هری پاتر نخستین مرجع فارسی زبان هواداران هری پاتر

هری پاتر نسخه موبایل


در حال دیدن این عنوان:   1 کاربر مهمان





پاسخ به: شركت حمل و نقل جادویی
پیام زده شده در: ۲۳:۵۸ دوشنبه ۸ شهریور ۱۴۰۰
#86

گریفیندور، وزارت سحر و جادو، مرگخواران

اركوارت راكارو


مخفی کردن اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۶:۱۴ سه شنبه ۱۴ اردیبهشت ۱۴۰۰
آخرین ورود:
دیروز ۲۳:۲۱:۴۶
از سی سی جی!
گروه:
مرگخوار
کاربران عضو
ایفای نقش
گریفیندور
ناظر انجمن
پیام: 115
آفلاین
- به اضافه اون دفعه که انگشت های ارکو خوردی، با احتساب به این که انگشت شصت پاش ناقص بود، می شه هزار و ششصد و هفتاد و نیمو مین بار، که به گریفیندور خسارت وارد کردی!
لوسی نگاه دقیقی به ماشین حسابش انداخت.
- نه اشتباه شد، ششصد و هفتاد و یک بار!

ایوا اما در این حال هوا نبود زیرا انگشتان پایش در حال ذوب شدن بودند.
- کمک! تو دل نداری لوسی ما مثلا تو یه گروه هستیم!

لوسی اما سخت در حال محاسبه کردن بود.
- حواسم رو پرت نکن وگرنه جرایمت بیشتر می شن!
- پاهام دارن می سوزن!
- یاد وقتی که انگشت های ارکو بدبخت رو خوردی بیوفت!

ناگهان فکر بکری به ذهن ایوا رسید. دهانش را تا می توانست باز کرد و مطمئن شد لوسی که با دقت به ماشین حسابش خیره شده بود، او را نبیند.

- با توجه به محاسباتم تو قاتل، آدمخوار، دزد و جانی محسوب می شی و نه تنها باید وزارت ازت گرفته شه بلکه باید قصاص هم بشی!

اما دیر شده بود، تا لوسی به خودش بیاید ایوا، تیرک و تمام آتشی که بر آن فروزان بود را بعیده بود!
دهان لوسی از قدرت معده ایوا باز مانده بود.
- تو آتیشم می خوری؟ پس محاسبتم دوباره غلط دراومد.

ایوا که با افتخار آخرین تکه های آتش و تیرک، چوبی را می بلعید.
- من که هزار بار گفته م همه چیز خوارم!




پاسخ به: شركت حمل و نقل جادویی
پیام زده شده در: ۲۳:۳۲ دوشنبه ۸ شهریور ۱۴۰۰
#85

الکس وندزبری


مخفی کردن اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۷:۳۱ چهارشنبه ۱۹ خرداد ۱۴۰۰
آخرین ورود:
۱۸:۴۸:۲۷ یکشنبه ۸ اسفند ۱۴۰۰
گروه:
ایفای نقش
کاربران عضو
پیام: 39
آفلاین
لوسی بدجنسانه نگاهی به سمت وزیر خیلی خوش خوراک محصور در شعله های آتش انداخت و گفت:
_قاتل ها باید تقاص پس بدن! در ضمن هنوز یادمه که سه هفته و پنج ساعت و شیش دقیقه‌ی پیش کیک آلبالوی منو خوردی، پس عمرا نجاتت بدم.

ایوا در حالی که از گرما در حال پخته شدن بود، گفت:
_لوسی، تو که این قدر کینه ای نبودی. ببین دارم می پزم!

لوسی چشم هایش را در کاسه چرخاند و پوفی کشید و گفت:
_چی کار کنم خب.

در همین بین کتی در صدر گروه دنبال کنندگان قاقارو که لینی فقید را در دهان داشت فریاد می کشید:
_قاقارو از ارث محرومت می کنم ها، وایسا ببینم!

سو لی متفکرانه با هوشی که مخصوص گروه ریونکلاو بود گفت:
_اما کتی به گربه ها که ارث نمی رسه.

