هری پاتر نخستین مرجع فارسی زبان هواداران هری پاتر

هری پاتر نسخه موبایل

مدرسه هاگوارتز

لیگ کوییدیچ


در حال دیدن این عنوان:   1 کاربر مهمان





پاسخ به: كلاس طلسم ها و وردهاي جادويي
پیام زده شده در: ۲۳:۵۳:۳۴ شنبه ۲۲ مرداد ۱۴۰۱

هافلپاف

نیکلاس فلامل


مخفی کردن اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۱:۴۳ دوشنبه ۲۴ شهریور ۱۳۹۹
آخرین ورود:
دیروز ۲۲:۳۳:۱۸
از تارتاروس
گروه:
کاربران عضو
ایفای نقش
هافلپاف
پیام: 191
آفلاین
من نوع اول یا همون جنون ناک رو گزیدیویودیوم.

یک روز گرم و طاقت فرسای زمستانی، وقتی که ماه تا وسط آسمان بالا آمده بود. اساتید هاگوارتز مشغول یادگرفتن درس های جادویی از جادوآموزان بودند. مرلین از زیر زمین بیرون آمد و عرقش را پاک کرد و بر بخت بدش تف کرد. اما بختش تفی شد و سعی کرد با آستینش پاک کند اما بختش توی هم مالیده شد و وقتی موعد پرداخت بختنامه ی هر کس رسید؛ سرش بی کلاه ماند چون بختش معلوم نبود. وقتی از نیکلاس پرسید که چه گلی توی سرش بریزد. نیکلاس جواب داده بود. "گل نرم" و هار هار به او خندیده بود. مرلین در آخر تصمیم گرفت پیش یوان برود. چون یوان کارش خیلی درست بود. موقع ملاقات با یوان، مرلین از او خواست تا بخت جدیدی برای او بسازد. در کمال ناباوری، یوان قبول کرد و روی سنگ مرلین گاه رفت و به خودش فشار آورد اینقدر فشار آورد که فرررت! بخت جدید مرلین آماده بود. مرلین با خوشحال بخت جدیدش را از یوان گرفت و آن را بر سر نهاد و شادی کنان به سمت هاگوارتز روانه شد. اما همان لحظه باران گرفت و باران بختش را شست و پایین آورد و لباس هایش همه بختی شد. دیگر مرلین معلوم نبود. مقداری بخت بود روی مقداری لباس. وقتی مرلین وارد سرسرای اصلی شد. همه فریاد زدند."هیولا". اما مرلین انهارا قانع کرد که او هیولا نیست و این تنها بخت اوست که رویش ماسیده شده. ملت با شنیدن این حرف، صبر از کف بداند و جامه ها دریدند و به مرلین حمله کردند تا بخت او را صاحب شوند و یا حداقل بخت مرلین برای انها خاصیت شفاعتنگیزناک داشته باشد. پس خود را به مرلین رساندند و خود را به او مالیدند و با دست از بخت مرلین بر میداشتند و بر سر و صورت هایشان میمالیدند. وضع غریبی بود. اتاق بوی بخت گرفته. همه بختی شده بودند و در هم می لولیدند. آلبوس جماعت را پراکنده کرد و به تالارهایشان فرستاد و چوبدستی اش را به بلندگو تبدیل کرد. "لطفا اینجا رو خلوت کنید. نگران نباشید فردا شب هم بخت هست. فرداشب بخت لادیسلاوه. حتما تشریف بیارین." و اینگونه بود که باز هم بخت مرلین خراب شد و بد شد و مرلین بدبخت شد.


تصویر کوچک شدهتصویر کوچک شدهتصویر کوچک شده


پاسخ به: كلاس طلسم ها و وردهاي جادويي
پیام زده شده در: ۲۲:۰۰:۱۵ شنبه ۲۲ مرداد ۱۴۰۱

ریونکلاو، وزارت سحر و جادو، مرگخواران

سو لى


مخفی کردن اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۲۱:۳۲ دوشنبه ۲۲ مرداد ۱۳۹۷
آخرین ورود:
امروز ۱:۰۲:۲۰
از این سو، به اون سو!
گروه:
مرگخوار
ایفای نقش
ریونکلاو
کاربران عضو
ناظر انجمن
گردانندگان سایت
پیام: 499
آفلاین
به سختی نفس می‌کشید، گویی هوای آنجا سنگین تر از آن بود که از پس نگه داشتنش در سینه بربیاید.
تمام نیرویش را روی زانوانش متمرکز کرده بود و پله های چوبی را دو تا یکی طی می‌کرد. ثانیه ای هم متوقف نشد؛ حتی آن هنگام که لرزش تخته پوسیده ای زیر پایش به او هشدار سقوط داد!

پلک هایش را روی هم فشرد. نه به خاطر دردی که در تمام تنش پیچیده بود و عملا اجازه‌ی تکان دادن دست و پایش را نمی‌داد. با افتادن از آن ارتفاع پرده سیاهی مقابل چشمانش را گرفت و دنیا اطراف سرش به چرخش درآمد. کف دو دستش را روی گوش‌هایش گذاشت و با تمام توان سرش را فشرد.
لحظه ای نگذشت که با تکانی از درون، از جایش پرید؛ چشمانش را گشود و با ناباوری به دست‌هایش خیره شد. انگشتانش به مانند شاخه های رقصان بید مجنون در میان دستان باد، به لرزش افتاده بودند. به یاد نمی‌آورد پیش از آن هم قلبش تا این حد محکم تپیده باشد. گمان کرد طاقت ماندن در آن سینه را ندارد. سو به قلبش حق می‌داد!

نفسش هنوز سنگین و تنش به سردی قلب دریاچه ای یخ زده در دل زمستان بود. نمی‌دانست چه مدت در آن کنج تاریک نشسته بود. با خود می‌اندیشید از چه چیز فرار می‌کرد و جواب واضح بود... خودش!
برای هزارمین بار تصویر آخرین لحظات را مرور کرد. دستی که به طرفش دراز شده بود و چشمانی که از همیشه درخشان تر بودند، لکه های سرخی که همه جا دیده می‌شد و شک نداشت صورت خودش هم از آن بی بهره نبود.

-چطور تونستم؟!

دستانش را بالا آورد تا به اشک هایش فرصت ابراز وجود ندهد. حال که همه یز تمام شده بود و آنجا نشسته بود زمان نشان دادن ضعف نبود.
اما... اصلا لیاقت حفظ آن چهره‌ی مستحکم را داشت؟!
بار دیگر به دستانش خیره شد. این بار چیز دیگری توجهش را جلب می‌کرد. رنگ سرخ روی انگشتانش حالا به سیاهی می‌نمود.
-یعنی... الان...

بی اختیار دو دستش را روی دهانش گذاشت. نمی‌توانست شنونده‌ی آن جمله از دهان خودش باشد. اشک هایی که این بار بی هیچ مانعی فرو می‌افتادند، تمام صورتش را در خود غرق کردند. راه دیدنش را سد کرده بودند، وگرنه می‌توانست سرخیِ رنگ آن ها را به خوبی تشخیص دهد.
صدای هق هق خفه ای در زیرزمین مخروبه پیچیده بود که جز تخته چوب های شکسته و آجرهای فروریخته، به گوش کسی نمی‌رسید. تمام آن سال ها از جلوی چشمانش گذشت. همیشه در زمانی کوتاه کار را به اتمام می‌رساند و بی هیچ حرکت اضافه ای به مقصد اصلی اش آپارات می‌کرد. چرا این بار باید از آن طلسم استفاده می‌کرد؟ چطور به خود اجازه داده بود برای چند دقیقه تماشای بیشترِ آن نگاه، چنین مرگ با عذابی را به او تحمیل کند؟!

سرش را پایین انداخت. لرزش شانه هایش بیشتر شده بود. فکری که ساعت گذشته در سرش به گردش درآمده بود، جدی تر می‌نمود. تصمیمش را گرفت. در آن تاریکی، کورمال کورمال روی زمین را می‌کاوید. هنوز هم می‌توانست یار دیرینه اش را به خوبی تشخیص دهد. با ظرافت انگشتانش را روی چوبدستی اش کشید. فکر نمی‌کرد به این زودی زمان وداع فرابرسد. اما مگر بقیه فکرهایش به درستی از آب درآمده بودند؟!

