هری پاتر نخستین مرجع فارسی زبان هواداران هری پاتر

هری پاتر نسخه موبایل

مدرسه هاگوارتز

لیگ کوییدیچ


در حال دیدن این عنوان:   1 کاربر مهمان





پاسخ به: گـِـُلخانه ی تاریک
پیام زده شده در: ۱۹:۱۸:۴۷ یکشنبه ۱ اسفند ۱۴۰۰

نورین کرکبی


مخفی کردن اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۲۱:۳۵:۰۲ چهارشنبه ۲۰ بهمن ۱۴۰۰
آخرین ورود:
۲۰:۳۷:۴۲ شنبه ۲۱ اسفند ۱۴۰۰
گروه:
کاربران عضو
پیام: 9
آفلاین
لینی لگدی به قواره در زد سپس با مشت های گره خورده وارد شد و غرید:
_بلااا!!! بیا اینجا باهات کاری نداررم!
و چون با عزمی خوفناک به بلا نزدیک می شد او نیز به طور غریزی پا به فرار گذاشت. لینی در حالی که دور اتاق به دنبال ان توده موی عظیم متحرک گذاشته بود،به کتی اشاره ای کرد و کتی با چهره ای بی گناه قیچی باغبانی را به سمتش پرتاب کرد. لینی عربده کشید:
_ من عصبانی امممممم!!!!!
بلا در حالی که روی مبل های پوسیده می پرید و با چوب دستی اش به طرف لینی صاعقه پرتاب می کرد فریاد زد:
_ هیچکس حق نداره به موهای من نزدیک بشه..مگرنه..
در این هنگام دامنش به دسته مبل گیر کرد و نقش بر زمین شد. لینی فرصت را غنیمت شمرد و پرید روی او.
_کتیییی!!! دستا!!
کتی وردی خواند و دست های بلاتریکس میان طنابی به هم چفت شدند. در این زمان لینی با خنده ای مخوف...
_یاحح یاح یاححح!!
که البته از پسش بر نیامد ، دسته ای بزرگ از موهای بلاتریکس را قیچی کرد. برای لحظه ای تمام اتاق در سکوت سنگینی فرو رفت. نفس همه در سینه حبس شده بود که بلاتریکس دندان سایید و فریاد کشید:
_ می کشمتووونننن!
حالا نه تنها از عصبانیت لینی کاسته نشده بود بلکه از کله بلا هم دود بلند می شد . انگاه پشت سر کتی در شکسته شد و لرد پس از ورود تانکری غضبناکش فریاد زد:
_ چه کسی به گلخانه ما دستبرد زده؟
وقتی کتی نگون بخت خود را در میان نگاه ها و داد و بیداد تهدید امیز سه قربانی خطرناکش یافت ناگهان حس کرد باید خودش را به شیوه ای نجات دهد. بلند تر از همه شان جیغ زد:
_ اروم باشیدددد!!!!...
همه به او خیره شدند
_ نفس عمیق بکشید‌. چشماتونو ببندید و به چیزای مثبت فکر کنید...دم.. بازدم..دم ..بازدم.
لبخند ملیحی زد:
_ به این فکر کنید که از نقطه ای در کهکشان به کره زمین نگاه می کنید، که..که چقددددررر بی اهمیت و ریز به نظر می رسه..
_ ما همین گونه هم همه را ریز می بینیم.
کتی زورکی خندید و پیش خودش فکر کرد چرا کسی زود تر به فکر برگذاری کلاس های کنترل خشم برای مرگ خواران نیافتاده؟



پاسخ به: گـِـُلخانه ی تاریک
پیام زده شده در: ۰:۳۸:۳۷ یکشنبه ۱ اسفند ۱۴۰۰

مورگانا لی فای


مخفی کردن اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۲۱:۲۵:۵۹ چهارشنبه ۲۰ بهمن ۱۴۰۰
آخرین ورود:
۲۱:۱۸:۲۶ یکشنبه ۲۹ اسفند ۱۴۰۰
از مرکزیت ابیس
گروه:
کاربران عضو
پیام: 43
آفلاین
همانطور که لینی با نگرانی مگس را معاینه میکرد،ناگهان حس کرد پشتش سبک تر شده.درحالی که آن اتفاق شوم را حدس میزد،به پشتش نگاه کرد.
و‌ جای یکی از بالهایش را خالی دید.متاسفانه این تسترالی بود که دم در هر مرگخواری مینشست،جلوی در خانه ی تام،حتی جلوی در خانه ی نجینی!اما اینبار تسترال مذکور،گویی ماموریت داشت روی لینی بنشیند،نه جلوی در خانه اش.