کتی در حال دویدن نگاهی خصمانه نثارش کرد و گفت:
_این لباس نفرین شده ایوا کجاست؟ وقت گیر آوردی؟

لرد دوان دوان در حالی که احساسات پاک گوگولی اش از مرگ مرگخوارش جریحه دار شده بود گفت:
_ای قاقارو لینی مان را به ما بده تا او را دفن کنیم، اگر ندهی اش یک آودا کداورا حرامت خواهیم کرد.

بلاتریکس با صدای آرامی گفت:
_لرد جان جسارت نباشه اما قاقارو حرفای شما رو متوجه نمیشه.

لرد در جوابش گفت:
_ما نمی دانیم، بایست ای قاقاروی کم تربیت!

کتی بالاخره موفق شد قاقارو را بگیرد و لینی مرحوم را از دهان او نجات دهد، پیروزمندانه به جمعیت دونده گفت:
_گرفتمش!

لرد که باز هم یاد ناراحتی اش افتاده بود گفت:
_لینی مان را بدهید برویم دفن اش کنیم برایش حلوا بپزیم، آه کجایی لینی؟

در عین تعجب لینی ای که باید در حال پاسخ به سوالات نکیر و منکر می بود به هوش آمد، شروع به پرواز کرد و خیلی شاد و سرحال گفت:
_من اینجام، قراره حلوای کی رو بخوریم؟

اما آن طرف سالن ایوا و لوسی هنوز هم در حال کشمکش بودند بر سر قصاصِ قتلی که صورت نگرفته بود!



پاسخ به: شركت حمل و نقل جادویی
پیام زده شده در: ۲۳:۰۴ دوشنبه ۸ شهریور ۱۴۰۰
#84

ریونکلاو، محفل ققنوس

آنتونی گلدشتاین


مخفی کردن اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۱:۰۰ یکشنبه ۱۰ مرداد ۱۴۰۰
آخرین ورود:
۲:۲۸:۴۸ جمعه ۱۰ تیر ۱۴۰۱
از ایریثیل
گروه:
کاربران عضو
ریونکلاو
ایفای نقش
محفل ققنوس
پیام: 85
آفلاین
همه سرشان را از طرفی به طرف دیگر می چرخاندند تا شاید بتوانند بدن ریز و کوچولو موچولوی لینی را پیدا کنند ، همکلاسی ها لینی که نگرانه در خطر افتادن ارامش روحش بودند بجای گشتن به دنبال بدن بی روحش شروع به زار زدن کردند.
- تو بمیری منم باید بمیرم.
- نهههههههه
- یعنی دیگه نمیتونه لوسمون کنه؟

ناگهان فردی در بین جمعیت دادی زد که باعث شد همه سر جایشان خشک شوند:
- وزیر قاتل و مکار را به پیش ما بیاورید

لرد با ابهتی بی همتا به زیر دستانش دستور داد تا وزیر را به پیشش بیاورند
- وزیر! تو باید تقاص کارت را پس بدهی ، تو با دزدین بدن لینی میخواهی رد جنایتت را پنهان کنی

ولوله عجیبی مابین جادو آموزان افتاده بود. همه درحال نتیجه گیری از اتفاقی بودند که در حال رخ دادن بود ، با صحبت های لرد جادو آموزان هم جبهه عوض کردند و فاز خون خواهی گرفتند.
- اره وزیر باید تقاص قتلی که کرده رو پس بده
- من میتونم وزیر رو بکشم؟
- بیاید آتیشش بزنیم!

همه با شنیدن این حرف به سمت وزیر بیچاره که گناهش خودش نبود و آستینش بود‌ حمله ور شدند.
سریع یک تپه چوب درست کردند و وزیر را به تیرکی که در مرکز آن گذاشته بودند بستند ، وزیر هم که کاملا نا امید شده بود هیچ مقاومتی نمی کرد. لرد همه را کنار زد و جلوی جمعیت آمد
- تو بخاطر کشتن لینی ما مجازات خواهی شد... آتش بزنید این وزیر دیوانه را

