هری پاتر نخستین مرجع فارسی زبان هواداران هری پاتر

هری پاتر نسخه موبایل


در حال دیدن این عنوان:   1 کاربر مهمان





پاسخ به: شركت حمل و نقل جادویی
پیام زده شده در: ۲:۱۷ یکشنبه ۷ شهریور ۱۴۰۰
#76

ریونکلاو، وزارت سحر و جادو، مرگخواران

سو لى


مخفی کردن اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۲۰:۳۲ دوشنبه ۲۲ مرداد ۱۳۹۷
آخرین ورود:
۱۷:۱۵:۰۰ دوشنبه ۱۰ بهمن ۱۴۰۱
از این سو، به اون سو!
گروه:
مرگخوار
ایفای نقش
ریونکلاو
کاربران عضو
ناظر انجمن
گردانندگان سایت
پیام: 527
آفلاین
-دستتو بکش ببینم!

ایوا از خاراندن سرش دست کشید. ولی نفهمید صاحب صدا که بود و چرا صدایش آنقدر نزدیک بود.
-شما؟
-پِش هستم. شِ‍ -پِش. و اگه خونه و زندگیمو از بین نمی‌بردی از آشناییت خوش‌وقت می‌شدم.

ایوا بعد از شنیدن نام کامل گوینده و تصور خانه و زندگی ای که در میان موهایش بنا شده بود، قصد جیغ زدن داشت؛ اما نه تنها این کارها به ابهت وزیر نمی‌آمد، بلکه لحن شپش هم بسیار تاثیرگذار بود.

-نترس، من دارم میرم. دیگه انگیزه ای برای اینجا موندن ندارم. امیدوارم شبا با فکر خونه ای که خراب کردی خوابت ببره.

نقطه ای ریز و سیاه رنگ از روی سر ایوا پایین پرید و دوان دوان از او دور، و در یکی از راهروهای موزه ناپدید شد.

-نه! چرا رفتی؟ چطور تونستی منو اینجوری تنها بذاری؟! برگــــــــرد!

ایوا دچار عذاب وجدان شده بود ولی فریاد به آن بلندی هم در شان وزیر مملکت نبود؛ چه برسد به حرکات بعد از آن که شامل دویدن، پریدن، زمین خوردن و خون گریه کردن بود.
-پیدات می‌کنم! هرچقدر هم طول بکشه برام م‍ُـ...

چیزی که ایوا پیدا کرد، بسیار ارزشمند تر از چیزی بود که به دنبالش می‌رفت؛ آنقدر که حتی خودش هم متوجه شد. چه برسد به جادوگران و جادوآموزانی که به دنبالش آمده بودند!
-کسی درباره لباس حرفی زد؟

برای چند ثانیه، سکوتی میان جمعیت برقرار شد. مسلما مخاطب ایوا، مجسمه های جادوگران برجسته‌ی مقابلش نبودند.

-ابهت ما چندین بار در این اردو زیر سوال رفت. آن یکی که ردای مشکی بلند دارد را بدهید به ما که بخشیده شوید؛ خیلی هم بهمان می‌آید!
-اون که کلاه داره مال خودمه ها!
-لباس روونا رو هم بدین من بپوشم.

ایوا امیدوار بود تعداد لباس ها، دست کم با تعداد افراد حاضر برابر باشد!


بلای جان ارباب!

بهش دست نزنید! مال منه.

"ONLY RAVEN"