لینی به صورتش خنج می انداخت و زجه میزد:ای داد بیداد.ای اماااان!آخرش کار خودتون رو کردید؟بال خوشگلم رو ازم گرفتید؟

ایوا درحالی که بال چیده شده را در کیفش میگذاشت گفت:دیگه ببخشید.مجبور بودیم.

و رو به کتی کرد:خب کتی؟بریم که یه تار مو از بلاتریکس بگیریم.

آن موقع از آن موقع هایی بود که پیکسی درون لینی توسط اژدهای درونش خورده میشد و خون جلوی چشمش را میگرفت.پس از ارباب،بالهایش عشقش بودند،زندگیش بودند،ناموسش بودند!لینی قادر بود تا به تنهایی تک تک خال موهای بلاتریکس را بکند.

- منم میام باهاتون!اصلا خودم براتون موهای بلاتریکس رو از ریشه در میارم!

هیچ چیز جلودار لینی نبود،لینی با چشمانی خونین و شیطانی،با سرعت در پی یافتن بلاتریکس میدوید و دور میشد.



در این درگه که گَه گَه کَه، کُه و کُه،کَه شود ناگَه

به امروزت مشو غره که از فردا نِهی آگه!


The white lady


پاسخ به: گـِـُلخانه ی تاریک
پیام زده شده در: ۲:۵۳:۰۷ جمعه ۱۵ بهمن ۱۴۰۰

ریونکلاو، مرگخواران

نارلک


مخفی کردن اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۰:۱۶ سه شنبه ۲۲ تیر ۱۴۰۰
آخرین ورود:
امروز ۱۱:۲۱:۳۰
گروه:
کاربران عضو
ریونکلاو
ایفای نقش
مرگخوار
ناظر انجمن
پیام: 91
آفلاین
- اما لینی، فقط یه بال؛ فقط یکی!

لینی به چهره کج و معوج ایوانوا نگاهی انداخت. کمی به نظر معصوم می آمد... اما تاج وزارتی را که بر روی سرش بود و در حال میک زدن آن بود، همان کمی معصومیت را هم از بین می برد. و دلسوزی لینی را بر نمی انگیخت و نکته مهم‌تر! مرگخواری که معصوم است، قائدتا جای کاریش می لنگد. این صد و پنجاه و شش بند اول کتاب "چگونه مرگخوار شویم و مرگخوار بمانیم؟" بود. کتابی که هر هفته بلاتریکس از آنها امتحانش را می گرفت.

- نه، بال نمی دم! من نمی خوام!
- حتی ا‌گه بهت غذا بدم... ببین این پوست موز، از خاطره دار ترین پوست موز هامه؛ چون تنها پوست موزیه که نخوردمش! ببـ... ببین... اگه یه بال به من بدی، منم کـ... کل اینو بهت میدم!


وزیر ایوانوا، در حالی که بغض در چشمانش حلقه زده بود، موز را در جلوی صورت لینی گرفت.
لینی با دیدن پوست موز چندشش شد. عوقی نمایشی درآورد و بر خود لرزید. برایش عجیب بود که چگونه کسی می تواند چندین سال پوست موز را نگه دارد؟ حتی برای تجزیه شدن در طبیعت هم انقدر طول نمی کشید.
لینی، پس از افکار تجزیه موز و نگهداری موز و اینکه موز زودتر تجزیه می شود یا پوست موز، خرمگسی را دید که با ویزی طولانی به سمتش می آید.
- ویـــــــز!

