هری پاتر نخستین مرجع فارسی زبان هواداران هری پاتر

هری پاتر نسخه موبایل


در حال دیدن این عنوان:   1 کاربر مهمان





پاسخ به: کارگاه داستان نویسی
پیام زده شده در: ۱۹:۳۸:۵۳ یکشنبه ۱۷ مهر ۱۴۰۱

Queen0hagwartz


مخفی کردن اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۷:۰۹:۳۳ یکشنبه ۱۷ مهر ۱۴۰۱
آخرین ورود:
۱۹:۳۵:۲۱ یکشنبه ۱۷ مهر ۱۴۰۱
از هاگوارتز
گروه:
کاربران عضو
پیام: 1
آفلاین
سلام.. من عکس شماره ۱۸ رو انتخاب کردم. همونی که دامبلدور نامه رو با شمشیر باز میکنه. نتونستم لینک رو بزارم پس اینجا میگم لطفا قبول کنید..
[ سلام پروفسور. مطمئنم حدس زدین که من واسه چی به شما نامه فرستادم. به یکی دیگه از خونه های مشنگی حمله شده. همه ده عضو اون خونه کشته شدن. درسته که فعالیت مرگخوار ها خیلی رفته بالا ولی کار اونا نبوده. با اینکه ما رد ضعیفی از جادو رو اونجا حس کردیم اما همه آدما با شمشیر کشته شده بودند و هیچ علامت شومی بالای خونه نبود. از این حادثه ما فقط یه شاهد داریم که میگه :(من دیدمش.. یه پیرمرد سیاه پوش با یه ریش بلند و سفید بود ج که یه شمشیر با یاقوت قرمز دستش بود. اون رفت تو خونه و کم بعد با یه شمشیر خونی برگشت. من مطمئنم که اون قاتلشون بوده.)
عجیبه نه؟ به هرحال امیدوارم که بتونی کمکمون کنی. این هفتمین حمله به مشنگ ها تو این ماهه. واقعا دارم گیج میشم. اگه اون یه مشنگ بوده پس چرا اونجا جادو استفاده شده؟ بعدم اگه اون جادوگر بوده چرا با یه آوداکداورا اونا رو نکشته؟ به هر چی برسیم بهت میگم..
امیدوارم که حالت خوب باشه... آلیس بلک وزیر سحر و جادو]
پروفسور دامبلدور با تاسف نامه را در آتش انداخت و سوختنش را تماشا کرد. او مطمئن بود که هیچکس به او شک نمیکند. به شمشیر گریفندور که از قتلی که دیشب انجام داده بود خون قدش بود نگاهی انداخت. بله درست فکر کردید؛ قاتل مشنگ ها آلبوس دامبلدور است!! درست بود که او حامی مشنگ ها بود اما این یک پوشش بود تا انتقام خواهرش را از مشنگ های کثیف بگیرد. بعد از سال ها تلاش بلاخره کارش را شروع کرده بود و تا تمام مشنگ ها را نمیکشت دست بر نمیداشت. شمشیر را برداشت و به خون خشک شده روی آن نگاه کرد. آنقدر غرق تماشای شمشیر بود که نفهمید هری داخل اتاق شده و با تعجب به او و شمشیر خونین در دستش نگاه میکند. ذهن هری داشت دیوانه وار کار میکرد. پیرمرد سیاه پوش... ریش بلند و سفید. او بود که قتل ها را انجام داده بود. با تعجب گفت:
+پروفسور. اون شما بودین؟! اون شما بودین که قتل ها رو انجام میدادین؟
_اوه هری کی اومدی اینجا؟ ندیدمت!! آره من بودم. و تو رازم رو فهمیدی! منو ببخش هری ولی تو قراره الان بمیری.
دامبلدور با یک حرکت، سر هری را از تن جدا کرد. سرش را در دست گرفت و گفت:
و این هم پایان پسری که زنده ماند!!


تایید شد.
مرحله‌ی بعد: کلاه گروهبندی


ویرایش شده توسط سدریک دیگوری در تاریخ ۱۴۰۱/۷/۲۳ ۱۴:۱۲:۲۷

آلیس بلک... ملکه هاگوارتز


پاسخ به: کارگاه داستان نویسی
پیام زده شده در: ۱:۰۱:۲۲ جمعه ۸ مهر ۱۴۰۱

اسلیترین

بندن


مخفی کردن اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۲۳:۵۴:۳۵ پنجشنبه ۷ مهر ۱۴۰۱
آخرین ورود:
۷:۳۵:۵۲ شنبه ۱۶ مهر ۱۴۰۱
از قبرستون!
گروه:
اسلیترین
ایفای نقش
کاربران عضو
پیام: 5
آفلاین
تصویر شماره 8 کارگاه


خورشید رو به غروب بود و آخرین اشعه های باقی مانده از روز بر روی چمن های خاکستری خانه ریدل ها افتاده بود.
مرگخواران هر کدام در گوشه ای مشغول به سرگرم کردن خودشان و طفره رفتن از انجام وظایفشان بودند.وضعیت اتاق اصلی عمارت نیز، تفاوت چندانی با دیگر اتاق ها نداشت. ولدمورت با بی حوصلگی روی صندلی چرمی پوسیده اش لم داده بود،به سقف نگاه می کرد و هر از چند گاهی پشه ای را که به این طرف و آن طرف می رفت را میپایید.
این غروب کسل کننده تنها گریبان گیر ساکنان عمارت ریدل ها نبود و اعضای محفل ققنوس را هم درگیر خود کرده بود.
دامبلدور در دفتر کارش قدم می زد و هر از چند گاهی جهت رفع بی حوصلگی دستی بر روی ریش های نقره ای فامش می کشید.
گویی همه منتظر پایان این روز نه چندان جالب بودند.
--------------------------------------

-باورمان نمی شود یک روز چقدر میتواند برای ما که ارباب جهان هستیم خسته کننده باشد. نه مرگی و نه شکنجه ای هیچ تفریحی نداریم.

در همین حین صدای دویدنی از دور نزدیک به اتاق شد و رودولف، یکی از یاران وفادار ولدمورت، نفس نفس زنان وارد اتاق شده و جلوی صندلی که ولدمورت در آن لم داده بود تا کمر خم شد.
-ارباب!!! اربااااااب... یافتم. بالاخره یه ایده بی نظیر به ذهن حقیرم خطور کرد.
-رودولف، اگر منظورت از ایده بی نظیر همان ایده هایی است که تابستان گذشته باعث کشته شدن تعدادی از یارانمان شد ، بگو تا دستور دهیم تا حداقل مغزت را برای شام نجینی مان سرو شود بلکه سودی از تو به ما که ارباب جهانیم برسد!

