هری پاتر نخستین مرجع فارسی زبان داستان های شگفت انگیز هری پاتر

هری پاتر نسخه موبایل


در حال دیدن این عنوان:   1 کاربر مهمان





Re: فروشگاه لوازم جادویی و سفری ایوانا
پیام زده شده در: ۲۰:۱۱ شنبه ۱۹ شهریور ۱۳۸۴

اندرومیداold


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۲۲:۰۶ دوشنبه ۲ شهریور ۱۳۸۳
آخرین ورود:
۲۰:۰۱ چهارشنبه ۳۰ تیر ۱۳۸۹
از معلوم نیست!دوره گردم!
گروه:
کاربران عضو
پیام: 665
آفلاین
شما هم که بهتر از ما خاله بازی کردین!!
به هر حال من ادامه می دهم.
--------------------------------------------------------------
اندرو : نه چی رو می خوایم بمونیم؟؟
ایوی : اندرو!!بعدا!
توماس : مشکلی پیش اومده؟
ایوی : نه.می شه..؟
توماس : اوه.البته.بیاین دنبال من.
--
ایوی : ببین ما باید یه کم اینجا بمونیم.
اندرو : من نم خوام!!
ایوی : چرا؟
اندرو : این یارو یه حالیه!!
ایوی : اندرو!!ما کارهای مهم تری داریم...
اندرو : مثلا اینکه می خوایم..
ایوی : می شه الان بحث نکنی؟
اندرو : نه نمی شه.
ایوی : بس کن.
اندرو : باشه.


" در جهان چیزی به نام آغاز و پایان وجود ندارد. زندگی امروز خود را به گونه ای بگذرانید که گویی همه چیز در همین یک روز است ... "


Re: فروشگاه لوازم جادویی و سفری ایوانا
پیام زده شده در: ۱۷:۱۵ شنبه ۱۹ شهریور ۱۳۸۴

لوسیوس مالفوی old


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۷:۴۲ شنبه ۲۲ مرداد ۱۳۸۴
آخرین ورود:
۲۰:۰۰:۴۷ پنجشنبه ۲۶ دی ۱۳۹۸
از قصر خانواده مالفوی
گروه:
کاربران عضو
پیام: 817
آفلاین
قصر توماس بسیار بزرگ بود و از ماله زاخی که خیلی به نظرش قصر داره بزرگتر بود .

ایوی: وای چه قدر بزرگه

ایوی میره در میزنه و بهد چند دقیقه مردی که تقریبا هم سن ساله زاخی هست در رو باز میکنه.

توماس: اه خانوم ها کاری از دستم بر می یاد .
ایوی: خوب می تونیم بیایم تو
توماس:آه بله بفرمایید.
ایوی:ممنون. ایوی و دوستانش وارد قصر می شن.
توماس: کمکس از دسته من ساخته است .
ایوی که حالا کمک محو توماس شده بود : اه بله من من من

ایوی داش با خودش فکر می کرد که خیلی خوش کل تر از و ثروتمندتر از زاخی هست اصلا زاخی کیه !

ایوی: من من یعنی ما داشتیم رد می شودیم واین قصر زیبا رو دیدیم گفتیم حتما مله جادوگری با کمال است و گفتیم اگه بشه ما را امشب اینجا بپذیرید.
توماس که کمی جا خورده بود: گفت شما را امشب اینجا جا بدم ! مگه خودنون برادر دارید.

ایوی: اه نه منظوری نداشتیم ما از دوستانه دوستانه زاخی هستیم!

توماس که خیلی جا خورده بود گفت: زاخی

ایوی بله

توماس :باشه قدمتون رویه ....
ایوانا:ممنون
------------------------------------------------------------
خب این آیینه ای بود در مقابل خاله بازی هایه شما. چو چانگ هم بخونه


مثل یک دفتر خاطرات جادویی (تام ریدل) اگر اتفاقی به پستی از من برخوردیدو خوشتان آمد قلم پر را بردار و یک جغد برام ارسال کن...


