هری پاتر نخستین مرجع فارسی زبان هواداران هری پاتر

هری پاتر نسخه موبایل


در حال دیدن این عنوان:   1 کاربر مهمان





پاسخ به: آکادمی هنر لندن
پیام زده شده در: ۱:۰۲:۴۴ جمعه ۱۲ آذر ۱۴۰۰
#18

اسلیترین، مرگخواران

اسکورپیوس مالفوی


مخفی کردن اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۷:۱۱ پنجشنبه ۲۴ تیر ۱۴۰۰
آخرین ورود:
دیروز ۲۲:۲۴:۲۲
از دست حسودا و بدخواها!
گروه:
کاربران عضو
مرگخوار
اسلیترین
ایفای نقش
پیام: 80
آفلاین
- گفتم نفر بعدی؟

کسی جلو نیامد.

- یکی بیاد جلو؟

همه مرگخواران جلو رفتند.

- من باهاتون شوخی دارم؟

بلاتریکس با کسی شوخی نداشت و اصلا هم عادت نداشت حرفش اجرا نشود.

- حالا که کسی نمی یاد خودم انتخاب می کنم کی بیاد...هعی تو لوسی بیا جلو؟
- من لوسی نیستم، تغییر هویت دادم.

صورت بلاتریکس لبخند مصنوعی تری به خود گرفت.

- هعی تو رودولف، بیا جلو؟
- منم رودولف نیستم ...تغییر هویت دادم.

مرگخواران بلاتریکس را دیدند که به مرحله سر ریز کردن رسیده بود و رنگش هر لحظه تیره تر می شد و مرگخواران اصلا این را نمی خواستند پس دست بکار شدند و با تمام قدرت لینی را که از همه ضعیف تر بود به سمت جلو پرتاب کردند.

- من دواطلبم بلا!


میخوای کلاهت رو ور دارم؟


پاسخ به: آکادمی هنر لندن
پیام زده شده در: ۱۹:۵۶:۲۱ پنجشنبه ۱۱ آذر ۱۴۰۰
#17

ریونکلاو

آماندا ویلیامز


مخفی کردن اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۹:۰۰ چهارشنبه ۱۲ آبان ۱۴۰۰
آخرین ورود:
۱۹:۲۵:۱۶ دوشنبه ۶ دی ۱۴۰۰
از وسط خواب!
گروه:
کاربران عضو
ریونکلاو
ایفای نقش
پیام: 11
آفلاین
بلاتریکس این بار هم در تلاش این بود که به کسی حمله‌ور نشود. با چهره‌ای خسته و عصبی به اسکورپیوس زل زد. اسکورپیوس همچنان به بازی کردن وزیدن باد در برگ‌های ساختگی‌اش ادامه داد، تا اینکه بلاتریکس با کف دستش روی میز کوبید و فریاد زد:
-ما تو فیلم نیازی به درخت نداریم. اگه هم داشته باشیم، یکی ظاهر می‌کنیم!

اسکورپیوس که قلبش از این حرف بلاتریکس شکسته شده بود، با چهره‌ای ناراحت نگاهش کرد.
-واقعا درخت نمی‌خوایین؟ قول میدم واقعا ساکت باشم و نخندم.
-چیزی گفتی؟!
-نه نه.
-پس برو و وقتم رو نگیر.

اسکورپیوس رفت و در گوشه‌ای سعی کرد درخت بهتری باشد. شاید می‌توانست برای بار دوم قبول شود.

-نفر بعدی!

از میان جمعیت، دختر خسته‌ای جلو آمد.

-گفتم که. بازیگر خسته قبول نمی‌کنیم.
-مگه دارین بازیگر انتخاب می‌کنین؟

بلاتریکس تعجب کرد. اما زود خودش را جمع کرد و با خشم به دختر نگاه کرد.
-تو کی هستی؟!

دختر کاغذی از جیبش در آورد و شروع به خواندن کرد.
-اسم من آماندا مورفئوس ویلیامز هستش و متولد ۲۰ فوریه هستم. من یه ساحره‌ی اصیل زاده هستم. یه قدرت عجیبی دارم که...

