هری پاتر نخستین مرجع فارسی زبان داستان های شگفت انگیز هری پاتر

هری پاتر نسخه موبایل


در حال دیدن این عنوان:   1 کاربر مهمان





هتل ملوان زبل
پیام زده شده در: ۱:۰۰ دوشنبه ۱۳ تیر ۱۳۸۴

زاخاریاس اسمیتold


مخفی کردن اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۸:۴۶ سه شنبه ۷ مهر ۱۳۸۳
آخرین ورود:
۰:۳۶ پنجشنبه ۲۸ دی ۱۳۸۵
از قدح انديشه دومبول!
گروه:
شناسه های بسته شده
پیام: 837
آفلاین
زاخی:میگم این جون من میرم یه امضا از این اقای...بگیرم..
اینی:چی؟؟؟تو اینجا رو تمیز کن من میرم ازش امضا میگیرم...
غریبه:شما نمیخواید بیاید من بلد نیستم نتمیز کنم...من میرم برای هممون امضا میگیرم....
زاخی:نخیر من میرم...
اینی:مگه من مردم...
غریبه:....
همون موقع اقای نویسنده میاد:اینجا چه خبره؟؟؟
همه:هیچی....
نویسنده:خب امضا میخواین زودتر بگین......
زاخی:کی؟؟من امضا میخواستم؟؟؟؟
غریبه:نه پس من میخواستم....
اینی:من نبودم این دوتا بودن....
»»»»»همون موقع خبرنگارا میریزن تو واقای نویسنده رو با خودشون میبرن»»»»»»»
زاخی:بابا تقصیر شماست دیگه ازش یه امضا میگرفتیم کاری نداشت که....
اینی:نخیر تقضیر شما دوتاست.....کی بود میگفت من امضا نمیخوام؟؟؟
غریبه»»نخیر تقصیر شماست......
همون موقع جنا میریزن تو.....
همه جا دوباره به هم میریزه...



