هری پاتر نخستین مرجع فارسی زبان داستان های شگفت انگیز هری پاتر

هری پاتر نسخه موبایل


در حال دیدن این عنوان:   1 کاربر مهمان





پاسخ به: بانک گرينگوتز-بانک جادوگران
پیام زده شده در: ۰:۱۲:۱۵ دوشنبه ۱۱ فروردین ۱۳۹۹

اسلیترین، محفل ققنوس

خانوم فیگ


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۷:۳۱ شنبه ۲۱ مرداد ۱۳۹۶
آخرین ورود:
۲۲:۱۰:۲۶ شنبه ۱۶ فروردین ۱۳۹۹
از این گردش گردون، نصیبم غم و درده!
گروه:
کاربران عضو
ایفای نقش
محفل ققنوس
اسلیترین
ناظر انجمن
پیام: 24
آفلاین
سوژه جدید


بانک بذر گرینگوتز افتتاح شد! این خبر چند روزی بود که نقل محافل جادویی شده و دهان به دهان می‌گشت. تقریبا هیچ‌کس نمی‌دانست اهدای بذر واقعا چیست و دقیقا چه فایده‌ای دارد. اما مطلقا هیچ‌کس نبود که در مورد آن اظهار نظری حکیمانه سر نداده باشد. سیاسی‌ترهای این طرفی آن را توطئه‌ی وزارتخانه می‌دانستند و معتقد بودند می‌خواهد از آن برای کنترل بیشتر و تجاوز به حریم خصوصی جادوگران استفاده کند. سیاسی‌ترهای آن طرفی آن را نقشه دشمن می‌دانستند و معتقد بودند می‌خواهد از آن برای حمله جادولوژیک به جادوگران استفاده کند. روشنفکرترها آن را هیاهو برای هیچ قلمداد می‌کردند و ابزاری برای سرگرم شدن بشر و پی نبردن او به پوچی زندگی توصیفش می‌کردند. آقازاده‌ترها بدون شرکت در مناقصه و مزایده صاحب سهام گرینگوتز شدند. باسوادترها با عوض کردن بحث در هنگام مواجهه با سوال در مورد چیستی و فواید آن، فقط به تبریک و ابراز هیجان بابت این پیشرفت در علم جادویی می‌پرداختند. سلبریتی‌ترها تصاویری از بی‌نظمی صف اهدای بذر منتشر می‌کردند و با عباراتی نظیر «هرچی سرمون میاد حقمونه!» و «با پیشینه دوهزارساله فرهنگ غنی جادوگری، الان جلوی مشنگ‌ها سرکشسته‌ هستیم.» از فرهنگ پایین جادوگران تاسف می‌خوردند. دست آخر معمولی‌ترها نیز در مورد آن جوک می‌ساختند.

اما همه افراد بالا در یک نقطه اشتراک داشتند؛ دست به دست هم داده و مقابل بانک گرینگوتز صف‌های درازی تشکیل دادند تا مبادا از غافله‌ی اهدای بذر جادویی عقب بیفتند. یک یکشان خدا شاهده!

به دور از جنجال و هیاهویی که در میان جادوگران برای اهدای بذر جادوییشان شکل گرفته بود، ساحره‌ها در آرامش، روال عادی زندگی خود را طی می‌کردند. البته نه همه‌ی آن‌ها! همه به جز یکی.

- کفران نعمت! کفران نعمت پس چیه؟ همینه دیگه.

خانم فیگ در بین تصاویر پرشمار روی دیوار از گربه‌هایش نشسته بود و با پیگیری اخبار، هر لحظه عصبانی‌تر می‌شد.

- تا وقتی گلدون هست، تا وقتی خاک همیشه مرطوب و باطراوت هست، کدوم عقل سلیمی می‌ذاره توی بانک؟

هر کدام از گربه‌ها، نشانگر یکی از همسران سابق خانم فیگ بودند. با مرگ هر یک، برای پر کردن خلا عاطفی ایجاد شده در اثر فقدان آن‌ها، او یک گربه جدید خریده بود تا آن غم جانکاه را پشت سر بگذارد.

