هری پاتر نخستین مرجع فارسی زبان هواداران هری پاتر

هری پاتر نسخه موبایل


در حال دیدن این عنوان:   1 کاربر مهمان





پاسخ به: دارالمجانین لندن
پیام زده شده در: دیروز ۱۲:۳۶:۲۷

هافلپاف

نیکلاس فلامل


مخفی کردن اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۱:۴۳ دوشنبه ۲۴ شهریور ۱۳۹۹
آخرین ورود:
دیروز ۲۲:۴۶:۵۴
از تارتاروس
گروه:
کاربران عضو
هافلپاف
ایفای نقش
ناظر انجمن
پیام: 85
آفلاین
-ما حاضریم برای آرمان های اربابمان بمیریم!
-بلــــــــــه!

همهمه ای بین مرگخواران شکل گرفت که مرگ را صدا میزد و مرگخواران آن را صدا میکردند.

-چیکار میکنید؟

مرگخواران به صف شدند تا سربند مرگ با عزت برای همدیگر ببندند و همینطور که پشت همدگیر میرفتند، یکی یکی کم میشد از فاصله مرگخواران تا در ورودی. حساب کنید چند دقیقه طول کشید تا مرگخواران از مغازه خارج شدند.

-شماها باید این معجونو بخورید.

در یک ثانیه علامت مرگ روی آرنجشان سوخت و داخل مغازه ظاهر شدند.

-ابله ها گفتیم معجونو بخورید.

همگی آستین های خودشون رو بالا کشیدند و آرنج های سوخته ی خودشون رو به هم مالیدن و حال و هوا عرفانی تر شد. لرد هم آستین های خودش را به مرتبی بالا کشید.

-از یک معجون بیشتر از ما میترسین؟ کررووشییووووو.
-هــــــــاااهـــــاهـــــااااااَاََاااآااخخخخخ.

بقیه ی مرگخواران:


چند دقیقه بعد


بعد از اینکه همه ی مرگخواران چند کروشیو نوش جان کردند تا هم لرد کالری بسوزاند و روی وزن بماند و هم آن ها جدیدترین آثار برایان تریسی در مورد فروش را درک کنند، مرگخواران دیگر محو شده بودند و مجبور بودند معجون را بنوشند.

-ارباب حالا مطمئنید معجون خطرناکی نیست؟
-این معجون شمارو تبدیل به چیزی میکنه که اون ها میخوان. بیاید بنوشید نترسید مرگخواران من.

مرگخواران وقت نداشتند تا صبر کنند لرد به چشمان آن ها نگاه کند چون ایندفعه مطمئن بودند آواداکداورا میشدند. دست به دست یک ممد مرگخوارِ لِه و خسته را به جلو فرستادند..ممدمرگخوار بخت برگشته که اتفاقا بسیار هم تشنه بود؛ یکی از معجون هارا سر کشید.
همه ی نگاه ها به او بود. که ناگهان مرگخوار در یک ثانیه به الاغ تبدیل شد و همانجا نشست.

-اَه. باز این هکتور معجون خودش رو با بقیه ی معجون ها مخفی کرد که ما امتحانش کنیم.
-ارباب.

لردولدمورت معجون ها را کمی بررسی کرد و مطمئن شد.
-خیلی خب. بعدی! زودتر بنوشید.






ویرایش شده توسط نیکلاس فلامل در تاریخ ۱۴۰۰/۱۱/۲ ۱۲:۳۹:۳۹


پاسخ به: دارالمجانین لندن
پیام زده شده در: ۰:۱۹:۲۹ یکشنبه ۲۶ دی ۱۴۰۰

اسلیترین، مرگخواران

لرد ولدمورت


مخفی کردن اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۴:۳۹ سه شنبه ۸ آبان ۱۳۸۶
آخرین ورود:
امروز ۲:۰۰:۱۴
از ما گفتن...
گروه:
کاربران عضو
اسلیترین
ناظر انجمن
مرگخوار
ایفای نقش
پیام: 6629
آفلاین
جمعیت فکر کردند که شخصی، هری پاتر را به میانشان پرتاب کرده.
از خود بیخود شدند و همدیگر را گاز گرفته و هل داده و کتی را گرفته و تکه و پاره کردند.
یکی چشمش را برداشت. یکی گوشش را کند. یکی مژه هایش را چید.
و همه به این شکل، صاحب مقداری هری پاتر شدند و خوشحال و خندان و رقصان، از مغازه بیرون رفتند.