یکی از جادو آموزان مشعل به دست به سمت وزیر حرکت کرد تا چوب های زیر پایش را به آتش بکشد. بقیه جادو آموزان مانند جنگلی های دیوانه به بالا و پایین می پریدند و خوشحالی می کردند.
جادو آموزی که مشعل را در دست داشت ، مشعل را به سمت چوب ها پرت کرد و دادی از ته دل کشید ... کمی گذشت
- پس چرا آتیش نمیگیره اینا
- خسته شدیم آتیش بگیر دیگه!
- نکنه چوبا خیسه؟
- بیاید دارش بزنیم
- یکی بره بنزین بیاره

همه بلافاصله برگشتند تا دنبال چیزی بگردند که بتواند هیزم ها را شعله ور کند ولی تا برگشتند قاقارو* را دیدند که لینی را به دهان گرفته و خیلی راحت درحال دور شدن از جمعیت است
-بگیرییییینشششش

همه به سمت قاقارو حمله ور شدند تا بدن لینی را از او پس بگیرند. ولی چیزی را فراموش کردند
هیزم ها درحال آتش گرفتن بود و وزیر بیچاره که حالا امید به زندگی پیدا کرده بود هنوز به تیرک چوبی بسته شده بود
- یکی منو نجات بدهههههه


*قاقارو حیون خونگی کتی بله



پاسخ به: شركت حمل و نقل جادویی
پیام زده شده در: ۱۹:۵۴ دوشنبه ۸ شهریور ۱۴۰۰
#83

هافلپاف، مرگخواران

رامودا سامرز


مخفی کردن اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۹:۲۵ پنجشنبه ۴ شهریور ۱۴۰۰
آخرین ورود:
دیروز ۲۱:۲۵:۲۷
از قلب شکننده تر توی دنیا نیس!
گروه:
هافلپاف
کاربران عضو
ایفای نقش
مرگخوار
پیام: 51
آفلاین
حالا که خیال ایوا از مسخره بازیای جادوآموزا راحت شده بود، می خواست بگه که یه عده از درختای نخل اون نزدیکیا بالا برن و یه مقدار خرما بیارن پایین تا برای مراسم تدفین مرحومه لینی وارنر حلوا درست کنن .
ولی اینکار ممکن بود که یه مشکل درست کُنه و اون هم این بود که جادوآموزا تازه مسئله ی قتل غیرعَمدی که ایوا انجام داده بود رو فراموش کرده بودن و بعد از یادآوری این مورد، دوباره اعتراضای جادوآموزا از سر گرفته می شد و این یعنی حماقت!

از طرفی دل ایوا راضی نمی شد که روح لینی و دلِ شپش مستاجرِ توی موهاش ناراضی باشن و خواب شب رو ازش بگیرن؛ حتی ممکن بود که از سازمانِ حمایت از حشرات جادویی هم بیان و وزیر مملکت رو دستگیر کنن!
پس ایوا تصمیم گرفت دلش رو به دریا بزنه تا هم شبا روی بالشِ راحتِ وجدان آسوده بخوابه و هم پاش به دادگاه باز نشه!
-اِهم...بهتر نیس برای شادیِ روح مرحومه لینی وارنر یه مراسم ختم کوچولو به اندازه خودش بگیریم؟

بر خلافِ تصور ایوا، جادوآموزا که روح همکلاسیشون رو در آسایش می خواستن و حواسشون از قضیه ی قاتل بودن ایوا پرت شده بود، از این موضوع استقبال هم کردن!
چند نفر از درختای نخل اطراف بالا می رفتن تا خرما بیارن.
گروهی دیگه هم در حال چال کندن برای جسد بودن.

-فقط با یه انگشت زمین رو بکن! مگه مرحومه اندازش چقدر بود؟!
-حالا چرا داد می زنی؟

بعد از اینکه خرماها از درخت چیده شد و کارِ حفاری هم تموم شد، همه دورِ چاله جمع شدن تا لینی رو به آرومی به خاک بسپارن.

-حالا جسد مرحومه کجاست؟
-به نکته ای به ظرافتِ تار مو اشاره کردی!


ویرایش شده توسط رامودا سامرز در تاریخ ۱۴۰۰/۶/۸ ۱۹:۵۸:۱۱

روشنایی قلب ارباب از هزارتا فانوس بیشتره!


