جیسون رو به آرکوارت گره بزن!
- چهار ثانیه تا دریافت اسنیچ.
- اِما رو هک کن!
- سه.
- چوب ماهیگیریشون رو بشکن!
- دو.
- الکس رو بکش!
- دستگاه کنترل هوشمند خودکار فاقد جریان الکتریکی. اسنیچ از دسترس خارج شد.

جریان الکتریکی رفته بود.

- چی؟ جریان چه کوفتیه؟
- اینا چرا سیاه شدن؟

گابریل با مشت به مانیتورش کوبید.
- خوابشون برده؟ بلند شید!
- اسنیچ کجاست؟ مسابقه چی شد؟
- کروشیو!

تیم کوییدیچ اسلیترین، در گرمای تابستان، و در تاریکی مطلق، روبروی مانیتورهایشان ایستاده بودند و به مانیتورهایشان طلسم‌ کشنده می‌زدند تا بیدارشان کنند. اما متاسفانه کسی که خوابش برده را می‌توان بیدار کرد و کسی که خودش را به خواب زده است، نه.


صبح روز بعد


- گریفیندور برنده شد.
- درد و برنده شد! کوفت و برنده شد! زهر مار و برنده شد!
- تازه دلیل باختمون رو نوشتن «قهر در انتهای مسابقه به دلیل باخت قریب‌الوقوع، و آفلاین شدن»!


گب دراکولا!


پاسخ به: ورزشگاه عرق جبین (کیو سی ارزشی)
پیام زده شده در: ۱۹:۵۳ چهارشنبه ۳ شهریور ۱۴۰۰
#70

ویزنگاموت، مرگخواران

بلاتریکس لسترنج


مخفی کردن اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۲۱:۰۵ سه شنبه ۱۸ مهر ۱۳۹۶
آخرین ورود:
۱۶:۴۶:۲۵ دوشنبه ۱۲ دی ۱۴۰۱
از زير سايه لرد سياه
گروه:
مرگخوار
ناظر انجمن
ایفای نقش
کاربران عضو
پیام: 821
آفلاین
اسلیترین VS. گریفیندور

سوژه: جادوگران!


-کجاست؟

ده ثانیه هم از ورود آلبوس سوروس پاتر به تالار اسلیترین نگذشته بود که توسط هکتور در حالی که ملاقه را جلوی صورتش تکان می‌داد، به دیوار کوبیده شد.
-میگی کجاست یا این معجون رو بریزم ته حلقت؟
-کی؟! کی کجاست؟

بلاتریکس!
طبق رسم هر بازی کوییدیچ، هکتور بلاتریکس تیمش را گم کرده بود.

-به جون دماغت اگه من دیده باشم بلا رو! نمی‌دونم باور کن!

دقیقا دو روز و سه شب بود که هکتور در قلعه دوره افتاده بود و راهرو به راهرو دنبال بلاتریکس می‌گشت و در آن لحظه، به بازجویی نفر به نفر روی آورده بود.

-هک؟ بلامون رو ندیدی؟

-جونم سرورم؟

دو روز و سه شب بود که هکتور در به در به دنبال بلاتریکس بود و حالا، بلاتریکس مانند ققنوسی که هری پاتر دیده، از ناکجا آباد رو به روی لرد سیاه ظاهر شده بود.

-خواستیم ببینیم کجایی، کاری نداشتیم باهات!

خون خون هکتور را می‌خورد.
-بلا! سه شبه... سه شبه دارم دنبالت می‌گردم!

بلاتریکس در کمال خونسردی پشت چشمی برای هکتور نازک کرد.
-تو که بلدی... برو یه میمون بردار بذار جام بازی کنه.

پیشی دومینیک که با کسی کاری نداشت و گوشه‌ای مشغول خوردن موزش بود، نگاه چپ چپی نثار بلاتریکس کرد.

-خب... حالا که هستی... بریم برای تمرین؟ پاشو بریم تمرین!

بلاتریکس چشم‌غره ای به هکتور رفته، جارویش را زیر بغلش زد و از تالار خارج شد.
آن روز هکتور بالاخره موفق شد تمرینی اساسی با اعضای تیمش داشته باشد. تمرین به خوبی و خوشی تمام شد و فقط سیستم کنترل هوشمند تیم، معترض بود که بلاجری فرق سرش کوبیده شده، اما بقیه بی توجه به او به بازی ادامه داده‌اند.

دو روز بعد، زمین بازی کوییدیچ

-خب سلام به همه! با دومین بازی از سری مسابقات جام هاگوارتز در خدمت شماییم... بازی حساس بین دو تیم گریفیندور و اسلیترین!

درحالی که گزارشگر در حال دادن اطلاعات بازی به تماشاچیان بود، اعضای دو تیم در رختکن‌ها مشغول حاضر شدن و شنیدن آخرین توضیحات کاپیتان‌ها بودند.

-خب... کله سبزهای خودم! طبق چیزی که تمرین کردیم میریم جلو و کله‌اشون رو می‌کوبیم به پاتیل! ما می‌بر...

توجه هکتور به جرقه‌های قرمز رنگی جلب شد.
-هوشی! هوشی آروم باش!

