هری پاتر نخستین مرجع فارسی زبان داستان های شگفت انگیز هری پاتر

هری پاتر نسخه موبایل


در حال دیدن این عنوان:   1 کاربر مهمان





Re: فروشگاه لوازم جادویی و سفری ایوانا
پیام زده شده در: ۱۹:۱۵ جمعه ۲۵ شهریور ۱۳۸۴

اندرومیداold


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۲۲:۰۶ دوشنبه ۲ شهریور ۱۳۸۳
آخرین ورود:
۲۰:۰۱ چهارشنبه ۳۰ تیر ۱۳۸۹
از معلوم نیست!دوره گردم!
گروه:
کاربران عضو
پیام: 665
آفلاین
اندرو :
ایوی : خوبه؟
اندرو که داشت خودشو نشگون می گرفت ببینه بیداره یا خواب : همین امروز؟
ایوی که دیگه داشت کلافه می شد : اره.همین امروز.
اندرو که دیگه داشت به خودش سیلی م زد که ببینه بیداره یا خوابه دست کشید و گفت : خب..من یه نظر دیگه دارم.
ایوی که مشتاق به نظر می رسید گفت : چی؟
اندرو : خب..
زاخی حرف اندرو رو قطع کرد : نه!کی از تو نظر خواست؟
ایوی :
زاخی که هول شده بود : من با این پشه هه بودم ها!!تو بگو!!
اندرو : خب..البته این فقط یه نظره..اگه شما امروز بخواین برگزار کنین هیچ کس نیست بهتره یه ساعتی رو مشخص کنید برای فردا من سعی می کنم به همه خبر بدم ....فقط یه چیزی عصر نذارین من یه جای دیگه دعوتم!
ایوی : نمی دونم..باید فکر کنم..می شه تنهامون بذاری؟
اندرو که واقعا داشت حالش به هم می خورد : اوه..اره..چه تصمیم ...هیچی!
و غیب می شه.
-----------------------------------------------------------
امیدوارم از این پیشنهاد خوشتون بیاد چون من فردا صبح هم کله سحر یه سری به این جا می زنم هم در طول صبح اما عصر شرمنده جای دیگه دعوت دارم که البته بعد از ساعت 7 میام.وای به حالتون اگه یه ساعتی بذارین که من نتونم بیام!!


" در جهان چیزی به نام آغاز و پایان وجود ندارد. زندگی امروز خود را به گونه ای بگذرانید که گویی همه چیز در همین یک روز است ... "


Re: فروشگاه لوازم جادویی و سفری ایوانا
پیام زده شده در: ۱۲:۲۵ جمعه ۲۵ شهریور ۱۳۸۴

ایواناold


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۵:۱۰ جمعه ۳۱ تیر ۱۳۸۴
آخرین ورود:
۶:۲۴ چهارشنبه ۲ بهمن ۱۳۸۷
از تالار خصوصی گریفیندور!
گروه:
کاربران عضو
پیام: 246
آفلاین
بعد از غیب شدن اندرو ایوانا که بد جوری لیست رو نگاه میکرد گفت:

ــ این چیه؟!

زاخی:چی چیه؟

ایوی:قراره تو عروسی من به جای گل شمعدونی جهنده دستم بگیرم؟!

زاخی:خب مگه چیه؟!اتفاقا خیلی هم قشنگه!

ایوی:خب حالا اون هیچی.....نوشته به جای نقل و نبات گالیون پرت میکنن هوا!!!

زاخی:فقط بدیش اینه که ممکنه بخوره تو سر یه یخت برگشته!!

ایوی:وای زاخی!!!من خیلی دلم میخواد این عروسی زودتر تموم بشه بره تا من و تو بتونیم یه زندگی آروم رو شروع کنیم......(اندرو:جمش کن بابا حالم بهم خورد!)یعنی اگه تو اصرار نداشتی که عروسی باشکوه داشته باشیم....

زاخی:خب اگه ناراحتی....

ایوی که دوباره جدی شده بود:نه..ولش کن.خب تو فک و فامیل داری؟!

زاخی:مگه تو داری؟

ایوی:نه!یعنی داشتم....الان ندارم!

زاخی:چه تفاهمی!

ایوی:خب میگم بیا عروسی رو امروز بذاریم!

اندرو دوباره جلوی زاخی ظاهر میشه:خل....اوخ ببخشید!