- برای کدوم روز مبادا؟ دنیا دو روزه ... می‌خواین امروز رو خرج فردا کنین؟ فردایی که شاید نباشین؟

خانم فیگ گلدان خاک خورده و تار عنکبوت بسته‌اش را از گنجه خارج کرد و دستی به سرو رویش کشید. شاید کهنه و ترک خورده بود، اما هنوز خاک حاصلخیزی داشت.

- موجیم که آسودگی ما عدم ماست!

خانم فیگ معنای این ضرب المثل را نمی‌دانست. اما دوستش داشت!

تصویر کوچک شده


- سرقت از گرینگوتز! این بریده روزنامه توی آلبوم عکستون چی کار می‌کنه خانم فیگ؟

- آمممم ... هیچی گل پسر! حتما برعکس چسبوندمش. تو صفحه‌ی پشتی عکس گربه‌ای چیزی بوده. به نظرم دیگه خاله پتونیا باید رسیده باشه.

خانم فیگ هری را راهی کرد و بلافاصله سراغ گلدانش رفت. گلدانی که با حرص و ولعی بی‌اندازه، تمام بذرهای جادویی به دست آورده از گرینگوتز را در آن کاشته بود! به نظر می‌رسید چیزی به سر برآوردن یک گیاه جادویی ترکیبی و غیرمنتظره از خاک باقی نمانده. واقعا هم نمانده بود. خانم فیگ با حیرت به گلدان خیره شده بود و از شدت هیجان جیغ می‌کشید. آن قدر جیغ کشید که از حال رفت.

نوزادهای جادویی یکی پس از دیگری چهاردست‌وپا از خاک گلدان خارج می‌شدند. نوزادی که کچل‌تر از بقیه بود با تحکم گفت: «یک بی مقداری به ما شیر بدهد. » نوزادی که از بقیه گنده‌تر بود ادامه داد: «کیکشم بدین به من. » و نوزادی که پیری زودرس داشت افزود: «مهر مادری و نیروز عشق رو فراموش نکنید. »



پاسخ به: بانک گرينگوتز-بانک جادوگران
پیام زده شده در: ۰:۰۲ چهارشنبه ۳۰ مرداد ۱۳۹۸

اسلیترین، مرگخواران

لرد ولدمورت


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۴:۳۹ سه شنبه ۸ آبان ۱۳۸۶
آخرین ورود:
امروز ۱۹:۵۲:۱۳
از ما گفتن...
گروه:
کاربران عضو
اسلیترین
ناظر انجمن
مرگخوار
ایفای نقش
پیام: 5777
آفلاین
(پست پایانی)


ارتش بیلی، ارتش جالبی نبود...ولی به هر حال ارتش بود.
او هم می توانست از صفر شروع کند و مرگخوارانی قدرتمند داشته باشد.
کمی فکر کرد.
یک ارباب باید چطور رفتار می کرد؟
خوب می دانست! سال ها الگوی بسیار خوبی در مقابلش داشت.
رو به ارتشش کرد.
-یاران ما...مراتب آسایش و رفاه ما را فراهم کنید. غذا و جای خواب خوبی برای ما و فرزندمان تدارک ببینید...دو سه جادوگر سفید هم بیاورید که شکنجه کرده و شادمان شویم!

بیلی وقتی این جمله ها را می گفت، چشمانش را بسته بود. بعد از تمام شدن جمله اش، چشم هایش را باز کرد و با ده ها جفت چشم که از فاصله بسیار نزدیکی به او خیره شده بودند، مواجه شد.
چشم هایی خشمگین و چوب دستی هایی که به طرف او گرفته شده بودند.

-جادوگر سفید؟
-شکنجه؟
-شادمان؟

چند دقیقه بعد، عابرین میدان گریمولد پنجره ای را ندیدند که باز شد و دسته بیلی با لگد از آن جا به بیرون پرتاب شد.

بیلی وسط خیابان سقوط کرد. ته دسته اش بشدت دردناک شده بود.ولی ناراحت نبود. این ارتش، برایش ارتش بشو نبود.

به راهش ادامه داد. از جنگل ها و کوه ها و دشت ها گذشت. به دنبال پول گشت...پیدا هم کرد! ولی جیبش را زدند.
به دنبال ارتش گشت...پیدا هم کرد...ولی در اولین فرصت او را قال گذاشته و به او خیانت کردند.