و اینجا بود که لرد سیاه متوجه صفی طولانی شد.
- این صف چیه؟ اگه چیز خوبی می دن ما نیز بریم توش وایسیم.

کتی، در حالی که چشمش را در حدقه نصب می کرد، پریشان و با لباس های پاره، وارد مغازه شد.
- آخیش. به سختی خودمو جمع و جور و سر هم کردم و از دستشون نجات یافتم. ارباب، من پرسیدم. این صف هری پاتره. اینا هم کله زخمی می خوان. اون قبلیا وحشی بودن. اینا با فرهنگن.

لرد سیاه از این که کله زخمی اینقدر مشتری داشت، عصبانی شد؛ ولی هنوز معجون مرکب را داشت.
- بلا... این معجون رو بخور بفروشیمت. مایلیم پولدار شویم. خود را فدای آرمان های ما کن.

بلاتریکس ترجیح می داد بمیرد، ولی حتی برای دقایقی شبیه هری پاتر نشود.
- ارباب... مطمئنم مرگخواران زیادی برای انجام این ماموریت مهم و خطرناک داوطلب هستن. من اصلا دلم نمیاد این موقعیت رو ازشون بگیرم.





پاسخ به: دارالمجانین لندن
پیام زده شده در: ۱۰:۵۴:۲۷ پنجشنبه ۱۶ دی ۱۴۰۰

گریفیندور، مرگخواران

کتی بل


مخفی کردن اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۸:۴۴ دوشنبه ۲۸ مهر ۱۳۹۹
آخرین ورود:
۱۰:۳۱:۴۴ جمعه ۱ بهمن ۱۴۰۰
از زیر زمین
گروه:
مرگخوار
ناظر انجمن
ایفای نقش
گریفیندور
کاربران عضو
پیام: 279
آفلاین
اسکورپیوس، درحالی که هری پاتر را بغل کرده بود، پشت لرد سیاه پناه گرفته بود که او نیز پشت بلاتریکس پناه گرفته بود و بلاتریکس، در حالی که سعی میکرد قاقارویی که پایش را گاز گرفته بود کنار بزند، طلسم را به هر کسی که نزدیک لرد سیاه میشد، تقدیم میکرد.
- کتی! این جونور چندشتو از پام جدا کن!

کتی، در حالی که با دندان دم قاقارو را گرفته بود و سعی میکرد زیر جمعیت له نشود، از سر ناچاری، توپ شیطونکی را از جیبش درآورد و به سمت سر لرد سیاه، نشانه گرفت، سپس توپ را پرتاب کرد. توپ، بسیار دقیق، به پس کله ی لرد سیاه برخورد کرد.
- چه کسی توپ را بر پس کله ی ما زد؟
- ارباب!

لرد سیاه، سرش را به سمت کتی برگرداند.
- کتی منفور! تو بودی؟

کتی، فلاسکی را از کیفش بیرون آورد و در بغل لرد انداخت. دستش را دراز کرد و با کشیدن ردای بلاتریکس، خودش را بالا کشید. دست انداخت و دسته از موهای کله زخمی را کند و درون فلاسک انداخت.
- معجون مرکبه! بدین مرگخواران بخورن تعداد هری پاترا تکثیر شه. هم پولدار میشیم، هم مغازه خلوت میشه...

سپس، با اردنگی ناگهانی بلاتریکس، به درون جمعیت پرتاب شد.


ارباب من Lord

گر کسی مرا ببیند نتواند که ببیند چون که او قارقارو نیست!

قاقاروی بدون مو!



تصویر کوچک شده


پاسخ به: دارالمجانین لندن
پیام زده شده در: ۱۸:۵۷:۴۵ چهارشنبه ۱۵ دی ۱۴۰۰

گریفیندور

یوآن آبرکرومبی


مخفی کردن اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۱:۰۸ جمعه ۹ خرداد ۱۳۹۳
آخرین ورود:
امروز ۲:۳۶:۲۱
از اکسیژن به دی‌اکسید کربن!
گروه:
کاربران عضو
گریفیندور
ایفای نقش
گردانندگان سایت
مترجم
ناظر انجمن
پیام: 395
آفلاین
لرد کلاً تحت هیچ شرایطی راضی نبود که هری پاتر تو شعاع شونصد کیلومتریش باشه، چه برسه به اینکه جلوی ملّت از ویژگی‌ها و امکاناتش بگه.
ولی این وسط بحثی بود به نام پول!