خرمگس مکان فرود خود را دیوار پشت لینی انتخاب کرده بود و با سر هم در آنجا فرود آمد.
از سر و گوش خرمگس خون می آمد. آن هم از آن سبز رنگ هایش!
لینی به سمت خرمگس که ظاهر چندش و نچسبی داشت، دوید و سعی کرد نبض خرمگس را بگیرد، اما به این دلیل که نمی دانست قلب خرمگس کجا است، چشمانش را بزرگ کرد و به سمت ایوانوا دوید و با جیغ و فریاد گفت:
- پـــرســــتــار ایـــوا! بیست گرم ایزوپوتورولیول بزن! ضــربــان نــداره!

ایوانوا با چهره ای مات و مبهوت به لینی خیره ماند. او نه می دانست که کِی پرستار شده است و نه می دانست که لینی چه چیز را گفته است. البته به احتمال زیاد، لینی نیز نمی دانست چه می گوید و چه می کند.


ویرایش شده توسط نارلک در تاریخ ۱۴۰۰/۱۱/۱۵ ۱۰:۱۷:۱۰


لــونــه‌ی خــودمــه، مال خودمه! هرکی با نگاهِ چپ نگاش کنه، به چشاش نوک می‌زنم!

" Only Raven "


پاسخ به: گـِـُلخانه ی تاریک
پیام زده شده در: ۰:۲۶:۰۷ سه شنبه ۱۶ آذر ۱۴۰۰

اسلیترین، ویزنگاموت، مرگخواران

هکتور دگورث گرنجر


مخفی کردن اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۲۱:۴۲ سه شنبه ۲۴ تیر ۱۳۹۳
آخرین ورود:
۲۰:۱۶:۴۰ سه شنبه ۱۸ مرداد ۱۴۰۱
از روی شونه های آریانا!
گروه:
مرگخوار
ایفای نقش
اسلیترین
کاربران عضو
ناظر انجمن
پیام: 936
آفلاین
لینی بیشتر خودشو بغل کرد. انقدر بغل کرد که دست هاش پشت کمرش به هم رسیدن.

- ببین لینی نگران نباش. اصلا درد نداره.

لینی یک قدم عقب رفت.
- نمیخوام. من بال های نازنینمو دوست دارم.

ایوا در حالی که یک قدم جلوتر می رفت، سعی میکرد لینی رو به کنج اتاق بکشونه.
- ببین لینی یادت نره اینا همش برای رضایت اربابه!

لینی بین دو راهی سختی گیر افتاده بود. دو راهی رضایت ارباب یا پیکسی بی بال بودن و پرواز نکردن تا آخر عمر.

ایوا اسپری بزرگی که دور تا دورش رو با کاغذ پوشونده بودن از جیبش در میاره و همین برای لینی کافی بود تا وحشت زده بشه و ویز ویز کنون به دورترین نقطه ممکن از دست ایوا فرار کنه.
- اون چیه؟

ایوا با عجله اسپری رو پشتش قایم میکنه.
- این؟ این اسپری بی حسی بود. گفتم که قول میدم بدون درد باشه.

لینی زیاد به حرف های ایوا خوشبین نبود.
- نمیخوام اصلا. بال های کوچولوی گوگولیمو نمیدم بهت.


ارباب یه دونه باشن... واسه ی نمونه باشن!




پاسخ به: گـِـُلخانه ی تاریک
پیام زده شده در: ۱۷:۲۳:۴۲ سه شنبه ۹ آذر ۱۴۰۰

اسلیترین، مرگخواران

لرد ولدمورت


مخفی کردن اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۵:۳۹ سه شنبه ۸ آبان ۱۳۸۶
آخرین ورود:
امروز ۱:۱۷:۱۷
از ما گفتن...
گروه:
کاربران عضو
اسلیترین
ناظر انجمن
مرگخوار
ایفای نقش
پیام: 6749
آفلاین
خلاصه:

کتی اشتباهی پاشو روی یکی از گیاه های مورد علاقه لرد می ذاره و لهش می کنه. گیاه از کتی مواد لازم برای درست کردن یه کود مقوی رو می خواد.
یک تار موی بلاتریکس، یکی از اعضای بدن تام(کبد تام تهیه شد)،یک مژه نجینی(تهیه شد)، ملاقه هکتور(تهیه شد)، یکی از بال های لینی، و در آخر... چوب دستی لرد ولدمورت!