پاسخ به: شركت حمل و نقل جادویی
پیام زده شده در: ۱۱:۰۹ دوشنبه ۸ شهریور ۱۴۰۰
#82

هافلپاف

نیکلاس فلامل


مخفی کردن اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۱:۴۳ دوشنبه ۲۴ شهریور ۱۳۹۹
آخرین ورود:
امروز ۱۰:۰۴:۱۶
از تارتاروس
گروه:
کاربران عضو
هافلپاف
ایفای نقش
ناظر انجمن
پیام: 157
آفلاین
-خبری نیست وزیر.

و با افکت زارت یکی خوابوند توی گوش وزیر.

-چرا میزنی؟
-من نبودم دستم بود. تقصیر استینم بود.

همه افراد یه کم قر در ناحیه ی پایین تنه ی خود احساس کردن.

-حالا همه با هم. استین مال کتم بود. کتم مال بابام بود. بابام مال.. آع ماشالا بیا وسط.

لباس ها بچه هارا وادار به رقصیدن کرده بودند. اما به نظر نمیامد کسی از این مسئله ناراحت باشد. هر چه که بود از ان اردوی کذایی بهتر بود.

-داره میریزه. داره میریزه.
-سوسن خانم... ابرو کمون.
-دکتر. جون دکتر. بیا جاممو پر کن. تصویر کوچک شده


بچه ها دست همدیگر را گرفته بودند و تانگو میرقصیدند. یکی دو نفر هم افتاب بالانس میزدند و وسط معرکه حرکات بریک دنس به نمایش میگذاشتند.

سو لی یک میکروفون از لای موهای فرفری اش بیرون کشید و روی سکو رفت.

-امشب شب. مهتابببه. عزیززم رو میخوام.

یکی از بچه ها رفت و چند چراغ را خاموش کرد و فاز کارائوکه را به جو وزارت خونه تزریق کرد.

-بازم کلان پیچیده توی کوچه و همه قلاف میکنن هر چی خلاف. چون گیر میده الان. رقص نور داره و کوچه قرمزه ولی مهمونی نیست که یه ریگولوسی قر بده.
-اخ سمیه. وای سمیه.
-مکن ای صبح طلوع. مکن ای صبح طلوع.
-این فازش چیه؟
-ولش کن بذار تو حال خودش باشه... بارون هواتو داره، رنگ چشاتو داره. قدم زدن تو بارون، با تو چه حالی داره. دلم هواتو داره. تصویر کوچک شده


وزیر بلند شد و کمی خودش را تکاند و دید لباس های نفرین شده پشت سر جمعیت روی زمین افتاده و بچه ها لباس های قدیمی کارکنان قدیمی وزارت خانه را پوشیده اند.

-این لباسا که طلسم نیست. شما ها منو مسخره کردین؟ وسط وزارت خونه کنسرت راه انداختین؟ اون کدوم تسترالی بود که زد تو گوش من؟

بچه ها که دیدن لو رفتن یه کم خودشون رو جمع و جور کردن و ارام از هم فاصله گرفتن.
-


ویرایش شده توسط نیکلاس فلامل در تاریخ ۱۴۰۰/۶/۸ ۱۱:۱۵:۴۵

تصویر کوچک شده

تصویر کوچک شده


پاسخ به: شركت حمل و نقل جادویی
پیام زده شده در: ۵:۴۵ دوشنبه ۸ شهریور ۱۴۰۰
#81

ریونکلاو، وزارت سحر و جادو، مرگخواران

تام جاگسن


مخفی کردن اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۲۰:۴۱ سه شنبه ۶ فروردین ۱۳۹۸
آخرین ورود:
۱۷:۱۳:۲۵ پنجشنبه ۹ تیر ۱۴۰۱
از تسترال جماعت فقط تفش به ما رسید.
گروه:
ناظر انجمن
ریونکلاو
کاربران عضو
ایفای نقش
مرگخوار
گردانندگان سایت
مترجم
پیام: 632
آفلاین
خلاصه:

الکساندرا ایوانوا، وزیر سحر و جادو، جادوآموزان رو برای بازدید از موزه سوار اتوبوس می‌کنه. وقتی به موزه می‌رسن، هکتور از یه معجون استفاده می‌کنه و همشون رو به بلیت تبدیل می‌کنه، ایوا هم نگهبان موزه رو می‌خوره تا دیگه مزاحمشون نشه. بعد، دانش‌آموزا و سایر حاضرین در اردو، درگیر لباس‌های نفرین شده‌ای می‌شن که از صاحبشون حرف شنوی ندارن. حالا، نگهبان موزه اومده تا شرایط رو بررسی کنه.