ایوی:

اندرو:خب...خل شدی ایوانا؟!امروز؟!

ایوی:خب چه اشکالی داره؟! اصلا میخوای الان خودم برم آرایشگاه....بعدم بریم تالار پادمور؟!

-------------------------------------------------------------

اندرو میدونم حالت بهم خورده برای همین جلو انداختم!

خواهش میکنم زاخی!!


!!Let's rock 'n' ROLE



Re: فروشگاه لوازم جادویی و سفری ایوانا
پیام زده شده در: ۸:۳۱ جمعه ۲۵ شهریور ۱۳۸۴

اندرومیداold


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۲۲:۰۶ دوشنبه ۲ شهریور ۱۳۸۳
آخرین ورود:
۲۰:۰۱ چهارشنبه ۳۰ تیر ۱۳۸۹
از معلوم نیست!دوره گردم!
گروه:
کاربران عضو
پیام: 665
آفلاین
ایوی در حالی که هر سطر رو می خوند اخم هاش می رفت پایین انگار که با پایین رفتن هر سطر ابروهای او هم به پایین کشیده می شد.زاخی که نمی دونست این عادت ایویه و فکر می کرد اون داره عصبانی می شه : چیزی شده؟
ایوی : نه!خوبه!فکر کنم همه چی رو اماده کرده باشیم.
زاخی که نفس راحتی کشیده بود : خب!حالا می مونه اینکه....اخ!
اما اومدن اندرو حرف اون رو قطع می کنه.اندرو ناگهان جلو زاخی ظاهر می شه و میخوره بهش و هر دو میفتن روی زمین.
اندرو در حالی که بلند می شد : وای!1ببخشید!نمی دونم تازگی ها چرا این جوری میشه!
ایوی که داشت لباس زاخی رو می تکوند(انگار خودش دست نداره! ): باشه!طوری نیست.حالا چی شده؟
اندرو : چیزی نشده اومده بودم بگم نمی خواین این عروسی رو برگزار کنین؟
زاخی که دیگه حالاپا شده بود : باید از من معذرت می خواستی!
اندرو :
زاخی : خب.فعلا داریم کارهاش رو کاملا چک می کنیم(!)و بعدش چرا می گیریم.
اندرو : ااا...خب..پس من می رم بازم ببخشید زاخی!
و غیب می شه.

---------------------------------------------------------------------
من اینو نوشتم تا اینو به توصیه ی زاخی زیرش بنویسم.
بهتره قبل از اینکه مدرسه ها شروع بشه این عروسیتون رو بگیرید بهتره یه روز عصر یا صبح یه سری ساعت رو معین کنید بعد همین جا در موردش پست بزنین و.....
البته می دونم به من ربطی نداره ولی دیگه از بس کلمه ی عروسی رو شنیدم داره حالم از هر چی عروسیه به هم می خوره!
یه چند تا چیز دیگه هم می خواستم بگم که یادم رفت!!


" در جهان چیزی به نام آغاز و پایان وجود ندارد. زندگی امروز خود را به گونه ای بگذرانید که گویی همه چیز در همین یک روز است ... "


