هری پاتر نخستین مرجع فارسی زبان هواداران هری پاتر

هری پاتر نسخه موبایل


در حال دیدن این عنوان:   1 کاربر مهمان





پاسخ به: وزارتخانه سحر و جادو
پیام زده شده در: ۲۲:۵۶:۳۶ دوشنبه ۴ مرداد ۱۴۰۰

اسلیترین، مرگخواران

لرد ولدمورت


مخفی کردن اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۴:۳۹ سه شنبه ۸ آبان ۱۳۸۶
آخرین ورود:
امروز ۱۶:۲۲:۳۰
از ما گفتن...
گروه:
کاربران عضو
اسلیترین
ناظر انجمن
مرگخوار
ایفای نقش
پیام: 6593
آفلاین
(پست پایانی)

داخل هر شیشه، یک مغز عصبانی داشت به آن ها نگاه می کرد.

بلاتریکس از درگیری نمی ترسید. ولی تا آن روز با یک ارتش مغز نجنگیده بود.
- خب... مغز ایوا نمی تونه بین اینا باشه. من تا حالا ایوا رو عصبانی ندیدم.

- آره آره. اینا مغزای زندانیا هستن. گذاشتن اینجا شستشوی مغزی بدن و بعد دوباره نصبشون کنن.

بلا به مغزها لبخند دوستانه زد.
- خیلی آروم عقبگرد کرده و اتاق و ترک می کنیم.

- اوهوووووی... کجا؟ من گفتم می تونین ازم رد بشین. نگفتم می تونین برگردین. اینجوری که در مستهلکی می شم.

و خودش را به شدت به روی مرگخواران بست.

مغز ها قرمز شدند... بزرگ شدند... شیشه ها ترک خوردند...

و خیلی زود درگیری خون آلود و مغز آلودی بین دو گروه در گرفت.


.............................

-ارباب... ایوا وزیر شده. و این یعنی...


دو روز قبل


غوغایی در ساختمان وزارت سحر و جادو بر پا شده بود. مرگخواران در طبقات و اتاق های ساختمان رفت و آمد می کردند.
سو لی تعداد بی شماری "در" در نقاط مختلف ساختمان کار گذاشته بود. طوری که با رد شدن از هر در، به در دیگری می رسیدی... و بعد از مدتی متوجه می شدی که در دایره ای پر از در، سرگرم چرخیدن به دور خودت هستی.

لیسا تورپین همه مجسمه ها و تابلو های ساختمان را پشت و رو کرده بود و این کار صدای اعتراض تابلوها را به هوا بلند کرده بود.

جیسون جغدهای حامل نامه های اعتراض آمیزش را در فضای ساختمان به پرواز در آورده بود. جغدها به هر کسی که توجهی به اعتراضشان نمی کرد نوک های سهمگین می زدند.

ایوان روزیه خودش را در پاتیل هکتور بار گذاشته بود که خوب جا افتاده و استخوان پخت شود. از مادربزرگش که استخوان کتف دایناسور بود، شنیده بود که این کار برای آرتروز بسیار خوب است. هکتور همش می زد و دورش می دوید که حرارتش کم نشود.

عنکبوت های لینی در سراسر وزارتخانه تار تنیده بودند و همه را شکار می کردند. گابریل کنار تارها بساطش را پهن کرده بود و شکارها را یکی یکی ضدعفونی می کرد و تحویل عنکبوت ها می داد.
بلاتریکس پشت ستونی که لرد نبود و واقعا ستون بود پنهان شده بود و با چوب دستی لیزری اش سمت چپ و راست و بالا و پایین و شعاع دو متری لرد را هدف گرفته بود. گهگاهی پیتر سرش را از جیب ردای بلاتریکس خارج می کرد و فریادی سر می داد، ولی با تلنگر کوچکی که می خورد، دوباره به اعماق جیب پرتاب می شد.
سدریک مجسمه وزیر قبلی را که ایوان از جا کنده بود، خالی کرده و داخل آن بصورت عمودی و ایستاده به خواب عمیقی فرو رفته بود. پلاکس در مقابلش نشسته بود و داشت اثر هنری "وزیر سابق در خواب غفلت" را خلق می کرد. دیزی قلموهای پلاکس را یکی یکی به او می داد.
آرکو و جیسون، دو مرگخوار موذی، تعداد زیادی کاغذ روی میزی پهن کرده بودند. روی کاغذ ها تصاویر چوبه دار، ایوای خط خورده، گیوتین و وزارتخانه ای که رویش جمجمه ای با دو استخوان، کشیده شده دیده می شد.
نجینی، ناراضی از این وضعیت، به دور گردن لرد سیاه پیچیده بود و برای جلب توجه او، گرهش را هی تنگ تر می کرد.
لرد سیاه تقریبا بنفش شده بود!