********

شما تا به‌حال وزیر بوده‌اید؟ اگر نبوده‌اید، بگذارید برایتان سر بسته یک روزِ وزارت را شرح دهم. اگر بوده‌اید هم، تجدید خاطرات همیشه مایۀ شادی و مسرت است و چیزی را از دست نخواهید داد.
یک وزیر، دو حالت دارد. یا آن‌قدر پر جنب‌وجوش و در پی رسیدگی به ارباب رجوع و مشکلات جامعۀ جادوگری است، که زندگی شخصی خود را به کل از یاد می‌برد. یا آن‌قدر مجذوب قدرت‌های وزارت و دارایی‌های دولتی، که به کل وجود جامعه را فراموش می‌کند.

ایوانوا اما، مثال‌نقضی بر هردوی این کردارها بود. این گونۀ ناشناخته از بشر از بدو ورود کلاً مثال‌نقض طبیعت بود. در طبیعت، یا گیاه‌خوارید یا گوشت‌خوار؛ یا زنده‌اید یا مرده؛ یا سالمید یا کج و کوله؛ ایوا، با حفظ سمت تمام این‌ها بود.
پس می‌توانید تصور کنید نظارت چنین آدمی بر دانش‌آموزان چگونه است.

حال، این را نیز اضافه کنید که ساعت‌های طولانی در این اردو، موفق به خوردن چند راس گاو و نوشیدن چند دریاچه جهت پایین رفتن آنها نشده بود. این‌ها همه مزید بر علت شدند تا اتفاقی که نباید بیفتد: وزیر به کل توهم زده بود.

چند لحظه‌ای به نگهبان موزه نگاه کرد... چهرۀ آشنایی داشت. نگاهی به شکمش کرد، سپس به نگهبان. دوباره به شکم، دوباره به نگهبان.
- آم... ببخشید جناب... من شمارو احیاناً جایی نخوردم؟

بله! نگهبان که اصلاً خورده شده بود. فرد خورده شده و در حال هضم، چگونه دوباره به دنیای فانی بازگشته بود؟
این شد که ایوا عزمش را جزم کرد. سعی کرد تا آموزه‌های تام را به خاطر بیاورد. «ببین ایوا... هروقت شک داشتی خواب داری می‌بینی یا نه، با کله برو تو زمین و داد بزن. اگه زنده موندی خوابه. نموندی هم که... با نهنگ سلیمان محشور شی به حق مرلین. »

شیرجه زد.
- یاهاهاهاهاهاهاها!
********

- وزیر به هوش اومد!

ایوا به صف طویل دانش‌آموزان مدرس به لباس‌های عهود مختلف دوران کهن جادوگری، خیره شد.
- عه وا سلام. چه خبرا؟


آروم آقا! دست و پام ریخت!


پاسخ به: شركت حمل و نقل جادویی
پیام زده شده در: ۲۳:۴۴ یکشنبه ۷ شهریور ۱۴۰۰
#80

محفل ققنوس

آگاتا تراسینگتون


مخفی کردن اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۰:۴۲ جمعه ۴ تیر ۱۴۰۰
آخرین ورود:
۱۱:۵۲ چهارشنبه ۲۴ شهریور ۱۴۰۰
از از پیش یک مشت ماگل😐
گروه:
کاربران عضو
پیام: 45
آفلاین
ایوانا خاص با استفاده از چوب دستی دانش آموز ها و خودش فاصله بیاندازد که دید جیب تر است و چوب دستی نیست
ناگهان در لحظه چند اتفاق افتاد;
جینی که جلو تر از همه بود پایش پیچ خورد و سقوط آزاد به سمت اسفالت کرد و دانش آموز های دیگر هم که تعادل خود را نتوانستند حفظ کنند روی جینی بیچاره افتادند
از طرفی مدیر موزه آمد و شاکی به ایوانا نگاه کرد
- جناب وزیر چرا اینهمه سر و صدا در میارید؟
ایوانا با بهت انگشت اشاره اش را به سمت جادو آموزان گرفت و گفت;
-تقصیر من ؟ تقصیر اوناست
مدیر با دهان باز به ایوانا نگاه کرد
تقصیر یک کپه بلیط؟!

