هری پاتر نخستین مرجع فارسی زبان هواداران هری پاتر

هری پاتر نسخه موبایل


در حال دیدن این عنوان:   1 کاربر مهمان





پاسخ به: عاشقانه های وزارت
پیام زده شده در: ۱۲:۲۰:۰۷ چهارشنبه ۲۰ بهمن ۱۴۰۰

ریونکلاو، مرگخواران

لینی وارنر


مخفی کردن اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۲:۵۳ شنبه ۳۰ خرداد ۱۳۸۸
آخرین ورود:
امروز ۱۲:۳۹:۱۹
از رو شونه‌های ارباب!
گروه:
مرگخوار
ناظر انجمن
گردانندگان سایت
ریونکلاو
ایفای نقش
کاربران عضو
پیام: 5177
آفلاین
بساط عجیبی به پا بود که هرکس صحنه رو از دور می‌دید مغزش در هم می‌گورید. از یک طرف مادری به اسم مروپ دیده می‌شد که تا آرنج دستشو تو دهن دخترکی کوچک و کج و کوله به نام ایوا کرده بود. از طرف دیگر سیب‌هایی که با هیجان مروپ رو تشویق و ایوا رو هو می‌کردن. از طرف دیگه اما ونیتی که با شور و شوق محتویات معده‌ی ایوا رو برای فروش گذاشته بود و در نهایت مردمانی که دور اما حلقه زده بودن و همه وقایع رو فراموش کرده و به چونه زدن و تخفیف گرفتن برای کالاها رو آورده بودن.

- من کفش هیتلرو می‌خرم 5 گالیون!
- 5 گالیون؟ هه. من 50 گالیون می‌دم براش.
- مرد حسابی چرا معامله رو به هم می‌زنی. از 5 به 50 آخه؟
- خب حداقل می‌گفتی 10!
- 63 گالیون مرلین بده برکت.

مردم با دیدن جادوگر مرفه بی‌دردی که بی‌توجه به اعتراض سایرین قیمت رو بالا برده بود و حالا برای اطمینان روی قیمت خودش هم قیمت بالاتری داده بود، رم کرده و به یقه‌کشی رو میارن و چنان دعوایی سر می‌گیره که همچون کارتون‌ها گرد و غبار بزرگی ازش بلند می‌شه و همه داخلش حل می‌شن و دیگه از بیرون نمی‌شه حدس زد اون تو چی می‌گذره.

از این طرف ایوا بابت گرد و خاکی که از دعوا بلند شده بود، می‌خواد سرفه کنه اما آرنج مروپ که توی حلقش بود اونو نگران کرده بود که مبادا سرفه موجب قطع شدن دست مادر اربابش بشه! بنابراین به نشونه‌ی اجازه دستشو بالا میاره.
- باهو مروب... هرد و هاک... هرفه الانه که هیاد!

مروپ به سختی می‌فهمید ایوا چی می‌گه، اما با دیدن گرد و خاکی که حالا به جون خودش هم افتاده بود، قضیه رو می‌گیره و سریعا دستشو بیرون می‌کشه و هر دو مشغول سرفه کردن می‌شن.


🙋‍♀️ فقط اربـاااااااب! 🙋‍♀️

Only Raven

تصویر کوچک شدهتصویر کوچک شده
ماموریت او به پایان رسیده بود.
خودش را رها کرد.


پاسخ به: عاشقانه های وزارت
پیام زده شده در: ۱۱:۵۳:۳۴ چهارشنبه ۲۰ بهمن ۱۴۰۰

گریفیندور، مرگخواران

کتی بل


مخفی کردن اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۸:۴۴ دوشنبه ۲۸ مهر ۱۳۹۹
آخرین ورود:
دیروز ۲۳:۰۶:۰۳
از زیر زمین
گروه:
مرگخوار
ناظر انجمن
ایفای نقش
گریفیندور
کاربران عضو
گردانندگان سایت
پیام: 365
آفلاین
- آناناس مامان؟

