هری پاتر نخستین مرجع فارسی زبان هواداران هری پاتر

هری پاتر نسخه موبایل


در حال دیدن این عنوان:   1 کاربر مهمان





پاسخ به: کارگاه داستان نویسی
پیام زده شده در: ۰:۳۲:۲۶ دوشنبه ۲۲ شهریور ۱۴۰۰

ریونکلاو

ماریا گلوسپ


مخفی کردن اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۰:۲۶:۰۱ یکشنبه ۲۱ شهریور ۱۴۰۰
آخرین ورود:
امروز ۱۶:۱۱:۳۵
از آکسفورد
گروه:
کاربران عضو
ریونکلاو
ایفای نقش
پیام: 16
آفلاین
تصویر ۳ کارگاه داستان نویسی
دستشو محکم مشت کرد.سرشو پایین انداخت..قطره های اشکش روی زمین میریخت.دوباره سرشو بالا اورد و به اینه نفاق انگیز نگاه کرد.تصویر لیلی رو در اغوش خودش دید.لیلی قطعا زیباترین و خوش قلب ترین زن دنیا بود اما اون جیمز پاتر لعنتی..اه بیخیال دوست نداشت موقع دیدن چهره لیلی به اون ادم لعنتی فکر کنه.اون لیلی رو ازش گرفت..یاد شبی افتاد که ارباب لیلی رو از بین برد و برای اخرین بار لیلی رو بغل کرد..زیر لب اسم لیلی رو تکرار میکرد..دوست داشت لیلی دوباره کنارش باشه اما این غیر ممکن بود.صدای هری از پشت سرش افکارش رو پاره کرد._اوه ببخشید پروفسور _اینجا چیکار میکنی _شما اینجا چیکار میکنید؟ _فکر نمیکنم مجبور باشم برای یه دانش اموز اینو توضیح بدم.هری بدون هیچی حرفی به اینه نزدیک شد.اشکهای هری از گونه اش سرازیر شد..اسنیپ مطمئن بود که هری هم داره لیلی و جیمز رو میبینه ..




از جیمز پاتر بدم نمیاد اما خب اسنیپ ازش بدش میاد اینجا خواستم تنفرشو ازش یذره نشون بدم😁



خیلی کوتاه نوشتی، ولی نمی‌خوام اینجا متوقفت کنم. فقط این که سعی کن توی داستانت با زدن اینتر یکم پاراگراف‌بندی ایجاد کنی و حتی دیالوگ‌ها رو جدا از توصیفات و توضیحاتت بیاری.

تایید شد.

مرحله بعد: گروهبندی


ویرایش شده توسط لینی وارنر در تاریخ ۱۴۰۰/۶/۲۲ ۱:۰۰:۳۷


پاسخ به: کارگاه داستان نویسی
پیام زده شده در: ۲۰:۳۵:۲۶ پنجشنبه ۱۸ شهریور ۱۴۰۰

اسلیترین

دنیس


مخفی کردن اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۸:۱۶:۲۹ پنجشنبه ۱۸ شهریور ۱۴۰۰
آخرین ورود:
۱۶:۱۸:۱۶ سه شنبه ۲۳ شهریور ۱۴۰۰
از ظرافت بینی ارباب!
گروه:
کاربران عضو
اسلیترین
ایفای نقش
پیام: 6
آفلاین
تصویر شماره 3

دست هایش را مشت کرد و با قدم های محکمش از پله ها پایین رفت .
نگاه گذرایی به دیوارهای تارعنکبوت بسته و جعبه های خاک گرفته انداخت.
بی توجه به دیگر اشیاء درون زیرزمین به سمت شئ مذکورقدم برداشت و پارچه ی حریر رویش راکنار زد و به تصویر خود درآینه نفاق انگیز خیره شد.

ناگهان تصویر مرد سیاه پوش و خمیده به تصویر اسنیپ جوان که دخترک ظریفی با موهای نارنجی را دربغل داشت تغییر کرد.
مردمک چشمش گشاد شد و خاطراتش همچون باران برسرش جاری شد.
این زن لیلی پاتر بود. اولین عشق زندگی تاریک او..

" با لبخند به دختر مو نارنجی خیره مانده بود .
لیلی دست از بوییدن لاله های وحشی برداشت و نگاه دلربایش را به اسنیپ داد.
_ اینجا واقعا قشنگه اسنیپ ...نمیدونم چطور ازت تشکر کنم که منو به اینجا اوردی!

اسنیپ لاله ی کوچکی را میان موهای لیلی قرار داد.
-اینجا زیباست اما نه به زیبایی تو لیلی عزیزم! "

لبخندی از این خاطره برلب های خشک اسنیپ نشست اما با به یادآوردن خاطره ی دیگری لبخند بر لبانش خشکید.

" با قدم های آرام به آنها نزدیک شد.
دختری که در بغل جیمز پاتر صدای خنده هایش طنین انداز شده بود همان لیلی بود؟
قطره های اشک بی اختیار از چشمانش سرازیر شدن و ازآنجا دور شد. "

با قطره اشکی که از چشمانش بر دست های سردش جاری شد به خود آمد.
لیلی پاتر هیچگاه برای او نبود و حتی خود اسنیپ باعث مرگ او شد..
باتمام این ها هنوز هم قسمتی از قلبش با فکر کردن به او میسوخت.
پارچه ی حریر را به روی آینه نفاق انگیز انداخت و با شانه های خمیده زیرزمین را ترک کرد اسنیپ هنوز کارهای زیادی برای انجام دادن داشت.


پست خوبی بود و کاملا تونست احساسات عکس رو انتقال بده. توصیف هات خیلی قشنگ و گویا بودن.
علائم نگارشی‌‌ت کمی به هم ریخته بودن که درادامه بهتر میشه.

تایید شد!