تیرک چوبی بزرگی بالای سرش با نوازش نسیمی که از پنجره‌ی شکسته وارد شده بود، در حال تاب خوردن بود. نگاهش مصمم بود و چشم از آن برنمی‌داشت. باید این ورد را هم بی نقص انجام می‌داد.

و انجام داد! سریع‌تر از بار پیش و بی‌ نقص‌تر از همیشه.


بلای جان ارباب!

بهش دست نزنید! مال منه.

"ONLY RAVEN"

تصویر کوچک شده



پاسخ به: كلاس طلسم ها و وردهاي جادويي
پیام زده شده در: ۱۵:۰۹:۲۷ پنجشنبه ۲۰ مرداد ۱۴۰۱

اسلیترین

دوریا بلک


مخفی کردن اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۲:۵۵ پنجشنبه ۲۹ مرداد ۱۳۹۴
آخرین ورود:
امروز ۷:۰۷:۵۱
از وسط زندگی
گروه:
کاربران عضو
اسلیترین
ایفای نقش
پیام: 172
آنلاین
دوریا به سختی چشمانش را گشود.

-باز کی پرده رو کشیده؟ من میخوام بخوابم!

پلاکس که به نظر می‌رسید مدتهاست حاضر شده است، همانطور که کتاب‌هایش را به دقت داخل کیفش می‌چید، به آرامی جواب داد:

-من کشیدمشون. کلاس وردها داره دیر میشه.

دوریا غرولندی کرد.

-ساعت چنده؟
-ده دقیقه به 8. کلاس 8 شروع میشه.

پلاکس با همان آرامش و متانت، کوله‌اش را یک وری روی دوشش انداخت، دوباره لباسش را مرتب کرد و از خوابگاه خارج شد. دوریا که تازه خوابش داشت میپرید، تازه فهمید ساعت چند است و به سرعت پتو را به کناری پرت کرد و از جایش بلند شد.

-دیرم شد!

همینطور که به سمت وسایلش هجوم می‌برد، نگاهی به ساعت انداخت.

-اینکه هنوز هفت و ربعه. این پلاکس هم عین مامان‌ها ساعت رو جا به جا میگه که زود بلند شی.

دوریا همینطور که حرص می‌خورد،‌ آماده شد و به سمت کلاس حرکت کرد. وقتی به راهروی کلاس رسید با خیل عظیم جادوآموزان مواجه شد.

-چرا همه اینجا وایستادید؟
-در قفله.
-وا!
-نه میگم بسته است.
-یه بار گفتی فهمیدم.
-خودت گفتی وائه!

دوریا نگاه عاقل اندر سفیهی به گوینده انداخت و به سمت در رفت و دستگیره را چرخاند.

-بسته است.
-حتما خودت باید امتحانش میکردی؟
-امروز همه‌تون می‌خواین برین رو اعصاب من ها!
-سندرم شیشه خیارشور داری.

دوریا به ریونکلایی که این حرف را زده بود، خیره شد.

-بله؟
-سندرم شیشه خیارشور یه سندرم...
-ماگل زاده‌ای؟

ریونکلایی مذکور ابتدا سرش را بالا گرفت و بعد دید که دورش همه اسلیترینی هستند و سرش را پایین انداخت.
دوریا پشت چشمی نازک کرد و نگاهش را از او برگرداند.

-کسی رفته دنبال پروفسور؟
-نه.
-نچ.
-حتما همیشه من باید دنبال کارهای شما باشم؟ کی میخواین بزرگ شین؟
-اگه نیومده یعنی نمیخواد بیاد! کلاس کنسله دیگه! چرا بریم دنبالش؟
-من کله سحر از خواب پا نشدم که استاد نیان! خودم میرم دنبالشون! حتی یکیتون هم فکر کنسلی کلاس به سرش نزنه!
-ساعت 8 کله سحره؟

دوریا نگاه غضب آلودی به تک تک هم کلاسی‌هایش انداخت و با سرعت رفت تا به دنبال پروفسور بگردد.

-خب کجا بهتره برم؟ هممم....آها! آشپزخونه!

او دوان دوان به سمت آشپزخانه حرکت کرد و همانطور که حدس زده بود، پروفسور زاموژسلی را دید که پشت میزی پر از بشقاب‌های ریز و درشت نشسته است و تقریبا تمام الف‌های موجود با غضب به او نگاه می‌کنند.

-پروفسور؟

پروفسور زاموژسلی چنان غرق در بشقاب استیک روبرویش شده بود که هیچ توجهی به دوریا نکرد اما دنگ به سمت او برگشت. از روزی که دنگ به آدامس‌های صورتی چسبیده بود یک دستش در گچ بود.

-یک نوگل باغ جادویی...

اما دنگ به محض اینکه دوریا را دید با خشمی نهفته به او چشم دوخت.

-اینجا چیکار میکنی کاکتوس باغ جادویی؟

دوریا به زور لبخندی زد و سعی کرد سریع فکر کند. شاید بهتر بود می‌گذاشت کلاس کنسل شود.

-جناب دنگ! چقدر از دیدنتون خوش...

دنگ ابروهایش را بالا داد و دوریا ساکت شد. دنگ باهوش بود و نمی‌شد با چرب زبانی کاری از پیش برد. تنها و بهترین راه، صداقت بود.

-اومدم دنبال پروفسور زاموژسلی تا کلاس کنسل نشه.

دنگ از برگزاری کلاس و جادوآموزی که نخواهد کلاس کنسل شود، خوشش می‌آمد. اما پروفسور زاموژسلی هم از استیک خوشش می‌آمد.
دوریا برق چشمان دنگ و بعد نگاهی که او به پروفسور انداخت را دید.

-بانو بلک!

صدای فریادی از بین جمعیت الف‌ها همه را بجز پروفسور زاموژسلی از جا پراند.

-بانو بلک! چقدر از دیدنتون خوشحالم! شما فقط دستور بفرمایید تا هرکاری می‌گید بکنم!

کریچر با صدای بلند این‌ها را می‌گفت و به سمت دوریا می‌آمد و در این بین هم مثل همیشه زیر لب غر می‌زد.

-همش داره میخوره! نگاهش کن با اون قد درازش! نمیدونم چطوری چاق نمیشه!

با دیدن کریچر و اینکه می‌خواست «هرکاری» که دوریا می‌گفت را انجام دهد، برق شادی در چشمان همه پدیدار شد... بجز پروفسور زاموژسلی.

-لطفا همه غذاها رو جمع کن!

و همه‌ی الف‌ها با هم شروع به جمع کردن بشقاب‌ها کردند، انگار دوریا مدیر مدرسه بود و اطلاعت از او واجب.
بعد از اینکه همه‌ی بشقاب‌ها از روی میز جمع شد، پروفسور زاموژسلی برخاست، کلاهش را صاف کرد و با قدم‌ها بلند به سمت در حرکت کرد.
دوریا مستقیم به او نگاه می‌کرد بلکه پروفسور حداقل سری به سمتش تکان دهد؛ دوریا استرس گرفته بود که نکند پروفسور از دست او ناراحت شده است.

-پروفسور؟

پروفسور زاموژسلی که انگار تازه متوجه حضور دوریا شده بود به او نگاه کرد.

-کلاس منتظر شماست.
-سیر گشته و سنگینیم. کلاس برگزار نخواهد شد.

و با همین 8 کلمه پشتش را به دوریا کرد و بدون تغییری در سرعت یا طول قدم‌ها از آشپزخانه خارج شد.


