هری پاتر نخستین مرجع فارسی زبان هواداران هری پاتر

هری پاتر نسخه موبایل


در حال دیدن این عنوان:   1 کاربر مهمان





پاسخ به: مجموعه ورزشی غول های غارنشین
پیام زده شده در: ۲۲:۳۷:۰۰ چهارشنبه ۲۴ شهریور ۱۴۰۰

اسلیترین، مرگخواران

اسکورپیوس مالفوی


مخفی کردن اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۶:۱۱:۰۸ پنجشنبه ۲۴ تیر ۱۴۰۰
آخرین ورود:
امروز ۱۸:۰۷:۱۹
از دست حسودا و بدخواها!
گروه:
کاربران عضو
مرگخوار
اسلیترین
ایفای نقش
پیام: 68
آفلاین
- تو اخراجی!

حالش خوب نبود. شغلش را از دست داده بود و از الان یک بیکار علاف بیشتر نبود. حالا چطور میخواست خرج خانواده اش را بدهد و شکم آنها را سیر کند؟ البته که این فکر هایش بیهوده بودند. مگر چند آدم درست حسابی دیده اند که زلزله بچه داشته باشد و بخواهد خرج آنها را بدهد؟ این فکر ها فقط باعث می شدند ناراحتی اش را توجیه کند وگرنه دلیل دیگری نداشت.

- آخه چرا؟
- چرا و درد! تو باید مشکل ایجاد کنی، کارت همینه... آخه اینجا ستاد بلا های طبیعیه! سیل رو ببین. تو اروپا کلی مشکل ایجاد کرده و هیچکی هم تا حالا کاری نکرده، و یا آتش سوزی رو نگاه کن...کلی از جنگل های روی زمین رو سوزونده و کلی آدم رو بی خونه کرده، اون وقت تو چی؟... رفتی تو ایران باعث زلزله شدی! مگه جا کم بود؟ اونا اینقدر مشکل دارن که کسی اصلا به تو اهمیت نمیده!
- این دلیل نمیشه که.
- دلیل میشه. حالا هم برو بیرون و در رو پشت سرت ببند.

و رفت بیرون. به همین راحتی اخراج شد. حالا دیگر فکر کردن و فکر نکردن روی حالش تاثیری نداشت.

بیرون از ستاد بلا های طبیعی

به خوبی به ساختمان ستاد نگاه کرد، چرا که دیگر اینجا را نمی دید و این آخرین حضورش در این مکان بود. به خاطراتش فکر کرد، به لحظاتی که با آتش سوزی و طوفان سر کشور ها آوار می شدند و مشکل می ساختند و کرم می ریختند؛ لحظات خوبی بودند ولی دیگر به پایان رسیدند.
- خداحافظ!

بلافاصله بعد خداحافظی صحنه جلویش به صورت مه در آمده و سپس محو شد. خودش را در پارک یافت. جایی که زلزله، بلاهای زیادی به سر زمین و ساکنانش آورده بود.

او جسم مادی نداشت و در واقع در هوا شناور بود و کسی او را نمی دید و به او سلام نمی کرد. حالا که اخراج شده بود سعی کرد مزایای این اخراج را ببیند ولی مزایایی ندید مگر بیکاری و اتلاف وقت.

سعی کرد جسم مادی ای به خود بگیرد، ولی در این کار موفق نشد. چرا که این کار را بلا های طبیعی به ندرت انجام دادند و این حرکت حتی به پشم نداشته شان هم نبود. آنها هیچوقت به اخراج شدن فکر نمیکردند.

- چرا نمیشه؟

مشغول انجام حرکت بود که ناگهان صدایی پر ابهت و خشن توجه او را جلب کرد.
- فرزند مان برو شکار اما دور نشو. حوصله نداریم در به در دنبالت بگردیم.
- فس پاپا! :nagini:

چهره فرد هم مانند صدایش با ابهت بود. ماری سبز و غول پیکر روی گردنش ول میخورد. صورت و سری بدون مو داشت که نور آفتاب را منعکس میکرد و صحنه زیبایی را پدید آورده بود. هاله ای سیاه از او منتشر میشد که باعث میشد نزدیک هر کسی شود بلافاصله پا به فرار بگذارد.
اینقدر محو شخص با ابهت شده بود که نفهمید تغییر شکل داده و به صورت کوتوله ای با کلاه بابانوئل در آمده است.

نام او را شنیده بود. ولدمورت کبیر و سیاه، بزرگترین جادوگر قرن.

- ولمان کن کوتوله بی قواره! ما ارباب ولدمورت کبیریم.

کوتوله-زلزله تا بزرگترین جادوگر قرن را دید به سمت او هجوم برد تا به مرگخواران بپیوندد و این چند ساعت بیکاری اش را جبران کند.
- من خواست مرگخوار شد.
- عین جن خانگی هم حرف میزنی؟ اگه میخوای مرگخوار شی برو تو تاپیک عضویت مرگخواران درخواست بده تا بلا بررسی کنه.
- من خواست الان مرگخوار شد.
-

چند دقیقه بعد-خانه ریدل ها

- یکی بیاید این را از ما جدا کند. کوتوله بد قواره بد فرم دروغگوی نفهم.
- ارباب این کیه؟
- به تو ربطی نداره اسکور... خودش میگه زلزله هست. کوتوله بد قواره بد فرم دروغگوی نفهم تظاهر کننده.
- هست ارباب! امروز تو روزنامه خوندم زلزله اخراج شده و به شکل یه کوتوله در اومده.
- گفتی زلزله؟

روز مسابقه رختکن تیم کوییدیچ، اسلایترین

- این کوتوله چیه اسکورپیوس؟
- بلا من بی گناهم، این تصمیم ارباب هست. گفته زلزله کاپیتان باشه و منم روش نظارت کنم.
- میخواین معجون بهش بدم؟
- بچه ها نگران نباشین، ما همگی میتونیم!
- ولی من هنوزم نگرانم بچه ها.
- بچه ها اسممون رو خوندن، بیاین بریم!

آن بغل ، ستاد بلا های طبیعی

- خودم شنیدم.
- یعنی مجبوریم؟
- چاره ای نداریم!
- اصن نقشه چیه؟
- نون خور اضافه! باید تو بازی به صورت نامحسوس شرکت کنیم و کاری کنیم ماموریت زلزله خوب پیش نره و از مرگخوارا اخراج بشه و همه ی توجه ها به ما جلب شه.

زمین بازی، ورزشگاه غول های روی غار نشین

- سلام خدمت تماشگران ریز و کوچیک و غول های درشت و هیکل دار! من یوآن آبرکرومبی هستم و امروز با متخصص کوییدیچ آقای کمالات پرست رودولف لسترنج خدمت تون هستیم تا بازی بین اسلایترین و هافلپاف رو گزارش و کارشناسی کنیم. ... آقای رودولف لسترنج خودتون رو معرفی کنید.
- سلام خدمت ساحره های عزیز و باکمالات! ... و بقیه!

- میریم سراغ معرفی بازیکنان تیم هافلپاف! دروازه بان، شتر، از مصر و بیابان ها...راستش من شنیدم این شتر رو فقط بخاطر کمبود بازیکن خریدن، قیمت ارزون و بازدهی پایین!


- شتر مونث هست یا مذکر؟

- آقای لسترنج، الان؟ لطفا بس کنید آقای لسترنج. ادامه میدیم...مدافعان جسیکا تازه وارد و دیوار دفاعی...چی؟ مگه این تقلب نیست؟ از پشت صحنه میگن نیست، ادامه میدیم... مهاجمان، زاخاریاس که فقط یه تکه روح ازش مونده و معلوم نیست میخواد نظارت بکنه یا نه.‌ آموس دیگوری پیر و فرتوت که توپ و سرخگون رو از هم تشخیص نمیده بدشانس. و آخرین مهاجم دسته بیل هست که میگن اسکورپیوس از تیم مقابل فروخته بهشون و در آخر جستجوگر شون نیکلاس که بیشتر از اینکه دنبال اسنیچ باشه دنبال پول و شهرت هست و ظاهرا کسی بهش اهمیت نمیده.

- سلام به ساحره های تیم هافلپاف!
همین که آقای رودولف گفت! بازیکنان هافلپاف وارد زمین میشن و حالا ترکیب تیم اسلایترین رو اعلام می کنم... دروازه بان خود دروازه بان هست. مدافع ها: بلاتریکس لسترنج خشن و خوفناک و اسکورپیوس...چیز هست انگار دارن میگن اسپانسر این برنامه هست...پوشک مای جادوگر بخرین ... و مهاجم ها: کاپیتان هکتور دگورث گرنجر...چی؟ کاپیتان نیست؟ بله انگار کاپیتانی این مسابقه بر عهده زلزله هست که بصورت کوتوله در اومده...ادامه میدیم! پلاکس بلک نقاش از فامیل های داوینچی و تینر دشمن داوینچی و هر چی پلاکس و پلاستیک...بازیکنان اسلایترین هم وارد زمین میشن.
- سلام پلاکس باکمالات.

- بله، ببینید یه گروه کوتوله هم وسط زمین هست و عینک دودی رو چشماشونه و کت سیاه پوشیدن... یکم عجیبه. به هر حال... بازی با سوت داور شروع میشه و همزمان هر سه گروه به توپ حمله ور میشن! بله کوتوله ای از جنس آتش توپ رو گرفته و به سمت آسمون پرت می کنه! قصدش از این کار چیه؟ همزمان با شوت شدن توپ دسته بیل به آسمون میره و توپ رو عین سوباسا و برگردون در هوا به سمت دروازه اسلایترین میفرسته و گل ...گل به نفع هافلپاف.
دوباره بازی شروع می‌شه. توپ رو اسلایترین میگیره و بازی رو از دروازه شروع میکنه. در یه لحظه زلزله توپ رو میگیره و با نیروی جنبشی قدرتمندی توپ رو به سمت دروازه هافلپاف شوت میکنه... و بله! توپ میره که گل بشه و نمیشه، سیل! سیل جلوی حلقه ها رو گیره و توپ گل نمیشه. عجب شانسی! هافلپافی شادی میکنند و بازی رو ادامه میدن. گل! چی شد یک دفعه؟ بله توفان و رعد برق توپ رو میندازن تو حلقه اسلایترین و بیست صفر میشه نتیجه! الان مجبورن یه توپ رو جایگزین توپ قبلی کنن... انگار توپ قبلی کباب شده و دل منم هوس کباب کرده هوس رطب کرده...

چلق! [صدای خش میکروفون]

- از الان من رودولف لسترنج هم کارشناسم هم گزارشگر و متاسفانه یوآن مشکلی براش پیش اومده و امکان همکاری نداره. و ساحره های عزیز زیبا و ...

چلق!

- آقای رودولف از کلمات معلوم الحال استفاده نکن!

- بله من رودولف لسترنج ادامه بازی رو گزارش میکنم!
ببینید چی شده تا من خواستم گزارش کنم هافلپاف به لطف قدرت های غیبی صد و ده به صفر جلو افتاده و تنها چیزی که میتونه اسلایترین رو نجات بده اسنیچ طلاییه... و اسلایترینی ها که اینو میدونن دارن میگردن دنبال اسنیچ طلایی تا به جستجو گرشون کمک کنن!


قطب شمال

اسنیچ طلایی یا همان گوی طلایی در کنار خرس های قطب ماهی شکار میکرد و غافل از اینکه به دنبالش میگردند تفریح می کرد و خوش می گذراند.

عده ای فرصت طلب مشنگ هم داشتند ازشان عکس می گرفتند تا در کانال های خودشان به عنوان موجود ماورائی ارسال کنند و ملت مشنگ را تعجب زده کنند.

از قرار معلوم، اسلایترینی ها امید بیهوده ای داشتند!