Re: هتل ملوان زبل
پیام زده شده در: ۱۵:۰۹ یکشنبه ۱۲ تیر ۱۳۸۴

غریبه


مخفی کردن اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۷:۳۸ دوشنبه ۱۳ مهر ۱۳۸۳
آخرین ورود:
۱۶:۳۱ یکشنبه ۳ اردیبهشت ۱۳۸۵
از سر زميني به نام عشق
گروه:
کاربران عضو
پیام: 117
آفلاین
در همين وضع بود که اين مسافر ما هم سرو کله اش پيدا ميشه ...!
مسافر : وااااااااااااااي ... اينجا چرا اينجوري شده ؟!
غريبه : آقاي محترم شما خدتون رو ناراحت نکنيد ! يه مشکلي پيش اومده ، خودمون حلش ميکنيم !
مسافر : ولي آخه اين کتابها ...!! بيچاره کتابها !!!
ايني : عزيزم ! شما خودت رو ناراحت نکن !! درست ميشه !!
مسافر : شما ها اصلآ احساس يه نويسنده رو نمي تونيد داشته باشيد !!
غريبه : اِ اِ اِ اِ ... حالا مگه شما مي تونيد اين احساس رو داشته باشيد !!
مسافر : چرا نمي تونم !! من خودم يه نويسنده هستم !!
همه :
مسافر :
همه :
ايني : ( در حالي که داره مي خنده ميگه ) آ ..آقا ... شما ... بيخيال شو ...
مسافر : يعني چه آقا ...! بيخيال شو يعني چي ؟!
ايني : اِي بابا ... ! حالا بيا اينو درستش کن !! يعني شما بفرماييد تو اتاقتون ! اينجا هم تا 1 ساعت ديگه درست ميشه !!
سيبل : ميگم غريبه ، اين يارو آشنا ميزنه ها ... !
غريبه :
پانسي : آره ... !
غريبه : هووووم ... خودمم مي دونم ... نکنه ... نکنه ايشون آقاي ......................
اينجا بود که معلوم ميشه اين مسافر ما بزرگترين نويسنده بوده !!
همه نشسته بودن تو سالن و کلي تحويلش ميگرفتن و ... که يک دفعه 5 نفر ميريزن تو هتل !! ( سازمانيا بودن )
ايني : ببخشيد اتاق نداريم !! بفرماييد !
سازمانيا : يعني چي آقا ؟! اينجا چه وعضيه ؟!! مثلآ هتله ها !!
ايني : اِي بابا ... چرا امروز همه به من ميگن يعني چه !؟!!!!!
بعد برميگرده و وقتي اون 5 نفر رو ميبينه جيغ ميزنه و ميپره بقل نويسنده ... !
ايني : اِ اِ اِ ... سلام ... ! خوش آمديد !
سازمانيا : در اينجا تخته ميشه !! آقاي ايماگو شما هم تشريف بياريد باهاتون کار دارم ...!
نويسنده : ببخشيد ولي علتش چيه ؟!
سازمانيه که داشت ميرفت برميگرده و ميگه :
علتش اينه که ..........
حرفش نصفه نيمه ميمونه و ميگه :
آقاي ..........؟ :bigkiss: ( با نويسنده بوده )
نويسنده : بله خودمم !!
سازمانيه : آقا من عاشق کتاباي شمام ! من روزي 30 بار کتاباتون رو مي خونم ... ! من ....
نويسنده : بله ... شما لطف داريد !! ولي من پرسيدم که چرا در اينجا رو مي خواييد تخته کنيد ؟!
سازمانيه : کـــي ؟ من گفتم ؟!! من کي گفتم ؟!!
نويسنده :
همه خشکشون زده و دارن به اينا نگاه ميکنن
سازمانيه : خب ... آره ... گفتم ! ولي آخه براي ما هم مسئوليت داره !! اينجا مثلآ يه هتل ..... ستاره است ( ***** ستاره بود ؟!)
نويسنده : درسته ... ولي همش زير سر اين جن هاست !!
سازمانيه : جن ؟ کو ؟؟
نويسنده گوني رو نشون ميده !!
سازمانيه : آها ... ! خب من اينا رو ميبرم ، تا شما ها هم اينجارو يه تعميراتي بکنيد .
ايني : چشم ... خيلي ممنون !
سازمانيه : خب با اجازتون آقاي ... ! بعد گوني رو برميداره و ميره !
بعد ايني ميپره بقل نويسنده و ميگه : آقا خيلي ممنون ... شرمنده کردي !! :bigkiss:
نويسنده : خواهش ميکنم ! کاري نکردم ...! خب من ديگه برم ، موفق باشيد ... !
بعد نويسنده ميره و همه ميوفتن به جونه هتل !!

=-=-=-=-=
ادامه دارد...
=-=-=-=-=
~~~~~~~~~~~
و اما شغل ها :
مسئول شست شو
مسئول پذيرايي
مسئول سالن رقص
صندوق دار
استخر و سونا
و توجه داشته باشيد ، اونايي که مي خواهند مسئول شوند بايد خود را به صورت رول پلينگي معرفي کنند !
~~~~~~~~~~~~


تصویر کوچک شده
Live like you will die tomorrow , Learn like you will live for ever ...


Re: هتل ملوان زبل
پیام زده شده در: ۱۴:۱۵ شنبه ۱۱ تیر ۱۳۸۴

اینیگو ایماگو


مخفی کردن اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۹:۱۰ دوشنبه ۲۰ مهر ۱۳۸۳
آخرین ورود:
۱۶:۰۱ یکشنبه ۲۷ خرداد ۱۳۸۶
از کجایی؟
گروه:
کاربران عضو
پیام: 334
آفلاین
زاخی:بیا بریم ببینیم چی شده.....
**در کتاب خونه رو زاخی باز میکنه**
اینی و زاخی: مااااااااااااا!!!
**تمامی جن های هتل جمع شدن ریختن تو کتاب خونه....یه جن رفته رو قفسه کتاب و دستور میگه.....انگاری فرماندشونه....**
جن:شانگی......شون......شی...شی....شان شون....نه...شان شی شون.....
اینی:غریبه.......
سیبل:غش کرده......
جن:ایچ.....شی......شون......
**بعد جن ها یه قفسه کتاب رو میندازند زمین...**
**در حالی که اینی با غریبه ور میره که یه جوری بهوشش بیاره**
**سیبل و زاخی هم سعی میکنند با طلسم جن ها رو بیهوش کنند...**
زاخی:این جن ها اینجا چی کار میکنند....؟
سیبل:از آشپزخونه خسته شدن....اومدن اینجا رو بهم بریزن....
..بیهوشیوس......
زاخی:بیهوشیوس......عجب دوره زمونیه شده.....بیهوشیوس.....
سیبل:این طوری فایده نداره.....هی جن ها بیاین اینجا...
زاخی:
**بعد از نیم ساعت**
زاخی:
سیبل:اوخیش.....
***غریبه به هوش اومده و جن ها همگی تو کیسه گونی**
اینی:غریبه
غریبه:اینی ما باید یه فکری به حال این جن ها و هتل بکنیم.....
اینی:آره..... :joke:


تصویر کوچک شده

آوادا کداورا! طلسمی با دو چهره!


Re: هتل ملوان زبل
پیام زده شده در: ۱۲:۲۸ شنبه ۱۱ تیر ۱۳۸۴

پانسی پارکینسون


مخفی کردن اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۷:۲۶ شنبه ۱۰ بهمن ۱۳۸۳
آخرین ورود:
۰:۴۴ دوشنبه ۲۱ تیر ۱۳۸۹
از برج تاریکی _طبقه ی 13 _واحد نفرین شدگان
گروه:
کاربران عضو
پیام: 24
آفلاین
زاخی با عصبانیت به طرف کتابخونه می ره
غریبه:کاری داشتی ؟؟؟
زاخی:اینو اینی داد (نامه رو می ده )
غریبه نامه رو باز می کنه و می خواند و جواب رو پشت کاغذ می نویسه و می ده دست زاخی
غریبه:اینو لطفا بده به اینی
زاخی:
غریبه:
زاخی از کتابخونه می ره بیرون وسیبل می بینه که سروصورتش دودی شده است و داره میره پیشه غریبه
زاخی:
سیبل: من میدونم با این جن های .....
زاخی:
سیبل: و می ره پیش غریبه
زاخی میره تا به دفتر اینی میرسه
اینی:تویی زاخی جون ؟؟چی شد
زاخی: بیا جوابش (جواب نامه رو میده)
اینی جواب رو می خواند و می شود
اینی:برو بیرون بیرون!!
زاخی:از دست کسی دیگه ناراحتی سر من داد می زنی؟؟؟
اینی:
زاخی میره بیرون ودر محکم میکوبه به هم که که ناگهان صدای انفجار شدیدی از کتابخونه می یاد
اینی :از دفترش می یاد بیرون و به زاخی می گه: چی بود؟؟
زاخی:از کتابخونه بود
اینی: غریبه ......
وبا عجله به طرف کتا بخونه راه می افته! زاخی هم دونبالش میدوه
==================
ادامه دارد..........
معذرت میخوام اگه بد شد ....
==================


زندگي باور لحظه هاست
زندگي غØ


هتل ملوان زبل
پیام زده شده در: ۱:۲۷ شنبه ۱۱ تیر ۱۳۸۴

زاخاریاس اسمیتold


مخفی کردن اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۸:۴۶ سه شنبه ۷ مهر ۱۳۸۳
آخرین ورود:
۰:۳۶ پنجشنبه ۲۸ دی ۱۳۸۵
از قدح انديشه دومبول!
گروه:
شناسه های بسته شده
پیام: 837
آفلاین
زاخی دو باره برمیگرده پیش اینی:اینی جان من یه پیشنهاد دارم برات.
اینی:چیه؟؟
زاخی:خب من نامه رسون بشم بهتره.ها؟؟
اینی:بفرما سر کارت.حرف اضافه هم نباشه.
زاخی:نه واقعا میگم ما شدیم اینجا نامه رسون.هر کی پیدا میشه میگه این نامه رو بده فلانی.
اینی:خب اولاش همیشه همین طوریه.
زاخی:واقعا؟؟
اینی:آره هر کی میاد ازش کار زیاد میکشن.
زاخی:اوکی.تازه فهمیدم برای چیه.میگم که باغ وحش پس چرا اینقد خلوته؟؟؟
اینی:خب آخه خیلی وقت بود تعطیل بوده.باید یه اگهی بدیم که باغ وحش راه افتاده.
زاخی:خب یعنی من باید برم آگهی بسازم؟؟؟
اینی:نخیر زاخی جان اینجا برای آگهی یه نفرو داریم.برو این نامه رو بده غریبه راهنماییت میکنه.
زاخی:



Re: هتل ملوان زبل
پیام زده شده در: ۷:۲۶ جمعه ۱۰ تیر ۱۳۸۴

غریبه


مخفی کردن اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۷:۳۸ دوشنبه ۱۳ مهر ۱۳۸۳
آخرین ورود:
۱۶:۳۱ یکشنبه ۳ اردیبهشت ۱۳۸۵
از سر زميني به نام عشق
گروه:
کاربران عضو
پیام: 117
آفلاین
غريبه : ااااااااااااه ... حالا چه وقت اين کاراست ! ايني بدو بريم ...
ايني : هوووم ...!
سيبل و پانسي و بن : زود باشيد ديگه !
ايني : هوووم ... آخه ... چيزه ... خودتون بريد ديگه ... من کلي کار دارم ! الانم بايد به کاراي زاخي برسم !!
غريبه : يعني چي !!
زاخي : نه ... چيزه ... ! خب شما اگه کار داريد بريد ... منم که گفتيد استخدا.......
بعد ايني ميزنه تو پاي زاخي
ايني : بريد ديگه !!
غريبه که عصباني شده بود مياد جلوي ايني و کتابايي که دستش بود رو ميده بهش ( به حالت پرت کردن ) بعد ميگه :
يا همگي با هم ميريم يا هيچ کس نمي ره ...
بن : هوووم ... راست ميگه اصلآ من پاچه خواري بلد نيستم !
سيبل : وااااي غذام سوخت ... ! با اجازه !
پانسي : هووووووم ... اِ اِ اِ اِمممم ...
ايني : نمي خواد چيزي بگي ... شما هم بفرماييد !
پانسي : اِ اِ اِممم ... بله ... همون ... ولي خودتون گفتيدا ...!
بعد ميدوه ميره ........
ايني :
غريبه هم خيلي راحت و بيخيال به ايني نگاه ميکنه ( طوري که حرص ايني دربياد ! اينجوري --->)
ايني : کارت درست بود ؟؟
غريبه : کجاش غلط بود ؟؟؟ از کار تو که بهتر بود !
بعد ميره طرف کتابخونه ...
ايني : ( بعد کتابايي که دستش بود رو ميريزه زمين ! )
ايني هم ميره طرف دفترش و در رو ميکوبه !!
زاخي : عجب هتل توپسي !! اگه مي دونستم زود تر ميومدم !!
بعد کتابايي که رو زمين بود رو جمع ميکنه و ميبره دفتر ايني ...!
ايني هم تا چشمش به کتابها و زاخي ميوفته داد ميزنه :
کتابها که جاش اينجا نيست برو بيرون
زاخي : بعد ميگه : باشه !!!
مياد بيرون ( از دفتر )
بعد ميره کتابخونه ...
غريبه : اِ اِ اِ اِ ... مرسي ... اگه زحمتي نيست ببر بذار ته سالن اون قفسه هاي آخر ... !
زاخي : چشم !
بعد يه جغد مياد سمت ميز غريبه و يه پاکت ميندازه و ميره ( پاکت نامه )
غريبه نامه رو ميخونه :
غريبه اگه ميشه و کاري نداري يه لحظه بيا دفتر من !! *** ايني ***
غريبه : يه ذره راه و جغد فرستاده !!
بعد زاخي مياد و ميگه : خب ... گذاشتم ... با اجازتون من برم ديگه !!
غريبه : هووووم ... باشه .. مرسي ... اگه ممکنه اينم بده به ايني ... ! ( يه نامه ميده بهش )
زاخي : باشه !
زاخي با خودش ميگه : ما شديم نامه رسون !!
بعد ميره تو اتاق ( يا همون دفتر ) ايني و نامه رو ميده بهش
ايني نامه رو مي خونه :
متاسفانه من الان کلي کار دارم ! *** غريبه ***
ايني : ااااااااه ...
زاخي : خب ايني جان شما برو اونجا !!
ايني : ببين من باهات کاري ندارم ... ميتوني بري به باغ وحش برسي
زاخي : بله ... !