به نظر می‌آمد آماندا حتی خودش را هم نمی‌شناسند. چون با تعجب متن‌های روی کاغذی که خودش نوشته بود، را می‌خواند.
بلاتریکس با بی‌حوصلگی دستانش را در هوا تکان داد و دندان قروچه‌ای کرد.
-اینا به چه درد من می‌خوره، آماندا؟ بگو برای چی اومدی؟

آماندا کاغذ را در جیب هودی‌اش فرو کرد. نفس عمیقی کشید تا حرفش را درست بیان کند.
-نمی‌دونم.

همه دهانشان باز مانده بود. آماندا قطعا می‌توانست هدف خوبی برای حمله‌ور شدن و نگینی شدن توسط بلاتریکس، باشد.

-راست می‌گم. یادم نیست. شاید اومدم کتاب بخرم. یا شاید اومدم غذا بخورم.
-مگه اینجا رستوران یا کتابخونه‌ست؟!

از میان جمعیت، مرگ‌خواری مجهول کنار گوش آماندا چیزی را زمزمه کرد.
-خودت برو نگینی شو تا خودش نگینی‌ت نکرده.

آماندا کتابی با اسم «چگونه به خود حمله‌ور شویم و درست و حسابی خودمان را نگینی کنیم! همراه عکس متحرک از مراحل!» ظاهر کرد. سپس رفت تا گوشه‌ای، دور از بقیه، به خواندن کتاب و نگینی کردن خودش بپردازد.

-نفر بعدی؟


You forget what you want to remember
You remember what you want to forget


پاسخ به: آکادمی هنر لندن
پیام زده شده در: ۱:۱۸ پنجشنبه ۶ آبان ۱۴۰۰
#16

هافلپاف، مرگخواران

سدریک دیگوری


مخفی کردن اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱:۳۳ دوشنبه ۲۸ خرداد ۱۳۹۷
آخرین ورود:
دیروز ۱۶:۴۳:۴۵
از خواب بیدارم نکن!
گروه:
کاربران عضو
هافلپاف
ایفای نقش
مرگخوار
پیام: 475
آفلاین
قبل از اینکه بلاتریکس منفجر شود و با جهشی بلند به وسط صحنه کتی را به قطعاتی ریز و غیرقابل مشاهده تبدیل کند، عوامل پشت صحنه به سرعت وارد عمل شدند و کتی و قاقارو را با جارو و خاک‌انداز جمع کرده و به زیر فرش هدایت کردند. چندین بار هم پایشان را روی قسمت برآمده‌ی فرش کشیدند تا طبیعی جلوه کند.

شرکت‌کننده‌ی بعدی بدون وقت‌کشی وارد صحنه شد. اسکورپیوس با لبخندی عظیم مقابل داوران ایستاد و همانطور به زل زدن ادامه داد.

- نمی‌خوای حرف بزنی؟ واسه چه نقشی اومدی تست بدی؟
- با اجازه‌تون، اومدم درخت بشم.
- چی؟
- درخت. می‌خوام نقش درخت رو ایفا کنم.

روز سختی برای بلاتریکس بود.
- اسکورپیوس، تا نزدم محوت کنم از جلوی چشمام دور شو و بیشتر از این وقتمونو نگیر. این یه فیلم جدیه و ارباب منتظرن هر چی سریعتر ساخته بشه!
- حداقل بذارید یه چشمه از استعدادهامو نشونتون بدم. انقدر درخت خوبی میشم که خودتونم باورتون بشه یه درخت ماهر اینجا وایساده.

اسکورپیوس چشم‌غره‌ی بلاتریکس را به نشانه‌ی تایید درنظر گرفت و ایفای نقشش را شروع کرد.
ابتدا چشمانش را بست، سپس یک پایش را بالا برد و روی زانوی پای دیگر قرار داد، کف دستانش را بهم چسباند و بالای سرش برد و شروع به درآوردن صدای خش خش با دهانش کرد.
- می‌بینید؟ حتی صدا هم دارم. الان باد داره لای برگام می‌پیچه و حس و حال پاییزی به فضا میده. اینطور نیست؟


فقط ارباب!
هستم...ولی خستم!