رودولف که از تصور مغز له شده اش که در ظرف غذای نجینی ریخته می شد وحشت کرده بود سرش را تکان داد و با لکنت گفت:
-ار.. ارباب نظرتان درباره سرکار گذاشتن محفلی ها چ..چیست؟
- رودولف چرا چرت و پرت محض تحویلمان می دهی؟ گویی ما احمقیم و نمی دانیم تمام محفلی ها شاغل هستند، حتی اگر هم نباشند مطمئنیم آن دامبلدور نادان با پارتی بازی آنها را وارد آن مدرسه نه چندان حرفه ای جادوگری که قابل ذکر است زمانی خودمان هم آنجا به تحصیل با دود چراغ میفرمودیم، می کند.

رودولف با سردرگمی نگاهی به اربابش انداخت و درحالی که به چرایی وجود جهان و زمان می اندیشید گفت:
-ارباب منظورمان شوخی است، شوخی مشنگی، نظرتان چیست که نامه ای برایشان بنویسید و این گونه حوصله مبارکتان را از سر رفتن محافظت کنید؟
-ایده ات آنچنان هم که به نظر می آید بد نیست رودولف... نامه ای طولانی برایشان می نویسیم و سپس به مغز کوچک آنها می خندیم......

پس از حدود نیم ساعت از خنده های شیطانی ولدمورت، رودولف قلم و کاغذ مخصوص که طلسم شده بود تا به این راحتی ها باز نشود را، به نزد لرد سیاه آورد و بعد از اعلام آمادگی ولدمورت آن را با جغدی مستقیم روانه دفتر دامبلدور در هاگوارتز کرد.
--------------------------------------
- اوه هری تو اینجایی؟
-پروفسور این چهلمین باریه که این جمله رو تکرار می کنید.بله من اینجام و تمام اعضای محفل هم همینجان اگر براتون سواله....

دامبلدور برای بار چهلم سرش را بالا آورد و به چهره محفلی های بی حوصله نگاه کرد. دستی برریش هایش که حالا بعد از بار ها کشیده شدن دست بر رویشان ، چندادن پرپشت نبودند کشید و باز هم به بیرون خیره شد.
در همین هنگام بود که جغدی با سرعت یوزپلنگ، خودش را به شیشه کوبید،
و کوبید....
و کوبید.
وکوبید.....
دامبلدور پنجره ی ترک خورده دفترش را باز کرد و جغد بخت برگشته را به داخل کشید، نامه ای که در چنگال هایش داشت را آزاد کرد و او را مستقیم از پنجره به بیرون انداخت.
-پروفسور....نه....
-خدای من! جغده مرد؟
-سیریوس از کی تاحالا حامی جغد ها شدی؟
-از وقتی که تو بر علیهشون اعلامیه پخش...

دامبلدور که گویی تا الان تمام حواسش به نامه بود، سرش را بالا آورد و از پشت شیشه های عینکش نگاهی تهدید آمیز روانه اعضای محفل که درحال بحث بر سر جغد ها بودند، انداخت و گفت:
- تام. نامه از طرفه تامه...
-پروفسور! تام و جری؟ اوه خدای من اونا خیلی معروفن شما میشناسیدشون؟
-تام ریدل رو میگم رون! ولدمورت...

رون با شرمساری نگاهش را از چشمان نا امید دامبلدور دزدید و به سویی دیگر نگاه کرد. محفلی ها با کنجکاوی تمام به نامه خیره شده بودند، که ناگهان دامبلدور در حرکتی ناگهانی شمشیر گودریک گریفندور را از محفظه اش در آورد و مشغول ور رفتن با نامه شد.
-پ..پروفسور چرا.. چرا با شمشیر؟
- اینجوری خیلی خفن تر و هیجان انگیز تره هری. اینطور فکر نمیکنی؟مخصوصا که نامه از طرف تامه!

هری که گیج شده بود به نامه ای که حالا پاکتش با شمشیر پاره شده بود نگاه کرد. دامبلدور با دستانی لرزان نامه را باز کرد. همه نفس ها در سینه حبس شده بود.
بعد از مدتی نسبتا طولانی ،هرمیون که جرات حرف زدن پیدا کرده بود با صدایی که به زور شنیده می شد گفت:
-پروفسور تو نامه چی نوشته؟

دامبلدور سرش را بالا آورد و با چهره ای که نا امیدی در آن موج میزد، گفت:
- خالیه! نامه هه خالیه...
--------------------------------------
در همین حین صدای قهقهه های بلند ولدمورت از خانه ریدل ها شنیده می شد و سکوت شب را که به تازگی فرا رسیده بود را می شکست.
- یو ها ها ها ها..... سرکار گذاشتیمشان...سر کار گذاشتیمشااااان.


پایان

خیلی خوب و بی نقص نوشته بودی. توصیف هات کامل و دقیق بود و طنز قشنگیم داشت.

تایید شد!

مرحله‌ی بعد: گروهبندی!


ویرایش شده توسط کتی بل در تاریخ ۱۴۰۱/۷/۱۰ ۲۱:۴۲:۳۱
ویرایش شده توسط کتی بل در تاریخ ۱۴۰۱/۷/۱۰ ۲۱:۴۴:۰۸


پاسخ به: کارگاه داستان نویسی
پیام زده شده در: ۱۵:۲۳:۲۲ دوشنبه ۲۱ شهریور ۱۴۰۱

ریونکلاو

روونا ریونکلاو


مخفی کردن اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۲۲:۰۱:۳۰ یکشنبه ۲۰ شهریور ۱۴۰۱
آخرین ورود:
۱۷:۲۶:۱۵ شنبه ۲۳ مهر ۱۴۰۱
گروه:
ایفای نقش
ریونکلاو
کاربران عضو
پیام: 4
آفلاین
http://jadoogaran.org/uploads/sww1.png
هری پاتر مثل همیشه منتظر بود تا شب بشه . وقتی که شب میشد قلعه چیزای جدیدی رو از خودش نشون میداد که باعث هیجان زدگی هری کنجکاو میشد .
هری رفت توی تختش و تظاهر به خوابیدن کرد منتظر موند تا همه بخوابن نقشه و چوبدستیش رو گرفت و شنلش رو گرفت و راه افتاد .
همینطور که داشت راه میرفت و به مقصدی که توی نقشه علامت زده بود پیش میرفت که یهو اقای فیلچ و خانم نوریس از راه رسیدن . اقای فیسلچ که مثل همه ی ادامای عادی نمیتونست حضور هری رو احساس کنه اما خانم نوریس از اونجایی که یه گربه بود به راحتی میتونست حضور هری رو حس کنه حتی شایدم میتونست هری رو ببینه کسی چمیدونه
خانم نوریس انگار توی چشمای هری زل زده بود و هری هم نمیتونست از اون نگاه ها نجات پیدا کنه هری داشت اروم اروم از دست خانم نوریس فرار میکرد که یهو شروع کرد به در اوردن صدای های عجیب غریب که اقای فیلچ رو از حضور هری با خبر کنه اقای فیلچ همینطو دالشت نزدیک تر و نزدیک تر و نزدیک تر میشد همون لحظه که اقای فیلچ اومد شنل رو از روی سر هری بکشه خانم مکگونگل سر رسید : اقای فیلچ
- بله خانم
+در حال گشتزنی بودید ؟؟
- بله خانم
+و چیزی هم پیدا کردید ؟؟
-نه خانم
+پس چرا اینجا وایستادید
-خانم نوریس یچیزی اینجا حس کرده بود بخاطر همین اینجا بودیم ولی الان که شما اینجایید پس نیازی به من نیست از حضورتون مرخص میشم خانم و با یه تعظیم اونجا رو ترک کرد پرفسور مکگناگل صبر کر تا اقای فیلچ کتمل اونجا رو ترک کنه و بعد رو بعد بدون اینکه به هری نگاه کنه گفت : پاتر بهتره این عادت بد شبگردیت رو کنار بزاری وگرنه بخاطر نقض قانون قلعه برای بار هزارم موقتا اخراج میشی بعدم سریعا برگرد به اتاقت تا این موضوع رو به اقای دامبلدور واگزار نکردم .
هری که انگار این دفعه براش درس عبرتی شده باشه به اتاقش برگشت درسته که هنوزم بعضی شبا به قلعه سر میزنه اما این دلیلی نمیشه که به حرف خانم مکگناگل گوش نداده باشه مگه نه ؟؟؟

