هری پاتر نخستین مرجع فارسی زبان هواداران هری پاتر

هری پاتر نسخه موبایل


در حال دیدن این عنوان:   1 کاربر مهمان





پاسخ به: ماجراهای کاشت مو
پیام زده شده در: ۲۲:۱۵:۵۰ جمعه ۲۵ شهریور ۱۴۰۱

هافلپاف، مرگخواران

سدریک دیگوری


مخفی کردن اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۰:۳۳ دوشنبه ۲۸ خرداد ۱۳۹۷
آخرین ورود:
دیروز ۱۴:۲۸:۲۲
از خواب بیدارم نکن!
گروه:
کاربران عضو
هافلپاف
ایفای نقش
مرگخوار
ناظر انجمن
گردانندگان سایت
پیام: 585
آفلاین
طولی نکشید که مرگخواران به خانه ریدل رسیده، وحشیانه وارد شدند و به سمت ایوای حاوی بلاتریکس و مروپ که در اتاقی کاملا خالی منتظر نشسته بود، هجوم بردند.
- اممم...میگم، تو این اتاقه قبلا چندتا چیز میز نبود؟ مطمئنم یه تخت اون گوشه داشتیم با یه کمد اینور و چندتا هم...

کتی با دیدن ایوا که مستقیم به جلو زل زده و لبخندی عمیق بر لب داشت، از ادامه‌ دادن حرفش صرف نظر کرد. کاملا متوجه بلایی که بر سر اسباب و اثاثیه‌ی اتاق آمده بود، شد.

- خب، از اونجایی که الان معده‌ی ایوا داره از دوتا آدم بالغ و سرویس خواب چوبی اتاق و مقدار زیادی وسیله و خوراکی دیگه پذیرایی می‌کنه، مجبور کردنش به بالا آوردن نباید زیاد سخت باشه. شروع کنید!

در نبود بلاتریکس، لینی از فرصت استفاده کرده و رهبری مرگخواران را بر عهده گرفته بود.
بلافاصله پس از صدور دستورش، مرگخواران یکی یکی اقلام خریداری شده را از کیسه‌ی خریدشان بیرون کشیدند و مرتب کنارشان چیدند. حجم زیادی از وسایلی که تا مدتی قبل در قفسه‌های فروشگاه قرار داشتند، حالا روبه‌روی ایوا قرار داشته و منتظر بودند یکی پس از دیگری ماموریتشان را شروع کنند.

- همه‌ی اینا رو برای من خریدین؟ دستتون درد نکنه، اتفاقا خیلی گشنه‌م بود. آخه می‌دونین، الان دقیقا دو دقیقه و چهل ثانیه بود که هیچی نخور...

قالب صابونی توسط دوریا در حلق ایوا فرو رفت و مانع ادامه دادن حرفش شد.
عملیات آغاز شده بود.


فقط ارباب!
هستم...ولی خستم!

تصویر کوچک شده


پاسخ به: ماجراهای کاشت مو
پیام زده شده در: ۱۳:۵۷:۱۳ چهارشنبه ۲۶ مرداد ۱۴۰۱

اسلیترین، مرگخواران

لرد ولدمورت


مخفی کردن اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۴:۳۹ سه شنبه ۸ آبان ۱۳۸۶
آخرین ورود:
امروز ۰:۴۴:۲۶
از ما گفتن...
گروه:
کاربران عضو
اسلیترین
ناظر انجمن
مرگخوار
ایفای نقش
پیام: 6774
آفلاین
خلاصه:

لرد ولدمورت تصمیم گرفته تا مو دار شه، مروپ هم برای اون با میوه یک کله و مو درست میکنه، اما ایوا اونو می‌خوره. مروپ و بلاتریکس داخل معده ایوا میرن تا کله رو پیدا کنن، اما همونجا گیر می‌کنن. حالا در حالی که ایوا گشنه‌ش شده، مرگخوارا باید کاری کنن تا ایوا بالا بیاره.
مرگخوارا وارد یه فروشگاه می شن و کل مشتری ها رو فراری می دن.

............................

حالا مرگخواران( منهای ایوا، مروپ و بلاتریکسشان) در فروشگاه تک و تنها بودند. به همراه سبد های خریدشان!
برای چند دقیقه وسوسه شدند سبد های خرید بیشتر و بزرگتری برداشته و همه را پر کنند. ولی وضعیت ایوا و در واقع، لرد سیاه مهم تر بود.