مغز ایوا جلوی لرد، روی زمین ریخته بود و بقیه اعضای بدنش بصورت پراکنده در اطراف دیده می شدند.

لرد سیاه مغز را برداشت و داخل جمجمه ریخت.
مغز شل و ول از لابلای استخوان های جمجمه سرازیر شد و روی زمین ریخت.

-ایوایمان شل و ژله ای شده است. باید اندکی آرد به او اضافه کنیم.

نجینی با دندانش کمی چسب جدا کرد و به لرد داد که منافذ ایوا را بپوشاند!

دستور خود لرد سیاه بود که مرگخواران دخالتی نکنند. چرا که جز خرابکاری، نتیجه دیگری نداشت. خودش و نجینی به تنهایی ایوا را پر کرده و می چسباندند. گرچه مدتی می شد که مغز ایوا دیگر حرف نمی زد.


مراسم کلاهگذاری:


ماموران وزارتخانه با عصبانیت به وزیر جدید نگاه می کردند.
ایوا روی تخت وزارت نشسته بود و درست در کنارش لرد سیاه قرار داشت.
لینی بالای سرش پرواز می کرد و بقیه مرگخواران با لبخند هایی بشدت یک شکل و هم اندازه، دور تا دورشان ایستاده بودند.
حرکات ایوا بسیار خشک و عجیب به نظر می رسید... ولی کسی اهمیتی نمی داد. ایوا از اول هم خیلی عادی نبود. فقط حضور ارتش سیاه در صدر مجلس بود که همه را عصبانی کرده بود.

لرد سیاه که اصلا لبخند به چهره اش نمی آمد، در حالی که دندان هایش را به هم فشار می داد گفت:
-لینی... سرشو صاف کن. داره به شکلی عاشقانه روی شانه ما میفته. بلا... دست راستشو با ظرافت برای جمعیت تکون بده. دیزی پاهاشو چرا مثل بچه ها تاب می دی؟ گابریل ما داریم دچار مسمومیت می شویم. دست از شستشوی سربازان لینی بردار.

مرگخواران، وزیر با ابهت جدید را کنترل کردند.
حتی لیسا از راه دور مجبورش کرد پلک هم بزند.

-مراسم لعنتی... تموم شو!

مراسم لعنتی تمام شده بود. ایوا کمی شل و ول و چسبناک شده بود و مقداری از اعضا و جوارح داخلی اش هم کم بود که دیده نمی شد. مغزش هم با آرد مخلوط شده بود که به نظر مرگخواران فرق زیادی ایجاد نکرده بود. فقط گاهی ادعا می کرد نان سنگک است. بقیه اش هم به لرد سیاه مربوط نمی شد. خودشان می ماندند و وزیر عجیب و غریبشان.

روز بعد، لرد سیاه با آرامش در خانه ریدل های محبوبش نشسته بود. نسیم خنکی از پنجره باز می وزید و صورتش را نوازش می کرد. اسکورپیوس گهکاهی طنابی را بالا می انداخت... ولی قلابش به جایی بند نمی شد. نجینی در کنارش بود و لیوانی پیتزا در دست داشت. پیتزا، نوشیدنی مورد علاقه دخترش بود که حالا برای او آماده کرده بود و لرد سیاه مجبور بود بدون اعتراض، پیتزایش را با نی بنوشد.

اعتراضی نداشت...

-ما پادشاه همین جا هستیم.

آرامش داشت...

تا این که سرو کله گابریل پیدا شد.

البته اول دسته تی اش وارد اتاق شد... و سپس خودش.
- ما هم دقیقا همین فکر رو کردیم. و نظر پیتر این بود که هر پادشاهی باید یه وزیر داشته باشه. راستش برای دلجویی از شما رای گیری کردیم...و... ارباب... ایوا وزیر شده. و این یعنی...

