هری پاتر نخستین مرجع فارسی زبان هواداران هری پاتر

هری پاتر نسخه موبایل


در حال دیدن این عنوان:   1 کاربر مهمان





پاسخ به: دفترچه خاطرات هاگوارتز
پیام زده شده در: ۱۴:۰۹:۱۱ سه شنبه ۶ مهر ۱۴۰۰

گریفیندور، مرگخواران

کتی بل


مخفی کردن اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۷:۴۴ دوشنبه ۲۸ مهر ۱۳۹۹
آخرین ورود:
امروز ۱۵:۰۴:۱۲
از زیر زمین
گروه:
کاربران عضو
گریفیندور
ایفای نقش
مترجم
مرگخوار
پیام: 253
آفلاین
کتی، نگاهی به دفترچه اش انداخت.
- یعنی مال چیه؟

طبق معمول هر روز، دفترچه اش را باز کرده بود تا اگر تاریخ مهمی بود، یادش نرود، و داخل صفحه، با برچسب بزرگ کیکی مواجه شده بود. پس به جای اینکه برود به کار هایش برسد، کل روز را در خانه نشست و به برچسب بزرگ کیک، خیره. در کل روز، تنها دوبار از جایش بلند شده بود و آن هم، برای زنگ زدن به دیزی و پلاکس و جرمی. دیزی و پلاکس، هیچکدام چیزی نمیدانستند و جرمی نیز، در دسترس نبود.

- بنظر میرسه تولد یکیه. اما کی؟ ارباب؟ نه! نمیشه. امکان نداره. پلاکس و دیزیم که نه... لینی! نه بابا. سدریک چطور؟ نه... اونم نه... جرمی چی؟

دفترش را ورق زد.
- یادم رفته بنویسم. باید دوباره دقیقشو ازش بپرسم و بنویسمش...

کتی، حتی لحظه هم شک نکرد که ممکن است این برچسب، به معنای تولد جرمی باشد.
- شاید ندونم مال کیه. اما بهتره آماده باشم.

پس، از خانه بیرون زد و پس از خریدن یک جعبه شیرین، ( قاقارو التماس کرد. ) یک کیک تولد، شمع، و یک بسته مداد شمعی یه عنوان کادو.

- مداد شمعی برای کادو دادن خوبه. حتی برای کادو دادن به ارباب!

در راه خانه، بسته شیرینی را باز کرد و پانزده شیرینی خودش خورد و هفده شیرینی، قاقارو نوش جان کرد. از راه دور، کسی را دید که در خانه اش ایستاده و ناامیدانه، زنگ در را فشار میداد. کتی، بدون از دست دادن خونسردی، تا دم خانه جلو رفت و بالاخره توانست چهره ی فرد را تشخیص دهد.
- جرمی! اینجا چیکار...

جرمی، با دیدن کیک و کادو، از خوشحالی فریاد زد و بغل کتی پرید.
- کتی! میدونستم! میدونستم یادته...
- کتی، با شرمندگی، جرمی را بغل کرد. جرمی، تنها کسی بود که تولد هیچکدامشان را، هیچوقت فردایش تبریک نگفته بود.

-------------------------------------------------------------
جرمی عزیزم!
ببخشید بابت تاخیرم. تو همیشه بهترین دوستمون بودی. و بدون، ما خیلی دوستت داریم.
تولدت مبارک!


ارباب من Lord

گر کسی مرا ببیند نتواند که ببیند چون که او قارقارو نیست!

قاقاروی بدون مو!



تصویر کوچک شده


پاسخ به: دفترچه خاطرات هاگوارتز
پیام زده شده در: ۰:۵۱:۵۳ شنبه ۳ مهر ۱۴۰۰

گریفیندور

رکسان ویزلی


مخفی کردن اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۲۳:۳۸:۱۰ چهارشنبه ۱۰ شهریور ۱۴۰۰
آخرین ورود:
امروز ۱۲:۴۶:۱۳
از هـ‌اگـ‌وارتـ‌ز:))
گروه:
گریفیندور
ایفای نقش
کاربران عضو
پیام: 27
آفلاین
این خاطره مربوط میشه به ترم اول کلاس های هاگوارتز...

رکسان همراه با لوسی در سرسرای بزرگ درحال خوردن شام شان بودند
پروفسور مک گوناگال برخواست
_سلام به همگی جادو آموزان
مطلبی هست که باید به اطلاع تون برسونم!
ما در هاگوارتز یک بازی خاص داریم که فکر میکنم بعضی هاتون در دنیای ماگل ها انجام داده باشید!
اسم بازی مافیا هست قوانین ش رو برای کسانی که ثبت نام کنند قبل بازی توضیح میدیم...
محدودیت سنی نداره،با هم گروهی تون بازی میکنید یعنی این که برای مثال هافلپافی ها با چندین هافلپافی دیگه بازی می‌کنند.تا فردا شب وقت دارید برای ثبت نام.!
رکسان که تا به حال بازی نکرده بوده هیجان داشت و می‌خواست هر طور که شده ثبت نام کند!
رکسان تا خود صبح چشم برهم نگذاشت از فکر بازی خواب بر چشمانش نمی نشست!
صبح شده بود رکسان که ردایش را پوشیده بود به سرسرا رفت و درحال خوردن صبحانه بود که چشمش به چهار ظرف افتاد
_سلام عزیزانم! صبحتون بخیر؛همون بازی ای که درموردش باهاتون صحبت کرده بودم.برای ثبت نام در اون کافیه اسم هاتونو رو روی یک کاغذ بنویسید و در اون ها بندازید در ضمن روی هرکدوم علامت گروه ها هست توی ظرف گروه خودتون بندازید! اگر غیر این باشه مجبور میشم محرومتون کنم
رکسان و لوسی بعد از صرف صبحانه شان با عجله نام هایشان را وارد ظرف گریفیندور کردند
و به اولین کلاس درسی شان که پیشگویی بود رفتند!

