هری پاتر نخستین مرجع فارسی زبان هواداران هری پاتر

هری پاتر نسخه موبایل


در حال دیدن این عنوان:   1 کاربر مهمان





پاسخ به: کافه تفريحات سياه!
پیام زده شده در: ۲۰:۵۱:۲۵ جمعه ۲۶ شهریور ۱۴۰۰

ریونکلاو، مرگخواران

دیزی کران


مخفی کردن اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۲:۵۹ سه شنبه ۲۲ مهر ۱۳۹۹
آخرین ورود:
امروز ۱۵:۲۲:۰۵
از کنار خیابون رد شو. ಠ_ಠ
گروه:
کاربران عضو
ریونکلاو
ایفای نقش
مترجم
مرگخوار
ناظر انجمن
پیام: 135
آفلاین
مرگخواران که تا آن موقع هم زمان بسیاری را از دست داده بودند، بدون هکتور کوچک و له شده دوباره میز گرد تشکیل دادند.

- چجوری به اون دوتا بگیم که این یکی دست ماست تا اون دوتا بیان این یکی رو آزاد کنن بعد ما این یکی رو ول کنیم اون دوتا رو بگیریم؟
-به راحتی! زنگ میزنیم بهشون.
- چه مبلغی رو اول پیشنهاد بدیم؟
- نابغه ها مگه ما ماگلیم؟
- نه نیستیم.
- جادوگرا تو همچین مواقعی چیکار می کنند؟
- نامه می نویسند.
- پس نامه می نویسیم.
- نامه رو کی می نویسه؟
- من!
- من!
- من!

ملت مرگخوار جز ریونی هاشون به ریونی هاشون نگاه کردند. مرگخواران ریونی هر کدوم قلم پری در دست داشت و با نگاهش به ریونی دیگری پیام" باید از روی جنازه م ردشی بتونی نامه بنویسی ! " را می رساند.

- بکشید کنار! لینی که ریز مینویسه، تامم که وسط کار دستش کنده میشه، دیزی ام که کلا نامه اداری بلد نیست بنویسه، آلانیسم ...
- الان نامه گروگان گیری نامه اداری حساب میشه؟
- نه نمیشه.
- پس من بنویسم دیگه.
- زی بزرگتر از تو اینجا نیست؟

دیزی به سو نگاه کرد. لبخندی که رو چهره ی سو بود اصلا معنای خوبی نداشت. دیزی به نشانه تسلیم کراواتش را بالا برد. اینگونه بود که از بین کاندید های ریون، سو تایید صلاحیت شد. وی کاغذی برداشت و کلنگ پروژه نامه را زد.


بیکار ترین مرگخوار اربــــــــــــــاب

~ only Raven ~

swim in space


تصویر کوچک شده


پاسخ به: کافه تفريحات سياه!
پیام زده شده در: ۲۲:۰۷:۱۲ پنجشنبه ۲۴ تیر ۱۴۰۰

ریونکلاو

رابرت هیلیارد


مخفی کردن اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۲۱:۰۲:۵۳ چهارشنبه ۲۳ تیر ۱۴۰۰
آخرین ورود:
۱۷:۱۴:۲۷ دوشنبه ۱۵ شهریور ۱۴۰۰
از بغل ریش بابا دامبلدور!
گروه:
ایفای نقش
ریونکلاو
کاربران عضو
پیام: 81
آفلاین
-هکتور! مخمون رو خوردی! بسه وگرنه به ارباب میگم بهت رسیدگی کنه ها!
هکتور تا اسم ارباب رو شنید سرخ شد و گفت:
-واقعا؟ اربابا! سرزنش شدن زیر دست شما هم شیرینه، واقعا شیرینه!
بلا که از صحبت های هکتور عصبانی شده بود، تمام پاتیل هایش را که در کیف مخصوص بود روی سرش خالی کرد و گفت:
-این هم از سرزنش زیر دست ارباب!
و بعد بلا هکتور را دید که چهره اش تغییر کرد و هی داشت کوچک تر می شد...
-بلااااا. بهلللاا!
-هکتور نگو که معجون تغییر شکل و کوچک کننده رو پوست تاثیر داره؟!
-چههرراا! داهرررره!
-چی؟ نمی شنوم چی میگی!
-چهههههرررررا!
-جان؟
-نکنه معجون لال شدن هم رو پوست تاثیر داره؟
و بعد بلا دید هکتور نیست!
-کجا رفتی؟ فرار کردی؟
و بعد هکتور که به اندازه مورچه کوچیک شده بود داشت داد می زد و می گفت:
-کهممممهک! کهههممممممکک!
و بعد یکی از مرگخواران آن را زیر پایش له کرد!
-آهههخخخخخ!