=-=-=-=-=
ادامه دارد...
=-=-=-=-=


تصویر کوچک شده
Live like you will die tomorrow , Learn like you will live for ever ...


Re: هتل ملوان زبل
پیام زده شده در: ۱۵:۴۹ پنجشنبه ۹ تیر ۱۳۸۴

اینیگو ایماگو


مخفی کردن اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۹:۱۰ دوشنبه ۲۰ مهر ۱۳۸۳
آخرین ورود:
۱۶:۰۱ یکشنبه ۲۷ خرداد ۱۳۸۶
از کجایی؟
گروه:
کاربران عضو
پیام: 334
آفلاین
اینی: ببین این باغ وحش حیوانات زیادی داره....90% شون هم خطرناک هستند.
زاخی:اشکال نداره....
اینی:اژدهای دو سر هم داره که مسئول غذا دادنش تویی....
زاخی:اشکال نداره......
اینی:هر روز باید همه قفس ها رو تمیز کنی.....
زاخی:اشکال نداره......
اینی:باید بری با دلفین ها توی آب شنا کنی....
زاخی:اشکال نداره....
اینی:خب......میدونی......این کارها فقط مستحبه......اگه انجامش ندی هم اشکال نداره........فقط چیزی که واجبه اینه که
زاخی:هوم....؟
اینی:ببینم زاخی جون....پاچه خواری بلدی......
زاخی:آره بابا......استادشم
اینی:هوم......زاخی جون پس شما استخدامی.....
زاخی:خب...حقوقم چه قدره؟
اینی:حالا تو بیا.....ببینم کارت چه طوره........
زاخی:.....!!


تصویر کوچک شده

آوادا کداورا! طلسمی با دو چهره!


هتل ملوان زبل
پیام زده شده در: ۳:۲۶ پنجشنبه ۹ تیر ۱۳۸۴

زاخاریاس اسمیتold


مخفی کردن اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۸:۴۶ سه شنبه ۷ مهر ۱۳۸۳
آخرین ورود:
۰:۳۶ پنجشنبه ۲۸ دی ۱۳۸۵
از قدح انديشه دومبول!
گروه:
شناسه های بسته شده
پیام: 837
آفلاین
زاخاریاس میاد تو هتل:سلام اینی جون.
اینی:سلام زاخی خودمون چه عجب از اینورا.
زاخی:هیچی بابا دیروز وقتی اون جغدو برام فرستادی تازه فهمیدم یه دوست قدیمی رو از یاد ردم.
اینی:وا...یعنی منو یادت رفته بود؟؟؟
زاخی:چرا دروغ بگم...خب آره....حالا ولش کن....اون کاری رو که گفتی چی بود؟؟؟
اینی:مدیریت باغ وحش
زاخی:آها حاضرم بیام اون کارو انجام بدم اگر شما مخالفتی نداری.
اینی:خوبه خودم گفتم بیایی ها...حالا میگی مخالفت ندارم؟؟؟
زاخی:خب همین شکلی رفاقتی گفتم.حالا چه جوریاست این کار؟؟؟حقوقش چه قدره؟؟؟آخه میدونی که من تازه زندگی مشترکو شروع کردم.درسته که نوه پولدارترین جادوگر جهانم ولی زنم گفته باید کار پیدا کنم.اینقدر کار پیدا کردم نمیدونم کدومشو انجام بدم.هم رییس ام ال ام هستم.هم تو کلوپ جادوگران به کتی کمک میکنم.هم میخوام بیام اینجا به تو کمک کنم.
اینی:زندگی مشترک؟؟؟مبارکه...به به ....زاخی هم بالاخره عیالوار شد....بیا یه ماچت بکنم...
زاخی:هنوز عروسی نگرفتیم که...هر وقت گرفتم دعوتت میکنم...به احتمال زیاد تو پیام امرزو تبلیغشو میدم بیرون...اگه خدا بخواد...
اینی:به هر حال مبارکه...خب در مورد این کاری که گفتم...مدیریت باغ وحش هتل.....
======================
بقیشو اینی بگه.