- خب... حالا پول چیزایی که خریدین رو حساب کنین که بتونیم از اینجا خارج...

مجمسه صاحب فروشگاه که تا چند ثانیه قبل مقتدارنه جلوی در نصب شده بود، روی پلاکس فرود آمد و او را بسیار صاف کرد.

بلاتریکس لبخندی زد و گرد و خاک ردایش را تکاند.
- داشت چرت و پرت می گفت. البته همیشه می گه. ولی الان بیشتر داشت می گفت.

در حالی که پلاکس ذره ذره و به آرامی مجسمه را از روی خودش کنار می زد مرگخواران خریدهایشان را برداشته و از فروشگاه خارج شدند.

پلاکس هم در حالی که کمی نازک شده بود، به آنها پیوست.

همگی با هم برای ایجاد حالت تهوع در ایوا، به سمت او شتافتند.

- نمک هم خریدین؟ می گن آب و نمک تهوع آوره. خیلی به دردمون می خوره.




پاسخ به: ماجراهای کاشت مو
پیام زده شده در: ۲۰:۲۸:۰۹ دوشنبه ۳ مرداد ۱۴۰۱

گریفیندور، مرگخواران

کتی بل


مخفی کردن اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۷:۴۴ دوشنبه ۲۸ مهر ۱۳۹۹
آخرین ورود:
۲۰:۴۶:۲۰ شنبه ۲۸ آبان ۱۴۰۱
از زیر زمین
گروه:
مرگخوار
ایفای نقش
گریفیندور
ناظر انجمن
کاربران عضو
پیام: 447
آفلاین
- اینطوری که نمیتونیم فرار کنیم.

کتی، به چهار گولاخ دم در ورودی و خروجی اشاره کرد.
- یه فکری دارم.

بر روی صندوق پیشخوان ایستاد.
- همگی! لطفا گوش کنین!

سر ها، به سمت کتی بازگشت که به زور تعادلش را حفظ میکرد. دیزی و پلاکس به پایش چنگ زده بودند تا با سر روی زمین فرود نیاید.

- قراره یه توربین خیلی خیلی بزرگ بیارن اینجا کار بزارن. اگه جونتونو دوست دارین و علاقه ای به له شدن ندارین، توصیه میکنم زودتر جونتونو بردارین و فرار کنین.

قطعا مردم به حرف دخترک قد کوتاهی که گوشه ی لبش کاکائو مالیده، توجهی نشان نمیدهند. پس، بلاتریکس با تمام وجودش فریاد کشید.
- فرار کنین!

جمعیت انبوه مردم به سمت در ها هجوم بردند و گولاخ ها را سردرگم، باقی گذاشتند.


ارباب من Lord

گر کسی مرا ببیند نتواند که ببیند چون که او قارقارو نیست!

قاقاروی بدون مو!



پاسخ به: ماجراهای کاشت مو
پیام زده شده در: ۱۲:۴۴:۵۴ دوشنبه ۳ مرداد ۱۴۰۱

اسلیترین، مرگخواران

دوریا بلک


مخفی کردن اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۱:۵۵ پنجشنبه ۲۹ مرداد ۱۳۹۴
آخرین ورود:
دیروز ۱۹:۳۵:۰۸
از وسط زندگی
گروه:
کاربران عضو
ایفای نقش
اسلیترین
مرگخوار
پیام: 204
آفلاین
مشتری‌های بعدی با ذوق و شوق به اطراف نگاه می‌کردند و دنبال دوربین می‌گشتند.

-چقدر خوب قایمش کردن!
-پس کجاست؟
-آفرین بهشون!

کتی داشت سعی می‌کرد تا مرد را هل بدهد و از فروشگاه خارج کند اما مرد با جدیت تمام میخواست به تمام فامیلش سلام بدهد.

-و ممنونم از خاله سوزان عزیزم که با تمام وجودش همیشه از من حمایت کرده. دوربین همین وره دیگه؟

مرگخواران با بهت به مرد که عملا داشت با هیچ کس حرف می‌زد نگاه می‌کردند.

-کوربین چیه؟ یه حیوون نامرئیه؟
-نگفت کوربین که. گفت توربین.
-خب چی هست؟

آماندا زیر لب شروع به صحبت با ماگل بغل دستی‌اش کرد بلکه بفهمد چه اتفاقی دارد می‌افتد.

