هری پاتر نخستین مرجع فارسی زبان هواداران هری پاتر

هری پاتر نسخه موبایل


در حال دیدن این عنوان:   1 کاربر مهمان





پاسخ به: عاشقانه های وزارت
پیام زده شده در: ۱۰:۳۶:۱۵ شنبه ۱۶ بهمن ۱۴۰۰

گریفیندور، مرگخواران

کتی بل


مخفی کردن اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۸:۴۴ دوشنبه ۲۸ مهر ۱۳۹۹
آخرین ورود:
۱۷:۰۷:۳۵ چهارشنبه ۱ تیر ۱۴۰۱
از زیر زمین
گروه:
مرگخوار
ناظر انجمن
ایفای نقش
گریفیندور
کاربران عضو
گردانندگان سایت
پیام: 361
آفلاین
بیش از یک ساعت، از زیر سیب ماندن ایوا و بانو مروپ، میگذشت. صورت هر دو، به سمت کبودی رفته بود و مانند ژله، وا رفته بودند.

- ایوا... ایوای مامان... باید یه کاری کنیم.

اما ایوا، لپ های پر بادش را خالی کرده بود و داشت قایکمی، به جای نامعلومی نگاه میکرد.
- سیب... سیبم!

نگاه ایوا، به سمت سیبی جلب شده بود که آناناس منفور، دهانش را بسته بود و طناب را تا جای ممکن، محکم دورش بسته بود.
وزیر جوان، بدون تردید، از زیر سیب ها بیرون جهید و تکه چوبی را بالا گرفت.
- اوی! ای آناناس منفور! گروگان گیری میکنی؟ آیا فکر نکرده ای با این کارت شخصیت میوه ها را زیر سوال میبری؟

این فضا، آنقدر مروپ را تحت تاثیر قرار داد بود، که پارچه ای به عنوان شنل، به گردن ایوا بست و پنکه را جلویش قرار داد، تا مو ها و شنلش تکان بخورند و فضا را تاثیر گذار تر بکنند.
- شوالیه مامان! برو برای سیب بجنگ... وقت برای غذا پختن کم میاریما. بچه ی مامان، گشنه میمونه.

شوالیه، با دادی که سر داده بود، به سمت آناناس منفور، دوید.
- شاهدخت را پس بده، ای پست!

درست، چند لحظه قبل از خوردن سر ایوا به درخت و پخش شدن او روی زمین، آناناس، پوزخند زنان، دستش را بالا آورد.
- اگه میخوای سیب نازنینت سالم بمونه، باید بزاری من به جات وزیر شم و حکومت کنم.



ارباب من Lord

گر کسی مرا ببیند نتواند که ببیند چون که او قارقارو نیست!

قاقاروی بدون مو!




پاسخ به: عاشقانه های وزارت
پیام زده شده در: ۹:۵۸:۲۹ شنبه ۱۶ بهمن ۱۴۰۰

هافلپاف، مرگخواران

سدریک دیگوری


مخفی کردن اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱:۳۳ دوشنبه ۲۸ خرداد ۱۳۹۷
آخرین ورود:
امروز ۲۰:۴۰:۵۵
از خواب بیدارم نکن!
گروه:
کاربران عضو
هافلپاف
ایفای نقش
مرگخوار
پیام: 525
آفلاین
اینکه نیروی زمین سیب‌ها را مستقیما بر فرق سر بانو مروپ و ایوا فرود بیاورد و حتی یک سیب هم خطا نرود، کمی شک‌برانگیز بود. در حدی که حتی ایوا هم با وجود ضریب هوشی پایینش متوجه این موضوع شد.

مروپ پس از این حرف ایوا، برای لحظه‌ای شنای قورباغه‌اش در میان امواج سیب‌ها را متوقف کرد و به نقطه‌ای نامعلوم زل زد.
- راست میگی ایوای مامان. نیروی زمین دیگه اینقدرا هم باهامون خصومت شخصی نداره.