ایوا و کتی سراغ هکتور می رن و ملاقه شو می گیرن. کتی معجونای هکتور رو می خوره و همون جا می مونه و ایوا به سراغ لینی می ره.

...............................

- لینی؟

لینی نیم نگاهی به ایوا انداخت.
ایوا خوشحال از این که توجه لینی را جلب کرده، سعی کرد لحنی هیجان زده و حماسی داشته باشد.
- ما در این راه، فداکاری های زیادی کردیم. کتی های زیادی فدا کردیم. خسته شدیم. تشنه شدیم. زمین خوردیم.

لینی که زیاد تحت تاثیر قرار نگرفته بود، انگشت اشاره اش را بالا برد.
- ببخشید... ولی در کدوم راه؟

ایوا متوجه شد که سخنرانی اش را از وسط شروع کرده.
- خب... ببین. رضایت ارباب برای ما خیلی مهمه. نه؟

- مهم ترینه.

-آفرین. الانم برای کسب این رضایت، به یه تیکه خیلی کوچیک و بی اهمیت از تو احتیاج داریم.

لینی وحشت زده خودش را بغل کرد. او در حالت عادی هم کم بود و حالا ایوا می خواست ناقصش کند.

-فقط... یه بال... یکی از بال هاتون می خوام لینی.




پاسخ به: گـِـُلخانه ی تاریک
پیام زده شده در: ۱۵:۵۵ جمعه ۲۶ شهریور ۱۴۰۰

اسلیترین، وزارت سحر و جادو، مرگخواران

اسکورپیوس مالفوی


مخفی کردن اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۷:۱۱ پنجشنبه ۲۴ تیر ۱۴۰۰
آخرین ورود:
امروز ۱۰:۵۲:۰۰
از دست حسودا و بدخواها!
گروه:
کاربران عضو
مرگخوار
اسلیترین
ایفای نقش
ناظر انجمن
پیام: 164
آفلاین
ایوا فکر کرد. چرا باید اصلا به کتی کمک میکرد. اون الان باید به فروشگاه های سرتاسر لندن حمله میکرد و شیر، مرغ تا جون آدمیزاد رو یک جا می‌بلعید. البته به این هم فکر کرد که لرد سیاه روی مرگخوارانش حساس است و اگر میدید کتی ناقص شده و ایوا که همراهش بوده هیچ کاری نکرده عصبانی می شد و آن وقت ایوا باید بی‌خیال هر چی غذا و فروشگاه میشد.

- گفتی مگس؟ مگس تو لونه ی زنبور ها؟
- آره، به همراه کلی تله و سیستم های دزدگیر که خیلی پیشرفته و مرگبارن و از کندو محافظت می کنند.
- اونوقت چرا یه کندو باید همچین سیستم های دفاعی ای داشته باشه؟
- زنبور ها و مگس ها بخاطر رعایت نشدن حقوقشون توسط آدم ها به لینی شکایت کردن و لینی براشون اینا رو تهیه کرده!

یک ایوا میدانست نباید جانش را بخاطر کسی به خطر بندازد .پس باز هم فکر کرد. یادش آمد روزی که در شهر در حال گردش بود و به فروشگاه ها و خوراکی های مردم حمله میکرد پوستری را دید که بجای اینکه آن را بخواند قورتش داد اما بخاطر مزه ی بدش بالایش آورد و سپس محتوای آن را خواند و حالا بخاطر مزه ی بد آن یادش بود چه چیزی روی پوستر نوشته.

نقل قول:
هر چی میخواین فقط زنگ بزنید.
شماره:7777777

چند دقیقه بعد


- به سامانه اس پیوس خوش آمدید .جهت درخواست عدد ۱ و سپس یک سکه را در درون تلفن بیندازید و سپس دکمه را فشار دهید و درصورت انتقاد لطفا قطع کنید.

ایوا بدون توجه به رفتار های کتی سکه ای از جیب کتی در آورد و در درون تلفن انداخت و سپس دکمه را فشار داد.

- مشترک گرامی لطفا صبر کنید تا تماس شما وصل شود.

ایوا منتظر ماند و سپس تلفن بوقی خورد و ایوا فهمید وقت شروع درخواستش است.

