هری پاتر نخستین مرجع فارسی زبان هواداران هری پاتر

هری پاتر نسخه موبایل


در حال دیدن این عنوان:   1 کاربر مهمان





پاسخ به: پستخانه ی هاگزمید(نامه سرگشاده)
پیام زده شده در: ۱۸:۲۲:۳۴ جمعه ۲۶ شهریور ۱۴۰۰

ریونکلاو، محفل ققنوس

جرمی استرتون


مخفی کردن اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۹:۰۱ شنبه ۴ مرداد ۱۳۹۹
آخرین ورود:
دیروز ۱۸:۵۷:۱۷
از کی بپرسم؟
گروه:
کاربران عضو
ریونکلاو
ایفای نقش
مترجم
محفل ققنوس
ناظر انجمن
پیام: 164
آفلاین
فرستنده: جرمی استرتون
آدرس: دهکده هاگزمید، پستخانه

گیرنده: آلنیس اورموند
آدرس: میدان گریمولد، خانه شماره دوازده


سلام آلن!
خوبی؟ اون روی سگت گرگت خوبه؟
یادته اومده بودی خونه مون یک کیکی خوردی، خیلی خوشت اومد؟ چقدر هم که ازش تعریف کردی! آره می دونم آشپزی من بوده که کیک رو خوشمزه کرده. در هر حال؛ یادته بعدش بهم گفتی دستورش رو بهت بگم، منم گفتم بعدا برات تو یک نامه می نویسمش و می فرستم؟ الان می خوام تو ادامه نامه برات دستور پخت رو بنویسم. فقط این که دستورم مواد لازم نداره چون من همینجوری چشمی، مرحله به مرحله یاد دارم. خب دیگه بریم سراغش.

دستور تهیه کیک به سبک جرمی جون:

اول از همه قیمه ها رو می ریزیم تو ماستا. آره درست خوندی. قیمه ها رو می ریزم تو ماستا. بعد انقدر هم می زنیم که رنگش بشه سبز. اگه هم نشد یک کم بهش آب پرتقال اضافه کن که در اون صورت فکر نکنم بازم بشه. حالا اشکالی نداره هر سمی که در اومد رو بریز تو پاتیل بزار بجوشه.

حالا می ریم سراغ مرحله بعدی. اول از همه ته خیار ها رو جدا می کنیم. ده تا ته خیار. بعد همه رو انقدر می کوبیم که بنفش شه. نشد هم فدای سرت، فوقش سبز میشه دیگه! بعد از توی آفتابه یک کم شیرموز اضافه می کنیم. بعد هم چند دونه گردو بدون پوست رو در معرض دود عنبرنسا در حال سوختن قرار می دیم تا قشنگ عطرش رو به خودش بگیره. بعد که گردو قشنگ تو دودش موند اونو به موادمون اضافه می کنیم و قشنگ هم می زنیم؛ رنگش هم مهم نیست.

توی مرحله بعدی موادمون رو به معجون مرگ در حال قل خوردن تو پاتیل اضافه می کنیم و انقدر هم می زنیم تا از اونی که هست غلیظ تر بشه. بعد باید یک پودری بهش اضافه کنیم. نمی دونم بیکینگ پودر بود؟ کیکینگ پودر بود؟ یک چیزی بود تو همین مایه ها. در هر حال من چون نمی دونستم چیه، پودر سرگین خشک شده اژدها رو که از قبل تو ادرار قاقارو جوشونده بودمش، به مواد اضافه کردم. و حالا دو لیوان نمک بهش اضافه می کنیم و هم می زنیم. بعد کنار می ریم و اجازه می دیم تا بپزه و خوب خودشو بگیره. ببین اگه دیدی خیــــلی خودشو گرفت، دیگه اون مشکل از تربیتش بوده که انقدر مغرور شده.

وقتی که کامل پخت، می رسیم به مرحله تزئین. اول از همه عسل هزارساله مالیده شده به بدن مومیایی رو می مالیم رو کیک. بعد هم پوست تخم مرغ رنگی رو خرد می کنیم و می ریزیم روش. و در نهایت چند دونه م‍ عه... ببخشید انگار جوهرم پخش شد. باید آخرش چند دونه موی نیفلر بچینی روی کیک. بعد برای کیک آهنگ حالا بازم شراره پخش می کنیم تا خوشمزه تر بشه.

تموم شد! به همین سادگی و خوشمزگی! امیدوارم خوشت بیاد؛ چون با اون تعریف هایی که تو از کیکم می کردی، بعیده که خوشت نیاد!

از طرف بهترین آشپزی که تو دنیا می شناسی، جرمی استرتون.