فروشگاه لوازم جادویی و سفری ایوانا
پیام زده شده در: ۵:۴۶ جمعه ۱۸ شهریور ۱۳۸۴

زاخاریاس اسمیتold


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۸:۴۶ سه شنبه ۷ مهر ۱۳۸۳
آخرین ورود:
۰:۳۶ پنجشنبه ۲۸ دی ۱۳۸۵
از قدح انديشه دومبول!
گروه:
شناسه های بسته شده
پیام: 838
آفلاین
بچه ها من نفهميدم واقعا الناز نميتونه تا يك شنبه بياد يا اينكه تويه نمايشنامش اين شكلي نوشته بود؟
به هر حال من سعي كردم يه كم طول بدم جريانو تا الي برگرده!
--------------------------------------------------------------------
***همون موقع در راه****
ايوي:زاخي جان ميتونستي خيلي بهتر باهاش صحبت كني اينو قبول كن!
زاخي:خب من كه يچزي نگفتم آخه.باشه حالا ببخشيد!
ايوي:اينو بايد به خودش بگي نه به من.
زاخي:باشه ازش معذرت ميخوام
و چند دقيقه بدون حرف زدن قدم ميزنن.
ايوي:چيزي شده؟؟؟
زاخي:نه.چطور؟؟
ايوي:آخه من هيچ وقت تا حالا نديدم كه تو حرف نزني
زاخي:خب ديگه از قديم گفتن بعد از ازدواج همه اخلاقشون عوض ميشه
ايوي: يعني تو هم اخلاقت عوض ميشه؟؟
زاخي:خب مگه من آدم نيستم؟؟
ايوي:خب چرا ولي...
زاخي:ولي چي؟
ايوي:ولي اگر اين طور باشه من باهات ازدواج نمكينم
زاخي:چي گفتي؟؟
ايوي:گفتم اگر بخواد اخلاقت عوض بشه باهات ازدواج نميكنم!
يه دفعه زاخي مي ايسته و به ايوانا نگاه ميكنه.
ايوي:زاخي اين طوري به من نگاه نكن!
زاخي:چطوري؟؟
ايوي:همين طوري ديگه!انگار ميخواي آدمو بخوري!
زاخي:خب در اين حالت من واقعا عصبانيم!
ايوي:واقعا؟؟!چقدر جالب!خودت حالتاي خودتو ميدوني
زاخي:ايوي الان وقت شوخي نيست.ميخوام بهت اخطار بدم!الان موقعيت آخره!اگر ميخواي با من ازدواج نكني ميتوني الان بگي.فردا ديگه خيلي دير ميشه ها.
ايوي:چي داري ميگي زاخي؟من واقعا تورو دوست دارم و هيچ وقت هم پشيمون نميشم.اون حرفم به خاطر اين زدم كه ميدونم تو مثل بقيه نيستي و اخلاقت عوض نميشه.
زاخي:از كجا ميدوني؟؟
ايوي:خب فكر نكن من همين شكلي بهت جواب مثبت دادم.من خيلي وقت بود كه در موردت تحقيق ميكردم.
زاخي:واقعا؟
ايوي:بله.
***فلش بك به زمان تحقيقات! ***
ايوي و اندي در حال راه رفتن بر روي يك تپه هستن.
اندي:ميگم حالا مطمئني همين جاست؟؟
ايوي:آره.نزديكه.
و بعد از پشت سر گذاشتن تپه ناگهان با منظره عجيبي روبرو ميشن
اندي:پس كارناوال كارناوال ميكنن اينجاست!
ايوي:آره.واقعا جاي جالبيه!
و چند دقيقه اي رو به تماشاي اطراف ميگذرونن.
اندي:بهتر نيست بريم به كار اصليمون برسيم؟؟
ايوي:چرا.بريم.
****در راه***
اندي:ميگم بهتر نبود رزي رو هم با خودمون مياورديم؟؟
ايوي:نه.خوب شد كه نيومد چون اگر ميومد منو از اين ازدواج منصرف ميكرد.
اندي:دبي چي؟؟
ايوي:من بهش گفتم ولي گفت نميخواد در اين مسئله دخالت بكنه.يعني گفت اصلا حوصله تحقيق پهقيق رو نداره.
اندي:چه جالب.حالا اين خونه دوست زاخي كجاست؟؟
ايوي:اوناها.هموني كه بقلش يه تابلوي بزرگ زده.
اندي:عجب جاي خوفيه ميگم به نظرت اين آقاي دوست زاخي نميره همه چيز رو لو بده؟؟
ايوي:فكر نكنم.چون خيلي وقته زاخي از كارناوال زده بيرون.مثل اينكه خيلي وقته قصرشو منتقل كرده.
اندي:حالا اين دوستش كي هست؟
ايوي:مثل اينكه اسمش توماس جيانسونه.ميگن از بچگي با زاخي بزرگ شده و همه جا باهاشه.من ميگم بهتره سريعتر بريم تا شب نشده چون اگر همين طوري پيش بريم يه سال ديگه هم نميرسيم اونجا.
اندي:ولي من دارم از تشنگي هلاك ميشم.
ايوي:(بوق بوووووق)*بدو ببينم!
و به سمت قصر توماس حركت ميكنن!
====================================
~~بقيش با شما~~



