هری پاتر نخستین مرجع فارسی زبان داستان های شگفت انگیز هری پاتر

هری پاتر نسخه موبایل


در حال دیدن این عنوان:   1 کاربر مهمان





Re: شب های جرره
پیام زده شده در: ۱۹:۴۹ دوشنبه ۲۱ تیر ۱۳۸۹
#28

مینروا مک گونگال old


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۲۱:۰۰ دوشنبه ۲۰ تیر ۱۳۸۴
آخرین ورود:
۲:۵۸ یکشنبه ۳ مرداد ۱۳۹۵
از دفتر وزارت
گروه:
کاربران عضو
پیام: 554
آفلاین
شیر های بالا و پایین جرره ای !
خان های بالا و پایین جرره ای !

ماجرا های جذاب جرره !

شکلک موجود می باشد !


_____________________________

تاپیک باز شد در صورت عدم ادامه ی مناسب تاپیک قفل می شود .



Re: شب های جرره
پیام زده شده در: ۱۶:۵۶ سه شنبه ۹ اسفند ۱۳۸۴
#27

علي


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۸:۳۷ چهارشنبه ۲۶ بهمن ۱۳۸۴
آخرین ورود:
۱:۵۵ چهارشنبه ۱۱ مرداد ۱۳۸۵
از نصف جهان، همون هاگوارتز خودمون !
گروه:
کاربران عضو
پیام: 8
آفلاین
ساعت 3 بعد از ظهر:جرره
==============
بالاخره بعد از يك هفته الاغ شواليه وارد جرره شد...

فاطي گرنجر:واي وسا وبينم.تو يه هفته بيد كجا بيدي؟

راننده:ها سلام عرض وكردم...اي يه مشكلي پيش ويامده.

فاطي:چي وشده؟از خودت حرف در وكن...

راننده:هااااااااااااااااااااا.برا اي داريوش ويزلي و غلام پاتر مشكل

پيش ويومده.منم ورفته بيدم كمكشو دير وكردم!

باد شديدي گرفت و يه خورده خاك توي چشم هاي فاطي رفت.

فاطي همانطور كه چشم هايش را مي ماليد گفت:خاك وچووووووك

من وبر پيششان!

راننده:ها چشم!

فاطي با عجله سوار الاغ شواليه شد و كمر بند ايمني را هم بست

سپس الاغ با سرعتي بسيار زياد به حركت افتاد...

پس از 5 دقيقه فاطي به يك ده به نام ببره رسيد و غلام‌(پاتر)‌ و

داريوش‌(ويزلي) را ديد كه در حال سر و كله زدن با يك آدم خپل بودند!

او يكي از چشم ها يش را تا 180 درجه باز كرده بود و آن چشمش را

20 درجه باز كرده بود.

فاطي سريع از الاغ پايين پريد نزديك آن مرد رفت و با چوبدستيش

وردي را خواند:سوسموسلي بيدا!

مرد هم با چشم هاي باز بر روي زمين افتاد.

غلام:هي فاطي چه وكردي؟

داريوش:تو اونو وكشتي؟؟؟؟؟

فاطي: نه بابا نوترسيد...هيپنوتيزم شد.

غلام:خوب ويا از خودمون بازجويي در وكنيم.

فاطي:چشم!هااااا ايييييييييييييي تو كي بيدي؟

مرد: من كيوون بيدم...پول وده

فاطي:پس زور گيرم بيدي.

داريوش:آره...وخواست از ما هم پول وگيره.

مرد:پووووووووووووووووول

غلام‌: ها تو مال همي ايجا بيدي؟

مرد:‌ها...پول وده

فاطي:بچه ها بهتر بيد وريم و اينم وگزاريم به حال خودش!

غلام:‌چه جوري؟شواليه ورفت؟

فاطي:من راه حل را ودونم.

داريوش:ها؟

فاطي:

غلام:ما كه چوب نوداريم.

فاطي:ها من مدل جديدشو از كيانوش وگرفتم. وگفت 3 نفر روش

جا وشد.

غلاو و داريوش:خوب وريم!!
================
خووووووووووووووووب بيييييد؟


ParsiKade Dot Net - پارسي كده دات نت

خانواده ي گرنجر از همه سره !
هرميون اگه يه بار ديگه با اين پسره رون بچرخي مي كشمت !


Re: شب های جرره
پیام زده شده در: ۱۷:۱۳ شنبه ۱ بهمن ۱۳۸۴
#26

لوسیوس مالفویold


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۳:۰۳ دوشنبه ۷ اردیبهشت ۱۳۸۳
آخرین ورود:
۱۷:۵۲ پنجشنبه ۳ مرداد ۱۳۹۲
از تهران
گروه:
کاربران عضو
پیام: 231
آفلاین
همه در کافه شبهای جرره جمع شده بودند و غضنفر پاتر داشت وارد کافه می شد.

جلوی کافه دعوایی اتفاق افتاده بود و میراندوس روی هلگا افتاده بود. غضنفر از این فرصت استفاده کرده و به طرف اونا دوید.

غضنفر با عجله: ها دعوا بیده منم از خودم دعوا دروکنم, وگیر.

غضنفر به روی میراندوس می افته غافل از اینکه همه منتظر غضنفر بودند که شیرجه بره و تلافیشو سرش دربیارن.

حاجی و مرلین شیرجه مرین به طرف غضنفر.
حاجی با خوشحالی: ها غضنفر خوب بید افتادی روی این مراندوس که چی وشه. ها.

