هری پاتر نخستین مرجع فارسی زبان داستان های شگفت انگیز هری پاتر

هری پاتر نسخه موبایل


در حال دیدن این عنوان:   1 کاربر مهمان





پاسخ به: کارگاه داستان نویسی
پیام زده شده در: دیروز ۱۳:۵۴:۲۴

دخترپاتر


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۶:۳۳:۵۹ جمعه ۴ بهمن ۱۳۹۸
آخرین ورود:
دیروز ۱۴:۰۹:۴۷
گروه:
کاربران عضو
پیام: 1
آفلاین
http://www.jadoogaran.org/uploads/images/img539444b303dc1.png
سه دانش اموز هاگوارتز شانه به شانه ی یکدیگر حرکت می کردن
جیمز در فکر بود
ریموس و سیروس چشمو سرشان را به علامت تو بگو تکان می دادن
سیروس نفس عمیق صدا داری کشیدگفت:
-وای جیمز میای به هاگزمیدبریم؟
جیمز-نه
سیروس با تعجب به جیمز نگاه کرد:
-چرا؟
جیمز - تکالیفو با...
جیمز ساکت شد
به لی لی اوانز دختر زیبای سال چهارمی نگاه کرد که با زرزروس دماغ دراز می خندید
ریموس وجیمز متوجه ی موضوع شدن
یکدفعه هردو زدن زیر خنده
جیمز با دو دستش دو پس گردنی به سیروس و جیمز زد:
-خنده داره !!!؟
هر دو بازم خندیدن
سیروس دستش را روی شانه ی جیمز گذاشت:
-رفیق چرا از ما کمک نمیخوای؟
جیمز- مثلاچکار کنید؟
ریموس- خب دیگه ...
ریموس و سیروس به یکدیگر چشمک زدن
جیمز - هی هی !!! کار خطرناکی .
سیروس - برای ما غارتگرا کار خطرناکی وجودنداره
جیمز- نقشه چیه؟
ریموس-پانمدی زود باش بریم جیمز بعدا می گیم!
ریموس و سیروس با عجله به طرف مخفیگاه غارتگران رفتن
فردا
لی لی - تو خیلی احمقی سوروس !!!جیمز تورونجات داده!!!
سوروس-شایدنقششون بوده
لی لی - سوروس اگه جیمز نجاتت نداره بود الا .
لی لی صدایش را پایین اورد:
- یه گرگینه بودی!!
سوروس - چی شده حالا بهش می گی جیمز !؟
لی لی - تو کی هستی که برای من تصمیم میگیری !!؟ دوست دارم بهش بگم جیمز !



پاسخ به: کارگاه داستان نویسی
پیام زده شده در: ۲۰:۱۰:۰۰ یکشنبه ۲۹ دی ۱۳۹۸

Amir.neshati


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۸:۳۵:۲۴ چهارشنبه ۲۵ دی ۱۳۹۸
آخرین ورود:
دیروز ۱۷:۴۲:۵۲
از لندن
گروه:
کاربران عضو
پیام: 5
آفلاین
پستی که گذاشتم را مطالعه کنید وجواب اش را بگید 👇👇


啊迷人


پاسخ به: کارگاه داستان نویسی
پیام زده شده در: ۲۱:۰۸:۱۹ شنبه ۲۸ دی ۱۳۹۸

Amir.neshati


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۸:۳۵:۲۴ چهارشنبه ۲۵ دی ۱۳۹۸
آخرین ورود:
دیروز ۱۷:۴۲:۵۲
از لندن
گروه:
کاربران عضو
پیام: 5
آفلاین
تصویر شماره ی 5
تازه از قطار پیاده شده بودم و با قایق از دریاچه یی که بین ایستگاه قطار و مدرسه ی هاگوارتز بود می گذشتیم .
تمام سال اولی ها مشتاق بودن که به درون مدرسه بروند. بالاخره رسیدیم داخل مدرسه داخل مدرسه آنقدر مشعل بود که انگار یک پمپ بنزین را آتیش زدند بچه ها داشتند فرش هایه قرمزی که انگار رویه آن خون ریختند رو تماشا میکردند ولی من داشتم به درس هایی که دراین مدرسه ی عجیب تدریس میکردند فکر می کردم .
چون من از یک خانواده ی معمولی اومده بودم اینها برام عجیب بود.