بانو مروپ، با قیافه ای بسیار نگران، دستش را تا بازو در دهان ایوا فرو کرده بود و دنبال آناناس میگشت.
- این چیه؟ ایوا؟

در حین عملیات بیرون آوردن آناناس، بانو مروپ، چیز های زیادی، از جمله لنگه کفش، وسایل نقاشی، دسته ای پشمالو، جیانای خشمگین، و سینک ظرفشویی و یخچال ساید بایساید پیدا کرده بود.
- ایوای مامان؟ تو کی جیانارو خوردی؟

بانو مروپ، جیانا را از موهایش گرفت و بیرون کشید و دخترک خشمگین، به سمت خانه اش راه افتاد.
کم کم، وسایل بیرون آمده زیاد شد و چیزی شبیه یک سمساری به وجود آمد.

- کفش قشنگیه. دو گالیون میخرمش.
- فکر کنم بیشتر بیرزه. سه گالیون بده بالاش!

اما بانو مروپ، هنوز هم دستش را در معده ی ایوا میچرخاند و اثری از آناناس بی نوا، پیدا نمیکرد.
در این بین، اما ونینی نیز، مسئولیت سمساری را بر عهده گرفته بود و وسایل را با قیمت های گزافی به فروش میرساند.
- این کفش که میبینین، مال دوره هیتلر بوده. بهتون قول میدم خود شخص هیتلر، چند بار پوشیدتش.


ارباب من Lord

گر کسی مرا ببیند نتواند که ببیند چون که او قارقارو نیست!

قاقاروی بدون مو!




پاسخ به: عاشقانه های وزارت
پیام زده شده در: ۱۱:۴۱:۴۹ چهارشنبه ۲۰ بهمن ۱۴۰۰

گریفیندور، مرگخواران

کتی بل


مخفی کردن اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۸:۴۴ دوشنبه ۲۸ مهر ۱۳۹۹
آخرین ورود:
دیروز ۲۳:۰۶:۰۳
از زیر زمین
گروه:
مرگخوار
ناظر انجمن
ایفای نقش
گریفیندور
کاربران عضو
گردانندگان سایت
پیام: 365
آفلاین
نئ


ارباب من Lord

گر کسی مرا ببیند نتواند که ببیند چون که او قارقارو نیست!

قاقاروی بدون مو!




پاسخ به: عاشقانه های وزارت
پیام زده شده در: ۱۱:۳۹:۲۲ چهارشنبه ۲۰ بهمن ۱۴۰۰

هافلپاف، مرگخواران

سدریک دیگوری


مخفی کردن اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱:۳۳ دوشنبه ۲۸ خرداد ۱۳۹۷
آخرین ورود:
امروز ۱۲:۵۷:۵۵
از خواب بیدارم نکن!
گروه:
کاربران عضو
هافلپاف
ایفای نقش
مرگخوار
پیام: 525
آفلاین
- آروم باشید سیبای مامان! خودم الان ردیفش می‌کنم.

ملت سیبی که تا آن لحظه در استخر سکوت کرده بودند و با این حرکت ایوا کنترل خود را از دست داده و به سویش یورش برده بودند، با حرف مروپ اندکی آرام شدند.

- ایوای مامان، آناناس مامانو می‌خوری؟ واقعا همچین کاری کردی؟
- اممم، نه بانو...اشتباه شده. من...من نخوردمش. خودش پرید تو دهنم!
- جدی؟ پس حالا دهنتو باز کن تا بیاد بیرون.

ایوا نمی‌خواست آناناس بیرون بیاید. همین الان بزرگترین تهدید برای وزارتش را بلعیده بود و اصلا دوست نداشت به همین راحتی دوباره دشمنش را رها کند.
- آخه دیگه قورتش دادم متاسفانه.
- آناناس مامان خودکفاست، راهشو بلده. تو دهنتو باز کن اون خودش می‌دونه چطوری بیاد بیرون.

ایوا می‌خواست باز هم مقاومت کند اما نگاه بانو مروپ تا مغز استخوانش نفوذ و مقاومت را سخت می‌کرد. بنابراین دهانش را به اندازه‌ی دو میلی‌متر باز کرد.