میخوای کلاهت رو ور دارم؟


پاسخ به: مجموعه ورزشی غول های غارنشین
پیام زده شده در: ۲۲:۱۶:۵۵ چهارشنبه ۲۴ شهریور ۱۴۰۰

اسلیترین، مرگخواران

پلاکس بلک


مخفی کردن اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۳:۰۸ شنبه ۲۵ مرداد ۱۳۹۹
آخرین ورود:
۱۴:۲۲:۱۹ دوشنبه ۲۶ مهر ۱۴۰۰
از ما هم شنیدن!
گروه:
کاربران عضو
اسلیترین
ایفای نقش
مرگخوار
پیام: 171
آفلاین

اسلیترین


VS


هافلپاف


حسن، روزنامه را روی میز گذاشت و بلافاصله، تکه ای کاغذ برای نوشتن نامه، از کشوی میزش ‌بیرون آورد و در حالی که زیر لب غر میزد، کلمه‌ها را با بدخطی پشت هم قطار کرد.
نامه ها باید تا قبل از آماده شدن بازیکن ها به دستشان می‌رسید.
~~~~~~~~~~~~~~~~~~~

در ورزشگاه کوییدیچِ هاگوارتز، کسی از اقدامات ظریف و هوشمندانه‌ی مدیر خبر نداشت.
بلاتریکس از این که حرکت جدیدی ابداع کرده، خرسند بود و برای تمرین، مدام سر جاروی اسکورپیوس را آتش میزد و او را زمین می‌انداخت.
پلاکس تا آن لحظه، هزار و یک بار صحنه‌ی جاروی آتش گرفته، اسکورپیوس در حال سقوط و بلاتریکس قهقهه زن را نقاشی کرده بود. اما از نظر بلاتریکس، تابلوی موفقیتش، باید در دیوار خانه های بیشتری می‌درخشید.
بومِ هزار و دوم در دست احداث بود که جغدی رنگ و رو رفته، در حالی که می‌چرخید از وسطش رد شد و سوراخ بزرگی ایجاد کرد.
پلاکس از سوراخ ایجاد شده به جغد نگاه کرد و زمزمه کرد:
_ از پر های ریخته و کچلش معلومه از هاگ اومده!

البته، جغد های پیر و خسته صد در صد متعلق به هاگوارتز بودند، کمبود بودجه روی جغددانی هم اثر گذاشته بود.
بلاتریکس خواست ورد آتش زن را به سمت جغد بفرستد که صدای هکتور مانع شد:
_ نامه داره!

هکتور دوان دوان خودش را از سکوی تماشاچی ها به آنها رساند و نامه ای که به پای جغد بسته شده بود باز کرد.
نفر بعد، گابریل بود که از ناکجا، بین گردهماییِ نامه باز کنون سقوط کرد:
_ یعنی میگی میخوای نامه‌ی ضد عفونی نشده رو باز کنی؟

هکتور بدون مخالفت نامه را در سطل مایع ضد عفونی فرو برد و با ویبره‌ی نصفه ای از گابریل فاصله گرفت.
چند دقیقه بعد، دست گابریل در جست و جوی نامه درون سطل فرو رفت. اما نامه ای در کار نبود. وایتکس، قوی تر از نیروی مقاومت در برابر حل شدنِ نامه بود.

_ حل شد؟

گابریل سعی کرد دست پاچگی‌اش را پنهان کند:
_ نه، معلومه که نه، فقط یکم... آره حل شد.

پلاکس سرش را جلو برد و به مایع درون سطل خیره شد.
_ نگاه کنید، کلمه ها دارن میان روی آب!

سپس سطل را از دست گابریل گرفت و کمی دورش را خلوت کرد:
_ میگه که... سلام، شما... باید برای بازی کوییدیچ، آماده باشین... که... زلزله میاد... نه نه، زلزله قراره بیاد... اومده؟

بلاتریکس به پلاکس تنه زد و وردی به سمت سطل روانه کرد. جای کلمه ها با هم عوض شدند.
_ حالا بخون!

_ خب، میگه... سلام، توی خیلی از نقاط دنیا زلزله اومده، هواشناسی پیش بینی می‌کنه که اینجا هم این اتفاق بیوفته. هاگوارتز قصد داره یه مانور اجرا کنه تا همه با زلزله و کارهایی که باید انجام بدن آشنا باشن. چون توی مسابقه کوییدیچ همه جادو آموزا و استادها حضور دارن، این وظیفه به عهده بازیکن هاست. آموزش راه های ایمنی در برابر زلزله ضمیمه این نامه است.

پلاکس خواست سراغ نکات ضمیمه شده را بگیرد که زمین شروع به لرزیدن کرد و تمام محتویات سطل، روی زمین ریخت. بعد از چند ثانیه لرزش متوقف شد و چهره‌های ترسیده بازیکنان در هم رفت.

_ این دیگه چه جور مصیبتیه؟
_ حالا که راه های ایمنی رو نداریم باید چیکار کنیم؟

اسکورپیوس که تازه کمی به خودش آمده بود به جمعیت ملحق شد:
_ گوگل کنیم!

پلاکس قبل از اینکه بلاتریکس کاری بکند، ضربه ای حواله پس گردن اسکورپیوس کرد:
_ احمق ما جادوگریم!

اسکورپیوس باز به حالت نیمه تشنج کرده درآمد و پخش زمین شد. بدنش زیر بار تمرین های بلاتریکس فرسوده شده بود‌.

_ میگما... اصلا به دستور عمل احتیاج نیست که‌؛ شما تو خونه ریدل وقتی هکتور سرما میخوره چیکار میکنین؟

بلاتریکس کمی فکر کرد:
_ خب... معمولا اون مدت می‌بندیمش به تخت.

هکتور ویبره زد:
_ واقعا کار ناجوانمردانه‌ای می‌کنید، من اجازه نمیدم به حقوق زلزله هم تجاوز بشه!
_ اصلا زلزله که دست و پا نداره که بخوایم ببندیمش به جایی!
_ من... یه بار... غلط خوردم... یه فیلم ماگلی دیدم... اونا... وقتی زلزله میومد... میرفتن زیر میز... و... .

اسکورپیوس به چهره برافروخته بلاتریکس نگاهی کرد و ادامه حرفش را خورد.
گابریل سعی کرد وضع هولناک نگاه های بلاتریکس به اسکورپیوس را تغییر دهد:
_ ما که وسط زمین میز نداریم، ولی میتونیم بازیکن های حریف رو بگیریم رو سرمون که چیزی نیوفته روش.

بلاتریکس که به اندازه کافی با چشم هایش اسکورپیوس را آتش زده بود، بلاخره به بقیه نگاه کرد:
_ هرکاری میشه کرد اونموقع. الان همینم مونده وایسم برای بازی با هافلپاف تمرین کنم! من میرم؛ احتمالا ارباب بسیار به حضورم احتیاج دارن.

و بدون اینکه منتظر جواب باشد از ورزشگاه خارج شد.
بقیه هم، کم کم به این نتیجه رسیدند که آماده تر از آنند که برای بازی با هافلپاف تمرین کنند و متفرق شدند.
~~~~~~~~~~~~~~~~~

سومین زلزله پیاپی زمین ورزشگاه را لرزاند. داوران هنوز بر ادامه بازی مصمم بودند چرا که شدت زلزله ها کمتر از آن بود که به کسی آسیب بزند.
بازیکنان تیم هافلپاف از رختکن خارج شدند. اما اسلیترینی ها یک مشکل داشتند؛ بلاتریکس باز گم شده بود و انگار قصد پیدا شدن هم نداشت. با دستور داوران و تایید کاپیتان هکتور، گابریل به جای بلاتریکس آماده بازی شد.
پس از چند دقیقه، بازیکنان اسلیترین هم در سمت دیگر زمین به صف شدند.
صدای بلند و نخراشیده گزارشگر در ورزشگاه پیچید:
_ همون‌طور که همه میدونن امروز به جز مسابقه کوییدیچ، یه مانور زلزله هم بین بازی داریم تا اگر این زلزله های اخیر شدید تر شدن، شما بدونین چطور از خودتون محافظت کنین. بازیکن ها آماده اومدن به زمین هستن. با سوت داور...

صدای سوت داور به گوش رسید و جاروهای حاوی بازیکن به پرواز درآمدند.
هنوز چند ثانیه نگذشته بود که فریاد هکتور بالا رفت:
_ دروازه شون خالیـــــــه!

پلاکس سرخگون را از دست تینر قاپید و به سمت دروازه رفت. چیزی نمانده بود که اولین گل به نفع اسلیترین ثبت شود، ناگهان بزرگترین بازیکنِ زمین جلوی دروازه ظاهر شد.
شتر بود که بخاطر وزن سنگینش، کمی دیر تر از بقیه به پرواز درآمده بود.
پلاکس کم نیاورد و با همه توان سرخگون را به سمت دروازه پرتاب کرد. شتر جستی زد و از روی جارو افتاد.

_ گل گل گل، گل اول برای اسلــــیتریــــن!

هنوز صدای گزارشگر قطع نشده بود که آژیر بلندی پخش شد. صدایی که آنقدر بلند بود که خود باعث لرزش زمین میشد.
آموس دیگوری برای هماهنگ کردن اعضای تیمش بلند شد و روی جارو ایستاد:
_ مانور شروع شده، همگی برید سر پست هاتون!

هافلپافی ها سریعا مشغول پناه گرفتن و پوشاندن سر و گردنشان شدند. اما بازیکنان اسلیترین، بهت زده به اتفاقات اطراف نگاه می‌کردند. پلاکس سعی داشت چهره زلزله را ثبت کند و تینر، مصمم بود که جلوی اورا بگیرد.

_ میگم اگه الان کاری نکنیم میمیریم؟

صدای اسکورپیوس، تینر و پلاکس را از جنجالی که به پا کرده بودند بیرون کشید.

گابریل سطلی از جیبش بیرون آورد و روی هوا تاب داد:
_ اگه زلزله کثیف باشه میمیریم!

سرانجام داور معترض شد:
_ شما ها چرا کاری نمیکنید؟ پناه بگیرید دیگه!

گابریل سعی کرد برای داور توضیح دهد که زلزله میتواند کثیف و ناقل بیماری های برون پوستی و حتی درون پوستی باشد. اما در همان حین که داشت سعی میکرد، تینر بوم را از دست پلاکس کشید و بوم پس از سقوطی کوتاه، دور کردن گابریل متوقف شد.
_ دیگه مهم نیست... .

هکتور ویبره میزد، با همه توان ویبره میزد و جارویش را به همه افرادِ روی هوا میکوبید.
_ من برای معجونم زلزله لازم دارم.

گابریل دستش را دور گردن هکتور انداخت و اورا متوقف کرد:
_ کثیفه، میگم کثیفه، کثیـــــف!
_ ولی من لازمش دارم.
_ منم هنوز پرتره مو از زلزله تموم نکردم.
_ تو همچین کاری نمیکنی! اون بوم باید سفید بمونــــــه!
_ نخیرم باید نقاشی بشه!
_ چرا داد میزنیــــد؟ مگه به شما نگفتن باید چیکار کنیــــد؟ همین الان پناه بگیرید تا همتونو از زمین بیرون نکردم!

هکتور خواست اعتراض کند اما صدای آژیر باز تکرار شد و دعوای اسلیترین ها دوباره ادامه یافت‌.
تماشاچی ها از نگاه کردن به اعضای تیم هافلپاف و تلاش برای پناه گرفتن بین سکو ها، دست برداشتند و به سبز پوش هایی که از یکدیگر آویزان شده بودند خیره شدند.

_ مانور تموم شده اما اسلیترین هیچ امتیازی از این بخشِ اضافه نگرفته! بازی با سوت داور ادامه پیدا میکنه.

صدای سوت داور، اسلیترین ها از هم جدا کرد و دوباره هرکدام سر پستشان حاضر شدند.
دروازه، بخاطر استرسِ آمدن زلزله، دچار تنگی نفس شده بود و با هربار سرفه، توپ را قبل از رد شدن به زمین بازمی‌گرداند.
اما در آنطرف زمین، شتر قبل از هر گل، پخش زمین میشد‌. دیگر استخوان سالمی برای ایستادن روی جارو نداشت. ظاهرا غذاهای هاگوارتز خوب برایش ساخته و اضافه وزنش را دو چندان کرده بود.
بازی با جدیت دنبال میشد که صدای گزارشگر همه را میخکوب کرد:
_ نیکلاس اسنیچ طلایی رو گرفتـــــه!

سیستم کنترل هوشمند خودکار، مدت زیادی با ملت اسلیترینی نشست و برخاست داشت و با اخلاق آنها، خو گرفته بود. بنابراین میدانست چطور با چند تهدید ساده زلزله را به زیر سلطه خود بگیرد.
پس از چند ساعت سر و کله زدن سرانجام دور از چشم همه، با زمین و زلزله روبوسی کرد؛ زمین با قصد تکان دادن نیکلاس لرزید، اسنیچ طلایی هم لرزید و ثانیه‌ای بعد از دستانِ نداشته سیستم کنترل هوشمند ظاهر شد.


داور و گزارشگر با نهایت تعجب به او نگاه کردند. بازیکنان و تماشاچی‌ها هم چیزی که میدیدند را باور نمیکردند. اما به هر حال، اسنیچ طلایی در دستانِ جستجوگرِ اسلیترین بود!


«عزیز دل ارباب با مخالفت گب »


پاسخ به: مجموعه ورزشی غول های غارنشین
پیام زده شده در: ۲۲:۰۴:۲۴ چهارشنبه ۲۴ شهریور ۱۴۰۰

آموس دیگوری


مخفی کردن اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۸:۲۰ پنجشنبه ۲۹ آبان ۱۳۹۹
آخرین ورود:
۱۱:۴۶:۲۵ پنجشنبه ۱۵ مهر ۱۴۰۰
از بچم فاصله بگیر!
گروه:
شناسه های بسته شده
پیام: 89
آفلاین
- چرا من باید بازم ذخیره باشم؟ منم میخوام بازی... عـــــــــــچو!

کل تالار، با عطسه رز به لرزه در اومد. جسیکا سعی کرد آرامش خودشو جفظ کنه.

- برای این. رز، تو مریضی! تو سرما خوردی!
- سرما؟ سرما بهر من نسازد مشـ... عـــــــــچو!

شیشه های پنجره های مجازی فرو ریختن.
رز چند روزی بود که واقعا بدحال بود. لرزشش بیشتر شده بود و با عطسه های مکررش، آمار زمین لرزه توی کشور رو یه تنه بالا برده بود.
بازی های قبلی رو حاضر شده بود کوتاه بیاد، ولی این بازی آخر، خیلی دلش میخواست حضور داشته باشه... حتی اگه شده به عنوان تماشاچی! برای بار صدم صداش بلند شد.
- هنوز نمیفهمم چرا نمیتونم تماشاچی هم باشم!
- آخه رز، تو اگه با زمین تماس داشته باشی، خرابی بیشتری به بار میاری... آموس تو یه چیزی بگو!
- کی؟ من؟ چرا من؟
- کاپیتانی دیگه ناسلامتی!
- ایول. کاپیتان چی؟!
- سدریک، تو ناظری، تو پاشو یه چیزی بگو... سدریک؟

تازه اون لحظه بود که متوجه شدن صدای خروپف سدریک مدتیه قطع شده.

- سدریک کجاست؟
- سمعکمو فروختم برای بچم کلی پتو خریدم. نترسین، سوراخشون کردم میتونه نفس بکشه.