تصویر کوچک شده



پاسخ به: شركت حمل و نقل جادویی
پیام زده شده در: ۱۶:۳۳ شنبه ۶ شهریور ۱۴۰۰
#75

آرتمیسیا لافکین


مخفی کردن اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۷:۳۶ یکشنبه ۱۰ مرداد ۱۴۰۰
آخرین ورود:
۱۱:۵۸ دوشنبه ۱۶ اسفند ۱۴۰۰
از فلورانس، خیابان نورلند
گروه:
کاربران عضو
پیام: 56
آفلاین
-بنظرت بهتر نبود قبل از اینکه روی همه در یک زمان امتحان بشه فقط روی یک نفر اول امتحان میشد؟......یا بهتر نبود قبل از این موقعیت به عواقبش هم فکر میکردی ؟
-خب منم دیر یادم اومد....
همانطور که ایوا و هکتور در حال دعوا بودند، جادو آموزان که حالا بلیت ورود خودشان بودند با هم دیگر صحبت میکردند.
-چقدر جالب!الان اگه حتی وارد موزه هم بشیم جامون توی صندوق نگه داری بلیت هاست
-......فوقش میشه اردو شمارش بلیت
جادو آموزان به اینطرف و آنطرف نگاه میکردند واز وضعیت خودشان شکایت می کردند
-من مشکل بلیطو حل کردم...
-درسته ،حل کردی اما مسئله ی جدیدی رو هم ایجاد کردی
-من یک کار باحال انجام دادم هنوز باید جایزه هم بگیرم
که ناگهان صدای جیغی از میان بلیط ها شنیده شد.
حیوانات همراه دانش آموزان حالا قصد حمله به آنها را داشتند.جادو آموزان حالا دیگر نمیتوانستند فرار کنند !ایوا رو به هکتور با صدای بلند گفت:
-بفرما اینم جایزت
تعدادی از جادو اموزان در هوا معلق بودند و تعدادی هم درگیر حیوانات بودند.
قاقارو دستش را روی یکی از بلیط ها گذاشته بود و به آن نگاه میکرد.ناگهان باد شدیدی وزید و تمام بلیط ها در هوا به پرواز در آمدند.ایوا با صدای بلندی گفت:
-آروم باشید!....سعی به یک جایی وصل بشید
هر کدام از جادو اموزان به گوشه و کنار محوطه ی موزه وصل شدند .ناگهان جادو آموزی از قسمتی مانند توری که درقسمت بالای ستون بیرون قرار داشت ،به داخل کشیده شد.
ایوا اول نگران شد اما کمی بعد گفت :
-سعی کنید به سمت همون توری برید!
بعد از مدت نسبتا کوتاهی تک تک جادو آموزان داخل موزه بودند .آن هم بدون نیاز به هیچ بلیطی!اما هنوز هم راه رفتن برایشان سخت بود.در موزه هر چیزی برای نمایش وجود داشت.قشنگترین آنها فواره ای در وسط بود .
دختری با چتری در دست که از روی چتر آب ها داخل گودی زیرش میریخت.جادو آموزان محو آن شده بودند؛یکی از جادو اموزان آنقدر نزدیک رفت که ناگهان به داخل گودی آب پرتاب شد!
ایوا به سمت فواره میرفت؛ تمام جادو اموزان که نگران آن شدند به همراه ایوا نزدیک شدند اما همه آنها تک به تک به داخل گودی پرتاب شدند!
چند دقیقه بعد تک تک جادو آموزان در حالت انسانی در گودی ظاهر شدند!اما هرکدام با لباسهایی خاکی،بهم ریخته و پاره بیرون می آمدند .ایوا پس از بیرون آمدن از گودی روبه هکتور گفت:
-چطور ممکنه؟
-نمیدونم!ولی انگار اب اثرشو از بین میبره
جادو آموزان که حالا دوباره به بدن انسانی خودشان برگشته بودند، با سر و وضع به هم ریخته از وضعیت حال شکایت داشتند!
-اول بلیط بودن....بعد هم لباسهای کثیف!عالیه
-لباس و هیچ داشتیم توسط حیوونای خودمون میمردیم
ایوا سرش را خاراند و دنبال راهی برای گرفتن لباس بود.


Magic bridge for different hostsʕ´•ᴥ•`ʔ


پاسخ به: شركت حمل و نقل جادویی
پیام زده شده در: ۱۰:۳۵ شنبه ۶ شهریور ۱۴۰۰
#74

دافنه گرینگرس


مخفی کردن اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۳:۰۳ یکشنبه ۱۷ مرداد ۱۴۰۰
آخرین ورود:
۱۳:۳۱ چهارشنبه ۱۰ فروردین ۱۴۰۱
از لندن ، خیابان بیکر
گروه:
کاربران عضو
پیام: 51
آفلاین
جادو اموزان که معلوم نبود چه بر سر عقلشان آمده بود می گفتنند: بله ما چیز مهیج و هیجان انگیز تری می خواهیم!
_ معلوم نیست بلیت شدن چه بر سر عقل هایتان آورده.
ایوا از شدت خشم خون در چشمانش جمع شده بود و سکوتی کوبنده کرده بود.
_هکتور جان دلم برای پاهای نازنین و عقل جادواموزان تنگ شده اگه بتوانی اثر معجون را برعکس کنیم فکر کنم بهتر برات تموم شه ...!

