هری پاتر نخستین مرجع فارسی زبان داستان های شگفت انگیز هری پاتر

هری پاتر نسخه موبایل


در حال دیدن این عنوان:   1 کاربر مهمان





Re: فروشگاه لوازم جادویی و سفری ایوانا
پیام زده شده در: ۱۲:۵۸ دوشنبه ۲۱ شهریور ۱۳۸۴

اندرومیداold


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۲۲:۰۶ دوشنبه ۲ شهریور ۱۳۸۳
آخرین ورود:
۲۰:۰۱ چهارشنبه ۳۰ تیر ۱۳۸۹
از معلوم نیست!دوره گردم!
گروه:
کاربران عضو
پیام: 665
آفلاین
ببخشید چون ایوانا گفته ادامه ندیم ولی من مجبورم...و اخرش می فهمین چی می شه.
-----------------------------------------------------------------
زاخی با صدایی گرفته : اره!!فکر کنم.صدای من که گرفته!
ایوی در حالی که داره ژاکتشو می ذاره سر جاش اندرو رو می بینه که داره یه چیزی می نویسه.
ایوی : اندرو!چی کا داری می کنی؟
اندرو با قیافه ای نسبتا گرفته : هوممم....می خواستم بنویسم ولی حالا که اومدین طوری نیست...فکر کنم بهتره این موضوع رو فقط به شما دوتا بگم.
ایوی که قیافه ی خیلی مرموزی به خودش گرفته یه عطسه می کنه : بگو دیگه.
اندرو : خب..راستش می دونین..من می خوام رک باشم..تا حالا اینقدر رک نبودم ولی حالا..دیروز زاخی حرف هایی زد که منو یه کم ..ناراحت کرد..البته نه ناراحت ...یعنی سر عقل اورد منو.من..می خوام بهتون بگم من می دونم خیلی چرت می گفتم..وحالا می خوام یه مدت از اینجا برم ..می دونین من اصلا نمی تونم توی این شرایط سخنرانی کنم...پس بهتره برین و اون نوشته رو بخونین..فقط ..فقط ..همتونو دوست دارم با اینکه..فکر نمی کنم..خداحافظ.
و غیب می شه.زاخی و ایوی هنوز نفهمیده بودن چی شده که ایوی می ره سراغ نامه و شروع می کنه به بلند خوندن :

دوستان عزیز
دوستانی که نمی توانستم بهتان بگویم خیلی دوستتان دارم..و .اصلا ولش کنین.
من می خوام از اینجا برم چون..فکر نمی کنم اینجا به وجود من احتیاجی باشه..
زاخی!یا بهتره بگم اقای اسمیت!
من هیچ وقت دلم نمی خواسته چنین کاری رو بکنم که شما گفتید و بدانید که تمام اینها یه بازی بود..به قول خودتان خاله بازی!
ایوانا !
من همیشه تو را دوست داشته و دارم و ..امیدوار بودم تو هم مثل بقیه فکر نکنی...
خب من دیگه باید برم.من برای همیشه(اما قول نمی دم)از اینجا می رم تا شماها هم به خاله بازیتان برسید.
اگر از دست من ناراحت شده اید مرا ببخشید.
قربان شما
اندرومیدا تانکس(قابل توجه همه)

-------------------------------------------------------------------
دلم برای همه تون تنگ می شه!


" در جهان چیزی به نام آغاز و پایان وجود ندارد. زندگی امروز خود را به گونه ای بگذرانید که گویی همه چیز در همین یک روز است ... "


Re: فروشگاه لوازم جادویی و سفری ایوانا
پیام زده شده در: ۱۱:۳۱ دوشنبه ۲۱ شهریور ۱۳۸۴

ایواناold


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۵:۱۰ جمعه ۳۱ تیر ۱۳۸۴
آخرین ورود:
۶:۲۴ چهارشنبه ۲ بهمن ۱۳۸۷
از تالار خصوصی گریفیندور!
گروه:
کاربران عضو
پیام: 246
آفلاین
ایوی که نزدیک بود اشکش در بیاد:خیلی خب حالا چرا دعوا میکنی؟!مگه تقصیر منه که دخترا و دوستام میان اینجا برای فرند شیپ و مسخره بازی....؟!