جسیکا و رز چشمشونو از کپه پتو برداشتن و دوباره بحثشونو از سر گرفتن؛ ولی جسیکا نمیتونست توی این بحث پیروز بشه. رز ارشد بود و با کوبوندن همین موضوع توی صورتش، بارها شکستش داده بود...

- قبوله.
- چی قبوله؟
- این یکی بازی رو هم من نمیام.

بازیکنای تیم جسیکا رو بخاطر این موفقیت بزرگش روی دست بلند کردن و بعد از چند بار بالا انداختن، همگی رفتن بخوابن که برای بازی فردا آماده بشن.
وقتی که رز مطمئن شد همه خوابن، گورکنش رو زد زیر بغل و آروم از خوابگاه بیرون رفت.

* * *

بعد از اینکه گزارشگر اسامی بازیکنا رو خوند و همه از رختکن بیرون اومدن، بازی شروع شد. هافلپافیا نگران رز بودن؛ کل روز خبری ازش نبود. البته کارش قبل از هر بازی ای همین بود؛ خودش رو با چیز دیگه ای سرگرم میکرد تا به فکر بازی نیفته. ولی اینبار دلشوره عجیبی داشتن.

- هکتور کوافل به دست جلو می‌ره. با لرزش هاش، بازیکنای هافلپاف رو جا می‌ذاره. نزدیک دروازه میرسه و...

نیازی نبود گزارشگر جمله رو تموم کنه. توپ با فاصله خیلی زیاد از دروازه به بیرون رفت. ولی تنها دلیلش لرزش های هکتور نبود.
بازیکنای کوییدیچ که توی هوا معلق بودن، اول متوجه نشدن. ولی یه نگاه به اطرافشون کافی بود تا متوجه بشن؛ جایگاه تماچیا به طرز وحشتناکی تکون میخورد، و دروازه ها سر جاشون بند نمیشدن.

- به نظرتون کار رزه؟

به بهونه پیدا کردن اسنیچ، نیکلاس رو فرستادن لای تماشاچیا.
گزارشگر که محکم خودشو به میزش چسبونده بود، به گزارشش ادامه داد:
- حالا از تیم هافلپاف، آموس کوافل به دست جلو می‌ره... تا اونجا که میبینیم... داره به سمت دروازه خودشون میره؟

گزارشگر درست میدید؛ به جز نیکلاس همه اعضای تیم جمع شده بودن که نذارن آموس گل به خودی بزنه، ولی اون با یه فریاد « اصلا کی هستین شما » توپ رو پرتاب کرد. در حالت عادی امکان نداشت توپ وارد دروازه بشه، ولی زمین لرزه، دروازه رو جوری تنظیم کرد که توپ درست از وسطش رد شد.

هیاهویی از طرف تماشاچیای اسلایترین بلند شد، ولی نه بخاطر امتیاز؛ بلکه بخاطر اینکه جایگاه تماشاچیاشون در حال فروپاشی بود.

در همین حال، نیکلاس در حال جست و جو برای پیدا کردن رز و اسنیچ، جایگاه ها رو زیر و رو کرده بود. مطمئن بود اثری از رز نیست. یعنی ممکن بود عامل زمین لرزه ها، رز نباشه...

هنوز این فکر کامل از ذهنش نگذشته بود که یه چیز کوچیک طلایی، خودش رو پرت کرد توی بغلش. اسنیچ بیچاره، دهن نداشت که بهش بگه چه اتفاقی براش افتاده. فقط با بال ظریفش به نقطه ای نزدیک دروازه روی زمین اشاره کرد، که بخاطر زمین لرزه اصلا مشخص نبود.

نیکلاس شونه ای بالا انداخت؛ بعد از بازی میرفت سراغش. پس فقط به بالا بردن اسنیچ و اعلام پیروزی اکتفا کرد.

- و نیکلاس فلامل از تیم هافلپاف، موفق به گرفتن اسنیچ میشه! و برنده این مسابقه کسی نیست جز... اسلایترین!

کمی طول کشید تا بقیه بفهمن چی شده. زمین لرزه که خفیف تر شد، چشم همه به جدول امتیازات افتاد.
هافلپاف: 150
اسلایترین: 160

- ولی چطور؟ اسلایترین که اصلا گل نزد!
- بحث همینه! آموس یه تنه با گل به خودیاش به خاک سیاه نشوندمون.
- یه تنه؟

جسیکا اینو گفت و رفت سمت شتر.
- چرا وظیفه تو درست انجام نمیدی؟ یه دروازه بانی ازت خواستیما! کار سختیه؟!
- البته که سخته! خودتون آدما هم به سختی از پسش بر میاین! من همینکه روی جارو وایسادم خودش خیلیه! تازه، این دروازه هم خیلی همکاری کرد باهاش. همش میرفت سمت پرتابای آموس!

اونقدر تیم مشغول دعوا بودن، که متوجه نشدن رز، آروم از زیر دروازه بیرون خزید و پاورچین به سمت خوابگاه رفت.
- حتی اسنیچ هم وقتی دید پشت سر هم عطسه میکنم فرار کرد. چرا فقط وقتی من سرما میخورم هیچکس نمیخواد باهام بازی کنه؟ حتی خودم و علیرضا دیشب زمینو تا زیر دروازه کندیم تا راحت بتونم بازی رو ببینم...


گاد آو دوئل

با عصا


پاسخ به: مجموعه ورزشی غول های غارنشین
پیام زده شده در: ۲۱:۵۶:۳۵ چهارشنبه ۲۴ شهریور ۱۴۰۰

اسلیترین، مرگخواران

گابریل دلاکور


مخفی کردن اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۵:۳۹ یکشنبه ۹ تیر ۱۳۹۸
آخرین ورود:
دیروز ۲۲:۲۷:۲۱
گروه:
اسلیترین
کاربران عضو
ایفای نقش
مرگخوار
ناظر انجمن
گردانندگان سایت
پیام: 401
آفلاین
- من خسته شدم!

آخرین بازی اسلیترینی‌ها تا چندی دیگر شروع می‌شد و همه در حال آماده شدن بودند؛ حتی همه کلی هیجان‌زده بودند که لیگ قرار است به پایان برسد، جز گابریل که مدام در حال غر زدن بود و حوصله‌اش از درگیری‌های هاگوارتز و کوییدیچ سر رفته بود و اگر بلاتریکس از عصبانیت جاروهای پروازِ تِی شکلش را یکی یکی نمی‌شکست، شاید خودش این کار را می‌کرد. افسوس که هیچوقت در چنین موقعیتی قرار نمی‌گرفت و بلاتریکس چند پله از او جلوتر بود.

- این بازی باید بالاترین امتیازات رو به دست بیاریم. یعنی هم باید گل بزنیم، و هم اسنیچ رو بگیریم. اگه کسی امروز کارش رو درست انجام نده ازش به عنوان سرخگون استفاده می‌کنم.

شاید اگر کس دیگری به جای بلاتریکس بود بقیه حرفش را باور نمی‌کردند؛ اما اعضای تیم کوییدیچ اسلیترین با نگاهی به سر و وضع خودشان می‌توانستند به خوبی متوجه شوند که بلاتریکس هیچوقت شوخی نمی‌کند. مثلا اسکورپیوس پس از بی توجهی به تهدید "برای ناهار فردا تیکه تیکه‌ت می‌کنم!" قسمتی از بینی، گوش و سر انگشتانش را هنگام فرار از ساطور بلا از دست داده بود. یا پلاکس هنوز هم نتوانسته بود قلم‌مویی که به دست بلاتریکس توی دماغش گیر کرده بود را دربیاورد و کمی برای تنفس مشکل داشت. برای همین همه سرشان را به نشانه‌ی تفهیم شدن تکان داده و رفتند تا وارد زمین مسابقه شوند.

اما زمینی در کار نبود.

- چرا اینجا این شکلیه؟
- نمی‌دونم، شاید مثل من خسته‌ شده و دلش می‌خواسته بره خونه!
- عه پس شومو هم دیدین چی شده؟ بخاطر زلزله‌ی دیشبو دور زمین مسابقه ترک برداشته و همینجور داره می‌ره پایینو!
- پس چه بلایی سر مسابقه‌ی ما میاد؟
- می‌شه آروم و بی سر و صدا بریم خونه؟
- نه دیگه! مسابقه سر جاشه. بقیه‌ی ورزشگاه‌ها پر هستن و شما هم اصلا سر نزنید که ببینید با چی پرشون کردم. بازی تا چند دقیقه‌ی دیگه توی محل مقرر شروع می‌شه. برید تو زمینو!

به نظر نمی‌رسید کار آسانی باشد، اما آن‌ها راه دیگری هم نداشتند. برای همین سوار جاروهایشان شدند و به طرف اعماق زمین، که ورزشگاه غول‌های غارنشین در آن‌جا ته نشین شده بود رفتند.

گزارشگر همینطور که خم شده بود تا بتواند توی زمین را ببیند شروع کرد.
- در خدمتتون هستیم با مسابقه‌ی پایانی جام هاگوارتز! از اونجایی که اون زیر زیرا برای تماشاگرا جا نیست، این بالا دور هم جمع شدیم و بازی رو می‌بینیم. هل نده! هل نده آقا! داشتم می‌گفتم، همینطور که داریم چارت امتیازات تیم‌ها رو روی بورد می‌بینیم، دو تیم اسلیترین و هافلپاف با تشویق هوادارانشون وارد زمین کوییدیچ می‌شن.

با توجه به عملکرد تیم اسلیترین در بازی‌های قبل، هیچ تشویقی وجود نداشت؛ اما مشخص بود که گزارشگر قبل از بازی با بلاتریکس دیداری داشته است.
- همه‌ی بازیکنان در جای خودشون مستقر می‌شن. کاملا آماده به نظر می‌رسن و ما رو امیدوار می‌کنن که شاید بالاخره قراره بازی خوبی شاهد باشیم! چیز... سوت زده شد!

دسته بیل که به سختی روی چوب جارو نشسته بود، در اولین اقدام سرخگون را به طرف مهاجمان اسلیترین فرستاد تا شروع طوفانی‌ای داشته باشد؛ پلاکس هم سعی کرد جلوی عبورش را بگیرد اما با وجود بادبزن در دستش، کار آسانی نبود. در واقع، تمام بازیکنان بادبزن به دست بودند و حتی اسکورپیوس دو تا داشت و همزمان دروازه را هم باد می‌زد.

- گرمه! بذارید برم خونه!
- ما نمی‌تونیم توی این گرما بازی کنیم!
- بازیکنان درخواست کولر کردن، اما فدراسیون به شکل ناگهانی دچار مشکلات شنوایی شده!
- بابا ما به درک، دروازه‌ی اسلیترینیا داره ذوب می‌شه. الان ما به کجا گل بزنیم؟
- ما که مشکلی با ذوب شدن دروازه‌مون نداریم.
- مشکلات شنوایی فدراسیون همین الان رفع شده و با درخواست بازیکنان موافقت می‌کنه. کولرها در بالای زمین ظاهر شده و روشن می‌شن!

وقتی دوباره بازی استارت خورد هکتور سرخگون را به گابریل پاس داد و او از بین آموس که داشت دنبال عینکش می‌گشت، و دسته بیل که هنوز هم نتوانسته بود با چوب جارویش کنار بیاید رد شد. جسیکا را هم پشت سر گذاشت و به محض اینکه تلاش کرد توپ را وارد دروازه کند، دیوار دفاعی از ناکجاآباد ظاهر شد.
- جلوتو نگاه کن دیوارِ... کثیف!

توجه گابریل به نظافت دیوار جلب شد و طبق معمول نتوانست بی توجه از کنارش بگذرد؛ تی‌اش را بیرون کشید و به جای دیوار افتاد. هکتور هم از حواس‌پرتی دیوار دفاعی استفاده کرده و در حالی که به خاطر ویبره هایش بیشتر از قبل گرمش بود عرق ریزان توپ را از شتر رد کرد.
- گل زدم!
- بله! تیم اسلیترین به گل اول می‌رسه و ورزشگاه به شور و هیجان خاصی دست پیدا می‌کنه!

که در واقع این شور و هیجان خاص، جلز و ولزهای بازیکنان بود که دست به هر چیزی که می‌زدند صدای «جیییییز» می‌داد و یک متر از جا می‌پراندشان.

- بازی دوباره شروع می‌شه و این بار شور و شوق و صدای طرفداران اسلیترین به گرمای ورزشگاه افزوده.
- پس از تماشاگران محترم درخواست می‌کنیم سر جاشون بنشینن و به گرمای ورزشگاهو نیفزاین!

اسلیترینی‌ها همچنان زیر نظر بلاتریکس بسیار متحد و آماده بازی می‌کردند. گابریل با تاکتیک «بشور و بساب» به پرت کردن حواس حریف پرداخته بود و بلاتریکس در هر فرصتی که به دست می‌آورد سرخگون اضافی‌اش را که قایمکی آورده بود به سر و کله‌شان می‌کوبید. اسکورپیوس هم هر از گاهی روی شانه‌ی هافلپافی‌ها می‌زد و چیزهایی از قبیل "دقیقه‌ی چندمه؟" و "کی گل زد؟" و "تو توی تیم مایی؟" برایشان مزاحمت ایجاد می‌کرد که البته عمدی نبود، ولی باعث شده بود به درد تیم اسلیترین بخورد. حتی یک بار مچ آموس در حال خاموش کردن کولر و گفتن " من یه پدرم! باید وظیفه‌م رو انجام بدم! " گرفته شد و به همین ترتیب، اسلیترین توانست یک گل دیگر هم بزند.

