هری پاتر نخستین مرجع فارسی زبان داستان های شگفت انگیز هری پاتر

هری پاتر نسخه موبایل


در حال دیدن این عنوان:   1 کاربر مهمان





Re: فروشگاه لوازم جادویی و سفری ایوانا
پیام زده شده در: ۲۳:۰۳ جمعه ۲۹ مهر ۱۳۸۴

مادام رزمرتا


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۶:۲۴ جمعه ۲۴ تیر ۱۳۸۴
آخرین ورود:
۱۸:۱۹ پنجشنبه ۴ اسفند ۱۳۸۴
گروه:
کاربران عضو
پیام: 127
آفلاین
رزي كلاسش رو تعطيل كرده بود و داشت توي كوچه قدم ميزد هواي خنك عصرگاهي تمام بدنش رو ميلرزوند پاهايش ناخوداگاه اون رو به سمتي مي كشوند كه خودش هم نمي دونست كجا از محل هايي اشنا رد مي شد ولي جلوي هيچ كدام از انها نمي ايستاد رفت و رفت تا جلوي مغازه اي اشنا رسيد روي درگاه نوشته بود :

فروشگاه لوازم جادویی و سفری ایوانا عرضه كننده انواع لوازم مورد نياز

ناخود اگاه ايستاد به دور و اطرافش نگاه كرد خيلي وقت بود كه اينجا نيامده بود از اون روزي كه زاخي اون حرف ها رو زده بود ........................ به داخل فروشگاه خيره شد تمام دوستان صميميش اونجا بودن : ايوي اندرو مري الي و

زاخي ..................... خيلي به خودش فشار اورد كه تو نره ولي با خودش گفت گذشته ها گذشته و در را هل داد و داخل شد

درون فروشگاه جنب و جوشي بر پا بود و هيچ كس به رزي توجهي نمي كرد الي دستهاي زاخي و اندرو پاهايش را گرفته بود و زاخي هي لگد مي پراند و فرياد مي زد :

_:ولم كنين با ناموس مردم چي كار داريد؟؟؟؟؟؟

مري در حالي كه سعي مي كرد طلسمي رو روي زاخي اجرا كنه گفت:

_:اندرو .... الي محكم نگهش داريد

ايوي در حالي كه به يك دستگاه مشنگي ور ميرفت فرياد مي زد : اين فلتون چه جوري كار ميكنه ؟؟؟؟؟

رزي نگاهي به اطراف كرد از توي جيب پالتويش دارو اي مشكي رنگ در اورد جلو رفت و قطره اي در دهان زاخي ريخت و گفت :

_:داشته رول بازي ميكرده و توش مونده اين حالا حالا ها همين طور ميمونه ولي اين قطره باعث مي شه كه وقتي به حالت اصلي خودش بر ميگرده حافظه اش رو از دست نده

سپس قطره رو به ايوي داد و گفت از اين روزي 2 بار بهش بده خوبش نمي كنه ولي از هيچ چيز بهتره

سپس به سمت در رفت و به ايوي گفت:اومدم بگم گذشته ها گذشته .............. اميدوارم با هم دوست بشيم دوباره و زاخي هم .................

اشك هاش امونش نداد ............
به زحمت اضافه كرد :

_:بازم سر ميزنم

از مغازه بيرون رفت .......... اون انتظار استقبال و رفتار گرمتري رو داشت.

_____________________________

خيلي بد شد نه؟؟؟؟

ايوي جون قول مي دم بازم سر بزنم ولي منو يادتون نره ها!!!


[b][size=medium][color=66CCFF]دامبلدور عزيز بدان هر جا كه باشي تا پاي جان ازت حمايت مي كنيم و به تو وفادار خواهيم ماند !!!