زاخی:من که نگفتم تقصیر توئه...گفتم اینجا شده خاله بازی....هر کی میاد اینجا دنبال دوست(!) برای خودش میگرده...بابا ذله شدم!

ایوانا هیچی نگفت و فقط نگاهش کرد.هوا هنوز بارانی و سرد بود.ولی انگار بیشتر از اندازه سرد شده بود!بالاخره بعد از یک مدتی زاخی با صدای گرفته گفت:

ــ خب دیگه...باید چندتا چیز رو بهت میگفتم و اگه تو بخوای بازم اینجوری....اوی ایوانا کجا رفتی؟

ایوی:الان میام.....

ایوانا رفت توی اتاق پشتی مغازه:

زاخی: خیلی تند رفتم....!

کم کم میخواست بره دنبال ایوانا که ایوی با دوتا ژاکت اومد بیرون:

ایوی:بیا بپوشش....هوا خیلی سرده...

زاخی:کجا...؟

ایوی: میای بریم قدم بزنیم؟

**۱۰ دقیقه بعد، توی یه جایی!**

ایوی:خب زاخی من خیلی به حرفات فکر کردم..به نظرم تو راست میگی.اینجا واقعا مسخره بازی شده.به قول خودت هر کی بیکار باشه میاد اینجا برای علافی....من تصمیم گرفتم(اینجا رو از زبون من بخونین، نه ایوانا!)نمایشنامه هامو بهتر بنویسم.که خاله بازی و فرند شیپ و ...نشه.

زاخی:چه بهتر.ببین ایوانا من.....

*** نیم ساعت بعد ، توی فروشگاه***

ایوانا ژاکت خیسشو درآورد:

ــ وای نه! (عطسه) فکر کنم سرما خوردم،اونم شب عروسی!!تو که سرما نخوردی نه؟!

----------------------------------------------------------------------------------------------------------

خب بچه ها لطف کنین اینجا پست نزنین تا خود زاخی ادامه اش بده...!