ویرایش شده توسط جرمی استرتون در تاریخ ۱۴۰۰/۶/۲۶ ۱۸:۴۹:۴۲

تصویر کوچک شدهتصویر کوچک شده


پاسخ به: پستخانه ی هاگزمید(نامه سرگشاده)
پیام زده شده در: ۱۶:۳۰:۰۰ جمعه ۲۶ شهریور ۱۴۰۰

اسلیترین، مرگخواران

لرد ولدمورت


مخفی کردن اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۴:۳۹ سه شنبه ۸ آبان ۱۳۸۶
آخرین ورود:
امروز ۲۲:۳۹:۰۶
از ما گفتن...
گروه:
کاربران عضو
اسلیترین
ناظر انجمن
مرگخوار
ایفای نقش
پیام: 6602
آفلاین
2021-09-16


از لرد ولدمورت
به آقای کیو



به نام خودمان، اجداد و نیاکانمان



با سلام و درود خدمت دوست عزیز، جناب آقای کیو!


مدتهاست که بر سر دوراهی نوشتن، و ننوشتن این نامه، گرفتار شده ایم. پس از کشمکش درونی فراوان، سرانجام امروز تصمیم به نوشتن گرفتیم؛ چرا که زندگی روز به روز برایمان سخت تر می شود.

روزی را به خاطر می آوریم که ذهنمان از افکار مشوش و نگران کننده پر بود. در همان اوضاع، یکی از یاران وفادارمان که او را نمی شناختیم سر رسید و قدح اندیشه ای به ما داد.
افکارمان را در آن ریخته و آسوده شدیم.
فردای آن روز که قصد سرکشی به بخشی از افکارمان را داشتیم، قدح را روی میز گذاشته و داخلش خم شدیم.
طبیعتا اولین بخشی که وارد مایع داخل قدح شد، بینی مبارکمان بود.
آه بینی ما!
بینی قلمی، سفید و زیبای ما!
به محض برخورد با مایع، دچار سوزش عجیبی شد و سپس دیگر نشد! چرا که حل شد! ذوب شد و تمام شد!
و دیگر وجود نداشت.

بعدها دریافتیم که یار وفاداری که قدح را به ما داده بود، چندان هم وفادار نبوده و شبانه قدح را پر از اسید کرده بود.
خلاصه این که بدبختی های ما از آن روز شروع شد.
شب و روز گریستیم. چشمانمان سرخ رنگ شد و روز بعدش فهمیدیم که دیگر قدرت و شفافیت گذشته را ندارند. به دکتر استانفورد مراجعه نمودیم. گفتند عینک بزنید. بر ابهت شما هم می افزاید.
نیفزود!
همان یک ذره ابهت باقیمانده را نیز شست و از بین برد.
ما نمی دانیم چرا ایده مراسم "عینک گذارون" رو پذیرفتیم. به ما گفتند اگر یارانمان همگی با هم و طی مراسمی، ما را با عینک ببینند، خیلی سریع، عادت می کنند و به نظرشان بسی هم جذاب می رسیم.
کسی جای خالی بخشی از صورت که قرار بود پایه و نگهدارنده عینک باشد را حساب نکرده بود.
عینک، با دیدن جای خالی بینی در صورت ما، دچار یأس شد. فراق بینی را طاقت نیاورد و خودش را از همان ارتفاع به پایین پرتاب کرده و زندگی را بدرود گفت.
ما چهار یارمان را دیدیم که زیر زیرکی می خندند. اسم هایشان را نوشتیم که بعدا به حسابشان برسیم.

سختی ها را پایانی نبود.
چگونه برای شما از بیماری ساده ای به نام سرماخوردگی بگوییم؟
وقتی همه با خوشحالی، دستمال های نرم و لطیف را به صورت می برند و بینی هایشان را پاک می کنند و ما مجبوریم دو گلوله پنبه در حفره های خالیمان بچپانیم. شبیه مانتیکور افسرده می شویم.
چگونه از روزی بگوییم که آمدیم کمی احساساتی شویم و گلی را ببوییم... ولی عنکبوتی که روی گل نشسته بود و ظاهرا به آن آلرژی داشت و دنبال راه فرار می گشت، حفره بینی ما را برای زندگی مناسب تر دید و فورا داخل آن جهید و تاری هم تنید و تنفس را برای ما سخت تر کرد.
عطسه هم می کند نامرد. به نظرمان دروغ می گفت که فقط به آن گل حساسیت دارد.

یا روزی که خوک چاقی در خانه را زد و در حالی که عکس بچه خوکی را در دست داشت، ادعا کرد که ما پسر گمشده اش هستیم که فقط قبلا کمی صورتی تر بوده ایم؛ وگرنه با نوزادیمان مو نمی زنیم.

و البته، روزی که قصد کشتن دو ماگل را داشتیم... ولی کودک مشنگشان وقتی ما را دید با عجله به سمت ما آمد و دو شاخه وسیله مشنگی اش را در بینی ما فرو کرد و سعی کرد آن را با ما شارژ کند.
لعنتی، شارژ هم شد! نمی دانیم چگونه.

یا روزی که برای تجدید خاطره به ایستگاه کینگزکراس رفته بودیم و مادری ما را به بچه جادوگرش نشان داد و گفت اگر درست و سریع به سمت دیوار بین دو سکو ندود، نخواهد توانست از دیوار عبور کند و شبیه ما خواهد شد.
ما انتقام گرفتیم... آن ها را به سمت سکوی نه و دو چهارم راهنمایی کردیم.