هکتور لرزه بر اندامش افتاد و با حالتی چاپلوسانه گفت: از بلیت بودنتان لذت ببرید تا من چاره ای بیابم.
هکتور پیش خودش گفت من ملت را از حالت بلیت بودن در بیاورم ارباب را چکار کنم که قدری بزرگ شده که غار های مریخ را میبیند؟
_یادم اومد ! یادم اومد! اثر معجونم ۲۴ ساعت بیشتر نیست نگران نباشید.
_هکتور من ۲۴ ساعت این بی عقل ها را یک جا نگه دارم؟
_چند ساعت از اون ۲۴ ساعت گذشته ایوا.

ایوا که صبرش به لبش رسیده بود گفت: دیدید که من چگونه این اتوبوس گستاخ را خوردم، دلم پر میزنه چندتا بلیت رو هم به عنوان دسر بخورم!چطوره؟
_ یه فکر خوبی به ذهنم رسید، خوب که چه ارز کنم عالی!
_چه فکری ها؟
_چرا از قسمتی از ارباب که روی زمین هستند شروع به بالا رفتن نکنیم تا به فضا برسیم؟محیط فضا هم دلچسب است هم مناسب!
_ مگر عقلت را از دست داده ای؟ فضا جاذبه ندارد اگر اینها گم و گور شوند کی مسئولیت می پذیرد؟


واقعیت توهم است . طلا بخر!


پاسخ به: شركت حمل و نقل جادویی
پیام زده شده در: ۱۱:۳۵ جمعه ۵ شهریور ۱۴۰۰
#73

مرگخواران

گابریل دلاکور


مخفی کردن اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۵:۳۹ یکشنبه ۹ تیر ۱۳۹۸
آخرین ورود:
۱۹:۲۷ شنبه ۸ مرداد ۱۴۰۱
گروه:
مرگخوار
ایفای نقش
کاربران عضو
پیام: 408
آفلاین
خلاصه:

ایوا، وزیر سحر و جادو، جادوآموزان رو برای بازدید از موزه سوار اتوبوس می‌کنه. وقتی به موزه می‌رسن، نگهبان ازشون بلیت می‌خواد ولی اونا بلیت ندارن. هکتور از یه معجون استفاده می‌کنه و همشون رو به بلیت تبدیل می‌کنه، ایوا هم نگهبان موزه رو می‌خوره تا دیگه مزاحمشون نشه و بتونن وارد موزه بشن، اما یهو اتوبوس جلوشونو می‌گیره و می‌گه فقط در صورتی می‌ذاره وارد موزه بشن، که تمام مدت تورِ موزه گردی سوارش باشن.


********


ایوا اصلا از وضعیت پیش اومده راضی نبود. در واقع این تور موزه گردی رو ترتیب داده بود که تمام مدت بتونه به همکلاسی‌هاش پز بده که وزیر سحر و جادو شده و می‌تونه هر کاری که دلش می‌خواد انجام بده، اما تا اینجای کار همه چیز دقیقا برعکس برنامه‌ریزیش بود. ایوا باید ورق رو به نفع خودش بر می‌گردوند.
- ببین اتوبوس جون، من از بچگی، علاقه‌ی خاصی به اتوبوس‌ها داشتم. شماها بزرگید، کلی چیز میز توی خودتون دارید که به اونا هم می‌تونم علاقه‌ی خاص داشته باشم.
-
- چیزی که می‌خوام بگم اینه که اگه همین الان از جلوی در موزه نری کنار، یک ساعت بعد در حال هضم شدن توسط اسید معده‌م هستی‌.