مرلین شیرجه میزنه رو حاجی و بوق بوق.

حاجی: از ریش من خجالت نوکشی. به پایین ورفت. اونجا چیکار وکنی با اون همه ریش.

مرلین: تو داری با این غضنفر چیکار داشته بیدی. منم همون کار را داشته بیدم.

خلاصه اینجا شیر لوسوس جرره سر میرسه و با حالتی عصبانی میگه:
شماها هیچی نوفهمین. دارین چیکار وکنین.

میراندوس وگوه: هیچی داریم از خودمون دعوا در وکنیم.

لوسیوس هم می پره رو انها و حالا بوق نزن کی بزن.

در این میان شیر رزن جرره وارد می شه و میگه:
شما اینجا چی کار وکنین از خودتون دعوا در وکنین. پس فرهنگی جررهای ایتون کجا رفته بید. بلند وشید.

شیر لوسیوس و مرلین و حاجی بلند میشن. و خود شیر رزن میپره روی غضنفر پاتر........................


من برگشتم


Re: شب های جرره
پیام زده شده در: ۲۲:۵۳ دوشنبه ۲۶ دی ۱۳۸۴
#25

مریدانوس


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۱:۱۲ سه شنبه ۱۵ دی ۱۳۸۳
آخرین ورود:
۲۳:۳۱ چهارشنبه ۲۰ آذر ۱۳۹۲
از قعر فراموشی دوستان قدیمی
گروه:
کاربران عضو
پیام: 191
آفلاین
جرره نصف شب !!!
شیر سرژ : اااا ، مثل اینکه شام زیاد وخوردم ، احساس سنگینی وکنم ، بهتر بید برم و از خودم یه پیاده روی لایتی در وکنم !!!و لباس گرم وپوشید ورفت و پالون زمستونی الاغش رو انداخت ، سوار الاغ وشد و شروع وکرد به پیاده روی لایت با الاغ ، شب سردی بیده بود ! و الاغ بدبخت هی از دهنش بخار در می کرد و به راهش ادامه می داد ... کوچه های جرره کاملا خلوت بید تا اینکه صداهایی غریبی به گوش رسید ؛
_ پیش گویی وده ...
_نودم !
_خب پیش گویی زور وده !
_ نه نه نــــــه ، عمرا نودم ...
_ اینجوری بید ؟! کروشیو !
و صدای ناله هایی به گوش ورسید ، سرژ هم فکر کرد که از خودش توهم در وکرده و تصمیم گرفت به راهش ادامه وده ...
_هاااا...سرژ!
_تو کی بیدی ؟!
_من وجدان آگاهت بیدم ...
_حست نبیده !
_ آه ای فلک زده تاریکی تو را تسخیر وکرده ، ازین پوسته پلید بیرون ویا ...


ویرایش شده توسط مریدانوس در تاریخ ۱۳۸۴/۱۰/۲۷ ۱۲:۵۱:۲۹


Re: شب های جرره
پیام زده شده در: ۱۶:۴۹ دوشنبه ۲۶ دی ۱۳۸۴
#24

لوسیوس مالفویold


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۳:۰۳ دوشنبه ۷ اردیبهشت ۱۳۸۳
آخرین ورود:
۱۷:۵۲ پنجشنبه ۳ مرداد ۱۳۹۲
از تهران
گروه:
کاربران عضو
پیام: 231
آفلاین
ها من شیر رزن جرره بیدم دیدم جرره خیلی لاحاله اومدم از خودم داستان دروکنم. و حالا داستان

داستان به این ترتیب بیده که دو نفر یکی برنامه نویس و دیگری مسئول شبکه در مورد دانلود آدم از اینترنت صحبت از خوذشون در وکنن.
شیر لوسیوس جرره در نقش مسئول شبکه و شیر رزن جرره در نقش برنامه نویس

شیر رزن جرره:ها سلام شیر لوسیوس جرره داری از خودت اینترنت دروکنی.
شیر لوسیوس جرره: سلام شیر رزن توی این سخت افزارها بیدم داشتم از خودم راه انداز جدید دانلود دروکنم.
شیر رزن: ها داری دانلود درمیکنی. این عکسی که بغلش هم بید رو وشه دانلود کرد.
شیر لوسیوس: ها وشه.
شیر رزن: یعنی وگویی وشه زندشو دانلود دروکنی. عجب جوجویی بیده.
شیر لوسیوس: اینکی وگویی زندشو دانلود دروکنی یعنی چه؟
شیر رزن: یعنی اینکه زندشو دانلود دروکنی.
شیرلوسیوس: ها من نوفهمیدم.
شیر رزن: تو هیچی نوفهمی هیچی نوفهمی. وگوم مثلا دانلود درکنی اول پاهاش دانلود وشه بعد بقیش.
شیرلوسیوس: ای خوب بید فقط اگه رئیس یکدفه ویاد و وبینه که نصف آدم دانلود شده بید چی وگیم.
شیر رزن: خوب از خودمون دیلیت دروکونیم.
شیر لوسیوس: حالا فقط وخوایم فقط یک قسمتشو دانلود درکنیم چه؟
شی رزن: خوب وریم توی رپیدشیر(RapidShare) و اونجا یک قسمتشو دانلود درکنیم.
شیر لوسیوس: یعنی وشه بعد از دانلود از خودتم دیلیت در بکنی کس نوفهمه.
شیر رزن: تو هیچی نوفهمی ها وشه.