این شد که کم کم از اجتماع دور شدیم. خشمگین شدیم. غمگین شدیم. خود را در اتاقمان حبس کرده و شروع به خواندن کتاب کردیم. همه کتاب های نوشته شده و نشده را خواندیم. دومی کمی سخت بود. مجبور شدیم مستقیما از مغز نویسندگان استخراجشان کنیم.
تا این که یکی از کتاب ها باعث شد نور امیدی در قلب یخ زده ما روشن شود.
کتابی که قهرمانش شما بودید.
تصمیم خود را گرفتیم که این نامه را نوشته و از شما درخواست کمک کنیم.

آقای کیو... ما دروغ می گوییم. زیاد دروغ می گوییم. خوب هم دروغ می گوییم. به ما کمک کنید. چرا که مشکلی که از گذشته، گریبانگیر شما شده، دوای درد ماست. ما را با بانو، پری آبی آشنا کنید. شاید بتواند مشکل ما را حل کند.

منتظر پاسخ شما هستیم.

به امید دیدار

امضا - o0o -

ارباب شما، لرد ولدمورت!



از طرف لرد ولدمورت، ملقب به لرد سیاه

به جناب آقای پینو کیو





پاسخ به: پستخانه ی هاگزمید(نامه سرگشاده)
پیام زده شده در: ۱۶:۰۲:۰۴ جمعه ۲۶ شهریور ۱۴۰۰

ریونکلاو، مرگخواران

سو لى


مخفی کردن اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۲۱:۳۲ دوشنبه ۲۲ مرداد ۱۳۹۷
آخرین ورود:
۲۳:۳۳:۵۹ جمعه ۲ مهر ۱۴۰۰
از این سو، به اون سو!
گروه:
مرگخوار
ایفای نقش
ریونکلاو
کاربران عضو
پیام: 463
آفلاین
فرستنده: سو لی
آدرس: دهکده هاگزمید، پست‌خانه


گیرنده: لرد سیاه
آدرس: دهکده لیتل هنگلتون، عمارت ریدل ها، طبقه دوم، اتاق بزرگه




سلام، ارباب!

امیدوارم حالتان خوب باشد. ارباب، مدتی بود که به دلیل مشغله‌های زندگی و کارهای پیش آمده، فرصتی برای نوشتن نامه به شما را پیدا نکرده بودم. حال که برای اردو به پست‌خانه آمده ایم و مدیر مدرسه از ما خواسته است که نامه ای بنویسیم، فرصت را غنیمت شمرده و این نامه را می‌نویسم.

احتمالا برایتان سوال شد که من چه مشغله هایی می‌توانم داشته باشم؛ و اگر اینطور است، باید بگویم که هیپوگریفم چند قلو زاییده است، ارباب. هنوز از سفر برنگشته بودم که وظيفه نظارت بر گیاهان حیاط عمارت را به من دادند. واقعا کار سختی است، ارباب. هر روز آنها را آبیاری کرده و مراحل فتوسنتز را برایشان توضیح می‌دهم. چون... می‌دانید دیگر؛ نمی‌شود در همچین مسئله مهمی ریسک کرده و انتظار داشت که از بین آن همه گیاه، هیچکدام ترتيب مراحل فتوسنتز را فراموش نکنند.

ارباب، تازه داشتم به مسئولیت گیاهان عادت می‌کردم که چند کتاب و قلم پر دادند دستمان و ما را راهی هاگوارتز کردند. اولش گفتند تعداد کلاس ها کمتر شده و قرار است فقط تفریح کنیم و خوش بگذرانیم. ولی زهی خیال باطل که پوستمان کنده شد، ارباب! یک جام آتش راه انداختند که به من ربطی نداشت ولی دنبال کردن اخبارش، آن هم همزمان با لیگ کوییدیچ، یک دور دیگر پوستمان را کند. ارباب، کنده شدن پوست خیلی درد دارد!

ارباب، مدیر برای اینکه حال و هوایمان عوض شده و به گفته خودش له شدنمان جبران شود، ما را به اردو آورده است. اولش ما خیلی خوشحال شدیم و ذوق کردیم و رفتیم کلی برتی باتز و آب کدو حلوایی خریدیم که با دوستانمان در اردو بخوریم. ولی بعد مدیر گفت که باید از این اردو یک گزارش مفصل نوشته و تحویلش دهیم و به این شکل، اردو کوفتمان شد. ولی باز هم خوش گذشت؛ چون اتوبوس مدرسه تصادف کرد و مدیر چسبید به شیشه جلوی آن و له شد و ووی ووی کرد، ما هم بسیار خندیدیم. البته نیش لینی و دندان سدریک و فک ایوا هم شکست. ولی نگران نباشید، با نِی به ایوا غذا می‌دهیم که معده اش خالی نماند.

ارباب، تابستان به من خیلی خوش... نگذشت! بیشتر از اینکه خوش باشد، عجیب بود. ولی بود دیگر، تقریبا تمام شد. مثل ظرفیت این کاغذ پوستی که برای نوشتن نامه به ما دادند. اگر به سلامت از اردو برگردم، بقیه خاطراتم را هم برایتان تعریف می‌کنم. امیدوارم تابستان به شما خوش گذشته باشد، ارباب.