بیلی، دسته بیل بسیار با تجربه ای شده بود.

رفت و رفت و رفت...

وارد شهری ناشناخته شد. خسته و گرسنه در کنار پیاده رو ایستاد و از پشت شیشه مغازه، به تلویزیون خیره شد.
اخبار سیاسی در حال پخش بود. بیلی نه علاقه ای به اخبار داشت و نه سیاست. تصمیم گرفت راهش را کشیده و برود.
ولی تصویری در تلویزیون توجهش را به خود جلب کرد.

فکری در ذهنش جرقه زد.

باید دست بکار می شد. باید حرکتی می کرد که در ذهن همه باقی بماند. باید وادارشان می کرد او را جدی بگیرند.

یک ساعت بعد، بیلی محکم و مصمم در مقابل ساختمانی ایستاده بود.

کت گشاد و بلندش را که از میان زباله های کنار خیابان پیدا کرده بود دور خودش پیچید.
اطراف را بررسی کرد.
و وقتی موقعیت را مناسب یافت، کت را با دو دستش باز کرد و فریاد کشید:
-از جاتون تکون نخورین. این یک حمله انتحاریه...اگه کسی نزدیک بشه هم خودمو منفجر می کنم و هم این جا رو. سریع ساختمونو خالی کنین. این جا دیگه تحت تصرف منه. وقتی صاحب این جا بشم، ارتشم هم خود بخود تشکیل می شه. کسی جلو نیاد...

با سرو صدای بیلی، افراد زیادی از پنجره های ساختمان به بیرون نگاه کردند.

چیزی که دیدند، دسته بیلی بود که کتش را باز کرده بود. کمربندی با طناب پلاستیکی دور کمرش بسته بود و یک دسته چوب کبریت را بصورت منظم روی کمربند جاسازی کرده بود.

-هیچ حرکت اضافه ای نکنین...وگرنه اینا رو منفجر می کنم...

بیلی خبر نداشت که کمربند انتحاری اش تا چه اندازه مخوف و وحشت برانگیز است.


سرش را بلند کرد و تابلوی ساختمان را دوباره خواند.


وزارت سحر و جادوی آن سر دنیا!


(پایان)


glsenaneesrioraebeckmintgidib


پاسخ به: بانک گرينگوتز-بانک جادوگران
پیام زده شده در: ۲۰:۱۶ سه شنبه ۲۹ مرداد ۱۳۹۸

گریفیندور، مرگخواران

فنریر گری‌بک


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱:۴۱ جمعه ۱ تیر ۱۳۹۷
آخرین ورود:
۳:۴۳:۵۸ یکشنبه ۱۷ فروردین ۱۳۹۹
از زیر سایه ارباب
گروه:
ایفای نقش
گریفیندور
کاربران عضو
مرگخوار
ناظر انجمن
گردانندگان سایت
پیام: 430
آفلاین
بیلی به این موضوع فکر کرد. خیلی هم فکر کرد. افکارش به صورت کاملا فرصت طلبانه داشتن با خاطراتش که به خاطر غسل پیاز هنوز جلوی چشمش رژه میرفتن ترکیب شد، در نتیجه یکی از بچه ویزلی هارو برداشت و به وسیله اون، پشتشو خاروند. بیلی تا حالا چنین لذت و آرامشی رو درک نکرده بود. در نتیجه واکنشش رو با صدای بلند و با چهره ای خاص نشون داد:
- جدی جدی چه کیفی میده.

محفلیا به دست راست دامبلدور نگاه کردن. البته نه دقیقا به دست راست دامبلدور، چون در اون لحظه دامبلدور دستشو توی ریشش فرو کرده بود و سعی داشت ذخیره آب نبات لیمویی هاشو پیدا کنه. پس محفلیا به بیلی نگاه کردن که به عنوان دست راست دامبلدور منصوب شده بود.

محفلیا عادت خاصی داشتن، اونا به دامبلدور به عنوان الگو نگاه میکردن، و در اون لحظه دلیلی نمیدیدن که به بیلی هم به عنوان الگو نگاه نکنن. پس هر کدوم یه بچه ویزلی رو برداشتن و شروع کردن به خاروندن پشتشون.