ایوانا با تعجب به دانش آموزا نگاه کرد
بله نفرین تاثیر خودش را گذاشته بود و بچه ها دوباره به بلیط تبدیل شدهه بودند....





در کشاکش شجاعت و اصالت، در هیاهوی هوش و ذکاوت، اتحاد و پشتکار سو سو میزنند...فرزندان هلگا میدرخشند!


پاسخ به: شركت حمل و نقل جادویی
پیام زده شده در: ۲۲:۳۵ یکشنبه ۷ شهریور ۱۴۰۰
#79

ریونکلاو، محفل ققنوس

آلنیس اورموند


مخفی کردن اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۲۲:۲۲ دوشنبه ۲۴ آذر ۱۳۹۹
آخرین ورود:
امروز ۰:۲۷:۰۷
از دست این آدما!
گروه:
کاربران عضو
ریونکلاو
ایفای نقش
محفل ققنوس
پیام: 131
آفلاین
ایوا تلوتلوخوران از روی سکو پایین آمد و سخنرانی اش را به موقعی دیگر موکول کرد. عده ای از جادو آموزان خودشیرین که دنبال نمره و امتیاز اضافی بودند جلو رفتند و به ایوا کمک کردند تا نیفتد. جمعیت کنار رفت و ایوا در حالی که هنوز سرش را گرفته و منگ بود بینشان ایستاد.
لرد گلویی صاف کرد ولی تا خواست شروع به صحبت کند، ردای سیاهش محکم دورش پیچید و او را روی زمین انداخت.
- چرا عین تسترال ما را می نگرید؟ بیایید آزادمان کنید دیگر!

جادوآموزان مرگخوار هول شدند و سریع به سمت لرد رفتند ولی با حرکت عجیب و ناگهانی ایوا میخکوب شدند.
آستین ایوا دوباره به او حمله کرد و ایوا هم سعی داشت مشتش را که به سمت صورتش می آمد از خود دور کند.
جادوآموزان عقب رفتند و حلقه بزرگی را دور ایوا تشکیل دادند.
- وزیر چرا اینجوری می کنه؟
- خوددرگیری داره.
- همچین کاری از وزیر دیگه بعید بود.
- حیف که دستمان بسته است وگرنه یک کداورا حرامتان می کردیم! می آیید آزادمان کنید یا بدهیم پرنسسمان یک لقمه چپتان کند؟!

مرگخواران توجهشان به لرد جلب شد و سعی کردند ردا را از دور او باز کنند که دوباره ایوا مانع این کار شد.
آستینش که متوجه شد نمی تواند ایوا را بزند، چرخید و نزدیک ترین فرد به ایوا، یعنی لینی را مورد اصابت قرار داد. لینی مانند سوسکی که زیر دمپایی چسبیده باشد، به زمین براق موزه چسبید.

- وزیر یکی از جادوآموزا رو کشت!
- ما چطور میتونیم کسی که جلوی چشمامون یه حشره ناز و بی آزارو له کرد به عنوان وزیر بپذیریم؟!
- ما وزیر قاتل و روانی و خوددرگیر نمیخوایم!
- من نبودم دستم بود، تقصیر آستینم بود!

ولی جمعیت داشتند علیه ایوا که سعی داشت از خود دفاع کند شعار می دادند و صدایش را نشنیدند. لباس ایوا آرام شد و خود ایوا هم، با اضطراب به جادوآموزانی که با عصبانیت به سمتش می آمدند نگاه کرد. باید یک جوری آنها را آرام می کرد.