بابا دامبلدور!

یه ریونی خفن...

Only Raven


پاسخ به: کافه تفريحات سياه!
پیام زده شده در: ۱۸:۳۱:۲۶ پنجشنبه ۲۴ تیر ۱۴۰۰

اسلیترین، ویزنگاموت، مرگخواران

هکتور دگورث گرنجر


مخفی کردن اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۲۰:۴۲ سه شنبه ۲۴ تیر ۱۳۹۳
آخرین ورود:
۲۱:۰۹:۳۱ چهارشنبه ۲۸ مهر ۱۴۰۰
از روی شونه های آریانا!
گروه:
مرگخوار
ایفای نقش
اسلیترین
کاربران عضو
ناظر انجمن
پیام: 891
آفلاین
جلسه ی مشورتی مرگخواران به ریاست بلاتریکس به سرعت تشکیل شد.

- خب این میزگرد رو تشکیل...
- کدوم میز گرد؟
- همین که الان توشیم!
- خب میز گردش کو؟
- هک الان مشکل ما میز گرده؟
- خب وقتی میگی میزگرد باید میزش گرد باشه دیگه!
- الان من میز گرد برای تو از کجا بیارم؟

هکتور همیشه برای همه مشکلات راه حلی معجونی داشت. این بار هم پاتیل تاشو میزشوی جیببیش رو از یقه ی لباسش در میاره و صاف میذاره وسط مرگخوار ها.
- اینم میز گرد!

هکتور نگاهش رو از روی پاتیلش بلند میکنه تا به مرگخواران نگاه کنه. ولی خب چیزی پیدا نمیکنه. تعجبی هم نداشت که مرگخوارها با دیدن دست هکتور که به سمت محل ذخیره سازی و تولید و توزیع معجون هاش میره، سریع از محل حادثه دور بشن.
- الان از معجون و پاتیل من فرار کردید؟ هکتور و معجون هاش فرار کردنی نیستن. من مکتب هکراسیون رو تاسیس میکنم و همتونو توی پاتیلم غرق میکنم. از دونه دونه موهای سرتون معجون درست میکنم. و حلق همتون...

هکتور ساعت ها در حای خط و نشون کشیدن برای مرگخوارهایی بود که در گوشه ای دیگه و دور از چشم اون میز گردشون رو تشکیل داده بودن.


ارباب یه دونه باشن... واسه ی نمونه باشن!




پاسخ به: کافه تفريحات سياه!
پیام زده شده در: ۱۲:۲۵:۰۴ شنبه ۱۹ تیر ۱۴۰۰

اسلیترین، زندانی آزکابان

مایکل رابینسون


مخفی کردن اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۴:۵۲:۳۷ دوشنبه ۲۳ فروردین ۱۴۰۰
آخرین ورود:
۱۶:۵۵:۵۵ سه شنبه ۱۲ مرداد ۱۴۰۰
گروه:
کاربران عضو
اسلیترین
ایفای نقش
زندانی آزکابان
پیام: 63
آفلاین
اما این دفعه فرق دارد!

مرگخواران به همراه مایکل رابینسون به یک در اتاقی کوچک رسیدند.