پس این وظیفه‌ی خطیر رو سپرد به یکی از مرگخوارای توی ویترین.
- اسکورپیوس! می‌بینی که حسابی درگیر حساب کتابیم (اینجاشو لرد وانمود کرد که مثلاً خیلی مشغوله)، اگه موفق بشی پاتر رو بفروشی، می‌ذاریمت جلوی ویترین و قیمتتو هم دو برابر می‌کنیم!

اسکورپیوس که یکی از فانتزیاش این بود که به عنوان یکی از گرونترین خریدهای نقل و انتقالات ژانویه شناخته بشه، فوراً از ویترین پرید بیرون و رفت سمت مشتری.
- به چه دردی می‌خوره؟! انصافاً سؤال مضحکی پرسیدی در مورد پسر برگزیده‌ی دنیای جادوگری! کسی که لرد ولدمورت رو شکست... (لرد: ) ... نداد ولی به هر حال خفن که هستش!

اسکورپیوس زود تند سریع یه چیزایی رو توی گوش هری گفت و دوباره برگشت سمت مشتری.
- خیلی فول‌آپشن‌تر از اون چیزیه که فکرشو می‌کنی! مثلاً پرواز می‌کنه (هری: )، دوئلیست خفنیه (هری: )، می‌پزه (هری: )، می‌شوره و می‌سابه (هری: )، جیغ می‌زنه (هری: )، خلاصه باحاله دیگه.

مشتری که راضی به نظر می‌رسید، مشغول شمردن گالیون‌ها شد.
- بسیار هم عالی. خب گفتین چقد میشه؟
- قابل نداره‌ها. پنج هزار.

مشتری مکث کرد، چند ثانیه به هری زل زد و بعدش اینجوری برگشت سمت اسکورپیوس.
- ینی چی؟! همینو تو متروی لندن، سه‌تا میدن چهار هزار. تازه این خط و خش هم داره روی پیشونیش. اونا پلمپن.

- اشتباه می‌کنی! اونا معمولین. این خط و خش‌هایی هم که میگی، امضای شخص ماست. همینه که پاتر ما رو خاص می‌کنه.

اسکورپیوس هم حرف‌های لرد رو ادامه داد:
- دقیقاً! این نسخه از هری پاتر خیلی نادر و کمیابه. Special Edition هستش!

همون لحظه در مغازه به شدت باز شد و ملّت عینهو مور و ملخ ریختن داخل. همه‌شون هم دلیل مشترکی داشتن:
خرید کالایی تحت عنوان هری پاتر، نسخه‌ی ویژه!


If you smell what THE RASOO is cooking!


پاسخ به: دارالمجانین لندن
پیام زده شده در: ۱۸:۴۳:۴۵ سه شنبه ۹ آذر ۱۴۰۰

اسلیترین، مرگخواران

لرد ولدمورت


مخفی کردن اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۴:۳۹ سه شنبه ۸ آبان ۱۳۸۶
آخرین ورود:
امروز ۲:۰۰:۱۴
از ما گفتن...
گروه:
کاربران عضو
اسلیترین
ناظر انجمن
مرگخوار
ایفای نقش
پیام: 6629
آفلاین
- ولی این کار مهمیه. کار بزرگیه. فقط شما می تونین انجامش بدین. جامعه جادویی به شما احتیاج داره.
- نشستن توی ویترین؟
- اینجوری بهش نگاه نکنین. این کار، ظاهرا ساده اس. ولی هر کسی از پسش بر نمیاد. این مرگخوارا نتونستن مثلا.

دامبلدور داشت با حرف های بلاتریکس، قانع می شد. او همیشه در هر جایی که به او نیاز داشتند حضور داشت و حالا، این جا به او نیاز داشتند.

- ولی کارام چی می شن پس؟

در حالی که مادربزرگ پلاکس داشت دامبلدور را گردگیری می کرد، دو مرگخوار تنومند، او را برداشته و داخل ویترین گذاشتند.
- شما اصلا نگران نباشین. ما ملانی رو می فرستیم که کاراتون رو انجام بده.