***************************
حالا خوب اولشه بعدا بهتر می نویسم


من برگشتم


Re: شب های جرره
پیام زده شده در: ۱۷:۴۴ جمعه ۱۳ آبان ۱۳۸۴
#23



نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۰:۳۸ چهارشنبه ۲ شهریور ۱۳۸۴
آخرین ورود:
۱۴:۰۰ سه شنبه ۱۶ اسفند ۱۳۸۴
گروه:
شناسه های بسته شده
پیام: 21
آفلاین
مرکز فرماندهی ارتش بالاجرره:
ولداسلطنه به ناجانونی:فیش فیشو کفگز نازنین ورو وخز روی زمین ورو جاسوسی غضنفر رو وکن ویا....فیشششششش
======================================
همه جرره ای ها ی بالا و پایین با بیل و کلنگ در میدان بز جمع شده اند همه پاچه ها را بالا زده وکلاه خود بر سر دارند همه یک صدا فریاد میزنند:انرژی نخودرولیک حق مسلم ما بیده....مرلین سالار (در حالی که زیر راداش زره پوشیده و ریش های بافتش از زیر کلاه خودش اویزونه) روی سر بز وسط میدون ظاهر میشه ....
مرلین سالار:بله خودم ودانم که حق شما بیده حالا اگه اجازه ودید وخام از خودم حرف در وکنم.
اما هیچ کس به مرلین سالار گوش نمی کنه...
مرلین سالار:مردم محترم جرره...(پیش خودش:نه مثل اینکه نوخوان ساکت وشن)...خفیوس
همه ساکت می شن
مرلین سالار : مردم شریف وغیور جرره...این واقعا خیلی عالی بیده که شما وخاین از ناموس خودتون (اشتباه نگیرید لطفا)دفاع وکنید ما نوزاریم که حقمان را ازمان وگیرند ...
مردم دوباره شروع می کنند به شعار دادن.در همون موقع ولداسلطنه رو سر مرلین سالار ظاهر میشه و چون روی بز جای دو نفر نبوده شوتتش می کنه توی اب حوض.
ولداسلطنه:مردم جرره گوش در وکنید(همه ساکت وشن) دشمن ما خیلی زور مند تر از ماست با این بیل و کلنگ ها نمی شه جلوی قاطر ایستاد حالا همه ورین خونه هاتون از خودتون فکر در وکنید که چه طوری قاطر رو شکست ودیم.دقت وکنید این سوال کارسوق بید هر کی کامل حل وکنه باید بقیه رو سه ماه اب نخود مهمون وکنه...
هنوز این جمله حکیمانه درست از دهن ولداسطلنه در نیومده بود که همه غیب شدند و رفتن خونه هاشون تفکر در وکنن...
======================================================
فردای ان روز صبح زود جلوی خانه مرلین سالار:
مرلین سالار و شیر سرژ و غضنفر* پاتر شال و کلاه کرده و اماده رفتن هستند.
نمید الملوک : ها خودتون ورید یا وفرستمتان.ورید دیگه...هااااا
وکاسه اب توی دستش رو می پاشه تو صورت غضنفر* و شیرسرژ.انها در هوای سرد صبح پای پیاده راه می افتند و از جرره خارج می شوند.و به طرف کوههای جرره می روند.
غضنفر*:وتانم وپرسم کجا وریم؟و چرا خر با خودمون نویاوردیم؟
مرلین سالار:اون کوه رو اون جلو وبینی داریم وریم اونجا من تو کتاب تاریخ جرری وخاندم که سالها پیش یه اژدها انجا زندگی می کرده به نام نورابرت که با مردم جرره دوست بیده .من و سیرشرژ دیشب کلی تفکر از خودمون در وردیم و اخرش به نتیجه رسیدیم که فقط اون وتونه قاطر رو هشتپلکو وکنه!!!
اون ها به راهشون ادامه دادند تا روی کوه رسیدند.نزدیکی ها قله در ورودی توقف کردند.
شیرسرژ:خودش بید دیگه رسیدیم.طبق این نقشه که جد پدربرزگم وکشیده بید اینجا ورودی غار اژدها بیده وفرمایین تو.
اونا داخل غار شدند و چند قدمی در تاریکی راه رفتند بعد شیرسرژ مقداری گرد نخود رو اتش زد و غار روشن شد:روی تمام دیوار های غار نقاشی کشیده شده بود.
مرلین سالار:هاااااا ما وباید به اجدادمون که این قدر هنر مند بیدن افتخار وکنیم.
و انها همانجا و نشستند و به مدت نیم ساعت از خودشان افتخار در وکردند.ناگهان صدای خر و پف از ته غار بلند شد.
مرلین سالار محکم ریش ها شو چسبید:یا ریش خودم به دادم ورس
غضنفر *و شیرسرژشجاعت به خرج دادن و ته غار رفتند...شیرسرژ جیغ می زنه و ریش مر لین رو می گیره:خاک وچوک این همون اژدهاس پس چرا اینجا خوابیده بیده ....
مرلین سالار:این که نعشه بیده پس چه طوری وخاد قاطر رو هشتپلکو کنه؟
غضنفر* بعد از اندکی تفکر : شما ها حواستون کجا بیده ما اون وقت تا حالا گرد نخود وسوزوندیم دیگه بیچاره حق داشته بید نعشه وشه!!
================================================
بعد از ظهر همان روز در میدان بز:
مرلین سالار:ها جرریهای ها ی غیور این این که وبینین به در خت بسته بید همون اژدهای جرره بیده بهش نخود ودید وخوره تا از هر دو طرف اتیش در وکنه ما فردا اماده جنگ وشیم
نمید الملوک:هااامرلین سالار پس غنضنفر کجا بید؟ ...ظرفهای صبح هنوز نشسته مانده بید اگه گیرش نویارم ...هااا
مرلین سالار:باید عرز وکنم که غضنفر پاتر ان جوان غیرت مند و باناموس در راه دفاع از میهن سوخت و رفت هوا...اینم خاکسترش بیده...
_*=این اون غضنفر نیست غضنفر پاتره____________________________________________________
ببخشید حتما باید پست قبلی رو ادامه بدییم یا می تونیم مطلب جدیدی رو شروع کنبم؟؟
بعدش هم اینکه شما می گید در نمایشنامه هاتون باید فضاسازی باشه به نظر من غلطه .صحبت های تویه نمایشنامه باید طوری باشه که فضا رو القا کنه.