Light is easy to love
Show me your darkness
*
I wish I could but I don't want to
*
es-tu dans la lune؟

تصویر کوچک شده


پاسخ به: كلاس طلسم ها و وردهاي جادويي
پیام زده شده در: ۱۵:۰۱:۴۸ سه شنبه ۱۸ مرداد ۱۴۰۱

گریفیندور، مرگخواران

کتی بل


مخفی کردن اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۸:۴۴ دوشنبه ۲۸ مهر ۱۳۹۹
آخرین ورود:
دیروز ۲۰:۲۳:۱۸
از زیر زمین
گروه:
مرگخوار
ایفای نقش
گریفیندور
ناظر انجمن
کاربران عضو
پیام: 423
آفلاین
برف در حال باریدن بود و هوا به سردی قطب شمال. پس، دخترک قد کوتاه، زیر درخت کریسمس لم داده بود و پشمالو هارا « به مناسبت کریسمس قاقارو فک و فامیلش را دعوت نموده بود.» در بغلش میفشرد.
با صدای بلند شکستن چیزی، آهی کشید. در این چند روز، پشمالو هارا عملا خانه اش را زیر گرفته بودند.
دستش را داخل جیبش فرو برد و آبنبات ترشی را در دهانش انداخت. وقتی چند سال پیش فهمید که بابانوئل وجود خارجی ندارد، ضربه روحی بدی خورد. و با هدیه گرفتن قاقارو، نه تنها روحیه اش را به دست نیاورد، بلکه روحیه ی ناامید به روحیه عصبی طوری تبدیل گشته بود. آخر سر و کله زدن با پشمالو ها، ریشه صبر عیوب را میخشکاند. کتی که دیگر جای خود را دارد.
با کشیدن آهی دیگر، برای دیگر کسانی که این کریسمس میفهمیدند بابانوئلی وجود ندارد، تاسف خورد. شاید میتوانست کاری کند. به پشمالو هایی که از در و دیوار خانه اش بالا میرفتند، کاغذ دیواری اش را گاز میزدند، و صندلی هایش را میجویدند، نگاهی انداخت. به طبقه بالا رفت و با بغلی پر از کاغذ کادو، بیرون آمد.
- وقته کادوی کریسمسه!

چند ساعت بعد، کتی کیسه ای پر از پشمالو کادو کرده داشت. شش پشمالو کادو نشده ی مذکور را با نخ به سورتمه اش بست و به طبقه ی بالا رفت تا لباس بپوشد.

- کتی، ریشم خیلی بهت میادا.

کتیه بابا نوئل، به سمت قاقاروی گوزنی، بالشی پرت کرد. سپس، سوار سورتمه شد و با کنده شدن قسمتی از دیوار خانه، به بیرون شتافت. منتها، کتی چیزی را یادش رفته بود.
-چوب دستیمو خونه جا گذاشتم!

سورتمه ی کتی بابانوئلی، با شدت به سمت زمین سقوط میکرد. و سقوط هم کرد! قسمت بزرگی از زمین کنده شده و کتی، وحشت زده کیسه ی هدیه هایش را بغل کرد. پشمالو های گوزنی، با پاهای کوچکشان به جلو میتاختند و سورتمه ی زمینی را جلو میبردند. کتی، از جایش بلند شد و هدیه ی هارا در هر خانه ای که پنجره اش باز بود پرت میکرد.
در این بین، هیچکس حواسش نبود که سورتمه در حال ساب رفتن و کوچکتر شدن است. هر لحظه، فاصله ی کتی با ساختمان ها بیشتر میشد و پرتاب کردن کادو ها سخت تر.
- این چرا اینجوریه...

سورتمه کاملا ساب رفت و کتی با صورت روی برف ها فرود آمد.

- ام... ببخشید؟

کتی، صورت پر از برفش را بلند کرد و با دخترک کوچکی رو به شد.

- شما بابانوئلی؟
- البته که هستم!
- کادو هم میدی؟

از سر و وضع دخترک معلوم بود که پول چندانی برای خریدن کادو ندارد.
- البته که میدم!

کتی، به سمت کیسه اش دوید و آخرین کادوی مانده را دستان دخترک گذاشت.
- بهت قول میدم چیزی که توی این کادوعه، همیشه مراقبت میمونه .

سپس، خم شد و در گوش دخترک چیزی را زمزمه کرد.
- آخه پشمالو ها عاشق صاحباشونن.

سپس، نگاه خنجر طوری به قاقاروی گوزنی کرد.
دخترک، کادو را به سرعت باز کرد و با یک پشمالوی مامانی و کوچک مواجه شد.
- این خیلی ناز...

اما کتیه بابانوئلی رفته بود. دخترک با خودش فکر کرد شاید خیلی خوش شانس بوده. یا شایدم بر خلاف حرف پدر و مادرش، بابانوئل واقعا وجود دارد...


ارباب من Lord

گر کسی مرا ببیند نتواند که ببیند چون که او قارقارو نیست!

قاقاروی بدون مو!



پاسخ به: كلاس طلسم ها و وردهاي جادويي
پیام زده شده در: ۲:۰۵:۴۴ سه شنبه ۱۸ مرداد ۱۴۰۱

گریفیندور، محفل ققنوس

آلبوس دامبلدور


مخفی کردن اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۲:۲۷:۱۷ چهارشنبه ۱۵ تیر ۱۴۰۱
آخرین ورود:
دیروز ۲۲:۲۵:۲۴
از دفتر کله اژدری
گروه:
ناظر انجمن
کاربران عضو
محفل ققنوس
ایفای نقش
گریفیندور
پیام: 42
آفلاین
هاگوارتز در آرامش شب غرق شده بود. ساکنان این قلعه پر رمز و راز، با امیدها و آرزوهای فردا، به خواب رفته بودند.
تنها یک نفر هنوز بیدار بود و به طرف آتش شومینه قوز کرده بود.

آلبوس دامبلدور به کاغذی که در دست داشت خیره شده بود. شعله های آتش در چشمانش می رقصیدند.
کاغذ از طرف برادرش ابرفورث بود، برادری که چندین سال ندیده و هیچوقت به آغوش نکشیده بود.
به آرامی کاغذ را به طرف شعله های آتش گرفت
شعله به نامه گرفت و سوختن اغاز شد...درست مثل خانواده خود آلبوس، مثل خاطرات خوش همراه با خانواده اش.

اما هیچوقت از خاطرش پاک نمی شدند. مانند زخمی کهنه، پر از گرد و خاک و تیغ، دردناک بود.

حمله پسربچه های ماگل به خواهر ۱۳ ساله اش، جنون خواهر، انتقامجویی پدر، از دست رفتن پدر...
پاراگراف اول سریعتر از چیزی انتظار داشت سوخت.

نباید از ماگل ها متنفر می شد؟ نشد.

حمله های عصبی خواهرش، تنفرش از جادو، مرگ ناگهانی مادرش بر اثر یکی از حمله های خواهر...
سفر آلبوس به دوردنیا، در شب قبل از سفر، مثل عمر مادرش دود شد.
پاراگراف دوم هم سوخت.

مغرور و البته سرخورده بود و خیلی جوان. جوان تر از اینکه بار مسئولیت خانواده را به دوش بکشد.

آرزوهای دور و دراز، آرزوی قدرت، سرکشی ها و سرزنش های برادرش، جاه طلبی خودش، معصومیت خواهرش، یک دعوا و یک طلسم و... خواهرش هم سوخت.
مثل پاراگراف سوم نامه... .

درد، چنگال قدرتمندش را دور قلبش فشرد.
طلسم کدام یکشان به خواهرش برخورد کرده بود؟ آیا طاقت دانستن حقیقت را داشت؟
نمی توانست به عقب برگردد.

برادر اما پر از کینه و نفرت،مشت محکم، دماغی شکسته، دلی شکسته تر...
پاراگراف آخر نسوخته بود. هنوز.

آلبوس چشمان نمناکش را باز کرد و به نامه خیره شد. تنها یک جمله باقی مانده بود.

"دیگر خیلی دیر شده، برادر."


ویرایش شده توسط آلبوس دامبلدور در تاریخ ۱۴۰۱/۵/۱۸ ۲:۱۳:۲۷


پاسخ به: كلاس طلسم ها و وردهاي جادويي
پیام زده شده در: ۲۱:۰۴:۲۸ جمعه ۱۴ مرداد ۱۴۰۱

اسلیترین

برودریک بود


مخفی کردن اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۳:۴۸:۲۸ سه شنبه ۱۱ مرداد ۱۴۰۱
آخرین ورود:
امروز ۰:۵۷:۲۶
گروه:
کاربران عضو
ایفای نقش
اسلیترین
پیام: 6
آفلاین
یه فرضیه هست که میگه آدم ها وقتی به آخرین لحظات عمر خودشون میرسن و دیگه مرگشون قطعیه، ذهنشون برای این که اون لحظات آخر درد و عذاب نکشن، وارد توهم میشه و واقعیت رو تحریف می کنه. یعنی حتی کسی که توی آتش سوزی، که یکی از زجرآورترین روش های مرگه، می میره هیچی از اون درد لحظات آخر نمی فهمه. بلکه مغزش گولش میزنه، پیام های رسیده از عصب های سرتاسر بدن رو نادیده می گیره و مثلاً این توهم رو ایجاد می کنه که یه نفر اومده آتش رو خاموش کرده و اون فرد هم بدون هیچ دردی و زجری آروم آروم خواب آلوده میشه و مثل یه بچه می خوابه و می میره.