در را باز کردند و دیدند کله زخمی و کله هویجی و کله زری همه آن جا بودند.

مرگخواران همه هجوم بردند!

اما فقط کله هویجی را توانستند و پیش لرد بردند. لرد گفت:

-چه عجب! بلاخره یکیشون رو گرفتین!

-بله ارباب.

-باید بریم پلن بی.

-پلن بی چیه ارباب؟

-گروگان گیری قربونت، گروگان گیری.

مرگخواران از تعریف لرد سرخ شدند. و بعد رفتند تا دنبال بقیه یعنی کله زخمی و زری بگردند!


نوکر و کوچیک ارباب!


پاسخ به: کافه تفريحات سياه!
پیام زده شده در: ۱:۱۹:۰۹ جمعه ۱۸ تیر ۱۴۰۰

ریونکلاو، مرگخواران

لیسا تورپین


مخفی کردن اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۵:۱۶ چهارشنبه ۱ دی ۱۳۹۵
آخرین ورود:
۲۱:۰۸:۲۳ چهارشنبه ۳۱ شهریور ۱۴۰۰
از من فاصله بگیر! نمیخوام ریختتو ببینم.
گروه:
کاربران عضو
ایفای نقش
ریونکلاو
مرگخوار
پیام: 516
آفلاین
هیجان بسیار بالا بود.
مرگخواران یک جادوگر سفید پیدا کرده بودند؛ دم در اتاقش بودند و حدس میزدند هرکس زودتر او را بگیرد، مرگخوار محبوب لرد میشود.

همه آماده بودند. برخی آماده برای دویدن بودند، ایوا دهانش به اندازه کافی باز کرده بود تا زودتر از بقیه کله زخمی را ببلعد، سو کلاهش را به عنوان تله آماده کرده بود و حتی لیسا با وجود اینکه پشت به در ایستاده بود ولی حواسش به همه چیز بود.

آنها به طور غریزی منتظر دستور بلاتریکس برای حمله به اتاق بودند.
- نمیشه همه با هم بریم. از در رد نمیشیم. من و لینی میریم داخل بعد از پایان ماموریت بقیه میتونین به صف وارد بشید.

یکی از مرگخواران تازه وارد به انتخاب بلاتریکس اعتراض کرد که بعد از دیدن نگاه خشم آلود، از کار خود پشیمان شد.

لینی و بلاتریکس وارد اتاق شدند. کمی صدای ضرب و شتم و انواع طلسم ها آمد و بعد همه جا ساکت شد.
مرگخواران خوشحال و شادان بخاطر گرفتن کله زخمی وارد اتاق شدند.

- این که کله زخمی نیست.

همه ابتدا به مردی که ترسان و متعجب به آنها زل زده بود، و سپس به تام نگاه کردند.
- خب چیه؟ این کلش زخمیه دیگه. ببینید باند پیچیدن دور سرش.

مرد کله زخمی بود، ولی از نوع هری پاترش نبود!


!Don't talk to me


پاسخ به: کافه تفريحات سياه!
پیام زده شده در: ۲۳:۰۱:۲۰ پنجشنبه ۱۷ تیر ۱۴۰۰

اسلیترین، مرگخواران

لرد ولدمورت


مخفی کردن اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۳:۳۹ سه شنبه ۸ آبان ۱۳۸۶
آخرین ورود:
امروز ۱۷:۰۹:۰۱
از ما گفتن...
گروه:
کاربران عضو
اسلیترین
ناظر انجمن
مرگخوار
ایفای نقش
پیام: 6541
آفلاین
خلاصه:

لرد به دلیل گرفتن مقداری خون از مورفین معتاد شده. ولی مشخص نیست به چی.
لرد که بطور ناگهانی فلج هم شده ادعا می کنه به یه سفید(محفلی) معتاد شده و باید برن براش یه جادوگر سفید بیارن.
مرگخوارا هری پاتر رو تعقیب می کنن و وارد مسافر خانه تام می شن.
تام بهشون می گه که کله زخمی تو اتاق شماره هفته. مرگخوارا به طرف اتاق می رن و تام برای گرفتن پول، به دنبال مرگخوارا!