Re: فروشگاه لوازم جادویی و سفری ایوانا
پیام زده شده در: ۱۸:۲۴ چهارشنبه ۲۰ مهر ۱۳۸۴

پروفسور گرابلی پلنک


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۴:۵۳ پنجشنبه ۱۴ آبان ۱۳۸۳
آخرین ورود:
۱۸:۱۲ سه شنبه ۲۶ تیر ۱۳۸۶
از قاتی اشباح تهران
گروه:
کاربران عضو
پیام: 69
آفلاین
ایوی و مری داشتند با هم حرف می زدند فردی شنل پوش وارد می شه
ایوی: امری داشتید؟؟؟
اندی:ایوی این احتمالا با همون سیا ها هست .می خوای بیرونش کنم؟؟؟
ایوی:2 دقیقه .صبر کن ببینم چه کار داره بعد اگه دیدیم خطرناکه پرتش می کنیم بیرون!!
اندی:اوکی .برو جلو من هواتو دارم
ایوی:تو برو به زاخی برس . اگه اتفاقی افتاد مری این جا هست
مری: اره . تو برو
ایوی به سمت شنل پوش حرکت می کنه و مری هم اونو زیر نظر داره
ایوی: بفرمایید کاری داشتید
-: سلام ایوی !!
-: شما ؟!!
-: اِ یادم رفت کلاه شنلم رو بدم کنار
-:الی تویی ؟!!! کجا بودی؟
-:من همین دور و ورا .
ایوی: چه عجب به مغازه یه سری زدی!!!
الی: منم مثل خودت افتادم دنبال ادامه تحصیل
البته یه چند بار اومدم دیدم کسی نیست رفتم .امروز که داشتم رد می شدم دیدم دوباره این جا را باز کردی؟!!
ایوی:خوب کاری کردی اومدی
الی:چطور ؟؟کارات مونده؟
ایوی:آره . یه سری کارا مونده که باید هر چی زودتر انجام بشه تا مغازه دوباره به حال اولش بر گرده .برو شنلتو در بیار تا بگم چه کار کنی؟!!
مری:ایوی.. چی شد این کیه ؟؟؟
ایوی:این الی دیگه حسابدار مغازست
الی:؟!!فقط حسابدار نیستم ... همه جور کاری انجام میدم..البته هر کاری که بتونم انجام بدم .. ایوی من آماده ام بگو چه کار کنم؟


الناز جان....سعي كن همش محاوره ننويسي....يكم هم از حالت گفتگو دربيا توصيف محل يا شخص يا كارهايي كه اشخاص انجام ميدن بكن...مثلا وقتي شنل پوش مياد ميتوني مثلا بگي شبيه ديوانه سازه...بعد بگو ايوي غم و غصه هاش ياد يفته! مثال گفتم!


ویرایش شده توسط چو چانگ در تاریخ ۱۳۸۴/۷/۲۴ ۰:۰۶:۴۲

فقط گریفندور !!!


Re: فروشگاه لوازم جادویی و سفری ایوانا
پیام زده شده در: ۲۱:۴۴ دوشنبه ۱۸ مهر ۱۳۸۴

هرميون جين گرنجر


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۲۱:۴۷ چهارشنبه ۸ تیر ۱۳۸۴
آخرین ورود:
۱۰:۲۶ جمعه ۳ اردیبهشت ۱۳۸۹
از زمان های نه چندان دور
گروه:
کاربران عضو
پیام: 284
آفلاین
همون جوري كه ايوانا داشت زنگ ميزد به دكتر مري رو ميبينه كه داره وارد ميشه بعد بع سرعت به اندرو اشاره ميكنه كه زاخي رو قايم كنه كه مبادا مري حركاتش رو ببينه ولي مري كه نگاه تيزي داشته همه چيزو ميبينه

مري:سلام ايوي تبريك ميگم بابت بازگشايي مجدد(منو ايوي خودمونو كشتيم با تبريك)

ايوي:مرسي مري جون خوش اومدي كاري داشتي
در همون لحظه مري اندرو رو ميبينه كه داره سعي ميكنه زاخي رو ساكت كنه ولي اين واژه هارو ميشنوه

ولم كن....تو مگه خودت خوار مادر نداري.....اااابس كن ديگه اعصاب نذاشتي بره ما دهنتو ببند

و ميبينه كه اندرو چوبشو به طرف زاخي ميگيره
مري با يه واكنش سريع اندرو رو خلع صلاح ميكنه
مري:اكسپليارموس
ايوانا:مري داري چي كار ميكني؟

مري:شوهرتو نجات ميدم نگاه كن اندرو داره ميكشتش

در همين موقع ايوانا ميفهمه كه پنهان كاري ديگه ممكن نيست وجريان رو براي مري تعريف ميكنه
مري:خوب زود تر ميگفتي