- نه دیگه اونجوری کمه. قشنگ باز کن.

مروپ پس از اینکه ایوا یک میلی‌متر دیگر هم دهانش را بازتر کرد، تصمیم گرفت خودش وارد عمل شود. جلو رفت و با هر دو دستش دهان ایوا را تا جای ممکن گشود.


فقط ارباب!
هستم...ولی خستم!

تصویر کوچک شده


پاسخ به: عاشقانه های وزارت
پیام زده شده در: ۱۱:۱۳:۳۶ چهارشنبه ۲۰ بهمن ۱۴۰۰

اسلیترین، مرگخواران

اسکورپیوس مالفوی


مخفی کردن اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۷:۱۱ پنجشنبه ۲۴ تیر ۱۴۰۰
آخرین ورود:
امروز ۱۳:۱۹:۳۷
از دست حسودا و بدخواها!
گروه:
کاربران عضو
مرگخوار
اسلیترین
ایفای نقش
ناظر انجمن
پیام: 122
آفلاین
آناناس از آن آدم هایی نبود که بتوان به همین راحتی راضی اش کرد یا با او معامله کرد. البته آناناس زیاد خواه بود و از آدم ها کینه به دل داشت. این کینه ریشه در کوچکی او داشت. وقتی که انسان ها به همسالان و پدر مادرش حمله کردند و آنها را خوردند یا حرف های پدر مادرش که می گفتند آناناس هیچ چیزی در آینده نمیشود و بدرد نخور است. روز هایی که مثل کلیشه ها ی فیلم ها دوستانش او را به بازی راه ندادند و او را کتک زدند. او کلی عقده داشت که منتظر بود در فرصت مناسبی آنها را رو کند.

- برو دیگه آناناس من. همه منتظر تو هستن.

آناناس که فرصت رو مناسب میدید از بین جمعیت رد شد و رو به روی ایوا قرار گرفت.

- من می‌خوام.
- چی میخوای؟
- یه چیزی؟

مروپ قرمز شده بود. منتظر بود که آناناس درخواستش را بگوید. بگوید که حکومت میوه ها مال مروپ است.

البته آناناس چیز بزرگ تری میخواست.
- وزارت رو میخوام.

ایوا خواست بیاید بگوید درخواست آناناس غیر منطقی است که برق شوق رو در چشمان ملت دید و به همین خاطر احساس خطر کرد و به صورت ناخودآگاه آناناس رو بلعید.
مردم که این صحنه رو دیدن خشمگین شدن و به سوی ایوا یورش بردند.







همه چی جیبت مال منه.
تصویر کوچک شده


پاسخ به: عاشقانه های وزارت
پیام زده شده در: ۱۰:۵۴:۳۷ چهارشنبه ۲۰ بهمن ۱۴۰۰

اسلیترین، مرگخواران

دلفی


مخفی کردن اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱:۱۹ پنجشنبه ۷ بهمن ۱۳۹۵
آخرین ورود:
دیروز ۱۶:۲۰:۲۵
از گالیون هام دستتو بکش!
گروه:
کاربران عضو
اسلیترین
ایفای نقش
گردانندگان سایت
ناظر انجمن
مترجم
مرگخوار
پیام: 230
آفلاین
ایوا وزیر صلح طلبی بود. بنابراین خیلی دوست داشت که همه چیز را بدون خون و خونریزی جمع و جور کند و برای این موضوع حتی حاضر بود از خیر یکی از توالت های وزارت خانه و حتی دستشویی وزارت خانه بگذرد!
از سمت دیگر آناناس بیشتر از چیزی که فکرش را می کرد با امضای ایوا مشکل پیدا کرده بود. دور و بر آناناس تا چشم کار می کرد پر از برگه های مچاله شده ای بود که یک امضای جعل شده رویشان داشتند، اما هیچ کدام کوچک ترین شباهتی به امضای ایوا نداشتند. اما با وجود تمام این تلاش های ناموفق هنوز هم دوست نداشت بیخیال وزارت شود! بله ایوا با آناناس بسیار جاه طلبی رو به رو بود!