Re: فروشگاه لوازم جادویی و سفری ایوانا
پیام زده شده در: ۱۶:۲۳ پنجشنبه ۱۷ شهریور ۱۳۸۴

پروفسور گرابلی پلنک


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۴:۵۳ پنجشنبه ۱۴ آبان ۱۳۸۳
آخرین ورود:
۱۸:۱۲ سه شنبه ۲۶ تیر ۱۳۸۶
از قاتی اشباح تهران
گروه:
کاربران عضو
پیام: 69
آفلاین
الی:اندی 2دقیقه بایست من میام
الی خودشو سریع به ایوی و زاخی می رسونه
الی:ایوی..زاخی ..بابا جان صبر کنید کارتون دارم
ایوی:باز چکار داری دختر؟؟؟
الی:ازت ممنونم.. یه چیزی برید کافه رزی هر چی خواستید به حساب من بخورید!!!
زاخی:ازکی تا حالا اینقدر مهربون شدی؟؟؟
الی:از همین حالا به بعد
ایوی:ولی ما خودمون می تونیم پرداخت کنیم
الی:اینو می دونم ولی به خاطر اینکه عروسی رو عقب انداختید می وام یه جوری تشکر کنم
زاخی :تشکر لازم نیست !!!
الی:ولی از نظر من لازمه ...حالا به جای این که دلمو بشکنید بهتره مودبانه دعوتم رو بپذیرید
ایوی:حتما .ممنون
و الی بر میگرده مغازه
اندی:الی ببین من می رم کار دارم تو مواظب باش
الی:بازم؟؟؟
اندی:سعی می کنم دفعه آخر باشه
الی:امیدوارم
اندی:برتی اومد بهش بگو 1 ساعت دیگه بر می گردم!!!
الی:امره دیگه ای نیست؟؟
اندی:فعلا همین .با اجازه
الی:بفرمایید


فقط گریفندور !!!


Re: فروشگاه لوازم جادویی و سفری ایوانا
پیام زده شده در: ۱۵:۵۸ پنجشنبه ۱۷ شهریور ۱۳۸۴

ایواناold


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۵:۱۰ جمعه ۳۱ تیر ۱۳۸۴
آخرین ورود:
۶:۲۴ چهارشنبه ۲ بهمن ۱۳۸۷
از تالار خصوصی گریفیندور!
گروه:
کاربران عضو
پیام: 246
آفلاین
ایوی:هوم! تاریخ عروسی دست زاخی نیست ، خودم پیشنهاد دادم! در ضمن شاید خودمم نرسم بیام(کارت اینترنتم تموم داره میشه)پس......

الی:میندازیش عقب؟

ایوی:مجبورم....خب پس میندازیم برای یکشنبه! خوبه؟

الی:وای دستت درد نکنه ایوی! :bigkiss:

ایوی:حالا نگران نباش!این جشنی که زاخی میخواد راه بندازه یه هفته طول میکشه....ببینم یکشنبه هستی؟چون ما نمیتونیم این جریانو اینقدر کشش بدیم....

الی:هستم...

ایوی:خب دیگه بسه....(حالت داد زدن)زاخی میای بریم قدم بزنیم؟ باید یه سری چیز میز بهت بگم!

زاخی:اوکی...وایسا الان میام....

ایوی و الی از کمد جاروها بیرون اومدن....

ایوی:وای
زاخی چیکار میکنی؟!