یک خانومی اومد که ظاهرا بهش میگن پروفسور مک گوناگال آن یکم درباره ی قانون و سخت گیری مدرسه حرف زد وما سال اولی هارو برد به سالن اجتماعات یک سالن به بزرگی یک ایالات و چهار میز که افراد گروه های مختلف گیریفیندو و... رویش می نشستند مدیر مدرسه یعنی دامبلدور درباره ی گروه ها و درس ها حرف زد و گروه بندی شروع شد.
دامبلدور:
آقای هری پاتر لطفا روی صندلی بشینید و کلاه را روی سرت بگذار.
هری پاتر:
چشم حتما .
لطفا گریفیندور.
کلاه:
من چیز های زیادی در تو میبینم و در آینده کار های زیادی خواهی انجام داد.
گریفیندور.
چنان سر وصدا ای از گروه گیری فیندور بلند شد که انگار یک بمب ترکیده
دامبلدور:
آقای نشاطی .
من باورم نمیشد وداشتم از خوش حالی سکته میکردم .
رفتم روی صندلی و کلاه رو به سرم گذاشتم من دوست داشتم برم گریفیندور و با هری پاتر دوست شوم چون انگار همه اون رو میشناختم .ولی به کلاه چیزی نگفتم و گذاشتم خودش انتخاب کند.
کلاه :
تو کار بزرگی انجام میدی و بادو تا از جادوگران دنیایه جادوگران را از دست نیرو های شیطانی نجات خواهی داد .
من میخواهم به گیریفیندو بروی تو که مشکلی نداری.
من:
نه تازه خیلی هم دوست دارم .
کلاه :
گریفیندو

بچه های گیریفیندو مثل هری برام دست نزدند ولی خوب بود من رفتم کنار هری نشستم .
یک ساعت طول کشید تا گروه بندی تمام شد بعد دامبلدور با یک بشکن به اندازه یه سال آذوغه های یک کشور غذا چیند رو یه میز ها وهمه شروع به خوردن کردن بعد هم رفتیم داخل خوابگاه های گروه ها وبرای اولین جلسه ی کلاس ها آماده شدیم.

خب... توصیفاتت اینبار بهتر شد. هرچند که یکم زیادی قاطی نوشته بودی. یکم اشکالات تایپی داری که با یک بار خوندن پستت قبل از ارسال کاملا قابل رفع هستن. اشکال دیگه ت توی نوشتن دیالوگ هاست که بهت راه حلشو میگم.
نقل قول:
کلاه :
تو کار بزرگی انجام میدی و بادو تا از جادوگران دنیایه جادوگران را از دست نیرو های شیطانی نجات خواهی داد .
من میخواهم به گیریفیندو بروی تو که مشکلی نداری.
من:
نه تازه خیلی هم دوست دارم .

این حالتی بود که تو دیالوگ هارو نوشته بودی، اما بهتره که به این شکلی که الان میگم بنویسی.
کلاه :
- تو کار بزرگی انجام میدی و بادو تا از جادوگران دنیایه جادوگران را از دست نیرو های شیطانی نجات خواهی داد. من میخواهم به گیریفیندو بروی تو که مشکلی نداری؟

من:
- نه تازه خیلی هم دوست دارم .


یه موضوع دیگه... وقتی جمله سوالیه، از علامت سوال استفاده کن. نه نقطه...
در کل به نظرم مشکلاتت با ورود به ایفای نقش قابل حل هستن.

تایید شد!

مرحله بعد: کلاه گروهبندی


ویرایش شده توسط فنریر گری‌بک در تاریخ ۱۳۹۸/۱۱/۱ ۲۲:۵۴:۱۶

啊迷人


پاسخ به: کارگاه داستان نویسی
پیام زده شده در: ۱۷:۱۱:۲۵ شنبه ۲۸ دی ۱۳۹۸

Amir.neshati


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۸:۳۵:۲۴ چهارشنبه ۲۵ دی ۱۳۹۸
آخرین ورود:
دیروز ۱۷:۴۲:۵۲
از لندن
گروه:
کاربران عضو
پیام: 5
آفلاین
تصویر شماره 12
هری و رون سوار ماشین پرنده شده بودند و نزدیکای هاگوارتز چرخ میزدند.
هری گفت:
این چه وضع رانندگی،بچه 2 ساله بهتر ازتو رانندگی میکنه!
رون گفت:
اصلا پشت رو نگاه کردی که این حرف رو میزنی؟
هری گفت :
نه مگه چطور؟
رون گفت:
از آینه ی پشت ببین دنبال مون یه اژدها هست .
هری :
مگه تو هاگوارتز هم اژدها میاد ؟
رون:
اصلا حواست نیست ها اومدیم تویه جنگل ممنوعه.
قبل از حرف هری اژدها باچنگال های گندش مثل سالاد ماشین رو گرفت و برد به روی یک درخت.
رون:
وای بدبخت شدم هم چوب دستیم شکست و هم ماشین به فنا رفت .
هری:
تو نگران جونت باش که نمیری.
رون:
اگه اینجا نمیرم و بعد تازه اگه از دست دامبلدور-اسنیپ و .... زیر آبی برم پدرم میکشتم پس چه بهتر اینجا به دست اژدها بدون عذاب بمیرم.
هری :
واقعا به این زودی خودتو باختی الان از دست این اژدها بوگندو فرار میکنیم و اصلا بروی خودمون نمیاریم و کسی نمیفهمه

یه مقدار سریع پیش بردی داستان رو، یعنی عملا تا خواننده میخواد با داستانت ارتباط برقرار کنه، داستان تموم میشه.
هیچگونه توصیفی هم ننوشتی، توصیفات برای این هستن که خواننده با حال و هوای محیط و شخصیت ها بیشتر همراه بشه.
ازت میخوام که یه پست دیگه بنویسی، اینبار با حوصله تر و با توصیفات بیشتر.