- سلام شما اب دهن مگس دارید؟
- گفتی آب دهن مگس؟ آره داشتم...ولی چند دقیقه پیش یه حشره آبی اومد و یه ذره در مورد حقوق حشرات ویز ویز کرد و بعدش کل آب دهن مگس رو پیش خرید کرد و رفت! ...ولی حالا برای شما اب دهن تسترال داریم میخوای؟
- نه ممنون!
- وقت ما رو گرفتی؟

سپس تلفن قطع شد. ایوا انتظار نتایج بهتری را داشت.

- بهتره همون راه عملی رو انجام بدیم!



ویرایش شده توسط اسکورپیوس مالفوی در تاریخ ۱۴۰۰/۶/۲۶ ۱۵:۵۹:۱۲

تصویر کوچک شده


پاسخ به: گـِـُلخانه ی تاریک
پیام زده شده در: ۱۳:۴۵ سه شنبه ۱ تیر ۱۴۰۰

مرگخواران

آلانیس شپلی


مخفی کردن اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۱:۳۹ چهارشنبه ۱۲ خرداد ۱۴۰۰
آخرین ورود:
۱۴:۱۱:۱۲ پنجشنبه ۹ تیر ۱۴۰۱
گروه:
کاربران عضو
ایفای نقش
مرگخوار
پیام: 128
آفلاین
ایوا با نگرانی به کتی خیره شد و گفت : چی ؟! این پاتیل است ، نه کلوچه ! هکتور چی به خوردش دادی ؟ معجون پاتیل را کلوچه ببین بود؟

- چی ؟ نه بابا ! معجون توهم است.

در همان حال کتی می گفت : وای ! اون پاستیل جهنده ی رنگین کمانی را ببین

ولی وقتی ایوا سرش را برگرداند چیزی جز کتاب آموزش اصول معجون سازی چیزی ندید .

- این کی اثرش می ره ؟ ما خیلی کار داریم . وقت اضافی برای تلف کردن هم نداریم

هکتور با هیجانی بیش از حد جواب ایوا را داد : می خواهید نوشداروش رو درست کنم ؟

ایوا کمی فکر کرد ، کمی بیشتر فکر کرد.

- نه ! لازم نیست . حتما اثرش می ره دیگه . صبر می کنیم . با این مع....

در همان حال کتی بلند شده بود و با حالتی عجیب به سمت کتابخانه می رفت و زیر لب زمزمه می کرد : وای ! نوشیدنی کره ای با لیمو و گیلاس ، دونات شکلاتی با خامه ی بنفش ، به به !

لحظه ای ایوا دلش می خواست که درون توهم کتی باشد اما بعد صدایش را صاف کرد و گفت : اهم اهم ، باشه ، برو نوشداروشو درست کن .

- نه ! نمی شه ! من دو قطره از آب دهان مگس استوایی که تو لونه ی زنبور ها زندگی می کنند را ندارم. باید پیداش کنم تا بتونم نوشداروشو درست کنم.

- الان انتظار داری ما بگیم می ریم برات پیداش می کنیم ؟

- نه . ولی اگه برین پیداش کنید خوشحال می شوم



پاسخ به: گـِـُلخانه ی تاریک
پیام زده شده در: ۱۱:۲۲ سه شنبه ۱ تیر ۱۴۰۰

گریفیندور، مرگخواران

لوسی ویزلی


مخفی کردن اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۰:۰۶ سه شنبه ۲۸ اردیبهشت ۱۴۰۰
آخرین ورود:
۹:۲۱:۲۱ شنبه ۱۵ مرداد ۱۴۰۱
گروه:
ایفای نقش
گریفیندور
کاربران عضو
مرگخوار
پیام: 251
آفلاین
ایزابلا پخش زمین بود.
- ایزابلا؟
-
کتی به حالت ویبره وار دور اتاق میچرخید...نه پرواز میکرد...نه میدویید...نه میرقصید نه...
-الان داری چیکار میکنی؟
-
راوی از اینکه بتواند بفهمد کتی چکار میکند نا امید شده و به ادامه ی توضیحات پرداخت.
...و به معجون های آماده و غیر آماده ی هکتور میخورد و آنها را می ریخت،میشکست،نابود میکرد،قاطی میکرد و ...
در همین هنگام، کتی، در حالت ویبره به یکی از معجون های نیمه آماده هکتور که در شیشه بود خورد،شیشه زمین افتاد و شکست و معجون پخش شد.
هکتور به سمت معجونش دویید و با ناله گفت:
-معجون عزیزم!
-معجون توهم؟