نعشگي اژدها ها باحال بود.كلا در تمام خط هات چهارتا نكته ميشد پيدا كرد...كلا جاي تعريف زياد داره...ولي بهتر بريم سر كمي تا قسمتي نقات ضعف:
يكي اينكه خيلي زياد بود.كلهم ميتونستي نصف اين خلاصه كني...(البته اين مشكل خودم هم هست..چون خودم هم زياد مينويسم...)
دوم...بوووووم(همون هووم)...كلا خوب بود ديگه.چرا الكي ايراد بگيرم

فقط..مگه ما چند تا غضنفر داريم تو جرره؟يه دونه اونم غضنفر پاتره ديگه...يعني چي اين اون غضنفر نيست..غضنفر پاتره..
در ضمن.در مورد فضا سازي...عزيز دل برادر منم حرفتو قبول دارم..ولي تعداد بچه هاي سايت كه بتونن به زيباي فضا رو در ديالوگ هاشون القا كنن خيلي كمه...مثلا امپراطور رول هاش كلا اينجوري بود كه فضا رو در ديالوگ القا ميكرد..ولي همه كس نميتونن..و اين كه همش ديالوگ باشه و ما اصلا نفهميم طرف كجا داره همچين ديالوگ هاي رو ميگه خيلي خسته كننده ميكنه نمايشنامه رو...
موفق باشي...سرژ

سرژعزیز پست برتی بات رو نگاه کن اونجا هم غضنفر داره!!!!


ویرایش شده توسط سرژ تانكيان در تاریخ ۱۳۸۴/۸/۱۳ ۱۹:۴۷:۳۳
ویرایش شده توسط نوربرت در تاریخ ۱۳۸۴/۸/۱۳ ۱۹:۵۸:۳۶


Re: شب های جرره
پیام زده شده در: ۱۳:۲۶ جمعه ۲۹ مهر ۱۳۸۴
#22

برتی بات


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۵:۲۱ شنبه ۶ فروردین ۱۳۸۴
آخرین ورود:
۷:۲۴ جمعه ۹ تیر ۱۳۸۵
از اعماق شهر لندن
گروه:
کاربران عضو
پیام: 204
آفلاین
جرره ساعت 7 صبح
مردی سوار بر قاطر، با سرعتی سرسام آور(!) از دوردست نزدیک می شود. این کیست که چنین خشمگینانه قاطر می راند؟ این چه قاطری است که چنین اصیل و یر فراز یورتمه می رود؟
مرد سوار بر قاطر:یووووووهاااااا...مرلین سالار؛ کجا بیدی آمده بیدم با قاطر خونخوارم(عربده می کشه) جانته وگیرم... های مردم جرره، های بی غیرتا، های بزدلای جرره ای، ویاین. من حریف وطلبم. کی بیده که با غضنفر اینکردیبل(Incredible) مبارزه وکنه؟
چند نفر از پنجره های خونه های اطراف با کنجکاوی و حشت سرک می کشن. اما در خانه ای ، مرلین سالار به خواب نازی فرو رفته و سبیل از بناگوش در رفته ش از زیر دماغ کوفته ای تکون می خوره. ناگهان با آشفتگی از خواب می پره و فریاد می زنه:هااا...شیر سرژ، خواب ودیدم غضنفر غیز غیز ویامده.

یک ساعت بعد در میدان اصلی جرره.
مرلین سالار:هاااااااا...غضتفر غیز غیزوس وست جرره؟
غضنفر:هااااااااا...مرلین سالار دو جرره؟ من دیگه اون غضنفر سابق نبیدم. به من وویگولنزج غضنفر اینکردیبل. آمده بیدم با قاطر خونخوارم جانته وگیرم.اوکی بید؟
مرلین سالار:ای همو قاطر هخامنش نبیده بید؟( رجوع کنید به هالی ویزارد؛ نمایشنامه ی قاطر)
غضنفر: خودش بیده بید. ترسیده بیدی؟
مرلین سالار: نه بید بیدو مه نترسیده بیده بیده بیدم.
ملت جرره: ای خاک وچوک...بید بید زنون بید.
غضنفر:هااا...جنگ سختی در پیش بیده. من دوباره آمده بیدم آستعمارتون وکنم. اوکی بید؟
مرلین سالار: وخوای نخودای مارو صادر وکنی؟ ما ازو بیدایی نبیدیم که با این بادا بید بید در وکنیم.
غضنفر:هااا؟...همه ودونن که از وقتی که بیده و بیده این درخت بید هی بید بیده و هی بید بیده.
مرلین سالار:من کم ویاوردم ولی نوزارم منه آستعمار وکنی...آستکبارانه برخوردوکنیم.
ملت:خاک وچوک...موشک جواب موشک بیدون بید.
غضنفر:من الان ورم وست جرره(جرره غربی) تا لشکر ویارم واسه جنگ.خودتونه تا هفته ی آینده واسه مردن آماده وکنید.یوهاهاهاهاهاهاها...
و در حالی که فریاد میزنه سر قاطرو بر می گردونه و راه می افته. وقتی غضنفر دور میشه تازه صدای جرره ای ها در میاد.
جمعیت:مرلین سالار...حالا چی وکنیم؟...چشممون کور بید...نسلمون منقرض وشد؟...قضیه ی قاطر چی بید؟
مرلین سالار:این قاطر از سلاحهای بس مخرب بیده. این قاطر هر چند وقت یه بار ظهور وکنه و به یه شهری وره. اون وقت اون شهر با هر شهری جنگ در وکنه، اونجا رو با خاک یکسانت وکنه.اگه ما چشامونه خوب وا نوکنیم، هشتبلکو وشیم. جمعه ی بعدی جنگ بید. هرکی طالب دفاع بیده از فردا ویاد ثبت نام وکنه.
------------------------------------------------
اگه دوسنت دارید ادامه ش بدید اگرم نه اجباری نیست. خودم هفته ی آینده ادامه ش میدم.