نمک در نمکدان شوری ندارد/ دل من طاقت دوری ندارد


ارادتمند شما، سول!


بلای جان ارباب!

بهش دست نزنید! مال منه.

"ONLY RAVEN"

ارباب... میشه بیام تو؟



تصویر کوچک شده


پاسخ به: پستخانه ی هاگزمید(نامه سرگشاده)
پیام زده شده در: ۱۵:۰۲:۰۲ جمعه ۲۶ شهریور ۱۴۰۰

گریفیندور

الکس وندزبری


مخفی کردن اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۷:۳۱:۳۰ چهارشنبه ۱۹ خرداد ۱۴۰۰
آخرین ورود:
۱۸:۱۰:۲۹ دوشنبه ۱ آذر ۱۴۰۰
گروه:
ایفای نقش
گریفیندور
کاربران عضو
پیام: 39
آفلاین
فرستنده: الکس وندزبری
گیرنده: جیسون سوان
مقصد: ناکجا آباد

سلام و درود بر جیسونی که مشغولِ انجام ماموریت لرد عزیزت هستی. همان لردی که همیشه خدا با فرمت "" به او خیره هستی.
ابن نامه را نوشته و برایت ارسال می کنم بلکه خودت چاره ای بیاندیشی! از وقتی که جناب عالی عزم سفر کرده و رفته اید، این آرکو شروع به گریه، زاری، بی تابی، بی قراری و خلاصه کلی چیز رومخ دیگر از این دست کرده است. یک گروه از دست آه و ناله هایش به ستوه آمده اند.
الان چیزی حدود یک هفته است که نه غذایی می خورد نه کاری انجام می دهد، فقط گریه می کند. هیچ کس هم جرئت ندارد چیزی بگوید و گر نه توسط چاقوهای آرکو...عه، نه! چیزه...و گر نه احساسات پاک آرکو جریحه دار می شود.
آره خلاصه. خودمانیم دیگر، معجون عشق به این آرکوی بیچاره خورانده ای؟ هر کاری که کرده ای؛ باور کن می توانی یک کتاب با عنوان "چگونه کاری کنیم ملت رویمان کراش(از اتاق فرمان اشاره می کنند فارسی را پاس بدارید!) نهان شیدا بزنند" بنویسی و دیگر پی چندر غاز نان نروی آدم بکشی.
بگذار کمی غر هم بزنم! ما که این نامه را نوشتیم. حیف است فرصت غر غر بر سر خون آشام خونسردمان از دست برود. باز یادم افتاد! هوف! جمله "جیسون کجایی؟" از دهان آرکو نمی افتد. واقعا تمرکزم بهم ریخته است! باورت می شود نتوانستم برای مقاله کلاس موجودات جادویی نمره کامل را بیاورم؟ چه ننگی! همه اش از صدقه سری این یارِ غار شماست.
دو روز پیش چند گوش گیر ماگلی سفارش دادم بلکه صدای آرکو کمتر آزارمان بدهد، ولی خب رفت که با برف سال بعد بیایند!
باور کن جیب ما دیگر توانایی پرداخت گالیون گالیون هزینه دستمال کاغذی های مصرفی آرکو برای آب غوره گرفتن هایش را ندارد. باز هم انتخاب با خودت، اگر دیر برگردی به مالی می گویم برای اسقبالت یک سوپ پیاز خیلی خیلی مخصوص تدارک ببیند. میزان مخصوص بودنش رابطه مستقیمی با زمان بازگشتت دارد و همه ما می دانیم که برای رودربایستی هم که شده تا قطره آخرش را می خوری! خود دانی!

تا درودی دیگر بدرود
الکس



پاسخ به: پستخانه ی هاگزمید(نامه سرگشاده)
پیام زده شده در: ۱۹:۳۶:۲۲ پنجشنبه ۲۵ شهریور ۱۴۰۰

هافلپاف، مرگخواران

سدریک دیگوری


مخفی کردن اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱:۳۳ دوشنبه ۲۸ خرداد ۱۳۹۷
آخرین ورود:
۱:۵۳ پنجشنبه ۱۱ آذر ۱۴۰۰
از خواب بیدارم نکن!
گروه:
کاربران عضو
هافلپاف
ایفای نقش
مرگخوار
پیام: 473
آفلاین
فرستنده:
گیرنده: دوست و همراه همیشگیم، بالش
آدرس: گوشه‌ی بالا سمت چپ تخت‌خوابم بین تشک و دیوار تو خوابگاه


اممم...سلام بالش‌.
راستش دقیق نمی‌دونم چی باید بگم، ولی خب چندان اهمیتی هم نداره؛ چون به هر حال که نمی‌تونی این نامه رو بخونی. می‌تونی؟

باید اعتراف کنم از اینکه سواد نداری تا اینو بخونی عمیقا خوشحالم، چون می‌تونم هر چی دلم خواست بگم. البته حتی اگه سواد هم داشتی باز نمی‌تونستی بخونیش چون چشم نداری. و البته که اگه چشم داشتی هم باز موفق نمیشدی بفهمی توی این نامه چیه، چون دست نداری تا بتونی بازش کنی!