یک روز گذشت...

_رکسی، رکسی اینجا رو باش اسم ما هم هست
_وایسا ببینم وای آره درسته شماره پنج نوشته رکسان ویزلی هفت هم که تو لوسی ویزلی
پس از چند ثانیه رکسان جیغ جیغ کنان گفت:لوسی امشبه لوسی!!
لوسی که حرفی نمیزد و میخندید
شب که رسید رکسان و لوسی با هم به سالن عمومی رفتند و یک نفر که اسمش ارکوارت بود به آنها آموزش داد به نظر بازی جذابی بود!
لوسی و رکسان کنار هم نشسته بودند!
لوسی بالشتی قرمز را بغل کرده بود!
_من داوطلبم سر صحبت باشم!
رکسان مثل ادم های کاربلد حرف میزد

ان روز تمام شد و روز جدید امد!
_دیشب ناراحت کننده بود!
حمله شد دیشب به...رکسان جان!
رکسان به قدری عصبانی بود که فقط دوست میداشت روی مافیاهایی که به او حمله کرده اند یک آوراکدابرا اجرا کند!
رکسان خارج شد از بازی بله خارج شده بود!
اما تا اخر بازی پیش گاد نشست و با تاسف به همه نگاه میکرد...!
به لوسی ای که هوشش در این جهان نبود و در خواب به سر میبرد میشد گفت!
بله دوستان من این داستان اولین بازی رکسان شجاع ترین دختری بود که دیدم در هاگوارتز بود!


قدم قدم تا ‏ روشنایی، ازشمعی در تاریکی تا نوری پرابهت و فراگیر!
می جنگیم تا آخرین نفس!
می جنگیم برای پیروزی!
برای عشق!
برای گریفیندور.
تصویر کوچک شده


پاسخ به: دفترچه خاطرات هاگوارتز
پیام زده شده در: ۱۷:۲۴:۵۶ دوشنبه ۱۵ شهریور ۱۴۰۰

گریفیندور، وزارت سحر و جادو، مرگخواران

اركوارت راكارو


مخفی کردن اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۵:۱۴:۳۴ سه شنبه ۱۴ اردیبهشت ۱۴۰۰
آخرین ورود:
۱۸:۴۷:۵۰ چهارشنبه ۲۸ مهر ۱۴۰۰
از سی سی جی!
گروه:
مرگخوار
کاربران عضو
ایفای نقش
گریفیندور
ناظر انجمن
پیام: 114
آفلاین
مرحله اول جام آتش



نماینده گریفیندور

در حالی که از خستگی نای راه رفتن نداشت، در جنگلی بزرگ می گشت. می گفتند که جنگل ممنوعه پر از موجودات عجیب و اسرار آمیز بود، حال خودش هم جزو این موجودات محسوب می شد. سرش را چرخاند و نگاهی به دم آسیب دیده اش انداخت. چقدر زمان داشت برای اینکه به حالت اولیه اش برگردد؟ آیا درمان می شد؟ البته این اولین بارش نبود که با چنین دردسری روبه رو می شد. به هر حال بیشتر عمرش در تعقیب بود.

" کار زیادی از دستم بر نمیاد، همیشه همینطور بوده. همیشه تنهایی مبارزه کرده م..."

با گفتن این حرف خودش را سرزنش کرد. چطور می توانست جنگیدن دوستانش را نادیده بگیرد؟ چطور توانسته بود چنین فکری بکند؟

" اونا همیشه از من شجاع تر بوده ن. همه شون!"

البته این فقط در حد حرف بود. شجاعت مثال زدنی اش همیشه ورد زبان همکلاسی هایش بود. اما همه چیزش را از دوستان عزیزش داشت.
لبخند تلخی بر لبانش نشست. گروه چهار نفری شان در کل مدرسه مشهور بود. مگر می شد خاطراتش را از یاد ببرد. آری اگر دوستانش نبودند او نیز نبود.

" شاید اگه الان اینجا بودن از حرفم خنده شون می گرفت؛ ولی من از درون ضعیف بودم."

با پیچیدن دردی عمیق درون پایش از راه رفتن ایستاد. نگاهی دقیق به درخت روبه رویش انداخت.

" وقتشه!"

لحظه ای بعد موجود پشمالویی که دقایقی قبل در جنگل پرسه می زد، ناپدید شده بود و جایش را به قامت بلند مردی میانسال داده بود. روی کنده درخت نشست تا نفسی تازه کند. با دقت نگاهش را تا سر تا سر جنگل سوق داد. چقدر مانده بود تا به مقصدش برسد؟
جنگل ساکت بود و موجود عجیب غریبی در نزدیکی پیدا نمی شد.، فقط و فقط تاریکی مطلق.