ايوانا:به كسي نگيا؟
مري:نه بابا خوب ببرش سنت مانگو
اندرو:اين كه فرقي با اين نميكنه كه يه بوق بگيريم دستمون
مري:آره پس چي كار مي خواي بكني؟
ايوانا پيش پاي تو داشتو زنگ ميزدم به دكتر

ادامه بديد
نميدونم چرا ميگن نگو

براي اين ميگن نگو كه يه حرف بيخوديه...اگر ادامه نداشته باشه كه ديگه تاپيك قفل بايد بشه...پس اگر زيبا باشه ادامه پيدا ميكنه و اگر بد باشه كسي ادامه نميده(دو كلوم از مادر عروس)


ویرایش شده توسط سرژ تانكيان در تاریخ ۱۳۸۴/۷/۲۱ ۱۲:۳۵:۲۸

ما به اوج باز می گردیم و بر تری گریفیندور را عملا ثابت می کنیم...منتظر باشید..


فروشگاه لوازم جادویی و سفری ایوانا
پیام زده شده در: ۲:۲۱ دوشنبه ۱۸ مهر ۱۳۸۴

زاخاریاس اسمیتold


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۸:۴۶ سه شنبه ۷ مهر ۱۳۸۳
آخرین ورود:
۰:۳۶ پنجشنبه ۲۸ دی ۱۳۸۵
از قدح انديشه دومبول!
گروه:
شناسه های بسته شده
پیام: 838
آفلاین
*کلاس رقص جادوگران*
بچه ها به لينك بالا هم يه سر بزنين!
مثل اينكه يادتون رفته ما بايد امانت داري بكنيم.دبي رفت و ما بايد براش مغازشو نگه داريم.برين بخونين يه پست چند خطي بزنين همين شكلي من ادامش ميدم.ممنون!
---------------------------------------
**فردا**
ايوي:خب بچه ها به مناسبت افتتاح مجدد فروشگاه يه جشن مختصر و مفيد ميگيريم.
زاخي:لازم نيست اينقدر بلند داد بزني.فقط من و اندي اينجاييم.
ايوي:اااا راست ميگي...ببينم چرا اينجا اينقدر خلوته؟
اندي:خب مثل اينكه چند وقت بود بسته بودا....بايدم خلوت باشه.
زاخي:ايوي بيا و از خر شيطون بيا پايين.بابا بزار من يه چك ميدم كل اين مغازه هاي دور و اطراف رو ميخريم و يه مغازه بزرگ باز ميكنيم.
ايوي:من هم هزار بار بهت گفتم نه! نه! نه!
زاخي:اگر قبول نكني من قهر ميكنم از اين خونه ميرم!
ايوي و اندي تو دلشون:مگه پسرا هم قهر ميكنن ميرن!چه لوس!اوا خواهر!
ايوي با خودش:بزار خودمو با جذيه نشون بدم ببينم چي كار ميكنه!
ايوي:راه باز جاده دراز!هر جا ميخواي برو ولي من مغازمو اين جوري دوست دارم.
زاخي:چي؟
زاخي تو دلش:يعني چي؟ايوي كه اين شكلي نبود!نكنه ميخواد منو امتحان كنه؟نبايد كن بيارم.
زاخي:خب باشه ميرم.ميرم كارناوال پيش توماس ديگه هم برنميگردم.اصلا ميرم سر قبر جدم تويه جرره.ميرم هاگزميد پيش سرژ.من هزار تا جا دارم دلت بسوزه.
و به ايوي زبون درازي ميكنه
اندي:ميگم ايوي جان بهتره اينو يه دكتر ببري چون كهشبيه دخترا شده يه خورده!
ايوي:موافقم....بگيرش ببريمش.
اندي:باشه.
اندي ميره و زاخي رو كه ميخواست برو رو مياره و به طناب ميبنده!
زاخي:نـــــــــــه....تو حق نداري يه چنين كاري بكني!من به سازمان حقوق زنان! اعتراض ميكنم....در ضمن تو به چه جراتي به من دست زدي؟(با اندي)
اندي:به دخترا دست زدن كه اشكالي نداره!
زاخي:من دختر نيستم.من دخترم؟
ايوي:زاخي بهتره بهت راستشو بگم!حركاتت جلف شده!
زاخي با يك حركت اوا خواهرانه:من جلفم!
و موهاشو پرت ميكنه اون طرف!
اندي:من ديگه شكم به يقين تبديل شد!بهتره اينو ببريم پيش يه دكتر روان پزشك!
ايوي:چرا اينو ببريم؟به دكتر ميگيم بياد اينجا.
اندي:باشه.
و شروع ميكنه به زنگ زدن به دكتر.
==============
اين پست=چرت و پرت!
يكي نيست بگه خب وقتي ميخواي چرت و پرت و خاله بازانه بنويسي چرا مينويسي اصلا؟
==============