http://jadoogaran.org/uploads/sww1.png



کارگاه داستان نویسی
پیام زده شده در: ۱:۳۴:۴۰ دوشنبه ۲۱ شهریور ۱۴۰۱

ریونکلاو

روونا ریونکلاو


مخفی کردن اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۲۲:۰۱:۳۰ یکشنبه ۲۰ شهریور ۱۴۰۱
آخرین ورود:
۱۷:۲۶:۱۵ شنبه ۲۳ مهر ۱۴۰۱
گروه:
ایفای نقش
ریونکلاو
کاربران عضو
پیام: 4
آفلاین
بالاخره پیداش کرد . چیزی که چند سال دنبالش بود خودش هم نمیدونست چرا انقد دنبال اون اینه بود
شایدم میدونست اما نمیخواست به روی خودش بیاره که اون دلیل اصلیشه .
سوروس یه نگاه به خودش توی اینه کرد لیلی ... اون اونجا بود درست کنارش درحال که بهش لبخند میزد . بعد اینکه جیمز پاتر اون رو ازش دزدیده بود دیگه هیچوقت لبخندشو ندید دلش میخواست اون روزا دوباره برگرده روزایی که با لیلی روی درخت مینشستن یا وقتایی که کلاسایی که اونموقع ها از نظرشون خسته کننده بود رو میپچوندن فقط بخاطر اینکه بتونن باهم وقت بگذرونن لیلی تنها کسی بود سوروس رو خوشحال میکرد و پاتر اومد و اون رو ازش گرفت سوروس توی اون دوران ادم شجاعی نبود همینطور ادم شر و شور و بد قلقی نبود سرش تو کار خودش بود اما خب قلدری همیشه هست مگه نه ؟؟
اما وقتی با لیلی بود دوست داشت که یذره شیطونی کنه و از اون پوسته ی همیشگی خودش در بیاد .
لیلی اولین و اخرین عشق سوروس بود دلش برای لیلی تنگ شده بود و خب فقط از یه طریق میتونست دوباره لیلی رو ببینه که اونم همین اینه بود میتونست ساعت ها جلوی اون اینه بشینه و خودش رو غرق در رویاها و حسرتای خاک خوردش ببینه .
میتونست ساعت ها چشمای لیلیو تو اون اینه تماشا کنه خیلی وقت بود که توی اون چشما زل نزده بود اما خب یکی شبیهش همیشه کنارش بود هری پاتر ... همیشه میرفت اونجا و با لیلی توی خیالات خودش درد دل میکرد و توی اینه لیلی ای رو میدید که داره بهش گوش میده همیشه ی خدا از لیلی بخاطر اینکه پسری شبیه جیمز بدنیا ورده بود شاکی بود و همیشه هم ازش ممنون بود که چشماش رو به هری داد توی خیالاتش برای لیلی از دردسر هایی که هری براس همشون درست کرده بود میگفت یا از شجاعتایی که بخرج داده بود
همه ی اینا میگذشت هر روز ساعتها به اون اینه خبره میشد و دوباره توی خیالاتش غرق میشد کی باید اون رو از اون حال و روز در میاورد ؟

فلش بک به روز های قبل :
دامبلدور که حواسش به همه چیز بود متوجه غیبت های طولانی مدت سوروس شده بود دامبدور احتمال میداد که اینه رو پیدا کرده باشه متوجه شده بود که تو این چند سال دhttp://www.jadoogaran.org/modules/xcg ... 9671_256967_5175359_n.jpgنبال اینه میگشت اما خب دلش نمیخواست که اونو پیدا کنه چون ممکن بود سوروس دوباره به سال های گذشته برگرده همه یادشونه که سوروس ماه ها ی اول ازدواج لیلی و جیمز چقد گوشه گیر تر شده بود و اینکه ... در کل حالش خوب نبود . حالا هم که یجورایی دوباره لیلی رو پیدا کرده بود قانع کردن سوروس برای دل کندن از این اینه سخت بود اما خب به هرحال اون دامبلدور بود میتونست همه کاری انجام بده پس صد در صد قانع کردن سوروس هم ممکن بود براش

حال : سوروس مثل هر روز رفت کنار اون اینه اما انگار قبل اون کس دیگه هم اونجا بود کسی جز دامبلدور نمیتونست باشه چون به هر حال اون اینه رو قایم کرده بودبا همون لحن همیشگیش شروع به حرف زدن کرد : اوه سوروس بالاخره اومدی خیلی وقت بود منتظرت بودم
- پرفسور شما اینجا چیکار میکنید
+میدونستم بالاخره پیداش میکنی و نگران همین روزا بودم که یوقت خیلی غرقش نشی ولی همونطور که انتظر میرفت تو هم مثل بقیه خودتو توی رویاهات غرق کردی سوروس بزار قبل اینکه چیزی بگی بهت بگم کهزندگی رو باید گذروند و نباید توی گذشته ها غرق شد لیلی بر نمیگرده و حتی اگر بر میگشت به بزرگ کردن پاتر و زندگیش میرسید این حقیقت تلخیه که توی زندگی هرکسی به یه شکلی هست و برای تو این حقیقت تلخ لیلی بود سوروس پس سعی نکن خودت رو تو رویاهات غرق نکن و به زندگی عادیت برگرد و همینطور دیگه هم دنبال این اینه نگرد
دامبلدور بدون اینکه منتظر حرفی از جانب سوروس باشه اونجا رو ترک کرد و دوباره اون و اینه باهم تنها شدن حرفا ی دامبلدور منتطقی بود نباید زندگیشو خرج روباهاش میکرد ولی از طرفی هم ترک ردن وباره لیلی براش سخت بود در اخر بعد از ساعت ها فکر تصمیم گرفت دوباره به زندگی عادی خودش برگرده
کارگاه داستان نویسی

•~•~•~•~•~•~•~•

سلام دوست عزیز.
به کارگاه داستان نویسی خوش اومدی!
پستت خیلی قشنگ بود. فقط در مورد استفاده از علائم نگارشی یکم مشکل داشت.
مثلا اینکه از علامت هایی مثل علامت تعجب یا سوال دو بار پشت هم استفاده نکن.
و اینکه هیچ وقت هم جملاتتو بدون نقطه تموم نکن.
ولی به جز اینا ایراد خاصی نداشت.
امیدوارم تو سایت موفق باشی.