!!Let's rock 'n' ROLE



Re: فروشگاه لوازم جادویی و سفری ایوانا
پیام زده شده در: ۱۵:۴۳ پنجشنبه ۱۷ شهریور ۱۳۸۴

پروفسور گرابلی پلنک


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۴:۵۳ پنجشنبه ۱۴ آبان ۱۳۸۳
آخرین ورود:
۱۸:۱۲ سه شنبه ۲۶ تیر ۱۳۸۶
از قاتی اشباح تهران
گروه:
کاربران عضو
پیام: 69
آفلاین
الی:هوووومک.. ببین ها...اونقدر تاریخ عروسی رو عقب انداختند تا بلاخره زمانی افتاد که من نیستم
ایوی:چی؟؟؟تو نیستس مگه کجا می خوای بری؟؟؟
الی:نیستم دیگه باید برم یه جایی نمی تونم بیام
اندی:خوووبه .من به جای تو می رم
ایوی:2 دقیقه صبر کن ببینم حالا جمعه رو نیستی بلاخره شنبه که میای؟؟؟
الی:هووومک... مشکل همین جاست ..من تاروز یک شنبه نیستم
ایوی:اخی .. حالا گریه نکن ...
الی:عکساتو اول خودممی بینم ها؟!!
زاخی:شما اجازه بده ما عروسی رو بگیریم ..بعد سر ائل دیدن عکس ها چونه بزن
الی: خوب من که نمی تون بیام عروسی حداقل عکساتونو ببینم...ایوی 2دقیقه بیا
ایوی:چیه؟؟چه کار داری؟؟/
الی:ایوی ..با زاخی یه حرفی بزن شاید بتونی راضی اش کنی فقط 1 روز ..فقط 1روز عقب بندازیش
ایوی:فکر نکنم راضی شه !!! ولی سعی می کنم
الی: :bigkiss: مرسی
ایوی:من که هنوز کاری نکردم
الی:ولی می خوای انجام بدی!!!


فقط گریفندور !!!


Re: فروشگاه لوازم جادویی و سفری ایوانا
پیام زده شده در: ۱۴:۰۵ پنجشنبه ۱۷ شهریور ۱۳۸۴

ایواناold


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۵:۱۰ جمعه ۳۱ تیر ۱۳۸۴
آخرین ورود:
۶:۲۴ چهارشنبه ۲ بهمن ۱۳۸۷
از تالار خصوصی گریفیندور!
گروه:
کاربران عضو
پیام: 246
آفلاین
ایوی:ما قرار گذاشتیم که برای عقد( ) بریم تالار پادمور ، بعدش بریم تو کل هاگزمید تفریح!!

همه:

زاخی:چیه؟اتفاقی افتاده؟!

رزی:نه..چیزه..خیلی خب پس لااقل بگین تاریخ عروسی کیه؟

ایوی:اوا راست میگی....زاخی بیا بریم مشورت کنیم!

اندرو:بسه بابا....این که مشورت نداره!

ایوی:خیلی خب........شروعش که...اگه همتون وقت داشته باشین بیاین از فردا جمعه ست! حالا من نمیدونم زاخی میخواد چند روز طولش بده!

رزی:آخیش!منم میشینم با خیال راحت....

اندرو یه لگد به پای رزی زد!

رزی:چیه بابا...خیلی خب...

الی:فردا؟!فردا؟!تو هنوز نه لباس عروستو سفارش دادی ، نه کیک عروسی، نه هیچی....

زاخی:

الی:چیه؟

ایوی:زاخی فکر همه کارارو کرده! :bigkiss:

رزی و اندرو هنوز در حال جر و بحث بودن:

ـــ ببین اندرو ما باید..........................