.............................

مرگخوارها دوان دوان از پله ها بالا رفتند.
-می گیریمش. نمی تونه فرار کنه. تو... سر راهرو وایسا. کنار اتاق شماره 10. تو... برو ته راهرو... اتاق شماره 20!

دیزی نه به سر راهرو رفت و نه به ته راهرو. به جای این کارها، به نکته خوبی اشاره کرد.
- به نظرم شماره هفت نمی تونه بین ده و بیست باشه.

پلاکس که جوگیر شده و در حال دستور دادن بود، دست از این کار برداشت.
-راست می گه. اتاق هفت باید طبقه پایین باشه. یه طبقه اضافه اومدیم بالا. پیتر؟ داری دقیقا چیکار می کنی؟

پیتر در حال تلاش برای جدا کردن تام از خودش بود... و تام که پاداش خدماتش را می خواست قصد جدا شدن از پیتر را نداشت و به ردای او آویزان شده بود.

مرگخواران به همراه پیتری که یک تام از ردایش آویزان بود به طبقه پایین رفتند و جلوی اتاق شماره هفت تجمع کردند. لیسا پشت به در اتاق ایستاد.

تام در همان حال اعلام کرد:
-خودم دیدمش. رفت توی همین اتاق. کله بسیار زخمی ای داشت.




پاسخ به: کافه تفريحات سياه!
پیام زده شده در: ۱۵:۳۶:۳۵ چهارشنبه ۲۶ آذر ۱۳۹۹

ریونکلاو، مرگخواران

دیزی کران


مخفی کردن اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۲:۵۹ سه شنبه ۲۲ مهر ۱۳۹۹
آخرین ورود:
امروز ۱۵:۲۲:۰۵
از کنار خیابون رد شو. ಠ_ಠ
گروه:
کاربران عضو
ریونکلاو
ایفای نقش
مترجم
مرگخوار
ناظر انجمن
پیام: 135
آفلاین
مرگخواران وارد مسافر خانه تام شدند. مسافر خانه بسیار کثیف بود و روی پیشخوان را لایه ای خاک گرفته بود به طوری که مگان و گابریل دو متری از بقیه و پیشخوان فاصله گرفته بودند. در آن بین زنگ فلزی هم روی پیش خوان به چشم میخورد.

-بلا!
-هر چی تو ذهنت هست بریز بیرون، چون جوابم منفیه.
-بــــلا!
-نــــه
-بـــــــــلا من گنا...
-بلا و زهر باسلیسک، بیا برو، زنگو بزن. دست از سر کچل منم بردار.

ایوا به سمت زنگ رفت و با دستش تند تند روی زنگ میزد. صدای زنگ بسیار گوش خراش بود برای همین بلا دست ایوا را کشید و با لطافت تمام کروشیو به سمتش روانه کرد. در همان زمان تام صاحب مسافر خانه با پیژامه و موهایی شلخته پشت پیشخوان آمد.
-شلام. اتاق خالی نداریم، خدافظ.
-ما برای کرایه اتاق نیومدیم که.
-دنبال یه آدم با کله زخمی اومدیم، این دور و بر ندیدیش؟؟
-کله زخمی؟ فک کنم همون که نیم شاعت پیش بهش اتاق دادم البته بگما کارت ملی و شناشنامه نداشت.
-آخه مگه وزارت نگفت آدم بدون مدرک قبول نکنید؟تازه از نوع حرف زدنتون هم معلومه که اعتیاد هم دارید. اگه گزارشتون رو به سازمان ندادم.

مگان این را گفت و ڪاغذ و قلم برداشت تا گزارش کتبی اش را شروع کند اما با نگاه بقیه فهمید که الکی وسط پریده است و برای این که سوژه دوباره در جریان بیفتد، رفت و گوشه ای منزوی ایستاد.