اتوبوس، دو دو تا چهارتایی با خودش کرد. اول به ایوا که آب از لب و لوچه‌ی بلیتی‌ش آویزون بود، بعد هم به جیبش که سرِ قاشق و چنگالی ازش بیرون زده بود نگاهی انداخت؛ ایوا هم که متوجه نگاه اتوبوس شده بود، لبخندی زد و قاشق و چنگال رو از جیبش درآورد و خرچ خرچ کنان به جویدنشون مشغول شد.
-

یک دقیقه بعد، از اتوبوس فقط گرد و غباری در دوردست دیده می‌شد.

- بلیت‌های عزیزم، بالاخره راه موزه باز شده و ما می‌تونیم تور گردشگری‌مون رو آغاز کنیم!
-
- باز چیه؟

جادوآموزها به همدیگه نگاه کردن، و دیزی به نمایندگی از همه گفت:
- ما نمیایم.
- چی؟ یعنی چی که نمیایم؟
- دیگه تمایلی به تور نداریم. تور موزه گردی خیلی بی کلاس و بی‌مزه‌ست، ما یه چیز خفن‌تر و هیجان‌انگیزتر می‌خوایم.



گب دراکولا!


پاسخ به: شركت حمل و نقل جادویی
پیام زده شده در: ۹:۵۷ چهارشنبه ۳ شهریور ۱۴۰۰
#72

آرتور ویزلی


مخفی کردن اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱:۰۲ جمعه ۱۵ بهمن ۱۳۹۵
آخرین ورود:
۱۳:۲۰ جمعه ۲۵ شهریور ۱۴۰۱
از خانه ویزلی ها
گروه:
ایفای نقش
کاربران عضو
پیام: 633
آفلاین
ایوا با استرس به وضعیت نگاه میکرد. نمیدونست باید چیکار کنه و حسابی توی دردسر افتاده بود. نگاهی به جادوآموزان و البته جادو نیاموزان بلکه جادو بلدان یا همون جادوگران انداخت و هر لحظه استرسش بیشتر میشد.
-ارباب!

ارباب دل ها با اینکه بلیط بود ولی قدش بلند بود. رعنا و خوش قد و بالا، شبیه برنج محسن جلو تر از همه بلیط ها ایستاده بود ولی چیزی نمیدید چون کلش تو مشتری بود. البته سیاره مشتری! همینطور که با خودش می گفت "بالاخره لردم. با اینکه بلیط شدم ولی هنوز ابهتمو از دست ندادم" نفس عمیقی کشید و مقدار زیادی گاز هلیوم به درون ریه هایش کشید! برگشت به یه طرفی که فکر میکرد نگهبان موزه اونوره ولی اینور بود. دهان خویش باز کرد و با صدای نازک گفت:
-ما لردیم. دستور میدیم...

هنوز حرف لرد تموم نشده بود که صدای قهقهه نگهبان تا مشتری رفت. ارباب عصبی بود. خیلی عصبی بود. اونقدری عصبی بود که پاش رو برد بالا تا نگهبان رو شوت کنه ولی آرتور رو شوت کرد. آرتور که حتی اون هم بلیط بود، چرخی در هوا زد، از میان ابرها عبور کرد و در میانه راه خودش را تا کرد تا شبیه موشک شد و دوباره کل مسیر رو پیش بقیه برگشت. نگهبان همچنان قهقهه میزد و روی زمین خودش را به خاک و خون میکشید. وضع خیلی خراب بود. حتی ایوا هم دیگه استرس نداشت و عصبی بود. قدمی به جلو برداشت و نزدیک نگهبان شد. نگاهی به نگهبان انداخت و دهان باز کرد:
- سکوت کن ملیجک!

ایوا این رو گفت ولی بعدش دهان مبست، بلکه بیشتر باز کرد و همچون تایتانی گرسنه نگهبان رو قورت داد.
-مشکل حل شد! اراذل بریزید توووو!

با فریاد ایوا، جادوگران بلیط نما در حالی که اتوبوس رو به الیاف خودشون هم نگرفته بودن، رفتن که بریزن تو موزه ولی یهو اتوبوس جادوگران بلیط نما رو به چرخ خودش گرفت و جلوشون وایساد!
-مگه نگفتم کل مدت باید توی من باشید!
-موزه دیدن از تو اتوبوس حال نمیده.
-خیر! خیلی هم حال میده!
-خانم وزیر اجازه؟ این اتوبوسش خیلی بی تربیته! نمیذاره بریم تو!