-ببخشید، توربین چیه؟
-توربین یک وسیله بلند و غول آسا است که باهاش انرژی باد یا آب رو تبدیل به برق می‌کنند.
-حالا چرا قایمش کردن؟
-کجا قایمش کردن؟

آماندا فکر کرد که شاید اشتباهی متوجه شده و برای رفع شک و تردید خواست وانمود کند تا می‌داند قضیه از چه قرار است.

-همینجا دیگه. گفتن مخفیه. فکر کنم قراره الان ازش رونمایی بشه.
-یعنی چی رونمایی بشه؟ همچین چیز بزرگی رو که نمی‌تونن اینجا قایم کنن که بعدش رونمایی بشه!
-پس قراره الان بیارنش.

خانم ماگل جیغی از سر وحشت کشید.
-اینجا؟

توجه بقیه به سمت آماندایی که سعی می‌کرد وانمود کند متوجه اوضاع شده و خانم ماگل وحشت زده جلب شده بود.
-چی شده؟
-چرا جیغ میزنی؟

خانم ماگل با رنگ پریده رو به جمعیت کرد.
-قراره الان یه توربین بیارن و اینجا نصبش کنن!
-مگه میشه؟
-اصلا چرا باید بخوان اینجا نصبش کنن؟

مرگخواران از قبل بیشتر گیج شده بودند.
در وسط این آشفتگی، فکر بکری به ذهن پلاکس رسیده بود.
- در بریم؟



موسیقی بی‌کلام Mariage D'amour by Richard Clayderman

Light is easy to love
Show me your darkness
*
I wish I could but I don't want to
*
es-tu dans la lune؟


پاسخ به: ماجراهای کاشت مو
پیام زده شده در: ۰:۲۷:۱۷ دوشنبه ۳ مرداد ۱۴۰۱

اسلیترین، مرگخواران

لرد ولدمورت


مخفی کردن اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۴:۳۹ سه شنبه ۸ آبان ۱۳۸۶
آخرین ورود:
امروز ۰:۴۴:۲۶
از ما گفتن...
گروه:
کاربران عضو
اسلیترین
ناظر انجمن
مرگخوار
ایفای نقش
پیام: 6774
آفلاین
دود کله مرد غلیظ تر شد.
- منو...من به این بزرگی رو... مسخره کردی؟

پلاکس متوجه منظور مرد نمی شد. نقاشی اش به نظر خودش خیلی هم عالی بود. این مرد بویی از هنر نبرده بود.

دیزی و پلاکس با سردر گمی به هم نگاه کردند.
و کتی به کمکشان شتافت.
-چرا نمی فهمین؟ می گه بکش. تو از یه طرفش بگیر و تو از طرف دیگه. بعدش بکشین. فکر می کنم اینجوری به کارت فشار وارد می شه و ازش سکه در میاد.

بسیار منطقی بود!

پلاکس و دیزی کارت را گرفتند و با نهایت توانشان کشیدند.

مشتری عصبانی، با حیرت به آن ها نگاه می کرد.
کمی بعد، رنگش متعادل تر شد. اخم هایش باز شد و لبخند پر محبتی زد و شروع به دست تکان دادن کرد.

کتی با کف دست روی پیشانی اش کوبید.
- ای داد بیداد! خل شد...

مرد با خوشحالی به هر جهت دست تکان می داد.
- چطور زودتر نفهمیدم؟ این فقط می تونه یه دوربین مخفی باشه. دوربینا کجان؟ از همینجا به مامانم و دایی جو و عمه بتی سلام می کنم. آخر هفته می بینمتون.

پلاکس و دیزی با جدیت به کارت کشی ادامه می دادند و کتی جلو رفت و دست مرد را گرفت که بیشتر از این جلب توجه نکند.
- بله آقا... این کوربین مخفی یا هر چیزی که شما گفتینه. شما هم برنده کوربین مخفی شدین. لطفا اجناستونو بردارین و از فروشگاه برین. همشون حساب شدن.




پاسخ به: ماجراهای کاشت مو
پیام زده شده در: ۱۶:۴۰:۱۲ سه شنبه ۲۸ تیر ۱۴۰۱

ویزنگاموت، مرگخواران

بلاتریکس لسترنج


مخفی کردن اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۲۱:۰۵ سه شنبه ۱۸ مهر ۱۳۹۶
آخرین ورود:
۱۵:۲۴:۰۱ دوشنبه ۱۶ آبان ۱۴۰۱
از زير سايه لرد سياه
گروه:
مرگخوار
ناظر انجمن
ایفای نقش
کاربران عضو
پیام: 821
آفلاین
مرد قرمز شد، آبی شد، سبز شد و در نهایت، دود کرد.