سپس توجه هر دو به درخت سیب بزرگی بالای استخر که کاملا مطمئن بودند از اول آنجا نبود و بعدا ظاهر شده، جلب شد. درختی پر از سیب. سیب‌هایی سرخ و کاملا شبیه به سیبی که دنبالش بودند. اما مهمتر از این تعداد سیب، آناناس درشت و زرد رنگی بود که بر روی شاخه‌ای لم داده و یکی یکی سیب‌های اطرافش را می‌چید و به سمت ایوا و مروپ نشانه‌گیری می‌کرد.

آناناس عینک آفتابی‌اش را روی چشمانش محکم کرد و سیب گرد و بزرگی در دست گرفت. ثانیه‌ای به بانو مروپ نگاه کرد و دستش را تا جایی که ممکن بود عقب برد.

- پناه بگیرین بانو!

مروپ و ایوا هر دو نفسی عمیق کشیدند تا به اندازه‌ی کافی اکسیژن ذخیره کنند، سپس به سمت مخالف شیرجه زدند و زیر انبوه سیب‌ها پنهان شدند.


فقط ارباب!
هستم...ولی خستم!

تصویر کوچک شده


پاسخ به: عاشقانه های وزارت
پیام زده شده در: ۲۲:۴۹:۴۵ پنجشنبه ۱۸ آذر ۱۴۰۰
#99

مروپ گانت


مخفی کردن اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۶:۲۸ شنبه ۲۷ مرداد ۱۳۹۷
آخرین ورود:
۴:۵۴:۱۳ جمعه ۵ فروردین ۱۴۰۱
از زیر سایه عزیز مامان
گروه:
کاربران عضو
شناسه های بسته شده
پیام: 425
آفلاین
خلاصه:

ایوا برای اولین بار تونسته با یه خوراکی دوست بشه. مروپم می‌خواد با همون سیبی که ایوا باهاش دوست شده برای لرد سیب پلو درست کنه. حالا سیب، گمشده و افتاده داخل یه استخر پر از سیب! مروپ و ایوا دارن دنبالش می‌گردن.

* * *


-این سیب مامان نیست. سیب مامان پر ویتامین تر بود. اینم نیست. سیب مامان سرشار از آنتی اکسیدان بود. اینم نیست...

در همان لحظه یک سیب بر سر ایوا برخورد کرد.
-آخ! بذار ببینم این سیب همون دوستم نیست. نه دوست من سرخ تر بود.

سیب را به پشت سرش پرتاب کرد اما در همان لحظه یک سیب دیگر بر سرش فرود آمد.
-آخ! اینم نیست. سیب من برگ افشون و شاخه پریشون داشت.

یک بار دیگر سیب را به پشت سرش پرتاب کرد اما یک سیب دیگر با شدت بر سرش برخورد کرد.
-آخ! هوووم...آیا نیروی جاذبه ای در زمین وجود داره که باعث میشه این سیبا روی سر من بدبخت فرود بیان؟

و سیبی دیگر...

-آخ! خب باشه حالا...فهمیدم جاذبه وجود داره! ولی اصولا دیگه در این حدم نباید جاذبه وجود داشته باشه!

ایوا سیبی را که به سرش برخورد کرده بود به پشت سر پرتاب کرد و برگشت.
-آخ...عه ایوا مامان تو هم این سیبی که الان افتاد روی سر مامانو دیدی؟ مامان همین الان متوجه شد که نیرویی در زمین وجود داره که باعث میشه سیبای مامان از آسمون مستقیم ببارن رو سر مامان!
-بانو مطمئنین نیرو دقیقا از زمین بود؟!


پ.ن: موزیک متن این پست.


ویرایش شده توسط مروپ گانت در تاریخ ۱۴۰۰/۹/۱۸ ۲۳:۰۰:۳۷
ویرایش شده توسط مروپ گانت در تاریخ ۱۴۰۰/۹/۱۹ ۱۰:۵۷:۲۳


پاسخ به: عاشقانه های وزارت
پیام زده شده در: ۱۷:۴۰ پنجشنبه ۶ آبان ۱۴۰۰
#98

هافلپاف، محفل ققنوس

گابریل تیت


مخفی کردن اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۰:۳۵ چهارشنبه ۱۵ مرداد ۱۳۹۹
آخرین ورود:
امروز ۱۳:۱۳:۱۴
از کتابخونه
گروه:
کاربران عضو
ایفای نقش
هافلپاف
محفل ققنوس
پیام: 529
آفلاین


صدها سیب از درون استخر سیب به بیرون پرتاب میشدن و مستقیم به صورت بانو مروپ برخورد میکردن.