فعلا تایید نشد.


ویرایش شده توسط Amir.neshati در تاریخ ۱۳۹۸/۱۰/۲۸ ۱۷:۱۵:۰۴
ویرایش شده توسط فنریر گری‌بک در تاریخ ۱۳۹۸/۱۰/۲۸ ۱۹:۵۸:۵۸

啊迷人


پاسخ به: کارگاه داستان نویسی
پیام زده شده در: ۱۵:۱۵:۲۱ جمعه ۲۷ دی ۱۳۹۸

Amir.neshati


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۸:۳۵:۲۴ چهارشنبه ۲۵ دی ۱۳۹۸
آخرین ورود:
دیروز ۱۷:۴۲:۵۲
از لندن
گروه:
کاربران عضو
پیام: 5
آفلاین
هری و هاگرید در کوچه ی دیاگون بودن .
هاگرید :میخوام برات یه هدیه بخرم فکر نکنم که دورسلی ها برات تا حالا کادو درست حسابی خریده باشن.
هری: دستت درد نکنه ولی به زحمت میفتی.
هاگرید:نه اصلا حرفشم نزن چون پدر و مادر تو بیشتر از این چیزا برای ما جادوگر ها زحمت کشیدن.
من برات میخوام یه جغد بخرم اشکال که نداره؟
هری:نه خیلی زحمت میکشی.

هاگرید و هری وارد مغازه یه جغد فروشی شدند تو مغازه تاریک بود و پر از چشم های قرمز جغد که تو تاریکی برق میزدند.
هری و هاگرید با یک جغد سفید از مغازه بیرون آمدند و میرفتن که آخرین خرید خود که چوب
دستی بود را انجام بدند.
هری پرسید: ما میخوایم از اون مغازه ای که سر درش با کاغذ پوستی طلایی نوشته (چوب دستی فروشی اولیوندرز)چوب دستی بخریم ؟
هاگرید:معلومه که آره اونجا بهترین چوب دستی های دنیا رو می فروشه و از382 سال قبل از میلاد مسیح تاسیس شده!
هری: ولی اونجا خیلی تنگ و خاک گرفت است.
قبل از جواب هاگرید رسیدن به مغازه و زنگی که با وا کردن در به صدا در می اومد زده شد.

تصویر 10
لطفا اگر میشه جواب را در پیام شخصی یا ایمیل ارسال کنید


اول اینو بگم که جواب همه‌ی مراحل ورود به ایفای نقش، همونجا توی ویرایش پست یا مثل گروهبندی، توی پست بعدی گفته میشه. برای اینکه مسئول بررسی مرحله بعد بدونه که شخص تایید شده.
و پستت... در واقع بخشی از کتاب بود که با تغییر توی دیالوگا نوشته بودی. نباید حالت گزارش داشته باشه. باید داستانی باشه که شروع، توصیف شخصیت ها و اتفاقات، اوج و پایان داشته باشه. برای این مورد می تونی با خوندن پست های تایید شده، بهتر متوجه منظورم بشی.
دیالوگ ها رو هم بهتره به این شکل بنویسی:
نقل قول:
هری و هاگرید با یک جغد سفید از مغازه بیرون آمدند و رفتند که آخرین خرید خود که چوب دستی بود را انجام بدهند.
هری پرسید:
-ما میخوایم از اون مغازه ای که سر درش با کاغذ پوستی طلایی نوشته (چوب دستی فروشی اولیوندرز) چوب دستی بخریم ؟
-معلومه که آره. اونجا بهترین چوب دستی های دنیا رو می فروشه و از382 سال قبل از میلاد مسیح تاسیس شده!

منتظرم که با یه پست بهتر برگردی!

فعلا تایید نشد.