برودریک بود در حالی که از دروازه های اصلی هاگوارتز وارد می شد به این فرضیه فکر می کرد. از وقتی که سنت مانگو رو ترک کرده بود و تونسته بود به روال عادی زندگیش برگرده، با یک شوک بزرگ مواجه شده بود. مرگ آلبوس دامبلدور، بزرگترین جادوگر همه ی اعصار. اما غم و حسرتی که توی وجود برودریک ریشه دونده بود به خاطر این نبود که دامبلدور جادوگر بزرگی بوده، بلکه اون پیرمرد تنها کسی بود که توی زندگیش احساس می کرد که می تونه روش حساب کنه. تنها کسی که روی برودریک حساب می کرد و اونو به چشم چیزی بیشتر از یه موجود همیشه غمگین میدید حالا مرده بود و اون حتی نتونسته بود توی مراسم تدفینش شرکت کنه. همیشه به خودش می گفت اگر اون موقعی که دامبلدور کشته شده بود توی بیمارستان نبود شاید می تونست کاری بکنه که این اتفاق نیفته. شنیده بود که توی اون زمان مدیر هاگوارتز به شدت آدم هاش توی وزارتخونه رو از دست داده بود.
دیگه بیشتر از این نمی تونست به این فکر کنه. همون موقعی که برای مأموریت در هاگوارتز داوطلب شده بود می دونست که اعماق دلش میخواد یه سری هم به مقبره ی دامبلدور بزنه. حالا بالای سر اون سنگ مرمر سفید پرشکوه ایستاده بود و برای آخرین بار ادای احترام می کرد. باز هم از ذهنش گذشت که ای کاش اون فرضیه درست بوده باشه و دامبلدور از اون طلسم مرگ و سقوط مرگبارش هیچی نفهمیده باشه و به آرومی فقط به یه خواب عمیق فرو رفته باشه.

کافیه دیگه! باید میرفت سراغ مأموریتش!

این روزها محوطه ی فعلی هاگوارتز اصلاً امن نبود. از بعد از نبرد هاگوارتز بر خلاف چیزی که اکثریت فکر می کردند، نه تنها مرگخواران سقوط نکرده بودند و از بین نرفته بودند، بلکه یه جورایی سعی کرده بودند هاگوارتز، که اون موقع تبدیل به یکی از سمبل های شکستشون شده بود رو تخریب کنند. اینقدر حمله های پی در پی و تخریب های وحشیانه ای کردند که دیگه اونجا قابل استفاده به عنوان یه مدرسه نبود. بنابراین قدیمی ترین مدرسه علوم و فنون جادوگری برای همیشه تعطیل شده بود. اما خبرهایی به وزارت سحر و جادو می رسید که مرگخواران باز هم از خیر هاگوارتز نگذشتن و تلاش کردند تا جایی که می تونن گنجینه های ارزشمندی که اونجا به جا مونده بود رو تصاحب کنن. بعد از مدتی هم وقتی به این نتیجه رسیدند که چیز دیگه ای باقی نمونده هاگوارتز رو ترک کردند.
حالا وزارت برودریک رو فرستاده بود تا یه بررسی کامل از اوضاع داشته باشه و بتونن یه تصمیم گیری درست در موردش انجام بدن. بر خلاف چیزی که مسئولان وزارتخونه اعتقاد داشتن و میگفتن مرگخوارها مدت هاست که از هاگوارتز رفتن و هیچ خطری در حال حاضر اونجا نیست اما باز هم کسی حاضر نبود حتی برای یک مأموریت بازدید ساده به اونجا بره.

بالاخره برودریک در اصلی قلعه رو به سختی باز کرد. باورش نمی شد که این همون قلعه ی باشکوه باشه! تقریباً هیچ چیز باقی نمونده بود. یه جورایی ساختمان هاگوارتز مثل یه ساختمان مخروبه شده بود. سقف بین طبقات در خیلی از قسمت ها ریخته بود و با یک نگاه می تونستی چند طبقه و حتی بعضی وقتا آسمون رو هم ببینی. مجسمه ها و تزئینات دلفریبی که هر دانش آموز 11 ساله رو برای ساعت ها مجذوب خودش می کرد از بین رفته بودند. همه ی پنجره های قدی که ارتفاعشون چندین متر بود شکسته و درب و داغون شده بود. میزها و صندلی های سرسرای اصلی در آتش سوخته بود و سقف جادویی مثل قیر سیاه بود.
می دونست که خیلی از این ها تأثیرات نبرد هاگوارتز بوده ولی می تونست نشانهه هایی از تخریب های هدفمند توی دیوار ها و بعضاً توی زمین قلعه رو ببینه. قطعاً این ها تلاش های مرگخواران برای رسیدن به گنجینه های ارزشمندی بوده که افسانه های زیادی در موردش نوشته و گفته شده بود.

برودریک آرام آرام حرکت می کرد. بدون عجله سعی می کرد همه موارد رو بررسی کنه. بعضی وقتا تکونی به چوبدستی ش می داد و یک قلم پر و یک کاغذ پوستی از جیبش خارج می شدن، قلم خود به خود روی کاغذ چیزی می نوشت و دوباره هر دوی اون ها توی جیب کت قهوه ای رنگش که مثل همیشه چند سایز از خودش بزرگتر بود، قرار می گرفتن.
مسیرش رو از قبل انتخاب کرده بود و حالا به دفتر مدیریت خیلی نزدیک شده بود. مدت ها بود از اون راه پله ی چرخان بالا نرفته بود. اما هیچوقت یادش نمی رفت که بزرگترین انگیزه های زندگی ش رو توی همون دفتر و از دامبلدور گرفته بود. با این حال رفتنش به دفتر مدیریت دلیل دیگه ای داشت. می دونست که ورود به اونجا قطعاً برای مرگخوار ها کار ساده ای نبوده. ممگن بود نتونسته باشن وارد بشن و اونجا هنوز دست نخورده باقی مونده باشه. شاید این اصلی ترین دلیلی هم بود که وزارت این مأموریت رو ایجاد کرده بود.
چوبدستی ش رو در آورد و سعی کرد از طریق دستور العملی که بهش داده بودن طلسم پلکان چرخان رو باز کنه و وارد بشه. دقایقی مشغول بود و با چوبدستی به نقاط مختلفی ضربه میزد. می دونست چنین طلسم هایی خیلی پیچیده ن ولی فکرش رو نمی کرد اینقدر به مشکل بخوره. در حالی که یه جورایی داشت ناامید می شد، با یکی از ضرباتی که با چوبدستی ش وارد کرد صدای کلیکی اومد و ورودی دفتر مدیریت هاگوارتز باز شد.

لبخند رضایت روی لب های برودریک نشسته بود که ناگهان صدای جیغ عجیبی توی گوشش پیچید! مثل این نبود که یه نفر جیغ بزنه و او بشنوه. صدا از توی مغزش میومد و داشت دیوونه ش می کرد! حس کرد اگه چند لحظه دیگه این صدا ادامه پیدا کنه ممکنه دیوانه بشه! حاضر بود پرده ی گوش هاش رو پاره کنه که صدا قطع بشه ولی اصلاً توان حرکتش رو از دست داده بود. درست لحظه ای که روی زمین چهاردست و پا شده بود و نمی دونست باید چیکار کنه صدا قطع شد!

باورش نمی شد بالاخره اون صدای لعنتی قطع شده بود!

سنگینی نگاهی رو روی خودش حس کرد.

آروم سرش رو بالا آورد و با تعداد زیادی از افرادی روبرو شد که رداهای سیاه پوشیده بودند و کلاه رداهاشون رو روی صورتشون کشیده بودند. بالاخره بعد از چند لحظه یکی از اون ها نقابش رو برداشت. موهای سیاه رنگش رو از روی صورتش کنار زد و گفت:
- ببین چه شیربرنجی رو هم فرستادن برای مأموریت! لوسیوس شانس آوردی که بی عرضگیت توی کشتن این بابا به یه دردی خورد!

لوسیوس مالفوی نقابش رو برداشت و گفت:
- خفه شو بلاتریکس. همین شیر برنج طلسمی رو باز کرد که خودت چند ماه نتونستی بازش کنی. الان باید از من و راکوود ممنون باشی که نکشتیمش.