-سیبم رو میخواممممم
-ایوای مامان نکـ...
-سیبببببببببب
-ایوای مامـ....

صدای مروپ در عربده های ایوا گم شده بود و شنیده نمیشد.
ساعاتی بعد انگار ایوا هم خسته شده بود؛ به اندازه ی صدها ویزلی کالری سوزونده بود. خسته و کوفته کنار مروپ سیب زده نشست.

-هعییییی...

از حنجره ی پاره شده مروپ صدای نامفهومی خارج شد.

-ایوایـ...سی...ب...
-نه بانو، هنوز پیداش نکردم.
-ایوا..ماامــ


شب شده بود و پژواک صدای بانو از تپه برگشت. ایوا و بانو هم کنار استخر سیب بر روی تخته سنگی نشسته بودن.


only Hufflepuff
تصویر کوچک شده


پاسخ به: عاشقانه های وزارت
پیام زده شده در: ۱۶:۱۱ چهارشنبه ۵ آبان ۱۴۰۰
#97

ریونکلاو، وزارت سحر و جادو، مرگخواران

تام جاگسن


مخفی کردن اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۲۰:۴۱ سه شنبه ۶ فروردین ۱۳۹۸
آخرین ورود:
۲۳:۲۱:۵۷ دوشنبه ۱ فروردین ۱۴۰۱
از تسترال جماعت فقط تفش به ما رسید.
گروه:
ریونکلاو
کاربران عضو
ایفای نقش
مرگخوار
گردانندگان سایت
مترجم
پیام: 629
آفلاین
عشق اتفاق بسیار عجیبی است.
اصلاً شما به خود کلمه نگاه کنید، به قدر کافی شگفتی ندارد؟ کلاً از سه حرف تشکیل شده است؛ قسطنطنیه نیست که خوانا نباشد، اما همین کلمۀ کوچک و مختصر را ممکن است سال‌ها به دوش بکشی و سنگینی بارش را تحمل کنی ولی به زبان نیاری‌اش. تمام این‌ها قدرت عشق را نشان می‌دهد. قدرتی وصف ناشدنی.

حال این قدرت را در ایوای بیچاره که تمامیِ دوستی‌هایِ مورد علاقه‌ش در سرعت پایان‌پذیری با نور رقابت تنگاتنگی داشتند، تاثیر بدهید. هر قدر که انتظار چیزی را نکشید، در رویارویی با آن آسیب‌پذیرتر خواهید بود؛ و این گزاره در رابطه با الکساندرا کاملاً صدق می‌کرد.
دخترک بیچاره که از دوریِ سیبِ سرخِ براقِ زیبا کلافه شده بود، نتوانست بیش از آن برای مروپ صبر کند. عاشق محبت و همدردی و درک شدن نیاز دارد. مردم‌ها به ایوا اجازه بازی عاشقی نمی‌دادند. به‌واقع، فکر می‌کردند او جز خوردن چیزی متوجه نمی‌شود... که... خب... اندکی هم درست بود اما نه در این موضوع!

این شد که ایوا به استیصال رسید.

دست در موهایش کرد و با تمام قدرت آن‌ها را به‌هم ریخت. خم شد و انگشتانش را همچون کفگیری که برای ته‌دیگ با جدیّت به کفِ قابلمه می‌کشند، روی گل‌ها کشید و نشانی از دامان طبیعت به زیر چشم‌هایش مالید. عینکش را روی چشم گذاشت و با آخرین سرعت دوید.

مروپ آخرین چیزی که در عمقِ استخر سیب شنیده بود را اینگونه توصیف می‌کرد:
- مجنونم و لیلیمی، فرهادم و شیرینی، من گشنه توئم سیبی!


آروم آقا! دست و پام ریخت!