فروشگاه لوازم جادویی و سفری ایوانا
پیام زده شده در: ۴:۰۵ جمعه ۲۵ شهریور ۱۳۸۴

زاخاریاس اسمیتold


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۸:۴۶ سه شنبه ۷ مهر ۱۳۸۳
آخرین ورود:
۰:۳۶ پنجشنبه ۲۸ دی ۱۳۸۵
از قدح انديشه دومبول!
گروه:
شناسه های بسته شده
پیام: 837
آفلاین
ايوي و زاخي ازدواج كردن و بعد از يك عروسي مفصل در كنار هم در قصر زاخي بودند.
ايوي:زاخي ديروز اندي زنگ زد گفت بريم كوه.
زاخي:بريم عزيزم
ايوي:اوه من تورو خيلي دوست دارم زاخي!
زاخي منم همين طور :bigkiss:
متاسفم!...اين داستان شما نيست!...همش دروغ بود! (چيه همه(مخصوصا ايوي!) ذوق كردين؟! )(من كه خسته شدم!يكي شروع كنه!من نميتونم يك چنين كاري رو بكنم!)
داستان اصلي:
فقط يك روز به عروسي مونده!
زاخي:اووووف.....بالاخره تموم شد!
ايوي:نه يه چيز ديگه هم مونده!
زاخي:چي؟ نه تورو خدا ديگه خسته شدم!
ايوي:فقط مونده يه دونه عكس.
زاخي:عكس؟ما كه اين همه تابلو خريديم واسه خونه.كل قصر شده تابلو!
ايوي:ميگم عكس!عكس خودت!
زاخي:عكس من؟عكس ديگه براي چي؟من كه هميشه پيشتم!
ايوي:ميدونم.ولي خب اگر مردي عكستو داشته باشم!
زاخي:خدا نكنه!
ايوي:بسته بسته!
زاخي:چي بسته؟
ايوي:فرند شيپ بازي!
زاخي:من دارم فرند شيپ بازي ميكنم يا تو؟!
ايوي:هيچ كدوم! از عروسيمون معلومه!
زاخي:آره
ايوي:خب ديگه تموم شد رفت شوخي كردم.عكست هميشه در ذهن منه!
زاخي:باز شروع نكن به كاري نكن من از اينا برات بفرستم!
ايوي:
زاخي:خب ديگه ايشاالله فردا تمومه!
ايوي:آره تمومه.ولي يادت باشه از فردا ديگه حق نداري با هيچ دختري حرف بزني!
زاخي:هووومك!ولي اين تو قرارامون نبودا!
ايوي:حالا جزو قرارداد شد!
زاخي:خب باشه.من كه هميشه دارم به زمين نگاه ميكنم.بازم همين كارو ميكنم.
ايوي:شوخي كردم بابا!
زاخي:ميدونم.
ايوي:خب ديگه بهتره بريم يه كم به خودمون برسيم.به آرايشگاه زنگ زدي؟
زاخي:آره.هم براي خودم هم براي تو.
ايوي:بقيه چيزا هم كه مرتبه!
زاخي:آره اين ليست تمام كاراييه كه انجام دادم.اگه چيز ديگه اي مونده بگو كه تمومش كنم.
ايوي يه نگاه به ليست ميندازه:......
========================
در مورد زمان آن شدنم بايد بگم كه موقع مدرسه ها درست ميشه
من هميشه همين طور بودم و خواهم موند!
در ضمن بهتره همه آخر پستاشون چيز ميز بنويسن چون اگر اول باشه ناظر پاك ميكنه.اين نصيحت به من!(مثل من آخر بنويسين!)
----
مرسي ايوانا با اين پست زدنت
------
الي جان بهتر نبود اصلا پست نميزدي؟!



Re: فروشگاه لوازم جادویی و سفری ایوانا
پیام زده شده در: ۱۶:۰۲ پنجشنبه ۲۴ شهریور ۱۳۸۴

پروفسور گرابلی پلنک


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۴:۵۳ پنجشنبه ۱۴ آبان ۱۳۸۳
آخرین ورود:
۱۸:۱۲ سه شنبه ۲۶ تیر ۱۳۸۶
از قاتی اشباح تهران
گروه:
کاربران عضو
پیام: 69
آفلاین
الی که بعد از مدت ها برگشته بود با عجله وارد مغازه می شه
الی:سلام بچه ها
اندی:سلام .کجا بودی؟؟؟
الی:رفته بودم 6-7 روزی به درد خودم بمیریم
اندی:خوبه
الی:تو این مدت که من نبودم چه خبر بود؟؟؟
اندی:هیچ خبره خاصی نبود. تو مثلا می خواستی تو آوردن جنس جدید کمک کنی ؟ بعد گذاشتی در رفتی؟؟؟؟
الی: هنوز که نیوردی خالا کمکت می کنم
ایوی:چه عجب شما بر گشتی
الی:ببخشید حالا به نعفت هم که شد از دستم راحت بودی!!!!
ایوی:ولی یه نفر برای کمک کردنه کم داشتم
الی: همون من فکر کردم بلاخره یه نفر دلش برام تنگ شده
ایوی:نه ... بدو که کار زیاد داریم می تونی برای شروع کارت هم وسایل رو از دسته زاخی بگیری
الی:چشم
زاخی:بازم که هم جمع شدن و..
الی: ناراحتی برم . در ضمن مگه من اینجا دنبال دوست یابی بودم
زاخی:هوووم... بازم که شروع شد
الی:نه .. شوخی بود..ا راستی من اومدم کمک


فقط گریفندور !!!