-آناناس مامان یکم دقت کن از این جا باید خطو می پیچیدی به راست، نه به چپ!

حتی مروپ هم کم کم داشت صبرش را از دست می داد. ایوا تصمیم گرفت دوباره شانسش را امتحان کند.
-من مذاکره رو خیلی دوست دارم، بیا یکی از توالت های وزارت رو بدم بهت و از خیر صندلی وزارت بگذر...

آناناس کم کم داشت تسلیم می شد که با ایوا مذاکره کند اما اصلا قرار نبود پای میز مذاکره فقط به یک توالت راضی شود


تصویر کوچک شده

A group doesn't exist without the leader


پاسخ به: عاشقانه های وزارت
پیام زده شده در: ۱۰:۲۵:۴۹ چهارشنبه ۲۰ بهمن ۱۴۰۰

مرگخواران

الکساندرا ایوانوا


مخفی کردن اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۲۳:۳۸ پنجشنبه ۱۹ تیر ۱۳۹۹
آخرین ورود:
دیروز ۲۳:۰۹:۱۹
گروه:
کاربران عضو
ایفای نقش
مرگخوار
ناظر انجمن
پیام: 304
آفلاین
خلاصه:
ایوا عاشق یه سیب شده. اما مروپ باعث میشه سیب بیفته داخل یه استخر پر از سیب و پیدا کردنش سخت بشه. اما یهو مروپ و ایوا متوجه آناناسی میشن، که بالا درخت سیب نشسته و دوست ایوا رو کنارش داره.
آناناس میگه در صورتی حاضره سیب رو به ایوا بده که ایوا بهش وزارت رو به صورت کتبی تحویل بده. مروپ هم این وسط به این نتیجه میرسه که اناناس وزیر خیلی لایق تری از ایوا میشه و تصمیم میگیره باهاس همکاری کنه.
مروپ و آناناس تصمیم گرفتن امضای ایوا رو جعل کنن و وزارت رو به نام آناناس بزنن و امضای ایوا خیلی پیچیده ست.
***


آناناس که از فرط تمرکز، زبانش بیرون مانده بود و اخم شدیدی کرده بود، روی کاغذ رو به رویش تمرکز کرد.
چند بار خودکارِ شکل ذرتش را که از مروپ قرض گفته بود در دست هایش چرخاند و به کاغذ زل زد.

-میگما... آناناس مامان موقع فکر کردن خیلی خوشتیپ میشه.

آناناس نیمچه لبخندی تحویلش داد.

-...اما اگه تا چند دیقه دیگه نتونه امضا جعل کنه معلوم نیست ایوای اون پایین چی کار ممکنه بکنه.

لبخند آناناس محو شد. به پایین، جایی که ایوا ایستاده بود و با بغض به مروپ خیره شده بود نگاه کرد.

-بانو مروپ حالا بیاید پایین... با هم راجع بهش حرف بزنیم... شما کدوم قسمت از وزات خونه رو میخواید... آشپزخونه؟ مزرعه ی ی سبزیجات؟ بگید دیگه...

آناناس بیشتر تمرکز کرد. نباید به این راحتی ها این فرصت، را از دست میداد.



پاسخ به: عاشقانه های وزارت
پیام زده شده در: ۹:۵۸:۲۶ چهارشنبه ۲۰ بهمن ۱۴۰۰

ریونکلاو، مرگخواران

لینی وارنر


مخفی کردن اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۲:۵۳ شنبه ۳۰ خرداد ۱۳۸۸
آخرین ورود:
امروز ۱۲:۳۹:۱۹
از رو شونه‌های ارباب!
گروه:
مرگخوار
ناظر انجمن
گردانندگان سایت
ریونکلاو
ایفای نقش
کاربران عضو
پیام: 5177
آفلاین
ایوا نمی‌‌دونست علت همراهی مردم چیه و کم شدن عصبانیت ناگهانیشون چی بود. آیا به استایل نشستنش ربط داشت؟ یا قدرت‌های جدیدی که پیدا کرده بود رو مردم فهمیده بودن و احساس می‌کردن حالا دیگه بهتره به ایوا گوش فرا بدن؟ یا شاید هم چون حرف از خوردن زده بود اونا آروم شده بودن؟