مرحله بعد: گروهبندی


ویرایش شده توسط ملانی استانفورد در تاریخ ۱۴۰۰/۶/۱۸ ۲۲:۴۳:۰۱

نوکی که انجیر میخوره مرغش کجه

عشق فقط بینی ظریف ارباب


پاسخ به: کارگاه داستان نویسی
پیام زده شده در: ۳:۴۵:۳۵ جمعه ۱۲ شهریور ۱۴۰۰

اسلیترین

نارسیسا مالفوی


مخفی کردن اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۲:۵۵:۱۲ جمعه ۱۲ شهریور ۱۴۰۰
آخرین ورود:
۳:۳۹:۵۴ شنبه ۱۷ مهر ۱۴۰۰
گروه:
ایفای نقش
اسلیترین
کاربران عضو
پیام: 8
آفلاین
ساعت بزرگ سرسرا بازهم روی عدد سه قفل کرده بود!
مثل هرشب صدای قدم های یخ زده مرد سیاه پوش در پله ها طنین انداز میشد.
بی شک اگر کسی اورا اینگونه می دید باورش نمی شد که همان استاد درس معجون سازی اخمویشان باشد.
مردی که در این ساعات مثل ارواح سرگردان مدرسه بود شایدهم بدتر...
آخر هیچکدام از ارواح هم با این حال اورا نمی شناختند.
قدم هایش ارام بود.
یخ زده.
انگار که سال هاست در قلبش زمستانی است پر برف.
از نوک بینی عقابی اش قطره های اشک بی وقفه فرو می ریخت.
باران که نه، سیل بود آسمان چشم های سیاه چون شبش‌!
رسیده بود!
بازهم مقابل همان آینه!
جرئت بالا آوردن سرش را نداشت!
چه می شد اگر آینه دری داشت تا تو را به رویایت برساند؟!
سال ها بود که با غم از خود می پرسید و جز حسرت جوابی نمی یافت.
سرش را بلند کرد اما چشم هایش هنوز بسته بود.
سعی کرد که دوباره عطر او را به یاد آورد.
عطری که مخصوص خود او بود.
همان عطری که اولین بار در زیر درخت حیاط آن را بویید.
همان عطری که وقتی به خانه نفرین شده دره گودریک رسید در فضا پیچیده بود.
عطر گل پرپرش! غنچه نشکفته اش! لی لی!
چشم هایش را باز کرد ولی ای کاش نمی‌کرد.
تصویر آینه پتکی بود بر سرش!
آتش زیر خاکستر دل سوخته اش دوباره زبانه کشید و وجود پر عشقش را لرزاند.
+ لی لی عزیزم، آه، ای کاش باز میتونستم تورو محکم بغل کنم... لی لی عزیزم هربار که پسرت روبه روم میشینه چشماش... نه چشمای تو... لی لی اون چشمای تورو داره.. لی لی عزیزم وقتی با چشماش بهم زل میزنه میدونی چه خاطره ای یادم میاد؟ جالبه! اون روزی که برات اولین بار از هاگوارتز گفتم و تو غرق در شگفتی و شادی بودی.. لی لی عزیزم اون چشما داره قلبمو پاره می‌کنه....!
آستینش را بالا آورد و اشک خود را پاک کرد. دیگر تاری دیدگانش نمی گذاشت که به تصویر خوشحال خود و معشوقه اش در آینه خیره شود. از همان یازده سالگی که به او دل داده بود از همان وقت که او شد اسلیترینی و محبوبش عضو گروه رقیب همواره از خود می پرسید ( چرا سهم من از عشق باید حسرتِ دست کشیدن بر نارنجی موهایش باشد؟!) و حال مانند تمام آن سال ها بازهم این سوال در ذهنش بود! چرا؟!
+ لی لی عزیزم، لعنت مرلین به من، عزیزم من اگر میدونستم اون پسر، پسر توعه عزیزم هیچ وقت نمی زاشتم دست لرد سیاه بهتون برسه... عزیزم من... من... من عامل مرگ توام من پیشگویی رو به لرد سیاه گفتم....
بازهم صدای هق هقش سکوت را شکست. سوز صدایش می توانست قلعه را ویران کند اما او هدف داشت یک هدف...
+ عزیزم میدونی چرا هنوز زندم!!؟ میدونی چرا تو دنیایی که تو نیستی من دارم با زجر نفس میکشم!!؟ عزیزم بهت قول میدم دوباره نزارم چشمات بسته شه! چشمات الان پیش پسرته.. مواظب چشمات هستم لی لیِ من... مواظب پسرت هستم..
صدای گنجشک ها سکوت را شکست. نفهمید چه زمانی آفتاب طلوع کرده بود!!؟ از کی در خیالش لی لی را در آغوش گرفته بود؟! .
باید دوباره از معجون ضد خوابش میخورد. تایک ساعت دیگر کلاس داشت. کسی نباید چیزی می فهمید.
آهی کشید و برای آخرین بار به آینه نگاه کرد. فارغ از دنیای سیاهش، لی لی و سوروس با لبخند برایش دست تکان دادند.... حسرت بی پایان



خیلی قشنگ بود!
لطفا اگه قبلا تو سایت شناسه داشتی به مدیرا اطلاع بده. در این صورت نیازی به گروهبندی نداری و میتونی مستقیم برای معرفی شخصیت بری.

تایید شد.

مرحله بعد: گروهبندی


ویرایش شده توسط لینی وارنر در تاریخ ۱۴۰۰/۶/۱۲ ۱۱:۴۰:۰۸

narsisa_blackkk_malfoy


پاسخ به: کارگاه داستان نویسی
پیام زده شده در: ۱۵:۵۳:۱۸ پنجشنبه ۱۱ شهریور ۱۴۰۰

Mj324500


مخفی کردن اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۲:۱۶:۱۳ چهارشنبه ۱۰ شهریور ۱۴۰۰
آخرین ورود:
۱۸:۲۹:۴۰ یکشنبه ۱۱ مهر ۱۴۰۰
از هاگوارتز🙂🌸
گروه:
شناسه های بسته شده
پیام: 2
آفلاین
#16
تاپینگ ایفای نقش... مرگخواران...

(ع زبان هرمیون)
چشمام رو باز کردم، من در هاگزمید نبودم...
وایسا ببینم اینا کین؟ اینجا کجاست؟سعی کردم بشینم اما انگار... انگار...
هرمیون/دریکو؟خودتی؟
هری/برای چی میپرسی هرمیون گرنجر؟
هرمیون/اوه هری خوش حالم میبینمت خواهش میکنم کمکم کن وایسا ببینم اون... اون... روی ساعد دست چپت چیه...؟؟!!
هری/مشخص نیست ب نظرت؟تو دختر باهوشی هستی توی نقشه خیلی بهمون کمک میکردی...!
هرمیون/وایسا... تو...تو ی مرگخواری... ؟
هری/کار سختی بود پیش تو ک از تمام کسایی ک میشناسم ب جز یک نفر باهوش تری مخفی کنم میخوای بدونی اون یک نفر کیه...؟
هرمیون/اما... اما... تو پسری هستی ک زنده موند... :) ممکن نیست این درست باشه...نمیخوای بگی اون یک نفر کیه؟
؟؟ /مشخصه ک ارباب تاریکی هرمیون جین گرنجر انتظار داشتی اون دامبلدور احمق باشه؟
صدام میلرزید این جا چ خبره هری مرگخوار؟ینی این کیه چطور اخع! ؟
هرمیون/هر مرگخواری اینو میگه...
ت تو کی هستی؟
جلو تر اومد، اون...اون... رون بود... اما چطور ممکنه... این فقط یه خوابه من مطمئنم... :))
نمیتونستم چیزی بگم...یهو بیهوش شدم...با صدای آشنایی ب هوش اومدم... اون کسی نبود جز...
دراکو مالفوی اما اون ازم متنفر بود چطور؟
هری و رون مرگخوار باشن؟...
من دیگه نمیتونم ب کسی اعتماد کنم..
اما دیگه دوستی جز دراکو ندارم‌:)
وقتی ب اون روز فکر میکنم میفهمم... ‌:)
اما ی موضوع دیگ عم هس ک...
اون روز ی دختر ریز اندام اونجا بود...
ب نظرتون چ کسی میتونه باشه؟!