Re: فروشگاه لوازم جادویی و سفری ایوانا
پیام زده شده در: ۱۲:۱۱ پنجشنبه ۲۴ شهریور ۱۳۸۴

ایواناold


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۵:۱۰ جمعه ۳۱ تیر ۱۳۸۴
آخرین ورود:
۶:۲۴ چهارشنبه ۲ بهمن ۱۳۸۷
از تالار خصوصی گریفیندور!
گروه:
کاربران عضو
پیام: 246
آفلاین
زاخی همونطور زیر لبی:کوفت!!

ایوی که داشت حاضر میشد بره گفت:کاری داری زاخی؟

زاخی :هان؟!..نه..من؟!

ایوی:اگه خسته شدی بمون اینجا استراحت کن! :bigkiss:

زاخی:نه ایوانا...من...

اندرو با عصبانیت:بسه...بسه...اینجا خاله بازی راه نندازین حال نداریم!

ایوی:خب پس ما میریم بقیه شو هم بخریم!

رزی:ایوانا میشه بپرسم بقیه ی چی؟!

زاخی:نه نمیتونی بپرسی....!ما دیگه باید بریم!

و شترقی غیب شدن!

اندرو:مشکوک میزنه!

رزی:کاملا!

بعد از مدتی که رزی و اندرو به در و دیوار زل زدن رزی پرسید:

به نظرت اون پلاستیکا چی بودن رزی؟شاید چیز خطرناکی باشن.....

رزی:اندرو باور کن میتونی یه کارآگاه عالی بشی!اون طفلکی ها ۳روز دیگه عروسیشونه!باید با هم برن خرید،قدم بزنن،حرف...

اندی:وای بس کن رزی!دیگه از هرچی رمانتیکالیه(!) بدم میاد!

در باز شد و ایوی و زاخی با ۴ تا بسته ی پلاستیکی و یه چیز بزرگ اومدن تو!

ایوی به زاخی که همه ی چیزا رو برداشته بود یه نگاهی انداخت و به اندی و رزی گفت:

ــ خب بچه ها نمیاین کمک؟!

رزی:چرا خودت کمک نمیکنی؟!

ایوی که دستپاچه شده بود گفت:

ـــ من کار مهمتری دارم!

زاخی که کم کم حوصله اش سر رفته بود زیر اون همه فشار:

ـــ حتی مهمتر از اینکه من این زیر له بشم؟!بابا یکی بیاد کمک!!

ایوانا:حتی مهمتر! خب دیگه من باید برم!!

و رفت بیرون.

اندی،رزی و زاخی:

------------------------------------------------

از ذوقم چرت و پرت نوشتم!!

خیلی خوشحالم که آشتی کردین!
:bigkiss:


!!Let's rock 'n' ROLE



Re: فروشگاه لوازم جادویی و سفری ایوانا
پیام زده شده در: ۱۱:۲۳ پنجشنبه ۲۴ شهریور ۱۳۸۴