ویرایش شده توسط ايوانا اسمیت در تاریخ ۱۳۸۴/۶/۲۱ ۱۲:۳۳:۲۴

!!Let's rock 'n' ROLE



فروشگاه لوازم جادویی و سفری ایوانا
پیام زده شده در: ۶:۲۶ دوشنبه ۲۱ شهریور ۱۳۸۴

زاخاریاس اسمیتold


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۸:۴۶ سه شنبه ۷ مهر ۱۳۸۳
آخرین ورود:
۰:۳۶ پنجشنبه ۲۸ دی ۱۳۸۵
از قدح انديشه دومبول!
گروه:
شناسه های بسته شده
پیام: 837
آفلاین
مغازه خالي از جمعيت بود و بيرون باران شديدي در حال شكل گرفتن بود.در يك روز كاملا تابستاني هوا آنقدر سرد بود كه هيچ كس باورش نميكرد تابستونه.همه از الان كاپشن و لباس گرم ميپوشيدن.
زاخي:هاااااي...روزگار....ياران كجايند.......بيا اي يار....ما را ببر با خود....به آنجا كه دوستش دارم!
ايوي:چيه؟مثل اينكه خيلي تو فكري!
زاخي:آره.
ناگهان در مغازه باز ميشه و پنج نفر با هم ميريزن تو.صداي دلنگ دولونگي كه از زنگوله بالاي در ميومد حسابي هر دوشونو آزار ميداد.
دو سه تا پسر و با دو سه تا دختر اومدن تو مغازه.
ايوي:سلام.كاري داشتين؟مغازه تعطيله متاسفانه.
همه كه خيس خالي بودن خودشونو ميندازن روصندلي ها و همه جا رو خيس ميكنن.
يكي از پسرا:نه بابا.با زاخارياس اسميت كار داشتيم.
زاخي:خودمم.
پسره:اوه...بچه ها خودشه!
همه ميريزن دور زاخي و جيغ و داد ميزنن كه زودتر باهاش حرف بزنن.
زاخي:بابا چه خبرتونه.يكي يكي.شما چي كار داري؟
يه دختر:ببخشيد آقاي اسميت ولي من دنبال يه همسر ايده آل ميگردم.پدر مادرم ميگن بابا دختر بلند شو برو دنبال يه همسر بگرد.ميترشي اگر همين جوري پيش بريا!
نفر بعدي:من بابام گفته اگر همين شكلي ادامه بدي بيات ميشي.ميگه من موقعي كه هم سن تو بودم ازدواج كرده بودم.خاك بر سرت.تا زن نگيري نميزارم بياي تو خونه!
نفر بعدي:...
بعدي:...
زاخي:بستهههههههههههههههههههه مگه من مسخره شمام.يعني چي؟مگه من بنگاه همسريابي باز كردم.من يه غلطي كردم ديگه تموم شد رفت.شماها آدمو پشيمون ميكني.
ايوي:حالا چي شده مگه؟بيچاره ها گناه دارن.بابا ناسلامتي فردا عروسيته ها نبايد كه اينقدر بداخلاق باشي!
زاخي:بابا اينا آخه اولين و آخرينش نيستن كه!اعصابمو داغون كردن.دوست آشنا.همه ميان همينو بهم ميگن.اي بابا!
ايوي:دوست و آشنا؟
زاخي:بله!همه حتي خودت خودم.همش شده خاله بازي!بابا بسته ديگه!اگه اينا خاله بازيه من يكي كه اصلا ميرم.
ايوي:كجا؟مگه تو جايي رو هم جز اينجا داري؟
زاخي:ايوانا تو يكي ديگه اعصاب منو داغون نكن!بابا ناسلامتي توي يكي ديگه بايد بفهمي من چي ميگم.هر روز هر روز يه سري دختر جمع ميشن اينجا.حتي همين دوست موستاي خودت.اندرو-رزي-پامفي- مري و خيلياي ديگه.فكر كردي براي چي ميان اينجا؟همش براي همسريابي.براي فرندشيپ.بيكارن.علافن.همه چيزو مسخره گرفتن.اگه اينا بس نكنن من ديگه نيستم.من خسته شدم.
ايوي:زاخي معلومه داري چي ميگي؟از چي حرف ميزني؟
زاخي:اين پايينو بگو بخونن بفهمن!
=====================================
بروبچز من واقعا اعصابم داغونه!
ولي واقعا شورشو درآوردين.قديما آدم نميشانامه هاي بقيه رو ميخود لذت ميبرد.الان ديگه همتون كارتون شده مسخره بازي و فرند شيپ و خاله بازي.بسته ديگه.تمومش كنين.اصلا من و ايوانا هم عروسي كرديم رفت.خيالتون راحت شد؟



Re: فروشگاه لوازم جادویی و سفری ایوانا
پیام زده شده در: ۲۳:۱۹ یکشنبه ۲۰ شهریور ۱۳۸۴

چارلز پاتر


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۰:۴۴ پنجشنبه ۳ شهریور ۱۳۸۴
آخرین ورود:
۱۳:۱۴ دوشنبه ۲۱ شهریور ۱۳۸۴
از بغل خانه هاگرید
گروه:
کاربران عضو
پیام: 14
آفلاین
ببخشيد اومدم وسط بحث
بايد يه جوري خودمو جا ميدادم ...
-----------------------------------------------------------------------
در اين حين در مغازه...
الي :خب اين هم از اين ...
چارل:سلام خانم الناز خانم ...!
الي:
چارل: بجا نياوردين ... خب نبايد هم بيارين چون تا حالا منو نديده بودين
الي:كمكي از دستم بر مي اد ؟
چارل:(واي چه دوشيزه ي high class هستش ) بله بنده امدم براي اگهي استخدام سه جادوگر همدم كه زده بودين به ديوار
اندي در همين حين وارد ميشه ...
اندي :چي كار دارين شما؟
الي : ايشون اومده براي اگهي سه جادوگر (من اينقدر با حال و نمي دونستم )
اندي : شما برين فردا بيايين بايد با شريكم صحبت كنم
چارل :goodbye ladies


U can if U want

[size=x-large][color=FF0000][font=Georgia]قدم قدم تا روشنايي. از شمعي


Re: فروشگاه لوازم جادویی و سفری ایوانا
پیام زده شده در: ۱۲:۳۰ یکشنبه ۲۰ شهریور ۱۳۸۴

مادام رزمرتا


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۶:۲۴ جمعه ۲۴ تیر ۱۳۸۴
آخرین ورود:
۱۸:۱۹ پنجشنبه ۴ اسفند ۱۳۸۴
گروه:
کاربران عضو
پیام: 127
آفلاین
**********برگشت به زمان حال***********


زاخي:جدا............حالا فهميدم چقدر واست ارزش دارم
ايوي:زاخي..........از اين حرفت خيلي ناراحت شدم تو براي من از كل دنيا هم بيشتر ارزش داري
زاخي:پس بيا بغلم ..............