حيف كه ديگه اين تاپيك ها از كنترل خارج شدند...وگر نه حسابي ميرسيدم كه به اين وضع دچار نشه.
سرژ


ویرایش شده توسط سرژ تانكيان در تاریخ ۱۳۸۴/۷/۱۸ ۱۳:۳۴:۱۳


Re: فروشگاه لوازم جادویی و سفری ایوانا
پیام زده شده در: ۱۳:۵۴ جمعه ۱۵ مهر ۱۳۸۴

ایواناold


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۵:۱۰ جمعه ۳۱ تیر ۱۳۸۴
آخرین ورود:
۶:۲۴ چهارشنبه ۲ بهمن ۱۳۸۷
از تالار خصوصی گریفیندور!
گروه:
کاربران عضو
پیام: 246
آفلاین
زاخي: کلي کار داره.....حالا حالا ها تموم نميشه!

ـــ مطمئني؟!

اندي و زاخي به طرف در برگشتن.ايوانا چندتا کيسه دستش بود و چهره اش خسته به نظر ميرسيد.اندي جلوتر رفت:

ـــ واي ايوي.....تو کجا بودي؟!

ايوي کيسه ها رو گذاشت زمين.خنديد و گفت:

ـــ من؟!جايي نبودم.....اينجا...اونجا....هرجا!

ــ ولي زاخي ميگه داري ادامه ي تحصيل ميدي!

ــ زاخي هم اينجاست؟

ــ دستت درد نکنه ايوانا...ديگه منو نميبيني؟!

زاخي که آزرده به نظر ميرسيد پرسيد:

ـــ اينا چيه؟

ـــ اينا؟جنساي مغازه.

اندي که با کنجکاوي داخل يکي از کيسه ها رو نگاه ميکرد گفت:

ـــ چي؟!مگه ميخواي دوباره جنس بفروشي؟!

ايوي با خونسردي روي يه صندلي نشست:

ــــ اشکالي داره؟ميخوام اينجا رو دوباره سر و سامون بدم.نگاه کن.از ريخت و قيافه افتاده.داره کم کم شبيه کلاس رقص ميشه!

ـــ اتفاقا" من و زاخي هم همين کارو ميخواستيم بکنيم.

**فردا صبح**

اندي جارو رو انداخت زمين و با خستگي گفت:

ـــ واي ايوانا بس کن.....داره وايساده خوابم ميبره!

ايوي دستمالشو چلوند:

ــ بايد اينجا رو تميز کنيم!زاخي مراقب باش!داري چيکار ميکني؟!

زاخي که داشت ديوارا رو رنگ ميکرد گفت:

اندي راست ميگه..يه استراحت کوچولو نميدي ايوي؟!

-----------------------------------------

آخيش!دلم لک زده بود واسه خاله بازي نويسي!کلي حال کردم.ايول زاخي!