-کلمه زخمی تو اتاق چندمه؟
-اتاق شماره هفت.
-راه بفتید.
-کجا با این عجله، برای این که از خدمات ما اشتفاده کردید باید شر کیشه رو شل کنید.

مرگخواران به هم نگاه کردند، آنها کیسه ای نداشتند که سرش را شل کنند، ولی فکر های خلاقی داشتند.برای همین به مدت دوثانیه گردهمایی کوچکی گرفتند و تصمیم گرفتند بدون شل کردن سر کیسه به سمت اتاق شماره هفت بروند. در یک چشم بهم زدن مرگخواران به سمت راه پله ها دویدند اما دریغ از آنکه جناب تام معتاد زرنگ تر از آنها بود و او هم پشت سر آنها شروع به دویدن کرد. در اینجا بود که شاعر فرمود" مرگخوار بدو کله زخمی رو بگیر تا تام معتاد گیرت نیاره ".


بیکار ترین مرگخوار اربــــــــــــــاب

~ only Raven ~

swim in space


تصویر کوچک شده


پاسخ به: کافه تفريحات سياه!
پیام زده شده در: ۱۵:۴۳:۱۲ سه شنبه ۲۵ آذر ۱۳۹۹

اسلیترین، مرگخواران

لرد ولدمورت


مخفی کردن اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۳:۳۹ سه شنبه ۸ آبان ۱۳۸۶
آخرین ورود:
امروز ۱۷:۰۹:۰۱
از ما گفتن...
گروه:
کاربران عضو
اسلیترین
ناظر انجمن
مرگخوار
ایفای نقش
پیام: 6541
آفلاین
مرگخواران هنوز در راه مسافرخانه بودند.

ایوا سراسر راه در حال تعریف کردن داستان مارکوس و خارهای سمی برای آن ها بود. تا جایی که در داستان به خانه ریدل ها رسیده بودند.

بلاتریکس با بی حوصلگی گفت:
-می تونی کمی ساکت باشی؟ داستانت اصلا قابل باور نبود! ما الان باید کله زخمی رو پیدا کنیم... می تونیم کلی دنبالش بگردیم! از این جا به اون جا بریم! می فهمی؟ مارکوسی که توی مغزته هم می فهمه؟ اگه ما سفیدی رو اینجوری یهویی پیش ارباب ببریم کل این سوژه ها می پرن و ما می مونیم و هیچی! روشنه؟

برای ایوا روشن نبود.
سدریک یک چشمش را کمی باز کرد.
-می گه چوب لای چرخمون نذار!

ایوا روشن شد! و برای همین ساکت شد.

مرگخواران پیش رفتند و پیش رفتند... تا این که به مسافرخانه تام رسیدند. البته همگی کاملا مراقب بودند که اسمی از تام نبرند. حساسیت بلاتریکس در تلفظ این نام برای همه کاملا روشن بود.




پاسخ به: کافه تفريحات سياه!
پیام زده شده در: ۸:۳۶:۳۱ سه شنبه ۲۵ آذر ۱۳۹۹

ریونکلاو

مارکوس فنویک


مخفی کردن اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۷:۳۷ سه شنبه ۲۸ مرداد ۱۳۹۹
آخرین ورود:
۹:۰۲:۱۳ پنجشنبه ۲۹ مهر ۱۴۰۰
از صومعه ی سند رینگ رومانی
گروه:
کاربران عضو
ریونکلاو
ایفای نقش
پیام: 132
آفلاین
-سلام!

مرگ خوارا با تعجب برگشتن و باز هم مارکوس رو دیدند.
-مرگ خوارا حمله!
-یا مرلین!

در کمتر از دو دقیقه مرگ خوارا به فجیع ترین شکل ممکن مارکوس رو محاسره کردند .(به عبارتی با زنجیر خودش تناب پیچش کردن!)
-تفسیرمنبود!
-چی؟
-تفسیرمنبود!
-د خب وقتی که دهنشو بستین این بدبخت چطوری حرف بزنه؟
-مرگ خوارا دهنشو باز کنین!