بیلی به محفلیا نگاه کرد، و خیلی آروم، با یه چهره پوکرفیس بچه ویزلی رو کنار گذاشت.
- آهم...

محفلیا به بیلی نگاه کردن و وقتی دیدن بیلی بچه ویزلی رو پایین گذاشته، بقیه شونم بچه ویزلی هارو پایین گذاشتن.

- چیکار داشتید میکردید دقیقا؟
- دست راست پروف رو الگو رو قرار میدادیم.
- مونده تا ارتش بشید فکر کنم...



پاسخ به: بانک گرينگوتز-بانک جادوگران
پیام زده شده در: ۱۷:۰۰ سه شنبه ۲۹ مرداد ۱۳۹۸

هوريس اسلاگهورن


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۵:۲۳ جمعه ۳ فروردین ۱۳۹۷
آخرین ورود:
۱۳:۵۸:۵۳ چهارشنبه ۶ فروردین ۱۳۹۹
از می عشق تو چنان مستم، که ندانم که نیست یا هستم
گروه:
شناسه های بسته شده
پیام: 269
آفلاین
- قل قل قل قل ... نکن پیر خرف... قل قل قل قل ... شدم! شدم!

معلوم نبود بیلی در بحر خاطرات کدام برهه از زندگی پربارش مستغرق شده بود اما فریادهای هذیان‌وار او که به خاطره‌اش برمی‌گشت، نجاتش داد.

- پاک شدی؟ آفرین به تو فرزندم!

دامبلدور این را گفت و بیلی را رها کرد. او نیز نه گذاشت و نه برداشت، به طور غریزی به تنبیه، تادیب و فلک کردن ویزلی‌ها پرداخت.

- آخ! پروفسور این که هنوز نشده!
- من به بیلی اعتماد کامل دارم فرزندم.

بیلی دوره افتاد در پناهگاه و در آستین یک یک بچه ویزلی‌ها فرو رفت. یک یکشان مرلین شاهده! آن وسط لحظه‌ای جوگیر شد و سراغ مالی هم رفت. مالی هم جوگیر شد و سریعا یک ویزلی جدید به دنیا آورد. بچه ویزلیها که مدت‌ها تحت تربیت پرِ قویی دامبلدور، رنگ چوب تر را ندیده بودند، تحت تاثیر فرو رفتن بیلی، آرام و ساکت شدند و نشان دادند که متدهای تربیتی نوین حرف مفتی بیش نیست. آرتور قصد اعتراض به اعتماد کامل دامبلدور داشت اما با دیدن شرایط ساکت خانه‌اش که او را به یاد نه ما اول زندگی مشترکش با مالی می‌انداخت، از این موضوع صرف نظر کرد. تمام محفلی‌ها پس از مدت‌ها رنگ آرامش را چشیدند. همان لحظه تاتسویا که تصادفا از جلو در پناهگاه رد می‌شد، آن جا را مکان مناسبی برای ظن یافت و به صورت چهارزانو در حیاط پناهگاه نشست!

- نتیجه اعتماد یک پیرمرد باتجربه رو دیدید؟ از این پس من بیلی رو به عنوان دست راستم منصوب می‌کنم.

آلبوس این را گفت و به اتاقش رفت تا با وسایل ظریف نقره‌ایش ور برود. محفلی‌ها ماندند و بیلی که داشت قلنج خود را می‌شکاند. شاید او ارتشش را پیدا کرده بود!