!!Let's rock 'n' ROLE



Re: فروشگاه لوازم جادویی و سفری ایوانا
پیام زده شده در: ۱۲:۱۹ جمعه ۱۵ مهر ۱۳۸۴

اندرومیداold


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۲۲:۰۶ دوشنبه ۲ شهریور ۱۳۸۳
آخرین ورود:
۲۰:۰۱ چهارشنبه ۳۰ تیر ۱۳۸۹
از معلوم نیست!دوره گردم!
گروه:
کاربران عضو
پیام: 665
آفلاین
"خب...من از کجا باید بدونم؟"
"عجب!!اون وقت به من می گی؟ولش کن.حالا یه هو ایوی خواست تا چندین سال دیگه درس بخونه و نیاد نمی تونیم که این جا رو همین جوری ولش کنیم بره که!!خب...خیلی های دیگه هم دارن درس می خونن.....البته می دونم ایوی الان کارش مشکله ...ولی.."
" این قدر شعار نده!"
" "
مدتها اندرو و زاخی سر اینکه ایوی کی میاد کی درسش تموم می شه چرا نمی خواد ترک تحصیل کنه و.....حرف زدن.
"تو خسته نشدی؟"
"چرا!می گم حالا یم خوایم این جا رو باز سازی کنیم یا نه؟"
"بازسازی؟ ؟"
"شنونده باید عاقل باشه! منظورم اینه که دوباره راهش بیندازیم!"
"هوم....من چه می دونم!!"
"تو چی می دونی؟ "
"سلام!کسی این جا نیست!؟"
"این دیگه کیه؟"
"یه بیکار مثل من و تو!!"
زاخی در حالی که داشت به حرف اندرو می خندید از پله های زیر زمین جایی که توش بودن و نمی دونست چه طوری رفته بودن اونجا بالا می رفت.اندرو هم پشت سرش.که یه هو زاخی ایستاد.
" ای!!چرا ایستادی؟!نزدیک بود بیفتم!"
"برو پایین!!....بهت می گم برو پایین!"
"چرا؟...چی شده...کی اون بالاست؟"
"برو پایین!!"
"باشه باشه رفتم!"
"وای نه الان می بینه!"
هر دو اومدن پایین دوباره.
"اهای!زاخی تو اونجایی؟!"
------------------------------------------------------
خیلی مسخره بود نه؟ می دونم ولی دیگه هر چی باشه نصف مغزم با مدرسه اشغاله با اون نصفه ی دیگه هم چیزی بهتر از این نمی شه نوشت!!


" در جهان چیزی به نام آغاز و پایان وجود ندارد. زندگی امروز خود را به گونه ای بگذرانید که گویی همه چیز در همین یک روز است ... "


فروشگاه لوازم جادویی و سفری ایوانا
پیام زده شده در: ۷:۲۳ جمعه ۱۵ مهر ۱۳۸۴

زاخاریاس اسمیتold


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۸:۴۶ سه شنبه ۷ مهر ۱۳۸۳
آخرین ورود:
۰:۳۶ پنجشنبه ۲۸ دی ۱۳۸۵
از قدح انديشه دومبول!
گروه:
شناسه های بسته شده
پیام: 838
آفلاین
-نه برنگرد...بهتره همين شكلي صحبت كنيم.
اندي:آخه اين طوري كه نيمشه.
-چرا نميشه؟
اندي:خب آخه صدات آشنا نيست.فكر كنم خطرناك باشي.
-من؟ها ها ها ها.من خطرناك باشم.ايول بابا.حالا بگو ببينم چرا اومدي اينجا؟
اندي:خب ديدم مغازه دوستم خلوته گفتم بيام مرتبش كنم.
-مغازه دوستت؟
اندي:آره ديگه.مغازه ايوي.يعني ايوانا تيني.
-تيني؟
اندي:نه يعني اسميت.ببخشيد حواسم نبود.پس تو هم ميشناسيش؟
-خب معلومه ما در روز هزار بار همديگه رو ميبينيم.
اندي:هزار بار؟مگه ميشه؟شوهرش زاخارياسم هزار بار در روز نميبينتش چه برسه به تو!
-خب داشتم ميگفتم.مطمئني مغازه دوستته؟
اندي:خب آره.ايوانا دوست صميمي منه.چطور؟
-آخه تو چه دوستي هستي كه 16 روزه كه ايوانا و من رو بي خبر گذاشتي رفتي؟!
و ناگهان چهره اندي از حالت نگراني در مياد و كم كم لبخند بر روي لبانش ظاهر ميشه.سريع روشو به سمت اون فرد برميگردونه.
اندي:اوه زاخي اصلا فكر نميكردم تورو اينجا ببينم.
زاخي:چرا يه چنين فكري كردي؟
اندي:خب ديگه.ببينم تو اينجا چي كار ميكني؟
زاخي:خب موقعهايي كه ايوانا نيست من ميام اينجاها دور ميزنم.
اندي:موفع هايي كه ايوانا نيست؟
زاخي:خب آخه ايوانا داره ادامه تحصيل ميده.
اندي:آهان راست ميگي حواسم نبود.حالا ببينم تو كه اين همه مياي اين طرفا ميگردي پس چرا نيومدي اينجارو مرتي بكني؟
زاخي:فاز نميداد حال كردم بزارم ايوانا درسش تموم بشه بعد با هم اينجارو مثل كلاس رقص بازسازي كنيم كه تو نذاشتي
اندي:آخ ببخشيد.حالا درس ايوي كي تموم ميشه؟
زاخي:بفرما.ديدي گفتم؟آخه تو چه دوستي هستي؟
اندي:به خدا نميتونستم.رفته بودم سفر.چي كار كنم ديگه.
زاخي:خب نامرد يه تلفني چيزي ميزدي!
اندي:تلفن؟از همون ماس ماسكا؟
زاخي:بله.اگه اومدي بودي سر كلاس درس ماگل شناسي من ميفهميدي چيه!
ايوي:حالا بگو كي درسش تموم ميشه؟
-------------------------------------------------------------------
بقيش با شما!
ميدونم چرت و پرت شد ولي براي اينكه دوباره راه بيفته بد نبود.
سوژه اي نبود تازه همينم به زحمت نوشتم.
به هر حال ببخشيد!