تایید شد!

مرحله‌ی بعد: گروهبندی!


ویرایش شده توسط تری بوت در تاریخ ۱۴۰۱/۶/۲۱ ۲:۲۷:۵۷


پاسخ به: کارگاه داستان نویسی
پیام زده شده در: ۱۵:۱۹:۰۳ یکشنبه ۱۳ شهریور ۱۴۰۱

هافلپاف

جیمز


مخفی کردن اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۲۲:۵۶:۵۹ جمعه ۱۱ شهریور ۱۴۰۱
آخرین ورود:
۱۹:۴۱ جمعه ۱۱ آذر ۱۴۰۱
گروه:
ایفای نقش
هافلپاف
کاربران عضو
پیام: 8
آفلاین
- لعنت به اون لوگان که تو فیلم خودش مرد و سطح هر داستانی رو که یکی نَمیره آورد پایین، حالا ما رو باش که تو یه مدرسه گیر افتادیم!

می‌دانید، انصافاً حرص بد است، سیگار و مشروب هم همین‌طور، فقط جان آدمی‌زاد است که پنجاه پنجاه است.
اگر در یک داستان یا فیلمی فردی را ببینید که سیگار می‌کشد یا مشروب می‌نوشد، پیف‌پیفی می‌کنید و بعد هم به سراغ نان و پنیر خودتان می‌روید. اما اگر کسی بمیرد، جای آنکه جلوی چشمان کودک دلبندتان را بگیرید که نبیند، شیوه‌ی کشتار آن فرد را با خود تمرین می‌کنید تا آن را به‌طور کامل یاد بگیرید. بعضاً هم زیر لب به کارگردان فحش می‌دهید، نه به‌خاطر آنکه شخصیتی را کشته‌است، به این خاطر که شیوه‌ی مرگی فجیع‌تر و هولناک‌تر را به نمایش نگذاشته‌است تا شما بیاموزید و فردا پس‌فردا در خیابان‌ها با جَو حق‌گو به مردم چشم‌غره بروید و دفترچه شیوه‌های «قتل پونی کوچولو، اسب نازنازو» خودتان را به نمایش بگذارید. انصافاً کارگردان فلان فلان شده‌ای است.
به داستان خودمان برگردیم...

- بس کن نویسنده‌ی عوضی، انقدر زر می‌زنی که نمی‌ذاری بریم کپه مرگمونو بذاریم، گروه‌بندی بشیم یا نه آخر سر؟

آه، بله. متاسفانه جیمز چندان حال و هوایش خوش نیست، فروش فیلم‌های دسته دویش از یک دلار به نیم سنت کاهش یافته‌است. آن استودیوی فلان شده هم روانشناس ندارد که کمی از شدت این درد جان‌کاه بکاهد، بخصوص برای این کانادایی بی‌اعصاب...

- دهن آشغال کثیفتو ببند عوضی!

لطفاً ساکت شو، جیمز. خب، داستان از جایی شروع شد که جیمز در صحنه فیلم‌برداری، پایش به یک مدرسه‌ی علوم و فنون...

- خفه بابا! بگو یه مدرسه جادو جمبلی!

بله، همان که گفت...

"فلش بک - چندین ساعت قبل"

- من دست خدا برای اجرای عدالتم!
- خدا فقط یه دست داره، اونم انتقامه. من اون انتقامم!
- هی، پسر تو خیلی دارکی، مطمئنی از دی‌سی یونیورس نیستی؟
- کـــات!

تیم کات، کارگردان معروف، غرغرو و کات‌دهنده، به سمت جیمز و جاش بروکلی رفت.
- معلوم هست چی‌کار می‌کنی؟
- هی با توئه تانوس. یالا جوابش رو بده، بازیگر دسته دوی عوضی!
- نه، من با توئم جیمز.
- اوه، عزیزم. من می‌دونستم تو عاشق منی. اوه، عشقم بیا بوست بدم.
- لطفا دهنتو ببند جیمز و انقدر چرت و پرت نگو. باور کن اگه اونجایی که لوگان زد تو رو کشت، تو فیلمش نبود، استودیو یک‌صدم هم برا تو فیلم نمی‌ساخت. اَه.
- با احساسات من بازی می‌کنی، آشغال؟ به من خیانت می‌کنی، عوضی؟

تیم کات، از وسط صحنه‌ی فیلم‌برداری که یک دستشویی توالت در وسط یک جنگل بود، به پشت دوربین خودش رفت.

جیمز اعصاب نداشت. او نمی‌خواست این خیانت را تحمل کند، تازه آن هم از سوی کارگردان او و آن لوگان. او باید می‌رفت و به همگان اثبات می‌کرد که جیمز قابل خیانت نیست!
- لعنت به همتون! من می‌رم تا لذت ببرم از زندگیم بدون همه‌ی شما عوضی‌های خائن!

جیمز از سوی صحنه‌ی فیلم برداری، به سمت ناکجا آباد قدم برداشت.
او عصبانی بود و برایش اهمیت نداشت که کجا برود.
او همین‌طور قدم بر‌می‌داشت، تا اینکه با سر به یک کپه‌ی ریش برخورد و با ما تحتش بر روی زمین فرود آمد.
- لعنت بر ریش، لوگان و هر کی که این دو تا رو دوست داره! تو از کجا پیدات شد کپه ریش شپشو؟
- آه، عزیزم؟

جیمز سرش را به بالا برگرداند. آن صدا برایش آشنا بود. آن صدا همان صدایی بود، کلاسیوس، رفیقِ کرومیِ جیمز، او را به پیش آن برده‌بود تا کمی به جیمز مشاوره بدهد و این بد دهنی او را درمان کند. این همان کسی بود که جیمز با تفنگ ساچمه‌ای اش او را مورد هدف قرار داده‌بود و متاسفانه تیری را در دماغش رها کرده‌بود. آری، او پروفسور ایکس بود.
- پروفسور ایکسِ... ریشو؟
- اوه، نه عزیزم. من آلبوس پرسیوال وولفریک برایان دامبلدور، مدیر مدرسه‌ی علوم و فنون جادوگری هاگوارتز هستم و مایلم تا استعداد‌های جادویی تو رو پرورش بدم. حالا یه بغل میدی؟

پروفسور دامبلدور، پس از آنکه در بغلی سریع، فوری، انقلابی تمام قولنج‌های جیمز را شکست، دست او را گرفت تا با یکدیگر به مدرسه‌اش بروند.