ز خاک من اگر گندم برآید،
از آن گر نان پزی مستی فزاید! تصویر کوچک شده


پاسخ به: بانک گرينگوتز-بانک جادوگران
پیام زده شده در: ۱۵:۴۷ سه شنبه ۲۹ مرداد ۱۳۹۸

هافلپاف، مرگخواران

رودولف لسترنج


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۲۰:۴۷ شنبه ۱۲ مهر ۱۳۹۳
آخرین ورود:
۱۸:۵۱:۱۸ یکشنبه ۲۵ اسفند ۱۳۹۸
از دل تا لب میرسم و سکوت میکنم!
گروه:
کاربران عضو
هافلپاف
مرگخوار
ایفای نقش
پیام: 1145
آفلاین
دامبلدور یک تشت پر از آب پیاز آورده بود و روبروی خودش گذاشته بود...بیلی را نیز به زور میخواست در درون تشت فرو ببرد...و طبیعتا بیلی مقاومت میکرد...
_نکن...نکن...یه دقیقه وایسا...عه...ببین...من چوبم...حساسم...به آب پیاز بیشتر حساسم حتی...آب بره تو الیافم خراب میشم...ولم کن بذار برم!
_این هر آب پیازی نیست...آب پیاز محفله که با عشق درست شده...شل کن بذار فرو ببرمت!

دامبلدور به هیچ وجه راضی نمیشد که بیلی را ول کند...بیلی اما هنوز مقاومت میکرد...اما به نظر بی فایده بود...
_یعنی چی پیاز با عشق؟ ولم کن...کمک...نکن...نکن..نه...نک...قلوپ قلوپ قلوپ قلوپ...

دامبلدور بلاخره با زور بیلی را در آب پیاز فرو کرد و نگذاشت جمله‌ی بیلی کامل شود...بیلی اما در درون تشت، در حالی که شکنجه میشد، ذهنش به سالهای دور رفت...خاطرات جلوی چشمانش رژه میرفت...
_پشتمون خارش میکنه!
_بخارونم ارباب؟
_خیر...همینجوریش از ما طلبکارید انگار،همین مونده که پشت ما رو هم بخارونید...خودم میخوام بخارونم، ولی دستمون نمیرسه!
_دست یکی رو قطع کنم بدم خدممتون؟
_باز هم دست یک دیگه محسوب میشه!
_دست خودتون رو قطع کنم، بدم اون یکی دستتون؟
_
_ببخشید!
_یک تکه چوبی، چیزی بدین به ما بخارونیم خودمون رو فقط...اون چیه؟آره...همون بیل رو بیارین، با دسته‌اش کارمون رو راه میندازم!
_بفرمایید ارباب!
_آخیش...اوفففف...چه حالی میده...یکمم عمیق تر بخارونم...اوووف...آخ!
_چی شده ارباب!
_چیزی نیست...عمیق خاروندیم، یک قسمتیش در ما فرو رفت...در کمرمون...و فکر کنم یک هوکراکس ناخواسته ساختم...چنین ارباب توانمندی هستیم ما!


دامبلدور بعد از چند ثانیه بلاخره بیلی را از تشت بیرون آورد...
_خب فرزند...پاک شدی؟
_هه...هه...هه...هه...من الان...
_نه پاک نشدی!

دامبلدور دوباره بیلی را قبل از اینکه حرف بزند، در درون تشت آب پیاز فرو برد...شکنجه‌ی بیلی هنوز ادامه داشت...




پاسخ به: بانک گرينگوتز-بانک جادوگران
پیام زده شده در: ۰:۱۳ سه شنبه ۲۹ مرداد ۱۳۹۸

گریفیندور، مرگخواران

ملانی استانفورد


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۹:۱۸ چهارشنبه ۲۱ شهریور ۱۳۹۷
آخرین ورود:
۲۳:۵۲:۵۵ سه شنبه ۵ فروردین ۱۳۹۹
از اینور
گروه:
مرگخوار
کاربران عضو
ایفای نقش
گریفیندور
ناظر انجمن
پیام: 70
آفلاین
-خب فرزندم، حالا تورو توی این حوض آب پیاز غسل میدم تا برای ورود به محفل و استفاده به عنوان ابرچوبدستی در راه روشنایی آماده بشی، حرف آخری داری؟
-ببین پیری، من نمیدونم این چوبدستی ای که میگی چی چی هس، من یه زمانی ابرچوبدست بودم... .
-بعله منظور ما هم همینه فرزند.
-نخیر حرف منو قطع نکن. میگفتم، من یه زمانی ابرچوبدست خوبی بودم که در یک مدرسه ی فقیر و مذهبی چشم به جهان گشودم. این بچه های فوضولو زبون دراز هستن که به هیچ صراطی مستقیم نیستن، تخصص من انواع ضربت های گرم و سرد به همینا بود. دوران اوجی داشتم برای خودم، هنوزم یه سری ضربتای حلقوی یادم مونده... میتونم... پچزچسزمیتسن... .