ايوي و زاخي : :bigkiss: :bigkiss: :bigkiss: :bigkiss:

اندرو كه داشت پشت شون راه مي رفت داد زد:

بسه .................... زشت وسط خيابو !!!!

ايوي و زاخي برگشتند و اندرو رو در لباس مبدل پشتشون ديدند

ايوي : پس تا حالا داشتي تعقيبمون مي كردي؟؟؟
اندرو: نميدونم داشتم ظاهر مي شدم فكر كنم اشتباه مقصدم رو انتخاب كردم
زاخي:اره جون خودت .......................
اندرو:با من بودي؟؟؟؟؟
زاخي:نه همون پشه هست
اندرو:براي هزارمين بار ..... منظورت رو درست بگو بفهميم
زاخي:سعي مي كنم
ايوي:بسه ديگه ..... ..... اندرو زود بر ميگردي تو فروشگاه و ديگه بيرون هم نمياي فهميدي؟؟؟
اندرو:البته
ايوي : من و زاخي هم ميريم پيش رزي 1 چيزي بخوريم
بعدشم مي ريم زاخي از الي معذرت خواهي كنه مگه نه زاخي؟؟؟
زاخي:البته

در اين حين ...........

_____________

چه ربطي داشت خودمم نمي دونم !!!!


[b][size=medium][color=66CCFF]دامبلدور عزيز بدان هر جا كه باشي تا پاي جان ازت حمايت مي كنيم و به تو وفادار خواهيم ماند !!!


Re: فروشگاه لوازم جادویی و سفری ایوانا
پیام زده شده در: ۰:۲۶ یکشنبه ۲۰ شهریور ۱۳۸۴

ایواناold


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۵:۱۰ جمعه ۳۱ تیر ۱۳۸۴
آخرین ورود:
۶:۲۴ چهارشنبه ۲ بهمن ۱۳۸۷
از تالار خصوصی گریفیندور!
گروه:
کاربران عضو
پیام: 246
آفلاین
ايوانا:خب راستش....نه ديگه ما بايد زود بريم..من به مامانم گفتم زود ميام!

اندرو يواشکی يه لگد به ايوی ميزنه:تو که مامان نداری!

ايوانا:چيزه...من...يعنی ما ما ميخواستيم چندتا سوال از شما بکنيم!

توماس:جدا؟مصاحبه ست؟خب من حاضرم....

اندرو:نه...ما..فقط چندتا سوال ساده!

توماس:خيلی خب پس بياين اينجا بشينين لطفا! ((به صندلی هايی که شبيه دوران قرون وسطايی بودن اشاره کرد!))

ايوانا:خب...ما ميخواستيم زاجع به دوست شما زاخارياس اسميت صحبت کنيم.اونطور که ما فهميديم....شمات از دوستان صميمی آقای اسميت هستين نه؟!

توماس:زاخی؟بله...من و اون از بچگی با هم بزرگ شديم...همه جا با هم ميرفتيم...

اندرو:ما خودمون اين چيزا رو ميدونيم،آقای جانسون!شما فقط به سوالات ما جواب بدين لطفا!

ايوانا:بله...خب به نظر شما اخلاق آقای اسميت چه جوريه؟مهمترين ويژگيش؟بدترين؟بهترين...

اندرو:بسه ايوی!يکی يکی!

توماس:چی؟هان...زاخی خيلی مهربونه...بچه خوبيه...مهمترين؟! نميدونم....بدترين؟ من(خودمو ميگم!.ايوی )که چيزی نديدم! ديگه...با اين که بچه پولداره...اهم...يعنی نوه ی پولدارترين..چی چی بود؟ همون!به رو خودش نمياره...کمک ميکنه...خانم تينی مشکلی پيش اومده؟!