تصویر کوچک شده



پاسخ به: آکادمی هنر لندن
پیام زده شده در: ۰:۰۱ یکشنبه ۱۱ مهر ۱۴۰۰
#15

اسلیترین، مرگخواران

لرد ولدمورت


مخفی کردن اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۴:۳۹ سه شنبه ۸ آبان ۱۳۸۶
آخرین ورود:
امروز ۲:۰۰:۱۴
از ما گفتن...
گروه:
کاربران عضو
اسلیترین
ناظر انجمن
مرگخوار
ایفای نقش
پیام: 6629
آفلاین
کتی معترض شد.
-من فقط برای تمرکز کردن خالی، به سی ثانیه احتیاج دارم! شما نمی تونین اینجوری استعدادهای منو به باد فنا بدین. من از بچگی این لحظه رو تصور می کردم که بتونم هنرم رو به جهانیان عرضه کنم.

بلاتریکس که از جیغ و داد کتی سرسام گرفته بود، سرش را به نشانه موافقت تکان داد.
-باشه بابا. چرا این جا رو گذاشتی رو سرت؟ سی ثانیه تمرکز کن. بعدش سی ثانیه حرکات آکروباتیکت رو به ما نشون بده.

همه ساکت شدند.

کتی عینکش را برداشت و روی سر قاقارو گذاشت و قاقارو دو عینکه شد.

کتی وسط صحنه ایستاد و چشمانش را بست.

ثانیه ها یکی پس از دیگری سپری شدند و سی ثانیه به پایان رسید.

کتی حرکتی نکرد.

چند ثانیه دیگر گذشت.

-شروع نمی کنی؟

با بی پاسخ ماندن سوال بلاتریکس، قاقارو جلو رفت و کتی را بررسی کرد.
-اوممممم... فکر کنم خیلی تمرکز کرد. خوابش برده!




پاسخ به: آکادمی هنر لندن
پیام زده شده در: ۱۵:۳۲ یکشنبه ۲۸ شهریور ۱۴۰۰
#14

گریفیندور، مرگخواران

کتی بل


مخفی کردن اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۸:۴۴ دوشنبه ۲۸ مهر ۱۳۹۹
آخرین ورود:
۱۰:۳۱:۴۴ جمعه ۱ بهمن ۱۴۰۰
از زیر زمین
گروه:
مرگخوار
ناظر انجمن
ایفای نقش
گریفیندور
کاربران عضو
پیام: 279
آفلاین
کتی، در حالی که از خستگی لای چشمانش چوب کبریت گذاشته بود، به سمت میز، خزید. وقتی به میز رسید، چوب کبریت ها شکست و قاقارو، دو چوب کبریت دیگر لای چشمان کتی، نهاد.
_ ام... سلام!

بلاتریکس، به کتی ولو شده و قاقاروی مضطرب، نگاه کرد.
_ نه حیوون قبول میکنیم، نه جادوگر خسته. تا با اردنگی ننداختمتون بیرون، از اینجا برین.

قاقارو، برای اولین بار، از اینکه حیوان صدایش کرده بودند، خشمگین نشد.
_ ام... آخه کتی، تموم شبو، داشت تمرین آکروبات میکرد، به مرلین! میشه یه چشمشو نشونتون بده؟

بلاتریکس، دستش را زیر چانه اش زد و دندان قروچه ای رفت.

_ فقط سی ثانیه زمان داره. بعد جوری لهتون میکنم که به عنوان فرش صحنه، نقش بازی کنین.


ارباب من Lord

گر کسی مرا ببیند نتواند که ببیند چون که او قارقارو نیست!

قاقاروی بدون مو!