Re: هتل ملوان زبل
پیام زده شده در: ۳:۴۰ چهارشنبه ۸ تیر ۱۳۸۴

سیبل ایزابل دورست


مخفی کردن اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۶:۴۴ پنجشنبه ۱۸ فروردین ۱۳۸۴
آخرین ورود:
۹:۴۸ دوشنبه ۹ آبان ۱۳۸۴
از هر جایی که یه کاکتوس بتونه زنده بمونه
گروه:
کاربران عضو
پیام: 163
آفلاین
اینی:چرا؟چرا...وقتی به عمق فاجعه پی نمی برید اخه من چی بگم .
بن:اتفاقا ...
اینی:
بن:می خواستم بگم حق با توئه.
پانسی:ولی به نظر من ما نباید این کارو بکنیم.
اینی:ا!راستی؟
سیبل:راست می گه .شاید سازمانی نباشه ولی به هر حال می تونه از ما به سازمانیا شکایت کنه.
اینی:تا به حال سابقه نداشته...
غریبه یه پوشه که به قطر سه وجب روش خاک داره رو جلوی اینی رو میز می ذاره و یه کاغذ زرد و پاره پوره رو می گیره جلوی پشم اون و می گه :از سازمان میراث فرهنگی اومده بودن دنبالش من نذاشتم ببرندشون .می دونستم به درد می خوره.
اینی متن رو می خونه : امروز در هتل (شطرنجی شد )به علت شکایت یک مسافر تخته شد.
(عنوان فرعی)
بی احترامی به یک مسافر خوش تیپ.
اینی بقیشم می خونه بعد می گه :این که همون مسافر ماست و به این دلیل از هتله شکایت کرده که اون روز صبح برای صبحانه املت نداشتن.تازه مدیر هتل هی قسم می خورده که اون روز یه استثنا بوده.یا ریش مرلین این طوری که منو می فرستن حبس ابد...
سیبل:ما...تا دیر نشده بریم پاچه خواری...
اینی:بریم...فقط بریم. تو نمی یای غریبه ها.
ولی غریبه قبل از اون کل کتابخونه شو زده زیر بغلش داره می ره دم در اتاق مسافره.
پانسی:می گم بن می یای کمک من این پروزکتور اینها رو ببریم بالا.
بن:نه پانسی من می رم یاسمنگولا هام رو جممع کنم که اگه احتیاج به لالا داشت کمکش کنم.
پانسی:سیبل چند تا از جن ها تو به ما میدی؟
سیبل:من و جن هام داریم میریم بالا فعلا کمبود نیروی کار داریم.
اینی:من رفتم ازکابان تموم...
---------------------------------
ادامه دارد
----------------


از شما دعوت می شه تا در کلاس پیشگویی شرکت کنید .


Re: هتل ملوان زبل
پیام زده شده در: ۱۲:۰۰ دوشنبه ۶ تیر ۱۳۸۴

غریبه


مخفی کردن اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۷:۳۸ دوشنبه ۱۳ مهر ۱۳۸۳
آخرین ورود:
۱۶:۳۱ یکشنبه ۳ اردیبهشت ۱۳۸۵
از سر زميني به نام عشق
گروه:
کاربران عضو
پیام: 117
آفلاین
مسافر :
ايني : مااااااااااااااااااااااااااا !!!
غريبه هم که غش کرده
پانسي : خدا رحم کنه !!!
سيبل : هوممم ... بفرماييد شام !!
مسافر مياد جلو و ميزنه پشت ايني که خشکش زده ...!
مسافر : کجايي بابا ... حال کردي نه ؟!
ايني : يعني چي اونوقت ؟؟؟؟!!!
مسافر : هووممم سر کاري بود ...
ايني : آقا شما خجالت نميکشي
سيبل : ااااااااااااااه
غريبه :
بن :
مسافر : بابا اومدم يه کم اذيتتون کنم !
ايني : شما بيخود کردي ...