!!Let's rock 'n' ROLE



Re: فروشگاه لوازم جادویی و سفری ایوانا
پیام زده شده در: ۱۱:۴۵ پنجشنبه ۱۷ شهریور ۱۳۸۴

پروفسور گرابلی پلنک


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۴:۵۳ پنجشنبه ۱۴ آبان ۱۳۸۳
آخرین ورود:
۱۸:۱۲ سه شنبه ۲۶ تیر ۱۳۸۶
از قاتی اشباح تهران
گروه:
کاربران عضو
پیام: 69
آفلاین
الی: اینا هم که ول کن نیستن هی می رن ..بابا یکی نیست بهشون بگه بسه
اندی:بابا بذار حرفاشونو بزنن زودتر تصمیم بگیرن
الی:میگم حال می ده ها یه جشن دیگه هم توی تالار بگیرن
اندی:اوهوم ..فقط دیگه تا 3 ماه لازم نیست چیزی بخوریم
الی:اگه می خوای اونجا اون قدر بخوری که خودتو بکشی که کاملا واضحه ... ولی ما که نخورده نیستسم هستیم؟؟؟
اندی:نه..
الی:پس بی خیال ... ا تشریف اوردن
اندی:چی شد؟
ایوی :ما به این نتیجه رسیدیم که....زاخی خودت بگوو
رزی:بلاخره می خواین بگشید؟؟
زاخی :اگه اجازه بفر مایید میگم .. ما قرار گذاشتیم..
ادامه بدید


فقط گریفندور !!!


Re: فروشگاه لوازم جادویی و سفری ایوانا
پیام زده شده در: ۹:۰۰ پنجشنبه ۱۷ شهریور ۱۳۸۴

اندرومیداold


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۲۲:۰۶ دوشنبه ۲ شهریور ۱۳۸۳
آخرین ورود:
۲۰:۰۱ چهارشنبه ۳۰ تیر ۱۳۸۹
از معلوم نیست!دوره گردم!
گروه:
کاربران عضو
پیام: 665
آفلاین
ایوی : ولی..ولی...
اندرو : ولی چی؟؟
رزی : دیگه چیزی نمونده که بخواین اجاره کنین!!
ایوی : ولی چو..ولی چو از ما دعوت کرده بریم اون تالار!!
زاخی : تو قبول کردی ایوی!!
ایوی : می دونم..
اندرو : می خوای اونجا رو هم اجاره می کنیم.برای..برای..
رزی :یه جشن دیگه هم بعدش می گیریم که اونجا باشه واون وقت یه سری افراد خاص رو دعوت کن.
الی : خیلی خوبه!!
اندرو : ولی یه روز فاصله باشه جا داشته باشیم چیز بخوریم!!
زاخی : خوبه!..یعنی خوبه؟؟
ایوی : می دونم.باید فکر کنم.
اندرو : فکر کردن نداره دیگه!!
ایوی : زاخی بیا باید یه کم دیگه با هم صحبت کنیم..
همه :

----------------------------------------------
ببخشید کوتاه شد!!


" در جهان چیزی به نام آغاز و پایان وجود ندارد. زندگی امروز خود را به گونه ای بگذرانید که گویی همه چیز در همین یک روز است ... "


فروشگاه لوازم جادویی و سفری ایوانا
پیام زده شده در: ۷:۱۴ پنجشنبه ۱۷ شهریور ۱۳۸۴

زاخاریاس اسمیتold


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۸:۴۶ سه شنبه ۷ مهر ۱۳۸۳
آخرین ورود:
۰:۳۶ پنجشنبه ۲۸ دی ۱۳۸۵
از قدح انديشه دومبول!
گروه:
شناسه های بسته شده
پیام: 838
آفلاین
نقل قول:

ايوانا نوشته:
زاخی:خب ببينين...قرارمون اين شد که.............................

خب اين يعني اينكه من بايد بگم چي شده :ygrin پس بخونين و لذت ببرين
-------------------------------------------------------------------
زاخي:بچه هاي يه لحظه وايستين ميخوام يه چيزي بگم!
همه باز صحبت ميكنن.
زاخي:گوش كنين يه خبر مهم دارم!
همه باز دارن صحبت ميكنن و به زاخي و ايوي توجه نميكنن.
زاخي:بابا گوش كنين چي ميخوام بگم!
رزي:هان چيه؟
اندي:بگو.
زاخي:بچه ها ديشب نازي جون زنگ زد گفت دوباره داره برميگرده!
اندي:عمرا!
رزي:عمرا!
همه:عمرا!
زاخي:بابا به خدا داره برميگرده!
الي:ميبينم رنگ و روت باز شده ها!
زاخي:آخه خوشحااااالم!!!!!!!1
آها....بيا آهنگو....ها ها ها ها(خنده!)