اندرومیداold


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۲۲:۰۶ دوشنبه ۲ شهریور ۱۳۸۳
آخرین ورود:
۲۰:۰۱ چهارشنبه ۳۰ تیر ۱۳۸۹
از معلوم نیست!دوره گردم!
گروه:
کاربران عضو
پیام: 665
آفلاین
حالا شدی همون زاخی قبلی!
ما اگه بخوایم توی مسنجر بات صحبت کنیم باید کله ی سحر بیدار شیم پس بی خیال اون.
سعی کن همیشه این جوری بمونی!
--------------------------------------------------------------------
مادام رزمرتا چشم همه رو دور دیده و پاشو گذاشته روی میز و داره با صندلی هی میره جلو..هی می ره عقب..هی میره جلو ..
رزی : اخ!اندرو!
اندرو که داشت از روی میز میومد پایین : به به!!...چرا پاتو گذاشته بودی روی میز؟
رزی که داشت پاشو می مالید : تو چرا روی میز ظاهرش شدی؟
اندرو : خب..برای اینکه..عجله داشتم.
رزی که حالا پاش ده بود و داشت می رفت یه لیوان اب بخوره : چرا عجله داشتی؟
در همون لحظه زاخی و ایوانا میان تو و هر دو شون 5 تا پلاستک بزرگ دستشونه.
اندرو که خوشحاله که از زیر جواب دادن به سوال رزی در رفته : اا....سلام.اینا چین؟
ایوی در حالی که پالتوی خودش و زاخ رو می ذاره روی جالباسی : سلام.اینها یه سری چیزهایین که خریدیم.
رزی حالا پیش اندرو وایساده.اندرو روش رو می کنه طرف رزی و در گوشش می گه : انگار من گفتم اونا رو دزدیدن!!
ایوی : چیزی گفتی؟
اندرو : نه.
زاخی که هر 5 تا بسته دستش بود و کاملا می شد فهمید داره از نفس می ره : خب..نمی خواین اینها رو از من بگیرین؟
اندرو : باشه الان.
اندرو می ره جلو و 2 تا شونو می گیره.
ایوی : خب می شه اونا رو بذارین اون طرف؟(به سمت چپ مغازه اشاره می کنه.تنها جایی که اثری از اجناس فروخته نشده دیده نمی شه)
اندرو در حالی که بشته ها رو می ذاشت سر جاش : خوب..حالا دیگه سه روز دیگه که عروسیتون هست دیگه..نه؟
زاخی و ایوی:
ایوی : در حالی که داشت بسته ها رو با لیستش کنترل می کرد : وای!!یادمون رفت اینها رو بخریم!اندرو تو و رزی اینجا بمونین من و زاخی می ریم چند تا چیز دیگه هست بخریم.
زاخی در حالی که به اندرو و رزی به طور ملتمسانه ای نگاه می کرد زیر لب به اونا گفت : یکی یه چیزی به این بگه !!
اندرو و رزی : خوش بگذره.من و رزی این جا می مونیم1


" در جهان چیزی به نام آغاز و پایان وجود ندارد. زندگی امروز خود را به گونه ای بگذرانید که گویی همه چیز در همین یک روز است ... "


فروشگاه لوازم جادویی و سفری ایوانا
پیام زده شده در: ۵:۵۵ پنجشنبه ۲۴ شهریور ۱۳۸۴

زاخاریاس اسمیتold


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۸:۴۶ سه شنبه ۷ مهر ۱۳۸۳
آخرین ورود:
۰:۳۶ پنجشنبه ۲۸ دی ۱۳۸۵
از قدح انديشه دومبول!
گروه:
شناسه های بسته شده
پیام: 837
آفلاین
يادم باشه از دلتون در بيارم!
بعدا بياين مسنجر با هم حرف بزنيم.به جون خودم اعصابمو داغون كرد اين ولدمورت!
از بس طعنه زد اعصاب منم داغون كرد!
به هر حال جاي همتون تويه ميتينگ خالي!(چه ربطي داشت! )
قربون شما!
اره من لاپوشونيم عاليه!
يه دفعه ذهنم رسيد كه اين شكلي شايد بتونم از دلتون در بيارم.مثل اينكه نشد!
---------------------------------------------------------------------
زاخي:باشه باشه....نه يادم نميره.
ايوي:سبزي.....كره...ماست يادن نره!
زاخي:نه يادم ميمونه!
و از در ميره بيرون.
زاخي با خودش:كره؟سبزي؟ماست؟اينارو براي چي ميخواد؟
و برميگرده دوباره مغازه!
زاخي:راستي ايوانا اينارو براي چي ميخواي؟
ايوانا:تو هنوز نرفتي؟اوا خاك به سرم!دير ميشه ها!چي ميگي تو؟
زاخي:ميگم سبزي و كره و ماست رو براي چي ميخواستي؟
ايوي:خب بعد از عروسي ديگه!ميخاي يخچالمون خالي بمونه!
زاخي: حالا بزار عروسي بگيريم!در ضمن يخچالم هميشه پره نگران نباش.
ايوي:زاخي من ميترسم!
زاخي:براي چي؟
ايوي:ميترسم دوباره اينا پيداشون بشه بيان بگن شما خاله بازي ميكنيد و تورم جوزده كنن!
زاخي:نه نترس.من ديگه هيچي نميگم.همشونم خفه ميكنم.به خدا اون روز اعصابم داغون بود.ببخشيد گرفتم همشونو زدم تو مغازت.
ايوي:حقشون بود!حالا ولش كن.ببينم با مادام هماهنگ كردي؟
زاخي:نه هنوز.وقت نكردم.بايد اين چند روزه رو بزاريم براي هماهنگي با كل هاگزميد.
ايوي:زود باش ديگه!چقدر لفتش ميدي؟بابا من دارم از اضطراب ميميرم!
زاخي:خا نكنه!اين چه حرفيه ميزني.من بميرم ايشاالله.
ايوي:خدا نكنه.
زاخي:ميگم كه بهتر نيست بريم اين پرده ها رو ببينيم.من گفتم امروز يا فردا ميريم اونجا.گفت باشه منتظريم.
ايوي:بريم براي من كه فرقي نداره!
زاخي:پس بسپار دست اندرو بريم.
ايوي:باشه....اندرو...اندور.
اندي:چيه؟
ايوي:مواظب مغازه باش من ميرم با زاخي الان برميگردم.
اندي:پس تو كي ميخواي اين مغازه روب ندي.ناسلامتي.عروسيتون 3 روز ديگستا!
ايوي:نميدونم.نميتونم دل بكنم ازش.
اندي:اره يه طلسم جذب كننده داره.مگر نه من تا حالا رفته بودم.
ايوي:معلومه!شما كه همش بيروني!
اندي:نه بابا منو به زور ميبرن
ايوي:آره ميدونم!حالا اينجارو داشته باش تا ما برگرديم!
اندي:باشه
ايوي و زاخي ميرن.
اندي:مادام من ميرم الان برميگردم.
مادام:طبق معمول!
اندي:خودت ميدوني ديگه پس لازم به يادآوري بقيه موارد نيست!
مادام:نه برو خيالت راحت.
اندي:اوكي.باباي.
و غيب ميشه!