لطفا به پیام شخصی‌ای که براتون ارسال شده مراجعه کنین.


ویرایش شده توسط لینی وارنر در تاریخ ۱۴۰۰/۶/۱۱ ۱۸:۵۹:۰۱


پاسخ به: کارگاه داستان نویسی
پیام زده شده در: ۱۵:۳۶:۱۴ پنجشنبه ۱۱ شهریور ۱۴۰۰

گریفیندور

رکسان ویزلی


مخفی کردن اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۰:۳۸:۱۰ پنجشنبه ۱۱ شهریور ۱۴۰۰
آخرین ورود:
امروز ۰:۲۰:۴۵
از هـ‌اگـ‌وارتـ‌ز:))
گروه:
گریفیندور
ایفای نقش
کاربران عضو
پیام: 39
آفلاین
تصویر شماره 11
15 سال بعد... :)
هری و همسرش هرمیون در اتاق نشیمن نشسته بودن هرمیون کتاب جدیدی ک از کتابخانه گرفته بود را مطالعه می‌کرد انگار پس از سال های سال کتاب جدیدی را دیده باشد!
هری هم مجله را با بی حوصلگی ورق میزد!
هرمیون/اوه هری اون... اون دابی نیست و کنارش تون کیه...؟
هری جلویش را نگاه کرد... بله او دابی دوست کوچک و مهربان هری بود اما آن جن خانگی دیگر که بود...؟! انها آنجا چ کار می‌کردن...؟
هری/امم... سلام دابی تو خوبی... ؟اون کیه کنارت...؟
؟؟ /وینکی سلام کرد قربان اسم من وینکی بود. همسر دابی شما منو تو عمارت مالفوی دید.یادتون قربان؟
دابی/قربان! دابی و وینکی کار مهمی با شما داشت!
دابی بی قرار بود!
هرمیون/دابی چ اتفاقی افتاده؟چرا اینقدر نگرانی؟
هری/دابی میتونی ب منو هرمیون بگی چی شده ما کمک میکنیم بهت:)
وینکی/دابی! قربان گفت بگو اگه نگی تو جن خونگی بد!
هرمیون/ام...وینکی آروم باش!
دابی ک بیشتر از باقی اوقات رنگش پریده بود! هر چند رنگی نداشت اما آنها هرگز او را در این حد مضطرب ندیده بودن!!آیا چ شده بود؟ چرا دابی مثل دفعه ای شده بود ک لرد سیاه برگشته بود!
دابی/هری پاتر و هرمیون هاگوارتز و پروفسور هری و همسرش هرمیون در اتاق نشیمن نشسته بودن هرمیون کتاب جدیدی ک از کتابخانه گرفته بود را مطالعه می‌کرد انگار پس از سال های سال کتاب جدیدی را دیده باشد!
هری هم مجله را با بی حوصلگی ورق میزد!
هرمیون/اوه هری اون... اون دابی نیست و کنارش تون کیه...؟
هری جلویش را نگاه کرد... بله او دابی دوست کوچک و مهربان هری بود اما آن جن خانگی دیگر که بود...؟! انها آنجا چ کار می‌کردن...؟
هری/امم... سلام دابی تو خوبی... ؟اون کیه کنارت...؟
؟؟ /وینکی سلام کرد قربان اسم من وینکی بود. همسر دابی شما منو تو عمارت مالفوی دید.یادتون قربان؟
دابی/قربان! دابی و وینکی کار مهمی با شما داشت!
دابی بی قرار بود!
هرمیون/دابی چ اتفاقی افتاده؟چرا اینقدر نگرانی؟
هری/دابی میتونی ب منو هرمیون بگی چی شده ما کمک میکنیم بهت:)
وینکی/دابی! قربان گفت بگو اگه نگی تو جن خونگی بد!
هرمیون/ام...وینکی آروم باش!
دابی ک بیشتر از باقی اوقات رنگش پریده بود! هر چند رنگی نداشت اما آنها هرگز او را در این حد مضطرب ندیده بودن!!آیا چ شده بود؟ چرا دابی مثل دفعه ای شده بود ک لرد سیاه برگشته بود!
دابی/هری پاتر و هرمیون هاگوارتز و پروفسور مکگوناگال ب شما نیاز داشت!
هری/برای چی!
وینکی/قربان...
هری/چی شده وینکی؟
وینکی/دلفینی برگشت! قربان برگشت!
وینکی و دابی بی نهایت مضطرب شده بودند! اما دلفینی ک بود؟!هری احساس کرد ناگهان رنگ از رخسار هرمیون هم افتاد! اما چرا؟ تنها چه چیزی می‌دانستند ک او نمی‌دانست!؟
هری/دلفینی دیگه کیه؟
هرمیون/آه... هری شواهد میگن... ولدمورت و بلاتریکس لسترنج یه دختر داشتن...!
هری/اما... اما... نه این ممکن نیست!!!
دابی/هری پاتر باید ب هاگوارتز اومد...! اونجا ب هری پاتر و همسرش احتیاج بود!
ناگهان چشم های هری سیاهی رفت...!
و چشمانش را باز کرد آه هری در حال خواندن مجله ب خواب رفته بود...! اما... پس چرا جای زخمش میسوخت...! چ اتفاقی داشت می افتاد...!؟



یه تیکه از پستت دوباره تکرار شده بود که فکر می‌کنم حواست نبوده. خیلی بهتر می‌تونستی بنویسی و تقریبا اتفاق خاصی تو پستت نیفتاده، با این حال نمی‌خوام اینجا متوقفت کنم.
فقط یادت باشه که برای نوشتن دیالوگ به جای علامت "/" از دو نقطه " : " استفاده کن.