غضنفر:هااا؟...همه ودونن که از وقتی که بیده و بیده این درخت بید هی بید بیده و هی بید بیده.
___
این قاطر هر چند وقت یه بار ظهور وکنه و به یه شهری وره

ايول به اين دو تيكه، من تركيدم از خنده
جالب بود برتي بات عزيز.آفرين
حالا ايرادات:
اين چيزي كه ميخوام بگم شامل همه ميشه.زياد سعي نكنيد تمام كلماتتون برره اي باشه.مثلا اين ديالوگ هاي برتي بات اصلا خوانا نبود.خيلي سخت بود خوندنش.خيلي ها هم به خاطر همين ديالوگ ها ميگفتن چون سخته حسش نيست بخونيم.سعي كينن زياد از اين زبان استفاده نكنيد.مثلا همين اخر جمبه باشه خوبه.
اول فضا سازي كردي تموخم شد رفت؟دو خط فضا سازي بعدش همه ديالوگ شد(خودم بد تر از تو هستم.اينو ميگم كه كلا گفته باشم.خودمم هم همين مشكلو دارم)
يه چيز جالب.من الان حدود يك هفته و نيمه كه سريال رو نميبينم.
در ضمن.براي هر پست يه عنوان انتخاب كنيد بد نيست.البته اين حرف ريموس لوپين بود.


ویرایش شده توسط سرژ تانكيان در تاریخ ۱۳۸۴/۷/۲۹ ۱۴:۵۰:۲۳

جلد هفتم کتابهای هری پاتر:"هری پاتر و چهل دزد بغداد."