- و اسلیترین به گل دوم می‌رسه! اون‌ها به خوبی تونستن ضعف حریف رو شناسایی کنن و ازش به نفع خودشون استفاده کنن. اوه! در اون طرف زمین به نظر می‌رسه هافلی‌ها در حال تجدید قوا هستن. دسته بیل دیگه چوب جارو نداره و به جاش توی دستای آموسه که بالاخره عینکش رو پیدا کرده! دیوار دفاعی و جسیکا هم کاملا تمیزن و از صافی گابریل رد شدن! یعنی قراره شاهد یه کامبک باشیم؟

گزارشگر درست فکر می‌کرد. تیم هافلپاف کاملا مصمم به نظر می‌رسید که گل‌های خورده را جبران کند و دیگر رحمی به تیم اسلیترین نشان ندهد؛ برای همین، وقتی اسکورپیوس روی شانه‌ی آموس زد تا بپرسد " شما گریفیندور هستین؟" دسته بیل خودش را کوبید به فرق سرش تا متوجه وضعیت بشود.

در چند ساعت آینده، دو تیم اسلیترین و هافلپاف همین‌طور پشت سر هم به یکدیگر گل می‌زدند و کاملا مساوی بودند. تعداد تماشاگر‌ها کم و کمتر می‌شد و صدای خر و پف گزارشگر هم از پشت میکروفون شنیده می‌شد. بازیکنان دیگر جانی برای بازی کردن نداشتند و گابریل هم هر چند دقیقه یک‌بار جیغ زده و اعلام خستگی می‌کرد. تمام امید بازیکنان و تماشاگران موجود در ورزشگاه به جستجوگران تیم بود که عرق‌ریزان در حال گشتن به دنبال اسنیچ بودند، اما مدتها بود که هیچ اثری از آن ندیده بودند.

- اهم اهم. به اخباری که هم‌اکنون به دست ما رسیده توجه کنید! متاسفانه داوران هر چقدر اسنیچ رو احضار کردن نتونستن پیداش کنن. پس از بررسی‌های میدانی، متوجه شدن که اسنیچ در بخش‌های پایینی قعر زمین گیر کرده و ذوب شده.

بازیکنان به یکدیگر، و به امتیازاتشان نگاه کردند که کاملا برابر بودند، و در آخر به زمان بازی که به پایان رسیده بود.

- یعنی لیگ تموم شد و بریم خونه‌هامون؟
- پس برنده کیه؟
- سوال خوبی بود. برنده‌ای وجود نداره و این مسابقه در تاریخی که بعدا می‌گیم، تکرار خواهد شد.

سوال خوبی بود، اما جواب خوب، نه.

- مـــــــــــــن خستـــــــــــــه شـــــــــــــدم!






گب دراکولا!


پاسخ به: مجموعه ورزشی غول های غارنشین
پیام زده شده در: ۲۱:۴۹:۱۷ چهارشنبه ۲۴ شهریور ۱۴۰۰

اسلیترین، ویزنگاموت، مرگخواران

هکتور دگورث گرنجر


مخفی کردن اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۲۰:۴۲ سه شنبه ۲۴ تیر ۱۳۹۳
آخرین ورود:
۲۱:۰۹:۳۱ چهارشنبه ۲۸ مهر ۱۴۰۰
از روی شونه های آریانا!
گروه:
مرگخوار
ایفای نقش
اسلیترین
کاربران عضو
ناظر انجمن
پیام: 891
آفلاین
اسلیترین
VS
هافلپاف

سوژه: زلزله!



نصفه شبی بارونی و سرد بود. به نظر میومد حتی ماه هم رفته بود چرت بزنه چون همه جا به شکل عجیب و غریبی تاریک بود. تنها موجودات بیدار روی کره ی زمین اعضای تیم کوییدیچ اسلیترین بودن.
- خررررررررررر پـــــــــــــــــــــــــــــف!

البته به نظر میومد حتی همه ی اعضای تیم هم بیدار نیستن!

- اسکور! اسکـــور! اسکــــــــــــور!
- خررررررررررر پـــــــــــــــــــــــــــــف!

بعد از نابود شدن حنجره گابریل در اثر جیغ و داد و تلاش های بی نتیجه فراوان برای بیدار کردن اسکورپیوس، گابریل تصمیم میگیره به روش دیگه ای متوسل بشه. بنابراین سطل وایتکسش رو که کیپ تا کیپ پر بود بلند میکنه و کلش رو خالی میکنه رو سر اسکورپیوس بی نوا که در حال خواب دیدن جد بیست و سوم سالازار اسلیترین بود!

- خررررررررررر پـــــــــــــــــــــــــــــف!
- پس من سطل وایتکس رو سر کی خالی کردم؟

یک هفته بعد- زمین بازی کوییدیچ:

بلاتریکس در حالی که سی و دومین پتو رو دور سیستم کنترل هوشمند میپیچید، چشم غره خطرناکی هم به گابریل رفت.
- من واقعا نمیفهمم چطور ممکنه یه سیستم کنترل هوشمند سرما بخوره!
جرقه های قرمز و زردی که از سیستم بلند شد نشون میداد از این حرف بلا دلخور شده باشه.

- سکه میگه مگه من هارد ندارم؟ مگه من مادر بورد ندارم؟ خب منم سرما میخورم دیگه!
- سکه دیگه کیه؟
- سیستم کنترل هوشمند! مخفف اسمش میشه سکه!

قبل از اینکه بلا، هکتور رو به تیکه های مساوی تقسیم کنه، گابریل دخالت میکنه.
- اهم... به نظرم به جای این حرفا بهتره بریم تو زمین قبل از اینکه نتیجه رو صد به صفر به نفع هافلپاف اعلام کنن.
بلا با حرص زیاد جاروش رو روی دوشش میذاره و کاملا سهوی و ناخواسته با ته جاروش چنان ضربه ای به هکتور میزنه که با مغز توی پاتیل پرنده اش میفته!
بقیه اعضای تیم هم هکتور کله پا شده رو با همون پاتیل هل میدن و به زمین مسابقه میرن. ورزشگاه کیپ تا کیپ پر از تماشاچی بود. یک سمت ورزشگاه ملتی یک دست سبز و نقره ای پوش و در سمت دیگه ملتی با لباس های زرد و قرمز و آبی!
از قرار معلوم سایر گروه ها هم تمایل به باخت اسلیترین داشتن!
لینی وارنر که به عنوان داور مسابقه انتخاب شده بود، درحالی که سوتی هم قد و قواره ی خودش رو به سختی حمل میکرد، وسط زمین رفت تا شروع بازی رو اعلام کنه.
از قرار معلوم بعد از اتفاقات بازی های قبلی حسن مصطفی تصمیم گرفه بود بازی رو بدون گزارشگر برگزار کنه چون صدای هیچ گزارشگری توی ورزشگاه شنیده نمی شد.
- اعضای هر دو تیم حاضرین؟ بزنم سوتو؟

هر دو تیم روی جارو ها و سایر وسایل نقلیه پروازیشون سوار شدن و آماده پرواز شدن!
- سه... دو... ویز!

هکتور با ملاقه سرخگون رو میگیره و پرواز کنون به سمت شتر میره. هنوز نیم متر هم جلو نرفته بود که دیوار دفاعی جلوش سبز میشه و با ضربه ی محکمی توپ رو دست دسته بیل میده. همزمان جسیکا بلاجر رو با چماقش شوت میکنه سمت تینر که در اثر جاخالی دادن اون بلاجر میره و میره و صاف با سسیتم کنترل هوشمند که سی و دو تا پتو دورش پیچیده شده بود، دماغ به دماغ میشه. سیستم هم که از قبل حال و روز خوبی نداشت، جرقه ای میزنه و شروع به لرزیدن میکنه... و میلرزه... و باز هم میلرزه... زمین هم باهاش میلرزه... خیلی میلرزه...

- زلزله!

همه ی اعضای حاضر در زمین به تکاپو میفتن و از این سو به اون سو میرن. در این میون هم هکتور از اونجایی که خودش یه پا زلزله است و اصلا نفهمیده بود خبری از زلزله شده سرخگون رو گرفته بود و در همین زمان بیست و سه تا گل رو وارد دروازه ی هافلپاف میکنه. درست زمانی که قصد داشت گل بیست و چهارم رو بزنه همه جا تیره و تار میشه، زمین دهن باز میکنه و کل هستی رو یکجا میبلعه. البته به جز اون تیکه که بازی توش مشغول برگزاری بود. اون قسمت از زمین همچون موشک توی تونلی شروع به حرکت میکنه.
- هممون مردیم!
- یکی بیاد نجاتمون بده!
- بهش بگین وایسهههههههههه!

همین که این جمله از دهن گابریل خارج شد همه چیز از حرکت ایستاد و و زمین باز وسط یه دشت پر از درخت و چمن فرود اومد.
- آخیش بلاخره وایساد!
همه اعضای حاضر در زمین نفس راحتی میکشن و شاد خوشحال از اینکه نجات پیدا کردن و صدمه ندیدن، مشغول بررسی اطراف میشن.

- باید مسابقه رو ادامه بدیم!
- تو این شرایط وقتی حتی نمیدونیم کجاییم؟
- مهم نیست کجاییم مسابقه باید ادامه...خـــــــــــرچ!
گومــــــــــپ! گومــــــــــــــپ!


همه منتظر ادامه ی جمله ی لینی بودن که البته با دیدن صحنه ی پیش روشون به نظر می رسید نباید منتظر باشن. چون موجوداتی، که خیلی شباهتی به انسان ها نداشتن و بیشتر شبیه توپ هایی با دست و پا و چهره ای تمام شکلاتی رنگ بودن، لینی رو سر سیخ زده بودن و داشتن با لذت و ولع نوش جون میکردن.
باقیشون هم نیزه هایی که به نظر میومد از استخون ساخته شده باشن رو به سمت ملت نشونه رفته بودن.
- عودا... گودا... برمودا!
- چه بامزه حرف میزنی!

وقتی نیزه ی بعدی دست وسط شکم شتر فرود اومد و در کسری از ثانیه روی آتیش مشغول کباب شدن بود، دیگه نمیشد گفت این موجودات بامزه حرف میزنن!

- خیلی چرک و کثیف به نظر میان. حتما درخواست کمک دارن برای سفید شدن!

البته همه به جز گابریل که مشغول تهیه ی وایتکس تازه و با درصد خلوص بالا بود!

- الان واقعا میخوای اینا رو در حالی که قصد دارن ما رو بخورن تمیز کنی؟

بزرگترین توپ دست و پا دار که به نظر میرسید رئیس قبیله باشه، عودا غودا کنون چیز هایی رو به بقیه گوشزد کرد. چیزهایی که به نظر نمیومد خیلی به نفع جماعت حاضر در زمین باشه!
چون هنوز دو ثانیه از پایان گرگودای آخر نگذشته بود، که نیزه ها به هوا بلند شد و به راحتی میشد فهمید که مقصد نیزه ها وسط شکم ملت بود.

- یکی ما رو از اینجا ببرهههه!

زمین و زمان انگار منتظر همین لحظه بودن، چون دوباره همه جا سیاه میشه و زمین بازی وسط یه تونل دیگه شروع به حرکت میکنه.

- چه حرف گوش کنه!

این بار زمین توی تونل خیلی رفت... همینجوری داشت میرفت و ول کن نبود.

- تا من نگم وا نمیسته. اهم... اهم... وایسااااااا!

و زمین وایساد!

ملت چشم هاشونو باز کردن تا ببینن این بار کجای زمین فرود اومدن.

- اون خورشید نیست؟

گویا این بار روی زمین فرود نیومده بودن!

- اون مریخه؟
- من همیشه دوست داشتن پیس پیس راکینگ داشه باشم و از اینجا کل کهکشانو وایتکسی کنم!
- پیس پیس راکینگ؟
- از همونا که تو فضا قدم میزنن!

ملت ترجیح میدن درباره ی تفاوت پیس پیس راکینگ و اسپیس واکینگ برای گابریل توضیح ندن. چون همینجوریش هم نمیدونستن چجوری باید به زمین برگردن!

- باید مسابقه رو ادامه بدیم!

- این چرا هنوز زنده است؟
- تو رو مگه نخوردن؟
- خوردن ولی حشرات جون زیاد دارن!
- الان انتظار داری وسط زمین و هوا کوییدیچ بازی کنیم؟
- باید مسابقه رو ادامه بدیم!

بلاتریکس خیلی دلش میخواست در همون لحظه لینی رو انقدر بکشه تا تمام جون های اضافه اش تموم بشه و به دیار باقی بشتابه. ولی در این صورت ممکن بود باعث باخت تیم اسلیترین بشه. بنابراین تصمیم میگیره موقتا از جون لینی بگذره. حداقل تا بعد از پایان مسابقه!
- بیاید این مسابقه رو تمومش کنیم!

با صدای ویز لینی دوباره مسابقه شروع میشه. زاخاریاس سرخگون رو به دست میگیره و اون رو پاس میده به آموس دیگوری. سرخگون با سرعت یک حلزون بر ساعت شروع به رفتن به سمت آموس میکنه. آروم، آروم، آروم...
- من خسته شدم دیگه نمیرم!

گوینده ی این جمله کسی نبود به جز... بله کاملا درست حدس زدید، سرخگون!

- همینمون مونده بود تو برامون ناز کنی!
- همینه که هست. شماها درک نمیکنید تو فضا با نبود اصطکاک باید چقدر جون بکنی تا این مسیر رو طی کنی. یه عمره دارید میزنید تو سرم. هی شوتم میکنید اینطرف و اون طرف. کارتون هم که تموم میشه میذارینم توی یه صندوق درو روم میبندین میرین تا سری بعدی. منم توپم، احساس دارم!