تایید شد.

مرحله بعدم که خودت رفتی.


ویرایش شده توسط لینی وارنر در تاریخ ۱۴۰۰/۶/۱۱ ۱۸:۵۳:۲۱

قدم قدم تا ‏ روشنایی، ازشمعی در تاریکی تا نوری پرابهت و فراگیر!
می جنگیم تا آخرین نفس!
می جنگیم برای پیروزی!
برای عشق!
برای گریفیندور.
با حیوون ها مهربون باشیم:)


پاسخ به: کارگاه داستان نویسی
پیام زده شده در: ۱۳:۵۸:۰۲ جمعه ۵ شهریور ۱۴۰۰

گریفیندور، محفل ققنوس

چارلی ویزلی


مخفی کردن اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۲:۲۶:۴۵ جمعه ۵ شهریور ۱۴۰۰
آخرین ورود:
امروز ۲۲:۲۱:۲۸
گروه:
کاربران عضو
گریفیندور
ایفای نقش
محفل ققنوس
پیام: 32
آفلاین

☆☆☆

روی تختش دراز کشیده بود، به خاطرات سال پیشش در هاگوارتز افتاد. هرچند که اتفاقات زیاد خوبی درش نیفتاده بود! از داستان پروفسور کوییرل گرفته اخم های دائم در هم رفته پروفسور اسنیپ! هری غرق در فکر شده بود، که ناگهان صدایی جیغ جیغو او را به خود آورد...

-دابی سلام کرد قربان!

هری با تعجب و وحشت سرش را برگرداند و موجود زشتی را دید که چشمانی بزرگ و گوش هایی دراز داشت. هری وقتی او را دید هول خورد و چند قدم عقب تر رفت و بعد با صدایی که رگه هایی از وحشت درش وجود داشت، گفت:
-سلــــام! تو چی هستی؟ اینجا چی کار می کنی؟

دابی سرش را تکان داد و بعد با صدایی دلسوز، گفت:
-دابی برای این اینجا آمد... که هری پاتر را ببیند... و ازش کمک بخواهد...

هری کمی از وحشتش کاسته شده بود، با صدایی آهسته که مبادا دورسلی ها متوجه آن دو شود گفت:
-آروم تر، آروم تر دابی! چی کار داری با من؟
-آه، قربان ببخشید... دابی جن بد... دابی جن بی تربیت...

دابی بر سر خود می زد و بر خود ناسزا می گفت، هری کمی جلو رفت و دست های دابی را گرفت و بعد با صدایی آرام گفت:
-هیــــس! دابی کارت رو بگو، تو جن خوبی هستی؟

دابی دست از زدن و گریه کردن برداشت و با حالتی امیدوارانه ای گفت:
-دابی جن خوبیه! دابی جن خوبیه!
-آره دابی، حالا کارت رو بگو!
-دابی می خواست به هری پاتر بگه، بگه که... کمک برای آزادی بخواد! لطفا!

هری سریع جلوی دهان او را گرفت و بعد با صدایی که اضطراب درش موج می زد، گفت:
-آزاد شی؟ چطوری آزاد شی؟
-هری پاتر می خواد به دابی کمک کنه! چه افتخاری! چه افتخاری!
-هیــــس، هیــــس! آروم چی کار کنم که آزاد شی؟
-دابی یک تکه لباس می خواد... لطفا قربان!

هری به سمت کشوی لباس هایش رفت، اغلب لباس هایش لباس های پاره و پوره دادلی بود. او بالاخره یک تکه لباس را درآورد. یک جوراب با سوراخی خیلی بزرگ بود. او جوراب را به او داد و بعد با صدایی پر از استرس گفت:
-اینو بگیر دابی و سریع برو!
-هری پاتر دابی رو کمک کرد؟ ولی از دابی ناراحته، آیا؟
-نه فقط سریع برو! دابی... چیز...جن خیلی خوبیه!
-ممنون هری پاتر!

و بعد دابی با یک بشکن رفت و در همین حین عمو ورنون در اتاق هری را باز کرد و با عصبانیت گفت:
-نصفه شب، یادت اومده لباسات رو مرتب کنی؟ بگیر بخواب!

و بعد با عصبانیت در اتاق هری را بست و هری به سمت تختش رفت و به دابی و اتفاقات آن روز فکر کرد. مثل اینکه دنیای جادویی با هری ناسازگاری دارد!


هرچند آزاد شدن جن خونگی نیاز به گرفتن لباس از صاحب خودش داره، اما خوب نوشته بودی.

تایید شد.

مرحله بعد: گروهبندی


ویرایش شده توسط لینی وارنر در تاریخ ۱۴۰۰/۶/۵ ۱۴:۳۵:۵۵

اژدها... از جلو نظام!