ايوانا:هان؟! نه! خب مرسی....الان زاخ...يعنی آقای اسميت کجاست؟!

اندرو:ايوی تو که گفتی ميخوای بمونی!

توماس:زاخی رفته....کجا رفتين بابا...؟!


!!Let's rock 'n' ROLE



Re: فروشگاه لوازم جادویی و سفری ایوانا
پیام زده شده در: ۲۰:۱۱ شنبه ۱۹ شهریور ۱۳۸۴

اندرومیداold


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۲۲:۰۶ دوشنبه ۲ شهریور ۱۳۸۳
آخرین ورود:
۲۰:۰۱ چهارشنبه ۳۰ تیر ۱۳۸۹
از معلوم نیست!دوره گردم!
گروه:
کاربران عضو
پیام: 665
آفلاین
شما هم که بهتر از ما خاله بازی کردین!!
به هر حال من ادامه می دهم.
--------------------------------------------------------------
اندرو : نه چی رو می خوایم بمونیم؟؟
ایوی : اندرو!!بعدا!
توماس : مشکلی پیش اومده؟
ایوی : نه.می شه..؟
توماس : اوه.البته.بیاین دنبال من.
--
ایوی : ببین ما باید یه کم اینجا بمونیم.
اندرو : من نم خوام!!
ایوی : چرا؟
اندرو : این یارو یه حالیه!!
ایوی : اندرو!!ما کارهای مهم تری داریم...
اندرو : مثلا اینکه می خوایم..
ایوی : می شه الان بحث نکنی؟
اندرو : نه نمی شه.
ایوی : بس کن.
اندرو : باشه.


" در جهان چیزی به نام آغاز و پایان وجود ندارد. زندگی امروز خود را به گونه ای بگذرانید که گویی همه چیز در همین یک روز است ... "


Re: فروشگاه لوازم جادویی و سفری ایوانا
پیام زده شده در: ۱۷:۱۵ شنبه ۱۹ شهریور ۱۳۸۴

لوسیوس مالفوی old


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۷:۴۲ شنبه ۲۲ مرداد ۱۳۸۴
آخرین ورود:
۲۲:۳۹:۵۴ دوشنبه ۲۴ شهریور ۱۳۹۹
از قصر خانواده مالفوی
گروه:
کاربران عضو
پیام: 817
آفلاین
قصر توماس بسیار بزرگ بود و از ماله زاخی که خیلی به نظرش قصر داره بزرگتر بود .

ایوی: وای چه قدر بزرگه

ایوی میره در میزنه و بهد چند دقیقه مردی که تقریبا هم سن ساله زاخی هست در رو باز میکنه.

توماس: اه خانوم ها کاری از دستم بر می یاد .
ایوی: خوب می تونیم بیایم تو
توماس:آه بله بفرمایید.
ایوی:ممنون. ایوی و دوستانش وارد قصر می شن.
توماس: کمکس از دسته من ساخته است .
ایوی که حالا کمک محو توماس شده بود : اه بله من من من

ایوی داش با خودش فکر می کرد که خیلی خوش کل تر از و ثروتمندتر از زاخی هست اصلا زاخی کیه !

ایوی: من من یعنی ما داشتیم رد می شودیم واین قصر زیبا رو دیدیم گفتیم حتما مله جادوگری با کمال است و گفتیم اگه بشه ما را امشب اینجا بپذیرید.
توماس که کمی جا خورده بود: گفت شما را امشب اینجا جا بدم ! مگه خودنون برادر دارید.

ایوی: اه نه منظوری نداشتیم ما از دوستانه دوستانه زاخی هستیم!

توماس که خیلی جا خورده بود گفت: زاخی

ایوی بله

توماس :باشه قدمتون رویه ....
ایوانا:ممنون
------------------------------------------------------------
خب این آیینه ای بود در مقابل خاله بازی هایه شما. چو چانگ هم بخونه


جادوگران گذشته ، حال و آینده منه...