-آقا ببخشید… فکر کنم موتورتون روغن سوزی داره. دودتون درومد!

مرد دودش را جمع کرد.
-دود کردم! معلومه که دود کردم. یه کارت می‌خوای بکشی… بکش دیگه! یعنی چی موجودی نداره؟ شما بکش… داره!

پلاکس با لبخند به مرد خیره شد.
-خب چرا از اول نگفتین؟ الکی وقت ما و خودتون رو گرفتین! دو دقیقه زمان بدین، الان میکشم!

و پشت پیشخوان رفت و مشغول شد. مردم در صف عصبانتشان را فراموش کرده، با چشمان از حدقه بیرون زده، به دستان پلاکس خیره شده بودند.
چند ثانیه بعد، پلاکس کارت را پشت و رو کرد و مجددا مشغول شد.
-اینم از این… تمام! بفرمایید!

و نقاشی کارت را بالا گرفت.
-اینم کارتتون! کشیدم!


I was and am the Dark Lord's most loyal servant
I learned the Dark Arts from him


پاسخ به: ماجراهای کاشت مو
پیام زده شده در: ۱۰:۱۲:۳۸ پنجشنبه ۲۳ تیر ۱۴۰۱

گریفیندور، مرگخواران

کتی بل


مخفی کردن اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۷:۴۴ دوشنبه ۲۸ مهر ۱۳۹۹
آخرین ورود:
۲۰:۴۶:۲۰ شنبه ۲۸ آبان ۱۴۰۱
از زیر زمین
گروه:
مرگخوار
ایفای نقش
گریفیندور
ناظر انجمن
کاربران عضو
پیام: 447
آفلاین
دیزی، دستپاچه و عرق ریزان، به دستگاه خیره شده بود و کاری از دستش ساخته نبود.
البته، کاری از دست هیچکدام از مرگخواران ساخته نبود.
تا زمانی که پلاکس، دوان دوان از دور ظاهر شد.
_ دیزی! فهمیدم چجوری کار میکنه!

مثل اینکه با پرسیدن از فردی، قلق کار دستش آمده بود.
کالا های مرد را از دستش قاپید و از دهانش صدا های عجیب غریبی درآورد.
_ یه پسره کوچولو اونجا بود. بهم یاد داد چجوری کار میکنه.
مثل اینکه اول باید یه صداهای بوق شکلی از خودت دربیاری و بعد عدد وارد اون دستگاه کارت خوانی شکل بکنی.

مرگخواران، سردرگم به پلاکسی که کارت مرد را پس میداد و میگفت موجودی اش کافی نیست، نگاه میکردند.


ارباب من Lord

گر کسی مرا ببیند نتواند که ببیند چون که او قارقارو نیست!

قاقاروی بدون مو!



پاسخ به: ماجراهای کاشت مو
پیام زده شده در: ۱۹:۵۸:۱۹ پنجشنبه ۱۱ آذر ۱۴۰۰

ریونکلاو، زندانی آزکابان

آماندا ویلیامز


مخفی کردن اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۹:۰۰ چهارشنبه ۱۲ آبان ۱۴۰۰
آخرین ورود:
۱۵:۵۵:۴۹ چهارشنبه ۲ شهریور ۱۴۰۱
از وسط خواب!
گروه:
ایفای نقش
زندانی آزکابان
کاربران عضو
ریونکلاو
پیام: 26
آفلاین
خلاصه:
لرد ولدمورت تصمیم گرفته تا مو دار شه، مروپ هم برای اون با میوه یک کله و مو درست میکنه، اما ایوا اونو می‌خوره. مروپ و بلاتریکس داخل معده ایوا میرن تا کله رو پیدا کنن، اما همونجا گیر می‌کنن. حالا در حالی که ایوا گشنه‌ش شده، مرگخوارا باید کاری کنن تا ایوا بالا بیاره. برای همین رفتن خرید و چون پولی برای خرید ندارن، قبول کردن که دیزی به عنوان پول، جای یه صندوقدار کار کنه...
****************