دامبلدور به صحبت های آخر هیچ محفلی ای توجه نکرده بود بنابراین بیلی را هم با همین فرمان داخل آب پیاز فرو کرد و با انبساط خاطر و به نشانه ی پیروزی آن را بلند کرد. اما انبساط خاطرش چند دقیقه بیشتر طول نکشید. بیلی با انواع ضربت های ضربدری و حلقوی و چکشی شروع به تاراندن و زدن بچه های ویزلی کرده بود و دامبلدور را هم به همراه خودش به اطراف می کشید، ریش دامبلدور در چش و چال و حلقش فرو رفته بود و قدرت صحبت کردن را ازاو گرفته بود.
بیلی به آب پیاز حساسیت داشت. حافظه اش با هربار در معرض آب پیاز قرار گرفتن تحلیل می رفت و به گذشته بر می گشت.


ویرایش شده توسط ملانی استانفورد در تاریخ ۱۳۹۸/۵/۲۹ ۰:۳۱:۵۸

there is no justice in the world


پاسخ به: بانک گرينگوتز-بانک جادوگران
پیام زده شده در: ۲۳:۵۱ دوشنبه ۲۸ مرداد ۱۳۹۸

گریفیندور، مرگخواران

فنریر گری‌بک


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱:۴۱ جمعه ۱ تیر ۱۳۹۷
آخرین ورود:
۳:۴۳:۵۸ یکشنبه ۱۷ فروردین ۱۳۹۹
از زیر سایه ارباب
گروه:
ایفای نقش
گریفیندور
کاربران عضو
مرگخوار
ناظر انجمن
گردانندگان سایت
پیام: 430
آفلاین
گونی با صدای پاق بلندی خورد روی زمین. و بیلی با ناراحتی از ساختمون موزه خارج شد.
توی خیابونای خلوت و خالی و تاریک راه میرفت.
بیلی تا حالا انقدر توی زندگیش شکست نخورده بود و سر خورده نشده بود. البته اینکه تا به حالت در زندگیش انقدر کار نکرده بود هم بی تاثیر نبود بهرحال.

- اون چوبه داره راه میره تو خیابون...

بیلی این صدا رو شنید. هرچند که صدای خیلی خیلی آرومی بود. ولی بهرحال بیلی گوش های تیزی داشت. و البته شنیدن یه صدا که داره به خودش اشاره میکنه، اونم توی تاریکی شب که همه جا خلوت بود، یعنی یه جای کار مشکل داشت. بیلی این رو خوب میدونست. حتی با وجود نداشتن مغز درست و حسابی.

بیلی حس میکرد دو نفر دارن تعقیبش میکنن، پس سرعتشو زیاد کرد. تعقیب کننده هاش هم سرعتشونو زیاد کردن.
بیلی میخواست بدوه، اما نتونست. اون روز فعالیت بدنی زیادی کرده بود و به شدت خسته شده بود. و همین کافی بود که تعقیب کننده هاش بهش برسن و مقدار زیادی پیاز رو وارد چشم و چال و دهنش کنن تا بیهوش بشه...

چند ساعت بعد، بیلی به سختی چشماشو باز کرد... هنوز کل وجودش به خاطر پیاز میسوخت.
به اطرافش نگاه کرد. تو یه اتاق نورانی با در و دیوار پوسیده بود و جمع مو قرمز زیادی دورش نشسته بود. رو به روش هم یه پیرمرد با ریش بلند نشسته بود. پیرمرد ریش بلند که یه لبخند پدرانه هم روی لبش داشت، به بیلی گفت:
- درود بر تو فرزندم!
- من فرزندت نیستما.
- البته که هستی. از این لحظه به بعد.
- نه آقا ولم کنید! هورکراکسم خیر سرم! فرزند چی چیه؟
- دقیقا فرزندم. به خاطر همینه که من به عنوان ابر چوبدستی میپذیرمت و با استفاده از تو تام رو از بین میبرم.
-