به نظر میرسید ملت خیلی تحت تاثیر قرار گرفته باشن. از همه بیشتر این لینی بود که متاثر شده بود.
- آخی گوگولی! من حامی حقوق توپ های بازی میشم از الان. خودم ازتون نگه داری میکنم.
- میخوای قبل از اینکه سند خونه رو نامشون بزنی مسابقه رو تموم کنیم؟
- من نمیذارم این توپ های مظلوم بی دفاع رو وارد باند بازی های کثیفتون کنید!
- الان با چی بازی کنیم پس؟
- با این!
- با چی؟
- با این دیگه. این یه توپ فرضیه!
- توپ فرضی؟ با توپ فرضی بازی کنیم؟
- اگه اعتراض دارید میتونیم با تف هم بازی کنیم!
- به نظرم توپ فرضی گزینه بهتریه!
- پس با ویز من. یک... دو... ویز!

زاخاریاس توپ فرضی رو به دسته بیل پاس میده و اون هم توپ رو میفرسته سمت آموس. که اون هم به علت نزدیکی به دروازه اسلیترین توپ رو وارد دروازه میکنه.
- صد و دو بر بیست به نفع هافلپاف!
- چجوری یه دونه گل رو صد امتیاز حساب کردی؟
- به نظرم اونا حامی حقوق توپ ها بودن و این امتیاز هاشونو صد برابر میکنه.

لحظه به لحظه به میل بلا برای ریز ریز کردن لینی اضافه میشد. تنها مانعی که وجود داشت ترس از باختشون بود که اگه به همین شکل پیش میرفت اون هم بر طرف میشد.

بلا با خودش در حال کش و قوس بود که سیستم کنترل هوشمند بوق های متعددی میزنه که البته این به این معنی بود که تونسته گوی زرین رو بگیره.

- ما بردیم! مسابقه تموم شد!

هپچــــــــــــه!

با عطسه سیستم کنترل هوشمند، گوی زرین شوت میشه کیلومتر ها اونورتر درست نزدیک خورشید و...

جیــــز! فس!

... و در اثر حرارت خورشید میسوزه و خاکستر میشه.

- الان چی کار کنیم؟

لینی طوماری هزاران برابر قد و قواره خودش رو بیرون میاره و مشغول گشتن و خوندن میشه.
- طبق قوانین باید تا گرفتن گوی زرین بازی ادامه پیدا کنه!
- یعنی دقیقا تا کی؟

هزار و سیصد و شصت و هفت سال بعد- زمین مسابقه:

- بیست و سه میلیون و سیصد و چهل و پنج هزار و هفتصد و شصت و هشت به بیست و سه میلیون و سیصد و پنجاه و هفت هزار و دویست و بیست و سه به نفع هافلپاف!


ارباب یه دونه باشن... واسه ی نمونه باشن!




پاسخ به: مجموعه ورزشی غول های غارنشین
پیام زده شده در: ۱:۳۶:۳۳ چهارشنبه ۱۷ شهریور ۱۴۰۰

هافلپاف

حسن مصطفی


مخفی کردن اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۲۱:۵۳ یکشنبه ۲۵ شهریور ۱۳۹۷
آخرین ورود:
امروز ۳:۲۲:۱۱
از قـضــــاااا
گروه:
ایفای نقش
هافلپاف
کاربران عضو
گردانندگان سایت
پیام: 141
آفلاین
جام کوییدیچ هاگوارتز


بازی سوم


هافلپافاسلیترین


سوژه: زلزله

آغاز: 17 شهریور
پایان: 24 شهریور، ساعت 23:59:59

قوانین کوییدیچ

---

تیم هافلپاف:

دروازه‌بان: شتر
جستجوگر: نیکلاس فلامل
مهاجمان: زاخاریاس اسمیت، آموس دیگوری(کاپیتان)، دسته بیل
مدافعان: جسیکا ترینگ، دیوار دفاعی

ذخیره: رز زلر

---

تیم اسلیترین:

دروازه بان: دروازه(مجازی)
جستجوگر: سیستم کنترل هوشمند خودکار (مجازی)
مهاجم‌ها: تینر(مجازی)، پلاکس بلک، هکتور دگورث گرنجر (کاپیتان)
مدافع‌ها: اسکورپیوس مالفوی، بلاتریکس لسترنج

بازیکن ذخیره: گابریل دلاکور

---







پاسخ به: مجموعه ورزشی غول های غارنشین
پیام زده شده در: ۲۳:۵۶ یکشنبه ۳۱ شهریور ۱۳۹۸

گيديون پريوت


مخفی کردن اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۸:۰۳ پنجشنبه ۱۴ آذر ۱۳۹۲
آخرین ورود:
۲:۵۳ چهارشنبه ۱۲ شهریور ۱۳۹۹
از ش دور بمون
گروه:
کاربران عضو
ایفای نقش
پیام: 533
آفلاین

اراذل و اوباش گریف
vs
wwa

پست آخر:

زمان حال- مسابقه تف تشت و wwa
صدای هیاهو سرتاسر ورزشگاه رو پوشونده بود. جایگاه تماشاچی ها مثل همیشه پر بود از علاف هایی که کاری جز حضور بهم رسوندن در ورزشگاه و جیغ و داد و تخریب اموال عمومی نداشتن. باید بهشونم حق داد. در هر صورت جرو سیاهی لشگر بودن و کسی بهشون محل نمی ذاشت و باید به جور عرض اندام میکردن. حالا چه با فحش داد چه پرتاب لنگه کفش و دمپایی طرف بازیکن ها.
همون لحظه صدای گزارشگر تو ورزشگاه پیچید.
نقل قول:
- گیدیون از تیم اراذل رو میبینیم که یه توپ بازدارنده گوگولی می فرسته طرف جمیله که رو حاروش وایساده و داره خودنمایی میکنه برای ملت...و خب نشونه گیریش خیلی خوب نیست و از بیخ گوشش رد میشه و اوه خورد به هاگرید.
کاملا طبیعی هم بود که توپ صاف میخوره تو توده گوشتی شکم هاگرید و زرتی برگشت میخوره تو چش و چال تماشاچی های بدبختی که جلوتر از بقی نشسته بودن و تبدیل میشن به گوش کوبیده.


آرتور از اونطرف زمین نعره زد:
حواستو جمع کن مرتیکه بوقی!

صدای یوآن به گوش رسید:
نقل قول:
کاپیتان تیم اراذل داره با گیدیون جر و بحث میکنه. بهشم حق می دم...چرا باید یه نفر وقتشو برای کسی مثل جمیله تلف کنه که جز رقیصدن خاصیت دیگه ای نداشته تا حالا؟


صدای اعتراض طرفداران wwa و اراذل بلند شد.جمیله دوست داشتن به هر حال. ولی چون تعداد طرفدارای اراذل زیاد نبود تو صدای اعتراض طرفدارهای wwa خفه شد و داور به شصت پاش هم حسابشون نکرد.

نقل قول:
- مرگ و هاگرید شونه به شونه هم پرواز میکنن. به نظرم هاگرید خیلی دل داره یا شایدم به خاطر اینه که عقل نداره داره با مرگ کورس می ذاره... هرچند از من بپرسید برای اینه که ایده ای نداره کجا باید دنبال گوی زرین بگرده...هارهارهار!


دوباره صدای اعتراض بلند شد ولی انقدر رقابت فشرده بود که بچه های هیچکدوم از دو تیم گوششون بدهکار حرف های گزارشگر نبود. البته در مورد برایان نمیشد خیلی مطمئن بود. چون کلا دروازه رو ول کرده بود رفته بود تو جایگاه تماشاچی ها تا به راه خوبی و درستی هدایتشون کنه. هیچ هم گوشش بدهکار نبود که سر راه ملت ایستاده و نمی ذاره روند مسابقه رو ببینن. کلا علاقه به هدایت و روشنگری انسان ها از ویزگی های بارز اون مرحوم مسلم برایان بود.
چیزی که خیلی اون لحظه اهمیت داشت پیدا کردن گوی و تموم کردن مسابقه بود. آرتور یه بار دیگه از اینطرف زمین سر پاندا که داشت در کمال آسایش پفک نمکیش رو میخورد نعره زد حواسش به مسابقه باشه و یه اردگی هم نثار آستریکس کرد که داشت از بغلش رد میشد چون صرفا دیوارش رو کوتاه تر از بقیه می دید. بعد چوبشو برداشت بره سر وقت توپ های بازدارنده بلکه تا قبل از اتمام مسابقه موفق بشه یکی دوتا کله بشکنه.

فلش بک- چند روز قبل مدرسه بوباتون موازی
دوربین روشن شد و از بین راهروهای تاریک مدرسه عبور کرد تا بر ابهت صحنه اضافه کنه. مشعل های روشن روی دیوارها می سوختند و انعکاس نورشون روی دیوارها فضارو وهم انگیزتر میکرد. در انتهای یه راهرو باریک شخصی دیده میشد ک مقابل یه مشعل ایستاده بود و مرتب بالا و پایین می پرید. دوربین با یافتن سوژه جدید سوژه اصلی رو فراموش کرد و پیچید اینطرف و با بابا برقی رو به رو شد که سعی میکرد با پریدن و فوت کردن همزمان مشعل اون رو خاموش کنه.
- مصرف بی رویه خیلی کار بدیه!

دوربین که دید اشتباه گرفته دوباره مسیرش رو عوض کرد تا خودش رو به سرسرای ورودی برسونه. جاییکه خانم ماکسیم سرایدار ژولی پولی مدرسه درحالیکه کیسه های آشغال دستش بود غرغرکنان داشت می رفت بذارتشون دم. همینکه خانم ماکسیم پاشو از در گذاشت بیرون، 7 تا کله به ترتیب از پشت دیوار ظاهر شدن. بعد یواشکی و به ترتیب از در وردی که باز مونده بود خزیدن بیرون سمت حیاط مدرسه. ولدمورت تو این دنیای موازی خیلی مقرراتی بود و اصرار داشت سر ساعت 9 همه باید خواب باشن و کسی تو راهروها نباشه چون ممکن بود دامبلدور خبیث از تو سطل آشغال بیرون بپره و بخورتشون.
بچه ها سریع و بی سر و صدا خودشونو کشوندن تو حیاط و از پشت سر ماکسیم رد شدن که با مامور نظافت شهرداری گرم گرفته بود.
بچه ها هر چند قدم جلو میرفتن بعد می ایستادن و دور و برشون رو با دقت نگاه میکردن و دوباره پاورچین دنبال هم میرفتن تا اینکه رسیدن به محوطه بازی که اول ورودشون به این دنیا ازش سر درآورده بودن. محل کار جدید مرگ!
آرتور ایستاد و بقیه که داشتن پست شرش راه می رفتن خوردن بهش.
- حالا کجا گذاشتیش؟
مرگ که پشت همه راه می رفت مبادا از ابهتش کم بشه رسید جلوی ارتور و با دستش به یه سمتی پایین پرچین اشاره کرد. ملت که کلا یواش بودن یادشون رفت مثل اسب دویدن طرف بوته ها. ولی پایین بوته ها خبری نبود جز چندتا شاخه گل که مرگ با ناشی گری و بی سلیقگی هرچه تمامتر کاشته بود کنار هم.
آرتور با سوظن به اطراف نگاه کرد
- پس کوش؟
مرگ خیلی مخترص جواب داد:
- توی زمین.
ملت با تعجب به همنگاه کردن. بعد دوباره به جایی که مرگ نشون داده بود نگاه کردن. بعد دوباره به مرگ نگاه کردن و انگار یه چیزی تو ذهنشون جرقه زد.
- دفنش کردی توی زمین؟ توشم گل کاشتی اونوقت؟
مرگ:
استریکس خیلی شاکی شد. اون تابوت عتیقه، یادگار اجداد نارنینش محسوب میشد و حالا مرگ ابله برداشته بود و توش رو پر از کود و ات و آشغال کرده بود و این گل های زشت و وارفته رو کاشته بود. اومد جلو بزنه فک مرگ رو پیاده کنه که مرگ لیستش رو دراورد.قبلا یه بار ثابت کرده بود می تونه خون اشام هارو هم جوون مرگ کنه. گیدیون از در مصالحه دراومد.
- خب چرا آخه؟
- چون فلسفه تابوت دفن شدنه دوست زمینی من!

فلش فوروارد-ادامه‌ی بازی
روی هم رفته اوضاع تیم اراذل خیلی رو به راه نبود. مرگ جون به جون شده بود انقدر دور زمین چرخ زده بود تا اثری لز گوی زرین ببینه ولی نتیجه‌ای ندیده بود. بقیه‌ی اعضای تیم هم از نفس افتاده بودن، ولی متاسفانه بهشون ثابت شد که هنوز اوضاع میتونه از اینم بدتر بشه. ناگهان دریچه ای از بالای سرشون باز شد هرچی کس و ناکس و جک و جونوور توی دنیای موازی که اراذل از ته دل آرزو می‌کردن هیچ‌وقت دوباره مجبور به دیدنشون نباشن پایین ریخت. گل سر سبد داستان، دامبلدور شرور، آخرین نفر پرت شد سر کوه تلمبار شده‌ی شخصیت‌های دنیای موازی. اگه این هنوز به اندازه کافی بد نبود، یه پرتال دیگه از اونور زمین ورزشگاه باز شد و یک دسته دیگه از اون یکی دنیای موازی به ورزشگاه هجوم آوردن. غول‌های غارنشین از شدت هیجان نعره می‌زدن و اینطرف و اونطرف دوان، هرکی رو که میتونستن زیر پاهای غول پیکرشون له می‌کردن. از لابلای پیکر‌های بیرون ریخته از دنیای موازی دومی، ولدمورت دلسوز و مهربان بیرون اومد.