فروشگاه لوازم جادویی و سفری ایوانا
پیام زده شده در: ۵:۴۶ جمعه ۱۸ شهریور ۱۳۸۴

زاخاریاس اسمیتold


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۸:۴۶ سه شنبه ۷ مهر ۱۳۸۳
آخرین ورود:
۰:۳۶ پنجشنبه ۲۸ دی ۱۳۸۵
از قدح انديشه دومبول!
گروه:
شناسه های بسته شده
پیام: 837
آفلاین
بچه ها من نفهميدم واقعا الناز نميتونه تا يك شنبه بياد يا اينكه تويه نمايشنامش اين شكلي نوشته بود؟
به هر حال من سعي كردم يه كم طول بدم جريانو تا الي برگرده!
--------------------------------------------------------------------
***همون موقع در راه****
ايوي:زاخي جان ميتونستي خيلي بهتر باهاش صحبت كني اينو قبول كن!
زاخي:خب من كه يچزي نگفتم آخه.باشه حالا ببخشيد!
ايوي:اينو بايد به خودش بگي نه به من.
زاخي:باشه ازش معذرت ميخوام
و چند دقيقه بدون حرف زدن قدم ميزنن.
ايوي:چيزي شده؟؟؟
زاخي:نه.چطور؟؟
ايوي:آخه من هيچ وقت تا حالا نديدم كه تو حرف نزني
زاخي:خب ديگه از قديم گفتن بعد از ازدواج همه اخلاقشون عوض ميشه
ايوي: يعني تو هم اخلاقت عوض ميشه؟؟
زاخي:خب مگه من آدم نيستم؟؟
ايوي:خب چرا ولي...
زاخي:ولي چي؟
ايوي:ولي اگر اين طور باشه من باهات ازدواج نمكينم
زاخي:چي گفتي؟؟
ايوي:گفتم اگر بخواد اخلاقت عوض بشه باهات ازدواج نميكنم!
يه دفعه زاخي مي ايسته و به ايوانا نگاه ميكنه.
ايوي:زاخي اين طوري به من نگاه نكن!
زاخي:چطوري؟؟
ايوي:همين طوري ديگه!انگار ميخواي آدمو بخوري!
زاخي:خب در اين حالت من واقعا عصبانيم!
ايوي:واقعا؟؟!چقدر جالب!خودت حالتاي خودتو ميدوني
زاخي:ايوي الان وقت شوخي نيست.ميخوام بهت اخطار بدم!الان موقعيت آخره!اگر ميخواي با من ازدواج نكني ميتوني الان بگي.فردا ديگه خيلي دير ميشه ها.
ايوي:چي داري ميگي زاخي؟من واقعا تورو دوست دارم و هيچ وقت هم پشيمون نميشم.اون حرفم به خاطر اين زدم كه ميدونم تو مثل بقيه نيستي و اخلاقت عوض نميشه.
زاخي:از كجا ميدوني؟؟
ايوي:خب فكر نكن من همين شكلي بهت جواب مثبت دادم.من خيلي وقت بود كه در موردت تحقيق ميكردم.
زاخي:واقعا؟
ايوي:بله.
***فلش بك به زمان تحقيقات! ***
ايوي و اندي در حال راه رفتن بر روي يك تپه هستن.
اندي:ميگم حالا مطمئني همين جاست؟؟
ايوي:آره.نزديكه.
و بعد از پشت سر گذاشتن تپه ناگهان با منظره عجيبي روبرو ميشن
اندي:پس كارناوال كارناوال ميكنن اينجاست!
ايوي:آره.واقعا جاي جالبيه!
و چند دقيقه اي رو به تماشاي اطراف ميگذرونن.
اندي:بهتر نيست بريم به كار اصليمون برسيم؟؟
ايوي:چرا.بريم.
****در راه***
اندي:ميگم بهتر نبود رزي رو هم با خودمون مياورديم؟؟
ايوي:نه.خوب شد كه نيومد چون اگر ميومد منو از اين ازدواج منصرف ميكرد.
اندي:دبي چي؟؟
ايوي:من بهش گفتم ولي گفت نميخواد در اين مسئله دخالت بكنه.يعني گفت اصلا حوصله تحقيق پهقيق رو نداره.
اندي:چه جالب.حالا اين خونه دوست زاخي كجاست؟؟
ايوي:اوناها.هموني كه بقلش يه تابلوي بزرگ زده.
اندي:عجب جاي خوفيه ميگم به نظرت اين آقاي دوست زاخي نميره همه چيز رو لو بده؟؟
ايوي:فكر نكنم.چون خيلي وقته زاخي از كارناوال زده بيرون.مثل اينكه خيلي وقته قصرشو منتقل كرده.
اندي:حالا اين دوستش كي هست؟
ايوي:مثل اينكه اسمش توماس جيانسونه.ميگن از بچگي با زاخي بزرگ شده و همه جا باهاشه.من ميگم بهتره سريعتر بريم تا شب نشده چون اگر همين طوري پيش بريم يه سال ديگه هم نميرسيم اونجا.
اندي:ولي من دارم از تشنگي هلاك ميشم.
ايوي:(بوق بوووووق)*بدو ببينم!
و به سمت قصر توماس حركت ميكنن!
====================================
~~بقيش با شما~~