پاسخ به: کارگاه داستان نویسی
پیام زده شده در: ۲:۲۳:۲۷ جمعه ۵ شهریور ۱۴۰۰

Ywsin_m


مخفی کردن اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۸:۱۷:۱۲ دوشنبه ۱ شهریور ۱۴۰۰
آخرین ورود:
۱۵:۱۰:۰۱ دوشنبه ۱۵ شهریور ۱۴۰۰
گروه:
کاربران عضو
پیام: 3
آفلاین
تصویر شماره ۸: نامه به دامبلدور
«بالاخره رسید.»
هنگامی که در حال نوشیدن قهوه داغ بود.
به اطراف نگاهی می اندازد و با حالت شعف توام با التماس و البته خشم به افراد درون تابلو خیره میشود.
سالها میگذرد و آنها میدانند که باید چه کنند.
پس از آنکه دامبلدور را تنها گذاشتند او سراسیمه به دنبال کلاه گروهبندی میگردد.
باورم نمیشود.
پیرمرد خردمند یا کودکی لجباز؟
آری هیجانات و احساسات ماگل و جادوگر نمی‌شناسد.بر شما چیره میشود ‌. سیطره پیدا میکند.
گویی که تمام سلول های بدنتان را پر کرده است.ولی در عین حال احساس نیستی در وجود میکنید.
حقیقتی است.دامبلدور همیشه به احساساتی بودن خود معترف بوده.و گمانم همین ویژگی او را تبدیل به دامبلدور کرده است.
هیجان؛
جوشش گرداب در درون وجود او که از وجود نیک او بر می آید و یا
شعله آتش در وجودش که از بطن پلید و تشنه قدرت او بر میخیزد.
کمی مکث ای مرد بزرگ.کمی درنگ.
نفس عمیقی میکشد و سعی میکند بر خویش تسلط پیدا کند.
شاید زود قضاوت میکنیم هر چه نباشد ما نظاره گر ماجراییم نه آگاه.
احتمالا دامبلدور منتظر خبر مهم و حیاتی بوده که الآن به تکاپو افتاده است.
کلاه گروه بندی را فرا میخواند.
و زیر لب به او میگوید:
« نامه ویژه،خودت بهتر میدونی چکار کنی»
طولی نمی‌کشد که شمشیر گریفیندور پدیدار میشود.
نامه ویژه،از سوی چه کسی میتواند باشد؟ وزارتخانه یا دادگاه یا مدرسه ای دور از جزیره یا زندان آزکابان؟
کسی چه میداند.
(آخری محض خالی نماندن گزینه ها بود.جدیش نگیرید.)
آرام شمشیر را در دست می‌گیرد و به بیرون می‌کشد.
به گونه ای اینکار را انجام میدهد گویی روی صحنه تئاتر در حال اجرای نمایش است.
پیرمردی که تا دقایقی قبل از شدت هیجان و عجله دستانش به لرزه افتاده بود(البته که میانسالیِ رو به پیری او هم در این امر بی تاثیر نیست)
حال به آرامی اقدام به باز کردن نامه با شمشیر میکند.
نکته این جاست که او در هر دو حالت میخواهد از این جریان زندگی لذت ببرد با کندی ها و تندی ها.
اشتباه برداشت نشود مقصود ما فقط خوشحالی به معنای زدن لبخند نیست.بلکه حال خوش است.
اگر چه میتواند نمود لبخند و یا اشک به خود بگیرد.
نامه گشوده شد.
خب تبریک میگویم حدسش را نمیزدم.
چهار چشمی نگاه خیره با گوش فرا دادن به موسیقی که ما را به وجد آورد تا نامه ویژه دامبلدور، جادوگر بزرگ در همه اعصار را ببینیم و زمانی که گمان کردیم این نامه که این مرد را به شور درآورده احتمالا در مورد اتفاق بزرگی در عالم جادوگران است..
با نامه ای از نیکلاس فلامل روبرو میشویم.
بله باز کردن نامه با شمشیر گریفیندور طلسمی بود که او روی آن ایجاد کرده بود.
البته نباید از این مرد بزرگ به راحتی بگذریم.هیچ نباشد فردی است که عمر خویش را صرف کیمیا کرده و سنگ جادو را خلق کرده است.
میگویند او هشتمین استاد بزرگ دیر صهیون است.
و در عرفان کابالا در درجات بالاست.
حرفم را پس میگیرم هر که جای دامبلدور بود پس می افتاد.
چندی پیش او در ساخت برخی طلسم های محافظت از هاگوارتز به مشکل برخورده است و آن را از استاد خود میپرسد.
و خب فلامل هم با عطوفت اورا در این مسیر راهنمایی میکند.
یعنی قاعدتاً نامه باید پاسخ به سوالات او باشد که در برخورد اول کنترلش را از دست میدهد.
ولی اینطور نیست نیکلاس فلامل جویای حال آلبوس میشود و از او تقاضا می‌کند گیاه نادر پترنیت را برای او بیابد و بفرستد.
آری همین.چهره دامبلدور بعد از دیدن نامه دیدنی است.وقتی کشتیهایش با آتش وجودش میسوزد و در همان گرداب درونش غرق میشود.
اما اجازه بدید اورا ببینیم.
من که دیگر باورم نمیشود شور در او بیشتر شده و گونه هایش سرخ میشود گویی بهترین خبر را به او داده باشند.
و اما چرا؟
او از این که استاد از او کمک خواسته خرسند است و در پوست خود نمی‌گنجد.
و لحظه شماری میکند که به یاری او بشتابد.
«یک نامه پیوست شده»
گویی اشتباه کردیم.فلامل جواب آلبوس را هم داده است و شاید می‌خواسته واکنش او را ببیند.

«آلبوس عزیز باید به صراحت اعلام کنم کمی در توانایی هایم دچار تردید شده ام و نمیتوانم پاسخی برای مسائل شما بیابم»

دوباره.
مارا بگو که امیدوارشدیم.
سرنوشت اینچنین است.
از بزرگترین جادوگران هم که باشی باز هم مسائلی هست که در پاسخ به آن ناتوانی. زیرا انسان به ذات موجود ناتوانی خلق شده.

اما دامبلدور با صورتی پر شور و نگاهی به تابلوهای خالی قهوه سردش را هورت میکشد.


داستان متفاوت و قشنگی بود.

تایید شد!
مرحله‌ی بعد: گروهبندی



ویرایش شده توسط گابریل دلاکور در تاریخ ۱۴۰۰/۶/۵ ۱۱:۳۲:۵۵

𓄂𓀛Ywsin𓀛𓆃


پاسخ به: کارگاه داستان نویسی
پیام زده شده در: ۲۰:۴۶:۲۸ پنجشنبه ۴ شهریور ۱۴۰۰

هافلپاف، مرگخواران

رامودا سامرز


مخفی کردن اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۹:۲۵:۳۴ پنجشنبه ۴ شهریور ۱۴۰۰
آخرین ورود:
امروز ۲۲:۳۵:۲۸
از قلب شکننده تر توی دنیا نیس!
گروه:
کاربران عضو
هافلپاف
ایفای نقش
مرگخوار
پیام: 41
آفلاین
تصویر شماره 11 داستان نویسی

روی تخت کهنه اش دراز کشیده بود و بی حرکت به سقف نم داده ی اتاقش نگاه می کرد.
چشماش رو بست و خودش رو توی هاگوارتز تجسم کرد؛ جایی که اون رو به چشم یه موجود چندش آور نمی دیدن و برعکس ، بهش احترام میذاشتن.

توی همین فکرا بود که صدای آژیر آمبولانس، باعث شد چشماش رو باز کنه. از کنار پنجره، به بیرون نگاه می کنه و مهمون دورسلی ها رو می بینه که روی برانکارد ، بیهوش افتاده و از طرفی دیگر هم صدای جیغ و فریاد های خانواده دورسلی و همسر اون خانم رو میشنوه.
با مشاهده اون صحنه، ناخودآگاه لبخندی روی لبش می شینه.

ناگهان موجودی کریه رو در گوشه ای از اتاق می بینه و جیغ زنان از جا می پره و تازه متوجه میشه که چرا زن بیچاره سکته کرده!
- تو ... چی هستی؟
-اینجور که شما ترسیدین قربان ، جن هستم ! البته در واقع جن هستم، ولی اونجوری که فکر می کنید نه.
-چرا اومدی اینجا؟
-راستش ... خجالت می کشم بگم قربان!