زمین بازی تبدیل به جنگ تمام عیاری شده بود که بیا و ببین. سگ می‌زد و گربه می‌رقصید. بهتر بگم براتون، سگ می‌کشت و گربه می‌خورد. دامبلدور خبیث و ارتشش با سیلی از طلسم‌های شوم به تماشاچی‌ها و ارتش ولدمورت دلیر حمله کرده بودند. چشم بود که در میومد و دل و روده بود که روی زمین می‌ریخت. ارتش ولدمورت شجاعانه مقابل به مثل می‌کرد و سایر اعضای بدن بود که میریخت پایین و خون بود که می‌پاچید. غول‌های غارنشین هم به مشابه سوپرایز قضیه، مثل پتکی روی سر و کله‌ی بی‌نوای هرکس که عشقشون می‌کشید می‌نشستن و کاری هم به لرد و دامبلی بودنش نداشتن. اراذل با بهت و وحشت به هم نگاه می‌کردن. گیدیون با بهت زدگی گفت:
-چی شد که اینطور شد؟
- به جون هفت‌تا بچه‌ی قد و نیم قدم قسم، من دیگه طاقت ندارم! مرگ بگیری مرگ! ببین به چه روزیمون انداختی؟
- من چیکاره‌ام انسان فانی؟
-اگه تو اون تابوت رو خاک نکرده بودی، الان می‌تونستیم اینا رو بفرستیم دنیای خودشون.
-به من چه ربطی داره که شما انسان‌های فانی تنبل، به خودتون زحمت ندادین بیل بزنین درش بیارین؟

راستش اراذل تنبل بودن. ولی این موردی که مرگ اشاره کرد از تنبلیشون نبود، از خنگیشون بود. به ذهن هیچ کدومشون نرسیده بود که میتونن بیل بزنن و تابوت رو در بیارن. اما مرگ تمام مدت این رو می‌دونست و تا الان هیچی نگفته بود...
-بذارین بکشمش!!
پاندا و عمو قناد زیر بغل ناپلئون و گیدیون و آستریکس زیر بغل آرتور رو گرفتن تا برای بار شونصدم، از حمله به مرگ جلوگیری کنن.
-الان وقت دعوا نیست دوماد خان! باید زودتر بریم و تابوت رو بیاریم تا آتیش این جنگ از این ورزشگاه بیرون نرفته و کل جادوگران رو نگرفته!

گیدیون راست میگفت! از دریچه‌های باز شده به صورت لاینقطع ادم میریخت تو ورزشگاه. اگه هر چی زود تر به دنیای خودشون برگردونده نمیشدن، پایان دنیای واقعی اراذل قطعی بود. هفت عضو اراذل با مشقت و بدبختی از لا به لای غول های غارنشین و طلسم های سرگردان، به خارج از ورزشگاه پرواز کردن.

محوطه ورزشگاه، جایی که تابوت دفن شده بود.
-مرگ بی عرضه! گل کاشتن هم بلد نیستی! انقدر بد کاشتی که حتی یه دونه‌شون هم دووم نیاوردن!
- اون گل‌ها متعلق به دنیایی دیگر بودن، اینجا پیداشون نمی‌کنی مرد موقرمز!
-خب پس لابد تابوت هم اینجا نیست دیگه!
-تابوت اینجا خواهد بود، چون تابوت یک رابط بین این دنیاهاست.
-این که یعنی کل این محوطه رو باید بکنیم که!

صدای انفجار بلندی از سمت ورزشگاه به یادشون آورد که بهتره وقتشون رو به جای نق زدن، به بیل زدن بگذرونن. هر کدوم اکسیو بیلی گفته و مثل یک حمال زاده‌ی حقیقی مشغول کندن زمین شدن. خیلی زود متوجه شدن که ملت جادوگر این منطقه رو رسماً به عنوان مخفیگاه اسرار کثیفشون استفاده می‌کردن. انواع و اقسام جاساز و عتیقه گرفته تا استخوان بارتی کراوچ پدر از زیر خاک بیرون اومد ولی دریغ از تابوت. دیگه کم مونده بود شانس یخمکی و بخت نحسشون رو بپذیرن و بیخیال بشن که بیل پاندا به جسم سختی خورد.
- یه یا مرلین بگید بیاید کمک من، فکر کنم پیداش کردم!

اراذل یا مرلین گویان به یاری پاندا رفتن و ده دقیقه ‌ی بعد، چیزی که توی این دنیا بیشتر از هر چیزی چشم دیدنش رو نداشتن، تابوت آبا و اجدادی آستریکس رو از خاک بیرون کشیدن. صدای درگیری از زمین بازی بلند تر و بلند تر می‌شد و درهای ورزشگاه می‌لرزید. وقت زیادی نداشتن.
-ببرینش تو بازی!
تابوت رو هفت نفری روی دوششون انداختن و به سمت ورزشگاه پرواز کردن. اونوقت بود که متوجه شدن گفتن آوردن تابوت و جمع کردن این عتیقه ها، از انجام دادنش خیلی آسون تر بود! شیرجه رفتن تو دل این جنگ تمام عیار مثل خودکشی بود، ولی فداکاری بود که اراذل باید متقبل می‌شدن، چون بلاخره ته جفتش نود درصد مرگ بود. همه در دل می‌شمردن، ولی این عمو قناد بود که یه برنامه ببینیم گویان حمله به پایین رو شروع کرد. پشت سر عمو قناد اراذل تابوت به دست روی زمین فرود اومدن. مرگ تابوت رو روی زمین گذاشت و درش رو باز نگه داشت، اراذل هم یقه‌ی هر کی که میدیدن رو می‌گرفتن و پرتش می‌کردن تو تابوت:
-برگرد به خونتون!
-برو به درک!
-بری دیگه بر نگردی!
-دیدار به جهنم!

بگی نگی اوضاع داشت ردیف پیش می‌رفت. و خوب اگه تاحالا به بخت مزخرف اراذل عادت کرده باشید، میدونید که الآن‌ها دیگه وقتشه که یه قوزی بالا قوز در بیاد. و خب اشتباه نکردید. هنوز ده نفری توی تابوت نشده بودند که یکی از غول‌ها زارتی لنگش رو گذاشت روی تابوت فکسنی و خب تابوت هم خورد و خاک شیر شد. اراذل که دیگه به معنای حقیقی چیزی برای از دست دادن نداشتن، به همدیگه نگاه کردن و دیدن که خب، ما که گویا اول و آخرش مردنی هستیم، حداقل یک دل سیر چیزی که همیشه از ترس مردن نکردیم رو بکنیم!
و همه ببره‌ای روی سر و کله‌ی مرگ ریختن.


ارزشی نیمه اصیل!


تصویر کوچک شده


پاسخ به: مجموعه ورزشی غول های غارنشین
پیام زده شده در: ۲۳:۴۵ یکشنبه ۳۱ شهریور ۱۳۹۸

گریفیندور

آستریکس


مخفی کردن اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۹:۱۹ شنبه ۱۸ شهریور ۱۳۹۶
آخرین ورود:
۱۸:۵۴:۳۹ سه شنبه ۲۰ مهر ۱۴۰۰
از شبانگاه توی سایه ها.
گروه:
ایفای نقش
کاربران عضو
گریفیندور
پیام: 213
آفلاین
اراذل و اوباش
vs
wwa

پارت سوم.



بحث همینجوری ادامه داشت تا وقتی که ولدمورت از راه رسید.
_ مرگ جان! مسابقه کوییدیچمون داره شروع میشه و ما هنوز تیمی نداریم و با اینکه یه تیم کوییدیچ حالا به هر نحوی وارد دنیامون شده تو داری وقت تلف می کنی ؟!

_اممممم بله پروفسور ببخشین یادم نبود.

با نزدیک تر شدن ولدمورت مرگ کنار رفت و توجه ملت به لرد جمع شد.
_ دوستان حیف که نمیتونیم براتون جشن خوشامد گویی ترتیب بدیم چرا که مسابقه کوییدیچمون در شرف اغازه ولی ما نتونستیم تیمی رو اماده کنیم حالا که شما شکر مرلین وارد دنیای ما شدین ازتون تقاضا داریم برای ما بازی کنید. البته بهتون قول میدم که حتما بعد مسابقه هرکاری که لازم باشه برای برگشتن به دنیای خودتون رو انجام بدم.

ملت اراذل به خودشون نگاه میکردن و مونده بودن چیکار کنن ولی چاره دیگه ای نداشتن و فعللا تنها شانس برگشتنشون همکاری با لرد به ظاهر خوش اخلاقه.
_ قبوله. زمین مسابقه کدوم سمته؟

پسرای مدرسه بوباتن هورایی میکشن و دستاشون مشت کرده بالا میبرن و بعد همراه با پرفسور ولدمورت و ملت اراذل راهی زمین مسابقه میشن.

رختکن اراذل.

ملت اراذل بحث تاکتیک هارو کرده بودن و همگی جدی جدی اماده مسابقه بودند چون تنها راه برگشتنشون به دنیای واقعی پیروزی در مسابقه بود.
البته ناگفته نماند که خبری از جارو های پرنده نبود! بلکه برای هر بازیکن یک عدد ویلچر چوبی قرار داده بودند و از قرار معلوم کار جارو هارو ویلچر ها قرار بود انجام بدن ملت اراذل هم با چند تا نکته کونکوری که از پسرای بوباتن بهشون داده بودند قرار بود بازی کنند.
_ امممم میگم ارتور...!
_ هوم چیه؟
_ راسی اسم تیممون چیه اصن و حتی اسم تیم حریف!
_ نمیدونم. بزار ببینم.

آرتور که از جاش پامیشه بره نگاهی به تابلو مسابقه بندازه ناگهان صدای فنریر که مثل اینکه گزارشگر بازی بود تو زمین پیچید.
_ خب کلم بروکلی و سبزی خوردنیای من. همینطور که میدونید کم کم به شروع مسابقه دو تیم اراذل و WWA نمونده و هردو تیم امادگی خودشونو اعلام کردند.
آرتور که سرجاش خشک شده بود و متعجب از اینکه اسامی تیم ها یکیه ولی خب مهم نبود این موضوع ؛ چیزی که مهم بود برگشتن به خانه بود.
با اعلام داور هردو تیم وارد زمین مسابقه شدن و همون اول چشم ملت اراذل به فنریر دوخته شد که رو صندلی گزارشگر نشسته بود و با ولع خاصی سالاد فصل ، ماکارونی ، کلم بروکلی رو با سس مایونز میخورد و حتی با سبزی خوردنی هم سس های دور زبونشو پاک میکرد و از یه طرف هم بسته بسته پیتزای سبزیجات بود که براش میاوردن. خلاصه بعد از چارتا شدن چشمای ملت خودشون جمع جور کردن و بعد از یکم چرتو پرت گفتن دوار مسابقه ، مسابقه شروع شد.
ملت ارذل از همون اول پرقدرت ظاهر شدن و توپ رو گاپیدن و تیم حریف رو به خوبی پرس کرده بودند.
آستریکس اولین امتیاز بازی گرفت و بخاطر شادی پس از گلش خواست که طرف تماشاچیا بره که با دیدن تسترال های روی سکو مات شد. خب دنیای موازی و نویسنده هم هرجور دلش میخواست رو کیبورد بندزی زده و کسیم نوبده بزنه پس کلش. بگزریم. آستریکس که بیخیال شادی پس از گلش شده و به ادامه بازی پرداخت.
توپ همینجوری بین ملت میچرخید و هردو تیم خودشون واسه پیروزی جر میدادن البته ناگفته نماند که تیم اراذل ماتحتشون رو هم جر میدادن.
تو همین بین بود که ناگهان زمینو اسمان به دلایل شخصی که نویسنده داشت بهم خورد و چند جادوگر سیاه پوش به سرعت به زمین مسابقه حمله ور شدند.
ملت اراذل دست به ویلچر کنار رفتن تا ببینن قضیه چیه.
همجا بهم خورده بود تسترال ها نعره کشان در حال فرار بودند و جادوگرای سیاه پوش با جادوگران بوباتن درحال جنگ بودند. کل ورزشگاه به خاک و شیر کشیده شده بود که تعجب ملت ارذل به شخصی که چادر سیاه گل گلی داشت و به همراه چند تا جادوگر سیاه دیگه نزدیک میشد جلب شد.
_ اون دامبلدورهههه!
_ چرا این ریختیه؟!
_ خفه شین بوقیا. یجا واینسین الان پشماتونو گلفتی میکنن.

دامبلدور با ریختی وحشتناک و شبیه ملتی که تازه از خواب بیدار شدن وارد زمین مسابقه شد و درحالی که ورزشگاه رو خونه خراب میکرد با وارد شدن پروفسور ولدمورت درگیریشون بالا گرفت. در این میان وسط زمین چیزی شبیه سیاه چاله باز شد.
ملت اراذل از ترسشون فاصله گرفتن ازش. در این میان ولدمورت نزدیکشون شد و گفت:
_ عزیزان اون همون دروازه برگشتنتونه. از دیدنتون خوشحال شدیم.

ملت اراذل هم خدافزی کردند و همگی شیرجه زدن به سیاه چال و سپس همجا تاریک شد.
ملت وقتی چشماشونو باز کردن توی رختکن بودند. فکر کردن همه این چیزا یه خواب بوده ولی با نگاهیی که به هم انداختند مثل اینکه نبود و اونا برگشته بودند به دنیای واقعیشون. ناگهان ملت به هوا پریدن و همو بغل کردن و شروع کردند به تبریک گفتنو روبوسی و... در این میان صدایی توجهشون جلب کرد.
_ خب هواداران عزیز تا چند دقیقه دیگه شاهد حضور دو تیم اراذل گریفیندور و WWA هستیم.