کتی جذب رنگ معجون شده بود.
-وای چه رنگی!
-نه اونو نخور!
دیگر دیر شده بود. کتی با انگشت معجون را میخورد.

یک دقیقه بعد...
- وای چه دنیای رنگارنگی! چه رنگین کمون های قشنگی!

و به یک پاتیل اشاره کرد
-اون کلوچه رو میدی من بخورم؟


قدم قدم تا ‏ روشنایی، ازشمعی در تاریکی تا نوری پرابهت و فراگیر!
می جنگیم تا آخرین نفس!!
می جنگیم برای پیروزی!!!‏
برای عشق!!!!‏
برای گریفیندور.


پاسخ به: گـِـُلخانه ی تاریک
پیام زده شده در: ۱۵:۵۵ یکشنبه ۲۳ خرداد ۱۴۰۰

گریفیندور، مرگخواران

پیتر جونز


مخفی کردن اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۴:۵۳ دوشنبه ۲۶ اسفند ۱۳۹۸
آخرین ورود:
۱۲:۰۷:۵۶ یکشنبه ۹ مرداد ۱۴۰۱
از محله ی جادوگران جوان تحت آموزش هاگوارتز
گروه:
کاربران عضو
ایفای نقش
مرگخوار
گریفیندور
پیام: 223
آفلاین
-
-ایوا؟
-
-ایوا خوبی؟
-

اثر قهوه به این سادگی‌ها از بین نمی‌رفت، آن هم برای ایوا که بدون قهوه‌ هم پرانرژی بود و حالا، پیش روی هکتور و کتی و ایزابلا، ایوا شبیه هکتوری بود که همزن برقی قورت داده بود. یک‌جا بند نمی‌شد.
کتی به ایوا نگاهی کرد و به سمت ایزابلا برگشت. نباید وقت را تلف می‌کردند، باید ملاقه را برمی‌داشتند و به سمت گزینه‌های بعدی میرفتند.

-تو میدونی این چیه؟ چرا ایوا داره به در و دیوار می‌خوره؟ چرا انقدر تکون می‌خوره؟ چی به خوردش دادیـــی؟!
ایزابلا سعی کرد کتیِ خشمگین را آرام کند. با لبخند دستش را روی شانه کتی گذاشت و توضیح داد.
-ایوا قهوه خورده! قهوه انرژی رو خیلی زیاد می‌کنه، ایوا هم چون بار اولشه خیلی خیلی پرانرژی شده، خوب می‌شه به زودی!
کتی قانع شد. فقط یکمی.
-چجوری زودتر خوبش کنیم؟

ایزابلا لبخندی زد و شروع کرد به توضیح دادن. بالاخره عمری بود که قهوه می‌خورد و از رمز و رموزش خبر داشت.
-اول از همه باید یادت باشه که حتما...

ولی هیچوقت نتوانست حرفش را تمام کند. ایوا بیش از حد پرانرژی شده بود. در حدی که به سقف برخورد می‌کرد و به زمین برمی‌گشت و درآخر به ایزابلا برخورد کرد، ایزابلا نیز روی زمین افتاد و بیهوش شد.
-ایزابلا رو زدی!

ایوا اهمیتی به کتیِ خشمگین نداد و به تکان خوردن و به هم ریختن وسایل اتاق هکتور ادامه داد. تاجایی که به پاتیل بزرگی که وسط اتاق بود برخورد کرد و پاتیل چپه شد و محتویات سبزرنگش روی زمین ریخت. هکتور دادی زد و به سمت پاتیل دوید.
مثل اینکه ماده درون پاتیلش ماهیتی اسیدی داشت چون کف اتاق را ذوب کرد و به طبقات پایین‌تر رفت. صدای جیغ پیتر در طبقه پایین شنیده شد.