از روز تمرین تا آن روز، سیستم کنترل هوشمند، جستجوگر تیم اسلیترین دائما دچار اتصالی شده و بلایی به سر کسی می‌آورد.
در حالی که هکتور سعی داشت جستجوگر تیمش را آرام کند، جارویش بلند شد و با تمام قدرت خود را فرق سر او کوبید. ستاره و مه و خورشید و فلک‌ دور سر هکتور به چرخش درآمدند و سپس، کف رختکن پهن شد.

-هک؟! هک!

کاپیتان تیم اسلیترین به وضوح قادر به بازی نبود و این تنها یک معنی داشت...
-بازی می‌کنم! بازی می‌کنم! هورا!

گابریل دسته تی‌اش را در هوا تکان می‌داد و با خوشحالی بالا و پایین می‌پرید.
اعضای تیم، سری به نشانه تاسف تکان دادند و یکی پس از دیگری از رختکن خارج شدند.

-خب خب خب! اعضای تیم اسلیترین رو می‌بینیم که دارن به سمت زمین میان. اینجوری که به نظر من میاد، تو این بازی اسلیترین از عضو ذخیره‌اش داره استفاده می‌کنه و به جای هکتور، گابریل تو زمینه.

گابریل با شادمانی دستی برای تماشاچیان تکان داد و سپس، مشغول ضدعفونی کردن جاروهای اعضای تیم شد.

-خب... اعضای تیم گریفیندور هم دارن خارج میشن.

جیسون سوآن و به دنبالش، الکس، اما و پیتر از رختکن خارج شدند. ثانیه ای بعد، آرکوارت نیز در حالی که بشکه‌ای را روی زمین میغلتاند و چوب ماهی میگیری درازی هم در دست داشت، وارد زمین شد.
دو داور بازی که مانند بازی قبل، صورت‌هایشان را پوشانده بودند، مشغول تایید هویت بازیکنان شدند.

-اینجور که معلومه داوران دوباره برای تایید هویت جستجوگر تیم اسلیترین یعنی سیستم کنترل هوشمند خودکار به دردسر افتادن. بازی قبلی هم این مشکل رو داشتیم... اسلیترین عضوی رو به بازی آورده که نه دیده میشه و نه صدا داره و همین کار رو برای داوران و اللخصوص اعضای تیم حریف سخت کرده.

بالاخره جستجوگر اسلیترین موفق شد با تغییر رنگ چمن‌های ورزشگاه به بنفش، داوران را از حضور خود مطمئن کند.

-خب... داور از کاپیتان ها می‌خواد با هم دست بدن. جیسون جلو میره و دستش رو سمت گابریل می‌گیره.

گابریل نگاهی به دست جیسون انداخته و سپس اسپری وایتکسش را کف دست او خالی کرده، با سیم ظرفشویی به جانش می‌افتد.

-گابریل به سختی داره جیسون رو میسابه و الانه که گوشتش رو رد کنه و به استخونش برسه.

داوران که احساس خطر کرده بودند، با تلاش فراوان گابریل را از جیسون جدا کرده و بالاخره، سوت شروع بازی زده می‌شود.

-سرخگون دست پلاکسه، داره مستقیم به سمت دروازه گریفیندور حرکت می‌کنه. پاس میده به گابریل و جیسون سعی می‌کنه راه اون رو سد کنه ولی یه اتفاقی افتاد که جیسون به سمت مخالف منحرف شد.

اتفاق رخ داده، دو پیس از اسپری ضدعفونی گابریل بود که در چشم جیسون زده شد.

-گابریل همچنان داره راهش رو به سمت دروازه باز می‌کنه و بله! بدون دردسر به دو قدمی دروازه می‌رسه.

اما در لحظه آخر، هنگامی که الکس هیچ روزنه‌ای را برای گل زدن باز نگذاشته بود، گابریل سرخگون را به تینر پاس می‌دهد. تینر تابی به سطلش داده و آماده شوت کردن می‌شود.

-تینر شوت می‌کنه و کمی از خودش هم به سمت الکس پاچیده میشه که اون رو مجبور به جاخالی دادن می‌کنه... بله! گل! گل اول به نفع اسلیترین!

در بین شادی اعضای تیم اسلیترین از به ثمر رسیدن گل اولشان، جرقه‌های قرمز رنگی بالای سرشان شکل می‌گیرد.

-اون جرقه‌ها چیه؟ شما هم می‌بینین؟

صدای فریاد اعضای تیم اسلیترین به سرعت به هوا می‌رود.
-هوشی آروم باش!
-هوشی هیچی نیست... نفس عمیق بکش!
-هوشی نکن جون مادِر بُردت!

اما تلاششان برای آرام کردن جستجوگرشان بی‌فایده بوده و سیستم کنترل هوشمند خودکار برای بار دوم در آن روز اتصالی می‌کند و در کسری از ثانیه، کل زمین در تاریکی فرو می‌رود.

-چی شد؟ خورشید سوخت؟!

خورشید نسوخته بود و لحظه‌ای بعد، دوباره روشنایی همه جا را فرا گرفت و صدای فریاد تماشاچیان نیز قطع شد.