پاسخ به: بانک گرينگوتز-بانک جادوگران
پیام زده شده در: ۲۲:۱۱ دوشنبه ۲۸ مرداد ۱۳۹۸

اسلیترین، مرگخواران

لرد ولدمورت


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۴:۳۹ سه شنبه ۸ آبان ۱۳۸۶
آخرین ورود:
امروز ۱۹:۵۲:۱۳
از ما گفتن...
گروه:
کاربران عضو
اسلیترین
ناظر انجمن
مرگخوار
ایفای نقش
پیام: 5777
آفلاین
کار بیلی سخت و وضعیتش حساس شده بود.
باید هر چه سریع تر موزه را ترک می کرد.

گونی اش را روی دوشش انداخت و سر راهش هر چیزی را که فکر می کرد با ارزش است برداشت.
به کمک اسکلتی که مشخص نبود متعلق به کدام بخت برگشته ای است، از پنجره بالا رفت و به آسانی از لای میله ها عبور کرد.
او چوبی باریک اندام بود.
ولی گونی اصلا باریک اندام نبود...و لای میله ها گیر کرد.

بیلی مغز درست و حسابی هم نداشت. برای همین از قدرت فیزیکی اش کمک گرفت. کشید و کشید.

ولی گونی نیامد و نیامد!

بیلی عصبانی شد و رو به گونی کرد.
-مجبور بودی اینقدر پر بشی؟ الان من چیکار کنم؟

دور و برش را نگاه کرد. نه می توانست گونی را ول کند و نه می توانست از لای میله ها عبورش بدهد.

کتاب ها و وسایل هورکراکس ساختنش در گونی بود. او خودش هورکراکس بود. نمی دانست که می تواند هورکراکس اضافه ای داشته باشد یا نه. چون روح کوچکی داشت. ولی می خواست امتحان کند.

درست در همین لحظه، به یاد یاور وفادار و فرزند خوانده عزیزم میجیمی افتاد.
کمی پیچ و تاب خورد و کرم از بالای سرش روی زمین افتاد.

-ببین فرزندم...الان می ری تو این گونی و یکی یکی وسایل منو میاری این ور میله ها. فهمیدی؟


میجیمی نگاهی شدیدا ابلهانه به بیلی کرد. بیلی فهمید که نمی شود روی یک کرم زیاد حساب کرد...

خسته و ناامید، گونی را رها کرد و به صدای افتادنش در سکوت گوش فرا داد!


glsenaneesrioraebeckmintgidib


پاسخ به: بانک گرينگوتز-بانک جادوگران
پیام زده شده در: ۱۹:۵۴ دوشنبه ۲۸ مرداد ۱۳۹۸

هافلپاف، مرگخواران

سدریک دیگوری


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱:۳۳ دوشنبه ۲۸ خرداد ۱۳۹۷
آخرین ورود:
امروز ۲۰:۳۶:۰۷
از خواب بیدارم نکن!
گروه:
کاربران عضو
هافلپاف
ایفای نقش
مرگخوار
ناظر انجمن
پیام: 170
آنلاین
طولی نکشید که نگهبانان به جایی که بیلی قبلا ایستاده بود، رسیدند و با عجله مشغول گشتن در اطرافشان شدند.

پس از گذشت دقایقی که نگهبان ها همه جا حتی سوراخ های روی دیوار را گشتند، یکی از آنها سرش را به چپ و راست تکان داد و گفت:
- اینجا که چیزی نیست؛ ما همه جا رو گشتیم!
- ولی آخه آژیر روشن شده بود؛ حتما یکی سعی داشته به الماس دست بزنه!
- شاید آژیر اشتباهی روشن شده؛ وسایل امنیتی موزه دیگه کهنه شدن، جدیدا خوب کار نمی کنن!

بقیه ی نگهبانان به نشانه ی تایید سری تکان دادند و با این بهانه با خوشحالی از زیر کارشان شانه خالی کردند تا به کارهای خود برسند.