"پایان فلش بک"


جیمز هم‌اکنون در پشت میز‌های هاگوارتز، با چهره‌ای بغ کرده، به در نگاه می‌کند، دریچه نیز آه می‌کشد.

- دهنتو می‌بندی یا ببندم برات نویسنده!
- جیمز... مزدور. بیا اینجا. نوبت گروه بندی‌ته!

جیمز از جایش بلند شد و سلانه‌سلانه به سمت صندلی چوبی‌ای که کلاه بر روی آن قرار داشت رفت و بر روی صندلی نشست. لحظه‌ای بعد کلاه گروه‌بندی بر سر جیمزی که به هر احدی که آنجا بود فحش و بد و بیراه می‌گفت، نشست.

کلاه شروع به صحبت کرد.
- بد دهن، زشت، اُزگَل، بدبین، احمق. فقط هلگا تو رو قبول می‌کنه، تازه اونم با شرط و شروط!
- می‌شه دهن ناپیدات رو ببندی و کارتو بکنی؟
- هافلپاف!

جیمز کلاه را بر روی زمین پرتاب می‌کند و سپس به سمت میز هافلپافی‌ها می‌رود.
حتی آن‌ها هم از ورود او به گروهشان خوشحال نشده‌بودند!


تایید شد.

مرحله بعد: گروهبندی


ویرایش شده توسط کتی بل در تاریخ ۱۴۰۱/۶/۱۳ ۲۲:۱۲:۰۷


پاسخ به: کارگاه داستان نویسی
پیام زده شده در: ۱۳:۴۴:۳۸ شنبه ۲۹ مرداد ۱۴۰۱

هافلپاف

هلن مونرو


مخفی کردن اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۳:۱۳:۳۴ شنبه ۲۹ مرداد ۱۴۰۱
آخرین ورود:
دیروز ۱۸:۴۰:۴۲
از کتابخونه
گروه:
ایفای نقش
هافلپاف
کاربران عضو
پیام: 7
آفلاین
تصویر شماره 5 کارگاه داستان نویسی

از شدت استرس آروم و قرار نداشتم.در دلم غوغایی به پا بود.نفس عمیقی کشیدم سعی کردم ریتم‌نفس های نامرتبم رو آروم کنم.
همهمه بالا گرفته بود.هرکدام از دانش آموزان حرفی می‌زدند،هرکس از گروهی که می‌خواست درون آن بیوفتد حرف می‌زد.
ولی من...
فقط گوشه ای ایستاده بودم و با ناخن هایم دستانم رو زخمی‌ میکردم.
برام مهم نبود که در چه گروهی میوفتم،فقط امیدوار بودم کسی نفهمد من چقدر از این مکان میترسم.
در سراسر سالن میز های غذایی چیده شده بود و بچه ها با شوق منتظر هم گروهی جدیدشون بودند.
زن مسنی جلو اومد و روی سکو قرار گرفت.ردای سبز رنگی تنش بود و از چشم هایش معلوم بود که انسان منضبط و سختگیری است.
زن چشم هایش را بین جادوآموزان گردوند و شروع به صحبت کرد:
-من پروسفور‌مک گوناگال هستم.امیدوارم روز خوبی رو سپری کرده باشید.سکوت رو رعایت کنید و با خوندن اسمتون تک به تک بیاید و روی صندلی بنشینید،منتظر تقدیرتون باشید.
بعد نامه‌ی پوستیی از شخصی گرفت و شروع به خواندن اسم ها کرد.
بچه ها تک به تک از بین جمعیت بیرون می‌رفتند و روی صندلی می‌نشستند.کلاه سخنگویی روی سر آنها می‌نشست و بعد اسم گروه را فریاد میزد.
خنده دار است.
من از جادو میترسم و الان در مدرسه ای هستم که قرار است علوم و فنون آن را بهم یاد بدهند.در خانه ی ما هیچکس از جادو چیزی نمی‌دانست.طبیعی بود!
و حالا من...
-هلن هفلی
با شنیدن اسمم به خودم آمدم.نفس عمیقی کشیدم و به خودم اطمینان دادم.
روی صندلی نشستم و کلاه روی سرم قرار گرفت.
-هومم..ذهن خوبی داری ریونکلاو مناسبته.ولی..ترس رو توی وجودت حس میکنم.بهترین جا برای تو
ثانیه ای مکت کرد و فریاد زد:
-اسلایترین
با ترس چند لحضه خشکم زد.
راجب اون گروه شنیده بودم،واقعا باید..
بعد از آن دست پروفسور مک گوناگال رو پشتم حس کردم.
-تو به اون گروه تعلق داری.

توصیف هات خوب بود. فقط مشکلاتی درمورد فاصله ها و علائم نگارشی داشتی.
به طور مثال:

_ اسلایترین!

خشکم زد.

برای علائم نگارشی هم بعد هر کاما یا نقطه حتما کلمه بعدشو فاصله بده.
برای فعلا
:
تایید شد.

مرحله بعد: گروهبندی


ویرایش شده توسط کتی بل در تاریخ ۱۴۰۱/۵/۲۹ ۲۱:۴۴:۱۱

𝘐𝘯 𝘮𝘺 𝘴𝘩𝘰𝘦𝘴, 𝘫𝘶𝘴𝘵 𝘵𝘰 𝘴𝘦𝘦, 𝘸𝘩𝘢𝘵 𝘪𝘵’𝘴 𝘭𝘪𝘬𝘦 𝘵𝘰 𝘣𝘦 𝘮𝘦, 𝘐’𝘭𝘭 𝘣𝘦 𝘺𝘰𝘶, 𝘭𝘦𝘵’𝘴 𝘵𝘳𝘢𝘥𝘦 𝘴𝘩𝘰𝘦𝘴


پاسخ به: کارگاه داستان نویسی
پیام زده شده در: ۱۱:۲۳:۴۳ دوشنبه ۲۴ مرداد ۱۴۰۱

هافلپاف

آملیا فیتلوورت


مخفی کردن اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۹:۲۶:۳۴ دوشنبه ۲۴ مرداد ۱۴۰۱
آخرین ورود:
۹:۰۰ پنجشنبه ۱۰ آذر ۱۴۰۱
از جغد دانی هاگوارتز
گروه:
کاربران عضو
ایفای نقش
هافلپاف
پیام: 8
آفلاین
http://www.jadoogaran.org/modules/new ... wtopic.php?post_id=312368