متاسفانه اين داستان شما نبود!داستان شما خيلي جذاب تر از اينه! (بي مزه! )
----------------------------------------------------------------------
زاخي و ايوي ميان بيرون.همه توجهشون به اون دوتا جلب ميشه و ساكت وايميستن تا ببينن اون دوتا چي ميگن.
زاخي:خب بچه ها!
رزي:بچه خودتي
زاخي: قرارمون بر اين شد كه جشن رو تويه كل هاگزميد بگيريم.
الي: مطمئني؟؟؟يعني ايوي قبول كرد؟؟
زاخي:بله
الي:ولي من اصلا فكرشو نميكردم
رزي تو دلش:يك حالي ازت بگيرم زاخي من مجاني بدم آره؟؟؟
زاخي:منظورت چيه مادام؟؟
رزي:مگه تو شنيدي من چي گفتم؟؟
زاخي:نه.ولي اوني كه داشت اين نمايشنامه رو مينوشت بهم گفت
رزي:هر كي بود بگو برم پدرشو دربيارم يعني چي؟؟تو ميخواي مغازه منو مجاني براي عروسيت بزاري؟؟
زاخي:نه مادام شما از اول اشتباه فهميدي.من منظورم اين بود كه مغازت رو براي 48 ساعت اجاره كنيم.
رزي: اااامن فكر ديگه اي كردن.ببخشيد
زاخي:خواهش ميكنم.داشتم ميگفتم.قرار شد عروسي تويه كل هاگزميد باشه.در ضمن هيچ شخصي در اين عروسي كار نميكنه.ميخوام همه از عروسي لذت ببرن.حتي نورممد هم استراحت ميكنه
رزي:پس كي كار ميكنه؟؟كي سرويس مغازه منو ميزنه؟؟
زاخي:آها.اونش سريه.بعدا ميفهمين داشتم ميگفتم.همه بايد از عروسي لذت ببرن.هر كي ميخواد ميتونه هر كاري دلش بخواد تو هاگزميد بكنه.ميتونه اصلا ذخيره يك سال خوراكشو ورداره ببره
الي:ولي من كارت ندارم
ايوي:نداري؟؟ ولي من اولين نفر به تو دادم كه
الي:ولي من الان ديگه ندارم.من كارت مادام رزمرتا رو پاره كردم و بعد مجبور شدم كارت خودمو بهش بدم.
زاخي:هيچ اشكالي نداره الناز جان.بابا كارت كه تموم نميشه.چيزي كه زياده كارته.
ايوي:خب ديگه بسته.من بايد يه چيزي رو اعلام كنم.دقت كنين.درسته كه من بر خلاف ميل باطنيم قبول كردم عروسي تويه كل هاگزميد باشه....ولي.....
=============================
بقيش با شما
--------------------------








شما می ‌توانید مطالب را بخوانید
شما نمی توانید عنوان جدید باز کنید
شما نمی توانید به عنوان‌ها پاسخ دهید
شما نمی توانید پیام‌های خودتان را ویرایش کنید
شما نمی توانید پیام‌های خودتان را حذف کنید
شما نمی توانید نظر سنجی اضافه کنید
شما نمی توانید در نظر سنجی ها شرکت کنید
شما نمی توانید فایل‌ها را به پیام خود پیوست کنید
شما نمی توانید پیام بدون نیاز به تایید بزنید
شما نمی توانید از نوع تاپیک استفاده کنید.
شما نمی توانید از HTML در نوشته های خود استفاده کنید
شما نمی توانید امضای خود را فعال/غیر فعال کنید
شما نمی توانید صفحه pdf بسازید.
شما نمی توانید پرینت بگیرید.

[جستجوی پیشرفته]


هرگونه نسخه برداری از محتوای این سایت تنها با ذکر نام «جادوگران» مجاز است | ۱۳۹۸-۱۳۸۲
جادوگران اولین وبسایت فارسی زبان هواداران داستان های شگفت انگیز هری پاتر است. به عنوان نخستین خاستگاه ایرانی ایفای نقش مبتنی بر نمایشنامه نویسی با محوریت یک اثر داستانی در فضای مجازی، پرورش و به ارمغان آوردن آمیزه ای از هنر و ادبیات برجسته ترین دستاورد ما می باشد.