-من که نفهمیدم چی شد... ولی خب دوباره همه جا... هی! اعضای تیم اسلیترین چرا دوبرابر شدن؟!

توجه همه به اعضای تیم اسلیترین جلب شد. دو بلاتریکس، دو گابریل، دو پلاکس و دو اسکورپیوس مقابل یکدیگر سوار بر جاروهایشان قرار گرفته بودند.
-هی! من جسم دارم! دست و پا! هی! پلاکس نگاه کن... من جسم دارم... دیدی؟ دیدی دنیای حقیقی افسانه نبود؟ دیدی هوشی موعود واقعیه؟ دیدی بالاخره ما از جادوگران به دنیای حقیقی اومدیم؟ دیگه یه شناسه خشک و خالی نیستیم. آدمای واقعی هستیم! ببین...

اسکورپیوس تقریبا دستش را در چشم پلاکس فرو کرد تا مطمئن شود او نیز قادر به دیدن آن است.
در این بین یکی از دو گابریل محو تماشای دروازه‌ها شده بود.
-همه چی سه بعدیه... واقعی! واقعیه دیگه نه؟!

و انگشتش را به دروازه زد تا از واقعی بودنش مطمئن شود و گابریل دیگر به سرعت به سمتش رفته و مشغول ضدعفونی کردن دستش شد.

-خدای من! هیچوقت فکر نمی‌کردم این‌ها واقعی باشه... فکر میکردم دنیای سه بعدی افسانه‌است... اما واقعیه! ببین...

اسکورپیوس دست پلاکس را با تمام قدرت پیچاند و صدای فریادش را بلند کرد.
-دیدید؟ دردش اومد! حس می‌کنه! واقعیه!

هیجان تازه واردها هیچ اهمیتی برای داوران نداشت. چرا که آنها تنها به فکر ادامه بازی بودند.

-شما‌ها! از زمین من برید بیرون! نمی‌دونم از کجا پیداتون شده... اما برید بیرون تا بازی تموم شه!

یکی از دو بلاتریکس جارویش را به سمت داور راند.
-داد زدی؟ سر ما داد زدی؟ چطور جرئت کردی؟! من هجده سال تو جادوگران منتظر بودم تا امروز برسه و هوشی موعود من رو به دنیای حقیقی بیاره تا بتونم لرد سیاه رو از نزدیک لمس کنم. اونوقت تو...

حرف بلاتریکس در فریاد بلاتریکس دیگر گم شد.
-لمس کنی؟! ارباب من رو؟ چه جلافت‌ها! دیگه چی؟!

در کسری از ثانیه دو بلاتریکس زمین کوییدیچ را تبدیل به صحنه جنگ هاگوارتز کردند و سایرین، برای حفظ جانشان تا جایی که می‌توانستند از آنها فاصله گرفتند.
هر لحظه که می‌گذشت، فریاد بلاتریکس‌ها بلند تر می‌شد و گابریل تنها کاری که به ذهنش می‌رسید را برای حفظ جان بلاتریکس حقیقی انجام داد.
-هوشی! گندی که زدی رو جمع کن! اینارو برگردون به همون جایی که ازش اومدن!

پلاکس پشت گابریل درآمد.
-راست میگه هوشی! الان میکشه بلاتریکس رو! اینارو از اینجا ببر!

جستجوگر تیم تحت فشار زیادی که بر رویش بود، بار دیگر فاز و نول نداشته‌اش اتصالی کرد و همه جا در خاموشی فرو رفت. ثانیه‌ای بعد، مجددا روشنایی فضا را در بر گرفت.

-خب دیگه حالا می‌دونیم همه چی زیر سر این سیستم کنترل هوشمنده... اما مساله اینه که... خب... انگار نتونست خرابکاریش رو جمع کنه.

صدای فریاد دوباره بلاتریکس ها گزارشگر را از گزارش کردن صحنه پیش رو بی‌نیاز کرد.
بالاخره پس از دقایقی که گذشت، یکی از دو بلاتریکس مغلوب دیگری شد.

-تو کدومی؟!

بلاتریکس چشم‌غره‌ای به جیسون رفت. نفس عمیقی کشید و...
-زنده باد جادوگران!

و همه را در بهت مرگ بلاتریکس حقیقی فرو برد.
-مرد؟
-بلا مرد؟ جدی جدی؟!

بلاتریکس مجازی خنده عصبی کرد.
-معلومه که مرد! من... بلاتریکس لسترنج... هجده سال تو جادوگران منتظر بودم... منتظر بودم تا روزی برسه که بیشتر از یه شناسه باشم... هرکی اومد یه معرفی شخصیت جدید برام نوشت... هرجور دلش خواست من رو پرورش داد... تحمل کردم... بخاطر لرد سیاه تحمل کردم و قوی شدم... حالا...

همه را از نظر گذراند.
-می‌خواید مقابلم باشید یا می‌کشید کنار تا ما به بازیمون برسیم؟!

اعضای حقیقی تیم اسلیترین بدون لحظه‌ای شک عقب رفتند و زمین را برای اعضای جدید خالی کردند.