شارلوت تمام عمرش برای این لحظه برنامه ریزی کرده بود. لحظه ای مهم، حساس و استرس زا برای هر بچه ی 10 ساله ای... البته هر بچه ای که نه، هر بچه ای با توانایی جادوگری!
با این فکر لبخند کمرنگی بر روی لبان شارلوت نشست... درسته، او یک جادوگر بود! او به خوبی لحظه ی مهم زندگیش را به یاد داشت؛ روزی که مثلا تولدش بود و به همراه پدر و مادر و برادر کوچک اعصاب خورد کنش... حتی فکرش باعث میشد که شارلوت عصبانی بشود و با چهره ای اخمالو محکم پایش را به زمین بکوبد و باعث بشود نگاه های کنجکاو بچه های سال اولی دور و برش را که در یک صف ایستاده بودند به سمت خودش جذب کند.
_شارلوت اروم باش... شارلوت چیزی نیست... تو الان اینجایی مگه نه ؟ خونسردیتو حفظ کن و نذار همین اول کاری اینجاهم تورو عجیب و غریب بشناسن..._ به هر حال شارلوت تسلط زیادی بر روی کنترل اعصابش داشت و سریع خودش را جمع و جور کرد و یه لبخند زورکی به سمت آن چشم هایی که قصد سوراخ کردنش راداشتند زد و جایش را در صف تنظیم کرد.
خب... شارلوت کجا بود؟ اها، بله... آنها در آشپزخانه نشسته و درحال برنامه ریزی برای رفتن به خانه ی دایی ریک دیوانه ی به اصطلاح دانشمند بودند... آه... چرا از بین این همه ادم، این جور ادمهای احمق و رومخی باید خانواده ی شارلوت باشند ؟ شارلوت هیچ جوابی برای این سوال تکراریی که همیشه از خودش میپرسید نداشت. همانطور صحبت میکردند و برنامه های احماقانه ی شان را بدون اینکه یادشان باشد ان روز تولد دخترشان است، میچیدند... حتی یاداوری بغضی که ان لحظه در جمع خانواده اش داشت قلبش را به درد می اورد... اما در یک لحظه زندگیش از این رو به ان رو شد! لبهای شارلوت به وضوح نیشخند عمیقی زدند... ورود ناگهانی مردی پر ابهت با ردای نسکافه ای، چشم های اسیایی و عینک مستطیلی ابی خاصش... اوه خدا شارلوت از همان لحظه ی اول که ان مرد را دید و فکر میکرد تروریست است و تا وقتی که فهمید ان مرد یکی از پروفسور های هاگوارتز، مدرسه ی علوم و فنون جادوگری ست، میشد گفت یک جورایی عاشق شده بود... قلبش به قدری سریع میزد به طوری که هر لحظه میترسید همه بفهمند که او دارد به چه چیزهایی فکر میکند... ولی مگر کسی میتواند ذهن فرد دیگری را بخواند ؟ اوه خب البته که نه، شارلوت از این مطمئن بود... اگرچه در ان لحظه اصلا متوجه نگاه های مرد چشم بادومی که کمی انطرف تر برای هدایت بچه ها انتخاب شده بود، نشده بود.
و اینطوری بود که شارلوت (و خانواده ی شارلوت) فهمیدند که او یک جادوگر است (بی نهایت تر عجیب و غریب تر است) و الان او در همان قلعه ی ارزو هایش ایستاده بود و در یک صف برای مشخص شدن گروهی که باید در ادامه ی سال های پیش رویش در ان درس بخواند، انتظار میکشید... قبل از امدن به اینجا او به طور کامل هر اطلاعاتی که از هاگوارتز و دنیای جادوگری میتوانست به دست بیاورد، مطالعه کرده بود و حتی از کل کتاب های سال تحصیلیش سه دور روخوانی کرده بود و منتظر یک امتحان سخت بود، ولی خب واقعا با دیدن یک کلاه که فقط باید بر روی سرش بگذارد و گروهش را مشخص کند، نا امید شده بود.
- مورین، شارلوت !
با شنیدن صدای مردی که اسم او را صدا میزد یک دفعه به خودش امد و بعد از یک نفس عمیق و حفظ -به قول مادرش- شأن زنانه، با قدم هایی مطمئن به سمت کلاه رفت و تلاش کرد نگاه های سنگین بچه هایی که دور میز های مختلف نشسته بودند و نگاه های انالیز گر استاد ها را نادیده بگیرد. صبر کنید... استاد ها ؟! تمام استاد ها ؟! یک لحظه قلب شارلوت از تپش افتاد و از نظر بقیه شاید یک ثانیه مکث کرد و بعد به حرکش ادامه داد اما در مغز شارلوت یک شوک عصبی هزار ثانیه ای اتفاق افتاد... اما شارلوت باید ارامشش را حفظ کند... مگه نه ؟
خب... مدت تاثیر این جمله فقط یک لحظه بود... تا وقتی که شارلوت تازه متوجه شد مردی که کنارکلاه قاضی ایستاده است و اسم بچه ها را میخواند همان مرد چشم بادومی اسیایی است... اوه خدا! چرا شارلوت متوجه نشده بود؟ در ظاهر که مرد به لبخند ها و رفتار های عصبی شارلوت اهمیتی نداده بود و با لبخند کلاه را بر روی سرش گذاشته بود، اما در دل شارلوت غوغا بود...
و کی میتوانست این را متوجه بشود؟ قطعا کلاه قاضی که میتوانست...
+ خب خب... شارلوت ؟ هوممم... بهتره افکارتو مرتب کنی...
اگر شارلوت توانایی اب شدن را داشت، قطعا همان لحظه این کار را انجام میداد.
+ واو چه منظم! ذهن تحلیل گر... هومم هوممم... و همینطور فوق العاده باهوش و خب -
شارلوت با استرس وسط افکار کلاه پرید : عجیب و غریب ؟!
+ نه... خاص !
قبل از اینکه شارلوت بتواند نظری بدهد، صدای فریاد ریونکلاو کلاه در گوشش اکو شد و باور کنید اگر به شما بگویم که او مثل زامبی ها حرکت میکرد و احمقانه لبخند میزد، اغراق نکردم...
در حالی که متوجه نشده بود چطوری به سمت میز و بچه های دیگر امده و نشسته است، مدام این جمله در ذهنش اکو میشد : اوه، منم تو گروه همون مَرده ام؟

خیلی زیبا نوشتی بودی و از توصیف هات هم لذت بسیاری بردم. به امید اینکه پیشرفت بیشتری بکنی.
تایید شد.