برودریک فهمیده بود چی شده! چیزی که وزارتخونه بهش اطمینان داده بود اتفاق نمیفته. مرگخوار ها هنوز اونجا بودن. احتمالاً اون صدای جیغ هم یک طلسم امنیتی بوده که روی در ورودی دفتر مدیریت کار گذاشته بودن که هر موقع کسی بازش کرد بیان و اونجا رو هم غارت کنن!
در حالی که مرگخوار ها با همدیگه کل کل می کردن و بعضی وقتا می خندیدن مغز برودریک به سرعت در حال کارکردن بود تا ببینه چجوری می تونه از این مخمصه خودشو خلاص کنه. می تونست با چوبدستی ش که هنوز توی جیبش بود یه درخواست کمک بفرسته. ولی با توجه به این که کسی نمی تونست توی هاگوارتز آپارات کنه چقدر طول می کشید تا نیروی کمکی برسه؟ چجوری باید وقت تلف می کرد؟

-شماها فکر می کنین که ما نمی دونستیم اینجایید؟!

وقتی برودریک این حرفو با یه پوزخند تمسخر آمیز زد به شکل عجیبی مرگخوار ها ساکت شدن. انگار کلکش گرفته بود!

فنریر گری بک با عصبانیت غرید:
- چه مزخرفی داری میگی؟ حرف نزنی خرخره ت رو می جوم!

برودریک که دید نقشه ش داره می گیره خنده تمسخر آمیز دیگه ای کرد و ادامه داد:
- شک نکردین با این که وزارت خبر داره که شما دارین اینجا رو شخم می زنید چرا یه کارمند بخش اسرار رو فرستاده؟! فکر نکردین اینا یه تله باشه؟

همه ی مرگخوار ها ساکت شده بودن. به همدیگه نگاه کردن و پچ پچی بینشون راه افتاد. توی همین موقع برودریک خیلی آروم چوبدستی ش رو لمس کرد و پیغام کمک رو فرستاد!

- اون کثافت پاترونوس فرستاد! داره ما رو بازی میده! سریع بکشیدش!

بلافاصله بعد از این جیغ بلاتریکس همه ی مرگخوارها چوبدستی هاشونو در آوردن و میخواستن به سمت برودریک حمله کنن. برودریک سریع چوبدستی ش رو بیرون کشید و داد زد: «اکسپلسیو!» یه انفجار بزرگ اون وسط به وجود اومد! برودریک از این فرصت استفاده کرد. سریع روی پاهاش پرید و شروع به دویدن کرد. پشت سرش مرگخوار ها دنبالش می کردن و انواع و اقسام طلسم ها رو به سمت می فرستادن. از پیچ راهرو گذشت. به قسمتی رسید که کف راهرو ریخته بود و امکان جلوتر رفتن نبود. سریع تکونی به چوبدستی ش داد و یک پل آب روشن که یه جورایی نیمه شفاف هم بود روی اون چاله ی بزرگ به وجود اومد. همین چند لحظه مکثش کافی بود که چندتا از طلسم های رنگارنگی که مرگخوار ها به سمتش می فرستادن به شکل خطرناکی بهش نزدیک بشن! اونقدر طلسم ها زیاد بودن که حتی فکر دفع کردنشون رو هم نمی کرد. فقط سریع از روی پلی که ساخته بود رد شد. بلافاصله مرگخوارها هم به گودال رسیدن ولی همین که اولین نفرشون پاشو روی پل گذاشت اون نور های آبی محو شدن و با سر به چند طبقه پایین تر سقوط کرد! برودریک باز هم دوید و جلو رفت. هیچ هدفی نداشت. مطمئن بود که هنوز خیلی زوده که منتظر رسیدن نیروی پشتیبانی باشه. سعی کرد به یاد بیاره که بلندترین برج هاگوارتز کدوم بود. اونجا شاید می تونست زودتر به نیروهای کمکی خودشو نشون بده.آهان برج ستاره شناسی! پیچید توی راهروی بعدی و داشت به سرعت می دویـ... بـــــــــوم! سقف بالای سرش منفجر شد و سنگ های سیاه و سنگین مثل بارون روی سرش ریختن! یکی از اون ها درست توی سرش خورد و روی زمین افتاد. همینطور که گیج بود با چشمان نیمه باز مرگخوار ها رو دید که از اون گودال تازه ایجاد شده پایین میومدن! وقت نبود. سریع از جاش بلند شد و دوید به سمت برج ستاره شناسی. اما مرگخوار ها درست پشت سرش بودن. در ورودی راه پله مارپیچ برج رو دید. خنده ای روی لب هاش اومد اما درست توی همین لحظه یکی از طلسم های آبی رنگ به بازوی راستش خورد! درد توی همه وجودش پیچید ولی سرعتش رو کم نکرد! به دست راستش نگاه کرد که انگار آتیش گرفته بود! همه ی دستش سوخته بود و هیچ کنترل دیگه ای روش نداشت و فقط داشت از درد فریاد می کشید و می دوید! چوبدستیش هم توی دستش نبود دیگه. اون دست قطعاً به درد دیگه ای نمی خورد. اما بازم طلسم های بیشتری داشت به سمتش میومد! از زیر یکی از طلسم های سبز جاخالی داد و از پله ها بالا رفت! سریع خودشو به بالای برج رسوند و در رو پشت سرش بست. تنها امیدش الان این بود که نیروهای پشتیبانی پشت دروازه هاگوارتز آپارات کرده باشن و حالا با جاروهاشون بیان و نجاتش بدن. پس فریاد زد: «من اینجام! برج ستاره شنـاســـــــی! بیاید اینجا! من، برودریک بود بالای برج ستاره شناسی ام!» اما صدای مرگخوار ها رو می شنید که دارن بالاتر میان! تا چند لحظه دیگه می رسیدن! چیکار باید می کرد؟ منتظر می موند تا کشته بشه؟ نه این کار رو نمی کرد! در پشت سرش منفجر شد و مرگخوار ها بهش رسیده بودن. اما برودریک تصمیمش رو گرفته بود! اون قرار نبود گیر مرگخوار ها بیفته! کاری که میخواست رو کرد.


پرید...

انگار همه چیز رو به صورت آهسته می دید.

باد رو حس کرد که بین موها و ریش های قهوه ای رنگش و کت گشادش می پیچید.

درد دست مجروحش دیگه خیلی هم اذیتش نمی کرد...

نگاهی به اطراف انداخت. چقدر این منظره باشکوه بود. جنگل ممنوعه که آروم آروم خورشید داشت از پشتش طلوع می کرد. نگاهی به قلعه دوست داشتنی کرد. هاگوارتزی که یه زمانی عاشقش بود و الان هیچ چیزی ازش باقی نمونده بود. به آدم های زندگی ش فکر می کرد. به دامبلدور... چه جالب که پروفسور دامبلدور هم در آخرین لحظاتش همین صحنه ها رو دیده بود.

نمی ترسید. از انتخابش راضی بود. قبلاً توی دست مرگخوار ها گیر افتاده بود ولی دیگه این چیزی نبود که بخواد. حالا آروم آروم داشت به مرگ نزدیک می شد!

- بیا که گرفتمت!

یه دست پشت یقه ی لباسش رو گرفت و گفت:
- یا ریش مرلین! سنگین تر از چیزی هستی که به نظر میاد!

باورش نمیشد. همینطور که به صاحب صدا که روی جارو سوار بود نگاه می کرد فریاد زد:
- آرتور! چجوری؟! باورم نمیشه!

- بچه جون خودت درخواست نیروی کمکی فرستادی و دوباره خودتو به دردسر انداختی دیگه! بازم که با مرگخوار ها در افتادی!

جفتشون با هم زیر خنده زدن. باورش نمی شد که از این مخمصه هم در رفته باشه. دستش دیگه درد نمی کرد. اون غمی که یه عمری توی دلش بود از بین رفته بود. بهترین حال زندگی ش رو داشت. واقعاً در رفتن از چنین مخمصه ای یه معجزه بود. اونم اینجوری! مثل فیلم های ماگلی شده بود!

چقدر پلک هاش سنگین شدن!

همینطوری سرش رو گذاشت روی شونه ی آرتور و آروم آروم به خواب رفت. مثل یه بچه...