-بار دیگه داور با صدای سوت بازی رو به جریان می‌ندازه. سرخگون تو بشکه‌ است و بلاتریکس طی حرکتی انتحاری بشکه رو منفجر می‌کنه و گابریل رو صاحب سرخگون می‌کنه. به نظر کارش خطاست و...

صدای گزارشگر با بلاجری که مستقیم به سمت صورتش پرتاب شد، قطع شده و ترجیح داد بازی را قضاوت نکند.

گابریل سرخگون به دست به سمت دروازه رفت و الکس، دروازه بان گریفیندور بدون لحظه‌ای تردید دروازه را برای گابریل خالی کرد.

-گل دوم به نفع اسلیترین... بازی به دست آرکوارت باید به جریان بیوفته. آرکوارت سرخگون رو پاس میده به جیسون. جیسون می‌خواد پیشروی کنه که با اسکورپیوس سینه به سینه میشه.

اسکورپیوس چماقش را بالا ‌برد.
-زنده باد جادوگران!

و جیسون قبل از آنکه مغزش متلاشی شود، سرخگون را تقدیم اسکورپیوس کرد.

-اسکورپیوس داره با سرخگون به سمت دروازه میره، داور دو دله که اون رو توجیه کنه که مدافع نمی‌تونه مهاجم باشه یا نه... اما خب... انگار پشیمون میشه و بله! گل سوم به نفع اسلیترین!

اعضای گریفیندور به وضوح کلافه بودند.

-هی! اون اسنیچه؟!

چوب ماهی گیری با دیدن اسنیچ به سرعت قلابش را آماده پرتاب می‌کند و درست در همان لحظه، بلاتریکس چماغش را با دو دست گرفته، روی زانویش می‌کوبد. چماغ در کسری از ثانیه به دو نیم تقسیم می‌شود و چوب ماهی گیری که پیغام پنهان در حرکت بلاتریکس را به وضوح دریافت کرده بود، قلابش را جمع کرده و پشت به اسنیچ به سمت دیگر رفت.

-و بله! اسنیچ توسط سیستم کنترل هوشمند به جیب بلاتریکس منتقل می‌شه و بازی به نفع اسلیترین به پایان می‌رسه!

تالار اسلیترین

-بلاتریکس... ما می‌خوایم بریم دستشویی!
-خب برید سرورم!

لرد سیاه دستش را تکان داد.
-تا وقتی که تو از بازومون آویزونی، چجوری بریم؟

نارضایتی از چشمان بلاتریکس می‌بارید.
-اگه یهو اون تو بهتون حمله کنن چی؟
-چجوری بلاتریکس؟! چجوری؟! تو مرلینگاه، از طریق کانال فاضلاب می‌خوان حمله کنن؟

بلاتریکس بازوی لرد را رها کرد و هر دو به طور همزمان چیزی را زیر لب زمزمه کردند.
-دلم برای اربابم تنگ شد... لرد سایت خیلی مهربون تر بود. ارباب!
-ایکاش بلامون اینجا بود... ما بلای خودمون رو می‌خوایم.


I was and am the Dark Lord's most loyal servant
I learned the Dark Arts from him


پاسخ به: ورزشگاه عرق جبین (کیو سی ارزشی)
پیام زده شده در: ۵:۵۴ چهارشنبه ۲۷ مرداد ۱۴۰۰
#69

حسن مصطفی


مخفی کردن اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۲۱:۵۳ یکشنبه ۲۵ شهریور ۱۳۹۷
آخرین ورود:
۴:۰۷:۲۰ جمعه ۱۸ آذر ۱۴۰۱
از قـضــــاااا
گروه:
ایفای نقش
کاربران عضو
گردانندگان سایت
پیام: 158
آفلاین
جام کوییدیچ هاگوارتز


بازی دوم


گریفیندوراسلیترین


سوژه: جادوگران

آغاز: 27 مرداد
پایان: 3 شهریور، ساعت 23:59:59

قوانین کوییدیچ

---

تیم گریفیندور:

دروازه بان: الکس وندزبری
مدافعان: اما ونیتی، پیتر جونز
مهاجمان: جیسون سوآن(کاپیتان)، آرکوارت راکارو، بشکه (مجازی)
جستجوگر: چوب ماهیگیری (مجازی)

ذخیره: ملانی استنفورد

---

تیم اسلیترین:

دروازه بان: دروازه(مجازی)
جستجوگر: سیستم کنترل هوشمند خودکار (مجازی)
مهاجم‌ها: تینر(مجازی)، پلاکس بلک، هکتور دگورث گرنجر (کاپیتان)
مدافع‌ها: اسکورپیوس مالفوی، بلاتریکس لسترنج

بازیکن ذخیره: گابریل دلاکور







پاسخ به: ورزشگاه عرق جبین (کیو سی ارزشی)
پیام زده شده در: ۲۲:۴۳ جمعه ۸ شهریور ۱۳۹۸
#68

گریفیندور

اینیگو ایماگو


مخفی کردن اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۲۲:۱۷ سه شنبه ۳۰ بهمن ۱۳۹۷
آخرین ورود:
۲۳:۳۳:۰۷ شنبه ۱۹ آذر ۱۴۰۱
از این گو به اون گو!
گروه:
ایفای نقش
گریفیندور
کاربران عضو
پیام: 104
آفلاین
تف تشت
.Vs