" چی شده پیرمرد! از تاریکی می ترسی؟"

با فکر کردن به این حرف خنده اش گرفت؛ سپس خودش جواب خودش را داد.

" حالا اونقدر ها هم پیر نیستم."

دستی به صورتش که با ده سال قبلش تفاوت آشکاری داشت کشید.

" حداقل از نظر سنی!"

نگاهی به پای زخمی اش انداخت. آنقدر ها هم که فکر می کرد جدی نبود. بعد از یک ساعت دوباره به راهش ادامه می داد، البته امیدوار بود که در راه با موجود عجیبی برخورد نکند، زیرا دیگر توان جنگیدن نداشت.

" چقدر غرغرو شدم! کل اهدافم رو از یاد برده م."

با گفتن این حرف چشمانش را بست و به صدای جنگل گوش داد. صدایش متفاوت از چیزی که می شناخت بود؟ حس می کرد حتی حال و هوای جنگل نیز با وقتی که جوانتر بود با دوستانش به اینجا می آمدند، متفاوت بود. شاید هم او تغییر کرده بود، به هر حال هر کسی که پا به سن می گذارد، با جوانی اش متفاوت است.
موهایش را از روی صورتش کنار زد. به هدفش فکر کرد. آیا به موقع می رسید؟ آیا می توانست او را ملاقت کند؟ آیا او حرفش را باور می کرد؟

" همه اینا به شانسم بستگی داره و اینکه تا چه حد شبیه باباشه."

با گفتن این حرف لبخند محوی بر روی لبانش شکل گرفت و در خاطرات خوب گذشته غرق شد. روز هایی که با دزدی از آشپزخانه و شب های که با پرسه های یواشکی در جنگل می گذشت. همه و همه یادآور روزهای شیرینی بود که هرگز باز نمی گشتند.
بدون اینکه بداند به خواب عمیقی فرو رفت و در رویای بودن دوباره در مدرسه ای که پر از خاطرات و تلخ و شیرین بود، گم شد. البته شیرینی اش بیشتر از تلخی اش بود زیرا تنها راهی که می تونست ننگی که گریبانش بود را از یاد ببرد همان خاطرات بود.
صبح فردا با قطره ی شبنمی که روی صورتش می خورد، بیدار شد. صدای پرندگان در سرتاسر جنگل شنیده می شد و نسیمی صورتش را نوازش می داد.

" صبح شده؟"

جواب را با گشودن چشمانش و نور خورشیدی که به چشمانش برخورد می کرد، یافت. دستش را سایبان کرد و به دور دست خیره شد. برج هاگوارتز را از فاصله نه چندان دور می دید. پس برخلاف تصورش راه زیادی نمانده بود.
از جایش بلند شد و خود را تکاند. حال که قلعه را دیده بود بر تصمیمش مصمم تر بود بدون تردید به راهش ادامه داد. نباید اینبار شکست می خورد باید همه چیز را درست می کرد.

" من دارم میام، فقط یکم صبر کن!"


ویرایش شده توسط اركوارت راكارو در تاریخ ۱۴۰۰/۶/۱۵ ۱۷:۳۸:۴۱



پاسخ به: دفترچه خاطرات هاگوارتز
پیام زده شده در: ۲۲:۳۹:۲۵ شنبه ۱۳ شهریور ۱۴۰۰

اسلیترین، مرگخواران

اسکورپیوس مالفوی


مخفی کردن اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۶:۱۱:۰۸ پنجشنبه ۲۴ تیر ۱۴۰۰
آخرین ورود:
امروز ۱۸:۱۲:۴۶
از دست حسودا و بدخواها!
گروه:
کاربران عضو
مرگخوار
اسلیترین
ایفای نقش
پیام: 68
آفلاین
- ببین چه کار کردی!

خوشحال بود. امروز روز خوبی بود. البته از بعضی لحاظ، برای او تمام روز هایش ناخوشایند و بد بودند. اما در آن لحظه فکر می‌کرد که شاید توانسته مقداری از نفرت قبلی‌اش به اربابش را نشان بدهد.

آن روز، مثل همیشه از خواب بلند شده بود. اول از هر کاری ردای کثیفش را تکاند تا شاید کمی تمیزتر بشود، و بعد جای خواب کثیفش را مرتب کرد. باید قبل از همه بلند می‌شد و همه چیز را برای ارباب و خانواده‌اش آماده می‌کرد، چرا که انجام ندادن و ناقص انجام دادنش مساوی بود با از دست دادنِ بیشترِ وسایلی که دوست داشت.
- ارباب بد! ارباب بیشعور! وااااای جن بد از اربابش بد گفت، باید کتک خورد!

این روز ها خود درگیرے اش عود کرده بود. از اربابش بد مے گفت و بعد وقتے متوجه مے شد خودش را تنبیه مے کرد و قصه‌ی هر دقیقه اش بود.

هیچوقت اربابش را دوست نداشت و فقط مجبور بود به او خدمت کند و تازه چاره اے هم نداشت. او محکوم بود به خدمت کردن.
امروز بعد بلند شدن از خواب، اولین کارش درست کردن صبحانه بود و فرصت بسیار خوبے براے تلافے کردن.

او تصمیم گرفت صبحانه اے درست کند که همیشه یاد اربابش بماند و وقتے اربابش خواست از آن یاد کند چهره اش در هم برود.