یه فرضیه هست که میگه آدم ها وقتی به آخرین لحظات عمر خودشون میرسن و دیگه مرگشون قطعیه، ذهنشون برای این که اون لحظات آخر درد و عذاب نکشن، وارد توهم میشه و واقعیت رو تحریف می کنه. یعنی مثلاً کسی که به علت سقوط از ارتفاع می میره هیچی از اون درد لحظات آخر نمی فهمه. بلکه مغزش گولش میزنه، پیام های رسیده از عصب های سرتاسر بدن رو نادیده می گیره و مثلاً این توهم رو ایجاد می کنه که یه نفر اومده و نجاتش داده. اون فرد هم بدون هیچ دردی و زجری آروم آروم خواب آلوده میشه و مثل یه بچه می خوابه و می میره.



پاسخ به: كلاس طلسم ها و وردهاي جادويي
پیام زده شده در: ۱۲:۲۸:۱۷ جمعه ۱۴ مرداد ۱۴۰۱

گریفیندور، محفل ققنوس

جیانا ماری


مخفی کردن اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۱:۰۰ جمعه ۸ مرداد ۱۴۰۰
آخرین ورود:
دیروز ۱۱:۲۶:۲۳
از ایران_اراک
گروه:
کاربران عضو
گریفیندور
ایفای نقش
محفل ققنوس
مترجم
پیام: 147
آفلاین
تکلیف: یکی از دو روش (سرد یا گرم) رو انتخال کنید، براساس اون یه رول بنویسید! در خصوص موضوع اون هم کاملا آزاد هستید! این جلسه نمرات با سختگیری بیشتری نسبت به جلسه قبل داده می‌شه، گفتم که بدونیدها!

پروفسور نمیدونستم باید بگم شیر آب سرده یا گرم یا ولرم.
به هر حال سردش کن بریم.

جیانا بعد از کلاس ورد ها به غلط کردن افتاده بود که اصلا چرا همچین کلاسی رو برداشته. زخم روی پیشانی اش می سوخت.
- هی جیا، سرت چی شده؟
- دوباره این پروفسور عزیز ورد ها یه کاری کرد سیم پیچ هام قاطی شد.
- چی؟
- هیچی ، فقط دویست تا پرتال و چند تا کشته و مصدوم و روند زمانی کاملا پاره شده از موج اتفاق داشتم که درست کنم.
- من که نفهمیدم.

جیانا در حالی که آه می کشید به رز نگاه کرد.
- تو مگه کل کتاب های کتابخونه رو نخوندی.
- خب آره چطور؟ اصلا چه ربطی داره؟
- کلاس ورد ها به نظرت باید چطور باشه؟

رز که نمیدانست جیانا دقیقا چه جور جوابی می خواد کمی با احتیاط جواب داد.
- خب پر از پر پرنده برای سال اولی ها و پر از قورباغه و ...
- منظورم دقیقا همینه تنها چیزی که کلاس ما نیست همینه.

رز که هیجان زده شده بود که درست جواب داده گفت:
- واقعا؟فکر می کردم دایره المعارف نیاز بشه.
- به نظر تو من چیم؟ یه پایان نامه؟

در حالی که هر دو می خندیدند وارد سر سرا شدند.
- سلام آلبوس .
- جیانا حدس بزن چی شده!
- چی شده؟
- پروفسور لاد رو مدیرت خواسته اونم در رفته.
- تو چطوری همه خبر ها رو داری؟
-معلومه رز.
- به نظر من که نیست.
- اخبار خیلی راحت پخش میشه و منم همیشه تشنه ی ماجرا پس...
آلبوس در چشم هایش برق شیطنت دیده می شد و این زیاد برای رز عادی نبود.
- بزن بریم ته توش رو در بیاریم.
- واقعا آلبوس؟
- چرا که نه .
- بدون من ؟ وایسین منم میام.
- خدایا لیلی باشه فقط سریع تر.

رز در حالی که سعی می کرد کتاب های را مهار کند و همزمان به پای آلبوس و لیلی و جیانا برسد زیر لب غر زد.
- من از دست اینا چه کار کنم؟


الوهومورا

بیهوشی حالتی است بین خواب و بیداری نه کاملا گیجی نه کاملا هشیاری

قدم به قدم تا روشنایی از شمعی در تاریکی تا نوری پر ابهت و فراگیر!!
می جنگیم تا اخرین نفس!!
می جنگیم برای پیروزی!!
برای عشق!!
برای گریفندور!!


پاسخ به: كلاس طلسم ها و وردهاي جادويي
پیام زده شده در: ۱۲:۴۵:۵۳ شنبه ۸ مرداد ۱۴۰۱

ریونکلاو، وزارت سحر و جادو

لاديسلاو زاموژسلی


مخفی کردن اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۳:۵۵ دوشنبه ۲۷ بهمن ۱۳۹۳
آخرین ورود:
دیروز ۲۱:۱۳:۳۶
از خانه
گروه:
کاربران عضو
ناظر انجمن
ریونکلاو
ایفای نقش
مترجم
پیام: 472
آفلاین
بسمه تعالی



جلسه دوم؛ شیر گرم و سرد


دانش آموزان با آرامش پشت نیمکت هایشان نشسته بودند. زرنگ‌ترها راجع به موضوع بحث احتمالی آن جلسه صحبت می کردند، پرانرژی‌ترها به هم سقلمه می زدند و سایرین نیز امیدوار بودند که این جلسه هم به خوبی و خوشی جلسه پیش بگذرد که ناگهان در کلاس با شدت از جا کنده شده و به سمت دانش‌آموزی که پشت صندلی معلم نشسته بود برخورد کرد و او را از پنجره به بیرون پرت انداخت و قبل از اینکه کسی بفهمد چه شده یا قرار است بشود آقای زاموژسلی که شنلش دور سرش پیچیده شده بود سوار بر یک اسنورکک شاخ چروکیده وار کلاس شد و دنگ که روی لبه کلاه بلند سیلندری او نشسته بود خنده شیطانی می کرد و با کشیدن کلاه به این طرف و آن طرف مرد و مرکب را هدایت می نمود و بعد سرش را به سمت دانش آموزان خرسند کلاس گرداند و فریاد زد «وییزی وایزه! » و کسی نفهمید که او چه گفت چون کسی زبان دنگی نمی دانست و این باعث شد که دنگ بیشتر حس تحقیرشدگی پیدا کند و این بار فریاد زد «وازه وازه؟!» و دانش آموزان این بار هم چیزی نفهمیدند ولی کتی بل سری به تایید تکان داد گفت «بله! بله!» چون گرچه که او نمی دانست که به زبان دنگی "وازه وازه؟!" یعنی چه، ولی می دانست که هر چیزی که "واز" باشد قاعدتا "واز" است و مگر می شود که یک چیزی خودش نباشد و متاسفانه در زبان دنگی می شد و او در حقیقت تایید کرده بود که دنگ موجودی بی ارزش، دون و از این دست چیزهاست و آن حشره هم که تاب رو به رو شدن با این حقیقت را نداشت، اسنورکک را صاف به سمت کتی راند و در این حین دانش آموزانی که صد راهش بودند یکی یکی به این طرف و آن طرف می پریدند و اما هری با اینکه کلا در آن خط زمانی و مجازی وجود نداشت و تنها به عشق قهرمان بازی پرید وسط داستان و شاخ جانور را گرفت تا مانع از برخورد آن با کتی شود و اصلا حواسش نبود که شاخ اسنورکک قابلیت انفجاری دارد و هرمیونی هم نبود که این را بهش بگوید و نتیجتا شاخ اسنورکک منفجر شد!

آقای زاموژسلی چشمانش را به سختی گشود، چشمانش تار بودند و گوش هایش زنگ می زدند، بویی مشامش را پرکرده بود... بوی دود و موی سوخته.
دید چشمانش دوباره واضح می شد و نمایی از سقف نیمه فرو ریخته کلاس را نشان می داد و پنکه ای که به آهستگی می چرخید و بچه‌ای که روی یکی از باله های آن افتاده بود؛ رنگ سرخ و طلایی ردایش خبر از گریفیندوری بودنش می داد.

- من هنوز زنده‌ام!

هری که روی پنکه افتاده بود ناگهان به هوش آمده و از آن بالا به کلاس نگاه می کرد.

کریک...پوف!

پنکه سقوط کرد و آقای زاموژسلی با خودش اندیشید که حالا شاید هری واقعا مرده باشد. اما بعید می دانست...
هری موجود نمیری بود!