هنگامی که نگهبانان برگشتند تا بروند، یکی از آنان بیلی را درون قفسه دید:
- هی بچه ها، این چوبه قبلا اینجا بود؟
- آره بابا احتمالا بوده، ما دقت نکردیم؛ این رئیس موزه دیوونس، ندیدی چه چیزای مزخرفیو به عنوان اشیای قیمتی و قدیمی انتخاب کرده تا تو قفسه ها بذاره؟ نکنه پوشک دامبلدورو یادت رفته؟

نگهبان دوباره به راحتی قانع شد و به راهش ادامه داد. پس از گذشت دقایقی طولانی، بیلی که از رفتن نگهبانان مطمئن شد، از قفسه بیرون آمد تا به ادامه ی تلاشش برای ارباب شدن بپردازد.



ویرایش شده توسط سدریک دیگوری در تاریخ ۱۳۹۸/۵/۲۸ ۲۱:۴۴:۱۳

فقط ارباب!
هستم...ولی خستم!

تصویر کوچک شده



پاسخ به: بانک گرينگوتز-بانک جادوگران
پیام زده شده در: ۱۸:۲۹ دوشنبه ۲۸ مرداد ۱۳۹۸

بانز


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۷:۵۴ شنبه ۵ اردیبهشت ۱۳۸۸
آخرین ورود:
۱۸:۳۸ دوشنبه ۱۵ مهر ۱۳۹۸
از زیر سایه ارباب
گروه:
کاربران عضو
پیام: 539
آفلاین
بیلی داشت ناامید میشد.

حتی دیگه با دقت به قفسه ها نگاه هم نمیکرد.

ولی یهو برق یه چیزی توجهش رو جلب میکنه.
کمی که دقت میکنه یه قفسه ی کاملا بسته و پوشیده شده رو میبینه که نوری از زیر پوشش سیاهش دیده میشه.
سریع به طرف قفسه میره و پوشش سیاه رنگ رو کنار میزنه.

و چشماش از شدت نور بسته میشه!

کم کم چشماشو باز میکنه. چیزی که میبینه براش قابل باور نیست.

سنگ بزرگ و براقی روبروشه.

-وااااااو...الماسه؟

مطمئن بود این سنگ الماسه که اینطور سفت و سخت ازش محافظت میشه.
دستشو به طرف سنگ میبره.

ولی به محض برخورد دستش به سنگ، صدای آژیر موزه به هوا بلندمیشه.

بیلی گونی حاوی اشیاء رو روی دوشش میندازه. اول تصمیم میگیره فرار کنه...ولی صدای پای نگهبانا بهش میگفت که دیگه خیلی دیر شده.

برای همین سریع داخل یکی از قفسه های خالی میپره و یه ژست قیمتی و قدیمی به خودش میگیره.


چهره و هویتم مال شما...از زیر سایه ی ارباب تکان نخواهم خورد!







شما می ‌توانید مطالب را بخوانید
شما نمی توانید عنوان جدید باز کنید
شما نمی توانید به عنوان‌ها پاسخ دهید
شما نمی توانید پیام‌های خودتان را ویرایش کنید
شما نمی توانید پیام‌های خودتان را حذف کنید
شما نمی توانید نظر سنجی اضافه کنید
شما نمی توانید در نظر سنجی ها شرکت کنید
شما نمی توانید فایل‌ها را به پیام خود پیوست کنید
شما نمی توانید پیام بدون نیاز به تایید بزنید
شما نمی توانید از نوع تاپیک استفاده کنید.
شما نمی توانید از HTML در نوشته های خود استفاده کنید
شما نمی توانید امضای خود را فعال/غیر فعال کنید
شما نمی توانید صفحه pdf بسازید.
شما نمی توانید پرینت بگیرید.

[جستجوی پیشرفته]


هرگونه نسخه برداری از محتوای این سایت تنها با ذکر نام «جادوگران» مجاز است | ۱۳۹۹-۱۳۸۲
جادوگران اولین وبسایت فارسی زبان هواداران داستان های شگفت انگیز هری پاتر است. به عنوان نخستین خاستگاه ایرانی ایفای نقش مبتنی بر نمایشنامه نویسی با محوریت یک اثر داستانی در فضای مجازی، پرورش و به ارمغان آوردن آمیزه ای از هنر و ادبیات برجسته ترین دستاورد ما می باشد.