Re: فروشگاه لوازم جادویی و سفری ایوانا
پیام زده شده در: ۱۷:۲۸ پنجشنبه ۱۴ مهر ۱۳۸۴

اندرومیداold


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۲۲:۰۶ دوشنبه ۲ شهریور ۱۳۸۳
آخرین ورود:
۲۰:۰۱ چهارشنبه ۳۰ تیر ۱۳۸۹
از معلوم نیست!دوره گردم!
گروه:
کاربران عضو
پیام: 665
آفلاین
قیژژژژژژ
در رو باز کرد و رفت تو.همه جا تاریک بود.زیر لب گفت " لوموس" با روشنایی کمی که از چوبدستیش بیرون می زد فقط می تونست جلوش رو ببینه که زمین نخوره.با اینکه چیزی روی زمین نبود اما احتمال می داد که پاش به چیزی بخوره و زمین بخوره.
"اوهوی!کسی این جا نیست؟"
هیچ صدایی نیومد.فقط صدای باد از سمت یکی از پنجره ها به گوش می خورد که به پنجره می خورد.
"خب الیته هم حدس می زدم هم انتظارشو داشتم!"
اندرو بالاخره تمام مغازه رو روشن کرد و به اون جا خیره شد.روی تمام وسایل لایه ای گرد و غبار نشسته بود.همه چیز سر جاش بود فقط چند تا صندلی وسط مغازه بودن.اما ...جنس ها!...هیچ کدوم از اون ها نبودن.اندرو که از این وضعیت زیاد جا نخورده بود انگار کاملا انتظار چنین وضعیتی رو داشت استین های رداش رو بالا زد.
"چه ضرری داره اگه یه کم به این جا برسم؟"
و چوبدستیش رو به سمت صندلی ها گرفت و همه شونو به سمت جای خودشون برد.تمام گرد و غبار ها رو پاک کرد.بعد از اینکه به مغازه رسید به یاد روزهای گذشته نشست پشت میزایوی و پاهاش رو گذاشت روی میز و از خودش با یه نوشیدنی پذیرایی کرد.بعد از اینکه تمام کارهایی رو که می خواست بکنه و ایوی نمی گذاشت رو کرد و بلند شد و تمام مغازه رو باپاهاش اندازه گرفت.
"حالا خوبه اندازه اش فرقی نکرده!!"
و خودش شروع کرد به خندیدن.که با صدای یه نفر از پشت سرش از جا پرید.
"خودت می گی و خودت هم می خندی؟!"
اندرو از خندیدن دست برداشت.اون وقتی اومده بود تو کسی رو ندیده بود!نمی دونست باید عصبانی باشه یا نه.در حالی که سعی می کرد ترسشو مخفی کنه و در عین حال عصبی هم به نظر برسه روی پاشنه ی پاش چرخید و به سمت صدا برگشت.
--------------------------------------------------------------------
من دیدم این جا خیلی سوت و کوره گفتم یه چیزی بزنم از سوت و کوری در بیاد.می دونم خوب نیست اما ...