مشتری با چهره‌ای بی حوصله به دیزی و مرگخواران عجیب و غریب پشت سرش نگاه می‌کرد.
دیزی با جدیت چندین بار روی دستگاه‌های اطرافش کوبید. با چشمانی که «چجوری از این خرابکاری‌ای که دارم می‌کنم جون سالم به در ببرم؟» به ریونکلاوی‌ها نگاه کرد. آنها هم نمی‌دانستند و شانه‌هایشان را برای پاسخ بالا بردند.
در همین حین مشتری تقریبا فریاد زد:
-چیکار می‌کنی؟! گفتم برام اینا رو حساب کن، نگفتم با اون چوب عجیب و غریبت دکمه‌های دستگاه رو امتحان کنی! الان میرم اعت‍-
-نه نه! صبر کنین! این چه کاریه! دور از فرهنگ و ایناست! درسته؟

مرد با کف دستش، محکم روی پیشانی‌اش کوبید.
-من این چیزا حالیم نیست. حساب میکنی یا میرم-
-ببخشید.
-بله؟!
-من ازتون خیلی عذرمی‌خوام بابت این اتفاق.

آماندا جلو آمد. درحالی که عذرخواهی می‌کرد، با دستش که پشت کمرش پنهان کرده بود، به زن صندوق دار میز کناری اشاره کرد.
اما دیزی منظورش را نفهمید!

-من واقعا عذر می‌خوام آقا. تازه کار هستن. شما کنار بیایید.

آماندا به عنوان یک انگلیسی می‌دانست «عذرخواهی» می‌تواند زمانی زیادی برایشان بخرد. پس بحث عذرخواهی را باز کرد و مرد هم شروع کرد به گفتن عذرخواهی‌های متقابل.

-نه من واقعا عذر می‌خوام که انقدر عصبی شدم.
-مشکلی نیست. حق دارین. من بابت تاخیر کارتون ازتون عذر می‌خوام.

میان عذرخواهی‌های مرد برگشت و دیزی گفت:
-من یادم نمیاد کارش چی بود و ما برای چی اینجاییم. دیدم دعواست گفتم عذرخواهی کنم که وقت بخرم. زودتر یه کاریش کن. دلایل عذرخواهیم داره تموم میشه!

دیزی سرش را تکان داد و با چشمانی که «از عمر محفلی‌ها کم کن و بر عمر لرد بیافزا!» را می‌گفتند، به آماندا نگاه کرد. سپس سرش را خم کرد و زیر لب گفت:
-چی کار کنیم؟!


You forget what you want to remember
You remember what you want to forget


پاسخ به: ماجراهای کاشت مو
پیام زده شده در: ۲۳:۲۱ چهارشنبه ۵ آبان ۱۴۰۰

هافلپاف، مرگخواران

سدریک دیگوری


مخفی کردن اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۰:۳۳ دوشنبه ۲۸ خرداد ۱۳۹۷
آخرین ورود:
دیروز ۱۴:۲۸:۲۲
از خواب بیدارم نکن!
گروه:
کاربران عضو
هافلپاف
ایفای نقش
مرگخوار
ناظر انجمن
گردانندگان سایت
پیام: 585
آفلاین
- نمی‌بینید صندوق بغلی چقدر شلوغه؟ بیست و سه نفر با سبدای پر وایسادن جلوی اون صندوق و پونزده نفرم اینور‌. اگه برم بدم اون خانمه میشم نفر بیست و چهارم و اگه هم بدم اون یکی خانمه نفر شونزدهم درحالی که اینجا نفر اولم!

مرگخواران درحالی که از سرعت زیاد مشنگ در محاسبه‌ی سخت و دشوار تعداد نفرات حاضر در صف متعجب و شگفت‌زده شده بودند، بدون توجه به عواقب بعدی شروع به تایید حرف او کردند.

- خب پس حالا که همه‌تون موافقد زود اینا رو حساب کنید من برم. خیلی کار دارم.

دیزی درحالی که سعی می‌کرد خشم آمیخته به استرسش را کنترل کند، کراوات دور گردنش را شل‌ کرد و نفس عمیقی کشید.
- نه دیگه. بهتون که گفتم. این دستگاه خرابه.
- یعنی چی که خرابه؟ این چه فروشگاه درب و داغونیه که یه صندوق درست حسابی نداره؟ الان میرم ببینم مدیر این فروشگاه کیه که ذره‌ای احترام واسه مشتریاش قائل نیست!