تصویر کوچک شده


پاسخ به: آکادمی هنر لندن
پیام زده شده در: ۳:۵۰ یکشنبه ۲۸ شهریور ۱۴۰۰
#13

اسلیترین، مرگخواران

پلاکس بلک


مخفی کردن اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۴:۰۸ شنبه ۲۵ مرداد ۱۳۹۹
آخرین ورود:
امروز ۵:۱۳:۳۷
از ما هم شنیدن!
گروه:
کاربران عضو
اسلیترین
ایفای نقش
مرگخوار
پیام: 176
آفلاین
خلاصه:
لرد ولدمورت به مرگخوارا دستور داده که فیلمی در ژانر وحشت براش بسازن. مرگخوارا درحال گرفتن تست بازیگری هستن و دامبلدور تست داده و قبول شده.
___________________

_ اینم از نقش راوی! دیگه کی میخواد تست بده؟

لینی، نگاهِ منزجرش را از دامبلدور گرفت و به ملت خروشان دوخت.
از دید کوچک او، داوری تست تاتر، بدترین کار دنیا بود. اما هیچ ریونکلاویِ خوبی، روی حرف روونا حرف نمیزد.
همه دست ها بالا رفتند و همهمه‌ای بین جمعیت افتاد.

_ خب خب آروم باشید، آروم باشید، به ترتیب حروف الفبا صداتون میکنم.

لینی چشمی چرخاند و دختر ریزی که روپوش سفید به تن کرده بود انتخاب کرد:
_ پلاکس تو بیا.

با تمام شدن جمله صدای اعتراض‌ها بالا گرفت، اولین معترض هم ارکوارت بود:
_ مگه نگفتی حروف الفبا...

صدای همه با نگاه های تهدید آمیز و نیش جلو آمده لینی قطع شد. بلاخره دوره روشنفکری بود و حشرات با نهایت قوا بر ملت فرمان می راندند.

پلاکس نفس عمیقی کشید و جلو رفت.

_ چه کاری میخوای بکنی توی تاتر؟
_ من... ارباب چه نقشی دارن؟

بلاتریکس هرطور شده خودش را به میز داوران رساند و دستش، دور گردن پلاکس قفل شد:
_ با ارباب چیکار داری؟

پلاکس در حالی که تقلا میکرد، حروف ناقصی را از گلوی در فشارش بیرون ریخت:
_ هـ... ز... ر... ححـ... و... .
_ نمیفهمم چی میگی واضح تر بگو!

ناگهان متوجه موقعیت دستش شد و گردن پلاکس را رها کرد:
_ خب حالا بگو.
_ میگم... هیـ... چی... آخه... نقش من... عزیزِ دلِ اربابه... یعنی... .

بلاتریکس روی صندلی‌ای که لینی بالایش پرواز میکرد نشست:
_ از این مسخره بازیا نداریم! ارباب فقط یه عزیز دل دارن، اونم بانو نجینی هستن. خودم از این به بعد تست میگیرم ببینم کی جرات داره به نقش ارباب چپ نگاه کنه!

پلاکس به سختی آب دهانش را قورت داد، قلموی نیمه شکسته ای از جیبش بیرون آورد و با دست لرزان جلوی بلاتریکس گرفت:
_ من... طراح صحنه بشم؟ صحنه رو رنگ بزنم؟ وسیله هارو بچینم؟
_ بزن ببینم بلدی یا نه.

قلمو در دست صاحبش جلو رفت و روی دیوار نشست. رنگِ سبز تیره ای از نوک قلمو به دیوار منتقل و کم کم تمام دیوار را فرا گرفت.
بلاتریکس لبخند رضایت بخشی زد.
_ حالا بگو ببینم، صحنه رو با چه چیزایی میچینی؟

پلاکس قلمو را به جیبش برگرداند و کمی فکر کرد.
_ با... معلومه دیگه... مجسمه‌ی سالازار، ابزار شکنجه مرگخوارا، دوسه تا محفلیِ زجر کشیده‌ی خشک شده... .

لبخند بلاتریکس هر لحظه عمیق تر میشد.
_ یه نماد از رودولف سر بریده هم بزار. قبولی! نفر بعدی سریع بیاد.

نفر بعدی در حالی که فس فس میکرد به سمت میز داور خزید.