وقتی دهن مارکوس رو باز کردند دفاعیات مارکوس شروع شد!

-تقصیر من نبود!
-پس تقصیر کی بود؟ما وسط بیابون حدودا 45 دقیقه به حرفای تو گوش کردیم اونوقت نتونستیم پرواز کنیم!
-خب یادم رفته بود بگم که...
-بگی چی؟
-بگم که...
-5 ثانیه مهلت داری حرفتو بزنی.
-اینو بگم که اون خارا سمی بودن!
-چی؟
-خب اون خارا سمی بودن شما باید یکمی صبر میکردین که خشک بشن بعد امتحانشون میکردین!
-برش دارین ببرینش پیش ارباب تا من اینو یه بار دیگه نکشتم!
-عزیز من خودم یه بار خودمو کشتم!
-اینقدرم نخند! مرگ خوارا ببرینش!

اما هیچی نشد!
-مرگ خوارا! مرگ خوارا!
-خب اگه می تونی بهتره بلاتریکیس پشتت رو یه نگاه بکنی!
-ای وای! اینا دیگه چشون شده؟
-خب من که گفتم سمی بودن!

بلاتریکس با یک حرکت جانانه مارکوس رو شوت کرد تو تایپیک خونه ی ریدل ها!
-سلام ارباب!
-یا جد مرلین این اربابه اینکه مو ودماغم نداره!
-خب بلا بقیه کجا رفته اند؟
-ارباب بقیه چیه؟بلا منو تنهایی آورد!
-این کیست؟ بلا من به یه سفید محفلی معتاد شده ام تو برای ما یک سیاه آورده ای؟
-خب ارباب اینم سفید محفلیه دیگه نگاش کنین این نیم وجب بچه کل مرگ خوارای شما رو به جز من بیهوش کرد!


Mr. Markooce Fnoeek
شاید فقط جایی تو و من باشیمو زمین زیر پاهامون!
تصویر کوچک شده


پاسخ به: کافه تفريحات سياه!
پیام زده شده در: ۰:۱۴:۰۳ دوشنبه ۲۴ آذر ۱۳۹۹

اسلیترین، مرگخواران

لرد ولدمورت


مخفی کردن اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۳:۳۹ سه شنبه ۸ آبان ۱۳۸۶
آخرین ورود:
امروز ۱۷:۰۹:۰۱
از ما گفتن...
گروه:
کاربران عضو
اسلیترین
ناظر انجمن
مرگخوار
ایفای نقش
پیام: 6541
آفلاین
-خب... با شماره 3 پرواز می کنیم! یک... دو... سه...

کسی پرواز نکرد.

ایوا که شمارش را انجام داده بود نگاهی به انگشتانش کرد.
- درست شمردم که. این یک بود... این دو بود... اینم سه! چرا اینا نپریدن؟ شاید چون "3" اولی به عدد بود و دومی به حروف! متوجه نشدن.

قصد داشت دوباره بشمرد که بلاتریکس چند ضربه روی شانه اش زد.
-ببخشید... قصد مزاحمت ندارم. ولی شایدم دلیلش این باشه که ما پرواز کردن بلد نیستیم! این مارکوسه هم ما رو سر کار گذاشته بود. حالا مثل بچه های خوب دست همدیگه رو بگیرین که آپارات کنیم.

لینی ذوق زده تکرار کرد: بیاپاراتیم!

و آپاراتیدند!

ایوا تا سه شمرد و چشمانش را باز کرد.
چشمانش هنوز می سوخت ولی بیشتر از این بلد نبود بشمارد. معلمش را قبل از آموختن عدد چهار، بلعیده بود.

بلا رو به خانه های کنار خیابان کرد و فریاد زد:
-آهااااااااااااااااای! محفل ققنوس! کجا قایم شدی... بیا بیرووووووووون!