دامبلدور ساده لوح بود و باور کرد و داخل ویترین نشست. تقریبا کل ویترین را گرفته بود و مرگخواران زیاد دیده نمی شدند. اسکورپیوس از پشت دامبلدور سرک می کشید و ایوا سرش را از لای ریش دامبلدور بیرون می آورد که دیده و پسندیده و خریداری شود.

- سعی کن قشنگ به نظر برسی. مشتری جذب کن!

دامبلدور سعی خودش را کرد... و نتیجه این شد که هری پاتر با فریاد بلندی به داخل مغازه پرید!
- همه رو خلع سلاح می کنم! دارین از دامبلدور استفاده ابزاری می کنین؟ پدر و مادر هم ندارم و یتیم و بی کسم.

لرد سیاه از این که کسی نظم مغازه اش را به هم بزند اصلا خوشش نمی آمد. مخصوصا وقتی که مشتری جدیدی وارد مغازه شده باشد.

مشتری، هری پاتر را بررسی کرد.
-این به چه دردی می خوره؟ آشپزی بلده؟ زخمی هم که هست. تخفیف می دین؟




پاسخ به: دارالمجانین لندن
پیام زده شده در: ۱۶:۴۴ پنجشنبه ۲۷ آبان ۱۴۰۰

اسلیترین، مرگخواران

اسکورپیوس مالفوی


مخفی کردن اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۷:۱۱ پنجشنبه ۲۴ تیر ۱۴۰۰
آخرین ورود:
دیروز ۲۲:۲۴:۲۲
از دست حسودا و بدخواها!
گروه:
کاربران عضو
مرگخوار
اسلیترین
ایفای نقش
پیام: 80
آفلاین
خلاصه: لرد ولدمورت مغازه ای باز کرده که اونجا مرگخوارهاش رو بفروشه. ولی کارش زیاد رونق نداره. مرگخوارها یا فروش نمی رن و یا وقتی فروش رفتن، پس داده می شن. مادربزرگ پلاکس هم توی مغازه اس و توی کاراشون دخالت می کنه.
مادربزرگ پلاکس دامبلدور رو میاره توی مغازه و همون موقع یه مشتری میاد و درخواست یه محفلی می کنه.
***


لرد سیاه از حرف مشتری خوشش نیامده و از مادربزرگ پلاکس هم عصبانی بود.
مگر میشد با وجود مرگخوار هایش به مشتری محفلی بفروشد.

- نه ما محفلی نداریم...اگر هم داشتیم نمی فروختیم.
پولی خوبی میدما؟
- نه هنوز هم مایل نیستیم.

انگار لرد سیاه به هیچ وجه قصد نداشت به درخواست مشتری تن بدهد.

- اما من فقط محفلی میخوام.

لرد از میزان پافشاری مشتری در خریدن محفلی و نخریدن مرگخوار هایش هم تعجب کرد و هم عصبانی شد.

- تام...با فروختن من عشق و محبت رو بهش هدیه بده و اشتباهات گذشته ات رو جبران کن.
- نه ما از هدیه دادن منتفریم و قصد داریم تا با گذاشتن تو در ویترین مان کاری کنیم جنس هایمان متنوع تر برسد...در ضمن تو هم از مغازه مان برو بیرون تا کاری نکرده ایم ستون فقراتت از کمرت بیرون بزند.

به یک ثانیه بعد از حرف لرد سیاه نکشید که مشتری با ترس و لرز فرار کرد.

- اوم باباجانیان...من کار دارم باید برم.

ظاهرا لرد باید دامبلدور را راضی میکرد تا در ویترین مغازه بماند.




میخوای کلاهت رو ور دارم؟


پاسخ به: دارالمجانین لندن
پیام زده شده در: ۲۰:۳۰ چهارشنبه ۱۷ شهریور ۱۴۰۰

اسلیترین

کروینوس گانت


مخفی کردن اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۳:۴۶ پنجشنبه ۳۱ تیر ۱۴۰۰
آخرین ورود:
۱۹:۲۸:۲۴ دوشنبه ۲۷ دی ۱۴۰۰
از عمارت پر شکوه گندزاده کش گانت!
گروه:
کاربران عضو
ایفای نقش
اسلیترین
پیام: 19
آفلاین
-چی؟
-چـــرا مامان بزرگ؟ چــــــرا؟
-این مردک حق ندارد پایش را در مغازه ما بگذارد!