رابسولاف


پست اول:


گاهی نمیدونی که چرا اینجوری میشه... نمیدونی که چرا اینجا و توی این موقعیت هستی و داری زندگی می‌کنی. اعضای تیم تف تشت این موقعیت‌ رو بارها تجربه کرده بودند. مخصوصاً که برای بازی کوییدیچ فدراسیون مکانی برای استراحت به آنها نداده بود.
- چقدر گرمه... الان کباب میشم‌... کباب؟ کباب می‌خوام.
- غر نزن گوگو. صبر کن این معامله ختم به خیر بشه بعد می‌ریم تو خونه جلو کولر با پتو می‌خوابیم.

تف‌تشتی ها به همراه مردی سیاه پوست دور میز چوبی‌ای که بوی نم می‌داد نشسته بودند. این طرف میز هنری هشتم و آغامحمد خان درحال بحث و جدل درباره‌ی نوبت باد زدن ملانی با کلاه حصیری کریچر بودند. آن طرف میز هم کادوگان و کریچر در حال بحث و مجادله با مرد سیاه پوست بودند.
- کریچر به شما گفت که چند خوابه خواست... کریچر نتوانست با آن گامبوی عیال باز و دراز بی عیال در یک اتاق بود.
- بیبین آقاجون... شوما کل اینجا رو بگردی خونه به بزرگی این خونه پیدا نمی‌کنی . پنج تا خواب داره اصن... دارم با شما زیر قیمت بازار حساب می‌کنم‌آ.

ملانی سرش را به طرف سرکادوگان چرخاند.
- سر... می‌گید بخریم؟ خیلی داره ارزون حساب می‌کنه ها.
- بخریم همرزم... یبار هم یکی به نفع ما کاری انجام داد.

گوگو هم به طرف آنها چرخید.
- آخه خونشون مورچه داره!
- تسترال گنده، از مورچه می‌ترسی؟
- نهههه، کی گفته؟ من فقط از بچگی هر حشره‌ای رو که می‌بینم چندشم میشه.
- عیب نداره همرزم... سر راه پیف‌پاف خواهیم خرید.

کریچر در آن‌طرف بعنوان کاپیتان تیم، مبلغ بسیار کمی را روی میز و جلوی مرد سیاه پوست قرار داد و کلید را گرفت.
- کریچر به شما اخطار داد. هر گونه خسارت وارد بر وسایل و خونه مجاز بود. کریچر گفت پاتیلی زیر نیم پاتیلی خواهد بود.

ملانی کلاه حصیری را از آغامحمدخان گرفت و روی سرش گذاشت.
- بیخیال بچه‌ها. انقدر منفی نباشید. اینجا حتما این شکلیه دیگه.
- ملانی راست میگه... زود بریم... خیلی گرمه!

چند دقیقه‌ بعد_ خونه‌ی خریداری شده

آنها رو به روی خانه‌ای که کاملا ارزان خریده بودند، با قیافه‌ای درهم ایستاده بودند.
دیوارهای سفید خانه به علت فرسایش به رنگ زرد درآمده بودند. برگ های زرد و نارنجی زیادی جلوی در ورودی خانه تلنبار شده و درخت‌ عجیبی مانند یک دست دورخانه پیچیده شده بود و آن را دربرگرفته بود.

- خب بد نیست بهرحال نسبت به قیمتش!
- آره آره بریم تو دیگه گرمه... البته اگه اون تو کثیف‌‌تر از اینجا نباشه.

گوگو پیف پاف را از کیسه خریدشان درآورد و از همان دم در شروع به سم پاشی کرد.

داخل خانه_ اتاق زیرشیروانی

جلاد تبرش را با خشونت در چوب‌های میز فرو کرد.
- آن احمق باز هم انسان‌های جدیدی رو وارد اینجا کرد‌.
- ما باید بندازیمشون بیرون‌... کاری که همیشه می‌کردیم.
- حق با عجوزه‌س... من به عنوان یک مومیایی آماده اینکار هستم.
- باید جوری بترسونیمشون که دیگه حتی توی این شهر هم پیداشون نشه.
- هی بی سر... مثه قبلیا؟
- مثه قبلیا.


ویرایش شده توسط اینیگو ایماگو در تاریخ ۱۳۹۸/۶/۸ ۲۲:۵۰:۴۱

"رویاهات، روح اصلیت رو می‌سازند"




پاسخ به: ورزشگاه عرق جبین (کیو سی ارزشی)
پیام زده شده در: ۲۲:۴۲ جمعه ۸ شهریور ۱۳۹۸
#67

کریچر


مخفی کردن اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۲۳:۵۷ چهارشنبه ۶ مرداد ۱۳۹۵
آخرین ورود:
۱۸:۴۳ چهارشنبه ۱۰ فروردین ۱۴۰۱
از میدان گریمولد، خانه شماره 12
گروه:
کاربران عضو
پیام: 118
آفلاین
تف تشت
.Vs