لادیسلاو سعی کرد تا ببیند می تواند بدنش را تکان دهد، به انگشتان دستش خیره شد. برای یک لحظه با وحشت اندیشید که اگر تکان نخوردند چه؟ و بعد چشمانش را بست و سعی کرد انگشت اشاره‌اش را تکان دهد.
دزدانه از یک چشم نگاه کرد... انگشتش تکان می‌خورد! می لرزید... ولی تکان می خورد! با خرسندی و آسودگی انگشتان دو دستش را تکان داد و با تماشای رقصیدنشان محظوظ شد. نیم تنه‌اش را به زحمت بالا کشید و بعد نگاهی به کلاس به خاک و خون کشیده شده کرد.

- خب... این نیز از کالاس ثانی‌مان!

توضیحات این جلسه:

خب! امیدوارم رول مربوط به تدریس رو خونده باشید! اگر خوندید می تونید ببینید که تقیربا می شه اون رو به دو قسمت قبل و بعد از انفجار تقسیم کرد. قسمت اوّل این پست پویایی زیادی داره، خوندنش کمی نفس گیره و ماجراهاش بدون وقفه توی ذهن شکل می گیرن و البته که یک پاراگراف خیلی درشته! قسمت دوّم نه؛ پاراگراف های خیلی کوتاه و سکوتی که در پس زمینه ماجرا شنیده می شه. خب، این دوقسمت به خودی خود نماینده دو سبک نوشتاری هستند، چه توی طنز و چه توی جدی نویسی و بهتون کمک می کنن تا تاثیری که روی خواننده می خواید رو بذارید. بذارید دقیق‌تر توضیح بدم:

الف) قسمت اوّل یا گرم: پاراگراف این قسمت همونطور که می بینید خیلی بزرگه و حتی دیالوگ ها رو هم توی خودش کشیده! این چه تاثیری روی مخاطب می ذاره؟ مجبورش می کنه که تصوراتش از صحنه و احساسش نسبت به اون ها رو نگه داره و واضح‌ترین کاربردش برای جایی هست که ما دنبال اضافه کردن اکشن به داستانیم، ولی توی رول های طنز یه اثر دیگه هم داره! اینجا شما می تونید خورد خورد رولتون رو طنز کنید! یک پاراگراف بزرگ باعث می شه حس طنز اتفاقات جمع بشه و شاید چندتا شوخی جدا از هم که هیچکدوم توانایی این رو ندارن که واقعا مخاطب شما رو بخندونن، با ترکیب شدن توی یک پاراگراف خیلی درشت این قدرت رو دارن که حتی سرسخت ترین خواننده ها رو تسلیم کنن! ریسک کمتری دارن و البته شما رو وادار می کنن که رول های بلندتری بنویسید. برای این دست رول ها شما نیاز به مقدار نسبتا قابل توجهی جنون دارید. باید منطق رو دور بریزید! اغراق کنید! قوانین فیزیک رو بشکنید و کاری کنید که ساختار ذهنی خواننده رول عملا در هم شکسته بشه!... البته این باعث نشه که فکر کنید این طور نوشتن به درد رول ها و نوشته های جدی نمی‌خوره؛ صحنه های اکشن و جایی که می خواید احساس گرما و شادی به مخاطبتون بدین یا از لحاظ احساسی گیجش کنید این روش می تونه کاملا موثر باشه و به رول‌هایی ختم بشه که حتی فکرشم نمی کردین از پس نوشتنش بربیاید!

ب)قسمت دوم یا سرد:جملات کوتاه و ساده هستن، به طور ناخوآگاه کمی سرما و سکوت رو به خواننده القا می کنند و قاعدشون بر حمکرانی عقل و منطقه و طبیعتا پایه اصلی رول‌های جدی و غم انگیز هستن و نیاز دارن جملاتشون چه به عنوان توصیف و چه به عنوان دیالوگ قوی باشه و هممم... باعث می شه رول شما مثل یک برکه آروم باشه! همین زمینه باعث می شه که رول شما چه به عنوان طنز و چه به عنوان جدی هیچ وقت رولتون آزاردهنده نشه. ظاهرا راست کار جدی نویسیه ولی برای طنز نویسی هم به شدّت کاربردیه! چرا و چطور؟ توی اون شرایط آرام و آرامش ذهنی که طبیعت این ساختار ایجاد می کنه یه شمشیر دو لبه به وجود می‌آد! این شمشیر قسمت طنز رول شما رو به دو دسته تقسیم می کنه، اگر به اندازه کافی قوی بود، تاثیرش دو برابر می شه و اگر ضعیف بود... [انگشت شصتش را از این طرف گردن به آن طرف می کشد.] نکته اینه که احساسات جدی خود به خود توی این شکل وجود دارن و برای پست های طنز هم مثل شکارگاهی عمل می کنه که باید در لحظه مناسب عمل مناسب رو انجام بدین تا سخاوتمندانه بهتون پاداش بده!

هر دوی این سبک و روش ها برای رسیدن به حد اعلا نیازمند تمرین هستن، تا با سبک و ذهن شما جفت و جور بشن و وقتی این اتفاق بیافته در بی حوصله ترین و نوشتن نیومده ترین حالتتون هم بد نوشتن غیرممکن می شه. اما از هرچه بگذریم... سخن تکلیف خوش تر است!


تکلیف: یکی از دو روش (سرد یا گرم) رو انتخال کنید، براساس اون یه رول بنویسید! در خصوص موضوع اون هم کاملا آزاد هستید! این جلسه نمرات با سختگیری بیشتری نسبت به جلسه قبل داده می‌شه، گفتم که بدونیدها!



پاسخ به: كلاس طلسم ها و وردهاي جادويي
پیام زده شده در: ۱۹:۲۳:۱۸ شنبه ۱ مرداد ۱۴۰۱

ریونکلاو، وزارت سحر و جادو

لاديسلاو زاموژسلی


مخفی کردن اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۳:۵۵ دوشنبه ۲۷ بهمن ۱۳۹۳
آخرین ورود:
دیروز ۲۱:۱۳:۳۶
از خانه
گروه:
کاربران عضو
ناظر انجمن
ریونکلاو
ایفای نقش
مترجم
پیام: 472
آفلاین
بسمه تعالی




بیایید، مُشوقتان را تصحیح بنمودیم.

×× به مناسبت این که اوّلین جلسه بود به همه دانش آموزان نمره 30 تعلق گرفته. ولی از جلسه بعد دیگه از این خبرها نیست.××


گریفیندور

گربه‌ی ناقوس (کتی بل):
نخست گوییم که زین ابتدا از هواداران طلسم "چلبوسوپومنالوس" گشته و آن را به کرّات بر دنگِ دینگ اجرای نموده و حظ فراوان بردیم. لیک... لیکش را می دهیم دنگ بگوید. گوی.
خب راجع به تکلیف اوّلت... درسته که عنصر خلاقیت مهمترین نکته این تکلیف بود، اما به عنوان یک رول تکی زیاد از حد کوتاه بود. شاید توی نقدهایی که گرفته باشی گفته شده باشه که کوتاه بودن رول خوبه، خصوصا توی پست های ادامه دار، ولی شرایطی هم داره، اولا برای یک رول تکی که قراره روایت گر یک داستان کامل باشه باید کمی بیشتر مایه بذاریم و دقت کنیم که آغاز ماجرا و روایت و جمع کردنش همه‌ش با خودمونه و دوّم اینکه خواننده احساس نکنه که یه چیزی کمه و متاسفانه من توی این رول حس می کردم یه چیزی کمه. حالا نوشتن بی حوصله و اشتباهات املایی مثل:
نقل قول:
زود و شوق - کت و کلف - بع - فلبداهه


که به ترتیب می شن ذوق و شوق - کت و کلفت - به و فی البداهه هم باعث می شه توی ذوق خواننده‌ت بخوره. درک می کنم که خیلی هاش به خاطر تند تایپ کردن یا وقت کم باقی مونده تا پایان جلسه تدریس بود ولی بازم ایراد اساسی‌ایه. پس لطف کن و برخلاف آقای زاموژسلی که آدم تنبلیه، بعد از نوشتن رول هات یک بار اون ها رو برای خودت بخون - ترجیحا با صدای بلند - تا این دست اشتباهات از بین برن یا حتی کمتر بشن و از گوگل کردن کلماتی که تا حالا ازشون استفاده نکردی هم دوری نکن.

در خصوص تکلیف ثانی، در اینجای آن خلاقیت را بدیدیم و دانستیم که جنابتا رقبتی بر امر ترسّم مدارید. لیک نیک بود.