مرگخواران هر چه وسیله دم دستشان بود را به سمت دامبلدور می خواستند پرتاب کنند اما مادربزرگ پلاکس جلوی دامبلدور می ایستد و با سرزنش رو به مرگخواران می گوید:
-ارباب گوگولی پلاکس! دوستای مرگخوار گوگولی پلاکس! این طرز رفتار با یک نفریه که می خواد به ما کمک کنه؟ شما نباید خصومت های شخصی تون رو قاطی زندگی حرفه ای تون کنید!

اما انگار مادربزرگ پلاکس از مرحله پرت بود! برای مرگخواران زندگی شخصی و یا زندگی حرفه ای هیچ معنی ای نداشت، دامبلدور و محفلی ها در هر صورت دشمنان آنها بودند!

-اربـــــــاب! از همین جا هم معلومه اون با محفلیاست و لیاقت نداره در خدمت شما باشه! الحمدالمرلین که زود فهمیدیم!

گابریل که مادربزرگ پلاکس را دشمن خود می دانست، از هر فرصتی برای شکست او استفاده می کرد. او از این فرصت نیز استفاده کرد تا اعتماد لرد را از مادربزرگ پلاکس سلب کند و دوباره جایگاهی را که در نزد لرد از دست داده بود، بدست آورد.
-بله ارباب! این شد از نتیجه‌ی اعتماد کردن به یک آدم نالایق! باید به من اعتماد می کردین، نه اون...
-گب! ساکت شو و بگذار به مجازات این داکسی صفت ها برسیم! تو حق نداری تصمیمات ما را زیر سوال ببری، نیمه پریزاد وایتکس خوار!

گابریل با شنیدن این حرف های لرد، از او دور شد و گوشه ای با چهره ای در هم رفته کز کرد. لرد چوبدستی اش را به سمت مادربزرگ پلاکس و دامبلدور گرفت و با حالتی تهدید آمیز گفت:
-هوی تو... تو نه، همون آدم ترسویی که پشتت قایم شده!
-من؟
-آره، تو... پشمک حاج گودریک! به چه حق به خودت اجازه دادی که پات رو تو ملک من بذاری؟

دامبلدور که حال متوجه این شده بود که پشت یک زن قایم شدن، کار زشت و ترسو مآبانه ای بود؛ از پشت مادربزرگ پلاکس درآمد و با آرامش رو به لرد گفت:
-تام... زشت نیست این طوری با ما و این خانم محترم صحبت کنی؟
-نه ملعون! برو گمشو از اینجا! هر چه زودتر برو گمشو!
-من برای کمک اومدم تام... نه برای دعوا! این خانم محترم حرف بسیار خوبی زد، زندگی حرفه ای...
-ســـاکـــــت شــــو! خودتو اون جاسوس دوجانبه هر چه زودتر فرار کنید، تا نکشتمتون!

همینطور که دامبلدور و لرد مشغول جر و بحث بودند، ناگهان مشتری ای به مغازه میاید و از آنها می پرسد:
-میگم محفلی هم میفروشین؟ آخه تابلوی مرگخوار فروشی رو دیدم، فکر کردم محفلی هم باید بفروشین دیگه؟




پاسخ به: دارالمجانین لندن
پیام زده شده در: ۲۱:۰۲ دوشنبه ۱۵ شهریور ۱۴۰۰

گریفیندور، مرگخواران

کتی بل


مخفی کردن اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۸:۴۴ دوشنبه ۲۸ مهر ۱۳۹۹
آخرین ورود:
۱۰:۳۱:۴۴ جمعه ۱ بهمن ۱۴۰۰
از زیر زمین
گروه:
مرگخوار
ناظر انجمن
ایفای نقش
گریفیندور
کاربران عضو
پیام: 279
آفلاین
گابریل، همان طور که سعی میکرد در افق محو شود، به مادر بزرگ پلاکس، چشم غره میرفت. در واقع، از میشد با نگاه کسی را کشت، مادر بزرگ پلاکس تا حالا تکه تکه شده و جلوی دیوانه ساز ها، افتاده بود.