ویرایش شده توسط سو لى در تاریخ ۱۳۹۸/۱۰/۲۷ ۲۱:۲۷:۲۵

啊迷人


پاسخ به: کارگاه داستان نویسی
پیام زده شده در: ۰:۱۱:۲۱ دوشنبه ۱۶ دی ۱۳۹۸

M1383hp


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۲۳:۰۹:۵۹ جمعه ۱۳ دی ۱۳۹۸
آخرین ورود:
۰:۲۹:۲۳ جمعه ۴ بهمن ۱۳۹۸
گروه:
کاربران عضو
پیام: 3
آفلاین
تصویر شماره ۱۲
دیگر شب شده بود. ستارگان با شیطنت در پس زمینه تاریک آسمان چشمک می زدند. هری توانست صدها نور از پنجره های هاگوارتز را در دوردست ببیند.دیگر تا هاگوارتز راهی نمانده بود و اگر اوضاع به خوبی پیش می رفت و دیگر با پرنده ای تصادف نمی کردند، می توانستند قبل از مراسم گروهبندی سال اولی ها، در سرسرای اصلی بر سر میز گریفندور بنشینند. از آنجایی که ماشین پرنده آقای ویزلی خراب بود و هر از گاهی رادیویش روشن می شد، این بار برای بار چهارم رادیو روشن شد.
گوینده رادیو که یک ساحره ی جوان بود و صدای زیبای داشت گفت:
- شنوندگان عزیز. از شما دعوت می کنم که به آهنگ های درخواستی تان گوش بدهید و لذت ببرد.
سپس صدای آهنگ قرص قمر از خواننده ی محبوب، بهنام بانی در ماشین پیچید:
- عاشقو در به درم، تویی قرص قمرم، زده امشب به سرم، که دلت رو ببرم...
ناگهان آهنگ قطع شد. باری دیگر گوینده رادیو روی خط برنامه آمد و این بار با لحنی تند و سریع گفت:
-به خبری که هم اکنون به دستمان رسید توجه فرمایید. طبق گزارشات هواشناسی، ساعت ۱۹:۴۳ دقیقه امشب، گردبادی عظیم از سمت غرب به سمت انگلیس خواهد وزید.از تمامی شما ساکنین دنیای سحر و جادو خواهشمند هستیم هر چه سریعتر به پناهگاه ها بروید. این گردباد از کنار مدرسه علوم و فنون جادوگری هاگوارتز نیز خواهد گذشت. از تمامی دانش آموزان هاگوارتز خواهش مندیم تا آرامش خود را حفظ کنند و از قلعه خارج نشوند. از شما دعوت می کنم که شنوای ادامه آهنگ قرص قمر باشید.
رادیو خاموش شد. رون به ساعت ماشین نگاه کرد. ساعت ۱۹:۴۲ دقیقه بود. رنگ از چهره ی هری و رون پرید. هدویگ نیز با شدت شروع به هوهو کردن کرد. پنج ثانیه بعد، ساعت ۱۹:۴۳ دقیقه شد و هری توانست ورود جریان های باد را به درون ماشین احساس کند. چند لحظه بعد رون شروع کرد به جیغ کشیدن. هری گردباد بزرگی را دید که از سمت غرب به سمت آن ها می آمد. هری با وحشت فریاد زد:
- رون گاز بده! گاز بده!
اما رون که خیلی ترسیده بود صدای هری را نشنید. اگر هم می شنید نمی توانست جواب دهد. زیرا گردبار آن ها را مثل لقمه غذا بلعید بود. دنیا دور سر آن ها می چرخید. هری هم مثل رون شروع کرد به جیغ کشیدن. بیچاره ها در بد مخمصه ای افتاه بودند و راه فراری نداشتند. آنقدر چرخیدند که هر لحظه ممکن استفراغ کنند.ناگهان در راننده که شل بود باز شد و رون و هری از ماشین به بیرون پرتاب شدند. مرگ آن ها حتمی بود.
ناگهان اتفاق عجیبی افتاد. گردباد ناپدید شد. اتفاق عجیب تری هم افتاد. دامبلدور با یک جت پک جلویش سبز شد. چوبدستیش را در دست داشت که جرقه ی بنفشی بر روی نوک آن قرار داشت. هری پی برد که دامبلدور با طلسمی ، گردباد را ناپدید کرده است.چهره ی دامبلدور از عصبانیت سرخ شد.
دامبلدور با پرخاشگری سر هری فریاد زد:
- آخه چرا همش باید تو رو از دردسر نجات بدم، هری؟ من که مامان یا بابات نیستم که مواظبت باشم.
سپس نگاهی به رون انداخت و گفت:
- برات یه خبر دارم آقای ویزلی که می دونم از شنیدنش قلبت می ایسته.خانم گرنجر گفت که دراکو خیلی از اون پسره ی کک مکی مو هویجی بهتره. دراکو مرد زندگی من خواهد بود.
رون با شنیدن این خبر رنگ صورتش به سرخی موهایش شد و اشک چشمانش را دربرگرفت.
دامبلدور افزود:
- و یه خبر بد برای هردوی شما. یک ثانیه دیگه شما سقوط می کنید
هری و رون به کلی فراموش کرده بودند که روی هوا هستند. آن ها به سرعت سقوط کردند و فریاد زدند. زندگی هری همین جا به پایان می رسید.
۵۰ متر...۳۰ متر...۱۰ متر...
هنوز یک متر مانده بود که به زمین برخورد کنند که ناگهان صدای رون را شنید که گفت:
- هری، هری، بیدارشو هری
هری از خوب پرید و به سرعت شروع به نفس نفس زدن کرد. سر و صورتش خیس عرقش شده بود.رون که با لباس خواب آبی فیروزه اش بالا سرش ایستاده بود گفت:
- داشتی خواب می دیدی.
هری با خیالی آسوده نفس عمیقی کشید. همه چیز فقط یک خواب بود.



قبل از اینکه به ته داستانت برسم می‌خواستم بنویسم خوب بود اما دامبلدور متفاوت با اونچه که ازش انتظار داریم رفتار کرد. تا اینکه به انتهای داستانت رسیدم و دیدم همه‌ش خواب بود! خب، تو خواب همه چی ممکنه! پس فقط می‌گم خوب نوشته بودی.

تایید شد.