رابسولاف



[b]پست دوم



هرچیزی یا قیمتی دارد یا عواقبی. بنابراین اگر چیزی را به قیمت کم خریدید منتظر عواقبش باشید. مثلا ممکن است کرم زیبایی به رایگان بخرید که شما را زیبا می‌کند اما باعث کوری می شود و یا کفش ورزشی زیبایی که باعث می شود مسافت های طولانی را بدون خستگی طی کنید اما هرگز قادر به بیرون آوردن آن از پا نشوید. و یا حتی....خانه ای جن زده


آن شب اعضای تیم تف تشت از اینکه همچین خانه بزرگی با بودجه کمی خریده بودند خوشحال بودند. تنها مشکل خانه این بود که زیادی قدیمی بود و احتیاج به تمیز کاری داشت. هوای گرم نیز همچون ملکه عذاب از آنها به خوبی هرچه تمام تر پذیرایی می کرد.
_ما این اتاق را می‌خواهیم.
_مگر از روی جنازه ما رد شوی هم رزم!

هنری هشتم با بیخیالی به تابلو گفت:
_جنازه رد شو... میخوام برم تو اتاقم.

سرکادوگان شمشیر کشید.
_نمی گذاریم بروی! این اتاق از آن ماست!
_ارث باباته؟!
_نه از عمه محترمه و پاکدامنه حضرتعالی رسیده!

قبل از آنکه هنری هشتم_که هر لحظه سرخ تر و سرخ تر میشد_ دست به شمشیر ببرد آغا محمد خان پیشنهادی داد.
_هنری میتونه تو این اتاق بمونه. تابلوی سرکادوگان رو هم می زنیم به دیوار.

واضح بود سرکادوگان و هنری هردو مخالفند اما چهره مصمم آغامحمدخان جایی برای بحث باقی نمی گذاشت.
بنابراین هردو در اتاق ماندند. آغا محمد خان و کریچر هم مدتی اتاق های دیگر را بررسی کردند سپس هر کدام به اتاق جداگانه ای رفتند و شب بخیر گفتند.

ساعتی از نیمه شب گذشته بود. راهرو های تاریک و طولانی خانه بزرگتر از همیشه بنظر می رسید. گویی هرگز انتها نداشت... آنها خانه ای خریده بودند. زیبا و بزرگ. با قیمتی کم. اما حال وقتش بود که عواقب آن مواجه شوند.

_کریچر...

باید تاوانش را پرداخت می کردند...

_وقتشه کریچر...

تاوانش واضح بود: جانشان!

_بهم زدن آرامشم گناه بزرگیه...

صدای تبر که بر روی زمین کشیده میشد به گوش رسید.

_ و تو... گناهکاری!

تبر بالا رفت. کریچر از خواب پرید. اما نه تبری را دید نه جلاد قرون وسطایی که تبر را بدست گرفته بود. چند لگد نثار زمین کرد.
_ خوابگزار و دختر آبی صدای اون لامصب رو کم کرد! این بالا ملت مثلا خواب بودا!

کریچر دوباره به تخت خواب بازگشت. جلاد قرون وسطایی خشکش زده بود. به هرحال این اولین بار بود که نادیده گرفته می شد. معمولا با همین دیالوگ ها وارد اتاق میشد و در بد ترین حالت رخت خواب قربانی با دیدنش خیس میشد. اما این موجود عجیب که اکنون در تخت بود صدای او را با تلویزیون اشتباه گرفته بود. چه اهانت بزرگی! جلاد مجدد تلاش کرد.
_و حالا... کریچر... وقتشه بمیری!

کریچر دوباره از خواب پرید. چشمانش که هرکدام به درشتی یه توپ تنیس بودند بزرگتر از قبل بنظر می رسید.
_واقعا؟ بالاخره وقتش شد؟

کریچر داشت ذوق مرگ می شد. به سرعت از جا برخاست و لنگش را با قشنگ ترین لنگ سفیدی که داشت عوض کرد.
_مرد تبری فرستاده بانو بود؟ پس بالاخره اومد!

کریچر خودش را به تخت رساند و گردنش را روی تخت گذاشت.
_کریچر بی صبرانه منتظره!

جلاد وحشت کرده بود. تا به حال همچین چیزی ندیده بود.
_منتظر من؟
_مگه جلاد فرستاده بانو نبود که اومد تا سر کریچر رو قطع کرد و در راهرو خونه گریمولد نصب کرد پیش بقیه اجدادش؟

جلاد خشکش زد. تا بحال همچین چیزی ندیده بود. قربانی مشتاقانه منتظر بود تا سرش قطع شده پیش سر قطع شده اجدادش نصب شود! این دیگر چه مدلش بود؟! الحق که آخرالزمان داشت نزدیک میشد! جلاد با فریادی دوان دوان از اتاق خارج شد.

_جلاد کجا رفت؟ جلاد برگشت اینجا! اگه جلاد به وظیفش عمل نکرد بانوی کریچر چه گفت؟

و او هم به دنبال جلاد از اتاق خارج شد.