راجع به تکلیف ثالثتان نیز گفته بودیم چهار مورد، لیک زان سه که بنوشته بودید بسیار خرسند گشته و آن که مانده بود را بر جنابتان ببخشیدیم.

30 از 30

ریکایِ نیک: (گودریک گریفیندور)

ما انتظار داشتیم منتهی الیه جنون رو برون کشید، لیک از دیگری وارد شدید... شگفتانه نیکی بود.

30 از 30 حلالِ حلال!

اسلایترین:

اسیِ نابینایِ حاضر در پی.وی (اسکورپیوس مالفوی):

سلام بک مالفوی تبارآ!
همبرگر طعامی نیک است، ما با قارچ و پنیرش را بسیار دوست می داریم ای اسی نابینا. از چه روی در همبرگرتان مخسپیدید؟ وانگاه همبرخواب می گردید. هار هار هار.

خب بذار همین اوّل کار یه چیزی بهت بگم اسکور... می تونم اسکور صدات کنم؟ باور کن توصیف کردن درد نداره. تو اینجا پست خوبی نوشتی که پتانسیل نسبتا زیادی داره، ولی از خیلی چیزایی که می تونستی بگی گذر کردی، می تونستی توصیف کنی که مثلا می ری سر یخچال و خالیه، دیگ روی گاز خالیه، خوراکی های جاسازتم مثلا بردن. متنی که من الان به عنوان رول خوندم همه چیز رو راجع به رول می گه، از نظر یه رول ناقص نیست ولی بیشتر شبیه به یه خلاصه‌س.

ما دریافتیم که جادوییان تمایلی اندک بر ترسیم و ترسّم دارند.
کاربردان وردتان منطقی و معقول بودند، لطفا برای مرتبه بعد کمی دیوانه گردید.

30 از 30

سیه‌ای که دور می باشد (دوریا بلک):

خود خویشتنمان را مدمّس بنمودی؟! و ایضا دنگی که دینگ خطابش می نماییم را! عملی نیک مرتکب گردیدید.

جدای از این می تونم بگم اوّلین بار بود که یک رول در سایت می خوندم که آقای زاموژسلی داخلش باشه و موقع خوندنش با خودم نگم «نه! آقای زاموژسلی اینجوری نیست که.» یا «نه! اون که این کار رو نمی کرد!». رولت جوری بود که حقیقتا نمی تونم هیچ عیب یا ایرادی ازش بگیرم. نمی تونم بگم به خوبی رول های گودریک یا سو بوده، ولی بیشترین چیزی بود که می تونستم از یه تازه‌وارد انتظار داشته باشم. فارغ از این می تونم بگم که تو پتانسیل تبدیل شدن به یکی از نویسنده های خوب ایفا رو داری.

ترسیمات و کاربرداتتان نیز نیک بودند.

30 از 30

ریونکلاو:

آیِ مردد مانده میان ویل و مز (آماندا ویلیامز):

حشرات کثیرالدست و پای را منفجرانیدید، عمل نیکی را مرتکب گشتید.

خوب بود، غیر منطقی بودنش، طنزش، همون چیزی رو نوشتی که انتظار داشتم برای همچین تکلیفی نوشته بشه. شاید تنها ایرادی که بخوام بگیرم و سخت گیرانه محسوب بشه اینه که من اون اوّلش متوجه نشدم کدوم دیالوگ رو سو می گه و کدوم یکی رو آماندا و طلسم "کلابزنبترکونیسموا" هم خیلی کلا زد ترکوندآ!
اینکه طنزت رو در کاربردها و حتی توی نقاشی هم می شد دید که دیگه عالی بود.

30 از 30، حلالِ حلال!


جهت جین (سو لی):


نباتات را ملبّس بنمودید؟ دگر روز نیز می خواهید این دنگ را ملبس نمایید!


30 از 30 حلالِ حلال!

هافلپاف:

آن که بدون کلاس فی الامل می باشد (نیکلاس فلامل):

پروانگان را بر اعمال خشونت واداشتید، خشونتتان فزون بادآ!

به عنوان دنگ این رو اضافه کنم که شخصیت های قهرمان و اینجوری همه فن حریف که می خوان همه کارها رو خودشون انجام بدن توی داستان‌ها در حالت عادی زیاد جذاب نیستن و حتی توی واقعیت. توی داستان اگر بتونی محیط رو تماما برعلیه‌شون قرار بدی جالب می شن، ولی در حالت کلی... توصیه‌م اینه که بیشتر تغییرش بدی.

30 از 30


مصححاَ و معلماَ،
لادیسلاو پاتریشوا خانزفا کاردلکیپ جورامونت پتیران عاصدیغ زاموژسلی.



پاسخ به: كلاس طلسم ها و وردهاي جادويي
پیام زده شده در: ۲۳:۵۱:۳۸ چهارشنبه ۲۹ تیر ۱۴۰۱

گریفیندور، مرگخواران

کتی بل


مخفی کردن اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۸:۴۴ دوشنبه ۲۸ مهر ۱۳۹۹
آخرین ورود:
دیروز ۲۰:۲۳:۱۸
از زیر زمین
گروه:
مرگخوار
ایفای نقش
گریفیندور
ناظر انجمن
کاربران عضو
پیام: 423
آفلاین
1_
صبح دل انگیزی برای انجام تکالیف حوصله سربر هاگوارتز بود!
این چیزی بود که کتی با بی حوصلگی برای خودش تکرار میکرد تا کمی اشتیاق پیدا کند. وگرنه آن سال را باید دوباره میخواند.

_ خب... از کلاس ورد ها و طلسم ها شروع میکنیم.

کاغذ های پوستی اش را بیرون کشید. بع علاوه کتاب کت و کلف ورد ها که از کتابخانه کش رفته بود.
پس از چندین ساعت مطالعه بیهوده و چوله کردن کاغذ های پوستی، فلبداهه شروع کردن به درآوردن ورد های عجیب غریب از خودش.
_ چیکیپوتوسولوموتوس!

موهای قاقارو ریخت.

_ موچولوخوفاسوروس!

چشم های قاقارو چپ شد.

_ چلبوسوپومنالوس!

پس گردنی محکمی بر پس سر قاقارو فرود آمد.
کتی، با زود و شوق، از جایش پرید. اینکه دیگر مجبور نبود برای زدن پس گردنی به قاقارو دنبالش کند، شبیه رویا بود!
_ چلبوسوپومنالوس!

قاقارو پس گردنی دیگری خورد.

_ چلبوسوپومنالوس!

پس گردنی جانانه ای بر پس سر کتابدار بیچاره فرود آمد.

_ من یه مخترع نابغم!

2_

3_

زدن سیلی بر صورت فرد مذکور
زیر پای فرد مذکور را خالی کردن
شیر گاو را زیاد تر کردن


قاقارویه


ارباب من Lord

گر کسی مرا ببیند نتواند که ببیند چون که او قارقارو نیست!

قاقاروی بدون مو!








شما می ‌توانید مطالب را بخوانید
شما نمی توانید عنوان جدید باز کنید
شما نمی توانید به عنوان‌ها پاسخ دهید
شما نمی توانید پیام‌های خودتان را ویرایش کنید
شما نمی توانید پیام‌های خودتان را حذف کنید
شما نمی توانید نظر سنجی اضافه کنید
شما نمی توانید در نظر سنجی ها شرکت کنید
شما نمی توانید فایل‌ها را به پیام خود پیوست کنید
شما نمی توانید پیام بدون نیاز به تایید بزنید
شما نمی توانید از نوع تاپیک استفاده کنید.
شما نمی توانید از HTML در نوشته های خود استفاده کنید
شما نمی توانید امضای خود را فعال/غیر فعال کنید
شما نمی توانید صفحه pdf بسازید.
شما نمی توانید پرینت بگیرید.

[جستجوی پیشرفته]


هرگونه نسخه برداری از محتوای این سایت تنها با ذکر نام «جادوگران» مجاز است. ۱۴۰۰-۱۳۸۲
جادوگران اولین وبسایت فارسی زبان هواداران داستان های شگفت انگیز هری پاتر است. به عنوان نخستین خاستگاه ایرانی ایفای نقش مبتنی بر نمایشنامه نویسی با محوریت یک اثر داستانی در فضای مجازی، پرورش و به ارمغان آوردن آمیزه ای از هنر و ادبیات برجسته ترین دستاورد ما می باشد.