بگذریم. می‌خواستم ازت بابت تموم این سال‌هایی که کنارم بودی تشکر کنم. توی تک تک نبردهایی که با سفیدا داشتیم حضور داشتی. وقتی همه‌ درگیر مبارزه‌ی تن به تن بودن و جونشون به یه طلسم بند بود، من و تو یه گوشه دور از هیاهو همدیگه رو بغل می‌کردیم و می‌خوابیدیم تا جنگ تموم شه و بعدش با افتخار برگردیم پیش ارباب. هیچوقتم هیچکس متوجه نشد که تاحالا واقعا نجنگیدیم و اون خستگی بیش از اندازه‌مون موقع برگشت، ناشی از نصفه موندن خوابمون تو میدون بود نه جنگ طاقت‌فرسا.

از وقتی که یادم میاد ما با هم بودیم. شاید پَرهای داخلت مال زمان بنیان‌گذارای هاگوارتز باشه. شاید مرلین رو هم از نزدیک دیده باشی حتی.
ولی نه زیاد ذوق نکن، شوخی کردم. همین چند وقت پیش بود که با یه سری پَر مرغوب و گرون‌قیمت که از توی بالش بلاتریکس کش رفتم، تعویضت کردم.

درمورد اینکه افتاده بودی گوشه‌ی تخت و بین تشک و دیوار گیر کرده بودی هم...بیا توجهی بهش نکنیم، باشه؟ اها، خیلی ناراحت شدی؟ خیلی خب. بذار توضیح بدم برات.
ببین، من واقعا بی‌تقصیرم. نه اینکه فکر کنی اون بالش جدیده که هکتور بهم داد جای تو رو گرفت‌ها، اصلا همچین فکری نکن. من به تو خیانت نمی‌کنم. اون بالشم معلوم شد هکتور توش معجون جدیدشو کار گذاشته که منفجر بشه و تاثیرشو روی من ببینه؛ چون دیگه هیچکس حاضر نمیشه معجوناشو تست کنه، مجبوره به همچین روش‌هایی رو بیاره...
اصلا قبل از اینکه بالشه بترکه من به یادت بودم. اینکه اون متلاشی شد و حالا بدون بالش موندم باعث نشده دوباره یاد تو بیفتم. خودت می‌دونی دیگه؟ تو همیشه جای به خصوصی تو قلبم داشتی.

حالا میشه ازت خواهش کنم برگردی پیشم؟ البته خب اول خودم باید بیام از اونجا درت بیارم، ولی قبلش خواستم مطمئن بشم که منو بخشیدی و از اینکه دوباره میای کنارم خوشحالی...درسته دهن نداری، ولی من صداتو می‌شنوم. همیشه می‌شنیدم. الانم داری میگی خیلی مشتاقی که دوباره باهم باشیم. درسته؟ دیدی گفتم من همیشه حرفاتو می‌فهمم!

پس دیگه این نامه رو تموم می‌کنم تا بیام و محکم بغلت کنم. آماده باش که دارم میام!


فقط ارباب!
هستم...ولی خستم!

تصویر کوچک شده



پاسخ به: پستخانه ی هاگزمید(نامه سرگشاده)
پیام زده شده در: ۱۲:۳۵:۱۶ پنجشنبه ۲۵ شهریور ۱۴۰۰

هافلپاف

بریج ونلاک


مخفی کردن اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۲۲:۴۸:۰۶ یکشنبه ۱۷ مرداد ۱۴۰۰
آخرین ورود:
۱۴:۱۵:۵۷ پنجشنبه ۴ آذر ۱۴۰۰
از کچل بودن، دست نمی کشم!
گروه:
کاربران عضو
هافلپاف
ایفای نقش
پیام: 30
آفلاین
فرستنده: کچل کچلان، بریج ونلاک!
گیرنده: دشمن مغز، فلیمونت پاتر مونث!
آدرس: دور و ور جهنم بود، آخرین بار!

متن نامه:
هوی تو... آره توی بی شرف! چرا از روز اول به گیر من افتادی؟ چرا انقدر رو مخ من رفتی؟ هان؟
میگن مرگ از رگ گردن به آدم نزدیک تره، ولی تو از مویرگمم بهم نزدیک تر بودی، یعنی انقدر خودتو چسبونده بودی بهم!
پاتـــــر، اینم شد اسم؟ هیچ قافیه ای براش پیدا نکردم! وقتی مرلین داشت فامیلی پخش می کرد، تو کجا بودی؟ نه واقعا کجا بودی؟ تو دستشویی بودی؟ داشتی دخترارو دید می زدی؟
تو بنده مرلین، وقتی داشتن اسم می دادن تو صف اسم دخترا بودی؟ آخه، این دیگه چه وعضه شه! نه اسم درست حسابی داری، نه فامیلی درست حسابی! اصلا میگیم اینا هیچ، تو صف پخش مغزم نبودی؟ دِ، مرده شور، من چیه تو رو دوست داشته باشم؟ تو به چیه خودت می نازی که می خوای با من دوست شی؟

پ. ن: راستی ببخشید که دیشب با پتک به جونت افتادم! خیلی رو مخ بودی!