لرد سیاه بی خیال هر نوع پادشاهی و حکومت، از جا بلند شد. تی را از دست گابریل گرفت و با همان تی به دنبالش افتاد!
-این به هیچ معنی ای نیست... هنوز یه کمی از مغز لزج اون جونور توی جیبمون مونده. برین بیرون! رای گیریتون رو هم مردود اعلام می کنیم! وزیر نداریم! وزیر نخواهیم داشت! لعنت به هر چی وزیره!


پایان




پاسخ به: وزارتخانه سحر و جادو
پیام زده شده در: ۲۲:۲۳:۳۶ دوشنبه ۴ مرداد ۱۴۰۰

اسلیترین، ویزنگاموت، مرگخواران

هکتور دگورث گرنجر


مخفی کردن اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۲۱:۴۲ سه شنبه ۲۴ تیر ۱۳۹۳
آخرین ورود:
دیروز ۱۸:۱۵:۳۹
از روی شونه های آریانا!
گروه:
مرگخوار
ایفای نقش
اسلیترین
کاربران عضو
ناظر انجمن
پیام: 903
آفلاین
- بلا!
- به گروه های دو نفره تقسیم بشید و ذره ذره اینجا رو بگردید.
- بلا!
- مغز ایوا ممکنه هر جایی خودشو مخفی کرده باشه.
- بلا!
- از ابعاد و اندازه مغز ایوا خبری نداریم...
- بلا!
- ... بنابراین این احتمال رو در نظر بگیرید که مغز ایوا ممکنه اندازه ی سر سوزن باشه...
- بلا!
- ...از اونجایی که مطمئنم مغزش ابعاد بزرگتری نداره همین احتمال رو سرلوحه کارمون..
- بلا!

بلا بلاخره به مرگخواری که همچون مته برقی روی مخش راه میرفت توجه کرد!
- به نفعته کارت با من خیلی مهم باشه وگرنه یه کاری میکنم تو هم مثل ایوا تیکه تیکه بشی با این فرق که تیکه هات هرگز پیدا نشه.

سو آب دهنش رو قورت داد و به هزاران و هزاران و هزاران قفسه ای اشاره کرد که توی دیوار ها بود.
- سخنرانی مهم منو قطع کردی که قفسه ها رو نشونم بدی؟

سو قبل از اینکه توسط بلا ریز ریز بشه سعی میکنه منظورش رو دقیق تر بگه.
- منظورم شیشه های وی قفسه ها بود!


ارباب یه دونه باشن... واسه ی نمونه باشن!




پاسخ به: وزارتخانه سحر و جادو
پیام زده شده در: ۲۱:۲۵:۱۸ دوشنبه ۴ مرداد ۱۴۰۰

اسلیترین، ویزنگاموت، مرگخواران

بلاتریکس لسترنج


مخفی کردن اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۲۲:۰۵ سه شنبه ۱۸ مهر ۱۳۹۶
آخرین ورود:
دیروز ۲:۳۴:۵۵
از زير سايه لرد سياه
گروه:
مرگخوار
ناظر انجمن
ایفای نقش
اسلیترین
کاربران عضو
پیام: 788
آفلاین
به محض ورودشان به اتاق، لرد سیاه دستور را صادر کردند.
-مغز ایوا جایی تو همین اتاقه! داریم حسش می‌کنیم. پیداش کنین برامون.

تا مرگخواران شروع به جنب و جوش کردند، صدای بلاتریکس بلند شد.
-سرورم... یک دقیقه من رو ببخشید! هیچ کس از جاش تکون نخوره!

با فریاد او، جماعت مرگخوار متوقف شدند.
به سرعت همه جا را چک کرد تا از بسته بودن پنجره ها و وجود نداشتن هیچگونه راه فراری به بیرون اطمینان حاصل کند. ده نوع طلسم روی پنجره ها و در و دیوار اعمال کرد، سپس پلاکس گره خورده را از جیبش بیرون کشید.
-پلاکس، پیتر و لینی! هیچ راه فراری ندارین! بعد پیدا شدن مغز ایوا، مثل بچه‌های خوب خودتون رو تسلیم کنین.