از نظر هرکس دیگه‌ای جز ایوا احتمالا گزینه‌های اول و دوم محتمل‌تر به نظر می‌رسیدن، اما نظر خود ایوا رو که بپرسین قطعا آخریو جواب درست می‌دونست.

بنابراین خوردن رو مثل همیشه سر لوحه و الگوی کارش قرار می‌ده و به گفتگو با مردم مشغول می‌شه.

- ای مردم بهتون وعده‌ی تهیه‌ی غذاهای خوشمزه با همون گوجه‌هایی که خواستین پرتاب کنین، ولی نکردین می‌دم! اینا همه‌ش از درایت بالای من و شما بود که تصمیم گرفتیم گوجه‌ها رو پرتاب نکرده و ازشون محافظت کنیم!

مروپ وسط جمعیت فریاد می‌زنه.
- نخیرم درایت من بود فقط.

ایوا به تبعیت از شخص معترض صداشو بالاتر می‌بره.
- می‌بینین؟ دشمنان سعی در کوچک شمردن حرکات شما و ثبت دستاوردهای شما به نام خودشون رو دا... عه بانو شما هستین؟

ایوا گلوشو صاف می‌کنه و رو به جمعیت می‌پرسه:
- مشکلتون با من چی بود حالا؟


🙋‍♀️ فقط اربـاااااااب! 🙋‍♀️

Only Raven

تصویر کوچک شدهتصویر کوچک شده
ماموریت او به پایان رسیده بود.
خودش را رها کرد.


پاسخ به: عاشقانه های وزارت
پیام زده شده در: ۱۸:۲۷:۲۸ دوشنبه ۱۸ بهمن ۱۴۰۰

هافلپاف

نیکلاس فلامل


مخفی کردن اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۱:۴۳ دوشنبه ۲۴ شهریور ۱۳۹۹
آخرین ورود:
امروز ۱۲:۵۵:۰۰
از تارتاروس
گروه:
کاربران عضو
هافلپاف
ایفای نقش
ناظر انجمن
پیام: 155
آفلاین
ایوا همینطور که بالاتر میرفت قدرت را در تک تک رگهایش حس میکرد. حس میکرد الان دیگر کاری نیست که نتواند انجام دهد. گردش کواکب به دور خود را حس میکرد و صدای کوچک ترین موجودات را میشنید. سیب طلایش دیگر انقدر هم سنگین نبود. ایوا هر چه بالاتر میرفت آرامش بیشتری پیدا میکرد. مردم عصبانی هم از پایین شروع به برداشتن گوجه کردند که با اخم مروپ همه ی گوجه ها را رها کردند و بعد با آستینشان برق انداختند و خیلی مرتب روی ارتفاعی گذاشتند تا اسیب نبیند. بعد هم سنگ برداشتند و شروع به سنگ اندازی به ایوا کردند.

-وزیر بی کفایت. نمیخوایم نمیخوایم.
-وزیر بی لیاقت نمیخوایم نمیخوام.
-وزیر مونث نمیخوایم. نمیخوایم.

ایوا به خاطر قدرت جدیدش بسیار آرام شده بود و از هیچ چیزی ترس نداشت. ارتفاعش را کم کرد و روی دیواره های کوچک وزارت خانه چهارزانو نشست.

که همان لحظه صحنه کات شد و تهیه کننده بدو بدو وسط قصه پرید و در گوش ایوا پچ پچی کرد که موجب شد که ایوا استایل نشستنش را تغییر بدهد و روی دو زانو بشیند.