Re: فروشگاه لوازم جادویی و سفری ایوانا
پیام زده شده در: ۱۱:۰۲ چهارشنبه ۲۳ شهریور ۱۳۸۴

مادام رزمرتا


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۶:۲۴ جمعه ۲۴ تیر ۱۳۸۴
آخرین ورود:
۱۸:۱۹ پنجشنبه ۴ اسفند ۱۳۸۴
گروه:
کاربران عضو
پیام: 127
آفلاین
جغدي سفيد بر فراز دياگون پرواز مي كرد بال هاي زيبا و برفي اش شكوه خاصي به جغد داده بود ارام ارام پايين امد و از پنجره ي گرد فروشگاه لوازم جادویی و سفری ایوانا داخل شد رو به روي ايوانا متوقف شد و روي چهارپايه اي جلوي ايوانا فرود امد

ايوانا:واي چه جغد قشنگيه !!!!

جغد پايش را جلو اورد نامه اي به پايش بسته شده بود ايوانا نگاهي به نامه انداخت و رويش را خواند :

كوچه دياگون شماره 13 فروشگاه لوازم جادویی و سفری ایوانا خانم ايوانا اسميت و اقاي زاخارياس اسميت

از طرف مادام رزمرتا

ايوانا نامه رو باز كرد و با صداي بلند براي زاخي خواند :

____________________________________

ايوانا و زاخارياس عزيز سلام

ابتدا از شنيدن حرف هايي كه در فروشگاه شما زده شد ( منظور اين حرف هايي بود كه راجع به فرند شيپ و علافي بود) ناراحت شدم و حق رو به زاخارياس دادم و گفتم زماني كه من در فروشگاه شما باشم بعضي ها فكر مي كنند كه علاف هستم و دنبال دوست مي گردم پس بهتره كه ديگر به فروشگاهتان سر نزنم و لوازم مورد نيازم رو با خدمات جغدي تهيه كنم به دليل مسائل علافي نيز نمي توانم در جشن عقد و عروسيتان حضور يابم ولي به شما تبريك مي گويم و اميدوارم به پاي هم پير شويد

قربان تان:رزمرتا

__________________________________

زاخي منظورت رو كاملا فهميديم نمي خواد با خواب ديدن لاپوشونيش كني
---------------------------------

پستم كاملا جديه!!
________________
بچه ها كلاستون دير شد 1 سر هم به كلاس بزنين ديگه
_____________________


ویرایش شده توسط مادام رزمرتا در تاریخ ۱۳۸۴/۶/۲۳ ۲۰:۴۰:۰۳

[b][size=medium][color=66CCFF]دامبلدور عزيز بدان هر جا كه باشي تا پاي جان ازت حمايت مي كنيم و به تو وفادار خواهيم ماند !!!