«عزیز دل ارباب با مخالفت گب »


پاسخ به: آکادمی هنر لندن
پیام زده شده در: ۱۰:۲۳ سه شنبه ۱۲ اسفند ۱۳۹۹
#12

ریونکلاو

مارکوس فنویک


مخفی کردن اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۸:۳۷ سه شنبه ۲۸ مرداد ۱۳۹۹
آخرین ورود:
۱۶:۵۲:۱۲ سه شنبه ۷ دی ۱۴۰۰
از صومعه ی سند رینگ رومانی
گروه:
کاربران عضو
ریونکلاو
ایفای نقش
پیام: 132
آفلاین
-خب تست رو شروع میکنیم!
-سلام من مارکوس فنوییک مهندس ابزار جادو هستم!
-خب قراره چیکار کنین؟
-هیچی خب میخوام اینجا رو تبدیل به یک برنامه ی جلویزیونی بکنم.
- یعنی قراره اینجا کلی جوربین و جادوگر اینجا جمع بشن؟
-دقیقا!
-خب الان پس چرا روی سن وایستادی بیا پایین ببینم!

و دامبلدو دو تا پس گردنی به مارکوس بیچاره زد.

-خب بابا جان تو غلط میکنی اینجا رو جلویززونی میکنی!!!
-جسارتا جلوززونی نیست جلویزیونی هست پروفسور.
-بیخود بابا جان!
-پروفسور نظرتون در مورد روباتتون چیه؟
-بیخود تر!
-آخ بسه دییگه آقا جون نزن!
-تو به من میگی آقاجون باباجان الان من یه حرکت جروسلیی روت میرم بادمجان بشی!

بنافاصله بعد از ضربه ی دیگر پروفسور برق سالن رفت.

-باباجانا برق کجا رفت؟
-بل بل بل بل بل بل بل بل بل!
-یا جد بابا جانا این پدر پدر پدر خدابیامرزمه اینجا چیکار میکنی بابا جاجاجاجانانا!

خب بعد از این دامبلدور سه تا پس گردنی خورد!

-تو خجالت نمیکشی این بدبخت ثابع علمو اینطوری میزنی؟

و ناگهان رونا از جایگاهش پا شد .

-خب کات عالی بود! خسته نباشید سکانس بسیار خوبی بود ما همه رای مثبتی داریم!


Mr. Markooce Fnoeek
شاید فقط جایی تو و من باشیمو زمین زیر پاهامون!
تصویر کوچک شده


پاسخ به: آکادمی هنر لندن
پیام زده شده در: ۱۶:۳۲ یکشنبه ۱۰ اسفند ۱۳۹۹
#11

ریونکلاو، محفل ققنوس

میوکی سوجی


مخفی کردن اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۸:۵۴ یکشنبه ۲۳ آذر ۱۳۹۹
آخرین ورود:
۸:۵۹:۵۷ پنجشنبه ۲۳ دی ۱۴۰۰
گروه:
ریونکلاو
ایفای نقش
کاربران عضو
محفل ققنوس
پیام: 86
آفلاین
-خب...تست رو شروع می کنیم
-بله من پروفسور البوس پرسیوال برایان دامبلدور هستم که میتونید پروفسور دامبلدور صدام کنین مدیر مدرسه هاگوارتز
-دوست دارین چه نوع نقشی رو بازی کنین؟
-امم...راستش دوست دارم راوی داستان باشم از همونا که اولش میان میگن یکی بود یکی نبود بعد داستان شروع میشه...همونا که از همه چیز خبر دارن...همون ریش سفیدا
- یعنی واسه داستان یه راوی بزاریم؟
-چی؟یعنی نمی خواستین راوی بزارین؟مگه میشه بدون راوی؟
-هعی...حالا فعلا دو دهن واسمون مثل راوی حرف بزن ببینم
-حرف بزنم؟خب وایسا...چی بگم؟
-هرچه دل تنگت خواست

پروفسور دامبلدور نفس عمیقی کشید سپس عصایش را روی زمین گذاشت کتابی را در دست گرفت و با صدایی رسا شروع به خاندن کرد:

-یکی بود یکی نبود
غیر از خدا هیچکسش نبود...