مرحله بعد: گروهبندی


ویرایش شده توسط لینی وارنر در تاریخ ۱۳۹۸/۱۰/۱۶ ۱۱:۳۳:۱۵
ویرایش شده توسط لینی وارنر در تاریخ ۱۳۹۸/۱۰/۱۶ ۱۱:۳۶:۲۱


هری و تامبلدور
پیام زده شده در: ۳:۲۷:۵۵ شنبه ۱۴ دی ۱۳۹۸

armin.--farzin


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۲:۳۲:۰۷ شنبه ۱۴ دی ۱۳۹۸
آخرین ورود:
۳:۴۵:۲۶ شنبه ۱۴ دی ۱۳۹۸
گروه:
کاربران عضو
پیام: 1
آفلاین
تصویر 1

قبل داستان یه معذرت خواهی می کنم چون تازه واردم و شاید از داستان خوشتون نیاد ...
هری که بعد از بازی کوییدیچ خسته و کوفته نشسته بود تو سالن اجتماعات ، ناگهان هدویک کبیر اومد و یه نامه برای هری آورد.
هری نامه رو باز کرد و دید نامه از طرف تام براش اومده که نوشته : سلام هریییی، امیدوارم بمیری،هری من امروز عصر با یه نفر مبارزه دارم اگه ممکنه چوب دستیتو بده به من.تو وزارت خونه منتظرتم.
مواظب باش،تازگیا هدویک کبیر بعد از خوندن نامه گاز میگیره.
هری بعد این که نامه رو خوند و هدویک گازش گرفت رفت تا جریان رو به رون و هرمیون تعریف کنه.
هری همه جا رو گشت ولی پیداشون نکرد تا اینکه نویل رو دید و از اون پرسید که اونا کجا رفتن!؟
نویل هم گفت: اونا رفتن خونه هاگرید ،میخوان با هاگرید برن اژدها بیارن برا عصبانی کردن فاج.
هری خندید و به نویل گفت: نویل ، اگه دیدیشون بهشون بگو تام بهم مسیج زده، عصر میرم دیدنش، دلم براش تنگ شده.
نویل با حرف هری منگ و گیج شد ولی چون مشغول خوندن کتاب معجون ها بود زیاد بهش فکر نکرد.
یکم گذشت هری رفت به وزارت خونه .
وقتی رسید دید که تام نشسته زمین و داره با دابی درد و دل می کنه.هری رفت جلو و سلام کرد.
تام که از دیدن هری خوشحال بود هری رو بغل کرد و دابی هم مثل تام از خوشحالی هری رو بغل کرد.
هری از تام پرسید: هی تام، تو با کی مسابقه داری که چوب دست منو میخوای!؟
تام گفت: با آلبوس. آلبوس فکر میکنه خیلی زرنگه ولی نمیدونه من شکست ناپذیرم.
هری گفت: خب آلبوس درست فکر میکنه،هرچی باشه آلبوس اهل فنه و شکست ناپذیر.
تام عصبی شد و تلفنشو برداشت و به سورس اسنیپ زنگ زد و گفت: همین حالا میخوام اون پیرمرد خرفت و ریش بلند رو از رصدخونه بندازی پایین.
هری نفهمید که سورس چه جوابی داده ولی هرچی بود باعث شد تام خوشحال بشه.
یه دفعه یه صدایی اومد ، هری و تام و دابی از ترس به هم چسبیدن، یه دفعه دیدن آلبوس دامبلدور با قدرت وارد شد و زد عکس فاج رو پاره کرد.
بعد از کلی خوش و بش تام چوبدستی هری رو گرفت و دامبلدور هم آماده شد تا با تام مسابقه بده.
هری و دابی هم نشستن و نگاه میکردن.
هری از دیدن دوئل و مسابقه این دوتا خسته شد و چون قبلا هم خسته بود عصبانی شد و چوب دستی تام رو برداشت و بالا پایین یه چپ راست کرد و دوتا از ته دل گفت:سکتوم سپرا، نمیدونم چطور شد ولی دامبلدور و تام باهم مخلوط شدن و یه نفر شدن.
هری از این صحنه خیلی خوشش اومد و به دابی گفت برو و همه رو دعوت کن بیان اینجا و اینارو ببینن.
هری منتظر بود که بیان ولی به جای اونا یدفعه آلستر مودی اومد و چوبدستی هری رو که دست تام بود رو دستکاری کرد و به یه نقطه عبور تبدیل کرد و یدفعه تام و آلبوس به قرستون رفتن و اونجا که اصحاب کهف خوابیده بودن به پیشواز اونا رفتن و سدریک دیگوری اونجا تام و آلبوس رو از هم جدا کرد و تام رو انداخت توی دیگ، آلبوس رو هم فرتاد تو هزارتو جام آتش.
اینجوری شد که کرام برنده مسابقه سه قهرمان شد و نتیجه دوئل تامبلدور ناتموم موند.
راستی یادم رفت بگم، سوروس اسنیپ تو تلفن به تام گفته بود:سرورم به گفته ی شخض اولیوندر شما قهرمان خواهید شد.
زهی خیال باطل...

ببخشید اگه بد بود.