مرحله بعد: گروهبندی


ویرایش شده توسط کتی بل در تاریخ ۱۴۰۱/۵/۲۴ ۱۱:۳۷:۳۳
ویرایش شده توسط کتی بل در تاریخ ۱۴۰۱/۵/۲۴ ۱۱:۳۸:۳۹
ویرایش شده توسط کتی بل در تاریخ ۱۴۰۱/۵/۲۴ ۱۱:۳۹:۱۲





پاسخ به: کارگاه داستان نویسی
پیام زده شده در: ۸:۲۵:۰۳ پنجشنبه ۲۰ مرداد ۱۴۰۱

abbasganjali85@gmail.com


مخفی کردن اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۸:۰۳:۲۹ پنجشنبه ۲۰ مرداد ۱۴۰۱
آخرین ورود:
۸:۵۴:۲۷ پنجشنبه ۲۰ مرداد ۱۴۰۱
گروه:
کاربران عضو
پیام: 2
آفلاین
بااسترس کلاهو حس میکردم ارزو بود برم گریفندور کنار هرمیون از همون اول خوشم اومد ازش

•~•~•~•~•~•~•


سلام دوست عزیز!
در حقیقت پستت خیلی کوتاه بود و تصویری رو هم براش انتخاب نکرده بود.
مراحل زیر رو به ترتیب انجام بده تا بتونی وارد ایفای نقش بشی.


1. خواندن قوانین ورود به ایفای نقش.
2. شرکت در تاپیک کارگاه داستان نویسی. (مرتبط با یکی از تصاویر کارگاه)
3. مطالعه‌ی بیوگرافی گروه‌های چهارگانه هاگوارتز و مراجعه به تاپیک گروهبندی.
4. انتخاب یک شخصیت از لیست شخصیت های گرفته نشده و معرفی در تاپیک معرفی شخصیت.




پس فعلا

تایید نشد.


ویرایش شده توسط تری بوت در تاریخ ۱۴۰۱/۵/۲۰ ۱۸:۵۷:۵۷


پاسخ به: کارگاه داستان نویسی
پیام زده شده در: ۲۲:۰۱:۲۵ یکشنبه ۱۶ مرداد ۱۴۰۱

گریفیندور

ریموس لوپین


مخفی کردن اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۲۰:۵۳:۳۴ یکشنبه ۱۶ مرداد ۱۴۰۱
آخرین ورود:
۱۲:۴۷:۳۹ دوشنبه ۲۱ شهریور ۱۴۰۱
از Number 4- Privat Drive
گروه:
ایفای نقش
گریفیندور
کاربران عضو
پیام: 5
آفلاین
تصویر شماره 5


با استرس زیاد از قطار پیاد شم میدونستم تا چند دقیقه دیگه گروهبندی میشم .
سوار قایق ها شدیم و از روی دریاچه رو شدیم .
به در ورودی رسیدیم که مجسمه دو گراز در کنار در بود .
از پله ها بالا رفتیم . پیر زنی با موهای میشی در حالی که یک طومار در دستش بود که به نظر اسامی دانش آموزان بود ، وارد شد و گفت :
- شما تا چند دقیقه بعد گروهبندی خواهید شد . در چهار گروه گریفندور ، هافلپاف ، ریونکلاو و اسلایترین . در زمانی که در هاگوارتز هستید گروه شا حکم خانواده شما رو داره . شما با همگروهیتون در سالن عمومی وقت میگذرونید ، با اونا درس میخونید و ..... . هر کار مثبتی که بکنید به امتیاز گروهتون اضافه می کنید و سرپیچی از مقررات باعث کم شدن امتیاز گروهتون میشه .
وارد سرسرای بزگ شدیم . عجب عظمتی . سقف زیبایی داشت که تصویر آسمان رو منعکس می کرد که دربارش تو کتاب تاریخه هاگوارتز خونده بودم . پنچ میز بزرگ در سرسرا بود که چهارتاش مربوط به گروه ها و پنجمی مربوط به استادان میشد .
جلوی میز استادان که رسیدیم یک چهار پایه کوچک بود که کلاه کثیف و پاره ای روی آن قرار داشت .
آن پیرزن گفت :
-زمانی که اسم شما رو خوندم روی این صندلی میشینین . کلاه شما رو گروه بندی می کنه .
با تمام وجود آرزو کردم که در اسلیترین نیفتم . چون تمام جادوگران سیاه مثل ولدمور توی اون گروه بودن
زمانی که اسم 7 نفر رو خوند نوبت من شد .....
روی صندلی نشستم و کلاه روی سرم قرار گرفت .
با تمام وجودم دعا می کردم که توی اسلیترین نیفتم و کلاه هم به این موضوع پی برده بود .
- خیلی سخته ، تو خیلی شجاع و مهربونی و خیلی درسخون اما تورو تو کدوم گروه بذارم ؟ اممممم ...... باید بیشتر فکر کنم .
دو دقیقه گذشت ......
با خودم فکر کردم نکنه که الان کلاه بگه اشتباهی پیش اومده و باید برگردم خونه ؟
اما امکان نداشت ..... حتی فکر کردن بهش هم عذاب آور بود
تا اینکه سرانجام کلاه لب به سخن گشود :
- گریفندور !
سرتاسر وجودم رو شادی گرفت دقیقا همون طوری که می خواستم . با شادی به سمت میز گریفندور دویدم و به جمعیتی که داشتن تشویقم می کردن پیوستم ...........



سلام فرزندم به کارگاه داستان نویسی خوش اومدی!
در کل داستانت خیلی قشنگ بود.
ولی یه سری اشکالات داشت که البته با فعالیت و نقد گرفتن تو سایت حل می شه.
ولی از این به بعد هر وقت پستتو نوشتی یه بار دوباره بخونش تا یه وقت غلط املایی نداشته باشه.
ولی به هر حال خوب نوشته بودی.
پس!

تایید شد.

مرحله بعد: گروهبندی


ویرایش شده توسط کلاه گروهبندی در تاریخ ۱۴۰۱/۵/۱۷ ۰:۰۸:۴۱
ویرایش شده توسط کلاه گروهبندی در تاریخ ۱۴۰۱/۵/۱۷ ۰:۰۹:۳۶



پاسخ به: کارگاه داستان نویسی
پیام زده شده در: ۱۴:۲۷:۱۳ جمعه ۱۷ تیر ۱۴۰۱

هافلپاف

سوزان بونز


مخفی کردن اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۱:۵۷:۴۴ شنبه ۴ تیر ۱۴۰۱
آخرین ورود:
۱۷:۵۳:۴۵ پنجشنبه ۱۴ مهر ۱۴۰۱
گروه:
هافلپاف
ایفای نقش
کاربران عضو
پیام: 14
آفلاین
تصویر شماره 5 کارگاه داستان نویسی

دیری نگذشت که جمعیت انبوهی از جادو آموزان پر شور پشت سر خانم میانسالی با موهای طلایی که ردایی به رنگ سبز یشمی به تن داشت به طرف سرسرا حرکت می کردند ، امیلی نمیتوانست تا لحظه گروه بندی صبر کند... انگار که در دلش غوغایی بود و نمیدانست چه سرنوشتی در پیش خواهد داشت ،
دخترک در همین افکار بود که ناگهان جمعیت پشت درب عظیم و با شکوهی از حرکت ایستادند ، هیچ صدایی از کسی بلند نمیشد وهمه به چهره خانم مسن چشم دوخته بودند ، پیرزن نگاهی به چهره ورشور جادو آموزان انداخت ، گلویش را صاف کرد و با صدایی بلند و رسا گفت :

+ من پروفسور مک گونگال هستم! و قرار هست امسال تدریس یکی از دروس شما در هاگوارتز رو برعهده داشته باشم، و اما الان ما وارد سرسرا میشیم و ازتون خواهش میکنم که منظم و به ترتیب پشت سر من وارد سالن بشید.