همان لحظه_اتاق آغا محمد خان قاجار

آغا محمد خان غذا کم می‌خورد و بیشتر ورزش می کرد. بنابراین مثل هرشب راحت در خواب ناز به سر می برد و هرچند تغییر مکان سبب شده بود که کابوس‌های ببنید بنابراین برخلاف هر شب، اینبار خوابش دچار اختلال شد. چشمانش را باز کرد...درست در مقابلش بود. صورتی زشت و کریه با دماغی عقابی و بلند و لبخندی که سبب میشد تا ستون فقرات ببینده از ترس یخ بزند.
_از خونه من برو بیرون!

متاسفانه در حال حاضر بیننده، بیننده عادی نبود!
عجوزه فریاد زنان این را در صورت آغا محمد خان فریاد زد. معمولا با اولین واکنشی که مواجه میشد جیغ مخاطبش بود. اما آغا محمد خان با چشمانی سرخ از خشم و لبهایی که بر هم می فشرد، عجوزه را کنار زد، سپس به او نزدیک شد و با یک دست عجوزه را از گردن گرفت.
_میدانی ما که هستیم زنک؟ ما آغا محمدخان قاجاریم! فرزند محمد حسن خان اشاقه باش! شاه شاهان ایران زمین!فرمانروای عالم! خواب ما را مختل میکنی؟ بدهیم جلاد چشمانت را در آورده پوستت را بکند؟

عجوزه تا بحال اینقدر به انسانها نزدیک نشده بود. تا به حال انسانی او را لمس نکرده بود. این اهانت بزرگی به جامعه وحشت بود. عجوزه خود را از دست آغا محمد خان بیرون کشید و فرار کرد.

اما آغا محمد خان دارای اراده ایی قوی بود. همان نیرویی که سبب شده بود از فرش به عرش برسد. شمشیر کشید و در حالی که فریاد می‌زد برگرد اینجا ضعیفه به دنبال عجوزه از اتاق خارج شد.

همان لحظه_ اتاق هنری هشتم و سرکادوگان

هنری هشتم روی تخت خوابیده بود. هیکل بسیار بزرگش طوری بود که گویی هیولایی بزرگ روی تخت خوابیده. سرکادوگان و اسب کوتوله اش نیز درون تابلو خوابیده بود، هرچند پس زمینه تابلو همچنان روز آفتابی را نشان می داد.

ناگهان فضای اتاق به طرز عجیبی سرد شد و به دنبال آن بوی گندی در فضا پخش شد.
سر کادوگان غلتی زد.
_همرزم! بهت گفتیم این اتاق پنجره ندارد! رعایت کن!

هنری خواست جوابی بدهد که در مقابلش روحی پدیدار شد... روحی که سر نداشت!
_شبتون بخیر بانوی من! افتخار دادید از دنیای مردگان به همسرتون سری بزنید. حالا که اینجایید قصد داریم دوباره شما رو به عقد خودمون در بیاریم. باشد که این دفعه برایمان پسر بزایید. حالا سر هم نداشت قبوله ما که سر داشتیم کجا رو گرفتیم؟

روح بی سر تا بحال با همچین واکنشی از سوی قربانیانش رو به رو نشده بود. او معمولا گوشه ای می ایستاد و نگاه می‌کرد. بقیه مراحل که شامل دیدن، جیغ زدن، خود زدنی، التماس و پریدن از پنجره بود را خود قربانی انجام می‌داد. اما قربانی این بار ترسیدن بخورد توی سرش میخواست او را عقد هم بکند! شاید بهتر بود فرار را بر قرار ترجیح میداد. بنابراین در حالیکه شناور بود از اتاق خارج شد و هنری هشتم نیز التماس کنان به دنبالش...

همان لحظه_اتاق نشیمن

اینگو و ملانی مقابل تلویزیون نشسته بودند و مقابلشان مقدار زیادی پف فیل و نوشیدنی کره ای بود. همان طور که با لذت مشغول خوردن بودند از تماشای تلویزیون نیز لذت می بردند که ناگهان حضور چیزی را بین خود حس کردند. هردو در یک لحظه به فرد سومی که بین شان نشسته بود نگاه کردند... اشتباه نمی کردند... آن بدن باند پیچی شده و چشم هایی که شرارت از آنها می بارید....خودش بود!... نمی توانست کس دیگری باشد.

_ملانی!
_میدونم! منم دیدمش!
_خودشه؟
_دقیقا!
_یعنی ممکنه؟
_آره خود خودشه!
_خود آقای مومیایی؟
_دقیقا خود آقای مومیایی!
_آقای مومیایی اومده بهمون سر بزنه!
مومیایی:
_حتما خیلی گشنشه. من برم یه بشقاب سوسک بیارم بخوره.

اما همینکه اینگو بلند شد تا برود برای آقای مومیایی سوسک بیاورد ناگهان از طبقه بالا صدای جیغ و دادی به گوش رسید. صدای جیغ هر لحظه بیشتر و بیشتر می شد تا اینکه ناگهان در یک نقطه، هنری هشتم، جلاد قرون وسطایی، آغا محمد خان قاجار، روح بی سر، کریچر و عجوزه بهم برخورد کردند و روی زمین افتادند. اینگو، ملانی و مومیایی با دیدن دوستانشان به سمت آنها شتافتند تا کمک شان کنند.