Re: شب های جرره
پیام زده شده در: ۱۸:۱۸ پنجشنبه ۲۸ مهر ۱۳۸۴
#21

آوریل


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۹:۲۱ جمعه ۲۳ بهمن ۱۳۸۳
آخرین ورود:
۲۳:۰۷ یکشنبه ۱۵ دی ۱۳۸۷
از کارتن!!
گروه:
کاربران عضو
پیام: 792
آفلاین
در حالی که همه تو جرره داد و بیداد راه انداختن و یه شیپور گرفتن دستشون و هوار میزنن : بچه خان بالا جرره واسه خودش نبید....در 24 کیلومتری این ده...نه ببخشید روستا...بازم ببخشید بخش...اون ور جنگل های انبوه ملوک السلطنه بچه اش رو کولش گرفته و داره میره به سمت جرره.
ملوک : ها...چه هوای گرمی بید.....خسته شدم.
ملوک چشمش به یه درخت تنومند میفته و میره که زیر سایه اش استراحت کنه. زیر درخت میشینه و آولیا رو از روی کولش میاره پایین و چندتا از برگای اون درخت رو میکنه تا بچه اش سرش رو روی اونا بذاره.
داشت همینجوری برگا رو میچید که یهو یه نفر گفت:
-: ها.......داری چی وکنی؟
ملوک دور و ورش رو نگاه میکنه و جون هیشکیو نمیبینه دوباره شروع میکنه به چیدن برگها.دوباره صدا از بالا میاد.
-: وگوئم داری چه کار وکنی؟؟
ملوک بالا سرش رو نگاه میکنه و میگه:
- تو کیستی؟
صدا در حوابش میگه : به تو چه من کی بیدم؟ بیدن من به خودم مربوط بید. به تو مربوط نوشه.
ملوک : وگویم تو کی بیدی؟
-: ها؟ تو جرره ای بیدی؟
ملوک : خب معلومه....تو هم جرره ای بیدی ها؟؟؟
صدا : آره منم جرره ای بیدم.
ملوک : خب ویا کمکم برای بچه ام از این برگا وچینیم تا وذاریم زیر سرش.
شخصی که داشته حرف میزد از بالای همون درخت میپره پایین.
ملوک : اخ اخ اخ اخ....چه ریش بلندی....دلم به هم وخورد.
شخص : ها چه گفتی؟.....ودانی من کی بیدم؟ من شیر سرژ بیدم....شیر سرژ.
ملوک : خب به من چه؟ وگویم ویا از این برگا وچینیم.
شیر سرژ : وگویم نکن از اون درخت....اون برگا مهم بیدن.....نباید همینجوری وکنیشون که.
ملوک : واسه چی مهم بیدن ها؟؟؟؟
شیر سرژ : این واسه خودش داستانی داشته بید...گوش وکن تا وگم.
صحنه مات میشه.....درختا کمرنگ میشن و به رنگ خاکستری در میان.صدای قار قار کلاغای دور و بر به چهچه بلبل تبدیل میشه و از دور یه سوارکاری میاد.
سوارکار : چه درخت خوبی.....بریم زیرش استراحت کنیم.
سوارکار با همراهش به زیر درخت میرن.
همراه : قربان چه درخت زیبایی.چه جای خوش اب و هواییه اینجا.
سوارکار : آره خیلی خوبه. و در همین حین یه چندتا برگ میکنه.
چه برگای خوبی....نرم خوش رنگ.
همراه : سزار عزیز......اونو بدین به من تا براتون تاجی زیبا درست کنم.
همراه برگها رو میگیره و ازش یه حلقه برگ درست میکنه و بر سره سزار میذاره.
سزار : چه زیباست.....قیافه ام چطر است؟
همراه : عالی قربان عالی.
در همین زمان دختری از اون ور درختا میاد.
دختر : ها....شما کی بیدید؟
سزار : ما که هستیم؟ ما سزار میباشیم....پادشاه یونان و کشورهای همسایه.
دختر : هاهاهاهاها....چه تاج زیبایی بر سر گذاشته بیدی.
همراه : چرا به ایشان میخندی؟
دختر : هاهاها...چه لهجه ضایعی داشته بیدین شماها.هاهاهاها.....
سزار : من تورو میکشم به چه حقی به من توهین میکنی؟
دختر : نه منو نوکشین.....مادرم مریض بید....پدرم مرده بید.......من سرپرست خودم و شصت خواهر و برادر خودم بیدم......منو نوکشین.....اگه منو وکشین ویگولنزج چه پادشاه ظالمی بید.
سزار : به یک شرط نمیکشمت.
دختر : ها؟؟؟چه شرطی؟
سزار : باید با این غلام من ازدواج کنی.
دختر : باشد به شرطی که شماها هم جرره ای وشین.
دوباره صحنه محف میشه...بلبلا خفه میشن و قار قاره کلاغا شروع میشه و صحنه برمیگرده به حال.
ملوک : آری....باید جرره ای وشین و این لهجه مزخرف رو ول وکنین...
سرژ : چه وگویی؟
ملوک : ها؟ اها.......هنوز تو گذشته بیدم.
شیر سرژ : خلاصه......دخترک با اون غلام ازدواج میکنه و از اون موقع تاحالا خان های جرره سالی یکبار ویایند اینجا و برای خودشان تاجی درست وکنن.
ملوک : جالب بید....خب پس وریم از اون درخت وچینیم.
شیر سرژ : راستی وشنیده ای که بچه خان بالا واسه خودش نبید؟
ملوک : وای راست وگویی؟ خاک وچوک......ورن ومیرن الهی که تاریخچه جرره رو دارن خراب وکنن. همه ویکوشتنزجش (کشتن).
این دو دارن با هم حرف میزنن و آولیا هم میره طرف یه درخت و همینجوری که وول میخوره چشمش به یه کفگز میفته. کفگز با آولیا مسابقه خزیدن میذاره و وقتی آولیا ازش جلو میفته میره و کف پاش رو میگزه.
آولیا عربده میزنه زار زار گریه میکنه
ملوک : وای که بدبخت شده بیدم......خاک وچوک.....این چی بید؟
شیر سرژ : ها....این کفگز بید......کف پا رو وگزه و اونی که گزیده شده بید بعد از 1 روز دیگه نوتونه راه وره و پاش خشک وشه...کم کم همه تنش خشک وشه و ومیره.
ملوک : وای که بدبخت شده بیدم....ویا وگیریمش و بریم جرره.....

اول از همه سوتي:
صحنه محف ميشه؟«محف»؟بابا تو از من دمبول تري.
__
ملوک : آری....باید جرره ای وشین و این لهجه مزخرف رو ول وکنین...
سرژ : چه وگویی؟
ملوک : ها؟ اها.......هنوز تو گذشته بیدم.
__
اين تيكه زيبا بود.
__
شیر سرژ : ها....این کفگز بید......کف پا رو وگزه و اونی که گزیده شده بید بعد از 1 روز دیگه نوتونه راه وره و پاش خشک وشه...کم کم همه تنش خشک وشه و ومیره
__
من مرده تيكه هاي اينجوريم.البته اين سليقه منه.دوست دارم كشتن كسي رو خيلي ساده نشون وديم..اهم..اهم....بديم.

وحالا نقص ها:
شير سرژ:
آوليا:
ملوك:
سزار:
همرا:
خاتون:
پر از ديالوگ بود و در ديالوگ ها تنوع ايجاد نشده بود.بهتر بود بيشتر به فضت سازي ميپرداختي.چون قدرت فضاسازي بالاي خودتو تو همون صحنه فلش بك نشون دادي.
بسيار به سريال شب هاي برره پايبند بودي
يه مورد ديگه اين بود كه خيلي طولاني شد.راحت ميتونستي با همين موضع نصفش اينو بنويسي كه از خسته كنندگي در بياد
بيشترين نكته رو كه روش كار نكردي همين فضا سازي بود.كلا كب داستانت بر پايه ديالوگ بود..من نخودي نبيدم كه جسارت كنم و نقد كنم.فقط نظرمو گفتم.
ولي زيبا بود كلا.آفرين.
:


ویرایش شده توسط سرژ تانكيان در تاریخ ۱۳۸۴/۷/۲۸ ۱۹:۰۰:۱۴

[size=small]جادوگران برای همÙ


Re: شب های جرره
پیام زده شده در: ۱۹:۰۰ پنجشنبه ۲۱ مهر ۱۳۸۴
#20

مرلین (پیر دانا)old


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۲۲:۲۸ یکشنبه ۲۱ دی ۱۳۸۲
آخرین ورود:
۱۹:۱۷:۱۴ سه شنبه ۲ مهر ۱۳۹۸
گروه:
کاربران عضو
پیام: 1292 | خلاصه ها: 1
آفلاین
بشنوید از پایین جرره.
مرلین سالار رو به فلاورناز کرد و گفت: همین الان بروگردی بالاجرره پیش اون ولدالسلطنه قبل از اینکه منو عصبانی در وکنی..
فلاورناز: هیس هیس یه لحظه!.. چی؟ چی میگی وجدان بلند بگو.. چیییی؟ ولدالسلطنه ددی من نیست؟ اوه مای فیور! پس کی ددی عزیز منه؟ نه وگو! سالازار؟
مرلین سالار یک نخود از جیبش درآورد و گفت: بی آبرویی در جرره؟ اینا رسم جرره رو زیر پا در وکردن! چطور یه دختر مال دو پدر بید؟
گازی به نخود زد و آن را به دو نیم تقسیم کرد.
- ورو! ورو اینو وده به اون خان های بالاجرره و دیگه هیچ نه وگو که حوصلتو نه ودارم! اون لهجه مسخرتم ونداز دور!
فلاورناز نخود نصفه را گرفت و به سمت بالاجرره به راه افتاد.
مرلین سالار با خود: هااا. حالا چه وکنم؟ ورم یه لیوان آبنخود کره ای وزنم به ای تن حال ویام! هاهاهاهاها...

مرلین رفت و رفت و رفت تا که به کافه شبهای جرره رسید.
- آوهوااااااا!! چلپ چلپ....
صاب کافه: هااا .. سلام مرلین سالار... روشنمون وکردی... وفرما بینم چی وخوای؟

مرلین سالار پس از نوشیدن مقداری آبنخود کره ای از جا جست و از کافه بیرون رفت. بعد از طی مسافتی بس طولانی به مزرعه نخود بالا جرره رسید.


- نخودوزن نخودوزن نخودوزن! آآآآآآه... این چوب شکسته ما هم از خودش نخود در نه وکنه!
- اینو اونجوری نباید وزنی ابله! چوبدستیه سه دور وچرخونی... بعد وگویی نخودوزن و بعد نخودا همینجوری وویپرندزج بیرون!
- هاااا... فهمیدم... وده ببینم چطوری بید...

دو جوان پایین جرره مشغول درو نخود از مزرعه بودند و با دیدن مرلین سالار سلام کردند.
مرلین سالار خنده ای شیطانی از خودش در وکرد... .اهم اهم.. خنده ای شیطانی سر داد و سپس گفت: شنیده بیدین خان بالاجرره بچش مال خودش نبید؟
- بچش مال خودش نبید؟ مگه وشد؟ خاک وچوک! رسم جرره رو از برده بید! وای وای بدو وریم به همه وگوییم! بدو!!

و دو جوان به سمت ده برگشتند و دویدند.
مرلین سالار با خود: هاهاهاههاها!!!!

تصویر کوچک شده


مرلينه ديگه....فقط ميتونم بگم توپ بود لذت بردم


ویرایش شده توسط سرژ تانكيان در تاریخ ۱۳۸۴/۷/۲۲ ۱:۰۴:۲۹

امضا چی باشه خوبه؟!