سر مالی ویزلی از لای خانه شماره یازده و سیزده مشاهده شد که با نگرانی به اطراف نگاه می کرد.
-چه خبره صداتو انداختی سرت؟! ما تو این محل آبرو داریم!

بلاتریکس تصویری از هری را که از روزنامه کنده بود به طرف مالی گرفت.
-ما دنبال این می گردیم!

-دنبال کی دقیقا؟!

بلاتریکس تصویر را برگرداند و متوجه شد هری اش مدتها قبل از روزنامه فرار کرده و تصویر، حالا خالی است.
-دنبال هری زخمی پاتر!

مالی با بی تفاوتی جواب داد:
-اونو اخراج کردیم. اونقدر چپ و راست از همه عذرخواهی کرد که آبرویی برامون باقی نذاشت. همین دیروز دیدم داشت به نوبه من از آرتور عذرخواهی می کرد! داشت بهش قول می داد براش فرزندان نارنجی فراوانی به دنیا بیاره که انداختیمش بیرون. نمی دونم کجا رفت دیگه. برین پیداش کنین! شاید رفته باشه مسافرخونه تام...

بلاتریکس از شدت عصبانیت سرخ شد. از روی زمین با جهشی ملخی روی دیوار پرید و همچون زن عنکبوتی از آن بالا رفت.
-چطور جرات می کنی اسم ارباب رو به زبون بیاری...

دهان رودولف بسیار بی موقع باز شد.
-آروم باش زن! این تام که اون تام نیست.

بلاتریکس فریادی کشید و از روی دیوار، درست روی سر رودولف سقوط کرد. ولی این کافی نبود. یقه اش را هم گرفت و به شدت تکانش داد.
- منظورت از "این تام" کی بود؟ جواب بده!

رودولف که در حال خفه شدن بود، در لحظات پایانی عمرش جواب داد:
-تام مسافرخونه دار!

بلاتریکس سوال مهم را پرسید!
- و در این صورت "اون تام" کیه؟ هان؟ کیه؟ جرات داری بگو! اربابه دیگه! چطور جرات کردی اسم ارباب رو به زبون بیاری.

بلاتریکس رودولف را بشدت خفه کرد و جسد غمگینش را روی کولش انداخت.
- عصبانی می کنن آدمو! بریم مسافرخونه... کله زخمی رو پیدا کنیم.


ویرایش شده توسط لرد ولدمورت در تاریخ ۱۴۰۰/۴/۱۷ ۲۲:۴۳:۴۹








شما می ‌توانید مطالب را بخوانید
شما نمی توانید عنوان جدید باز کنید
شما نمی توانید به عنوان‌ها پاسخ دهید
شما نمی توانید پیام‌های خودتان را ویرایش کنید
شما نمی توانید پیام‌های خودتان را حذف کنید
شما نمی توانید نظر سنجی اضافه کنید
شما نمی توانید در نظر سنجی ها شرکت کنید
شما نمی توانید فایل‌ها را به پیام خود پیوست کنید
شما نمی توانید پیام بدون نیاز به تایید بزنید
شما نمی توانید از نوع تاپیک استفاده کنید.
شما نمی توانید از HTML در نوشته های خود استفاده کنید
شما نمی توانید امضای خود را فعال/غیر فعال کنید
شما نمی توانید صفحه pdf بسازید.
شما نمی توانید پرینت بگیرید.

[جستجوی پیشرفته]


هرگونه نسخه برداری از محتوای این سایت تنها با ذکر نام «جادوگران» مجاز است. ۱۴۰۰-۱۳۸۲
جادوگران اولین وبسایت فارسی زبان هواداران داستان های شگفت انگیز هری پاتر است. به عنوان نخستین خاستگاه ایرانی ایفای نقش مبتنی بر نمایشنامه نویسی با محوریت یک اثر داستانی در فضای مجازی، پرورش و به ارمغان آوردن آمیزه ای از هنر و ادبیات برجسته ترین دستاورد ما می باشد.