کچلی رو عشقه!


پاسخ به: پستخانه ی هاگزمید(نامه سرگشاده)
پیام زده شده در: ۲۱:۱۴:۳۳ چهارشنبه ۲۴ شهریور ۱۴۰۰

ریونکلاو، مرگخواران

دیزی کران


مخفی کردن اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۳:۵۹ سه شنبه ۲۲ مهر ۱۳۹۹
آخرین ورود:
۸:۲۵:۵۵ شنبه ۲۹ آبان ۱۴۰۰
از کنار خیابون رد شو. ಠ_ಠ
گروه:
کاربران عضو
ریونکلاو
ایفای نقش
مترجم
مرگخوار
پیام: 137
آفلاین
فرستنده: دیزی کران
گیرنده: شتری که دم در هر خونه می خوابه!*
مقصد: هر جایی که ازراعیل آنجا باشد.



سلام
خوبی؟ خانم و بچه ها خوبند؟
دستیارت ازراعیل( درست نوشتم دیگه؟!) چطور؟
آمارت خوبه؟

از غریبه که پنهون نیست از تو چه پنهون!
میخواستم بگم اگه میشه این تاریخ بلیط پرواز من به اون دنیا رو یه دو سه سالی عقب بندازی. میندازی دیگه نه؟

آخه میدونی تازه جامعه جادوگری داره بهم رو میندازه!
آره باورش سخته ولی باید باور کرد.

باورت میشه من تو تیم کوییدیچ راه دادن؟
درسته خیلی دست و پا چلفتیم ولی خب الان یه بازیکن کوییم. به جز چند صد مرتبه صاف کردن صورت آمانو و... با بلاجر دیگه کار بدی نکردم. اینو از پس گردنی هایی که سو از سر عصبانیت محبت میزنه هم میشه، فهمید.

تازه کوییدیچ به کنار یه شغل نون و آب دار پیدا کردم که البته اگه یه گشتی تو دیاگون زده باشی، به گوشت خورده. روونا و مرلین میدونن تا اسم خودمو زیر تابلو دفتر نظارت دیاگون دیدم چنگده* خوشحال شدم. در حدی که سوسکی که وسط دفترم مرده بود از شدت جیغی که من زدم پا به فرار گذاشت.


بازم با این شرایط حیف نیست جان به جان آفرین تقدیم کنم؟
اگه قول بدی تاریخشو عقب بندازی، منم قول میدم بعدا برات آدرس یه نفر که پاش لبه گور رو برات بفرستم.
اصلا بعدا چرا همین الان بهت میگم.
همین بغل تو درمانگاه، تخت آخر از سمت راست یه بنده مرلینی جرونا داره. از اونجایی که من
و اون دشمنیم
دلم براش میسوزه، دستیارت رو بفرس سراغش خیلی تمیز و بی سر و صدا کارش رو تموم کن.

سرت رو درد نیارم!
اگه خواستی عقب بندازی با تموم کردن کار اون یارو تو درمانگاه بهم خبر بده.
همین دیگه.
بایی.

دوستدار ندار تو دیزیشون.

پ.ن:
۱- مرگ از اسم جدیدت خوشت میاد؟
۲- چنگده همون چقدر خودمونه!



بیکار ترین مرگخوار اربــــــــــــــاب

~ only Raven ~

swim in space


تصویر کوچک شده


پاسخ به: پستخانه ی هاگزمید(نامه سرگشاده)
پیام زده شده در: ۱۹:۳۵:۱۲ چهارشنبه ۲۴ شهریور ۱۴۰۰

اسلیترین، مرگخواران

ایوان روزیه


مخفی کردن اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۷:۰۱ یکشنبه ۸ مرداد ۱۳۸۵
آخرین ورود:
۱۰:۵۳:۰۲ دوشنبه ۱ آذر ۱۴۰۰
از سر قبرم
گروه:
ایفای نقش
کاربران عضو
اسلیترین
مرگخوار
پیام: 1400
آفلاین
به نام لرد سیاه


ایوان روزیه جوان

سلام!


می‌دانم که از گرفتن این نامه سخت متعجب خواهی شد. به هر حال من تو را خوب می‌شناسم و می‌دانم در آن زمان که این نامه را دریافت خواهی کرد چه احساسی خواهی داشت.

برای اینکه خیالت را راحت کنم باید بدانی که این نامه یک شوخی لوس و بی مزه نیست. من واقعا خود تو هستم. خود تو، پس از سال هایی دراز و سخت. برای اینکه ثابت کنم حرفم حقیقت دارد برایت یک نشانه می‌گذارم. یک پیشگویی ساده تا حرفم را راحت‌تر باور کنی.
درست در ساعت ۱۲ شب روزی که نامه من را دریافت خواهی کرد توسط لوسیوس مطلع میشوی که بلاتریکس توسط کاراگاهان وزارتخانه دستگیر شده است.