فروشگاه لوازم جادویی و سفری ایوانا
پیام زده شده در: ۶:۲۸ چهارشنبه ۲۳ شهریور ۱۳۸۴

زاخاریاس اسمیتold


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۸:۴۶ سه شنبه ۷ مهر ۱۳۸۳
آخرین ورود:
۰:۳۶ پنجشنبه ۲۸ دی ۱۳۸۵
از قدح انديشه دومبول!
گروه:
شناسه های بسته شده
پیام: 837
آفلاین
ادامه نمايشنامه قبليم!قابل توجه اونايي كه رفتن و اونايي كه هستن!
چرا ميخواي بري اندرو؟
اينو بخون!
من فقط يه نمايشناممو زدم.بابا ادامش اينجاست!
---------------------------------------------------------------------
-------------------------------------------------------------------
در حالي كه نه كسي رفته بود و نه كسي اومده بود....
زاخي:خب خب خب ...بچه ها همه جمع شين!....خوبه...ميخواستم از همتون معذرت بخوام!چون يه كم تند رفتم!
يه نفر!:حالا ديگه چه فايده داره؟
نفر بعدي:ديگه مارو ناراحت كردي رفت!
زاخي:نه نه دوستان!اشتب نكنيد!اين حرفاي خودم نبود!حرفاي كساي ديگه بود!
همه:واقعا؟
زاخي:پس چي؟فكر كردين دروغ ميگم؟ديگه بسه اصلا ولش كنين!
همه:اين طوري كه نميشه!
زاخي:خب چي كار كنم؟
يه نفر!:بايد بياي دستمو ماچ كني!
زاخي:اي به روي چشم!دستتم ماچ ميكنم!
و به سوي آن يك نفر ميرود!
به او نزديك ميشود و لب مبارك را نزديكتر ميبرد و نزديك و نزديكتر.يك ميليمتر كه ميرسد...........
ايوي:زاخي زاخي!بلند شو بابا چايي يخ كرد!منه بدبخت صبح بلند شدم چايي دم كردم تو گرفتي هنوز خوابيدي؟
زاخي در حالي كه بلند ميشه:اووووف....عجب خوابي بود!جات خالي!
ايوي:مگه چي بود؟
زاخي:هيچي بابا خواب ديدم دارم يه سري رو نصيحت ميكنم و از اين جور حرفا همه هم ناراحت شدن.نميدونم چي شد!ولي بعد اومدم دست تورو ماچ كنم نشد!
ايوي:دست منو؟
زاخي:بله.تازشم نميدونم چي شد ولي اندرو ميخواست بره!
ايوي:اندرو؟واقعا؟
زاخي:آخه من به تو دروغ ميگم؟تا حالا شده؟
ايوي:خب نه!
زاخي:خب پس چرا ميپرسي.بريم عزيزم.بريم صبحونمونو بخوريم كه عروسي نزديك است!








شما می ‌توانید مطالب را بخوانید
شما نمی توانید عنوان جدید باز کنید
شما نمی توانید به عنوان‌ها پاسخ دهید
شما نمی توانید پیام‌های خودتان را ویرایش کنید
شما نمی توانید پیام‌های خودتان را حذف کنید
شما نمی توانید نظر سنجی اضافه کنید
شما نمی توانید در نظر سنجی ها شرکت کنید
شما نمی توانید فایل‌ها را به پیام خود پیوست کنید
شما نمی توانید پیام بدون نیاز به تایید بزنید
شما نمی توانید از نوع تاپیک استفاده کنید.
شما نمی توانید از HTML در نوشته های خود استفاده کنید
شما نمی توانید امضای خود را فعال/غیر فعال کنید
شما نمی توانید صفحه pdf بسازید.
شما نمی توانید پرینت بگیرید.

[جستجوی پیشرفته]


هرگونه نسخه برداری از محتوای این سایت تنها با ذکر نام «جادوگران» مجاز است. ۱۳۹۹-۱۳۸۲
جادوگران اولین وبسایت فارسی زبان هواداران داستان های شگفت انگیز هری پاتر است. به عنوان نخستین خاستگاه ایرانی ایفای نقش مبتنی بر نمایشنامه نویسی با محوریت یک اثر داستانی در فضای مجازی، پرورش و به ارمغان آوردن آمیزه ای از هنر و ادبیات برجسته ترین دستاورد ما می باشد.