پاسخ به: عاشقانه های وزارت
پیام زده شده در: ۱۳:۰۵ یکشنبه ۱۸ مهر ۱۴۰۰
#96

چری کراوکر


مخفی کردن اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۲۳:۲۵ جمعه ۹ مهر ۱۴۰۰
آخرین ورود:
۱۴:۳۲:۰۰ شنبه ۷ اسفند ۱۴۰۰
از این آگاهی که داری با شخصی مهم صحبت می کنی؟
گروه:
کاربران عضو
ایفای نقش
پیام: 8
آفلاین
مروپ روی تخته سنگی نشسته بود و شونه های ایوا رو ماساژ می داد.
باید راهی پیدا می کرد تا سیبو زودتر از ایوا پیدا بکنه و باهاش برای لرد سیب پلو درست بکنه.

ناگهان راه حلی به ذهنش رسید و برای اینکه ایوا نتونه از اون استفاده کنه، زیر لب با خودش مرورش کرد.
-فهمیدم! اگه درست یادم باشه سیبه داشت با ایوا حرف می زد و این یعنی اینکه زنده بود؛ پس بین این همه سیب فقط یکیشون زنده اس و باید دنبال راهی بگردم که علائم حیاتی سیبارو یکجا بررسی کنم!

از اون طرف ایوا که به مروپ مشکوک شده بود و از این می ترسید که مروپ قصد داشته باشه سیبو پیدا کنه و برای خودش برداره؛ پس ناگهانی روی تخته سنگی ایستاد، ژستِ شیرجه گرفت و شیرجه زد داخل استخر سیبا!
-سیبی دارم خوشگله! فرار کرده ز دستم! دوریش برایم مشکله! کاشکی اونو می بستم!




پاسخ به: عاشقانه های وزارت
پیام زده شده در: ۱۵:۲۷ چهارشنبه ۱۴ مهر ۱۴۰۰
#95

گریفیندور، مرگخواران

کتی بل


مخفی کردن اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۸:۴۴ دوشنبه ۲۸ مهر ۱۳۹۹
آخرین ورود:
۱۷:۰۷:۳۵ چهارشنبه ۱ تیر ۱۴۰۱
از زیر زمین
گروه:
مرگخوار
ناظر انجمن
ایفای نقش
گریفیندور
کاربران عضو
گردانندگان سایت
پیام: 361
آفلاین
بانو مروپ و ایوا، راهی پایین تپه شدند.

_ رفاقت، فقط یه باره! مال منم فقط با سیبم بود! چرا؟ زندگی چرا؟

ایوا، زیر لب غرغر میکرد و به این سمت و آن سمت، میچرخید.

_ سیب مامان؟ کجایی؟

ایوا و بانو مروپ، تا عصر، گشتند.
_ باید همینجاها باشه! خودم دیدمش.
_ ایوای مامان، کم کم داریم میرسیم به پایین تپه...

ایوا و بانو مروپ، پایین تپه، با گودالی پر از سیب مواجه شدند.

_ اون موقع تا حالا هیچ سیبی ندیدیم! و حالا...

بانو مروپ، آهی کشید.
_ نه به اون شوری شوری نه به اون بی نمکی، ایوای مامان!


ارباب من Lord

گر کسی مرا ببیند نتواند که ببیند چون که او قارقارو نیست!

قاقاروی بدون مو!




پاسخ به: عاشقانه های وزارت
پیام زده شده در: ۱:۳۷ چهارشنبه ۱۴ مهر ۱۴۰۰
#94

مرگخواران

الکساندرا ایوانوا


مخفی کردن اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۲۳:۳۸ پنجشنبه ۱۹ تیر ۱۳۹۹
آخرین ورود:
۱۵:۰۴:۱۷ یکشنبه ۱ خرداد ۱۴۰۱
گروه:
کاربران عضو
ایفای نقش
مرگخوار
ناظر انجمن
پیام: 304
آفلاین
سوژه ی جدید!