سر میز- موقع صبحانه

- این دیگه چیه! چرا انقدر بد مزه‌ست؟
- من اصلا این کار رو نکرد.

پایان خاطره اول

به اینجا که رسید لبخندی زد و سپس دوباره مشغول فکر شد.

اتاق ارباب

- کے این کار رو با شلوار و رداے من کرده؟
- چے شده عزیزم؟
- لباسای من رو ببین! الان چجوری برم بیرون؟
- پناه بر مرلین!

حدس مے زد کار چه کسے باشد. کار جن دردسر سازشان بود. اگر جنشان جن خوبی نبود، به جایش او ارباب خوبی بود و می‌دانست جنش از چه تنبیهی بیشتر ناراحت میشود.

پایان خاطره دوم

جن خانگی اصلا از اربابش خوشش نمی‌آمد، چون او وسایل موردعلاقه و یادگاری هایش را میگرفت؛ برای همین قرار نبود این پایان خراب‌کاری‌ هایش باشد.

سالن اصلی

مهمانان در سالن اصلی بودند و مشغول حرف زدن با هم بودند. همه به شدت خوشحال بودند و همه چیز داشت به خوبی پیش میرفت.
جن خانگی همان‌جا فهمید چه کاری مناسب است و سپس تصمیش را گرفت و لبخند زد.

- وقت آوردن کیکه!

جن خانگی که از ذوق و شوق مهمانان و همچنین صاحبش خوشحال بود، کیک را از آشپزخانه خارج کرد و به جلو پیش رفت.

-

هیچکس نمی‌توانست پلک هم بزند. جن خانگی دردسر ساز کیک را با شدت به صورت صاحبش کوبیده و در رفته بود.

پایان خاطره آخر

با اینکه بعد از آن کارش حسابی از خجالت خودش درآمده و از خودش کتک خورده بود، اما این خاطره‌ ی خوبی بود. شاید در آینده تکرارش میکرد.


میخوای کلاهت رو ور دارم؟


پاسخ به: دفترچه خاطرات هاگوارتز
پیام زده شده در: ۲۱:۵۶:۳۷ شنبه ۱۳ شهریور ۱۴۰۰

ریونکلاو، وزارت سحر و جادو، مرگخواران

تام جاگسن


مخفی کردن اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۸:۴۱ سه شنبه ۶ فروردین ۱۳۹۸
آخرین ورود:
۲۰:۳۸:۴۷ یکشنبه ۱۸ مهر ۱۴۰۰
از تسترال جماعت فقط تفش به ما رسید.
گروه:
ریونکلاو
کاربران عضو
ایفای نقش
مرگخوار
گردانندگان سایت
مترجم
پیام: 581
آفلاین
مرحله اول جام آتش

ریونکلاو

امروز هوا بسیار سرد بود.
شاید از نظر عابری بیرون از این محیط، چنین به نظر نمی‌ رسید؛ اما پیچش باد در برگ‌هایی که آرام دست در دست هم می‌گذاشتند و به زمین می‌افتادند تا ارجِ زندگی را به عابران یادآوری کنند، این را در گوش‌هایم زمزمه می‌کرد.

روز برای من، با موجی از صدای کودکانی که گویی به رقابت می‌پرداختند شروع شد.
صدایی که پیکِ شادی بود و انگیزۀ زندگانی برای روزی دیگر را در کالبدم دمید. از پشت انبوه درختانی که جلوی دیدم را گرفته بودند، تلاش کردم تا لرزۀ پاهایشان بر روی زمین را از خاکِ ترِ زیر پاهایم دریافت کنم و حالشان را متصور شوم.

کار زیادی برای انجام نداشتم، به همین دلیل به سمت غار به راه افتادم تا روزم را به تفریح و گشت در آن بگذرانم. با هر قدم که جلوتر می‌رفتم، بیشتر این را درک میکردم که جنگل، شاعرانه زیباست.
به هر عنصر تشکیل دهندۀ آن که بنگری می‌توانی کامل بودن و نظم موجود را با تمام وجود درک کنی. از صدایِ آب دریاچۀ سیاه هنگام همراه شدن با زوزۀ گرگ‌ها و خوانشِ گوش‌نوازِ پرندگان، تا جلوۀ جادویی تک‌شاخ‌ها و سانتورهایی که با وقار و در سکوت آسمان را می‌نگرند؛ همه و همه آرامش و ثبات را به جنگل می‌بخشند.

آرامش و ثبات که وجود داشته باشند، هر چیز دیگری دست‌یافتنی است. باید به طبیعت اجازه داد تا در سکوت کارش را پیش ببرد و رویه‌اش را دنبال کند. این آموختنی‌ای است که جز با بودن در طبیعت و همسان شدن با خاک و سبزه‌اش، نمی‌توان فرا گرفت.

زمانی که در این فکرها بودم، فریاد کودکان مدرسه لحظه‌ای از جای لرزاندم. شور موجود در فریادهاشان نشان می‌داد احتمالاً حالا برندۀ بازی مشخص شده است. این ویژگی کودکانِ انسان‌ها جالب‌‌ِ توجه است؛ زمانی که چیزی به وجدشان می‌آورد، تا وقتی که از دستش بدهند برایش شادی می‌کنند. خوشحالی هم‌گروهی‌های تیم برنده تا زمانی که تیمشان ببازد ادامه خواهد داشت و سپس همینطور زنجیروار بین گروه‌های مختلف می‌گردد.
چنان که گفته بودم، طبیعت کار خودش را خواهد کرد و همه طعم شادی را خواهند چشید.