ایوا نگاه خشمناکی به اتوبوس انداخت اما گویا اتوبوس به این راحتی ها بیخیال نمیشد.


معتقد به روماتیسم در حد آرتریت و آرتریت روماتوئید

فرزند بیشتر، زندگی بهتر!


پاسخ به: شركت حمل و نقل جادویی
پیام زده شده در: ۱۵:۲۰ دوشنبه ۱ شهریور ۱۴۰۰
#71

اسلیترین، مرگخواران

ایوان روزیه


مخفی کردن اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۶:۰۱ یکشنبه ۸ مرداد ۱۳۸۵
آخرین ورود:
۰:۴۰:۲۸ دوشنبه ۱۲ دی ۱۴۰۱
از سر قبرم
گروه:
ایفای نقش
کاربران عضو
مرگخوار
اسلیترین
پیام: 1440
آفلاین
- یعنی من الان بلیطم؟واقعا؟ و اگه تو رو گاز بگیرم تو هم تبدیل به بلیط میشی؟

جادو آموز ریونکلایی که به هوش و ذکاوتش مغرور شده بود سری تکان داد و گفت:
- بله، صد در صد منم بلیط میشم.

- بذار امتحان کنم...
- چی رو امتحان...نهههه، آخ...قل قل قل پیش پوش پوش..‌پففف!

جادوآموز باهوش ریونکلایی با گاز کتی تبدیل به بلیط شد! کتی همان طور که با تعجب به او نگاه میکرد گفت:
- عجیبه حق با تو بود. پس راست میگن که ریونکلایی ها باهوشن!

در آن لحظه اگر کسی به بلیط ریونکلایی کارد میزد هیچ الیافی از آن بیرون نمیامد!
جلوی در موزه وضع همچنان آشفته بود و هر لحظه به وخامت اوضاع افزوده میشد. بلیط‌های رقصان در همه جا پراکنده بودن و هر کس که سر راهشان قرار میگرفت را گاز میگرفتند.

لرد که حسابی قد کشیده بود و بزرگ شده بود از آن بالا شاهد آشفته بازار مذکور بود و در همان حال سعی میکرد جلوی بلیط کوچکی که دور و برش میچرخید را بگیرد:
- برو کنار ملعون! وگرنه با پاهای بزرگمان مثل رسید پرداخت عوارض وزارت سحر و جادو لهت میکنیم!

گوش بلیط اما به این حرف‌ها بدهکار نبود:
- ارباب شما که اینقدر بزرگ و با جلال و جبروت هستین، واقعا من رو از یه گاز ساده محروم میکنین؟
- گاز؟ ایوا؟ این بلیط کوچک و محقر تویی؟
- بله ارباب و باور کنین که من دیگه طاقت ندارم...!

در صحنه‌ای آهسته ایوا گوشه شست پای ارباب را گاز گرفت و ناگهان دودی سیاه همراه با جرقه‌های آتشین فضا را در بر گرفت!
بعد از فروکش کردن دود مدیر موزه سرفه کنان با صحنه‌ای عجیب روبرو شد. لشگری از بلیط‌های موزه دور یک بلیط بزرگ به اندازه اتوبوس جمع شده بودند و به او نگاه میکردن!

- ... ارباب اینقدر باشکوهه که حتی موقع بلیط شدن با بقیه متفاوته!
- بعدا به حسابت میرسیم ایوا، بعد از بازدید از موزه توی دفتر خودت...

مدیر موزه تک سرفه‌ای کرد و گفت:
- ببخشین ولی هنوز حق ورود به موزه رو ندارین!

این جمله آنقدر سنگین بود که حتی سدریک از خواب ناز بیدار شد و گفت:
- مسخره کردی؟ مگه تمام مشکل تو بلیط نبود؟ خب ما الان همه مون به لطف اون هکتور تسترال بلیطیم! بکش کنار بذار بریم داخل!