بد نبود اصلا.
جالب بود حتی.
ولی خیلی قیمه هارو ریخته بودی توی ماستا! کمتر بکن از این حرکتا.
و راجع به ظاهر پست باید بگم که یه سری اصلاحات بهتره انجام بدی.
نقل قول:
هری از تام پرسید: هی تام، تو با کی مسابقه داری که چوب دست منو میخوای!؟
تام گفت: با آلبوس. آلبوس فکر میکنه خیلی زرنگه ولی نمیدونه من شکست ناپذیرم.

این قسمت برای مثال باید به شکل زیر اصلاح بشه.
هری از تام پرسید:
- هی تام، تو با کی مسابقه داری که چوب دست منو میخوای!؟

تام گفت:
- با آلبوس. آلبوس فکر میکنه خیلی زرنگه ولی نمیدونه من شکست ناپذیرم.


و همینا... به نظرم مشکلاتت با ورود به ایفای نقش حل میشه.

تایید شد!

مرحله بعد: گروهبندی


ویرایش شده توسط فنریر گری‌بک در تاریخ ۱۳۹۸/۱۰/۱۴ ۲۰:۴۷:۳۴


پاسخ به: کارگاه داستان نویسی
پیام زده شده در: ۰:۵۱:۵۴ شنبه ۱۴ دی ۱۳۹۸

M1383hp


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۲۳:۰۹:۵۹ جمعه ۱۳ دی ۱۳۹۸
آخرین ورود:
۰:۲۹:۲۳ جمعه ۴ بهمن ۱۳۹۸
گروه:
کاربران عضو
پیام: 3
آفلاین
تصویر شماره ۶
آن روز نیز همانند روزهای قبل، مارتل نالان بر روی طاقچه ی پنجره دستشویی نشسته بود. زیر لب آوازی بدون وزن و قافیه می خواند و پاهایش را در هوا تکان می داد. همان لحظه در دسشویی باز شد و محکم بر دیوار برخورد کرد و سکوت سرد دسشویی را شکست. صدا آنقدر مهیب بود که مارتل اگر در دوران حیاتش به سر می برد، حتما از وحشت می مرد. مارتل پسری مو طلایی را دید را دید که با قدم هایی درشت وارد دسشویی شد. مارتل از آرم ردای پسر مو طلایی فهمید که او از اعضای گروه اسلیترین می باشد. در چشمان پسر مو طلایی غم و اندوه برق می زد. پسر روبه روی یکی از دسشویی ها ایستاد. دستانش را مشت کرد و شروع کرد به گریه کردن. قطرات اشک پشت سر هم از چشمانش جاری می شدند و صورت رنگ پریده اش را خیس می کردند. ناگهان در چشمان مارتل نیز اشک جمع شد. تا به حال کسی را ندیده بود که اینقدر غم انگیز گریه کند. انگار پسر مو طلایی غم بزرگی را دل داشت. غمی بزرگی آسمان ها. غمی که هر چقدر هم اشک می ریخت، جایش را با شادی عوض نمی کرد.
پسر مو طلایی هق هق کنان چهره ی خود را در آینه دید و گفت:« من... نمی خوام که... یکی از... اونا... باشم.»
مارتل با خود گفت:« پسره ی بیچاره. دلم براش خیلی می سوزه. آخه چیه که اینقدر اون رو ناراحت می کنه.»
مارتل از طاقچه پایین آمد و کنار پسر ایستاد. او که عادت داشت بدون هیچ سلامی سر صحبت را آغاز کند،
گفت:« چرا گریه می کنی؟ اتفاقی افتاده؟»
پسر نگاهی به مارتل انداخت. چشمان مظلومش به سرخی خون شده بودند.
ناگهان پسر اخمانش را درهم کشید و با پرخاشگری فریاد زد:« برو گمشو! کاری به من نداشته باش.»
سپس دستش را دوباره مشت کرد و به صورت مارتل مشت زد. اما دستش از صورت مارتل عبور کرد. پسر با برخورد دست مشت کرده اش به صورت مارتل، چیزی جز سرما و هوا احساس نکرد.مارتل گریه کنان از آنجا ناپدید شد و پسر اینبار با صدایی بلند گریه اش را از سر گرفت. صدای گریه اش در دسشویی طنین انداخت.

خیلی خیلی سریع پیش بردیش. تا خواننده میاد هماهنگ شه، ببینه اصلا چی شده، چرا، تموم میشه داستان. سوژه ت جای مانور خیلی بیشتری داشت. حیف شد که زود تمومش کردی.
ظاهر پستت هم جای کار بیشتری داشت.
برای مثال:
نقل قول:
ناگهان پسر اخمانش را درهم کشید و با پرخاشگری فریاد زد:« برو گمشو! کاری به من نداشته باش.»
سپس دستش را دوباره مشت کرد و به صورت مارتل مشت زد.

این بخش باید به این شکل نوشته:
ناگهان پسر اخمانش را درهم کشید و با پرخاشگری فریاد زد:
- برو گمشو! کاری به من نداشته باش.

سپس دستش را دوباره مشت کرد و به صورت مارتل مشت زد.


هوم... همینا دیگه... اصلاحشون کن. روی سوژه ت هم بیشتر مانور بده و با یک پست بهتر برگرد.