**بعد مسافره ميره تو اتاقش **

ايني : بچه پررو !!
غريبه : عجب آدمي گير ما افتاده !
پانسي : حالا اگه واقعآ سازماني بودش ... بد ميشدا ! بيچاره رو حسابي اذيتش کرديم ...!
ايني : بيچاره ؟! نزديک بود سکته بزنم ! از اين به بعد مي دونم چه جوري باهاش رفتار کنم !
غريبه : واقعآ ... حالا شاممون رو بخوريم !
بعد همه شامشون رو مي خورن و ميرن تو اتاق ايني!!
مسافره که اهل کتاب بوده حوصلش سر ميره و ميره طرف کتابخونه که يه کتاب بگيره !
ميرسه به کتابخونه که ميبينه درش بسته است ...!
بعد ميره آشپزخونه ميبينه سيبل داره با تلفن صحبت ميکنه !
مسافره : ببخشيد ...
سيبل : آره .. جان ؟ ... نه من بهش ميگم .... باشه حتمآ ...
مسافره : ببخشيد خانم سيبل ... !
سيبل : يه لحظه گوشي .... بفرما ؟
مسافره : مي خواستم بپرسم خانم غريبه رو چطور مي تونم پيدا کنم ؟!!!
سيبل يه نگاهي به ساعتش ميکنه و ميبينه که ساعت 11:28 دقيقه است ( شب ) بعد ميگه :
شما با ايشون چي کار داريد ؟!؟!
مسافره : کار خاصي ندارم مي خواستم ....
بعد سيبل ميگه : من نمي دونم آقا بفرماييد ...!
مسافره ميره از آشپز خونه بيرون ...
سيبل : آره عزيزم ... ببين من فردا باهات تماس ميگيرم ... فعلآ ... !
بعد زنگ ميزنه اتاق ايني
ايني : بله ؟؟؟
سيبل : ببين اين مسافره اومده بود اينجا و سراغ غريبه رو ميگرفت ...
ايني : چــــــــــــي
سيبل : حواستون باشه ...
بعد قطع ميکنه ...!
همه تو اتاق ايني جمع بودن ( غريبه ، پانسي ، توماس ، بن و ... )
غريبه : چي شده عزيزم ؟!؟
ايني : من اين .... ( سانسور ) امشب بايد بندازمش بيرون ...
همه : چـــــــــرا ؟!؟!!!!


=-=-=-=-=
ادامه دارد ...
=-=-=-=-=

^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^
ببخشيد اگه بد شد ، يه بار نوشتم ، فرستادم ... بعد ديدم پانسي ادامه داده ... !
مجبور شدم اون رو حذف کنم و ادامه ي نمايش پانسي رو بنويسم !
اون جالب شده بود ولي اين رو فکر نمي کنم که جالب شده باشه ... آخه رو اين زياد فکر نکردم !
^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^


ویرایش شده توسط غریبه در تاریخ ۱۳۸۴/۴/۶ ۱۲:۴۱:۴۶
ویرایش شده توسط غریبه در تاریخ ۱۳۸۴/۴/۶ ۱۲:۴۶:۵۳

تصویر کوچک شده
Live like you will die tomorrow , Learn like you will live for ever ...







شما می ‌توانید مطالب را بخوانید
شما نمی توانید عنوان جدید باز کنید
شما نمی توانید به عنوان‌ها پاسخ دهید
شما نمی توانید پیام‌های خودتان را ویرایش کنید
شما نمی توانید پیام‌های خودتان را حذف کنید
شما نمی توانید نظر سنجی اضافه کنید
شما نمی توانید در نظر سنجی ها شرکت کنید
شما نمی توانید فایل‌ها را به پیام خود پیوست کنید
شما نمی توانید پیام بدون نیاز به تایید بزنید
شما نمی توانید از نوع تاپیک استفاده کنید.
شما نمی توانید از HTML در نوشته های خود استفاده کنید
شما نمی توانید امضای خود را فعال/غیر فعال کنید
شما نمی توانید صفحه pdf بسازید.
شما نمی توانید پرینت بگیرید.

[جستجوی پیشرفته]


هرگونه نسخه برداری از محتوای این سایت تنها با ذکر نام «جادوگران» مجاز است. ۱۳۹۹-۱۳۸۲
جادوگران اولین وبسایت فارسی زبان هواداران داستان های شگفت انگیز هری پاتر است. به عنوان نخستین خاستگاه ایرانی ایفای نقش مبتنی بر نمایشنامه نویسی با محوریت یک اثر داستانی در فضای مجازی، پرورش و به ارمغان آوردن آمیزه ای از هنر و ادبیات برجسته ترین دستاورد ما می باشد.