تلنگری که صدای جادوآموزان هاگوارتز به فرو رفتنم در بطن جنگل زد، باعث شدتا به خود بیایم و فاصله‌ام تا برکه را بفهمم. تلاش کردم تا با حداقلِ خیس شدن پاهایم، از کنار برکه ردشان کنم و به صدای مجذوب کنندۀ برگ‌هایی که زیرپاهایم خش خش می‌کردند، گوش فرا دهم.
بعد از گذشتن از برکه، دیگر فاصله‌ای تا غار نداشتم. از همین فاصله، ردپای مارپیچ دوستانم بر روی ورودی غار قابل مشاهده بود. تعجبی هم نداشت؛ به هر روی بهترین پهنۀ دیدی که از هاگوارتز خواهید داشت همینجاست. از درون این غار، نه‌تنها ساختمان هاگوارتز و جنگل درست جلوی دیدِگانتان است، بلکه اگر کمی تلاش کنید، می‌توانید دودهای حاصل از هاگزمید را هم نظاره‌گر باشید.
نمایی چنین، قطعاً طرفداران زیادی هم دارد.

از سنگ‌ها صعود کرده و در گوشه‌ای از دهانۀ غار لم دادم. شور و حرکت از ساختمان مدرسه و شلوغی از هاگزمید قابل مشاهده بودند اما آن چیز که بیش از همه برایم اهمیت داشت، سکوت بود. سکوتی که آرامش جنگل بود. آرامشی که نعمت بود. نعمتی که بعد از نبرد بزرگ، حالا بیشتر از همیشه برای بازماندگان آن نفرین، قابل ستایش بود.

چشم‌هایم را که بستم، کلمات توصیف‌کنندۀ روزم مانند برگ‌هایِ در دست باد در ذهنم به رقص درآمدند: «امروز هوا بسیار سرد بود.»


آروم آقا! دست و پام ریخت!




پاسخ به: دفترچه خاطرات هاگوارتز
پیام زده شده در: ۲۱:۵۱:۵۸ شنبه ۱۳ شهریور ۱۴۰۰

آموس دیگوری


مخفی کردن اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۸:۲۰ پنجشنبه ۲۹ آبان ۱۳۹۹
آخرین ورود:
۱۱:۴۶:۲۵ پنجشنبه ۱۵ مهر ۱۴۰۰
از بچم فاصله بگیر!
گروه:
شناسه های بسته شده
پیام: 89
آفلاین
الو؟... صدام میاد؟... نمیدونم چی میگی! خب اشکال نداره، من میگم.

عاقو همین پریروز با بروبچ رفته بودیم گردش. هکتور یه چی داده بود، زدیم، اصلا نفهمیدیم معجون روی ماست، ما روی معجونیم، خلاصه خیلی جنسش خوب بود. نذاشت داداش پیرمون رانندگی کنه، گفت حواست نیست، به کشتن میدیمون. بعد خودش میانگین آمار کشته ها در سال رو تو کشور یه عالمه جابجا کرد.

بگذریم، گشتیم و گشتیم و گشتیم و کشته دادیم و اینا، آخر شب اومدیم همه بریم توی مسافرخونه تام بخوابیم، چون بچه ها زناشون خونه راهشون نمیدادن، تام هم راهمون نداد. گفت مشتریامونو منحرف میکنین. د آخه لامصب، منحرف کن ما خودش مشتری درجه یک خودته!

بگذریم، گفتیم این هم نشد، عب نداره! شب تو اتوبوس می‌خوابیم.
قبل خواب اومدیم بساط آتیش و کارت انفجاری پهن کردیم. وسط اتوبوس یه سوراخ گنده درست شد ولی اشکال نداره. هکتور گفت برای همه چی یه معجون داره.
نمیدونم چی شد، بحث رفت سر بدبختیامون. هکتور میگفت بلا توی خونه ریدلا راهش نامیده چون سر یه معجون یه بار خونه رو منفجر کرده بود. نزدیک خونه بشه کروشیو میخوره
ریگولوس هم که از بس موقع دزدی لو رفته بود دیگه طرفای خونه گریمولد، سایه شو هم با تیر میزدن.
داداش پیرمون خیلی افسرده بود. میگفت یه عشقی داره که یه مانع بزرگ سر راهشه.
منم که دیدم دارم کم میارم، لاتی شو پر کردم گفتم:
- بابا شما نمیدونین بدبختی چیه، دنبال بازی چیه! منو بگو که صبح تا شب دمنتورا دنبالمن!

یعنی حال میکردم این خوف‌و تو چشاشون میدیدما! یک ساعت درباره لذت شکنجه دادن خون کثیفا باهاشون صحبت کردم، یهو به خودم اومدم تا ای داد بیداد! رفقای ناباب منو دست بسته آوردن تحویل دمنتورا دادن! بابا ما حالمون خوب نبود یه چی گفتیم!
بعداً فهمیدم کار داداش پیرمون بود... بابای پیرمون البته. اتوبوسو برداشته، ننه ما رو برده ماه عسل. گفته هر وقت برگشتن درم میارن از این تو.