میخواهم بدانی که نمیتوانستم جلوی این اتفاق را بگیرم. زیرا صندوق جادویی که نامه را در آن پیدا خواهی کرد تازه بعد از دستگیری بلاتریکس بر روی میز تحریر مخفیگاهت ظاهر خواهد شد.
برای سامان بخشیدن به موقعیت حساسی که در آن هستی فرصت زیادی نداری پس باید به دقت به حرف‌هایم توجه کنی. بعد از شنیدن خبر دستگیری بلاتریکس بسیار خشمگین خواهی شد. من این را میفهمم چون این لحظه را در گذشته زندگی کردم‌. برای همین میتوانم به تو اخطار دهم تا اشتباهی که من در آن روز انجام دادم را انجام ندهی!

تو از مخفیگاهت بیرون خواهی رفت و برای گرفتن انتقام دستگیری بلاتریکس به دنبال کاراگاه‌هایی خواهی رفت که در این امر دخالت داشتند و اولین انتخابت مودی است.

الستور مودی ملعون! نتیجه دوئل آن چیزی که انتظارش را داری نیست. مودی تنها به صحنه دوئل نمی‌آید. کاراگاهی که حتی من هم بعد از گذشت این سال‌ها نامش را نمی‌دانم از پشت سر به تو حمله می‌کند، و تو که غافلگیر شده‌ای طلسمت خطا می‌رود و به جای کشتن مودی تنها بینی نحسش را قلوه کن خواهی کرد. اما او با قساوت تمام و در عین ناجوانمردی تو را خواهد کشت. مودی از طلسم مرگ استفاده می‌کند، در حالی که سال‌ها بعد این را کتمان کرده و ادعا می‌کند که تو به علت موج انفجار طلسمش به عقب پرت شدی و سرت به پله‌های سنگی کافه سه دسته جارو اثابت کرده است.

ایوان، زرنگ باش! مودی قبل از اینکه در جلوی کافه سه دسته جارو ظاهر شود در جلوی خانه شماره ۱۲ میدان گریمولد با لوپین گرگینه در حال صحبت است. این زمان طلایی توست که آینده ات را عوض کنی. همانجا غافلگیرش کن و کارش را بساز! میتوانی دخل هر دو را بیاوری!

درست است که از بعد از مردنت دوباره برخواهی گشت، اما همه چیز سخت‌تر از آن است که بخواهی مثل من آن را تحمل کنی. به اعصابت مسلط باش، زرنگ باش و سعی کن مانند رقیبت ناجوانمردانه ضربه بزنی. در صورتیکه امشب موفق شوی من در آینده دیگر چند تکه استخوان پیچیده در ردایی کهنه و سیاه نخواهم بود. این وظیفه بر شانه‌های تو سنگینی می‌کند ایوان. از فرصتت استفاده کن.

پ.ن: این مژده را به تو می‌دهم که لرد سیاه دوباره برخواهد گشت. برای همین سعی کن هنگام خدمت دوباره به ارباب در بهترین وضعیت خودت باشی، و نه همچون من تکه‌ای استخوان بدون گوشت و پوست!


ارادتمند تو
ایوان روزیه آینده
۲۴ جولای ۲۰۱۸




تصویر کوچک شده


پاسخ به: پستخانه ی هاگزمید(نامه سرگشاده)
پیام زده شده در: ۱۶:۴۹:۳۸ سه شنبه ۲۳ شهریور ۱۴۰۰

ریونکلاو، مرگخواران

آلانیس شپلی


مخفی کردن اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۱:۳۹:۳۳ چهارشنبه ۱۲ خرداد ۱۴۰۰
آخرین ورود:
امروز ۱۶:۳۶:۴۳
گروه:
کاربران عضو
ریونکلاو
ایفای نقش
مرگخوار
پیام: 122
آفلاین
فرستنده:[/b] آلانیس شپلی
گیرنده: مرلین
آدرس: بالا ی ابر ها


مرلین عزیز!
پیامبر بزرگ! اگه واقعا قدرت برآورده کردن آرزو ها رو داری پس چرا آرزو های من برآورده نشده اند؟
برات یاداوری میکنم: من دیروز آرزو کردم که دگرگون نما بشم! شدم؟ نه! امروز صبح با هیجان بلند شدم و نشستم جلوی آینه، چشم هام رو بستم و خودمو با چشم های بنفش تصور کردم. وقتی چشم هامو باز کردم چشم هایم بنفش شده بود؟ نه!

یک آرزوی دیگه ام پرواز کردن بود حدود یک هفته پیش آرزوش کرده بودم. دوشنبه هفته پیش بلند شدم و رفتم تو حیاط. از دیوار بالا رفتم و آماده ی پرواز شدم، از اونجایی هم که نمی خواستم اگه پرواز کردنم بد بود زمین بیفتم و زخمی بشم، یک عالمه پتو و ملافه زیرم پهن کردم.
از روی دیوار پریدم، اما حتی یک لحظه هم تو آسمون نموندم! فوری افتادم روی پتو ها!