هری پیش خودش فکر کرد که چیزی اعجاب آور پیش و رو دارد که این جن خانگی درباره گفتن آن دودلی می کند؛ دقیقا مثل غافلگیری سال پیش.
-راحت باش! هر چی بخوای می تونی بگی.

جن خانگی از زیر لباسش ، یک جوراب راه راه قرمز و جورابی دیگر که رنگ آبی ساده داشت را به طرف او دراز کرد.
-میشه زحمت شستن اینارو برام بکشین؟ آخه صاحبای من نه جوراب نو بهم میدن ، نه اینارو می شورن برام .
-چرا خودت نمی شوری؟!
-آخه اربابم اجازه نمی ده ! می گه اگه چیزای نو یا تمیز داشته باشم، پررو میشم ؛ البته بهونه ست! آخه اگه از اونا لباس بگیرم آزاد میشم.

هری که ضدحال خورده بود، دستش را به فرق سرش کوبید و از حال رفت!

شروع پستت خوب بود و تا نیمه‌هاشم خوب جلو رفتی، اما آخرش یکم سریع و ناگهانی بود. با این حال برای عبور از این مرحله آماده‌ای.

تایید شد.

مرحله بعد: گروهبندی



ویرایش شده توسط لینی وارنر در تاریخ ۱۴۰۰/۶/۴ ۲۱:۴۲:۳۷


आपके लिए मेरे प्रभु



پاسخ به: کارگاه داستان نویسی
پیام زده شده در: ۱۴:۴۰:۱۴ یکشنبه ۳۱ مرداد ۱۴۰۰

هافلپاف، محفل ققنوس

آگاتا تراسینگتون


مخفی کردن اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۰:۴۲:۵۳ جمعه ۴ تیر ۱۴۰۰
آخرین ورود:
۱۱:۵۲:۰۹ چهارشنبه ۲۴ شهریور ۱۴۰۰
از از پیش یک مشت ماگل😐
گروه:
کاربران عضو
هافلپاف
ایفای نقش
محفل ققنوس
پیام: 45
آفلاین
6
تصویر شماره ی 5:
سوزان نگران در صف سال اولی ها ایستاده بود.با خودش فکر میکرد اگر قبول نشوم چه میشود؟اگر داخل هی گروهی نیافتم چه کار کنم؟به پروفسور پاتر که نام سال اولی ها را میخواند نگاه کرد برای اش جالب است فامیلی هر دوی آنها یکی است.
شاید هر دو باهم خویشاوند باشند. نکند با پاتر معروف نسبتی داشته باشند ؟
درباره هری پاتر چیزی زیادی نمی دانست فقط می دانست او سیاه ترین جادوگران زمان خود را یعنی لرد ولدمورت را شکست داده.سوزان برای اینکه استرس اش کمتر شود به روزی فکر کرد که نامه هاگوارتز را دریافت کردو برایش جالب بود که پدر و مادر ماگل اش از نامه زیاد تعجب نکردن انگار از این دنیای عجیب خبر داشتن
به نگاه عجیب آدم ها فکر کرد که یا با احترام یا با تحسین به او خیره میشدند . نگاه خیره آنها را نمی فهمید و هرچی فکر میکرد به هیچ نتیجه ای دست نمی یافت و هنوز برایش این نگاه ها سوال بود و مثل یک راز در سرش قرار داشت.
سوزان متوجه کوتاه شدن صف نشد و وقتی به خود آمد که پروفسور پاتر بلند صدای اش کرد:سوزان پاتر
او به سمت کلاه رفت استرس اش اجازه نداد صدای بچه ها را بشنود که زمزمه می کردن:پاتر؟نواده ی همان پاتر مشهور؟؟
سوزان کلاه را بر سرش گذاشت صدایی در گوش اش زمزمه کرد: اووم سخته هوش فوق العاده ای داری شجاع هم که هستی
خدای من چی میبینم عطش سیری ناپذیری برای رسیدن به اهداف ات داری..
خب فکر کنم باید بروی به:
اسلیترین
کلاه با صدای بلند گروه سوزان را اعلام کرد
سوزان کلاه را از سرش برداشت و نفس راحتی کشید
به سمت میز اسلیترین رفت که داشتند تشویق اش میکردند
در لحظه ای که نشست پروفسور پاتر را دید که داشت با تعجب به او نگاه می کرد...



سلام، خوش اومدی به کارگاه داستان نویسی!

آفرین! داستان قشنگی بود. فقط بهت پیشنهاد می‌کنم استفاده از علایم نگارشی رو یادت نره.


تایید شد!
مرحله‌ی بعد: گروهبندی


ویرایش شده توسط گابریل دلاکور در تاریخ ۱۴۰۰/۵/۳۱ ۱۵:۲۹:۴۴

در کشاکش شجاعت و اصالت، در هیاهوی هوش و ذکاوت، اتحاد و پشتکار سو سو میزنند...فرزندان هلگا میدرخشند!


پاسخ به: کارگاه داستان نویسی
پیام زده شده در: ۳:۳۳:۱۰ چهارشنبه ۲۷ مرداد ۱۴۰۰

ریونکلاو

لایتینا فاست


مخفی کردن اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۰:۵۳:۱۶ شنبه ۷ فروردین ۱۴۰۰
آخرین ورود:
۱۴:۲۴:۱۱ شنبه ۸ آبان ۱۴۰۰
گروه:
کاربران عضو
ریونکلاو
ایفای نقش
پیام: 9
آفلاین
"تصویر شماره3"
*اسنیپ*