So You Can See I'm Trying
You Won't See Me Crying
I'll Just Keep On Smiling
I'm Good :D


پاسخ به: شركت حمل و نقل جادویی
پیام زده شده در: ۲۱:۱۶ یکشنبه ۷ شهریور ۱۴۰۰
#78

اسلیترین، مرگخواران

اسکورپیوس مالفوی


مخفی کردن اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۷:۱۱ پنجشنبه ۲۴ تیر ۱۴۰۰
آخرین ورود:
دیروز ۲۱:۲۰:۵۲
از دست حسودا و بدخواها!
گروه:
کاربران عضو
مرگخوار
اسلیترین
ایفای نقش
ناظر انجمن
پیام: 125
آفلاین
چی رو میخوای توضیح بدی؟ الان وقت توضیح دادنه؟ الان ما نفرین شده ایم؟
ایوا در شرایط خوبی نبود. اتفاق ها مثل سیل در حال اتفاق افتادن بودند و اصلا فرصت تنفس را به هیچ بنی بشری نمی دادند. خود دانش اموزان هم و حضار هم نمی‌دانستند باید تقاص چه کاری را پس دهند یا به ظاهر نمی دانستند. فرضیه ای است که می گوید آدم ها ورژن مخالف خودشان را در زندگی قبلی شأن دارند و اگر خوب باشند در دنیای قبلی بد بوده اند و تقاص کار های بدشان را باید در زندگی دوم شأن بدهند.

- ایوا بذار از این شرایط فارغ شویم تا کاری کنیم پدر و مادرت به حالت گریه کنند و از اینکه به دنیا آمدی پشیمان شوی.
- ارباب!

ایوا چیزی برای از دست دادن نداشت. او می‌دانست اگر از این اتفاق هم جان سالم بدر میبرد قطعاً توسط لرد ساقط می شد پس در تصمیمی قهرمانانه روی سکوی، یکی از قهرمانان برجسته رفت و اول نفسی گرفت بعد عزمش را جذب کرد و سپس سینه اش را سپر کرد و رو به جمعیت گفت:

- سلام بر همه! می‌دونم در وضعیت بدی هستید و هر لحظه ممکنه نفرین یقه تون رو بگیره و کلا از صحنه حذف تون کنه ولی می‌بینید که تا حالا اتفاقی نیفتاده و قرار نیست هم اتاقی بیفته و همه چی امن و ام...

تق!
- خیلی حرف زد حقش بود.

همه نفس هایشان را در سینه حبس کردند و به صحنه روبه رویشان خیره شدند. در لحظه و در وسط سخنرانی ایوا ، پیراهنش با استینش که دست ایوا نیز در آن بود ضربه ای به سر ایوا زده و او را نقش زمین کرد.

ایوا بعد از مدتی بلند شد یقه اش را تکاند و بعد با سر گیجه ناشی از ضربه استینش گفت:

- چی شد یکدفعه؟
مشکل بعدی شأن خودش را نشان داده بود.


ویرایش شده توسط اسکورپیوس مالفوی در تاریخ ۱۴۰۰/۶/۷ ۲۱:۲۰:۰۵
ویرایش شده توسط اسکورپیوس مالفوی در تاریخ ۱۴۰۰/۶/۷ ۲۱:۳۰:۴۰

همه چی جیبت مال منه.
تصویر کوچک شده


پاسخ به: شركت حمل و نقل جادویی
پیام زده شده در: ۲۰:۲۰ یکشنبه ۷ شهریور ۱۴۰۰
#77

آلبوس سوروس پاتر


مخفی کردن اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۷:۵۹ شنبه ۲۶ بهمن ۱۳۹۸
آخرین ورود:
۱۳:۱۹:۱۷ چهارشنبه ۱ تیر ۱۴۰۱
از خونه کله زخمی...
گروه:
کاربران عضو
پیام: 59
آفلاین
اما لباس ها به تعداد زیادی از جادوآموزان نمی رسید. جمعیت مانند هیپوگریف های گشنه به لباس ها نگاه می کردند.
- من به عنوان وزیر سحر و جادو...
-
- آها! من به عنوان وزیر سحر و جادو دستور می دهم که لرد هر لباسی که دلشان میخواهد را به عنوان نفر اول انتخاب کنند.