ملت اراذل به خودشون اومدند و بعد مرتب کردن خودشون با قیافه مانند برای مسابقه حاضر شدند.
بازیکنان دو تیم دور هم جمع شدن و داور وسطشون ، هوادار هایی با جسم انسانی درحال تشویق کردن و جر دادن قلوی خود بودند که مسابقه با سوت داور اغاز شد.


ویرایش شده توسط آستریکس در تاریخ ۱۳۹۸/۶/۳۱ ۲۳:۵۰:۲۷
ویرایش شده توسط آستریکس در تاریخ ۱۳۹۸/۶/۳۱ ۲۳:۵۳:۴۸

•♤•Love Me Or Hate Me. You're Gonna Watch Me•♤•

تصویر کوچک شده


پاسخ به: مجموعه ورزشی غول های غارنشین
پیام زده شده در: ۲۳:۲۵ یکشنبه ۳۱ شهریور ۱۳۹۸
#99

گریفیندور

مرگ


مخفی کردن اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۲۰:۳۷ شنبه ۱۹ مرداد ۱۳۹۸
آخرین ورود:
۱۵:۳۵:۵۶ پنجشنبه ۳۱ تیر ۱۴۰۰
گروه:
کاربران عضو
گریفیندور
ایفای نقش
پیام: 48
آفلاین
اراذل و اوباش
vs
wwa
پارت دوم




بالاخره دنیای اطراف ثابت شد و گردباد رنگ های اطراف از چرخش ایستاد. سوراخی بین زمین و آسمون ایجاد شد تا ملت اراذل جیغ زنان روی زمین سبز و مسطح زیر پاشون سقوط کنن. شکی نیست که خواننده منتظر بود با منظره جنازه های تیکه پاره شده و خونین رو به رو بشه ولی نویسنده زرنگتر از این حرف ها بود و سریع یه کپه آت و آشغال از ناکجااباد ظاهر کرد تا بچه ها به سلامت روش سقوط کنن. حفره بالای سرشون هم با صدای ویژی بسته شد.

کمی طول کشید تا بچه ها بتونن تشخیص بدن چی به چیه و دست و پاشون رو از تو حلق و لوزالمعده هم بکشن بیرون و سر پا بشن.
آستریکس که از نور آفتاب هیچ خوشش نمی اومد جیغ کشان پرید زیر سایه یه درخت همون دور و بر پناه گرفت. گیدیون در حالیکه دست که آغشته به آب دهن پانداش رو با دنباله کت ناپلئون خشک میکرد یه نگاه به دو رو برشون انداخت.
- اینجا کجاست؟

جایی که فرود اومده بودن شبیه جاهایی نبود که می شناختن. به نظر می رسید تو یه محوطه بزرگ و سرسبز فرود اومده باشن. دور و برشون پر از بوته های کوتاه گل و گیاه بود.غیر خودشون کس دیگه ای اون اطراف دیده نمیشد.آرتور که مشغول تکوندن رداش بود با بی اعتنایی شونه بالا انداخت. مصمم بود با تکوندن رداش آشغال هارو از رو ببره و مجبورشون کنه خودشون داوطلبانه ازش جدا بشن. ولی ظاهرا آشغال های بی ادب و پررویی بودن و آرتور مجبور شد رداش رو کلا از تنش دربیاره.
- یکیمون نیست چرا؟

آرتور حین گفتن این جمله طوری رداش رو پشت و رو کرد که انگار قرار بود عضو گم شده از تو رداش بیافته بیرون. پاندا هم که مطابق معمول رو تپه آشغال ها ریلکس نشسته بود و دهنش میجنبید. طوری که انگار هیچ هدفی جز خوردن تو دنیا براش مقرر نشده حتی اگر اون چیزی که می خورد آشغال و پس مونده های غذای ملت باشه.
همون لحظه چشمش خورد به یه تیکه استخون صاف و براق و با اشتها دستشو دراز کرد تا اونم به نیش بکشه. اما عمو قناد سریع تشخیص داد اون چیزی که داره به طرف حلق پاندا میره چیه و پرید و از تو دهنش کشید بیرون.
- عه...نخور اینو... این مرگه...یعنی مال مرگه...البته نمیدونم مال کجاشه!

همه نگاهی به استخون تو دست عمو انداختن. حالا معلوم شد کی ناپدید شده. ظاهرا ساختار ظریف و شکننده مرگ زیر اون همه فشار دووم نیاورده بود. درحالیکه همه داشتن فکر میکردن حالا کی حوصله داره این جنازه رو از تو آشغالا بکشه بیرون و سرهم کنه، استخون تو دست عمو لرزید و پرید بیرون. کم کم استخونای دیگه هم از تو آشغال ها یکی یکی بیرون پریدن و تو یه نقطه به هم متصل شدن.
- ایول سیستم مونتاژ خودکار داره!

آخرین تیکه استخون بعد از اینکه پس کله ناپلئون رو مورد عنایت قرار داد پرید و سرجاش قرار گرفت و مرگ تمام و کمال جلوشون ایستاد. منتها چون هنوز رداش توی آشغالا جا مونده بود، آرتور سریع دوید تا برش داره هیکل قناص مرگ رو باهاش بپوشونه تا کل سایتو در معرض بلاک شدن قرار نداده.
- بالاخره یکی میخواد بگه اینجا کجاست یا نه؟

گیدیون اصولا صبر و حوصله کمی داشت. از وقتی که از دنیای مرده ها برگشته بود هم که بدتر شده بود. کلا موجود غیرقابل تحملی بود. اما هنوز کسی دهنشو باز نکرده بود چیزی بگه که جواب خودش از پشت سرشون ظاهر شد.
- شماها کی هستید؟ چطوری وارد مدرسه ما شدین؟

بچه ها اروم برگشتن. پشت سرشون سه تا پسر رشید و رعنا پوشیده در رداهای آبی ایستاده بودن.

***


دوربین زوم کرد رو صورت بچه های اراذل و اوباش که پوشیده در رداهای یک دست آبی و کلاه های آبی عجیب غریب نشسته بودن وسط یه جایی شبیه کلاس درس. کسی حرفی نمی زد و صرفا با نگاه های گیج و منگ در و دیوار و بعضا همدیگه رو نگاه میکردن. حتی ناپلئونم به نظر نمی رسید دیگه چیزی برای رجز خونی داشته باشه. سکوت اتاق رو هرازچندگاهی صدای خرت و خورت جویده شدن چوب بامبو زیر دندون های پاندا می شکست.
چند روزی می شد که اینجا آواره بودن. جاییکه قاعدتا باید باهاش آشنایی داشته باشن ولی زمین تا آسمون با اطلاعاتشون در تضاد بود. معلوم نبود برای چی یه تابوت سواری ساده باید کارش به اینجا بکشه. کلا تابوت ها هم جدیدا بی جنبه شدن.

از اون روزی که چندتا از بچه های مدرسه بوباتون پیداشون کردن و بردن دفتر مدیر مدرسه آب خوش از گلوشون پایین نرفته بود.
درسته که هیچ چیز تو دنیای جادوگری طبق منطق پیش نمی رفت یا اقلا با منطق رولینیگی پیش می رفت ولی حتی خود رولینگ هم قبول داشت راه ورودی مدرسه هارو نباید از تو تابوت اجداد بوقی خون آشام ها بسازن. اونم تو مدرسه های پسرونه ای که مدیر مدرسه شون ولدمورته ولی میزنه زیر همه چیز و ادعا میکنه پروفسور ریدله. چرا کسی نگفته بود که ولدمورت اصلاح شده و رویه ش رو تغییر داده تا ملت از بلاتکلیفی دربیان و برگردن سر خونه و زندگیشون؟
اصلا مگه قرار نبود بوباتون مدرسه دخترونه باشه که مدیرای نیمه غول دارن؟ نکنه بوباتون شعبه دو تاسیس کرده و به کسی چیزی نگفته؟ چرا تابوت سازها نباید قبلش اخطار بدن که ممکنه ملت با خوابیدن تو تابوت هاشون سر از بوباتون های پسرونه بیارن؟ چرا تاوان حماقت تابوت ساز های بی کفایت رو ملت بی گناه جادوگر باید پس بدن؟چرا نباید اون طرف تابوت ها به جاهای خوش آب و هواتری باز بشه...مثلا جزایر هاوایی؟

تو همون لحظه که آرتور از این افکار کم مونده بود ته مونده موهاشو هم بکنه دستشو برد بالا و بی مقدمه یکی خوابوند پس کله آستریکس. آستریکس بی نوا که آماده نبود با مغز پخش زمین شد.
- همه ش تقصیر توئه ها!ببین مارو به چه روزی انداختی!

آستریکس درحالیکه کله شو می مالید اعتراض کرد.
- به من چه؟ می خواستین مثل وحشی ها نریزین تو تابوت.

آرتور اومد یه لگدم نثار آستریکس کنه که ملت پریدن جلوشو گرفتن.
- توجیه نکن مرتیکه! باید بهمون اخطار می دادی تابوتتون خرابه...من به مالی چی بگم این چند شب کجا بودم؟

ملت از شنیدن دغدغه فکری کاپیتان تیم به طور هماهنگ دچار پوکر فیسی مفرط شدن. بقیه فکر میکردن که آیا هیچوقت دوباره موفق میشن خونه و زندگیشونو ببینن و این نگران مالی بود. زن ذلیلی هم بد دردیه!

ناپلئون دستشو تکون داد تا جلوی بحث بیهوده رو بگیره. چند روز بود که کارشون این شده بود. دعوا!
- این کارا فایده نداره پس تمومش کنین تا با شمشیر دو شقه تون نکردم. باید دنبال راه حل باشیم. نمیشه که تا اخر عمر وقتمونو تو این مدرسه مسخره تلف کنیم.

آرتور چپ چپ به ناپلئون نگاه کرد و خواست بگه که اون قرن ها پیش مرده و اگر الان فرصت ابراز وجود داره از صدقه سر تیم اوناست ولی همون لحظه در باز شد و آرتور مجبور شد ساکت بمونه. همه برگشتن طرف در. مرگ بود که آهسته وارد کلاس شده بود. جای داس مشهور همیشگیش یه قیچی باغبونی دستش بود و رداش خاکی بود و به وضوح بوی کود می داد. شاید تو بوباتون های جدید مرگ ها مسئول رسیدگی به باغ بودن و وقت جون گرفتن نداشتن.
بقیه آشکارا چینی به بینیشون انداختن ولی جرئت نکردن چیزی بهش بگن. متاسفانه هنوز قدرت جون گرفتن داشت. مرگ جلوی بچه ها ایستاد.

-به چه می اندیشید ای انسان های فانی؟

آتور اومده بگه به "ارواح عمه محترمت" ولی ترجیح داد سکوت اختیار کنه. هنوز دوست نداشت به این زودی ها بمیره صرف نظر از اینکه مطمئن نبود مرگ عمه ای داشته باشه.
- به این مشکل! نگو داره اینجا به تو خوش میگذره که باعث شده بهش فکر نکنی؟
مرگ رداش رو تکونی داد تا برگ و شاخه هایی که بهش چسبیده بود بریزه.
- چرا کار هیجان انگیزی بود. تا حالا کسی از مرگ نخواسته بود باغ رو هرس کنه. من معمولا جون ادمارو هرس میکنم.

بقیه ابرویی بالا انداختن و به هم نگاه کردن. اگر یه ولدمورت با یه من ریش می ذاشتشون بیل بزنن و باغچه آب بدن قطعا سر به بیابون گذاشته بودن تا حالا.

مرگ ادامه داد:
- حل مشکل شما ساده ست. درک کردن شما انسان ها سخته.

گوش ملت تیز شد. یه لحظه فکر کردن درست نشنیدن. ساده؟ اونا سر از ناکجا آباد درآورده بودن. در جوار ولدمورتی که اصرار داشت پروفسور ریدله و ولدمورت نمی شناسه و به هیچ وجه قانع نشده بود این جماعت با یه من ریش و سیبیل سالها پیش از مدرسه فارغ التحصیل شدن و بچه نیستن بخوان سر کلاس بچه ها بشینن. گیدیون با بدبینی گفت:
- منظورت چیه ساده ست؟ نکنه منظورت اینه ما هم مثل تو باید داس دستمون بگیریم راه بیافتیم ملت رو درو کنیم؟

مرگ سرشو چرخوند طرف گیدیون. ولی چون چشم نداشت گیدیون مطمئن نبود داره نگاهش میکنه یا نه.
- نه ای دوست فانی و ساده لوح من. منظور من این بود باید دروازه ی ورودی رو که به این دنیا متصل میشه پیدا کنین تا بتونین برگردین.

بچه ها شوک زده از اطلاعات جدیدی که میشنیدن به هم نگاه کردن. دروازه ورودی؟ این دنیا؟
آرتور بلند شد شخصا چک کنه ببینه مرگ تب کرده و داره هذیون میگه یا نه. اگرچه مطمئن نبود مرگ ها هم می تونن تب کنن. اگر اسکلت ها می تونن پس مرگ ها هم می تونن.
- چیز زدی داداش؟ اون پسر تخسای تو زمین بازی چیز خورت کردن؟چرا جفنگ می بافی مرتیکه؟یا شایدم زنیکه؟

مرگ دست آرتور رو پس زد.
- دستتو بکش ابله. شما انسان ها همیشه همینقدر دیر فهم بودین و هستین. ای انسان فانی نادان منظورم این بود شما از طریق دروازه ورودی وارد دنیای موازی شدین. اون تابوت یه دروازه ورودی بود حالا باید پیداش کنین تا بتونین برگردین.

بچه های اراذل:

ناپلئون سریع پرید یقه مرگ رو چسبید.
- تو از کجا می دونی؟هان؟نکنه بهت پول دادن خودتو شکل مرگ دربیاری بیای مارو دست بندازی؟ نکه تو نفوذی دشمنی؟اعتراف کن تا فکتو از جاش درنیاوردم.