تو چی؟ از تو چه خبر؟... چی، ماچ میخوای؟ اشکالی نداره یعنی؟ یه آدم با یه دمنتور؟ اوکی.


ویرایش شده توسط آموس دیگوری در تاریخ ۱۴۰۰/۶/۱۳ ۲۱:۵۶:۰۶

گاد آو دوئل

با عصا


پاسخ به: دفترچه خاطرات هاگوارتز
پیام زده شده در: ۲۱:۵۴:۴۶ یکشنبه ۳۱ مرداد ۱۴۰۰

اسلیترین

دافنه گرینگرس


مخفی کردن اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۳:۰۳:۱۸ یکشنبه ۱۷ مرداد ۱۴۰۰
آخرین ورود:
امروز ۱۷:۵۳:۰۴
از لندن ، خیابان بیکر
گروه:
کاربران عضو
اسلیترین
ایفای نقش
پیام: 41
آفلاین
سال۱۹۹۸ بود. ۵ امین سال تحصیلی دافنه گرینگرس اصیل زاده ، اسلیترینی ! روی تختش که ملحفه های سفید و بی رنگ داشت دراز کشید... . اهی عمیق کشید زیرا که بعد از پنج سال هنوز به محیط هاگوارتز عادت نکرده بود . عاشق هاگواترز بود اما از دیوار ها ترک دار و راهرو هایی که اجر هایش معلوم نبود چند سال قدمت دارد و آب هوا و وسایل خواب هاگواترز بی زار بود! آخر مگر می شود اصیل زاده ای مانند دافنه روی ملحفه های سفید بی رنگ و تشکی که فنر هایش سال ها پیش در رفته بود بخوابد؟ قلبش اروم و قرار نداشت، دلش برای خواهرش استوریا تنگ شده بود! استوریا و دافنه نه تنها مانند خواهر بلکه مانند بهترین دوست هم بودند. استوریا با اینکه خواهر بزرگتر بود اما هیچوقت نمی توانست زور گویی های دافنه را تحمل کنید و دائما در حال دعوا با یکدیگر بودند! قلب لطیف دافنه ( واقعا لطیف؟) برای خواهر احمق زیبایش و دعوا های بلند مدت با او تنگ شده بود.... .

_ سه هفته بعد _
دافنه احساس تو خالی بودن می کرد ! در هفته گذشته در دوئل با لوسی ویزلی باخت . لوسی دختری با موهای هویجی و دوست داشتنی بود و با دافنه کمی صمیمی بود. باور کنید این واقعه عجیبی است که یک گرفیندوری با یک اسلیترینی صمیمی شده . دافنه از یک طرف از باختن دوئل با لوسی بسیار ناراحت بود، از طرفی دیگر به خاطر صمیمیتش با لوسی خوشحال بود! دافنه بعد از ساعت ها تفکر به این فکر کرد که با لوسی کمی در راهرو قدم بزند و با او کمی صحبت کند! زیرا که لوسی دختری الهام بخش بود .
_ عه، سلام لوسی خوبی؟میای بریم قدم بزنیم و کمی حرف بزنیم؟
_به به خانم گرینگرس ! چه خبر از این طرف ها؟ ممنون من خوبم! باشه بیا بریم.
دافنه و لوسی در راهرو ها قدم می زدنند و سر اینکه کدوم تیم در کوییدیچ بهتر است بحث و جدل می کردند که ناگهان دیدند بلوکی از دیوار بر روی زمین افتاد. ~دافنه شجاع~ لوسی شجاع دستش را داخل جایی که بلوک بود کرد و ناگهان دستش به پارچه ای رسید! پارچه را بیرون آوردند و دیدند که او یک پارچه ساده نبوده. ان پارچه یک شنل بود که نام هری پاتر بر روی آن درج شده بود....


واقعیت توهم است . طلا بخر!


پاسخ به: دفترچه خاطرات هاگوارتز
پیام زده شده در: ۲۳:۱۳:۱۰ جمعه ۲۲ مرداد ۱۴۰۰

هافلپاف

بریج ونلاک


مخفی کردن اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۲۱:۴۸:۰۶ یکشنبه ۱۷ مرداد ۱۴۰۰
آخرین ورود:
امروز ۱۳:۵۵:۵۷
از کچل بودن، دست نمی کشم!
گروه:
کاربران عضو
هافلپاف
ایفای نقش
پیام: 30
آفلاین
سال ۱۹۶۰ — چهارمین سال تحصیلی من در هاگوارتز

در میان بحبوحه ای از دانش آموزان قد و نیم قد در سرسرای عمومی ایستاده بودم و آلبوس دامبلدور را که تازگی ها مدیر شده بود، نگاه می کردم.

-هی، بریج چرا اونجا وایسادی و بر و بر نگاه می کنی؟ نکنه می خوای امشب گرسنه بخوابی؟

این صدای یکی از سال بالایی هایی بود که بریج توانسته بود، آن را تحت سلطه خود بیاورد، بریج سری به معنای «نه» تکان داد و بعد در کنار آن سال بالایی نشست. حال دامبلدور بلند شده بود و کش و قوسی به بدنش می داد، تا اینکه به سراغ تریبون رفت و شروع به صحبت کرد...

-جادوآموزان عزیز! امسال یکی از اتفاقات و یا بهتر بگم، مسابقه جذاب و مهم جادوگری رخ میده و این مسابقه چیزی نیست جز... مسابقه سه جــــــادوگر!