- مامان بزرگ، بسته ها رسید.

مادربزرگ پلاکس، با خوشحالی رفت و به بسته ها نگاهی انداخت.
- تا شما بسته ها بیارین داخل مغازه، منم میرم کسی رو که قراره کمکمون کنه، اینجا بیارم. مثلی که راهو گم کرده.

مرگخواران، با سردرگمی به هم نگاه کردند. گابریل، با عصبانیت جلو آمد.
- مگه من مردم که شما...

و با نگاه مرگخواران سکوت کرد. هر کس که در غذای مردم وایتکس میریزد، پای لرزش نیز مینشیند.
پس از چند دقیقه حمل باز و عرق ریختن مرگخواران، پنج درصد بار ها به داخل مغازه منتقل شد.

- بفرمایید داخل!

مادربزرگ پلاکس، برگشته بود؛ و... دامبلدور را با خودش آورده بود.
- این پیرمرد مهربون، قبول کردن که بهمون کمک کنن.


ارباب من Lord

گر کسی مرا ببیند نتواند که ببیند چون که او قارقارو نیست!

قاقاروی بدون مو!



تصویر کوچک شده


پاسخ به: دارالمجانین لندن
پیام زده شده در: ۱۴:۱۰ دوشنبه ۱۵ شهریور ۱۴۰۰

ریونکلاو، مرگخواران

آلانیس شپلی


مخفی کردن اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۱:۳۹ چهارشنبه ۱۲ خرداد ۱۴۰۰
آخرین ورود:
۱۲:۱۲:۱۳ جمعه ۱ بهمن ۱۴۰۰
گروه:
کاربران عضو
ریونکلاو
ایفای نقش
مرگخوار
پیام: 126
آفلاین
قبل از اینکه لرد چیزی بگوید مادربزرگ پلاکس به سمت قفسه آمد.
- وای، وای وای! این قفسه رو ببین! جذب مشتری با این قفسه ی های کهنه؟ خب مهم نیست! الان من هستم که به اینجا یک سرو سامونی بدم.

مادربزرگ پلاکس بلند شد و به سمت تلفن رفت.
- الو؟ سلام، لوازم خانگی جادوبلوم؟... خب من چند تا قفسه ی قشنگ چوبی، تابلو های قشنگ برای جذب مشتری و لوازم شست و شو و شوینده می خوام... مرسی... لطف دارید... نیم ساعت دیگه میارید؟...خدانگهدار!

مادربزگ پلاکس رو به لرد کرد.
- ارباب گوگولی پلاکس! من چند تا وسیله سفارش دادم، همینطور شوینده و این جور چیزها، مال گابریل خیلی کثیف و کهنه است.

قیافه ی گابریل در آن لحظه دیدنی بود.

- و من همینطور می خوام چند تا پرده ی قشنگ برا پنجره ی ها بدوزم و برنامه دارم که...

ناگهان گابریل از کوره در رفت.
- هی تو! چرا فکر می کنی از همه بهتری؟ مطمئنم تو به اندازه ی من پاکیزه نیستی! من هر روز بیش از ده لیوان وایتکس می خورم که بدنم میکروب نداشته باشه! حتی من با وایتکس حموم می کنم! می دونستی من یواشکی تو همه ی غذا ها شوینده می ریزم که همه سالم بمونن؟ من مطمئنم هیچ جای خونه ی ریدل نیست که حداقل یک بار در اثر وایتکس رنگش نرفته باشه! این چیزها تمیزی است نه پاک کردن همه جا با دستمال و سفارش دادن وسایل قشنگ!

- گب! تو توی غذا های ما وایتکس می ریختی؟



پاسخ به: دارالمجانین لندن
پیام زده شده در: ۱۴:۲۸ سه شنبه ۲۹ تیر ۱۴۰۰

ریونکلاو، مرگخواران

تری بوت


مخفی کردن اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۴:۲۱ پنجشنبه ۲۰ خرداد ۱۴۰۰
آخرین ورود:
دیروز ۲۳:۳۹:۰۴
از ... اصن به تو چه
گروه:
کاربران عضو
ریونکلاو
ایفای نقش
مرگخوار
ناظر انجمن
پیام: 129
آفلاین
همون لحظه نقشه ای به ذهن گابریل رسید.
با خودش گفت:
-آره فکر خوبیه اگه من یواشکی همه چیو خراب کنم لرد فکر میکنه مامابن بزرگ پلاکس خرابکاری کرده و میندازه‌اش بیرون.