و بار دیگر جماعت مرگخوار برای یافتن مغز ایوا به جنب و جوش افتادند.
در این بین، جیسون و ارکوارت له شده، در حالی که به یکدیگر بسته شده بودند، تلاش ویژه‌ای برای یافتن مغز داشتند.


I was and am the Dark Lord's most loyal servant
I learned the Dark Arts from him


پاسخ به: وزارتخانه سحر و جادو
پیام زده شده در: ۲۱:۰۲:۰۷ دوشنبه ۴ مرداد ۱۴۰۰

ریونکلاو، مرگخواران

لینی وارنر


مخفی کردن اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۲:۵۳ شنبه ۳۰ خرداد ۱۳۸۸
آخرین ورود:
امروز ۱۲:۱۷:۴۷
از رو شونه‌های ارباب!
گروه:
مرگخوار
ناظر انجمن
گردانندگان سایت
ریونکلاو
ایفای نقش
کاربران عضو
پیام: 5086
آفلاین
اما در واکنش خاصی نشون نمی‌ده.

- هی در! با تو بودیم! خواسته‌ت عملی شد. باز شو ببینم.

در می‌خواست باز بشه، اما مرگخوار عجولی که این دیالوگو به زبون آورده بود کارو خراب می‌کنه. در بسیار حساس بود و تو لجبازی کم نداشت.
- اصلا دیگه باز نمی‌شم هیچ‌وقتِ هیچ‌وقت. من قهرم.

لیسا بهش برمی‌خوره.
- وقتی می‌خوای وارد ایفای‌نقش بشی سعی کن شخصیت خودتو خلق کنی نه این که از این و اون کش بری. با تقلب به هیچ‌جا نمی‌رسی!

در ناگهان تو فکر فرو می‌ره. مرگخوارا که اینو می‌بینن دسته‌جمعی شروع به تشویقش می‌کنن تا به سمت نقشه‌های شوم خودشون هدایت شه.

- درسته! مثلا ما رو نگاه کن! همه‌مون سیاه و پلیدیم. نوبتشه تو سفید و مهربون بشی.
- عشق بورز و هی در رو به روی همگان باز کن.
- مطمئنم این مدلش اصلا تو ایفای نقش وجود نداره و سریع جا میفتی.
- شخصیت جدیدتو نمایش بده عمو ببینه.

در تحت تاثیر قرار می‌گیره و صدای قیژی ازش بلند می‌شه که به معنای صاف کردن گلوش بود.
- همگی بفرمایید تو.

مرگخوارا باورشون نمی‌شد که در به این سادگی حاضر به تغییر شخصیتش شده بود! قبل از این که بخواد پشیمون بشه جماعت مرگخوار به سرعت ازش عبور می‌کنن!


ویرایش شده توسط لینی وارنر در تاریخ ۱۴۰۰/۵/۴ ۲۱:۳۴:۲۲



پاسخ به: وزارتخانه سحر و جادو
پیام زده شده در: ۲۰:۵۱:۲۱ دوشنبه ۴ مرداد ۱۴۰۰

مرگخواران

نجینی


مخفی کردن اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۸:۱۸ دوشنبه ۸ آبان ۱۳۹۶
آخرین ورود:
دیروز ۳:۱۴:۵۱
گروه:
کاربران عضو
ایفای نقش
مرگخوار
پیام: 250
آفلاین
لردسیاه خشمگین از این وضع نابسامان، در حالی که می‌خواست ایوا هر چه زودتر سر پا شده و کلاه وزارت را بر سرش بگذارد. کلاهی که در اصل بر حق بودن لرد را نشان می‌داد.

نجینی که پاره‌ی تن لرد بود، فسی کرد و خزید و کنار لرد آمد. در همچنان در حال فریاد زدن بود و خواسته‌اش را تکرار می‌کرد. لینی سعی داشت پای نارنجی شده‌اش را در چشم هکتور فرو کند.

سپس لرد و پرنسس‌ش، از بلا و مرگخوارانی که در حال بگو و مگو بودند عبور کرده و جلوی در ایستادند.

- اینهمه هورکراکس بزرگ کردیم برای روز مبادا.

سپس طلسم فرمانی روانه‌ی دخترش کرد.

نجینی با دُم‌ش به کله ی خودش ضربه ای زد.

- فسسس!

و تا طلسم اثر خودش را از دست داد نجینی دور لرد خزید و کله‌ی لرد را نیش زد.