عجوزه فریاد زد:
_نیا اینجا مومیایی! اینا خطرناکن!

روح بی سر تایید کرد.
_خود خود شیطانن!

جلاد قرون وسطایی گفت:
_ تا حالا این مدلیش رو ندیده بودم! با هرکی اینکار رو کردیم سه سوته تخلیه کرده بود.

اعضای تف تشت بهت زده به عجوزه، جلاد، روح بی سر و مومیایی خیره شدند. سپس نگاه های معنی داری با یکدیگر انداختند و دوباره به موجودات مقابلشان خیره شدند.
_یعنی برای همین خونه با قیمت ارزان به ما انداخت؟

لازم نبود دیهیم ریونکلا را بر سر بگذارند تا بفهمند خانه ای جن زده خریده اند!


ویرایش شده توسط کریچر در تاریخ ۱۳۹۸/۶/۸ ۲۲:۵۲:۰۸

وایتکس!



پاسخ به: ورزشگاه عرق جبین (کیو سی ارزشی)
پیام زده شده در: ۲۲:۳۸ جمعه ۸ شهریور ۱۳۹۸
#66

ملانی استانفورد


مخفی کردن اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۸:۱۸ چهارشنبه ۲۱ شهریور ۱۳۹۷
آخرین ورود:
۱۱:۲۱ چهارشنبه ۱۵ تیر ۱۴۰۱
از اینور
گروه:
شناسه های بسته شده
پیام: 393
آفلاین
تف تشت
.Vs

رابسولاف


پست سوم:


در شرایط عادی و با آدم های عادی، وقتی کسی اسم جن و خانه جن زده را در مغزش می شنید باید یاد خون و خونریزی و تسخیر و جیغ و از این جزییات ترسناک می افتاد.
اما نه شرایط عادی بود و نه آدم ها عادی، تف تشتی ها بسیار جان سخت و بیخیال بودند. آنها حتی به دست های پشت پرده هم محل نمی کردند و به کوییدیچشان می پرداختند.

و در این زمان هم که ارواح از تعجب و ترس در گوشه ای کز کرده بودند و با هر حرکت جیغ می زدند، تف تشتی ها با لبخند های جوکری بر لبشان به یک فکر مشترک رسیدند.

-شما الحاقیه ی این خونه اید؟

ارواح نمی دانستند الحاقیه چیست ولی ترکیب این کلمه با ظاهر خندان ملانی چیز خوبی از آب در نیامده بود.

-لاجرم باید باشند! ما آنها را هم با همین خانه خریدیم.
-این یعنی یار اضافی؟
-این یعنی دست تقدیر.

و تف تشتی ها دایره محاصره شان را به طرف ارواح تنگ تر کردند تا آنها را به همکاری در بازی پیش رو ترغیب کنند و دست های پشت پرده ای برای خودشان بیافرینند.

- اینجا و طبق این سند نوشته ملک مذکور و کلیه وسایل و مبلمان متعلق به مالک، تیم تفت تشت می‌باشد، شما هم زیر شاخه وسایل و متعلقات می‌شید دیگه؟
- جون مادرتون ولمون کنید! ما اصلاً در حد و اندازه‌ی شما آزار نداریم...
- ولی بازی بلدید دیگه، بلد نیستید؟
- ما فقط بازی های کثیف بلدیم.
- اینم همونه. باید متعلقات خوبی باشید و این بازی رو با ما بازی کنید، اونوقت ما هم شاید برگشتیم کشور خودمون و این ملک رو به حال خودش گذاشتیم!


ویرایش شده توسط ملانی استانفورد در تاریخ ۱۳۹۸/۶/۸ ۲۲:۵۰:۲۵

بپیچم؟







شما می ‌توانید مطالب را بخوانید
شما نمی توانید عنوان جدید باز کنید
شما نمی توانید به عنوان‌ها پاسخ دهید
شما نمی توانید پیام‌های خودتان را ویرایش کنید
شما نمی توانید پیام‌های خودتان را حذف کنید
شما نمی توانید نظر سنجی اضافه کنید
شما نمی توانید در نظر سنجی ها شرکت کنید
شما نمی توانید فایل‌ها را به پیام خود پیوست کنید
شما نمی توانید پیام بدون نیاز به تایید بزنید
شما نمی توانید از نوع تاپیک استفاده کنید.
شما نمی توانید از HTML در نوشته های خود استفاده کنید
شما نمی توانید امضای خود را فعال/غیر فعال کنید
شما نمی توانید صفحه pdf بسازید.
شما نمی توانید پرینت بگیرید.

[جستجوی پیشرفته]


هرگونه نسخه برداری از محتوای این سایت تنها با ذکر نام «جادوگران» مجاز است. ۱۴۰۰-۱۳۸۲
جادوگران اولین وبسایت فارسی زبان هواداران داستان های شگفت انگیز هری پاتر است. به عنوان نخستین خاستگاه ایرانی ایفای نقش مبتنی بر نمایشنامه نویسی با محوریت یک اثر داستانی در فضای مجازی، پرورش و به ارمغان آوردن آمیزه ای از هنر و ادبیات برجسته ترین دستاورد ما می باشد.