Re: فروشگاه لوازم جادویی و سفری ایوانا
پیام زده شده در: ۱۶:۲۳ پنجشنبه ۱۷ شهریور ۱۳۸۴

پروفسور گرابلی پلنک


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۴:۵۳ پنجشنبه ۱۴ آبان ۱۳۸۳
آخرین ورود:
۱۸:۱۲ سه شنبه ۲۶ تیر ۱۳۸۶
از قاتی اشباح تهران
گروه:
کاربران عضو
پیام: 69
آفلاین
الی:اندی 2دقیقه بایست من میام
الی خودشو سریع به ایوی و زاخی می رسونه
الی:ایوی..زاخی ..بابا جان صبر کنید کارتون دارم
ایوی:باز چکار داری دختر؟؟؟
الی:ازت ممنونم.. یه چیزی برید کافه رزی هر چی خواستید به حساب من بخورید!!!
زاخی:ازکی تا حالا اینقدر مهربون شدی؟؟؟
الی:از همین حالا به بعد
ایوی:ولی ما خودمون می تونیم پرداخت کنیم
الی:اینو می دونم ولی به خاطر اینکه عروسی رو عقب انداختید می وام یه جوری تشکر کنم
زاخی :تشکر لازم نیست !!!
الی:ولی از نظر من لازمه ...حالا به جای این که دلمو بشکنید بهتره مودبانه دعوتم رو بپذیرید
ایوی:حتما .ممنون
و الی بر میگرده مغازه
اندی:الی ببین من می رم کار دارم تو مواظب باش
الی:بازم؟؟؟
اندی:سعی می کنم دفعه آخر باشه
الی:امیدوارم
اندی:برتی اومد بهش بگو 1 ساعت دیگه بر می گردم!!!
الی:امره دیگه ای نیست؟؟
اندی:فعلا همین .با اجازه
الی:بفرمایید


فقط گریفندور !!!







شما می ‌توانید مطالب را بخوانید
شما نمی توانید عنوان جدید باز کنید
شما نمی توانید به عنوان‌ها پاسخ دهید
شما نمی توانید پیام‌های خودتان را ویرایش کنید
شما نمی توانید پیام‌های خودتان را حذف کنید
شما نمی توانید نظر سنجی اضافه کنید
شما نمی توانید در نظر سنجی ها شرکت کنید
شما نمی توانید فایل‌ها را به پیام خود پیوست کنید
شما نمی توانید پیام بدون نیاز به تایید بزنید
شما نمی توانید از نوع تاپیک استفاده کنید.
شما نمی توانید از HTML در نوشته های خود استفاده کنید
شما نمی توانید امضای خود را فعال/غیر فعال کنید
شما نمی توانید صفحه pdf بسازید.
شما نمی توانید پرینت بگیرید.

[جستجوی پیشرفته]


هرگونه نسخه برداری از محتوای این سایت تنها با ذکر نام «جادوگران» مجاز است. ۱۳۹۹-۱۳۸۲
جادوگران اولین وبسایت فارسی زبان هواداران داستان های شگفت انگیز هری پاتر است. به عنوان نخستین خاستگاه ایرانی ایفای نقش مبتنی بر نمایشنامه نویسی با محوریت یک اثر داستانی در فضای مجازی، پرورش و به ارمغان آوردن آمیزه ای از هنر و ادبیات برجسته ترین دستاورد ما می باشد.