فعلا تایید نشد!


ویرایش شده توسط فنریر گری‌بک در تاریخ ۱۳۹۸/۱۰/۱۴ ۱۹:۳۹:۲۷
ویرایش شده توسط لینی وارنر در تاریخ ۱۳۹۸/۱۰/۱۶ ۱۱:۳۳:۳۸


پاسخ به: کارگاه داستان نویسی
پیام زده شده در: ۱۵:۳۵:۴۹ جمعه ۱۳ دی ۱۳۹۸

Black.Ghost


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۵:۱۷:۴۳ جمعه ۱۳ دی ۱۳۹۸
آخرین ورود:
۱۵:۳۵:۱۰ جمعه ۱۳ دی ۱۳۹۸
گروه:
کاربران عضو
پیام: 1
آفلاین
مسابقه شروع شده بود. بقیه مسابقه دهنگان تخم طلا رو دزدیدند. نوبت هری بود.شاخدم مجارستانی(در اینجا او را شاخدم صدا می کنیم) دمش را محکم روی زمین می کوبید.نقشه اش این بود تا آذرخشش را از خوابگاه رو به سمت خودش احضار کنه. اما روز قبل مالفوی که نقشه هری را فهمیده بود مخفیانه و با معجون تغییر شکل خود را به شکل هری درآورده بود و آذرخش هری را از وسط دو نصف کرده بود و هری عملا کاری نمی توانست بکند. اما روز شب گذشته از کتاب های ممنوعه کتابخانه طلسمی را یاد گرفته بود که باعث مرگ شاخدم می شد و چیزی نبود جز آوداکداورا. اما با یک شب تمرین نمی شد طلسمی به آن سختی را یاد گرفت و برای همین متکی به شانس بود. چوب دستی اش را سمت اژدها گرفت و فریاد کشید : آوداکداورا. نور سبز رنگی از نوک چوب دستی خارج شد و به شاخدم خورد و ناگهان چیز عجیبی مشاهده کرد....
شاخدم تبدیل به ولدمورت شد.ولدمورت سمت هری آمد و گفت : چه طوری هری . باورت نمیشه من اینجا باشم اما هستم. پس بمیر. چوب دستی اش را به سمت هری گرفت . خون به مغز هری نمی رسید. نمی دانست چه کار کند ناگهان وردی از دهانش بیرون پرید : ریدیکلیوس . ولدمورت باد کرد و باد کرد و ناگهان ترکید!!!!! درسته ان یک لولوخورخوره عجیب بود. هری رفت تخم طلا را برداشت و به سمت داوران رفت.

خود داستان خلاقانه و خوب بود. ولی لازمه به بعضی موارد توجه کنی تا پستت قوی تر بشه.
مثلا باید سرعت توصیفاتت کمتر بشه. نباید به شکل تعریف کردن قصه باشه. با حوصله صحنه ها و حالت ها رو بیان کن. دیالوگ ها رو به این شکل بنویس:
نقل قول:
ولدمورت سمت هری آمد و گفت :
-چه طوری هری؟ باورت نمیشه من اینجا باشم اما هستم. پس بمیر.

چوب دستی اش را به سمت هری گرفت .
دیالوگ ها رو از توصیفاتت جدا کن.
یه علامت تعجب کافیه و لازم نیست چند تا علامت بزنی.
چند تا از پست های تایید شده ی همین تاپیک رو بخون؛ بهت کمک می کنه.

همین پستت رو با رعایت نکاتی که گفتم دوباره بنویس.

فعلا تایید نشد.


ویرایش شده توسط سو لى در تاریخ ۱۳۹۸/۱۰/۱۳ ۱۶:۱۴:۳۴


داستان ناهاری با اژدر
پیام زده شده در: ۱۶:۳۸:۳۳ سه شنبه ۱۰ دی ۱۳۹۸

alirostamiking


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۰:۰۹:۰۶ سه شنبه ۱۰ دی ۱۳۹۸
آخرین ورود:
۱۱:۰۸:۳۱ شنبه ۱۴ دی ۱۳۹۸
گروه:
کاربران عضو
پیام: 5
آفلاین
تصویر شماره ۲

سلام
امروز یه داستان مهیج از هری و اژدهای شاخدم مجارستانی داریم
مختصر ولی مفید

ماجرا از اونجا شروع شد که اژدهای شاخدم مجارستانی(برای اینکه لازم نباشه هربار اسمشو بگیم اژدر صداش میکنیم) هری رو برای ناهار به خونه دعوت کرد

هری که میدونست اون هنوز به خاطر مسابقات جام آتش از دستش شاکیه تصمیمی گرفت دعوتشه نپذیره اما بلاخره از اونجایی که اژدر خیلی اسرار می کرد هری بلاخره قبول کرد که برای صرف نهار پیش اژدر بره.
فردا ظهر هری آماده رفتنن شد کت و شلوار جدیدیشو که تازه خریده بود پوشید و جهت امنیت بیشتر چوبدستیش رو هم برداشت.