پس از اتمام سخن پروفسور در عظیم سرسرا روی پاشنه چرخید و باز شد و جادو آموزان متابق گفته پروفسور به ترطیب وارد سرسرا شدند امیلی حیرت زده سرش را این طرف و آنطرف میچرخاند و سعی میکرد همه چیز را از نظر بگذراند ، فظای سرسرا پر از شمغ های طلایی بود که در هوا معلق بودند و سر تا سر سرسرا را روشن کرده بودند ، سقف سرسرا به گونه ای بود که انگار تمام زیبایی های آسمان شب را در آن جا داده باشند و چهار میز بلند بالا که جادو آموزانی که معلوم بود از امیلی بزرگ تر هستند دور آن نشسته بودند و پرشور گرم صحبت بودند ، میز زیبا و با شکوهی نیز در انتهای سرسرا قرار داشت که اساتید و پروفسور ها دور آن نشسته بودند و به جادوآموزان تازه وارد چشم دوخته بودند ، پیر مرد قد بلندی با ریش های بلند و موهای طلایی رنگ و ردایی قرمز از جای برخواست و شروع به سخنرانی کرد و به جادو آموزان تازه وارد خوش آدمد گفت ، روبه روی چشمان منتظر جادوآوزان کلاه قدیمی و نخ نمایی بر روی چهارپایه چوبی قرار داشت امیلی با کنجکاوی به کلاه نگاه میکرد ناگهان با زربه آهسته ای که به بازویش خورد از افکارش بیرون آمد ، پسرکی با موهای مشکی و موج دار کنارش ایستاده بود پسرک که به نظر می آمد حسابی نگران گروه بندی است رو به امیلی کرد و گفت :

_ به نظرت توی کدوم گروه می افتی؟! من خیلی دلم میخواد گریفیندوری بشم ! میدونی شجاعت گریفیندوری ها قرن ها زبانزد جادوگران بوده!

امیلی لبخندی ب پسرک زد وگفت :

+ اما برای من فرقی نداره من فقط دلم میخواد بهترین باشم همین!

_ ولی من اگه گریفیندوی نشم احتمالا برادر بزرگترم حسابی مسخرم میکنه.

+ خب خداروشکر که من برادر بزرگ تری ندارم

پ سپس هردو لبخند زدند و به ادامه سخنان پروفسور دامبلدور گوش دادند ، پس از اتمام سخنرانی پروفسور مک گونگال با کاغذ پوستی که در دست داشت روبه روی جادو آموزان ایستاد و گفت :

+ لطفا اسم هرکس رو که گفتم جلو بیاد و روی صندلی بنشینه ،
ریگولوس بلک !

پسرکی که کنار امیلی ایستاده بود با دستپاچگی به طرف صندلی رفت و پروفسور کلاه قدیمی را روی سرش قرار داد به محض تماس کلاه با موهای پسرک یکی از قسمت های تا خورده کلاه شکافته شد و کلاه فریاد زد :

_ گریفیندور

و صدای دست زدن و تشویق جادو آموزان گروه گریفیندور در فضای سرسرا پیچید پسرک با خوشحالی از روی چهارپایه برخواست و به طرف میز گریفیندوری ها حرکت کرد ، دیری نگذشت که نوبت به امیلی رسید...
دخترک با خونسردی به طرف چهارپایه رفت پروفسور کلاه را روی سر دخترک قرار داد ، کلاه تقریبا تا چشمان او را پوشانده بود صدایی در سرش پیچید :

_ کلت خوب کار میکنه بچه جون ، اما خانواده اصیلی داری ، اما هوش و ذکاوتت رو نمیشه دست کم گرفت...
ریونکلاو!!!

صدای دست های جادو آموزان ریونکلاوی به گوش میرسید و دخترک با غرور از روی چهارپایه برخواست و ب امید آغاز موفقیت هایش، به طرف میز گروه ریونکلاو قدم برداشت.



مثل این که سوء تفاهم شده بود. به هر حال داستان خوبی بود و مطمئنا...

تایید شد.

مرحله بعدم که خودتون رفتین!


ویرایش شده توسط لینی وارنر در تاریخ ۱۴۰۱/۴/۱۷ ۲۰:۴۷:۰۲
ویرایش شده توسط لینی وارنر در تاریخ ۱۴۰۱/۴/۱۷ ۲۰:۴۷:۲۴
ویرایش شده توسط لینی وارنر در تاریخ ۱۴۰۱/۴/۲۲ ۰:۰۴:۲۰







شما می ‌توانید مطالب را بخوانید
شما نمی توانید عنوان جدید باز کنید
شما نمی توانید به عنوان‌ها پاسخ دهید
شما نمی توانید پیام‌های خودتان را ویرایش کنید
شما نمی توانید پیام‌های خودتان را حذف کنید
شما نمی توانید نظر سنجی اضافه کنید
شما نمی توانید در نظر سنجی ها شرکت کنید
شما نمی توانید فایل‌ها را به پیام خود پیوست کنید
شما نمی توانید پیام بدون نیاز به تایید بزنید
شما نمی توانید از نوع تاپیک استفاده کنید.
شما نمی توانید از HTML در نوشته های خود استفاده کنید
شما نمی توانید امضای خود را فعال/غیر فعال کنید
شما نمی توانید صفحه pdf بسازید.
شما نمی توانید پرینت بگیرید.

[جستجوی پیشرفته]


هرگونه نسخه برداری از محتوای این سایت تنها با ذکر نام «جادوگران» مجاز است. ۱۴۰۰-۱۳۸۲
جادوگران اولین وبسایت فارسی زبان هواداران داستان های شگفت انگیز هری پاتر است. به عنوان نخستین خاستگاه ایرانی ایفای نقش مبتنی بر نمایشنامه نویسی با محوریت یک اثر داستانی در فضای مجازی، پرورش و به ارمغان آوردن آمیزه ای از هنر و ادبیات برجسته ترین دستاورد ما می باشد.