همگی منتظر ادامه صحبت های گرانبهای پروفسور بودند اما پروفسور با سکوت به کتاب زل زده بود !
بعد از گذشت چند دقیقه طاقت فرسا روونا که سعی داشت عصبانیتش را کنترل کند گفت:

-الان چرا ادامه نمیدی یه ملت رو الاف خودت کردی پیر مرد

پروفسور دامبلدور با سرفه الکی گفت:

-یعنی شما متوجه این نکته مهم در داستان نشدید؟
-تو که هنوز چیزی نخوندی
-نه نه ببینید...اینجا نوشته غیر از خدا هیچ کس نبود...بزارید یه چیزی رو بهتون بگم تا به حال به این فکر کردین چرا همیشه اول هر داستان میگن <غیر از خدا هیچکس نبود؟> در تمامی داستان ها میخوان با این جمله به ما بگن<موضوع کل افرینش همینه...غیر از خدا هیچکس نیست فرزندانم

تمامی محفلی ها داشتند نصیحت های زیبای پروفسور دامبلدور را یادداشت میکردند که در این میان روونا گفت:

-یکی بره برام اب قند بیاره


حالا امضا به چه دردی می‌خوره؟


پاسخ به: آکادمی هنر لندن
پیام زده شده در: ۲۰:۰۵ جمعه ۳۰ تیر ۱۳۹۶
#10

گریفیندور

رون ویزلی


مخفی کردن اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۶:۵۸ پنجشنبه ۱۶ مرداد ۱۳۹۳
آخرین ورود:
۱۲:۳۳:۰۲ دوشنبه ۱۳ دی ۱۴۰۰
از
گروه:
کاربران عضو
گریفیندور
ایفای نقش
پیام: 739
آفلاین
و این چنین بود که نیوت تعظیم کنان از صحنه خارج شد و روونا نفس عمیقی در جهت رهایی از دست نیوت کشید و سعی کرد دوباره با چهره ی موقر و باثبات به دیگران نگاه کند.
-خب کس دیگه ای نیست که بخواد تست بگیرم ازش؟
-ما...ما...
-چی؟
روونا با دیدن صحنه ی مقابلش که هیچ گاه انتظار آن را نداشت، از جا پرید و موجب پریدن سایر مرگخواران نیز شد.

محفلیون در حالی که همگی به خود رسیده بودند و هرکدام ژستی به خود گرفته بودند، در مقابل در ورودی ایستاده بودند و کمی بعد در مقابل چشمان متعجب مرگخواران به وسط میدان آمدند. جلوتر از همه ی آن ها مردی، با ریش های بلندش که خبر از آلبوس دامبلدور بودنش میداد، یکه تاز بود.

-شنیدیم که لرد میخواد فیلم بسازه گفتیم ما هم بیایم شرکت کنیم بالاخره تا وقتی که محفلی ای نباشه مرگخواری هم نیست مطمئناً!
دامبلدور با لبخند حال به هم زنی مرگخواران را از نظر گذراند.
-میدونم رفتارتون با محفلی ها سرده که البته اینم به خاطر این فناوری های جدیده که آدما رو از هم دور کرده!
-
-اصلا برای اینکه یختون آب بشه من اولین نفر میرم تست میدم چطوره؟ بالاخره این پیرمرد خرفت هم بلده یه کارایی بکنه!
-یعنی میخواین فیلم بازی کنین؟
-البته!

روونا که انتظار پاسخ دیگری را داشت با دهان باز همچنان به دامبلدور خیره ماند. اما در میان این خیرگی ها قسم میخورد که رون از اون بغل داشت به موهاش روغن اسنیپ رو می مالید!