" در جهان چیزی به نام آغاز و پایان وجود ندارد. زندگی امروز خود را به گونه ای بگذرانید که گویی همه چیز در همین یک روز است ... "


Re: فروشگاه لوازم جادویی و سفری ایوانا
پیام زده شده در: ۱۹:۱۶ یکشنبه ۳ مهر ۱۳۸۴

پروفسور گرابلی پلنک


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۴:۵۳ پنجشنبه ۱۴ آبان ۱۳۸۳
آخرین ورود:
۱۸:۱۲ سه شنبه ۲۶ تیر ۱۳۸۶
از قاتی اشباح تهران
گروه:
کاربران عضو
پیام: 69
آفلاین
همین که اندی غیب شد الناز می رسه
الی:هوومک.. این جا هم که نیست ...
ایوی:مشکلی پیش اومده؟؟؟
الی:اِ ..ایوی تو اندی روندیدی؟؟؟
ایوی:چرا ...همین الان رفت
الی:به 3 ساعت داریم می گردیم ...ببینم تو می دونی این جشنی که می خواد بگیری کیه؟؟؟
ایوی:نه.. ولی فکر نکنم به این زودی ها نباشه
الی:اهان ...خوب ...من بر می گردم
ایوی:کجا صبر کن کارت دارم
الی:بله؟؟؟چی کار داری؟
ایوی:تو کجایی چرا دیگه تو مغازه پیدات نمی شه؟؟؟؟
الی:اخه این چند روز آخر تعطیلات بود رفتم یه هوایی به مغزم بخوره تقویت شم
-: تو مگه مغزم داری؟؟؟؟
الی: زاخی .. چیزی گفتی ؟؟؟
اره :گفتم مگه تو مغزم داری که بخواد هوا بخوره؟؟؟(الی: )داشتم با این چیز پشه حرف می زدم
الی: اهان.. ایوی من یه چیز دیگه هم باید بهت بگم...من...
زاخی:هیچی به خاطر این که کارات از این به بعد زیاد شده نمیای
الی:اگه اجازه بدی خودم بگم ممنون می شم ...می خواستم بگم که من امکان داره فقط 3-4 روز تو هفته بتونم بیام اینجا ...
ایوی:فقط 3-4 روز؟؟؟
الی:آره ..آخه دیگه کارام(درس و...) سنگین شده ولی مطمئن باش 3-4 روز رو حتما میام ...
ایوی:ما همه کار داریم ولی بلاخره میام فروشگاه
الی:مگه من گفتم نمی یام من گفتم به جای این که هر روز بیام روز هایی که کارم سبکه میام اشکالی نداره؟؟؟
(ایوی: ) ایوی.. خواهش بذار دیگه
ایوی:بذار حالا من یه مشورتی با زاخی می کنم بعد بهت می گم
---------------------
اینو فقط برای این زدم که بگم بیزخمت لطف بفرمایید به من بگید که این جشن کی قراره بگیرید وبعدشم این که ایوی ؟قبول می کنی احتمالا این خواسته منو؟؟؟؟


ویرایش شده توسط elnaz در تاریخ ۱۳۸۴/۷/۴ ۱۷:۵۷:۴۳
ویرایش شده توسط elnaz در تاریخ ۱۳۸۴/۷/۴ ۱۷:۵۹:۱۸

فقط گریفندور !!!


Re: فروشگاه لوازم جادویی و سفری ایوانا
پیام زده شده در: ۱۳:۰۴ یکشنبه ۲۷ شهریور ۱۳۸۴

اندرومیداold


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۲۲:۰۶ دوشنبه ۲ شهریور ۱۳۸۳
آخرین ورود:
۲۰:۰۱ چهارشنبه ۳۰ تیر ۱۳۸۹
از معلوم نیست!دوره گردم!
گروه:
کاربران عضو
پیام: 665
آفلاین