سوار جارو شد که بره ولی ناگهان فهمید جارو کار نمیکنه هری(با ناراحتی):واای حالا دیر میرسم.
اون پیاده شد که یه نگاهی به جارو بندازه که متوجه شد:جارو تسمه تایم پاره کرده.
هری(با تعجب):نمیدونستم اینا تسمه تایم دارن
به هر حال خیلی سریع جاروی یکی از بستگانو قرض کرد و راه افتاد.
نزدیکای ظهر به خونه اژدها رسید گرچه اژدر اونو با محبت و صمیمیت تحویل می گرفت اما هری هنوز مشکوک بود.
همه چی بنظر خوب میومد میز ناهار چیده شده بود و آماده خورده شدن بود.

اژدها اونو به سر میز دعوت کرد و گفت :خواهش میکنم بفرمایید.

هری سر میز ناهار اومد و بلاخره با خوشحالی داد زد:اخ جون قرمه سبزییییی

هری اونقدر خورد که بلاخره فهمید خود اژدر اصلا لب به غذا نزده اما دیگه خیلی دیر شده بود چون چشماش کم کمک سیاهی می رفت



هری بعد چند ساعت بیدار شد.در حالی که تو یه اتاق نسبتا تاریک و دست و پا بسته بود.
بلاخره سرو کله اژدر پیدا شد و با خنده شیطانیش گفت:گفته بودم یه روز حالتو میگیرم.

هری یکه خورده بود اما باهوش تر ازین حرفا بود پس به زحمت موفق شد چوبدستیشو که تو جورابش قایم کرده بود در بیاره و با یه ورد دست و پاشو باز کنه و با ورد بعدی یه ضربه به اژدها بزنه و به سرعت مشغول فرار شد در حالی که اژدر تکونی به شاخ و دمش داد و با عصبانیت دنبال هری افتاد.
هری اونقدر دوید که بلاخره به پارکینگ خونه اژدر اینا رسید و فورا جاروشو برداشت و مشغول پرواز شد.
اما اژدهای شاخدم مجارستانی(همون اژدر خودمون) علاوه بر تمام آپشن هایی که تو اسمش هست دو تا بال هم داشت که با استفاده ازشون از زمین بلند شد و دنبال هری افتاد.
هری پشت سرش رو نگاه کرد و فهمید اگه سریع تر حرکت نکنه تا چند ثانیه دیگه تبدیل به چلو هری میشه.
با اینکه هوا سرد بود اما آتش در آسمان زبانه میکشید هری هم بلاخره وایساد و به نبرد با اژدر مشغول شد از چند شعله آتش جاخالی داد و بلاخره با یه ورد درست و حسابی یه چشم اژدها رو کور کرد و اژدها در حالی که بادرد فراوان درحال سقوط به زمین بود فریاد زد:گیررت میاررم.


پایان

بامزه نوشته بودی واقعا.
فقط چندتا نکته... علائم نگارشی رو همیشه رعایت کن، وقتی جمله هات تموم میشن هم از نقطه یا علامت تعجب استفاده کن.
حالت شخصیت هارو توی پرانتز توضیح نده. خیلی راحت به حالت توصیفی بنویس.
نقل قول:
هری(با تعجب):نمیدونستم اینا تسمه تایم دارن

برای مثال این جا، بهتره که به شکل پایین اصلاح بشه:
هری با تعجب گفت:
- نمیدونستم اینا تسمه تایم دارن!


در کل مشکلاتت قابل حل هستن. در نتیجه...
تایید شد!

مرحله بعد: گروهبندی


ویرایش شده توسط فنریر گری‌بک در تاریخ ۱۳۹۸/۱۰/۱۲ ۱:۰۳:۲۷







شما می ‌توانید مطالب را بخوانید
شما نمی توانید عنوان جدید باز کنید
شما نمی توانید به عنوان‌ها پاسخ دهید
شما نمی توانید پیام‌های خودتان را ویرایش کنید
شما نمی توانید پیام‌های خودتان را حذف کنید
شما نمی توانید نظر سنجی اضافه کنید
شما نمی توانید در نظر سنجی ها شرکت کنید
شما نمی توانید فایل‌ها را به پیام خود پیوست کنید
شما نمی توانید پیام بدون نیاز به تایید بزنید
شما نمی توانید از نوع تاپیک استفاده کنید.
شما نمی توانید از HTML در نوشته های خود استفاده کنید
شما نمی توانید امضای خود را فعال/غیر فعال کنید
شما نمی توانید صفحه pdf بسازید.
شما نمی توانید پرینت بگیرید.

[جستجوی پیشرفته]


هرگونه نسخه برداری از محتوای این سایت تنها با ذکر نام «جادوگران» مجاز است | ۱۳۹۸-۱۳۸۲
جادوگران اولین وبسایت فارسی زبان هواداران داستان های شگفت انگیز هری پاتر است. به عنوان نخستین خاستگاه ایرانی ایفای نقش مبتنی بر نمایشنامه نویسی با محوریت یک اثر داستانی در فضای مجازی، پرورش و به ارمغان آوردن آمیزه ای از هنر و ادبیات برجسته ترین دستاورد ما می باشد.