- متاسفم، تا حالا دیدین که بلیط‌ها تنهایی وارد موزه بشن؟ امکان نداره! هر بلیط باید همراه یک جادوگر وارد بشه!
بلیط ها اول بهم، بعد به هکتور و در نهایت به ایوا خیره شدند:
- جناب وزیر؟ احیانا راهکاری برای ارائه نداری؟


تصویر کوچک شده


پاسخ به: شركت حمل و نقل جادویی
پیام زده شده در: ۱۸:۴۱ یکشنبه ۳۱ مرداد ۱۴۰۰
#70

گریفیندور، مرگخواران

لوسی ویزلی


مخفی کردن اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۹:۰۶ سه شنبه ۲۸ اردیبهشت ۱۴۰۰
آخرین ورود:
۲۱:۱۷:۲۱ شنبه ۱۹ آذر ۱۴۰۱
گروه:
ایفای نقش
گریفیندور
کاربران عضو
مرگخوار
پیام: 251
آفلاین
تاثیر معجون هکتور بود!
آن معجون نه تنها باعث تکثیر بلیط ها شده بود، بلکه باعث شده بود توانایی های پرواز، سخن گفتن و حتی گاز گرفتن هم پیدا کنند!

کتی و قارقارو هم به دنبال بلیط ها می دوییدند و موفق شدند یکی از آنها را بگیرند.
در کسری از ثانیه، فریاد اعتراض بلیط به هوا رفت!
- ولم کن!
- نمی‌کنم!
- ولم کن!
-نمی‌کنم!

تحمل بلیط تمام شد و کتی را گاز گرفت.
کتی شروع به تغییر کرد. پوستش مانند معجون های هکتور قُلقُل می‌کرد و دست و پایش در حال کوچک شدن و از بین رفتن بودند!
کمتر از چند ثانیه کتی تبدیل به بلیطی با مهر رسمی "دولت کج و کوله-ملت گوشت و دنبه" شد!

باقی بلیط ها هم مانند زامبی های آدم خوار، جادو آموزان هاگوارتز را گاز می گرفتند و به بلیطی مثل خودشان تبدیل می کردند.
این روند آنقدر ادامه پیدا کرد تا بالاخره جادو آموزی ریونکلایی از آن وسط ها جیغ کشید:
- نذارید گازتون بگیرن! تبدیل میشین به بلیط!

کتی که حالا بلیط شده بود به طرف جادو آموز ریونی برگشت.
-عه جدا؟

و دوباره نگاهی به سر و وضع بلیطی خودش انداخت.


قدم قدم تا ‏ روشنایی، ازشمعی در تاریکی تا نوری پرابهت و فراگیر!
می جنگیم تا آخرین نفس!!
می جنگیم برای پیروزی!!!‏
برای عشق!!!!‏
برای گریفیندور.


پاسخ به: شركت حمل و نقل جادویی
پیام زده شده در: ۱۵:۴۴ یکشنبه ۳۱ مرداد ۱۴۰۰
#69

مرگخواران

آلانیس شپلی


مخفی کردن اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۰:۳۹ چهارشنبه ۱۲ خرداد ۱۴۰۰
آخرین ورود:
۱۲:۱۷:۱۴ جمعه ۱۴ بهمن ۱۴۰۱
گروه:
کاربران عضو
ایفای نقش
مرگخوار
پیام: 128
آفلاین
در میون اون همه مشکل اتوبوس هم عصبانی شده بود و سعی می کرد همه را به داخل اتوبوس برگرداند.
- هی! همه برگردین توی من! مگه من به کسی اجازه دادم اندازه ی غول بشه و از من خارج بشه ؟ زود باشید برگردید تو!

اما کسی به اتوبوس توجهی نداشت، نگاه همه به لرد جلب شده بود که فقط پاهایش روی زمین مونده و بقیه اش بالای ابر ها گم شده بود.

- می دونستید تو غار های مریخ آدم فضایی زندگی میکنه؟ زود باشید این کشف مهم ما را به دنیا اطلاع دهید!
صدای لرد از فضا به گوش رسید.

- سرورم! یعنی اونقدر بزرگ شدید که می تونید غار های مریخ رو ببینید؟
بلاتریکس برخلاف همیشه نگران شده بود، خب به هر حال موضوع درباره ی لرد سیاه بود!

- نه! الان بزرگتر شدیم الان کهکشان را شیری را می بینیم. به دانشمندا بگین تو کهکشان راه شیری، شیر جریان دارد.
البته معلوم نبود لرد چطور صدای بلاتریکس را شنید. ولی خب به هر حال یک جوری شنید!