***


الکساندرا ایوانوا، در کودکی، آداب معاشرت و ارتباط برقرار کردن با بقیه ی مردم را خوب یاد نگرفته، در نتیجه، به سوی دیگه ای کشیده شده بود و همواره رفاقت خاصی را بین خود، و خوراکی ها احساس میکرد.
و البته که این دوستی و رفاقت بین او و غذاها، هیچ وقت بیشتر از سه ثانیه دوام نمی‌آورد؛ ایوا معتقد بود هر دوستی، باید برای آدم فایده باشد.
-دوست خوشمزه ای بودی.

ایوا اما آدم بامرامی بود و هرگز دوست هایش را فراموش نمیکرد. آنها همگی مزه های خوبی داشتند ودر قلبش جای داشتند... یا دست کم نزدیک به قلبش. اندکی پایین تر، منتهی علیه جنوبی مشرف به معده.

و حال این ایوای با مرام، امروز که نتوانسته بود رفیقی برای خوردن‍... چیز... هم صحبتی در آپشزخانه ی خانه ریدل ها پیدا کند، در حیاط خانه‌ی ریدل ها، زیر درخت سیب نشسته بود و با خودش حرف میزد.
-ایوا میدونستی اولین پیتزا ها از ایتالیا اومدن؟ روشون ماهی و گوجه فرنگی و زیتون بوده.

ایوا سری برای تایید حرف خود تکان داد و به خودش پاسخ داد:
-چه اطلاعات جالب و قابل توجهی بانو ایوا!

ایوا روی زمین جا به جا شد:
-میدونم ایوا. من خیلی باهوشم. تازه خیلی سریع تونستم با تو دوست بشم.
ولی میدونی... تو چندان هم آدم جالب توجهی نیستی. من ترجیح میدم با یه موز وقتم رو بگذرونم.

ایوا بلند شد و ایستاد.
-اصلا نمیفهمم! چطور ممکنه یخچال خونه خالی باشه؟!

دلش میخواست مطمئن باشد که اعضای خانه ریدل ها به خاطر او، خوراکی ها آشپزخانه را قایم نکرده اند.
لگدی به درختی که زیر آن نشسته بود زد.
تلپ!
سیب از درخت بالای سرش کنده، و محکم تو سرش خورد. سر ایوا گیج رفت... بعد از چند لحظه که توانست چشم هایش را دوباره متمرکز کند، خم شد و سیب را از روی زمین برداشت.
-زیبا، دلنشین، و قرمزه.

ایوا با دقت به سیب قرمز و براق که یه برگ از پس کله اش سبز شده بود، خیره شد.
سیب چشمکی به او زد. نه. واقعا چشم داشت. این خیال ایوا نبود که داشت او را تحریک به خوردنش سیب میکرد. سیب، دهان باز کرد و شروع به صحبت کرد:
-وزیر بانو... سلام!

ایوا چشم هایش را باز و بسته کرد. سپس در حالی که نیشش تا بناگوش باز شده بود، قیافه ی قرمز ابلهانه ای به خود گرفت.
-سلام!

سیب لبخندی نثار او کرد.
-هیچ کس تا حالا اینجوری ازم تعریف نکرده بود. براق، زیبا!

ایوا خواست جواب بدهد، اما صحبت آنها، با صدای مروپ که با عجله به سمتشان می‌آمد، نصفه ماند.
-ایوای مامان! یه اطلاعیه از وزارت اومده... وایسا ببینم. چه سیب قشنگی!

ایوا سیب را از دسترس او دور کرد.
-نه! بهش دست نزن!
-میخوام برای ناهار پسر مامان براش سیب پلو درست کنم! توئم دوست داری مگه نه؟ بده تا...

ایوا دستی که داخلش سیب قرار داشت را عقب برد.
-نه! نمیخوام.

مروپ چنگ برداشت که میوه را از دستش بگیرد.
ایوا سکندری خورد و روی زمین افتاد. سیب زیبای براق دلنشین، غلتی خورد و با سقوطی آرام و زیبا، از تپه پایین افتاد و ناپدید شد.
ایوا و مروپ در سکوت به پایین خیره شدند.
-سیب خوشگلم.