حال کردم!!هر کی اون پست رو می خونه می گه وای!!حال کردم!!
باشه من قبول دارم هر وقت خواستین بیانی و یه سری پست بزنین و یه زمان مشخ نداشته باشه فقط..یه چیزی فکر نمی کنی اون جوری هیچ وقت تموم نمی شه؟؟
حالا دیگه با خودتون.ایوی و زاخی.
در مورد مدیر ها هم کی گفته مدیرها با خبر می شن من دعوتشون کردم؟!
ولی تا اون پست رو می خونین خشک می شین نه؟!
ولی با خود زاخی و ایوی هر حوری که خواستن من فقط باید یه همچین جشنی رو برگزار کنم!!(زاخی دیگه نظری داشتی به هم یا پی ام بزن یا اف.ناظر که دیگه نباید خارج از رول بزنه بقیه هم یاد می گیرن!! )
--------------------------------------------------------------------------
روزی که مثلا قراره یه مهمونی باشه نه همین روزش :
یییییییژ..در باز می شه.چراغ ها خاموشه و هیچ صدایی به گوش نمی رسه..یه باریکه ی نور روی زمین می افته و سایه ای روی زمین دیده می شه.
- کسی این جا نیست؟
هیچ صدایی نمیاد.
-اوهوی!نامردا!!
اما بازم صدایی نمیاد.
در کامل باز می شه و مغازه روشن می شه..و..یه خانم نسبتا قد بلند میاد تو.
اندرو که هر لحظه عصبی تر می شد : می دو نستم!!
میاد تو و با چوب دستیش چراغ ها رو روشن می کنه.هیچ کسی نیست.
اندرو : من که فکر کردم باید الان این جا همه چی باشه!!
بعد در حالی که شنلش رو در میاورد ..: خب..باشه.مگه من چمه؟خودم برای خودم مهمونی می گیرم!!
و چوب دستیش رو به سمت میز می گیره و یک بسته ی پر از انواع نوشیدنی ظاهر می شه.اندرو می ره طرف صندلی ایوی و می شینه و شروع می کنه به خودن اونا.
---------------------------
فرداش :
همه میان تو در حالی که اندرو خوابش برده.
ایوی در حالی که خمیازه می کشید : خب..اینجا چه خبره؟
اندرو که از صدای ایوی بیدار شده بود سریع چوب دستیشو به سمت میز و بسته ها می گیره و اونا رو غیب می کنه و می گه : هیچی!!
ایوی : اندرو!تو این جا داشتی چی کار می کردی؟
اندرو : شما نیمدین مهمونی من در نتیجه منم برای خودم مهمونی گرفتم!
اندرو که سعی می کرد قیافه ی عصبانی به خودش بگیره در عین حال از کار دیشب خودش هم خنده اش گرفته بود.
ایوی که هنوز نفهمیده بود قضیه از چه قراره گفت : خب؟
اندرو : خب..من دیگه می رم.الان برمی گردم.
و غیب می شه.
ويرايش شد!


ویرایش شده توسط زاخارياس اسميت در تاریخ ۱۳۸۴/۷/۴ ۲:۳۶:۴۸

" در جهان چیزی به نام آغاز و پایان وجود ندارد. زندگی امروز خود را به گونه ای بگذرانید که گویی همه چیز در همین یک روز است ... "







شما می ‌توانید مطالب را بخوانید
شما نمی توانید عنوان جدید باز کنید
شما نمی توانید به عنوان‌ها پاسخ دهید
شما نمی توانید پیام‌های خودتان را ویرایش کنید
شما نمی توانید پیام‌های خودتان را حذف کنید
شما نمی توانید نظر سنجی اضافه کنید
شما نمی توانید در نظر سنجی ها شرکت کنید
شما نمی توانید فایل‌ها را به پیام خود پیوست کنید
شما نمی توانید پیام بدون نیاز به تایید بزنید
شما نمی توانید از نوع تاپیک استفاده کنید.
شما نمی توانید از HTML در نوشته های خود استفاده کنید
شما نمی توانید امضای خود را فعال/غیر فعال کنید
شما نمی توانید صفحه pdf بسازید.
شما نمی توانید پرینت بگیرید.

[جستجوی پیشرفته]


هرگونه نسخه برداری از محتوای این سایت تنها با ذکر نام «جادوگران» مجاز است | ۱۳۹۸-۱۳۸۲
جادوگران اولین وبسایت فارسی زبان هواداران داستان های شگفت انگیز هری پاتر است. به عنوان نخستین خاستگاه ایرانی ایفای نقش مبتنی بر نمایشنامه نویسی با محوریت یک اثر داستانی در فضای مجازی، پرورش و به ارمغان آوردن آمیزه ای از هنر و ادبیات برجسته ترین دستاورد ما می باشد.