گابریل یواشکی به طرف قفسه های جدیدی رفت که مامان بزرگ پلاکس آورده بود.چوبدستیش رو به سمت یکی از پایه هاش گرفت و گفت :
-دیفندو

پایه قفسه ترک بزرگی برداشت.
بعد با خنده ای شیطانی ادامه داد:
-حالا خوب شد وقتی مامان بزرگ بخواد چیزی این بالا بذاره این خراب میشه و لرد هم شوتش میکنه.بیرون ایول به مخ گنده خودم.

همون لحظه مامان بزرگ پلاکس گفت:
-گابریل جان بیا این خرت و پرتا رو تمیز کردم بذارشون رو همون قفسه ای که کنارش وایستادی.

گابریل به دردسر افتاده بود.اگر کاری مامان بزرگ گفته بود را انجام می داد حتما قفسه خراب می شد.
-اِاِاِاِاِاِ

لرد که خسته شده بود گفت:
-بدو دیگه گابریل عجله داریم.

گابریل به تته پته افتاده بود:
-اِاِاِ ... چیزه آخه ... ولی ...من
-زود باش دیگر وگرنه میدهیم بانو نجینی بخوردت.
-ولی آخه ... اِاِاِ چشم ارباب

گابریل در حالی که از ترس ویبره می رفت وسایل را برداشت و به سمت قفسه به راه افتاد.
باید فکری میکرد وگرنه باید اشهدش رو می خوند و ریق رحمتو سر میکشید.
-فهمیدم از یه افسون بی وزنی استفاره می کنم.

چوبدستی اش رو به سمت وسایل گرفت و افسون رو اجرا کرد و همه وسایل به طرز عجیبی سبک شدند.
البته هنوز ویبره رفتنش تموم نشده بود.
خیلی آروم به طرف قفسه رفت و به آروم ترین حالت ممکن اونارو گذاشت رو قفسه.
قفسه یه تکون تهدید آمیز کرد و باعث شد شدت ویبره های گابریل ۲ برابر ‌بشه و همین کافی بود تا سه بسته صابون از تو جیبش بیفتن زمین.
ولی خوشبختانه قفسه دیگه تکون نخورد گابریل هم نفس راحتی کشید.
-گابریل چرا اسلوموشن می روی؟حوصلمان سر رفت.
صدای لرد بود و همین کافی بود تا گابریل هول شه و پاش روی صابون ها بره.
صدای جیغ گابریل تو صدای برخوردش با قفسه و نابود شدن اون گم شد









شما می ‌توانید مطالب را بخوانید
شما نمی توانید عنوان جدید باز کنید
شما نمی توانید به عنوان‌ها پاسخ دهید
شما نمی توانید پیام‌های خودتان را ویرایش کنید
شما نمی توانید پیام‌های خودتان را حذف کنید
شما نمی توانید نظر سنجی اضافه کنید
شما نمی توانید در نظر سنجی ها شرکت کنید
شما نمی توانید فایل‌ها را به پیام خود پیوست کنید
شما نمی توانید پیام بدون نیاز به تایید بزنید
شما نمی توانید از نوع تاپیک استفاده کنید.
شما نمی توانید از HTML در نوشته های خود استفاده کنید
شما نمی توانید امضای خود را فعال/غیر فعال کنید
شما نمی توانید صفحه pdf بسازید.
شما نمی توانید پرینت بگیرید.

[جستجوی پیشرفته]


هرگونه نسخه برداری از محتوای این سایت تنها با ذکر نام «جادوگران» مجاز است. ۱۴۰۰-۱۳۸۲
جادوگران اولین وبسایت فارسی زبان هواداران داستان های شگفت انگیز هری پاتر است. به عنوان نخستین خاستگاه ایرانی ایفای نقش مبتنی بر نمایشنامه نویسی با محوریت یک اثر داستانی در فضای مجازی، پرورش و به ارمغان آوردن آمیزه ای از هنر و ادبیات برجسته ترین دستاورد ما می باشد.