تصویر کوچک شده



-
-

مرگخواران ساکت شدند:

-

لرد اخم غلیظی کرد ولی دخترش را بسیار لوس بار آورده بود. پس چیزی نگفت و همگی به در خیره شدند تا باز شود.


"...And you, my friend, must stay close"

for you
"ما از رگِ دُم بهت نزديکتريم."


پاسخ به: وزارتخانه سحر و جادو
پیام زده شده در: ۲۰:۰۶:۲۵ دوشنبه ۴ مرداد ۱۴۰۰

اسلیترین، ویزنگاموت، مرگخواران

هکتور دگورث گرنجر


مخفی کردن اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۲۱:۴۲ سه شنبه ۲۴ تیر ۱۳۹۳
آخرین ورود:
دیروز ۱۸:۱۵:۳۹
از روی شونه های آریانا!
گروه:
مرگخوار
ایفای نقش
اسلیترین
کاربران عضو
ناظر انجمن
پیام: 903
آفلاین
- هک! توضیح بده!
- تو باور میکنی بلا؟ اصلا معجون های من کی اثر داشتن که این بار دومش باشه؟

این جمله خیلی قانع کننده بود به حدی که حتی بلاریکس رو هم قانع کنه!
- لینی! تو توضیح بده!
- من چه توضیحی غیر از این میتونم بدم؟

لینی بعد از گفتن این جمله به هیکل سر تا پا نارنجیش اشاره کرد. از اونجایی که این جمله هم خیلی قانع کننده بود بلا به سرعت سراغ گزینه ی بعدی رفت!
- پلاکس؟
- بلا؟
- حرف آخری داری بزنی قبل از اینکه بندازمت تو یکی از اون جیب هام؟
- من نبودم!

بلا بعد از شنیدن این جمله پلاکس رو یک گره ملوانی میزنه و توی یکی از جیب هاش قرار میده.

- چرا کسی به من توجه نمیکنه؟ چند بار دیگه باید خواسته هامو براتون تکرار کنم؟


ارباب یه دونه باشن... واسه ی نمونه باشن!




پاسخ به: وزارتخانه سحر و جادو
پیام زده شده در: ۱۹:۲۵:۴۵ دوشنبه ۴ مرداد ۱۴۰۰

گریفیندور، وزارت سحر و جادو، مرگخواران

الکساندرا ایوانوا


مخفی کردن اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۲۳:۳۸ پنجشنبه ۱۹ تیر ۱۳۹۹
آخرین ورود:
امروز ۱۰:۲۲:۱۵
گروه:
کاربران عضو
گریفیندور
ایفای نقش
مرگخوار
ناظر انجمن
پیام: 269
آفلاین
هکتور که سعی داشت مانند بقیه خود را از اتفاقی که افتاده بود تبرئه کند، از استرس ویبره ای زد و کوه مرگخواران مانند مانند بهمن فرو ریخت.
لینی اما قبل از این اتفاق، از روی تپه پرواز کرد و در حالی که سعی میکرد به معجون ریخته شده کنارِ در برخورد نکند، کنار او فرود آمد.
-ببین در کوچولوی زیبا... ببین چه زنگ خوشگلی داری؟ خوب بود همون زنگ زده میموندی؟ نارنجی باعث شده نو بشی! عشمت و شکوه رو ببین تو... واقعا ارباب و پرنسسشون تقصیری دراین مورد ندارن.

در اما، به نظر نمی رسید با قربون صدقه های لینی تسترال شده باشد؛ همچنان به جیغ زدن ادامه داد:
-من اصلا از این وضعیتم راضی نیستم! همه ش هم زیر سر این پدر کچل و دخترشه. باید تنبیه بشن. من کاری ندارم.

بلاتریکس که لبخند قشنگی روی صورتش نقش بسته بود حرف او را قطع کرد.
-اول از همه دلم میخواد بدونم کی این کار رو کرده.
-من بگم من بگم؟! کار لینی بودش بلا. معجون من هیچ تاثیری نداره. حشره ها با شاخک هاشون سیگنال هایی میفرستن ک باعث میشه کارایی معجون ها تغییر پیدا کنه!