- سرورم من نگراتونم!

مکالمه ی لرد بلاتریکس ادامه داشت ولی بقیه این موضوع را ول کرده بودند و دنبال بلیط ها میکردند.

- فرار نکن بلیط ناز! بیا پیش خودم.

بلیط ها به هیچ حرفی گوش نمیکردند و فقط فرار می کردند.
- نمی تونید ما را بگیرید.

بلیط های سخنگو همه جا پخش شده بودند.






پاسخ به: شركت حمل و نقل جادویی
پیام زده شده در: ۱۴:۲۲ یکشنبه ۳۱ مرداد ۱۴۰۰
#68

گریفیندور، محفل ققنوس

جیانا ماری


مخفی کردن اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۰:۰۰ جمعه ۸ مرداد ۱۴۰۰
آخرین ورود:
۱۴:۴۸:۰۸ یکشنبه ۴ دی ۱۴۰۱
از ایران_اراک
گروه:
ایفای نقش
کاربران عضو
گریفیندور
محفل ققنوس
مترجم
پیام: 172
آفلاین
بدون بلیط موزه ای هم در کار نبود و اتبوس هم اجازه نمیداد که کسی خارج بشه ، در همان وقت ناگهان شخصی بلند شد و گفت:

+آیا بلیط های خود را از دست داده اید؟آیا توی اتبوس گیر افتاده اید؟نهراسید که راه حل مشکل شما دست ماست!

توجه همه به سمت شخص مرموز جلب شد ، او کسی نبود جز جیانا ماری کاراگاه.

-راه حل چیه؟
-آره باید چه کار کرد؟
-این اتبوس هم که نمیگذاره بیرون بریم.

جیانا دستش را بالا برد و صبر کرد همه ساکت بشن.

+خیلی ساده است فقط باید یه طلسم کوچولو کرد.

این بار تمام بچه ها داد زدند و هر کسی می خواست زود تر بفهمد چه فکری در سر جیانا است.
+ اول به یک داوطلب نیاز دارم.

کم کم تمام بچه ها داشتند فکر می کردند در یک برنامه تلویزیونی حظور دارند .
_من داوطلبم!
_نه، من!
- من!
+بگذارید ، خودم یه نفر رو انتخواب می کنم ... خب شما.

لرد سیاه با ناباوری میبیند که جیانا به او اشاره می کند.
-من؟
+بله شما بفرمایید جلو.

لرد سیاه که به شدت خوشحال شده از روی دست بچه ها می پرد و پای چند نفر را لگد می کند ، با سرعت هر چه تمام تر به جلوی اتبوس می رود و مانند کسی که جام طلا را برده دست تکان میدهد!
- دیدید ما بهترینیم.
+خب حالا لطفا روبروی من وایسین و تکون نخورین.
- کسی به ما دستور نمی دهد !

بعد از مکثی کوتاه و فکر کردن.

-ولی این بار مشکلی نیست!
+ بامباردا(ورد افزایش حجم)!

در مقابل چشمان حیرت زده همه لرد سیاه بزرگ و بزرگتر می شود و اتبوس از ترس همه را بیرون می اندازد و فرار می کند!

+ بفرماییییییین ، شما بیرون هستین!

جادو آموز ها که نمی دانستند باید خوشحال باشند یا ناراحت با تعجب به هم نگاه می کردند ، آنها آزاد شده بودند ولی به قیمت له شدگی خفیف. همه بجز خود جیانا وآلبوس پاتر که دنبال جیانا دویده بود و خود را نجات داده بود. در این میان بلاتریکس متوجه چیزی شد.

- وای لرد! هنوز دارن بزرگتر می شن! اونجا !بلیط ها دارن دور می شن!


الوهومورا

بیهوشی حالتی است بین خواب و بیداری نه کاملا گیجی نه کاملا هشیاری

قدم به قدم تا روشنایی از شمعی در تاریکی تا نوری پر ابهت و فراگیر!!
می جنگیم تا اخرین نفس!!
می جنگیم برای پیروزی!!
برای عشق!!
برای گریفندور!!