آرزو ی دیگه ای هم داشتم! اینکه روز ها باسرعت دوبرابر بگذرد و زودتر کریسمس برسه. اما وقتی دیروز از خواب بیدار شدم دیدم روزها هیچ تغییری نکردند و هنوز تا کریسمس روزهای زیادی مونده.

اگه این نامه به دستتون رسید( نمی دونم جغدم چطور میخواد بهتون برسه) لطفا آرزو های منو برآورده کنید!

خدانگهدار.



پاسخ به: پستخانه ی هاگزمید(نامه سرگشاده)
پیام زده شده در: ۱۵:۵۶:۴۲ دوشنبه ۲۲ شهریور ۱۴۰۰

گریفیندور، وزارت سحر و جادو، مرگخواران

اركوارت راكارو


مخفی کردن اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۶:۱۴:۳۴ سه شنبه ۱۴ اردیبهشت ۱۴۰۰
آخرین ورود:
۲۲:۵۵:۴۷ سه شنبه ۲ آذر ۱۴۰۰
از سی سی جی!
گروه:
مرگخوار
کاربران عضو
ایفای نقش
گریفیندور
ناظر انجمن
پیام: 114
آفلاین
فرستنده: ارکوارات ساکورا راکارو نادم و پشیمان
گیرنده: جیسون کن بهترین آنکی دنیا
آدرس: خوابگاه پسران گریفیندور


کنیچیوا جیسون کن!
نمی دونم از کجا شروع کنم، ولی همین اول کاری بهت می گم که واقعا پشیمون و نادمم. از این که اصلا دوست خوبی برات نبودم؛ از همون اولش تو همیشه هوای من رو داشتی اصلا واست مهم نبود با پسر مو سفید عجیب غریبی که با مورچه ها حرف می زنه دوست باشی.(نمی دونم شاید دلیلش این بود که خودتم مو سفید بودی!)

بگذریم، واقعا متاسفم که همیشه اذیتت کرده م، تو همیشه هوامو داشتی و من می خواستم مراقبت باشم مثل وقتی که عروسک تدیت رو با چاقو تیکه تیکه کردم چون فکر می کردم نفرین شده ست یا وقتایی که با مسواک تو مسواک می کردم دندونامو، فکر می کردم این یه نوع روشیه که محبتمو ابراز می کنه ولی از شانسم تو وسواس داشتی؛ البته بگذریم که الکس بهم گفت ربطی به واسواسی بودن نداره و هیشکی با مسواک دیگری مسواک نمی کنه! ببخشید که یه دفعه به بهونه اینکه از تاریکی می ترسی اومدم و تشک پهن کردم تو اتاقت، راستش خودم از تنهایی می ترسیدم، چون کل روز باهمیم... خب شبا می ترسم تنها باشم. ببخشید هیچوقت تنهات نمی ذارم و همیشه آویزونتم، فکر کنم یکم سخت باشه اینکه همیشه مجبور باشی من رو اینور و اونور تحمل کنی! و واقعا عذر می خوام که امروز عصبانیت کردم! من فکر می کردم اون یارو بهت نزدیک شده تا بهت صدمه بزنه به خاطر همین کشمش، نمی دونستم فقط می خواد باهات دوست بشه، ولی بهت قول می دم جسدش رو یه جای خوب دفن کنم و مراسم آبرومندی واسش برگذار کنم!

گومناسای جیسون کن! گومنه!
حالا می شه منو از اینجا بیرون بیاری تا باهم حرف بزنیم؟ اینجا خیلی تنگه به زور دارم این نامه رو می نویسم! اگه منو ببخشی قول می دم ارکوی خوبی باشم از این به بعد و بازم آنکی های ابدی باشیم!


قربانت ارکو!









شما می ‌توانید مطالب را بخوانید
شما نمی توانید عنوان جدید باز کنید
شما نمی توانید به عنوان‌ها پاسخ دهید
شما نمی توانید پیام‌های خودتان را ویرایش کنید
شما نمی توانید پیام‌های خودتان را حذف کنید
شما نمی توانید نظر سنجی اضافه کنید
شما نمی توانید در نظر سنجی ها شرکت کنید
شما نمی توانید فایل‌ها را به پیام خود پیوست کنید
شما نمی توانید پیام بدون نیاز به تایید بزنید
شما نمی توانید از نوع تاپیک استفاده کنید.
شما نمی توانید از HTML در نوشته های خود استفاده کنید
شما نمی توانید امضای خود را فعال/غیر فعال کنید
شما نمی توانید صفحه pdf بسازید.
شما نمی توانید پرینت بگیرید.

[جستجوی پیشرفته]


هرگونه نسخه برداری از محتوای این سایت تنها با ذکر نام «جادوگران» مجاز است. ۱۴۰۰-۱۳۸۲
جادوگران اولین وبسایت فارسی زبان هواداران داستان های شگفت انگیز هری پاتر است. به عنوان نخستین خاستگاه ایرانی ایفای نقش مبتنی بر نمایشنامه نویسی با محوریت یک اثر داستانی در فضای مجازی، پرورش و به ارمغان آوردن آمیزه ای از هنر و ادبیات برجسته ترین دستاورد ما می باشد.