جادوآموزان هلهله ای در سرسرا به راه انداختند! خیلی از آنها برای رسیدن به جاودانگی ابدی سعی دارند و داشتند ولی این جام انتخاب کننده، سخت گیر تر و بدعنق تر از چیزی بود که به هر کس و هر چیز رضایت دهد!

-هی، بریج! تو شرکت می کنی؟ من که شرکت نمی کنم، راستش بابام بهم میگه تو این مسابقه احتمال مرگ خیلی هست!

این صدای فیلمونت بود. همون فردی که در سال اول با بریج آشنا شده بود. بریج تعجب کرده بود، چرا که این پسر سال ها بود به سراغش نیامده بود و قصد دوست شدن باهاش را نداشت! اما چیزی که بیشتر از همه او را دوباره به عمق احساساتش برد، کلمه «بابا» بود، چون بریج سال پیش پدرش را از دست داده بود...

-هی، بریج!

بریج تازه به خود آمده بود، او سرش را بلند کرد و گفت:
-فلیمونت، با من در رابطه با این چیزای پیش پا افتاده صحبت نکن! اگه جایی می خوای برای ور ور کردن، گوش های دوستات هست!

فلیمونت کمی ناراحت شده بود، همچنین عصبی شده بود، او مشتش را جمع کرد و آن را تو دهان بریج کوبید! بریج خون از دماغ و دهانش جاری شده بود، برده های حلقه به گوش بریج ناگهان دور فلیمونت ظاهر شدند، دامبلدور و رئیس گروه گریفیندور نگاهی به بچه ها انداختند و دورشان جمع شدند، اما نتوانستند حواسشان را تا آخر دعوا به آنها جمع کنند، چرا که شکاربان آمد و خبر آماده بودن کشتی را داد.

فلیمونت با چشمانی کبود به سر میز گریفیندور رفت و چند تن از دوستانش با نگاهی شک بر انگیز به بریج نگاه کردند، دامبلدور دستانش را بر هم کوبید و گفت:
-خب لیست افرادی که باید برای مسافرت و مسابقه به دورمشترانگ برند آماده ست؛ به ترتیبی که می خونم با این آقا که شکاربانه و نمی دونم اسمش چیه، برید از گریـــــفیندور: فلیمونت پاتر! پرسیوال مکنز و... همین! از ریونکلاو هیچ کس شرکت نکرده... و از اسلیترین، آلفرد بلک، لوسیوس مالفوی! و از هافلپاف،آرتمیسا لافکین و جسیکا ترینگ!

شب همان روز — سرسرای عمومی

بریج و تعداد زیادی از جادوآموزان در سرسرا در حال شام خوردند و سرکوب خود برای اینکه چرا در مسابقات ثبت نام نکردند! فلیمونت ناراحت بود و ترسیده ولی بریج خوشحال بود، چرا که فلیمونت را اذیت کرده بود! فلیمونت او را به کنار در کشیده بود و بهش می گفت:
-با من بیا! تو اینکار رو کردی فک کن اگه لوت بدم چی میشه!

بریج از این وضع خوشش نمی آمد، او باید دستور می داد نه فلیمونت! اما کمی فکر کرد، اگر با او می رفت می توانست یک قهرمان بازی از خود در آورد و باعث ماندگار شدن اسمش شود!

-باشه، میام!
-یعنی میای؟
-آره دیگه!
-پس برو جلو تالار من به بهانه جا گذاشتن یه چیزی میام دنبالت!

زمان سفر — تالار گریفیندور

جادوآموزان از دوستانشان خداحافظی می کردند و برایشان آرزوی موفقیت می کردند. فلیمونت به بهانه ای که کاپشنش را جا گذاشته بود به تالار گریفیندور رفت...

-اینو بپوش!

بریج شنل نامرئی کننده را پوشید و به دنبال فلیمونت راه افتاد آنها سفر کردند و سفر کردند و به دورمشترانگ رسیدند، در آنجا تعارف های زیادی از غذا شنیدند و غذاهای زیادی خوردند و با پسر های زیادی بازی و مبارزه کردند، افراد منتخب فلیمونت و ویلیام و ماکسیم شدند. تا اینکه روز ها گذشت و به شب قبل از آخرین مرحله رسیدند، تاکنون فلیمونت دوم، ماکسیم لکچر اول و در نهایت ویلیام کرام!

-بچه ها، بچه ها! گوش بدید! فردا آخرین مرحله است!

همهمه خاموش شد اما ثانیه ای نگذشته که دوباره شروع شد!

روز مرحله آخر — شروع مسابقه ها

مسابقه چند ثانیه ای بود شروع شده بود، بریج از آن دور دست ها طلسمی بر روی ویلیام اجرا کرد که برایش بدبیاری می آورد...

-وااااااااااااای! کرام، نور قرمز فرستاد کمک می خواد!

بریج یواشکی به درون راه رفته بود او کرام را گرفت ولی ناگهان طلسم کار نکرد! بد بیاری روی او هم تاثیر گذاشته بود! چوبدستی اش کار نمی کرد، گیاهان هم سریعتر رشد می کردند، او کرام را بغل کرد که... ناگهان دامبلدور جلوی گیاهان را گرفت! او با سرزنش گفت:
-تو چرا اینجایی ونلاک؟ فرار از مدرسه؟

بریج خواست توضیحی بدهد، اما دامبلدور جلوی دهان بریج را گرفت او هر دو را از آن جا نجات داد، ماکسیم برنده شد! فلیمونت دوم و همچنین فلیمونت و بریج برای یک سال تنبیه شدند که دستشویی ها را تمیز کنند!