عرق از سر و صورت مرگخواران جاری شد. دستان دیزی یخ زد. رنگش پرید و چیزی نمانده بود تشنج کند.
اگر مشتری از دیزی شکایت می‌کرد، آنها را بدون سبدهای خریدشان بیرون می‌کردند و مجبور می‌شدند دست از پا درازتر پیش اربابشان برگردند و داستانی درمورد جنگ و درگیری دلاورانه‌شان با مشنگ‌ها سر هم کنند که باعث شد نتوانند برای ایوا خوراکی تهیه کنند و درنتیجه، بانو مروپ و بلاتریکس باید ادامه‌ی زندگیشان را داخل شکم ایوا از سر بگیرند.

اما این اتفاقات نباید میفتاد و دیزی هم به خوبی از این قضیه باخبر بود.
- عه دیدین چیشد؟ دستگاه درست شد. بدین به من خریداتونو و صداتونم بیارین پایین لطفا. الان سعی می‌کنم بفهمم چطوری کار می‌کنه این وسیله‌ی عجیب. اصلا نگران نباشین.


فقط ارباب!
هستم...ولی خستم!

تصویر کوچک شده


پاسخ به: ماجراهای کاشت مو
پیام زده شده در: ۲۱:۲۵ جمعه ۳۰ مهر ۱۴۰۰

ماریا گلوسپ


مخفی کردن اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۹:۲۶ یکشنبه ۲۱ شهریور ۱۴۰۰
آخرین ورود:
۰:۱۵:۴۰ یکشنبه ۷ فروردین ۱۴۰۱
از آکسفورد
گروه:
کاربران عضو
پیام: 18
آفلاین
از اونجا که دیزی خیلی بدشانس بود یهو یه مشتری با دو تا سبد خرید پر اومد

دیزی درحالی که استرس داشت و دست و پاشو گم کرده بود گفت
_ببخشید من الان باید چیکار کنم؟

_باید خریدامو حساب کنید دیگه

دیزی واقعا نمیدونست با اون دستگاه های عجیب غریب باید چیکار کنه و چجوری خریدا رو حساب کنه
_خب میتونید برید چند تا چیز دیگه هم بخرید.مثلا چیپس.چیپس خریدید؟

_نه من از چیپس خوشم نمیاد

_واقعا؟عه خب میتونید برید شربت پرتقال بخرید.ببینید اونجاست.کتی لطفا راهنماییشون کن

_اما من شربت پرتقال هم لازم ندارم.

اقایی که پشت سر اون خانم ایستاده بود و خیلی عصبی شده بود با صدای بلند خطاب به دیزی گفت
_خانم لطفا زودتر حساب کنید دیگه.ماهم منتظریمااا

_بله حتما فقط صبر کنید یکم.وای میدونید چی شد.این دستگاهه خراب شده برید بدید اون خانمه براتون حساب کنه.
کتی لطفا راهنماییشون کن

کتی در حالی که زیر لب کلی غرغر میکرد رفت تا مشتری ها رو بفرسته سمت دیگه










شما می ‌توانید مطالب را بخوانید
شما نمی توانید عنوان جدید باز کنید
شما نمی توانید به عنوان‌ها پاسخ دهید
شما نمی توانید پیام‌های خودتان را ویرایش کنید
شما نمی توانید پیام‌های خودتان را حذف کنید
شما نمی توانید نظر سنجی اضافه کنید
شما نمی توانید در نظر سنجی ها شرکت کنید
شما نمی توانید فایل‌ها را به پیام خود پیوست کنید
شما نمی توانید پیام بدون نیاز به تایید بزنید
شما نمی توانید از نوع تاپیک استفاده کنید.
شما نمی توانید از HTML در نوشته های خود استفاده کنید
شما نمی توانید امضای خود را فعال/غیر فعال کنید
شما نمی توانید صفحه pdf بسازید.
شما نمی توانید پرینت بگیرید.

[جستجوی پیشرفته]


هرگونه نسخه برداری از محتوای این سایت تنها با ذکر نام «جادوگران» مجاز است. ۱۴۰۰-۱۳۸۲
جادوگران اولین وبسایت فارسی زبان هواداران داستان های شگفت انگیز هری پاتر است. به عنوان نخستین خاستگاه ایرانی ایفای نقش مبتنی بر نمایشنامه نویسی با محوریت یک اثر داستانی در فضای مجازی، پرورش و به ارمغان آوردن آمیزه ای از هنر و ادبیات برجسته ترین دستاورد ما می باشد.