Re: شب های جرره
پیام زده شده در: ۱۲:۴۷ سه شنبه ۱۹ مهر ۱۳۸۴
#19

تام ریدل


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۲۱:۴۳ دوشنبه ۹ خرداد ۱۳۸۴
آخرین ورود:
۵:۴۰ جمعه ۱۱ فروردین ۱۳۸۵
گروه:
کاربران عضو
پیام: 569
آفلاین
ولدالسلطنه رو به کراچر کرد و گفت:
- ورو نظام رو صدا در وکن! ورو! دختر منه میدزدن؟ ورچلمبیده ها! ودم وزننشون به کنتور نخود! ورو!
بوم.
در ميشكنه.و همه جارو گرد خاك ميگيره.
صدايي:ولداسلطنه...تو چيكاره دختر من بيدي؟
صداي ولدالسلطنه:چچه مگويي؟دختر تو؟تو اصلا كي بيدي؟اشتباه راه از خودت در وكردي .برو بيرون وگر نه ميدم نخودخوارانم*(1) تو رو وويكوشندزج! تو اصلا كي بيدي؟
صدا:من جد پدر جد پدر جد خيلي پدر جد ولدمورت ميشوم...اسمم سالازار اسليترين بيد.
گرد غبار فرو مينشيند و چهره مات و مبهوت ولدالسلطنه داد ميزند كه قاتي كرده است.سالازار اسليترين شخصي بلند قد با چشماني مار مانند بود.
ولدالسلطنه ناگهان به خود مي ايد:هووو.مرتيكه..تو چقدر چشات شبيه من بيده.....من جد پدر جد ولدمورتم...خود مرلين سالار به من گفت..
كراچر:قربان من چيكار كنم؟
ولدالسلطنه:خفهيوس!
سالزار اسليترين:خود مرلين سالار وقتي داشته بيد تو زمان بازي از خودش در وكرده ديده بيده كه من يه نواده داشته بيدم كه اون نواده از خودش بچه در وكرده و ولدمورت شده بيده..!!اين دختر هم كه دست پايين جرره اي ها افتاده بيده من از خودم در وكردم...
ولدا:هاووو؟چيه؟يواش يواش داري خاندان منو صاحب ميشي ها....صبر كن وبينم...پس مرلين به من چي گفت؟مرلين سالار به من وگفته كه من خودم ولدمورت رو در اينده زائيدم.....
سالازار:موهااا...سرت كلا گزاشته بيده...
ولدا:اي نامرد...ازم پول هم وگرفته بيده....حالا ولدمورت بدرك....اين بچه كه مال منه...زن من زائيدش...
سالازار:موهاها..اين مشكل خودت بيد..زن تو بيد ولي بچه تو نبيد....مشكل ما نبيد كه مواظب زنت نبيدي...
ولدالسلطنه زير شلواري خود را بالا مياورد و شروع به خاراندن زانويش ميكند.همراه با خاراندن چهره اي منقلب ميشود.گويي متوجه منظور شده بود.
يك جن خانگي دوان دوان به طرف كراچر لال شده ميرود و گريه ميكند
ولدا:اي دنياي بي وفا...(به طرف جن)..تو ديگه چي چي وگيي؟نخودكداورا
و جن خانگي ميميرد.
ولدا:ديدي سالازار...هيچ كي به من وفا از خودش در نوكرد...اين غول هاي غار نشين وفاشون بيشتر بيده...اون از زنم.اينم از بچم..اونم از نوادم...
جو غمگين اتاق يهو روشن ميشه.به نظر ميرسه اين روشنايي از تشعشعات مغزي ولدالسلطنه بود
ولدالسلطنه:من انتقام وگيرم.انتقام...
سالازار:منم انتقام ميگيرم..اگه راستشو بخواي اين دختره وچه من هم نبيده...اين دختره پدرش مجهول هويه بوده...زن تو به من وگفته كه بچه من پسر بيده.براي اينكه كسي نفهمه بچه رو از خودش زنده بگور در وكرد.منم الان الكي ميخواستم صاحب اين دختره بشم...
ولدا:عجب قاتي پاتي بيده...ما هم بعد عمري رفته بيديم زن بگرفتيما...زن نگو تالار اسرار بگو...
سالازار:ولدا..بيا با هم يه خورده در اين بار از خودمون گفتگو در وكنيم!
به طرف همديگر مياييندكمي صميمي شده.بعد از ان وارد گفتگو شده و بعد دستايشان را روي شانه هم گزاشته و كمي«تانگو جرره» رقصيده و بعد با هم پيمان ناشكستني بسته بيدن كه تا نفس دارند براي احيا حق خورده شده و اين بي وفاي تلاش كنند
بعد از ظهر ان روز:
كراچر ميدود به طرف ولدالسلطنه كه با سالازار در حال گفتگو بود كه چگونه حمله ور شوند
كراچر:قربان قربان!!يه نامه دارين...خخخخخ
خفه شد.(كپي رايت از امپراطور)
ولدالسلطنه نامه رو ميگيره...
سالزار:از طرف كيه؟
ولدا:روش نوشته «سازمان اهدا مدال به مردان غيور جرره و حومه(حومه=رشت)»
ولدا نامه رو باز ميكنه
«درود
به پاس اين نيكي كه در حق اين سنت همسر داري كردين اين مدال كه از جنس نخود خالص وباشد به شما اهدا وشد.باشد كه جوانان از شما ياد وگيرن.
سازمان اهدا مدال به مردان غيور جرره و حومه
حليم ادوارد...رئيس اين سازمان و سازمان هاي مشابه»
___________
*(1) نخودخواران=مرگخواران جرره اي.
___________
لطفا دست به گيرنده هاي خود نزنيد.اشكال از فرستنده است.
اگر متوجه نشدين يه بار ديگه بخونين متوجه ميشين حتما








شما می ‌توانید مطالب را بخوانید
شما نمی توانید عنوان جدید باز کنید
شما نمی توانید به عنوان‌ها پاسخ دهید
شما نمی توانید پیام‌های خودتان را ویرایش کنید
شما نمی توانید پیام‌های خودتان را حذف کنید
شما نمی توانید نظر سنجی اضافه کنید
شما نمی توانید در نظر سنجی ها شرکت کنید
شما نمی توانید فایل‌ها را به پیام خود پیوست کنید
شما نمی توانید پیام بدون نیاز به تایید بزنید
شما نمی توانید از نوع تاپیک استفاده کنید.
شما نمی توانید از HTML در نوشته های خود استفاده کنید
شما نمی توانید امضای خود را فعال/غیر فعال کنید
شما نمی توانید صفحه pdf بسازید.
شما نمی توانید پرینت بگیرید.

[جستجوی پیشرفته]


هرگونه نسخه برداری از محتوای این سایت تنها با ذکر نام «جادوگران» مجاز است | ۱۳۹۸-۱۳۸۲
جادوگران اولین وبسایت فارسی زبان هواداران داستان های شگفت انگیز هری پاتر است. به عنوان نخستین خاستگاه ایرانی ایفای نقش مبتنی بر نمایشنامه نویسی با محوریت یک اثر داستانی در فضای مجازی، پرورش و به ارمغان آوردن آمیزه ای از هنر و ادبیات برجسته ترین دستاورد ما می باشد.