لرد با ابهتی که هنوز هم پابرجا بود، به سمت رداها رفت و ردای مشکی بلند را برای خود برداشت.
- الان به عنوان وزیر سحر و جادو...
-
- درسته! به عنوان وزیر سحر و جادو به بلاتریکس هم اجازه انتخاب لباس را می دهم.

حاضران با نگاهی متعجب به ایوا و لباس ها نگاهی انداختند، لباس ها اصلا کافی نبودند.
- من به عنوان وزیر سحر و جادو...
- حملههههههههه!

این لوسی ویزلی بود که فرمان حمله را فریاد زده بود، اما مثل اینکه جادو آموزان قصد نداشتند با او همراهی کنند و چون لوسی چیز دیگری برای گفتن نداشت، پشت کتی پنهان شد.
- من به عنوان وزیر سحر و جادو دستور می دهم که صف بگیرید. آخیییش! راحت شدم!

ایوا سریع رفت و لباس خاکی رنگی که نزدیکش بود را برداشت و به تن کرد. سپس جادو آموزان را با نگاهی تامل برانگیز از نظر گذراند و چند تایی را که لباس های مناسبی نداشتند را جدا کرد.
- شماها برید و لباس هارو بردارید، هر کی به این دستور من اعتراض داره، مستقیم از همینجا به آزکابان فرستاده میشه!

با این دستور ایوا، ملتی که شکایت داشتند فقط توانستند چشم غره ای روانه ی ایوا کنند.
- الان وقتشه که اردومون رو شروع کنیم! جادو آموزان به پیش!

همینکه ایوا دستور حرکت را صادر کرد صدای بنگی آنها را به خود آورد. جیانا ماری و آرتمیسیا لافکین که لباس های هم شکلی را از مجسمه دو خواهر ساحره برداشته بودند، مانند بستنی دوقلو به هم چسبیده بودند.
- کمک! ما چرا اینجوری شدیم؟

ایوا نگاهی به دوقلو های به هم چسبیده کرد و نگاه دقیق تری تابلویی که زیر مجسمه ها و لباس هایشان بود انداخت.
- لباس های نفرین شده!

لرد و بلاتریکس نگاهی به هم کردند و هر یک تلاش کردند تا لباس ها را از تنشان بیرون بیاورند، اما موفق به این کار نشدند.
- خب! من میتونم همه چیز رو توضیح بدم.

درحالی که ایوا داشت همه چیز را برای لرد و بلاتریکس توضیح می داد، لباسش آرام آرام شروع به تغییر کرد.







??YOU TALKIN TO ME



تصویر کوچک شده







شما می ‌توانید مطالب را بخوانید
شما نمی توانید عنوان جدید باز کنید
شما نمی توانید به عنوان‌ها پاسخ دهید
شما نمی توانید پیام‌های خودتان را ویرایش کنید
شما نمی توانید پیام‌های خودتان را حذف کنید
شما نمی توانید نظر سنجی اضافه کنید
شما نمی توانید در نظر سنجی ها شرکت کنید
شما نمی توانید فایل‌ها را به پیام خود پیوست کنید
شما نمی توانید پیام بدون نیاز به تایید بزنید
شما نمی توانید از نوع تاپیک استفاده کنید.
شما نمی توانید از HTML در نوشته های خود استفاده کنید
شما نمی توانید امضای خود را فعال/غیر فعال کنید
شما نمی توانید صفحه pdf بسازید.
شما نمی توانید پرینت بگیرید.

[جستجوی پیشرفته]


هرگونه نسخه برداری از محتوای این سایت تنها با ذکر نام «جادوگران» مجاز است. ۱۴۰۰-۱۳۸۲
جادوگران اولین وبسایت فارسی زبان هواداران داستان های شگفت انگیز هری پاتر است. به عنوان نخستین خاستگاه ایرانی ایفای نقش مبتنی بر نمایشنامه نویسی با محوریت یک اثر داستانی در فضای مجازی، پرورش و به ارمغان آوردن آمیزه ای از هنر و ادبیات برجسته ترین دستاورد ما می باشد.