لینی قدمی عقب رفت.
-بلا باور نکن حرفشو...
-

پای لینی موقع عقب رفتن، در معجونی که کنار ریخته شده بود فرو رفت و لینی از رنگ آبی، به نارنجی تغییر رنگ داد.









پاسخ به: وزارتخانه سحر و جادو
پیام زده شده در: ۱۸:۴۴:۰۷ دوشنبه ۴ مرداد ۱۴۰۰

مرگخواران

نجینی


مخفی کردن اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۸:۱۸ دوشنبه ۸ آبان ۱۳۹۶
آخرین ورود:
دیروز ۳:۱۴:۵۱
گروه:
کاربران عضو
ایفای نقش
مرگخوار
پیام: 250
آفلاین







لینی که با تمام وزن بر روی بقیه‌ی مرگخوارها افتاده بود، با وحشت به در خیره شد. به محض برخورد معجون با سطحِ در، چارچوب‌ش به شدت لرزید و در نارنجی شد.

در ِ نارنجی‌شده دوباره شروع به صحبت کرد:

- تا اون کچل بی‌دماغ رو نزنید باز نمی‌شم. تازه باید توی سر پرنسس‌ش هم بزنید!!

این آپشن را دیگر فقط لرد داشت. اصلن کسی غیر از لردسیاه جرات نداشت که پرنسس داشته باشد. معجون هکتور عمل نکرده بود ولی نه تنها در را منفجر نکرده بود بلکه خواسته‌ی در را انحصاری‌تر و خطرناک‌تر کرده بود.

کپه‌ی مرگخواران شروع به ویبره زدن کرد. آنها که همگی به در خیره بودند، سرهایشان را همزمان بلند کردند و نگاهی به هکتور کردند. سپس همگی نگاهشان را از هکتور برداشتند و به پلاکس خیره شدند. آخرین بار او را با قلم‌موی آغشته به رنگ نارنجی دیده بودند که به جان در و دیوار و سقفِ راهروی وزارتخانه افتاده بود و حالا همگی او را مقصر می‌دانستند :

- من نبودم.

- ولی آخه من هم نبودم!

- من هم نبودم!

- من هم قهر بودم!

- هیس فس!


"...And you, my friend, must stay close"

for you
"ما از رگِ دُم بهت نزديکتريم."


پاسخ به: وزارتخانه سحر و جادو
پیام زده شده در: ۱۶:۴۶:۰۶ دوشنبه ۴ مرداد ۱۴۰۰

ریونکلاو، مرگخواران

لینی وارنر


مخفی کردن اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۲:۵۳ شنبه ۳۰ خرداد ۱۳۸۸
آخرین ورود:
امروز ۱۲:۱۷:۴۷
از رو شونه‌های ارباب!
گروه:
مرگخوار
ناظر انجمن
گردانندگان سایت
ریونکلاو
ایفای نقش
کاربران عضو
پیام: 5086
آفلاین
صحنه آهسته می‌شه و مرگخوارا شاهد ماجرای وحشتناکی می‌شن. یک دست هکتور آرام آرام در حال نزدیک شدن به در معجون بود و خودش، خود هکتور، لحظه به لحظه به در نزدیک‌تر می‌شد.

اتفاقی که هرگز نباید میفتاد، یا حداقل مرگخوارا نباید می‌ذاشتن بیفته!

مرگخوارا که از دیدن نتایج معجون‌های هکتور بر روی اشخاص و اجسام مختلف خاطرات خوشی نداشتن، نمی‌تونستن شاهد رخ دادن این اتفاق باشن. باید کاری می‌کردن پیش از این که هکتور و معجونش به در برسن.

پس صحنه اسلوموشون ادامه پیدا می‌کنه و این‌بار مرگخوارانی دیده می‌شن که با وحشت به سمت هکتور حرکت می‌کنن تا مانع معجون‌پراکنیش بشن.

پیتر و لینی هم هر دو همزمان کله‌ها رو از جیب بلاتریکس در آورده و یکی با پا و دیگری با بال جهشی به جلو می‌کنن. به نظر میومد معجون‌های هکتور حتی از بلاتریکس هم ترسناک‌‌تر بودن که این دو، رویارویی با بلاتریکس عصبانی رو به جون می‌خریدن تا مانع معجون‌پراکنی هکتور شن!