ویرایش شده توسط رون ویزلی در تاریخ ۱۳۹۶/۴/۳۰ ۲۱:۰۰:۱۱

تصویر کوچک شده


پاسخ به: آکادمی هنر لندن
پیام زده شده در: ۱۴:۴۵ جمعه ۳۰ تیر ۱۳۹۶
#9

نیوت اسکمندر


مخفی کردن اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۸:۳۰ سه شنبه ۱۱ فروردین ۱۳۹۴
آخرین ورود:
۱۳:۰۷ پنجشنبه ۲۸ شهریور ۱۳۹۸
از دپارتمان جانور شناسی یو سی برکلی
گروه:
کاربران عضو
پیام: 144
آفلاین
خلاصه:
لرد ولدمورت خسته و ملول می شود. او به مرگخوارانش دستور می دهد تا فیلمی در ژانر ترس برای وی بسازند. روونا ریونکلاو تصمیم میگیرد که از مرگخواران تست بگیرد و ....
-------------------------------------------------------------

جمعیت مرگخوار از این همه هوشی وینکی به وجد آمده بودند. وینکی هنوز در حال پیدا کردن خر نداشته اش بود. در همین حال نیوت که خودش را به سه سال قبل آپارات کرده بود به پیش روونا رفت. روونا که برای اولین بار او را می دید و به او گفت:
-سلام، خودتونو معرفی کنین.
-بنده نیوت آرتمیس فیدو اسکمندر، پروفسورای جانورشناسی از دانشگاه برکلی دارم و در آنجا کار میکنم. همچنین در ساعات اضافه ام در خانه برای ارباب تحقیق میکنم.

روونا تعجب کرده بود. او وینکی را با داشتن دیپلم، بالاترین فرد با سواد خانه ریدل می دانست اما از او با سواد تر دیده بود. روونا ادامه داد:
-خوب به صورت بداهه یه کاری برای ما انجام بدین تا ببینیم در چه سطحی هستین.

نیوت خنده ای شیطانی کرد. او میزی را جلوی خودش قرار داد. سپس در چمدانش را باز کرد و کلاهش را از آن بیرون آورد. چوبش را روی کلاهش گرفت و گفت:
-اجی مجی لا ترجی.

سپس یک تسترال به همراه یک شاخدم مجارستانی از کلاهش خارج شد و به سمت آسمان پرواز کردند. نیوت به سمت مرگخوارانی که به صورت پوکرفیس&ماع او را می دیدند تعظیم کرد. در همین حین پالتویش را باز کرد و تعدادی سگ های ولگردی که از لندن جمع آوری کرده بود را به سمت بیرون گسیل داد.

مرگخواران دیدند که اگر با همین شرایط پیش رود کل صحنه مملو از جانور می شود و به سمت نیوت ملتمسانه حجوم آوردند و دست هایش را گرفتند. روونا با ترس گفت:
-آقای اسکمندر ما شما رو به عناون تدارکات انتخاب کردیم. لطفا پالتویتان رو به بچه ها تحویل بدهید.








شما می ‌توانید مطالب را بخوانید
شما نمی توانید عنوان جدید باز کنید
شما نمی توانید به عنوان‌ها پاسخ دهید
شما نمی توانید پیام‌های خودتان را ویرایش کنید
شما نمی توانید پیام‌های خودتان را حذف کنید
شما نمی توانید نظر سنجی اضافه کنید
شما نمی توانید در نظر سنجی ها شرکت کنید
شما نمی توانید فایل‌ها را به پیام خود پیوست کنید
شما نمی توانید پیام بدون نیاز به تایید بزنید
شما نمی توانید از نوع تاپیک استفاده کنید.
شما نمی توانید از HTML در نوشته های خود استفاده کنید
شما نمی توانید امضای خود را فعال/غیر فعال کنید
شما نمی توانید صفحه pdf بسازید.
شما نمی توانید پرینت بگیرید.

[جستجوی پیشرفته]


هرگونه نسخه برداری از محتوای این سایت تنها با ذکر نام «جادوگران» مجاز است. ۱۴۰۰-۱۳۸۲
جادوگران اولین وبسایت فارسی زبان هواداران داستان های شگفت انگیز هری پاتر است. به عنوان نخستین خاستگاه ایرانی ایفای نقش مبتنی بر نمایشنامه نویسی با محوریت یک اثر داستانی در فضای مجازی، پرورش و به ارمغان آوردن آمیزه ای از هنر و ادبیات برجسته ترین دستاورد ما می باشد.