-آی مردم. چرا از من شاکی هستین؟ ایا وقتش نرسیده که دست به دست من بدین تا بتونیم این ممکلت رو اباد کنیم؟ آی مردم مگر شما به من رای ندادین؟ آی مردم بار دیگر به من کمک کنید تا بتونم غذاهای چرب و چیل بخور..چیز... بخورید. بله بخورید.

از عصبانیت مردم کاسته شد و پرچم هاشان را پایین اوردند تا با ایوا گفت و گو کنند و مشکلاتشان را بگویند.


تصویر کوچک شده

تصویر کوچک شده


پاسخ به: عاشقانه های وزارت
پیام زده شده در: ۱۸:۱۰:۵۸ دوشنبه ۱۸ بهمن ۱۴۰۰

گریفیندور، محفل ققنوس

جیانا ماری


مخفی کردن اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۱:۰۰ جمعه ۸ مرداد ۱۴۰۰
آخرین ورود:
۱۵:۲۹:۱۴ یکشنبه ۵ تیر ۱۴۰۱
از ایران_اراک
گروه:
کاربران عضو
گریفیندور
ایفای نقش
محفل ققنوس
مترجم
پیام: 128
آفلاین
- من آرزو می کنم که ....
ناگهان ایوا به شک افتاده بود.آیا باید آرزو میکرد جمعیت به جای بر علیه اون بودن با اون می شدن یا مرگخوار ها دنبالش بودن؟باید سریع تر تصمیم می گرفت سیبش هم آنقدر سنگین شده بود که نگو ولی هنوز دوستش داشت.کاش میتونست در یک لحظه همه چیز رو درست کنه ولی نمیدونست دقیقا چطور با یک آرزو همه رو جمع کنه! ناگهان فکر بکری کرد که مرد سیبی را هم خوشحال می کرد.

-فهمیدم آرزو می کنم قدرتمند ترین ساحره جهان بشم تا بتونم از سیب مراقبت کنم .
-آرزوت بر آورده میشه.
ناگهان نوری درخشید و ایوا به سمت بالا به پرواز دراومد.
-اون یه دیوانه سازه؟
-یه نفره که داره از تلپورت یا پودر شومینه استفاده میکنه؟
-نه اون وزیر جادوئه خودشه!


الوهومورا

بیهوشی حالتی است بین خواب و بیداری نه کاملا گیجی نه کاملا هشیاری

قدم به قدم تا روشنایی از شمعی در تاریکی تا نوری پر ابهت و فراگیر!!
می جنگیم تا اخرین نفس!!
می جنگیم برای پیروزی!!
برای عشق!!
برای گریفندور!!







شما می ‌توانید مطالب را بخوانید
شما نمی توانید عنوان جدید باز کنید
شما نمی توانید به عنوان‌ها پاسخ دهید
شما نمی توانید پیام‌های خودتان را ویرایش کنید
شما نمی توانید پیام‌های خودتان را حذف کنید
شما نمی توانید نظر سنجی اضافه کنید
شما نمی توانید در نظر سنجی ها شرکت کنید
شما نمی توانید فایل‌ها را به پیام خود پیوست کنید
شما نمی توانید پیام بدون نیاز به تایید بزنید
شما نمی توانید از نوع تاپیک استفاده کنید.
شما نمی توانید از HTML در نوشته های خود استفاده کنید
شما نمی توانید امضای خود را فعال/غیر فعال کنید
شما نمی توانید صفحه pdf بسازید.
شما نمی توانید پرینت بگیرید.

[جستجوی پیشرفته]


هرگونه نسخه برداری از محتوای این سایت تنها با ذکر نام «جادوگران» مجاز است. ۱۴۰۰-۱۳۸۲
جادوگران اولین وبسایت فارسی زبان هواداران داستان های شگفت انگیز هری پاتر است. به عنوان نخستین خاستگاه ایرانی ایفای نقش مبتنی بر نمایشنامه نویسی با محوریت یک اثر داستانی در فضای مجازی، پرورش و به ارمغان آوردن آمیزه ای از هنر و ادبیات برجسته ترین دستاورد ما می باشد.