ایوا بغض کرد.
-سیبم... تنها چیزی که برام اهمیت داشت و دوستی باهاش بیشتر از سه ثانیه طول کشید پرت شد پایین. یعنی من حق علاقه داشتن به یه سیب رو ندارم؟

مروپ به او خیره شد.
-یه سیب دیگه پیدا میکنیم برات خب.
-نه اون فرق داشت.

ایوا که چیزی نمانده بود اشکش سرازیر شود ادامه داد:
-بریم سیبمو برام پیدا کنیم خب.



پاسخ به: عاشقانه های وزارت
پیام زده شده در: ۲:۴۴ چهارشنبه ۱۵ مرداد ۱۳۹۹
#93

تاتسویا موتویاما


مخفی کردن اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۲۱:۵۶ دوشنبه ۷ اسفند ۱۳۹۶
آخرین ورود:
۱۵:۵۹ یکشنبه ۶ مهر ۱۳۹۹
گروه:
شناسه های بسته شده
پیام: 132
آفلاین
پست پایانی سوژه

سارای مامان نقشه هایی داشت، نقشه هایی شوم برای عزیزدل مامان! مامان مروپ این را به خوبی می‌دانست. هرچه نباشد، او مامان بود! مامانی که همیشه میوه‌های مخفی شده در جوراب تام را پیدا می‌کرد، مامانی که قبل از خود تام می‌فهمید پسرکش سرما خورده. مامانی که به خوبی می‌دانست دختری مانند سارا تا به حال برای تصاحب همه ی اموال تام – که مال تام نبودند – نقشه کشیده!

بلای مامان فرق داشت. بلا نقشه ای برای سو استفاده از عزیزدل نکشیده بود. بلای مامان درنهایت صداقت مبارزه کرده بود و بی قید و شرط به تام وفادار بود.

اما... مامان می‌خواست پسرش را پیش خودش نگه دارد تا زمانی که عشق واقعیش بیاید و اورا ببرد. برای همین هم تمام این مراحل را طرح کرده بود، برای همین لباس هارا به معجونِ "بخوابید و پسر مامان رو رها کنید" آغشته کرده بود. مامان در معجون سازی بی‌رقیب بود.

در اتاق را باز کرد و طبق انتظارش، سارا و بلا را دید که میان کپه ای از لباس‌های رنگارنگ به خواب عمیقی فرو رفته بودند. وقتش رسیده بود که لوسیوس و نارسیسای مامان آن‌هارا به تخت خوابشان ببرند. هرچند عروس مامان نبودند اما هر خانم جوانی در سن ازدواج، به خواب کافی و با کیفیت نیاز داشت.

تام در اتاقش نشسته بود و لشکری از سربازان سبز را با طلسم فرمان به جان سربازان سرخ انداخته بود. استراتژی بی‌نظیری داشت. سربازان سرخ در کمتر از پنج دقیقه به خمیربازی های شل و بی‌مصرف تبدیل شدند و سربازان تام فریاد شادی سر دادند.

- آفرین فرمانده ی قشنگ مامان!بازم مثل همیشه برنده شدی!
- آره مامان، ما همیشه برنده ایم.

نگاه مادر و پسر بی‌رقیب در یکدیگر گره خورده بود. تام از همان نگاه فهمید که ماجرای عاشقانه اش به پایان رسیده و از مرلین که پنهان نیست، از ما چه پنهان؟ خیلی هم از این پایان راضی بود.
مروپ هم از همان نگاه فهمید تام قصد دارد به ادامه ی تحصیل بپردازد و مامان را سربلندتر کند. این پایان مورد علاقه ی اکثر مامان های دنیا بود.


پایان!


The true meaning of the
'samurai'
is one who serves and adheres to the power of love.