مرگ مچ دست ناپلئون رو چسبید که سعی میکرد کلاه رداش رو کنار بزنه و زیرش رو چک کنه.
- از اونجایی که من مرگم چه تو دنیای شما چه تو دنیاهای موازی!

هضم این اطلاعات که یه دفعه بهشون رسیده بود سخت بود و زمان می برد بتونن درکش کنن. یعنی تمام این مدت این اسکلت بوقی متحرک می دونست چه اتفاقی افتاده و صداش رو در نیاورده بود؟

بچه ها که از کوره در رفته بودن درحالیکه آستین هاشون رو بالا می زدن رفتن به ناپلئون کمک کنن.
- اسکلت بوقی بی خاصیت! بگیرینش!

- تک تک استخوناتو از هم جدا میکنم و میدم سگ بخوره!

- بزنین لهش کنین بوقیو!

ملت همزمان به طرف مرگ خیز برداشتن ولی یه چیز رو فراموش کرده و اونم اینکه طرف حسابشون مرگه!

مرگ با خونسردی دست کرد از تو استینش یه عدد داس بلند درآورد. حال اینکه چطور داس به اون بزرگی رو چطور تو آستینش جا داده بود چیزی بود که فقط نویسنده می دونست و بس!
همه سرجاشون متوقف شدن. هیچ جای تاریخ نگفته شده بود تو دنیای موازی مرگ ها قدرت جون گرفتن ندارن. الان اگر قصد داشتن سالم برگردن خونه درستش این بود با مرگ مصالحه کنن هرچقدرم که موجود بوقی ای بود. آتور درحالیکه مشت هاش تو هوا خشک شده بودن یه قدم عقب رفت و بقیه رو وارد به تبعیت کرد.

- اوا؟ خب واسه چی گلم؟

- چون دیدنتون تو اون قیافه های سردرگم و مصیبت زده بسیار لذت بخش بود.



ویرایش شده توسط مرگ در تاریخ ۱۳۹۸/۶/۳۱ ۲۳:۳۶:۰۶


پاسخ به: مجموعه ورزشی غول های غارنشین
پیام زده شده در: ۲۳:۲۰ یکشنبه ۳۱ شهریور ۱۳۹۸
#98

گریفیندور، محفل ققنوس

آرتور ویزلی


مخفی کردن اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۰:۰۲ جمعه ۱۵ بهمن ۱۳۹۵
آخرین ورود:
۲۰:۳۵:۴۷ چهارشنبه ۲۸ مهر ۱۴۰۰
از خانه ویزلی ها
گروه:
ایفای نقش
محفل ققنوس
کاربران عضو
گریفیندور
پیام: 631
آفلاین
اراذل و اوباش گریف
VS

wwa


پارت اول

تمام اعضای تیم اراذل، بعد از کلی گشت و گذار و خوشگذرونی و بازدید از بناهای زیبای فرانسوی، گوشه ای از چمن زار لم داده بودن و به استراحت پرداخته بودن. عمو قناد همون اطراف درحال سلفی انداختن با پلنگای فرانسوی بود و پاندا روی زمین غلت میزد. آرتور، گیدیون و ناپلئون درآرامش به سر میبردن و کم کم خُر و پفشون بلند میشد. مرگ اون اطراف چرخی میزد و دو سه نفری رو میفرستاد زیر اتوبوس. ولی در این بین خبری از آستریکس نبود. زمانی که اعضای تیم اراذل، درحال چرخ زدن توی پاریس و بازدید از برج ایفل بودن، آستریکس به طرز مرموزانه ای غیبش زد. مثل همیشه! جالبی این موضوع این بود که همه به این غیب شدن های یهویی آستریکس عادت داشتن و حتی دنبالش هم نرفتن که ببینن چه اتفاقی واسش افتاده. بالاخره وسط آرامش آرتور و گیدیون، ناپلئون چشم باز کرد و فریاد سر داد:
-پس این آستریکس کجاست؟ داریم از گشنگی میمیریم.
-گشنه بودنت چه ربطی به آستریکس داره؟
-قرار بود برایمان غذا بیاورد. مرغ بریان شده، به همراه شراب قرمز و کمی مرکبات که حالمان را جا بیاورد. یادش بخیر در گذشته چه ابهتی داشتیم. با یک اشاره، ظرف غذا جلوی رویت بود و گوشت کباب شده را به نیش میکشیدی.
-اون مال گذشته بود. درحال حاضر لا به لای اراذلی. همینه که هست.

ناپلئون طبق معمول قاطی کرد و بلند شد تا سخنرانی کنه و تک تک اطرافیانش رو به قطع کردن سرشون تهدید کنه که از دور، گرد و خاکی به پا شده، به طرفشون هجوم میاورد.
-اون چیه دیگه؟ طوفان شده؟
-نه یکی داره با سرعت میاد سمتمون.
-یعنی آستریکسه؟
-اگه بخوره بهمون خودشه... مثل اینکه خودشه. بکشید کنار زخمی نشید...

زارت

جراحت بسی خفیف بود و صورت ها بر فنا! اراذل سر و صورتشون رو از رو زمین جدا کردن و خودشون رو جمع و جور کردن. طولی نکشید که غر زدنای ناپلئون دوباره شروع شد:
-کوری مگه خون آشام بزمجه؟ یه ذره زودتر ترمز کن.
-بچه ها... اونجا... بیاید... زود باشید... باید ببینید... وای... ذوق مرگی...
-آروم باش آستریکس. بگو چی شده؟
-بالاخره پیداش کردم... باید ببینید... همونجاس... نزدیکه... بیاید... زود باشید...
-نکش خودتو! اومدیم خب.

چند ساعتی بعد-چند تا خیابون پایین تر از برج ایفل

بعد از مدتی راه رفتن، بالاخره آستریکس جلوی ورودی یک کاخ مخروبه ایستاد و درحالی که با اشتیاق به کاخ خیره شده بود، آب از لب و لوچش سرازیر شده بود. اونها درست جلوی یک کاخ مخروبه ایستاده بودن که گویا تعدادی از درختان داخل حیاطش هم مورد اصابت صاعقه قرار گرفته و سوخته بودن. ظاهر خوشایندی نداشت. بیشتر شبیه خونه جادوگران و ساحرگان سیاه بود که به نظر میومد یکی دو قرنی میشه از اونجا رفته باشن. گیدیون که به پنجره های شکسته و در ورودی آهنی زنگ زده کاخ نگاه میکرد، نگاهش رو از روی کاخ برنداشت و خطاب به آستریکس گفت:
-میگفتی پیدا کردم پیدا کردم، همین بود؟ خرابه پیدا کردی؟
-مراقب حرف زدنت باش گیدیون. تو نمیتونی به این مکان توهین کنی. اینجا یک مکان مقدس برای تمام خون آشام هاییه که زمانی اینجا زندگی کردن و یا اجدادشون در اینجا بودن.

آرتور کلشو خاروند و ابرو بالا انداخت و به آستریکس نگاه کرد:
-یعنی خونه اجدادته؟
-بله آرتور. پدربزرگم و پدر پدربزرگم و تمام پدران و پدربزرگانم در این کاخ بزرگ زندگی میکردن.
-حالا چرا اینجوری صحبت میکنی؟
-فکر کنم روح ناپلئون درونش حلول نموده است.
-زر زر زر! چقدر گستاخ و بی شخصیت هستید. تا کنون کسی با شخصیت من و ابهت من شوخی نکرده. باور کنید اگر اون ارتش...

آستریکس وسط حرف ناپلئون پرید و حرف اون رو قطع کرد و به سمت کاخ رفت:
-مطمئنی میخوای بری اون تو؟
-من یک خون آشامم و اینجا خونه اجدادی منه. مطمئن باشید اجازه نمیدم اتفاقی براتون بیافته. دنبال من بیاید.

کمی بعد-طبقه دوم کاخ

آستریکس، تمام اتاق ها رو بررسی میکرد و برای خودش میچرخید. مرگ در راهروها پرسه میزد و پاندا برای خودش روی مبل لم داده بود. گیدیون و آرتور نیز به تابلو ها و نقش های به جا مانده روی در و دیوار نگاه میکردن. گویا قبلا درگیری ایجاد شده بود که باعث شده بود پنجره ها بشکنن و روی در و دیوار، آثار خون و خراب شدگی وجود داشته باشه. توی این به هم ریختگی و تاریکی راهروها، مرگ بازیش گرفته بود و هی میپرید تو دل بقیه اعضا و خلاصه پشم و پیلی نمونده بود که نریزه. ناپلئون که برای خودش توی طبقه دوم چرخی میزد، درِ یکی از اتاق ها رو باز کرد:
-آستریکس! به نظرم باید بیای و به این اتاق نگاهی بیاندازی.

آستریکس و بقیه اعضا، به سرعت به سمت ناپلئون رفتن و وارد اتاق شدن. آستریکس چوب دستیش رو درآورد و اتاق رو روشن کرد:
-لوموس.
-عه فکر نمیکردم افسون ها اینجا کار کنن.
-چرا همچین فکری کردی؟
-نمیدونم.

اراذل نگاهی به داخل اتاق انداختن. به نظر میومد اینجا انبار کاخ بوده باشه. تمام دیوارها پر از تار عنکبوت بود و داخل انبار، محفظه هایی بود شبیه به بشکه های بزرگ نوشیدنی کره ای در سه دسته جارو. ولی با این فرق که یه زمانی توی این محفظه ها، پر از خون تازه بود برای خون آشام های ساکن کاخ. آستریکس چرخی داخل انبار زد. دستی به دیوار ها کشید و مجسمه های کوچکی که توی انبار بودن رو بررسی کرد. آرتور همون اطراف میچرخید و به وسایل داخل انبار نگاه میکرد که پاش به تخته چوبی گیر میکنه و با کله مبارک، میره توی دیوار. از اونجایی که ساختمون قدیمی بود و استحکام کافی نداشت، دیوار میریزه و اتاقی مخفی پشت اون ظاهر میشه. آرتور گیج و منگ از جاش بلند میشه و خودشو میتکونه:
-من خوبم... خوبم. چیزیم نشد... عه! اینجا دیگه کجاست؟

آستریکس به اتاق مخفی که آرتور بهش خیره شده بود، نگاهی میندازه. تعدادی تابوت داخل اتاق وجود داشت که دور میزی، به صورت شیب دار گذاشته شده بودن و در همشون باز بود:
-میزگرد اجدادم!
-جان؟
-میزگرد. اینجا محل برگذاری جلسات محرمانشون بوده. طبق چیزی که درباره این کاخ خوندم، اون ها تمام جلسات مهمشون رو توی این تابوت ها برگذار میکردن.

آستریکس به سمت تابوت ها رفت و ذوق مرگانه، داخل یکی از اونها دراز کشید. طولی نکشید که آستریکس ازین کارش پشیمون شد. چرا که مرگ، طبق عادت همیشگی که داشت، با دیدن تابوت ها، وحشیانه یقه گیدیون و ناپلئون رو از پشت گرفت و سه نفری به سمت تابوتی که آستریکس داخلش بود پریدن. آستریکس که اون زیر در حال خفه شدن بود، سرش رو از لا به لای ردا و کت گیدیون و ناپلئون بیرون آورد:
-نکنید لامصبا. خونه قدیمیه. میریزه پایین.
-منم تو بازیتون راه بدید...
-نههههه

آرتور به سرعت به سمت تابوت دوید و روی شکم ناپلئون شیرجه زد. عمو قناد که شوخی بقیه رو دیده بود، انرژیش پر شده و "یییییییه برنامه ببینیم" گویان به سمت تابوت پرید. ولی این پایان شیرجه ها نبود و آستریکس از سوراخ ردای مرگ میدید که پاندا به سمتشون میدوئه:
-اند هیز نیم ایز جااااان سینااااا...

با پرش آخر پاندا و فرود اومدنش روی هیکل کل اعضا، ناگهان صدای ویژی اومد و تابوت و کل اعضای اراذل غیب شدن.


معتقد به روماتیسم در حد آرتریت و آرتریت روماتوئید

فرزند بیشتر، زندگی بهتر!







شما می ‌توانید مطالب را بخوانید
شما نمی توانید عنوان جدید باز کنید
شما نمی توانید به عنوان‌ها پاسخ دهید
شما نمی توانید پیام‌های خودتان را ویرایش کنید
شما نمی توانید پیام‌های خودتان را حذف کنید
شما نمی توانید نظر سنجی اضافه کنید
شما نمی توانید در نظر سنجی ها شرکت کنید
شما نمی توانید فایل‌ها را به پیام خود پیوست کنید
شما نمی توانید پیام بدون نیاز به تایید بزنید
شما نمی توانید از نوع تاپیک استفاده کنید.
شما نمی توانید از HTML در نوشته های خود استفاده کنید
شما نمی توانید امضای خود را فعال/غیر فعال کنید
شما نمی توانید صفحه pdf بسازید.
شما نمی توانید پرینت بگیرید.

[جستجوی پیشرفته]


هرگونه نسخه برداری از محتوای این سایت تنها با ذکر نام «جادوگران» مجاز است. ۱۴۰۰-۱۳۸۲
جادوگران اولین وبسایت فارسی زبان هواداران داستان های شگفت انگیز هری پاتر است. به عنوان نخستین خاستگاه ایرانی ایفای نقش مبتنی بر نمایشنامه نویسی با محوریت یک اثر داستانی در فضای مجازی، پرورش و به ارمغان آوردن آمیزه ای از هنر و ادبیات برجسته ترین دستاورد ما می باشد.