پاسخ به: شركت حمل و نقل جادویی
پیام زده شده در: ۱۰:۴۰ یکشنبه ۳۱ مرداد ۱۴۰۰
#67

گریفیندور، مرگخواران

کتی بل


مخفی کردن اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۷:۴۴ دوشنبه ۲۸ مهر ۱۳۹۹
آخرین ورود:
۰:۳۲:۳۶ پنجشنبه ۱۳ بهمن ۱۴۰۱
از زیر زمین
گروه:
مرگخوار
ایفای نقش
گریفیندور
ناظر انجمن
کاربران عضو
پیام: 447
آفلاین
همه نفس ها، در سینه حبس شده بود. معجون، در هوا چرخید و چرخید. پس کله ای، به سدریک زد. لینی را، واژگون کرد. قاقارو را، به سقف، پِرِس کرد. از میان موهای پلاکس، رد شد. داخل رنگ فرو رفت و باز، به چرخیدن ادامه داد. بلیت، قانون ارشمیدوس را، زیر پا نهاده بود!

- یکی بگیرتش!

ایوا، دهانش را، مانند حلقه ی بسکتبال، باز کرد. بلکه معجون، داخل دهانش بیفتد. اما معجون، راهش را کج کرد و صورت وزیر را، رنگی کرد. از میان دستش رد شد... و روی بلیت، شکست.

- چیکار کردی؟

ایوا، دستانش را روی سرش گذاشته بود، و به بلیت که داشت تغییر میکرد، چشم دوخته بود. بلیت، دراز شد. پهن شد. باریک شد. بزرگ شد. میکروسکپی شد. چوله شد. صاف شد. گرد شد. مربع شد. شش ضلعی شد.

- چرا اینطوری میشه؟

همه، چشمانشان را ریز کرده، و به تغییرات بلیت، نگاه میکردند. هکتور، به میان جمع آمد و لبخندی زد.
- تا چند ثانیه دیگه...

بلیت، از این سر، تا آن سر اتوبوس کش آمد، و مثل پیتزا، قاچ خورد. تکه های بلیت، در اندازه های معمولی و شکل قاچ پیتزا، کف اتوبوس ریخت.
- دیدین گفتم!

ایوا، روی دست هر کسی، که میخواست قاچی از پیتزای بلیطی بخورد، میزد. آهی کشید.
- برای این، میشه یه بهونه ای آورد. ولی اگه، یه بلای دیگه سرشون میومد...

بلیط ها، کوچک شدند، و شروع کردند، به تکان خوردند.
- دیدین؟ قاقارو هم دید! دارن تکون میخورن!

بلیط ها، از جایشان بلند شدند، و از اتوبوس، بیرون پریدند!


ارباب من Lord

گر کسی مرا ببیند نتواند که ببیند چون که او قارقارو نیست!

قاقاروی بدون مو!








شما می ‌توانید مطالب را بخوانید
شما نمی توانید عنوان جدید باز کنید
شما نمی توانید به عنوان‌ها پاسخ دهید
شما نمی توانید پیام‌های خودتان را ویرایش کنید
شما نمی توانید پیام‌های خودتان را حذف کنید
شما نمی توانید نظر سنجی اضافه کنید
شما نمی توانید در نظر سنجی ها شرکت کنید
شما نمی توانید فایل‌ها را به پیام خود پیوست کنید
شما نمی توانید پیام بدون نیاز به تایید بزنید
شما نمی توانید از نوع تاپیک استفاده کنید.
شما نمی توانید از HTML در نوشته های خود استفاده کنید
شما نمی توانید امضای خود را فعال/غیر فعال کنید
شما نمی توانید صفحه pdf بسازید.
شما نمی توانید پرینت بگیرید.

[جستجوی پیشرفته]


هرگونه نسخه برداری از محتوای این سایت تنها با ذکر نام «جادوگران» مجاز است. ۱۴۰۰-۱۳۸۲
جادوگران اولین وبسایت فارسی زبان هواداران داستان های شگفت انگیز هری پاتر است. به عنوان نخستین خاستگاه ایرانی ایفای نقش مبتنی بر نمایشنامه نویسی با محوریت یک اثر داستانی در فضای مجازی، پرورش و به ارمغان آوردن آمیزه ای از هنر و ادبیات برجسته ترین دستاورد ما می باشد.