"Morihei ueshiba"


پاسخ به: عاشقانه های وزارت
پیام زده شده در: ۱۵:۱۱ شنبه ۲۰ اردیبهشت ۱۳۹۹
#92

مرگخواران

مرلین


مخفی کردن اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۲۲:۵۹ جمعه ۱۷ آبان ۱۳۹۸
آخرین ورود:
۱۱:۴۹:۱۵ یکشنبه ۷ فروردین ۱۴۰۱
از بارگاه ملکوتی
گروه:
مرگخوار
ایفای نقش
کاربران عضو
پیام: 114
آفلاین
بلاتریکس و سارا در حالی که به یکدیگر چشم غره می‌رفتند پشت سر مروپ به راه افتادند. بلاتریکس کمابیش می‌دانست که بازنده این مرحله خواهد بود. سارا چند سالی را در پاریس گذرانده بود و چیز های زیادی در مورد مد و فشن می‌دانست. در حالی که بلاتریکس در تمام عمر پارچه ای سیاه را وصله و پینه می‌کرد و می‌پوشید. ذهن بلاتریکس به صورت اتوماتیک فقط به خدمت کردن فکر می‌کرد و دیگر وقتی برای مسائل جانبی و بی اهمیتی مثل لباس نداشت.

- میبینم که نگرانی.
- نگرانی رو نشونت میدم.

بلاتریکس تنها دقیقه ای وقت داشت تا به اتاق لباس ها برسد و نقشه ای بکشد. خفه کردن سارا با لباس؟ بنظر ایده خوبی میرسید. میتوانست کپه ای از لباس ها را روی سارا پرت کند تا دیگه نتواند نفس بکشد و بمیرد. یا شاید لباس ها را بهم گره بزند و یک طناب بلند بسازد. اینجوری میتوانست سارا را به دار بیاویزد. تنها مشکل وجود مروپ بود.

- عروسای مامان، به اتاق لباس خوش اومدید. اتاقی که در تمام عمارت یکه و نظیر و نداره.

و واقعاً حق با مروپ بود! دیوار های اتاق با سبز زمردی رنگین شده بودند و رگه های سیاه ظریفی بر آنها نقش بسته بود. دو اتاقک کوچک از جنس چوب افرا در کنار یکی از دیوار ها بودند. روشنایی اتاق -علاوه بر پنجره بزرگی که رو به نور قرار داشت - توسط لوستر بزرگ و زیبایی که طرح مار داشت تامین می‌شد. چشمان چهار مار بخاطر یاقوت هایی که در آنها به کار رفته بود به سرخی می‌درخشیدند. دور تا دور اتاق کمد ها چیده شده بودند.

- یا مرلین متبرک!

سارا به سمت یکی از کمد ها رفت و در آن را باز کرد.

- این چیه؟
- میبینم که سلیقه سارای مامان خیلی خوبه. اون لباس با طرح ماست خیاره. رنگ سفیدش رو از موهای تک شاخ گرفتیم. اون لکه های سبز گوگولی رو میبینی؟ اونا خیارن!

فی الواقع، تمام کمد پر بود از لباس هایی با طرح غذا و میوه!



شروع و پایان با ماست!







شما می ‌توانید مطالب را بخوانید
شما نمی توانید عنوان جدید باز کنید
شما نمی توانید به عنوان‌ها پاسخ دهید
شما نمی توانید پیام‌های خودتان را ویرایش کنید
شما نمی توانید پیام‌های خودتان را حذف کنید
شما نمی توانید نظر سنجی اضافه کنید
شما نمی توانید در نظر سنجی ها شرکت کنید
شما نمی توانید فایل‌ها را به پیام خود پیوست کنید
شما نمی توانید پیام بدون نیاز به تایید بزنید
شما نمی توانید از نوع تاپیک استفاده کنید.
شما نمی توانید از HTML در نوشته های خود استفاده کنید
شما نمی توانید امضای خود را فعال/غیر فعال کنید
شما نمی توانید صفحه pdf بسازید.
شما نمی توانید پرینت بگیرید.

[جستجوی پیشرفته]


هرگونه نسخه برداری از محتوای این سایت تنها با ذکر نام «جادوگران» مجاز است. ۱۴۰۰-۱۳۸۲
جادوگران اولین وبسایت فارسی زبان هواداران داستان های شگفت انگیز هری پاتر است. به عنوان نخستین خاستگاه ایرانی ایفای نقش مبتنی بر نمایشنامه نویسی با محوریت یک اثر داستانی در فضای مجازی، پرورش و به ارمغان آوردن آمیزه ای از هنر و ادبیات برجسته ترین دستاورد ما می باشد.