حالا مرگخوارا به وضوح می‌بینن که در معجون باز شده و فقط حرکتش رو به جلو کافیه تا مواد داخلش با در برخورد کرده و معجون پراکنده بشه. آخرین ثانیه‌هایی بود که می‌تونستن تلاش خودشونو بکنن و مانع این اتفاق بشن.

در یک چشم به هم زدن صحنه از حالت آهسته به نرمال برمی‌گرده. جماعت مرگخواری که به سمت هکتور خیز برداشته بودن محکم بهش برخورد میکنن و همگی با هم با صدای گرومپی پخش زمین می‌شن. لینی که به دلیل پرواز کردن، رو نوک تپه‌ی تلفات قرار داشت، به بررسی محیط می‌پردازه.
- معجون ریخت رو در.

به نظر میومد مرگخوارا چند ثانیه دیر جنبیده بودن!




پاسخ به: وزارتخانه سحر و جادو
پیام زده شده در: ۱۶:۳۲:۱۹ دوشنبه ۴ مرداد ۱۴۰۰

اسلیترین، ویزنگاموت، مرگخواران

هکتور دگورث گرنجر


مخفی کردن اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۲۱:۴۲ سه شنبه ۲۴ تیر ۱۳۹۳
آخرین ورود:
دیروز ۱۸:۱۵:۳۹
از روی شونه های آریانا!
گروه:
مرگخوار
ایفای نقش
اسلیترین
کاربران عضو
ناظر انجمن
پیام: 903
آفلاین
مرگخوار ها همه تلاششون رو میکردن تا خودشونو به کوچه هکتور چپ بزنن.

- اون؟ اون کیه؟
- بذار لیست مرگخوار ها رو چک کنم ببینم کی اسمش اونه و کچل و بی دماغه!
- همه به من میگن اون. کچل و بی دماغ هم هستم!

همه نگاه ها به سمت گوینده دیالوگ چرخید. و گوینده کسی نبود جز هکتور!

- تو الان کچل و بی دماغی؟

هکتور که فرصتی پیش اومده بود تا خودی نشون بده و محال بود چنین فرصی رو به این سادگی ها از دست بده جفت پا پرید وسط جمع.
- آره ببین!

در نگاه کرد... و باز هم نگاه کرد... در سراپا نگاه شد... ولی فایده ای نداشت. کل صورت هکتور مو و دماغ بود!
- دماغت اندازه دم تسترال درازه!
- یعنی تو رو صورت من دماغ میبینی؟
- خب معلومه که میبینم. کور که نیستم!

هکتور دست هاش رو به هم مالید و پاتیلی رو صاف جلو در گذاشت!
- تو دچار دومبب شدی!
- این چی هست؟
- دماغ و مو بزرگ بینی! بیماری خطرناکیه ولی نگران نباش معجون درمان بخشش دست منه!


ارباب یه دونه باشن... واسه ی نمونه باشن!









شما می ‌توانید مطالب را بخوانید
شما نمی توانید عنوان جدید باز کنید
شما نمی توانید به عنوان‌ها پاسخ دهید
شما نمی توانید پیام‌های خودتان را ویرایش کنید
شما نمی توانید پیام‌های خودتان را حذف کنید
شما نمی توانید نظر سنجی اضافه کنید
شما نمی توانید در نظر سنجی ها شرکت کنید
شما نمی توانید فایل‌ها را به پیام خود پیوست کنید
شما نمی توانید پیام بدون نیاز به تایید بزنید
شما نمی توانید از نوع تاپیک استفاده کنید.
شما نمی توانید از HTML در نوشته های خود استفاده کنید
شما نمی توانید امضای خود را فعال/غیر فعال کنید
شما نمی توانید صفحه pdf بسازید.
شما نمی توانید پرینت بگیرید.

[جستجوی پیشرفته]


هرگونه نسخه برداری از محتوای این سایت تنها با ذکر نام «جادوگران» مجاز است. ۱۴۰۰-۱۳۸۲
جادوگران اولین وبسایت فارسی زبان هواداران داستان های شگفت انگیز هری پاتر است. به عنوان نخستین خاستگاه ایرانی ایفای نقش مبتنی بر نمایشنامه نویسی با محوریت یک اثر داستانی در فضای مجازی، پرورش و به ارمغان آوردن آمیزه ای از هنر و ادبیات برجسته ترین دستاورد ما می باشد.