کچلی رو عشقه!


پاسخ به: دفترچه خاطرات هاگوارتز
پیام زده شده در: ۱۵:۲۶:۰۷ چهارشنبه ۱ اردیبهشت ۱۴۰۰

گریفیندور

هرمیون گرنجر


مخفی کردن اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۰:۱۴:۵۳ شنبه ۱۴ فروردین ۱۴۰۰
آخرین ورود:
۱۷:۲۷:۳۱ دوشنبه ۲۴ خرداد ۱۴۰۰
از داخل کلاه گروهبندی!
گروه:
ایفای نقش
گریفیندور
کاربران عضو
پیام: 114
آفلاین
سال 1984من به دبستان ماگلی رفتم و تا سال1990در انجا مشغول به تحصیل شدم . وقتی که نامه ی هاگوارتز به دستم رسید بسیار خوشحال شدم. خواهرم هرگز به هاگوارتز نیامد چون او خون جادویی نداشت. 1 سپتامبر که سوار قطار بودم به پسری به نام هری پاتر و دوستش رون برخوردم. من درباره ی این پسر زیاد مطالعه کرده بودم. ........
چند ماه بعد ما باهم دوستان صمیمی شدیم.
ان سال من و رون و هری باهم سنگ جادو را نجات دادیم. هر سال ما یک ماجراجویی داشتیم. ماجراجویی ای خطرناک و هیجان انگیز!.....
وقتی فارق تحصیل شدم با رون ازدواج کردم و پسر و دختری زیبا به دنیا اوردم.......




قدم به قدم تا روشنایی از شمعی در تاریکی تا نوری پر ابهت و فراگیر!!
می جنگیم تا اخرین نفس!!
می جنگیم برای پیروزی!!
برای عشق!!
برای گریفندور!!
تصویر کوچک شده


پاسخ به: دفترچه خاطرات هاگوارتز
پیام زده شده در: ۸:۳۳:۱۱ دوشنبه ۱۶ فروردین ۱۴۰۰

ریونکلاو، محفل ققنوس

آمانو یوتاکا


مخفی کردن اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۳:۳۰:۵۹ یکشنبه ۸ فروردین ۱۴۰۰
آخرین ورود:
۱۹:۱۰:۲۰ شنبه ۲۷ شهریور ۱۴۰۰
از هرجایی که امید باشه!
گروه:
کاربران عضو
ریونکلاو
ایفای نقش
مترجم
محفل ققنوس
پیام: 64
آفلاین
به پرده آبی و مخملی تختش زل زده بود
اولین روز عمرش در هاگوارتز
زیبا بود!...

دختری که نصف عمرش را در یتیم خانه های توکیو گذرانده بود ، تجربیات آن روز برایش شگفت انگیز بود!...

همه ساکنین قلعه{البته اگر اسلیترینی هارو فاکتور بگیریم}با او برخورد خوبی داشتند...

همچنین دوست خوبی هم پیدا کرده بود...هاگرید...البته در اولین دیدار یکخورده با نشان دادن تسترال ها به او زیاده روی کرد...

از اینکه نمیدانست در جهان جادو چه میگذرد کمی ناراحت بود...

-الان که فرستش پیش اومده باید خوب درس بخونم مگه نه؟...

بعد از مرگ والدینش عادت کرده بود با خودش حرف بزند...هیچ هم غیر عادی نبود ، دختری که در تمام این ۵ سال آزار و اذیت میشد ، فقط خودش را داشت که همراهش حرف بزند...


کسی باش که میخوای نه کسی که میخوان=)

تصویر کوچک شده







شما می ‌توانید مطالب را بخوانید
شما نمی توانید عنوان جدید باز کنید
شما نمی توانید به عنوان‌ها پاسخ دهید
شما نمی توانید پیام‌های خودتان را ویرایش کنید
شما نمی توانید پیام‌های خودتان را حذف کنید
شما نمی توانید نظر سنجی اضافه کنید
شما نمی توانید در نظر سنجی ها شرکت کنید
شما نمی توانید فایل‌ها را به پیام خود پیوست کنید
شما نمی توانید پیام بدون نیاز به تایید بزنید
شما نمی توانید از نوع تاپیک استفاده کنید.
شما نمی توانید از HTML در نوشته های خود استفاده کنید
شما نمی توانید امضای خود را فعال/غیر فعال کنید
شما نمی توانید صفحه pdf بسازید.
شما نمی توانید پرینت بگیرید.

[جستجوی پیشرفته]


هرگونه نسخه برداری از محتوای این سایت تنها با ذکر نام «جادوگران» مجاز است. ۱۴۰۰-۱۳۸۲
جادوگران اولین وبسایت فارسی زبان هواداران داستان های شگفت انگیز هری پاتر است. به عنوان نخستین خاستگاه ایرانی ایفای نقش مبتنی بر نمایشنامه نویسی با محوریت یک اثر داستانی در فضای مجازی، پرورش و به ارمغان آوردن آمیزه ای از هنر و ادبیات برجسته ترین دستاورد ما می باشد.