شب بود، اسنیپ طبق معمول در راهرو ها گشت زنی می کرد که اگر یک وقت دردسرسازی مثل پاتر پیدا شد مچش را بگیرد و یک امتیاز گنده ازش کم کند.
همان طور که به گشت زنی اش ادامه می داد از ته راهرو کور سوی نوری را دید . ریتم قدم هایش را تند تر کرد تا
سریع به انتهای راهرو برسد، سپس چوبدستی اش را تندی بیرون آورد تا مچ دانش آموز فراری را بگیرد.
اما کسی آنجا نبود.ولی اسنیپ اطمینان داشت هنوز کسی آنجاست ،پس با احتیاط و با قدم هایی آهسته در راهرو قدم
گذاشت. همانطور که پیش می رفت اتاقی را دید که در آن نیمه باز بود. اسنیپ در را باز کرد و وارد اتاق شد.
اطراف اتاق را به خوبی نگاه کرد، اما بازهم کسی آنجا نبود.
چشمش به پارچه ی بزرگ تیره ای افتاد که روی یک چیزی کشیده شده بود. کنجکاوانه به سمت پارچه رفت و آن را کشید
گرد و غبار زیادی بلند شد که اورا به سرفه انداخت.سپس نگاهش به آینه قدی بلندی افتاد که تا به حال آن را ندیده بود.شکاکانه به سمت آینه رفت و گفت:"فینیت اینکانتاتم!"
بالاخره چیزی مثل یک آینه مرموز ممکن بود در خود جادوی سیاه داشته باشد. اسنیپ کمی صبر کرد اما اتفاقی نیفتاد.
کمی نزدیک تر رفت، ظاهرش مثل یک آینه معمولی بود اما مطمئن نبود که واقعا یک آینه معمولی باشد. به تصویر خودش در آینه چشم دوخت، که ناگهان چهره دختر بچه ای را در آن دید، با موهای قرمز آتشین و چشم ها زمردی سبز رنگ.
دخترک گفت:"سوروس!" سپس دستش را به سمت او دراز کرد و گفت:"سوروس! باهام بیا."
اسنیپ آن چهره را می شناخت، به خوبی هم می شناخت.حتی بعد از این همه سال چطور میتوانست درخشش چشمان زیبایش و گرمی صدای خنده هایش را از یاد ببرد؟
دستش را به سمت دخترک برد و به آرامی زمزمه کرد:" لیلی..." اما دخترک دستش را پس کشید و خنده کنان دور شد.
بلند تر گفت:"لیلی!" اما تصویر عوض شد و به جایش این بار تصویر خودش را دید که جوان تر بود، به درختی تکیه داده
بود و کتاب می خواند.
_"سوروس!"
سرش برگرداند و دومرتبه با لبخند زیبایی مواجه شد.
_"سوروس!اینجا چی کار میکنی؟"
دختر جلوتر آمد و کنارش نشست.
_"سوروس،یه قولی بهم می دی؟"
_"چه قولی؟"
_"بهم قول بده هیچوقت تنهام نمیذاری!قول بده همیشه کنار هم بمونیم ."
_"قول میدم لیلی!"
لیلی لبخندی زد و سرش را روی شانه سوروس گذاشت.
اسنیپ گرمای قطرات اشک را روی صورتش احساس کرد اما تصویر دوباره عوض شد.
لیلی را دید.خیلی زیبا شده بود.لباس سفید عروسی پوشیده بود و ولبخند بزرگی به صورت داشت به طوری که تمام دندان هایش مشخص بود.سپس خودش را دید ،که به سمت لیلی می رفت.
_"سوروس!"
دست های یکدیگر را گرفته بودند.اسنیپ به خودش درون آینه نگاه کرد، خیلی خوشحال بود.به یاد نمی اورد در زندگی اش خودش را این قدر خوشحال دیده باشد.انگار که کسی که درون آینه بود، او نبود.
_"سوروس ! حالا دیگه همیشه باهم میمونیم"
_"درسته لیلی!"
سپس یکدیگر را در آغوش گرفتند .
قطرات اشک صورت اسنیپ را تماما خیس کرده بودند .نمی توانست چیزی بگوید جز اینکه لیلی را صدا بزند.این آینه دیگر چه کوفتی بود؟ انگار تمام خاطرات خوب و رویاپردازی هایش را روی سرش خراب کرده باشد.
اما تصویر آِینه بازهم تغییر کرد.
این دفعه اما همه جا تیره بود ،شیشه های خورد شده روی زمین و جسدی که بی جان افتاده بود اما چهره آشنایی داشت.
از پله ها به آرامی بالا رفت ،در اتاق که نیمه باز بود را گشود .کودکی روی تخت بود و کنار آن بدن بی جانی افتاده بود.
رعشه ای از ترس در بدنش جریان گرفت ،بدنش خشک شده بود و نمی توانست حرکتی کند،اما پاهایش طاقت نیاوردند و روی زمین افتادند.دست های لرزانش سر لیلی را در آغوش گرفتند.اشک هایش پی در پی جاری شدند وناله های سوزناکش درحالیکه اسم اورا صدا می زد،اتاق را در بر گرفتند.
_"لیلی...لیلییی...منو...ببخش...لیلی!!!"
چشم های اسنیپ بی وقفه میگریستند.روی زمین افتاد.درون قلبش درد زیادی را حس میکرد،دردی که مدت ها سعی داشت فراموشش کند اما به یکباره برگشته بود انگار که همه چیز دوباره اتفاق افتاده باشد.اشک هایش روی زمین میریختند،حس می کرد هرگز نمی تواند خودش را ببخشد.آری،تقصیر او بود، همه چیز!
اگر به خاطر او نبود این اتفاق برای لیلی نمی افتاد.
_"لیلی...لیلی...منو...ببخش!...خواهش میکنم...همش تقصیرمن بود ...منو ...ببخش...لیلی!"
تصویر آینه محو شد اما اسنیپ هنوز روی زمین نشسته بود و نمیتوانست گریه اش را متوقف کند.البته در آن لحظه برایش مهم نبود و نمیتوانست به چیز دیگری فکر کند.
مدت نسبتا زیادی گذشت اما اسنیپ همچنان نشسته بود.