کتی به ایوا که درحال حرکت بود خیره شد. چگونه باید او را آرام می‌کرد؟


ویرایش شده توسط پیتر جونز در تاریخ ۱۴۰۰/۳/۲۳ ۱۶:۰۰:۰۶

ارباب!


پاسخ به: گـِـُلخانه ی تاریک
پیام زده شده در: ۱۲:۴۲ چهارشنبه ۱۹ خرداد ۱۴۰۰

گریفیندور، مرگخواران

لوسی ویزلی


مخفی کردن اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۰:۰۶ سه شنبه ۲۸ اردیبهشت ۱۴۰۰
آخرین ورود:
۹:۲۱:۲۱ شنبه ۱۵ مرداد ۱۴۰۱
گروه:
ایفای نقش
گریفیندور
کاربران عضو
مرگخوار
پیام: 251
آفلاین
-بده،ایوا تو بخور!
ایوا که معلوم بود نسبت به معجون قهوه حس خوبی ندارد گفت
-نه نمیخوام! اینو نمیخورم!


کتی و هکتور با تعجب به ایوا نگاه کردند،سابقه نداشت ایوا تعارف به خوردن چیزی را رد کند.

-اگه ملاقه رو میخواین باید اینو بخورین
-خیلی خب... بده خودم بخورم.

کتی این را گفت و با انزجار به قهوه نگاه کرد.
باید چیز خیلی بدی بود که حتی ایوا حاضر نشده بود آن را بخورد.

بعد لیوان را از دست هکتور گرفت و یک ضرب بالا رفت بعد از خوردن،متوجه مزه ی تلخ زهر ماریه قهوه شده و قهوه رو توی صورت ایزابلا که تازه وارد اتاق شده بود تا از هکتور نظرش را درباره ی قهوه بپرسد،تف کرد.


-پووووووووو! این دیگه چی بود به خوردم دادین مزه اش چرا انقدر بده؟

اما چون بار اولش بود که قهوه میخورد اثر آن سریع شروع شد.(انرژی زیاد)

و حالا هکتور و بقیه شاهد کتی ای بودند که با فرمت دور اتاق می دویید.

-ایزابلا؟ این چی بود به من دادی؟ حالا چیکارش کنیم؟
-هیچی چون اولین بارش بوده زیادم خورده اینطور شده،باید صبر کنیم اثرش تموم شه


قدم قدم تا ‏ روشنایی، ازشمعی در تاریکی تا نوری پرابهت و فراگیر!
می جنگیم تا آخرین نفس!!
می جنگیم برای پیروزی!!!‏
برای عشق!!!!‏
برای گریفیندور.







شما می ‌توانید مطالب را بخوانید
شما نمی توانید عنوان جدید باز کنید
شما نمی توانید به عنوان‌ها پاسخ دهید
شما نمی توانید پیام‌های خودتان را ویرایش کنید
شما نمی توانید پیام‌های خودتان را حذف کنید
شما نمی توانید نظر سنجی اضافه کنید
شما نمی توانید در نظر سنجی ها شرکت کنید
شما نمی توانید فایل‌ها را به پیام خود پیوست کنید
شما نمی توانید پیام بدون نیاز به تایید بزنید
شما نمی توانید از نوع تاپیک استفاده کنید.
شما نمی توانید از HTML در نوشته های خود استفاده کنید
شما نمی توانید امضای خود را فعال/غیر فعال کنید
شما نمی توانید صفحه pdf بسازید.
شما نمی توانید پرینت بگیرید.

[جستجوی پیشرفته]


هرگونه نسخه برداری از محتوای این سایت تنها با ذکر نام «جادوگران» مجاز است. ۱۴۰۰-۱۳۸۲
جادوگران اولین وبسایت فارسی زبان هواداران داستان های شگفت انگیز هری پاتر است. به عنوان نخستین خاستگاه ایرانی ایفای نقش مبتنی بر نمایشنامه نویسی با محوریت یک اثر داستانی در فضای مجازی، پرورش و به ارمغان آوردن آمیزه ای از هنر و ادبیات برجسته ترین دستاورد ما می باشد.