*هری*

هری سعی میکرد قدم هایش را آرام و با احتیاط بردارد.دفعه ی قبل اسنیپ تقریبا داشت گیرش می انداخت، اگر به خاطر شنل نامرئی اش نبود مطمئنا گیر می افتاد.
در هر حال بعد از رد شدن از خانم نوریس و فیلیچ به هزار زحمت توانسته بود کتابی را که میخواست بردارد ،حالا فقط باید مراقب اسنیپ می بود.همانطور که قدم میزد احساس کرد از دور صدای گریه ی ضعیفی را می شنود.با کنجکاوی به سمت صدا رفت .صدا انگار از اتاقی می آمد. آهسته سرکی در اتاق کشید.فردی در اتاق نشسته بود و گریه میکرد.
هری فقط از پشت می توانست او را ببیند اما می دید که او مو های بلند سیاه دارد.هری شک کرد،اسنیپ بود؟یعنی اسنیپ واقعا داشت گریه میکرد؟ هری نمی توانست باور کند.
هری درحال تماشا بود که یک دفعه دستش به در خورد،و در قدیمی با جیر جیر زیادی باز شد.اسنیپ سریع سرش را برگرداند و از جایش بلند شد
_"کی اونجاست؟"
هری با ترس سعی کرد از دست اسنیپ فرار کند.
_"کی اونجاست؟همونجا وایسا!"
ولی اسنیپ سریع جلو می آمد.پس هری چاره ای نداشت که بدود.اما شنلش هنوز زیادی برای یک پسر 11 ساله بزرگ بود.درنتیجه پایش به شنلش گیر کرد و زمین خورد.
_"کی اونجاست؟پاتر؟"
هری که دید دیگر نمی تواند فرار کند سریع شنلش را توی لباسش قایم کرد و تا خواست بلند شود اسنیپ از راه رسید.
_"پاتر؟"
اسنیپ پوزخندی زد و گفت:"میدونستم یکی داره اینجا ها میپلکه پس تو بودی پاتر!"
هری همچنان روی زمین بود و تنها نور آنجا،نور چوبدستی اسنیپ بود.ولی هری نمی توانست صورت اسنیپ را ببیند،به همین خاطر هم شک داشت که چشمانش واقعا قرمز شده اند یانه.
_"پاتر؟...پاتر؟ دارم با تو حرف میزنم ،بلند شو."
هری از جایش بلند شد و به صورت اسنیپ خیره شد.
_"این وقت شب یواشکی داشتی چی کار می کردی پاتر؟"
_"من...گم شده بودم"
اسنیپ پوزخندی زد و گفت:"واقعا چه بهانه جالبی پاتر!بگو ببینم بهانه بهتری پیدانکردی؟"
"تو هم دقیقا عین پدرتی !دردسر ساز و خودشیفته!"
اسنیپ جمله آخرش را با نفرت خاصی گفت.
هری می خواست چیزی بگوید،اما خودش را کنترل کرد تا وضع از اینکه هست بدتر نشود!به هر حال اسنیپ بود، میتوانست حتی پنجاه امتیاز هم کم کند!
_"چرا چیزی نمیگی پاتر؟"
_"پروفسور...من که گفتم...من فقط گم شده بودم!"
اسنیپ نور چوبدستی اش را روی صورت هری انداخت و صورتش را نزدیک صورت هری کرد و عمیقانه در چشمانش خیره شد. نور چوبدستی باعث شده بود چشمان سبز هری در تاریکی بدرخشند.چشمانی که یاد آور آشنایی برای اسنیپ بودند.
هری واقعا نمی دانست چه کار کند،اسنیپ توی چشمانش زل زده بود و دست بر نمی داشت.
_"پرفسور...من..."
_"میتونی بری پاتر !"
-"من...چی؟؟"
_"گفتم میتونی بری!"
_"ولی آخه..."
_"فقط اینبار بهانه ی مسخرت رو میپذیرم پاتر !حالا فقط برو!"
هری کمی گیج شده بود،ولی اعتراضی نکرد.
_"بله...ممنون...پروفسور!"
هری با اینکه باورش نمی شد اما سریع رفت.




اسنیپ حال گیج کننده ای داشت.گذاشته بود پاتر برود...در حالت عادی حتما مچش را میگرفت و امتیاز گنده ای از او کم می کرد ولی این بار چشمان سبز رنگش اورا درست یاد لیلی انداخته بود.ممکن بود ظاهرش دقیقا مثل پدرش باشد،اما او...چشمان مادرش را داشت.




هری وقتی به خوابگاه گریفندور رسید خیلی آرام و پاورچین وارد اتاق شد.آرام روی تختش دراز کشید و به ماجرا های آن شب فکر کرد.
_"هری..."
رون با چشمای خواب آلودش خمیازه کشید و گفت:"ببینم موفق شدی؟آوردیش؟"
هری گفت:"اره..."
_"ببینم...گیر که نیفتادی نه؟آخه اومدنت یکم طول کشید منم خوابم برد دیگه"
-"خب چرا اسنیپ گیرم انداخت "
چشم های رون ناگهان از حالت خواب آلوده گرد شدند.
_"چی؟؟اسنیپ؟وای...خب ببینم چی کارت کرد؟چند امتیاز کم کرد؟گفت اخراجت میکنه؟"
_"نه ...یکم تو چشم هام نگاه کرد بعدشم گفت برو!"
رون که انگار گیج شده بود گفت"چی؟؟آخه مگه میشه اسنیپ مچت رو بگیره بعد بذاره بری؟؟اصلا باعقل جور در نمیاد!"
_"اه...خودمم میدونم ولی نمی تونم بفهمم چرا اینجوری کرد"
هری روی تختش دراز کشید.برای آن شب خیلی خسته بود.
_"ولی..."
_"رون بقیه اش رو بذار برای بعد من الان واقعا خستم!"
سپس رویش به پشت رون کرد ودر حالیکه به اتفاقات آن شب فکر می کرد خوابش برد.





**********
خب داستانم تموم شد☺ امیدوارم خوشتون اومده باشه و اینکه ببخشید اگه طولانی شد یه ذره!❤❤❤






http://www.jadoogaran.org/modules/xcg ... 9671_256967_5175359_n.jpg[/url]




داستان قشنگی بود!

تایید شد!
مرحله‌ی بعد: گروهبندی



ویرایش شده توسط گابریل دلاکور در تاریخ ۱۴۰۰/۵/۲۷ ۹:۱۸:۲۴

ONLY RAVEN PRIDE
تصویر کوچک شده







شما می ‌توانید مطالب را بخوانید
شما نمی توانید عنوان جدید باز کنید
شما نمی توانید به عنوان‌ها پاسخ دهید
شما نمی توانید پیام‌های خودتان را ویرایش کنید
شما نمی توانید پیام‌های خودتان را حذف کنید
شما نمی توانید نظر سنجی اضافه کنید
شما نمی توانید در نظر سنجی ها شرکت کنید
شما نمی توانید فایل‌ها را به پیام خود پیوست کنید
شما نمی توانید پیام بدون نیاز به تایید بزنید
شما نمی توانید از نوع تاپیک استفاده کنید.
شما نمی توانید از HTML در نوشته های خود استفاده کنید
شما نمی توانید امضای خود را فعال/غیر فعال کنید
شما نمی توانید صفحه pdf بسازید.
شما نمی توانید پرینت بگیرید.

[جستجوی پیشرفته]


هرگونه نسخه برداری از محتوای این سایت تنها با ذکر نام «جادوگران» مجاز است. ۱۴۰۰-۱۳۸۲
جادوگران اولین وبسایت فارسی زبان هواداران داستان های شگفت انگیز هری پاتر است. به عنوان نخستین خاستگاه ایرانی ایفای نقش مبتنی بر نمایشنامه نویسی با محوریت یک اثر داستانی در فضای مجازی، پرورش و به ارمغان آوردن آمیزه ای از هنر و ادبیات برجسته ترین دستاورد ما می باشد.